1= نظرات علامه محمد اقبال لاهوری برای احیاء فکر دینی ورابطه عقل با وحی


  نظرات علامه محمد اقبال لاهوری برای احیاء فکر دینی ورابطه عقل  با وحی

                     (شناخت مرض  و درمان ان )

ای عزیزم  تو همین اندیشه‏ ائی  -   مابقی خود  استخوان   ریشه‏ ائی
زآن سوی حس عالم توحید دان  -  گر شناخت خواهی بدان جانب بران

1-     در تئوری شناخت صوری  ارسطوئی آنچنانکه در ابیات فوق  دیدید، به علت اینکه ذهن انسان یک ذهن منفعل از واقعیت  می‌باشد نه یک ذهن فعال، لذا تنها می‌تواند به یک شناخت منفعلانه و ظاهری و روبنائی از واقعیت دست پیدا کند. نه یک شناخت علمی و عمیق و قانون ساز و فرضیه پرور و تئوری آفرین.
2- در تئوری شناخت صوری  ارسطوئی از آنجائیکه این تئوری بر بستر منطق قیاسی  بدون مقیاس استوار می‌باشد نمی‌تواند خارج از شناخت ذهنی  به مراحل شناخت علمی و فلسفی دست پیدا کند.
3-     طرح هیولی در فلسفه شناخت ارسطوئی که عبارت است از شی مطلق و پایدار و قوه محض به عنوان یک واقعیت قابل قبول برونی برای ارسطو ناشی از همان ناتوانی شناخت صوری  در تبیین وجود می‌باشد که به دو وجود مطلق معتقد شده و این اساس شرک و ثنویت تضاد محوری  بودن  ان است .
4-     طرح تبیین تحمیلی  حرکت و تبیین مادی   خداوند بر پایه این حرکت بیرونی  (محرک اولی بیرون از ماده ) از طرف ارسطو ناشی از همان نقصان تئوری فلسفه شناخت صوری  ارسطو می‌باشد که توسط آن ارسطو کلیه قوانین دیالکتیک  توحیدی وجود را نفی می‌نماید و آن را صورتی سطحی و ظاهری و روبنائی و یک طرفه در هستی می‌داند.
5- ذهن صوری : افلاطون و ارسطو بر پایه ذهن صوری  به تبیین فلسفه معرفت انسان پرداختند. چراکه از نظر آن‌ها شناخت انسان چیزی نیست جز انعکاس عین بر ذهن و هرچه این عمل انتقال عین خارج از ذهن به ذهن انسان سالم‌تر انجام گیرد شناخت انسان کامل‌تر می‌گردد. البته خود افلاطون با ارسطو در رابطه با منابع شناخت در عرصه منابع  انسان اختلافاتی داشت چراکه افلاطون معتقد به منبع شناخت مثلی برای انسان بود که از نظر او شناخت واقعی و کلی انسان همان شناخت مثل می‌باشد که در زمان حضور انسان به صورت ارواح در عالم مثل برای انسان حاصل شده است. در این عالم توسط شناخت صوری  آن شناخت ها برای فرد دوباره تداعی می‌گردد. مثل از نظر افلاطون عبارتند از واقعیات معقول عالم هستی که این جهان عینی با همه اجزاء و پدیده‌هایش سایه آن‌ها تلقی می‌شوند در صورتیکه شناخت انسان در این جهان شناخت فعال  می‌باشد. برعکس آن ارسطو که هیچگونه منبع شناختی، غیر شناخت انفعالی این جهانی برای ذهن انسان قائل نبود ذهن اولیه انسان را یک ذهن خالی می‌دانست که توسط همین مکانیزم ذهن صوری  دائماً در حال شکل گیری می‌باشد. بنابراین بزرگ‌ترین تئوریسین ذهن صوری که نخستین الگوی  جریان شکل گیری فلسفه شناخت انسان یا شناخت انسانیت می‌باشند سقراطیون و در راس آن‌ها ارسطو بود. حاصل این تئوری ذهن صوری  در شناخت  آن گردید که هرچه ذهن انسان مانند آینه بیشتر صیقل پیدا کند. بهتر می‌تواند قدرت شناخت پیدا کند و خود انسان در این رابطه هیچگونه نیروی فعالی  در جهت افزایش این شناخت ندارد و شرف و ارزش شناخت در این الگوی  شناختی به موضوع شناخت مربوط می‌شود یعنی اگر موضوع شناخت یک امر مقدسی باشد مثل دین آن شناخت مقدس خواهد بود و اگر موضوع شناخت آنچنانکه ارسطو می‌گوید مثل برده یک موضوع پست باشد آن شناخت یک شناخت پستی خواهد بود و به همین ترتیب بود که در الگوی اول جریان  فلسفه شناخت که همان ذهن صوری ارسطوئی می‌باشد شناخت و یا معرفت انسانی روش تبعی دارد و به صورت یک طرفه از برون به ذهن انعکاس پیدا می‌کند و انسان و ذهن انسان هیچ جایگاه معرفتی بجز یک انعکاس ساده ندارند. الگوی ذهن صوری  مدت 22 قرن (یعنی از پنج قرن قبل از میلاد مسیح که سقراط و شاگردان او افلاطون و ارسطو بر صحنه تاریخ فلسفه شناخت انسان ظاهر و این اندیشه و این تئوری مانند بختکی بر تمامی اندیشه‌های اسلامی و مسیحیت و غیره حاکم شد و تمامی تئوریسین‌های بشریت آنچنانکه در طول این 22 قرن دنباله رو این تئوری شناخت بودند و در جهان اسلامی هم آنچنانکه 

