.5= انسان شناسی = خلقتِ آدم


۲. انسان شناسی = خلقتِ آدم

تضادِ : "خدا ـ ابلیس"، "روح ـ لجن"

((   شرح- تضاد بر دو نوع است
1-تضاد تقابلی که در عالم واقع بین دو نیروی عینی   دیده می شود مثل تضاد میکروب با بدن یا تضاد رژیمی با مردم .
2- اما تضاد دیگری هم وجود دارد که به ان تضاد تنافری می گویند مثل تضاد دو قطب  آهن ربا و یا درجه گرما و سرما در دستگاه دماسنج که نسبت به هم دیگر تنافر دارند و نه تقابل.
 در نظر شریعتی اینجا تضاد خدا و ابلیس و تضاد روح و لجن از نوع تضاد تنافری است و نه تضاد تقابلی که تضاد ستیز و جنگ  عینی است.
 همانطور که گفته شد تضاد تنافری در طبیعت هم وجود دارد مثل روز و شب که با امدن یکی دیگری دور می شود و می رود وربطی به تضاد مارکسیستی ندارد.
تضاد تقابلی  در نظر مارکس ذاتی و جهان بینی است در حالی که در اندیشه شریعتی توحید ذاتی و جهان بینی است و تضاد تقابلی  -عارضی و مرض است که
اولا در درون ماده بطور طبیعی وجود ندارد .
ثانیا در جامعه اولیه هم نبود و بعدا عارض شد .
ثالثا در تضاد تنافری -  شریعتی از دو بی نهایت یا از دو قطب یا از دو سر- نام می برد  که انسان در میان این دو اختیار انتخاب دارد و در لحظه انتخاب ذات انسان توحیدی است .
بنابراين تضاد تنافری در انسان  تنها یک وضعیت ذهنی انسانی است و ترکیب این دو متضادین فقط در ذهن انسان ممکن می شود
و الا در واقعیت رابطه جسم و روح توحیدی است همانطور که خود شریعتی در ادامه می گوید - (انسان واقعاً نه از لجنِ بدبو (حماءٍ مسنون) ساخته شده و نه از روحِ خدا،) .
 تضاد تنافری که شریعتی در بیان خود از ان  استفاده می کند بقول خودش   یک تضاد فلسفی متشابه و رمزی و سمبلیک  = یعنی تمثیلی است .
وعقل انسان  در انتخاب یکی از دو جهت -در تردید و نوسان است   و هر جهتی را که انتخاب کند در جهت تنافر یعنی تباعد از جهت دیگر می شود .
بنا براین تضاد تنافری  - ان تضادی نیست که مارکس می گوید و انهائی هم  که مثل گنجی شریعتی را متهم به مارکسیست و یا دانش اموخته مدرسه لنین  بودن می کنند به سبب جهلشان به تضاد تنافری است که بر پایه جهان بینی توحیدی تبیین می شود.
در نتیجه  متوجه می شویم که شریعتی ازتضاد تنافری  به صورت فلسفی  متشابه و رمزی و سمبلیک در تکامل و تناقص انسان صحبت می کند که با ایات قران هم تطابق دارد .

نا گفته نماند که تضاد تنافری در هستی یک تضاد اعتباری عینی  است که به اعتبار دوری و نزدیکی از مبداء توحید  در دو جهت متعاکس  بوجود می اید و الا  در مرکز آهن ربا - دو قطب ان  توحید دارند و نیز در دماسنج در مرکز صفر  - گرما و سرما توحید  دارند و یا در نقطه اتصال شب و روز باهم توحید دارند 

در نتیجه    به اعتبار دوری  از مرکز توحید در دو جهت  متعاکس - تضاد تنافری اعتباری  بوجود می اید    بنا بر این -تضاد تنافری-   تضاد حرکت در دو جهت  متعاکس  و در دوری از همدیگر است .  و به همین دلیل  عقل انسان که یک پدیده توحیدی است   می تواند در دو جهت متضاد متنافر یعنی خدا وابلیس  یکی را  انتخاب و حرکت  کند در نتیجه تضاد تنافری در عقل  -  اعتباری ذهنی است  و الا در ذات هستی  عقل  تضاد به هیچ وجه وجود ندارد - همچنانکه  کل  هستی در همه ابعاد ان   توحیدی  است  همانطور که شریعتی در جهان بینی توحیدی می گوید . 


