پاسخ به پرسشهای ایرانیان از
ابوالحسن بنی صدر
پرسش در باره آزادی عقل و ذاتی بودن زور است
به تازگی درحال مطالعه کتاب عقل آزاد شما هستم منتها متوجه
نشدم چرا انسان هر روز میوه ممنوعه را می خورد و چرا با توجه به آزاد بودن ذاتی
عقل، انسان تمایل زیادی به رفتن بسوی زورمداری دارد؟ هر چقدر فکر کردم فقط توانستم
به فلسفه شوپنهاور در کتاب جهان به مثابه اراده و تصور و این عبارت که انسان چیزی
را که دلیل عقلی برایش هست را نمی پذیرد و چیزی را که پذیرفته برای آن دلیل عقلی
می آورد و بعد هم به کلام نیچه که به اراده معطوف به زور اشاره دارد رسیدم به این نتیجه رسیدم که زور
خواستگاهی در اراده انسان دارد و بنابراین به گونه ای در ذات ما وجود دارد همانطور
که عقل آزاد خلق شده خواستگاه اراده ما زور است که انسان باید از راه آزاد کردن عقل از
اراده معطوف به زور به سمت رشد برود.
حالا با این تفاسیر من به این نتیجه می رسم چون در کل،
انسان موجودی ضعیف بوده اراده او به صورت یک عقده روانی دنباله رو زور بوده و در حد پرستش به دنبالزور تا اونجایی پیش رفت که خدا
را خلق کرد و او را تجسم زور قرار
داد و به پرستشش اقدام کرد. خدا خلق شده ضعف انسان و میل او به زور است که تنها
راه آزاد شدنش از این عقده روانی که ریشه در اراده اش دارد عقل آزاد بر اساس
موازنه توحیدی است، نمی دانم. سعی کردم که آزاد فکر کنم شاید اشتباه می کنم.
• پاسخ
به پرسش اول:
بهترین روش اینست که نوشته شما خواننده گرامی را نقد کنیم و
بنگریم چه نتیجه ای ببار می آید:
1=هرگاه زور در ذات ما وجود داشته باشد، چگونه می توانیم
عقل خویش را آزاد کنیم؟
برفرض که چنین کاری ممکن باشد، چگونه می توانیم ذات خود را
از زوربرهیم؟ افزون بر این، بخلاف استقلال و آزادی، زور از رابطه، نوعی از رابطه،
پدید می آید. پیش از این رابطه،زور وجود ندارد. نوعی از رابطه که زور را پدید می
آورد، رابطه تضاد است. در این نوع رابطه،
آفریده ها نیرو را تزویر می کنند و از جایگاه واقی ان که رابطه توحیدی است تزویر
می کنند و در ویرانگری بکار می برند. پیش از آن، کارمایه را نیرواگر در رابطه
توحیدی بکار رود قدرت است که در قدر خود یعنی توحید روابط بکار می رود و بعد
از آن زور می نامیم.
اینک از خود بپرسیم: اگر زور وجود مستقلی داشته باشد و ذاتی حیات ما باشد،
آیا با حذف آن، نباید ما، حیات از دست بدهیم
و یا دست کم، آن را
ناقص بگردانیم؟ توقع را کمتر کنیم: اگر زور ذاتی حیات ما باشد و ما آن را بکار
نبریم، چه کاستی در زندگی ما پدید می آید؟
تجربه همه روزه ما انسانها به ما می گوید: اگر رابطه تضاد برقرار نکنیم و در نتیجه زور را بکار نبریم، بهتر زندگی می کنیم زیرا ویران
نمی شویم و ویران نمی کنیم، حیات از دست نمی دهیم و حیات نمی ستانیم. هر انسانی که
به صرافت تجربه کردن بیفتد و این کار را همه روز بکند، در می یابد که زور ذاتی حیات او نیست و بکار نبردنزور ، حقوقمند
زیستن است.
تأمل را که بیشتر می کنیم، می بینیم زوری که ذاتی حیات
باشد، وجود ندارد تا ما بتوانیم حذف آن را تجربه کنیم. در واقع، نخست می باید میان
دو کس رابطه تضاد برقرار کنیم تا زور پدید
آید و سپس حذف زور را تجربه کنیم. این تجربه به ما حالی می کند که، با حذف زور، دو
طرف رابطه، حقوقمدای واستقلال و آزادی خود را باز می یابند و با یکدیگر دوست می
شوند. زوری که می باید در تخریب بکار می رفت، نیرو ماند و قادر به رشد می شود .