علامه محمد اقبال لاهوری

می‌گوید الگوی شناخت  صوری  ارسطوئی حاکم بوده  است  .

صفحه 6 -  احیاء فکر دینی در اسلام - سطر دهم – "فلسفه ارسطوئی باعث گردید تا بینش مسلمانان را در بهاره قرآن دچار تاریکی کند".

همان صفحه - سطر شانزدهم – "افلاطون شاگرد سقراط به مدرکات حسی به چشم بی اعتباری می‌نگریست چه از اینها به نظر وی تنها اعتقادی به دست می‌آید نه اینکه سبب رسیدن به علم حقیقی می‌شود".

سطر 21 - همان صفحه – "آنچه طلاب حوزه‌های اسلامی در نتیجه افسون تعلیمات و پژوهش‌های یونانی کاملا فراموش کرده بودند اینکه قرآن بر خلاف اندیشه فلاسفه یونان سمع - شنیدن و بصر - دیدن و فئواد - عقل  شناختن را ارزنده‌ترین هدایای الاهی می شمارد".

سطر اول - صفحه 7 – "طلاب حوزه‌های اسلامی قرآن را در پرتو فلسفه شناخت یونانی تلاوت و تفسیر می‌کردند مدت 200 سال طول کشید تا دنیای اسلام آنهم نه به صورت واضح، دریافتند که روح قرآن ضد فلسفه شناخت یونانی است".

سطر شانزدهم - صفحه 7 – "نهضت اشاعره تنها مدافع سنت دینی با سلاح منطق یونانی و ارسطوئی بود. نهضت اعتزالی یا معتزلیان که به دین تنها همچون مجموعه‏ائی از معتقدات می‌نگریستند و از جنبه دین که واقعیتی حیاتی است غافل و جاهل بودند و هیچ توجهی به روش‌های غیر تصوری نزدیک شدن به شناخت حقیقت نداشتند و دین را تنها دستگاهی از تصورات منطقی می‌دانستند که به اتخاذ وضعی منفی می انجامد و لذا از درک این مطلب عاجز ماندند که در زمینه معرفت و شناخت علمی یا دینی استقلال کامل ذهن از تجربه عینی یا واقعیت امکان ناپذیر است.

صفحه 83 - سطر 13 "به عقیده من روح قرآن به صورت کلی ضد فلسفه شناخت یونانی است".