گفتم زیربنای توحیدی نمی‌تواند تضاد و تفرقه را در جهان بپذیرد، بنابراین تضادِ وجود، تضادِ انسان و طبیعت، روح و جسم، دنیا و آخرت، ماده و معنی و نیز تضادِ حقوقی، طبقاتی، اجتماعی، سیاسی، نژادی، قومی، خاکی، خونی، ارثی (ژنتیک)، ذاتی، فطری و حتی اقتصادی در جهان بینیِ توحیدی وجود ندارد،)



 البته بعضی از مدعیان پیروی از  شریعتی هم به علت غفلت از روش شناخت بر پایه جهان بینی توحیدی و پیروی کردن انها از روش تضاد مارکسیستی و یا از روش تضاد ارسطوئی نمی توانند بیان شریعتی را از تضاد تنافری بفهمند و دچار زیغ شده اند 
 
همانطور که شریعتی می گوید این تضاد فلسفی  متشابه – رمزی و سمبلیک = یعنی تمثیلی  بوده که باید  به  محکمات شریعتی یعنی در جهان بینی  شریعتی تاویل شود تا معنی توحیدی ان فهمیده  و حکم ان اجتهاد و استنباط شود 
هُوَ الَّذِيَ أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُوْلُواْ الألْبَابِ ﴿7﴾
7) اوست آن که نازل کرد  بر تو کتاب را – از او ( از کتاب ) آیاتی محکمات است – ایشان ( محکمات= داوری کننده ) پایه کتاب است و دیگر ( آیات ) متشابهاتند (تنه و شاخه و برگ وگل ومیوه ) پس اما آنان که در قلبهایشان میل ( به انحراف به باطل ) است پس پیروی می کنند آنچه را که متشابه  است (تنه و شاخه و برگ وگل ومیوه بدون اینکه تاویل به محکمات کنند )  از او (از کتاب) به جویای فتنه ( گرفتاری شرک و استبداد ) و جویای تاویلش ( برگرداندن به اصول باطلند ) و علم ندارد به تاویلش ( برگرداندن به اصول محکمات  ) مگر خداوند(بطور مطلق ) و رسوخ کنندگان در علم ( به طور نسبی) می گویند ایمان آوردیم به او ( به کتاب) همگی از نزد پروردگار ما است – متذکر نمی شوند مگر دارندگان خردها.))

ادامه سخن شریعتی


به زبانِ قرآن سخن می‌گویم که عمیق‌ترین و مترقی‌ترین اومانیسم را در قصه‌ی آدم و خلقتِ وی یافته‌ام. آدم مظهرِ نوعِ انسان است، حقیقتِ نوعیِ انسان، انسان به معنیِ فلسفی، نه بیولوژیک. قرآن وقتی از انسان به معنیِ بیولوژیک سخن می‌گوید، درست زبانِ علومِ طبیعی را دارد : از نطفه و عَلَقه و جنین و... حرف می‌زند، ولی

 در آفرینشِ آدم زبان‌اش زبانِ مُتشابه‌ی پُرمعنی و رمزی و فلسفی است. 
خلقتِ انسان، یعنی حقیقت و سرنوشتِ معنوی و صفاتِ نوعیِ او، در قصه‌ی آدم فرمول دارد:


روحِ خدا + لجنِ مُتِعَفِّن = انسان
"لجنِ متعفن و روحِ خدا" دو رمز است، دو اشاره‌ی سمبلیک است، 

((اول چکیده کلام شریعتی را در مورد ادم مرتب می کنیم تا معلوم شود در مجموع شریعتی چه می گوید شریعتی می گوید  . 

به زبانِ قرآن سخن می‌گویم که عمیق‌ترین و مترقی‌ترین اومانیسم را در قصه‌ی آدم و خلقتِ وی یافته‌ام. آدم مظهرِ نوعِ انسان است، حقیقتِ نوعیِ انسان، انسان به معنیِ فلسفی.  در آفرینشِ آدم زبان‌اش زبانِ مُتشابه‌ی پُرمعنی و رمزی و فلسفی است.
روحِ خدا + لجنِ مُتِعَفِّن = انسان   "لجنِ متعفن و روحِ خدا" دو رمز است، دو اشاره‌ی سمبلیک است، ))

( حالا به  شرح  ان می پردازیم -   چون روح خدا  + لجن متعفن  هر دوفلسفی متشابه و  رمزی و سمبلیک هستند   تضاد بین ان دو هم  فلسفی متشابه و رمزی و سمبلیک است و دیالکتیک بین ان دو هم همانطور است = یعنی  تنافری ذهنی   است 