بدین قرار، رفع تناقض به این می شود که زور ذاتی حیات ما انسانها نیست. و شما می پرسید: پس
چرا آدم از میوه ممنوع زورمداری خورد و ما آدمیان هر روز می خوریم؟
2= به
این پرسش چند نوبت پاسخ نوشته ام. این بار، از راه رفع تناقض پاسخ را باز می جویم:
در حقیقت، هرگاه در خود بنگریم، پاسخی را به دست می آوریم که حاصل تجربه با خویش
است. تجربه را با این پرسش از خود آغاز کنیم: رابطه با زور چگونه رابطه ایست؟ پاسخ
اینست: رابطه ایست با غیر که چون برقرار شود، ما را از تحقق
هویت خود (= استقلال و آزادی) غافل
می کند. نخستین اثرش اینست که به دستور عمل می کنیم.
هدف و روش ما، هر دو زور می شوند. روش و
هدف زور می شوند زیرا زور از تخریب پدید
می آید. پس روش نمی تواند تخریب نباشد. بدین خاطر است که عقل زورمدار نمی تواند با
تخریب آغاز نکند. در این رابطه، عقل ما، جززور را نمی بیند. به سخن دیگر، از فضای
خویش که هستی بی کران است، غافل می شود و زمان اندیشه و عمل، بسیار کوتاه و هم
اکنون، می گردد. حال آنکه مکان و زمان عقل خود بنیان ، بی نهایت است. تنها از راه
رابطه تضاد این مکان و زمان می توانند هم
اکنون و همین جا شوند. بدین سان، سه تناقض آشکار عقل را گرفتار خویش می کنند:
1- تناقض قطع رابطه
با استقلال و آزادی ذاتی خود بخاطر ابتلای به زورمداری و
2- تناقض زمان بی نهایت با زمان «هم این جا و هم اکنون» و
3- تناقض رابطه عقل با هستی هوشمند با رابطه او با زور و تناقض تحقق هویت خود با امری و دستوری
اندیشیدن و عمل کردن او.
چرا چنین می کند و خود را گرفتار این تناقض ها می کند؟ پاسخ
این پرسش را چگونه این کار را می کند، بدست می دهد: با هم اکنون و همین جا کردن
زمان اندیشه و عمل، رابطه با مطلق، یعنی هستی هوشمند و... جای به خود مطلق گرداندن (آتائیسم )می
دهد. برای مثال، فراوان به خود می گوییم: اگر این یا آن کار (= با زور را بکار
ببرم) را بکنم، این و آن موقعیت را می یابم. اما عقل، پس از آن ، «این و آن کار»
را موضوع ارزیابی و صدور حکم قرار می دهد که آدمی تصمیم به خود مطلق گردانی گرفته
باشد. چنانکه آدم نیز پس از آن میوه ممنوعه را خورد که دانش
مطلق و حیات جاویدان گشتن خویش را، هدفی کرد که، با خوردن میوه ممنوعه،
درجا می باید متحقق می گشت.
و نیز، مطلوب یا محبوبی را مطلق
گرداندن که ما انسانها، هر روز، چندین بار، می کنیم، از خود مطلق گرداندن مایه می گیرد و بدان باز می گردد. برای
مثال، از امور واقع مستمر و پرشمار، یکی اینست: پسر جوانی گمان می برد دختری را
دوست می دارد. این دختر تمام ذهن او را پر کرده است. با وجود این، دختر، پسر جوان
را دوست نمی دارد. هرگاه خود مطلق گردانی کامل
باشد، پسر درصدد قتل دختر و یا خودکشی خود می شود. چرا چنین می کند؟ زیرا نه گفتن دختر
به خویش را شکستن من مطلق گشته خویش می انگارد.
تحمل نمی کند و سقوط می کند، خویشتن را در پرتگاه جنایت
رها می کند. هرگاه او می توانست خود خواهی مطلق را با با نسبی کردن خود جانشین کند، عقلش آزادی و استقلال از دست نمی داد. و هویت خود را
متحقق می کرد
اینک تناقض را حل کنیم:
1 – استقلال و
آزادی خود را باز می یابیم و با هستی مطلق
رابطه برقرار می کنیم، در نتیجه، از خود مطلق گردانی رها می شویم.