سطر اول - صفحه 148 "اینکه قرآن جهان را در اصل بالان و نامحدود و قابل افزایش می‌دانست باعث گردید تا بالاخره مسلمانان را به معارضه با اندیشه ارسطوئی برانگیزند".

سطر چهارم - صفحه 148 "زیرا مسلمانان متوجه این امر شده بودند که روح قرآن اصولا ضد فلسفه شناخت یونانی است".

سطر پنجم - صفحه 148 "از آنجائیکه که فلاسفه اسلامی اعتماد تامی به متفکران فلسفه شناخت یونانی داشتند نخستین تاثیر آن این گردید تا قرآن را در پرتو فلسفه شناخت یونانی فهم کنند از آنجائیکه که روح قرآن به امور عینی توجه داشت ولی بر عکس فلسفه ارسطوئی به امور نظری می‌پرداخت و از حقایق عینی غفلت می‌کرد این امر باعث گردید تا فلسفه شناخت ارسطوئی در جهان اسلامی با شکست و بن بست روبرو گردد".

سطر 20 - صفحه 148 "غزالی هم روی هم رفته پیرو منطق ارسطوئی باقی ماند و در کتاب قسطاس غزالی آیات قرآن را بر پایه قیاس منطقی ارسطوئی تفسیر می‌کند".

اقبال در صفحه 200 و 201 - کتاب احیاء فکر دینی در اسلام خود علاوه بر آفات فلسفی و تفسیری و منطقی و... فلسفه شناخت ارسطوئی به تبین آفات نفوذ اندیشه شناخت آینه‏ائی ارسطو در حوزه فقه و فقاهت مسلمانان می‌پردازد و چگونگی شکل گیری فقه منجمد و قدرت طلب و قشری و دگماتیسم و... توسط نفوذ اندیشه یونانی می‌پردازد.

صفحه 200- سطر 20 "استفاده از منطق ارسطو در مراحل تکامل فقه زیان آور گردید چراکه فقه در باب زندگی مردم صحبت می‌کرد و لذا به همین ترتیب وضع زندگی مردم را نمی‌توان به صورت عده‏ائی از مفاهیم کلی منطق ارسطوئی بدست آورد اگر با عینک منطق ارسطوئی بخواهیم فقه اسلامی را تنظیم بکنیم فقه همچون دستگاه ماشینی محض و ساده می‌نماید که هیچ اصل حرکت در آن وجود ندارد".
اینچنین بود که با سرازیر شدن اندیشه فلسفه شناخت یونانی تمامی عرصه‌های اندیشه جهان اسلامی اعم از اندیشه‌های منطقی و فلسفی و تفسیری و فقهی و علمی و... مورد تاخت و تاز قرارگرفت به موازات آن اندیشه بشریت و در راس آن جهان مسیحیت که با استقرار اندیشه ارسطو دوران استبداد  مسیحیت آغاز شد در تاریکی سیاه انگیزاسیون قرون وسطائی فرو رفت.

اقبال دررابطه با افلاطون و ارسطو می گوید

راهب دیرینه افلاطون حکـیم                از گــروه گوسفندان قـدیـم
رخش او در ظلمتِ معقولْ گُـم                در کهستان وجود -افکنده سُم
گفت سرّ زندگی در مردن است               شمع را صـد جلوه از افسردن است
بر تخیل های ما فرمـانرواست               جام او خواب آور و گیتی رباست
گوسفنـدی در لباس آدم اسـت               حکم او بر جان صوفی محکم است
فکر افلاطون زیان را سـود گفت               حکمـت او بود را نابود   گفت

در مورد ارسطو هم می گوید

زمانی با ارسطو آشنا باش                   دمی با ساز این مرد همنوا باش
ولیکن از مقام او  گذر کن                    مشو گم اندرین منزل ! سفر کن
به آن عقلی که داند بیش وکم را              شناسد اندرون کان و   یم را
جهانِ چند و چون زیر نگین کن              به گردونْ ماه و پروین را مکین کن
ولیکن حکمــت دیگر بیاموز                   رهان خود را از این مکرِ شب و روز 