   دیالکتیکی که مارکس میگوید در نظراو تقابلی عینی    است که  عامل انکار خدا می شود  اما در اینجا دیالکتیک  فلسفی متشابه و  رمزی و سمبلیک  یعنی    تنافری ذهنی    است  برای فهماندن حرکت تکاملی و انحطاطی  که  برای  انسان می تواند وجود داشته باشد 
بنابراین  فرمول فلسفی خلقت انسان در قران متشابه  است چرا-  چون قران می خواهد بتواند در همه زمانها و مکانها الهام بخش باشد در حالی که فلسفه ذاتی  هستی و خلقت انسان در قران و بنا  بگفته  شریعتی = جهان بینی  توحیدی است که محکمات  مکتب اسلامی او ا ست و همه چیز را باید درتبیین و شناخت  به ان تاویل کرد از اینرو وقتی از فرمول فلسفی  متشابه خلقت  انسان سخن می گوید باید این فرمول فلسفی متشابه  را در فرمول   فلسفی محکم  خلقت هستی در قران  تبیین و شناسائی کنیم  انسان خود یک موجود متشابه است  و شریعتی هم وقتی از انسان صحبت می کند  می گوید 
1=فرمول خلقت انسان متشابه پر معنی است یعنی این متشابه باید به محکمات= یعنی به جهان بینی توحیدی تاویل شود تا معنی واقعی و حقیقی ان کشف شود 
2-فرمول خلقت انسان رمزی است یعنی یک نماد ی از یک واقعیت است  که باید این  رمز گشوده  شود تا واقعیت ان تبیین شود چطوراین رمزگشوده می شود باید گفت   با کلید جهان بینی توحیدی است که این رمزگشوده و  تبیین می شود 
3-فرمول خلقت انسان سمبلیک است یعنی یک الگویی از یک حقیقت  است  که باید این حقیقت شناخته شود اما  چطور حقیقت انسان شناخته  می شود - وقتی که اورا در محکمات یعنی جهانبینی توحیدی  به شناسائی در اوریم به همین دلیل شریعتی هم می گوید )


انسان واقعاً نه از لجنِ بدبو (حماءٍ مسنون) ساخته شده و نه از روحِ خدا،
 بلکه اولی پستی و رکود و توقفِ مطلق را نشان می‌دهد    (شرح - جهت تناقص)
 و دیگری تکاملِ بی‌نهایت و برتریِ لایتناهی را می‌رساند، (شرح- جهت تکامل  )

که در زبانِ بشری، برای رساندنِ این معنی، ترکیبی بهتر از "روحِ خدا" نمی‌توان یافت.
سخنِ قرآن ـ که انسان از "روحِ خدا" و "گِلِ مُتعفن" ترکیب یافته به همان معنی است که پاسکال می‌خواهد تفسیر کند ـ در اثری به نامِ "دو بی‌نهایت" (Denx infinis) ـ که می‌گوید : انسان موجودی است در میانه‌ی دو بی‌نهایت، بی‌نهایتْ حقیر و ضعیف، و بی‌نهایتْ عظیم و شکوهمند...

ولی فاصله‌ی تعبیرِ قرآن با تعبیرِ پاسکال که هر دو یک حقیقت را می‌گویند بسیار است : فاصله‌ی خدا است تا پاسکال!

"وضعِ انسانی" (Situation humaine) (آنچه اگزیستانسیالیسم بر آن تکیه دارد) نیزهمانندِ فطرتِ او،
(شرح- این  فطرت فلسفی متشابه و  رمزی و سمبلیک =  تنافریذهنی  است  )

 توجیهِ دیگری از ترکیبِ ثنوی و متضادِ خلقتِ او است.
  (شرح- ثنوی و متضاد فلسفی متشابه و  رمزی و سمبلیک است نه تقابلی  و نه عینی  = در نتیجه   تنافری ذهنی   است) 
از قرآن چنین بر می‌آید که انسان یک اراده‌ی آزاد و مسئول است

(شرح- یعنی عقل انسان در نقطه توحید ذاتی  خود فارق از دو جهت متضاد متنافر  ذهنی  دارای قدرت اختیار و انتخاب است  و می تواند یکی از دو جهت را بر گزیند  و در ضمن ذهن خود عقل نیست بلکه امتداد شعاع عمل عقل  است که در فضائی فعالیت می کند و به ان فضای ذهنی می گویند اما ذهن جدا از عقل هم نیست مانند شعاع خورشید نسبت به خود خورشید با این تقاوت که رابطه عقل هر گز از شعاع خود قطع نمی شود -  بنابرین وقتی می گوئیم تضاد تنافری ذهنی است خواننده باید بداند که ذهن چیست و رابطه ان با عقل چگونه است ودر این فضای ذهنی است که امور ذهنی می توانند مانند ابلیس  و........  با خدا و.......جهت های متعاکس نسبت بهمدیگر داشته باشند   )