2 - زمان را که بی
نهایت بشماریم، زور کار برد پیدا نمی کند. و
3 – با رفع دو
تناقض اول و دوم، عقل، استقلال(رابطه با هستی هوشمند مطلق و...، خدا = خود آگاه) و آزادی (رابطه با زمان
بی نهایت= رشد ) بدست می آورد. و
4 – دوست داشتن که
خالی شدن از هرآنچه زور است و پر شدن از
هستی هوشمند مطلق و خلیفه او شدن در هستی و داد و دهش و
... است ،که جانشین خود مطلق خواهی می
گردد.
3= بنا
بر نظری که پرسش کننده به آن رسیده است، زور وجود دارد و انسان آن را مطلق گردانده و خدا نامیده است. بطور مسلم مقصود پرسش
کننده این نیست که انسانها، زور، بمثابه منتجه روابط تضاد ، را مطلق کرده اند.
زیرا اگر بدین کار توانا می شدند، بنا بر این که زور فرآورده تخریب است، زور مطلق
فرآورده تخریب مطلق می شد، انسانها خود و همه جانداران و محیط زیست را از میان
برده بودند. لاجرم، انسانها، در ذهن های خود، می باید برای زور، وجود ذهنی قائل
شده باشند و این وجود ذهنی را مطلق کرده و خدا خوانده باشند.
این امر که عقلهای زورمدار خداوند را زورمند مطلق می
انگارند، امری واقع و مستمر است. اما در ذهن به زور وجود بخشیدن و آن را خدا
گرداندن، امری دیگر است و تناقض ها در بر دارد:
3/1- تناقض
اول و بسیار آشکار این که هرگاه زور ساخته ذهن، خدا بگردد، زندگی آدمی مطلقا
دستوری می شود و در دم به مرگ می انجامد. چرا که او باید خویشتن را مأمور مرگ و
ویرانی بگرداند و، در جا، به زندگی پایان بخشد. حل این تناقض به اینست که خداوند
وجود دارد و توانای مطلق است و نه زورمطلق :
3/2- تناقض
دوم
این که زور از
رابطه تضاد و ویرانگری پدید می آید. ولو
آدمی در ذهن آن را مطلق و خدا کند، نمی تواند آفریدن حیاتمندها را به او نسبت
بدهد. آنها هم که دین را در بیان زور از خود
بیگانه می کنند، به خداوند، در مرگ و ویرانگری نقش می دهند تا انسانها را بترسانند
و به اطاعت کردن از زور معتاد کنند.
باوجود چنین خدائی، تکلیف زندگی زیندگان چه می شود؟ اگر
آدمیان بپذیرند خالق هستی خداوند است، نمی توانند او را زور مطلق بشمارند. زیرا چنین زوری آفرینده هستی
متعین نمی شود. و اگر نپذیرند، خالق هستی خدا است، نیازی به
خدا کردن زور پیدا می شود.
حل تناقض به اینست که بگوئیم: پس اگر هستی نسبی هست، یا خود خالق خویش است یا خداوند مستقل و
آزاد و توانای مطلق. اما هرگاه بگوئیم خود خویشتن را خلق کرده است با علم که می گوید هستی نسبی از لحظه بیگ بنگ خلق شده تناقض پیدا
می کند و نیر دروغ را جای راستی می گذارد و در جا گرفتار استبداد و متناقض
حقوق مداری و استقلال و آزادی انسان می
شود.