اقبال می گوید
( قصد من آن است که به طور قطعی این بدفهمی را که اندیشه یونانی، به هر صورت که باشد، تعیین کننده رنگ و خصوصیت فرهنگ اسلامی بوده است، از ریشه بَر کَنم).
 و این البته اعلان جنگ صریح با بسیاری از فیلسوفان مسلمان نیز بود که دین را با همان فلسفه منطق یونانی تحریف همه جانبه کرده اند .
اقبال می گوید
(اکنون وقت آن رسیده تا به تحقیق در مبانی اسلام بپردازیم ) البته عجل فرصت ندارد اما ادامه کار را  شریعتی و بنی صدر دنبال کردند 

 رابطه عقل و وحی از نظر اقبال 
 1. دوران غریزگی عقل و رابطه ان با وحی منقطع (مثل طلبیدن معجزه ها و طوفانها و قحطی ..... شناخت سمعی و بصری )



2-دوران فعالیت عقل با اصول راهنما(تحلیل و  تبیین و اکتشاف و اختراع  و خلاقیت .... شناخت قلمی و نوشتاری  در نتیجه دوران  اصول راهنما و جهان بینی  و .........)

 سوره القلم / آیه ۱ / ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ 




سوره العلق / آیات ۱ تا ۵ / اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ ـ خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ ـ
اقْرَأْ وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ ـ الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ ـ عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ)



استقراء  = تجربه  با قران شروع می شود

سوره الرحمن –علم القران
تعلیم داد قرائت  و استقراء  کردن را



3- انتقال بشریت از وحی منقطع   به وحی مستمر



 بزرگ‌ترین تحولی که پیامبر اسلام در عرصه‌ی شناخت بشریت ایجاد کرد،مستمر کردن  رابطه عقل با وحی بود، چراکه از نظر اقبال این پیامبر اسلام بود که با مستمر کردن وحی با دادن اصول راهنما ی توحیدی  منابع شناخت را مجموعه ای کرد از  تجربه و  طبیعت و تاریخ  و خودشناسی  و غیره   ......را که پایه پیش رفت  انسان شد و امروز دوران شناخت   فعال عقل  با استفاده از وحی یعنی اصول  راهنما ی   جهان بینی  توحیدی است

اما بسیاری از اندیشمندان مدعی بودند و هستند


که پذیرش عقل فعال  با التزام به دیانت سازگار نیست.اگر قرار بود انسان را فقط عقل هدایت کند نیازی به انبیاء نبود این ادعا ازسوی اندیشمندان دینی تقلید گرا ابراز شده است  و هم از طرف اندیشمندان فارغ از دین که در فضای فکری جهان بی خدائی  می اندیشند.



 اما اقبال تلاش می کند تا نشان دهد که پذیرش عقل فعال همراه با اصول راهنما است نه تنها با دین مخالفت ندارد بلکه هدف انبیاء این بوده است که  تا انسان را به مرحله ای از  تکامل عقلی با اصول وحی  برسانند که دیکر به امدن انبیاء نباشد و با قطع نبوت رسالت ادامه یابد و هر شخصی خود با اصول وحی رسول خود باشد و رسالت  رادر خود  تجربه کند و با بکار بردن اصول راهنما ئی که انبیاء  اوردند   وحی را در وجود خود  مستمر کند  انسان با شناخت هائی که با عقل دارای اصول راهنمای توحیدی  بدست می اورد در واقع هر لحظه وحی در یافت می کند  و جوهر وحی مستمر(فعالیت عقل با اصول راهنما ی توحیدی )  شناخت دادن به  حق و حقوق مخلوقات و عمل بدان است

 این است روشنفکر احیاء گر  فکر دینی چه کسی روشنفکر است ؟ و چه کسی تاریک فکر است  ؟


علی محمدی  9.12.2012