می گویند: دلایلی که می توان بر وجود خداوند اقامه کرد
مساوی است با دلایلی که می توان بر انکار وجود او اقامه کرد. گویندگان در بند فلسفه
ومنطق منطق صوری هستند و خود را می فریبند. زیرا نه تنها بلحاظ استقلال و آزادی
انسان، قائل شدن به وجود خدا و با قائل نشدن به وجود او، تفاوتی در حد تضاد دارد –
زیرا خدا هست، یعنی استقلال و آزادی و حقوقمندی انسان هست و خدا نیست یعنی استقلال
و آزادی و حقوقمندی انسان نیست و جهل و دروغ هست -، بلکه خدا نیست دو تناقض لاینحل پدید می
آورد که پیش از عصر «لاشئی» نیز قابل مشاهده نبوده اند:
- تناقض اول –
وجود قائل شدن برای هستی نسبی - بدون وجود قائل شدن به هستی مطلق : نسبی بدون مطلق ، چگونه وجود پیدا می کند
و چگونه می تواند در فراوان پدیده ها، شکل بجوید؟ برای این پرسش فیزیک دانان این
پاسخ را یافته است که هستی نسبی از تکینگی
که مطلق است بوجود امده : و دیگر اینکه هر
پدیده ای در درون و بیرون خود فضائی دارد که آن را روح sprit آن می خوانند. یابنده تصریح
کرد که قائل شدن به اصالت ماده و غفلت از این روح، سبب شد که پیشرفت علمی دست کم
300 سال، به تأخیر افتد. و اینک، پاسخ دیگری یافته شده است: در فیزیک کوانتیک، سخن
از «لاشئی » به میان است: وجود نسبی در مطلق
و با پایان در بی پایان ( فنا پذیر در فنا
ناپذیر
تناقض دوم-
این که پذیرفتن تحقق هستی خود ، پذیرفتن استقلال و آزادی است. و
هستی مستقل و آزاد، هستی مطلق است. چرا که هستی نسبی ، محکوم به نسبت و رابطه
با مطلق است.
حل این دو تناقض، به پذیرفتن هستی مطلق خلاق و مستقل و آزاد و توانا و دانا و...، خدا،
است.
3/3- - تناقض سوم،
تناقض زور با توانائی است. خود مطلق گردانی سبب می شود که
آدمی فلسفه ومنطق صوری را روش کند. عقل زور مدار، با شباهت صوری زور با توانائی، زور را جانشین توانائی می کند. غافل از این که زورضعف
است. آدمی وقتی احساس ضعف می کند، زور در کار می آورد و یا مقلد آن می شود. توانائی با استقلال و آزادی همراه
است و زور با محور کردن تضاد و تابعیت از
آن. بدین قرار، زور مطلق، ضعف مطلق و ضد توانائی مطلق، بنا بر این ضد خدا است. حل
این تناقض منزه شمردن خداوند از زورمداری و توانا دانستن او است.
3/4 تناقض
چهارم
این که زور به خودی خود وجود ندارد. وقتی وجود پیدا می کند،
مادی است. زیرا منتجه رابطه تضاد است و وجودش تابع رابطه تضاد است. بمحض این که رابطه تضاد قطع می شود، زور نیز از میان می رود. بنابراین، وقتی وجود پیدا
می کند، نسبی است.یعنی دارای خواصی است که ماده دارد. چنانکه هم نیرو و هم وقتی ما
به آن جهت تضادی می دهیم و زورش می
خوانیم، قابل اندازه گیری است. نسبی خدا نمی شود. در قرآن، تنها خداوند است که
مقدس، بمعنای منزه از صفاتی است که نسبی دارد.
باوجود این، می دانیم که انسان ها، بت می سازند و بت می
پرستند. نسبی ها (خورشید و ماه و ستاره
و...) را خدا می گردانند. پس زور را نیز می توانند خدا کنند و بپرستند. الا این که
نسبی هائی که انسانها خدا می کنند، هستی دارند واما زور از خود هستی ندارد. حل این تناقض به انکار همه
خداهائی است که ترجمان این همانی جستن انسان با زور هستند.
3/5 تناقض
پنجم
این که ساخته های
ذهنی که انسانها آنها را خدا می گردانند، در حقیقت هیچ، جز نمادهای خود مطلق گردانی نیستند. و چون آدمی، ساخته ای ذهنی را
مطلق گرداند، عقل او، دیگر، نمی تواند استقلال و آزادی خویش را به یاد بیاورد. اصل
راهنمایعقل او، شرک عملی یعنی تضاد تک محوری، ضد موازنه توحیدی ، می
شود. حل تناقض به اینست که انسان خویشتن را نسبی در رابطه با خداوند، هستی مطلق،
بداند. هرگاه چنین کند، اصل راهنمای عقل مستقل و آزاد او، موازنه توحیدی یعنی
برابری در حقوق می شود.
3/6 تناقض ششم،
تناقض موجود در قول سارتر، فیلسوف فرانسوی است. توضیح این
که او بر اینست که انسان همواره در حال طرح و اجرای طرح خود خدا گردانی است. بنظر
او، انسان تنها موجودی است که عقل او می تواند از نسبیت بیرون برود. و او، بیرون
رفتن ازنسبیت را آزادی می خواند.
اما آیا بیرون از نسبیت ، مطلقی وجود دارد و یا ندارد؟ اگر
دارد، پس خدا است و اگر ندارد و عقل آدمی است که مطلق را تصور می کند و در آن می شود، عقلنسبی چگونه می تواند مطلق را تصور کند و، بر فرض توانائی، چون او می داند مطلق
تصور او است و وجود ندارد، گذار از نسبیت به مطلقیت ، خود فریبی بیش نمی شود. اجرای طرح
خود خداگردانی نیز، جز خوردن میوه ممنوعه ای که عبارت باشد از شرک عملی = تضاد تک محوری را اصل راهنما کردن و خویشتن را به جبر
مطلق ساخته ذهن خود سپردن، نتیجه نمی دهد. بدین قرار، تنها وقتی که هستی مطلق یا
خدا وجود دارد، استقلال و آزادی حق هستند و حقیقت دارند.
3/7- دانستیم
که خود مطلق گردانی و نیز رابطه انسان نسبی با هستی مطلق، دو اصل راهنما را ایجاب
می کنند. اولی موازنه شرک عملی = تضاد تک
محوری را ایجاب می کند و دومی موازنه توحیدی= تعاون جمعی را. اما همانطور که تجربه به ما می آموزد، هدف
روش را ایجاب می کند و، در روش، هم هدف و هم اصل راهنما، تعریف می شوند. اما
مجموعه ای از این سه، در اصول و فروعی بیان می شوند که در مجموع، دو نوع اندیشه
راهنما را بوجود می آورند:
1- بیان استبداد وقتی اصل راهنما تضاد تک محوری و هدف این همانی جستن با زور و روش نیز
خشونت است و
2- بیان انسان
سالاری و استقلال و آزادی، وقتی اصل راهنما موازنه توحیدی ی= تعاون جمعی و هدف حفظ رابطه با هستی مطلق هوشمند و توانا و دانا و... و روش، کاربرد دادن
به استقلال و آزادی و حقوق ذاتی خویش است.
تناقضهای بالا را که حل کنیم، به این نتیجه می رسیم که وقتی
آدمی در کار اینهمانی جستن با استبدا د می شود، برای استبداد ، نمادها می سازد و
به این نمادها مقام مطلقه خداوندی می
بخشد. این رویه او را در بند تناقضها نگاه می دارد و زندگی او را یک رشته ویران
شدن و ویران کردن ها می گرداند. هرگاه تناقض ها را به ترتیب بالا رفع کند، با
خداوند در رابطه می شود و راه رشد یا این همانی جستن با هستی هوشمند و توانا و
دانا و... را در پیش می گیرد. به سخن دیگر، وقتی هدف این همانی جستن بااستبداد است، رابطه با خدا قطع است و انسان از استقلال و
آزادی و دیگر حقوق ذاتی خویش غافل است.
اما آیا بدون اصول راهنما، تنها با اصل راهنما کردن موازنه توحیدی ی،
می توان با خداوند رابطه برقرار کرد و انعکاس ان ازادی و استقلال و راست راه رشد،
صیر به سوی او، را درپیش گرفت؟ این پرسش گویای همان تناقضی است که اگر حل نشود،
همچنان باعث بالا رفتن میزان ویرانگری و کاهش میزان ابداع و ابتکار و خلق، افزایش
میزان دشمنی و کاهش میزان دوستی و... است. حل تناقض به اینست که آدمی، به پرسش های
اساسی یک به یک پاسخ بدهد: من کیستم (هویت) و هرگاه خود را در رابطه با هستی مطلق هوشمند، تعریف کنم، هویت من چه ویژگی ها پیدا می
کند؟
آیا در رابطه با
این هستی مطلق است که من استقلال و آزادی
و حقوقمندی خویش را باز می یابم و زندگی را عمل به آنها می کنم؟ اگر آری، پس این
حقوق وجود دارند و خود روش خویش هستند.
آیا من مجموعه ای از استعدادها هستم؟ اگر هستم، پس عمل به
حقوق و فعال کردن همآهنگ این استعدادها راست راه رشد را به پیش رفتن و توحید جستن
با هستی هوشمند و... است. و اینهمه، مجموعه ای از اصول و فروع را تشکیل می دهند که
تنظیم کننده رابطه ها از رهگذر رابطه با خداوند است. اصول راهنما همین مجموعه است که وقتی رابطه انسان را رابطه
توحید ی تنظیم می کند، بیان استقلال و آزادی است