در پایگاهی میانه‌ی دو قطبِ متضادِ "خدا ـ شیطان". اجتماعِ این دو تضاد،
 (شرح-   تضاد فلسفی متشابه و  رمزی و سمبلیک = در دو جهت نسبت بهمدیگر  متنافرهستند و نقطه مرکزی  توحید ذاتی عقل  است که   در دو جهت متضاد می تواند تصمیم بگیرد وحرکت کند چون دارای اختیار و انتخاب است و اجتماع خدا و ابلیس  در لحظه تصمیم گیری  حضور  ذهنی  دارند  و نه عینی چون ذهن انسان نمی تواند بر خدا و ابلیس احاطه  عینی داشته باشد  اما باحضور ذهنی خدا و ابلیس در فضای ذهنی  است  - که برای عقل   اختیار وانتخاب   معناپیدا می کند  و انسان تصمیم می گیرد  در جهت کمال یا در جهت نقص حرکت کند حرکت در جهت کمال بسوی خدا است حرکت در  جهت نقص بسوی ابلیس است که اولین منحرف از  جهت کمال بود  
جمعِ این دو "تِز" و "آنتی تز" ـ که هم در سرشتِ او است و هم در سرگذشتِ او ـ "حرکت"   را در او ایجاد کرده
 (شرح-   سرشت  وحرکت فلسفی  متشابه و رمزی و سمبلیک=  تضاد تنافری  است  که درفضای  نقطه تصمیم حضور  ذهنی دارد و الا خدا و ابلیس  در درون انسان  جمع و ترکیب نمی شوند اصلا خدا با هیچ  چیز ترکیب نمی شود   )

و یک حرکتِ دیالکتیکیِ جبریِ تکاملی را و مبارزه‌ی مداومِ میانِ دو قطبِ مُتناقِض  در "ذات" و در "زندگیِ" انسان را.
(شرح- این دیالکتیک  فلسفی  متشابه و رمزی و سمبلیک= یعنی تضاد تنافری  که در  ذهن انسان است در نقطه تصمیم گیری انسان فقط حضور  ذهنی دارد  نه عینی و جبری بودن هم در نظر شریعتی  به معنی  تقدیری است هر امری در ذهن انسان تا قدر =اندازه ها  یعنی   ارزش منفی یا مثبت نداشته باشد نمی تواند دیالکتیک ذهنی را پدید اورد ودر ذات فضای ذهنی انسان فعال باشد که با جهت گیری ها در زندگی انسان ظهور پیدا می کند   )

ترکیبِ دوگانه و متضادِ "خدا ـ شیطان" و یا "روح ـ لجن" (که انسان جمعِ این دو است)
 (شرح- ترکیب دو متضاد هم  در ذهن انسان  است چون این  انسان نوعی که شریعتی از ان صحبت می کند  موجودی است فلسفی  متشابه و  رمزی و سمبلیک=  یعنی تضاد تنافری  برای اینکه    هیچ وقت بین خدا و ابلیس دیالکتیک = تقابلی عینی   وجود ندارد   خدا بر ابلیس اثر می گذارد چون خالق  است اما ابلیس  هر گز نمی تواند بر خدا اثر بگذارد چون مخلوق است  از اینرو شریعتی می گوید قران   )
می‌خواهد بگوید که انسان یک واقعیتِ دیالکتیکی است.(۱۶) 
(  شرح- انسان واقعا و حقیقتا موجو دی دیالکتیکی است و در وجود  ودر عقل انسان دیالکتیک توحیدی حاکم است چون توحید محکمات و قانون هستی  است  ودر این بیان گفتگو از دیالکتیک فلسفی  متشابه و رمزی و سمبلیک= یعنی تضاد  تنافری در ذهن انسان است  که در جهان عینی هم این تضاد وجود دارد  نه تضاد تقابلی که عارضی است و  اگر در ذهن عارض شود در ان حالت ذهن را متلاشی می کند و اختیار و انتخاب از انسان سلب می شود انچه که در ذهن حاکم است جهان بینی توحیدی است  که قادر می شود  بین دو متضاد  متنافر  انتخاب کند و انسان را یا در جهت  کمال = خدا   یا در جهت  نقص= ابلیس  راهنمائی  و به جهان عینی ارسال می کند   در این مورد شریعتی در پانویس 16 توضیح می دهد .

16-البته این اندازه می‌دانم که "جمعِ ضدین مَحال است" و حتی این را هم می‌دانم که "جمع و رفعِ نقیضِین هم محال است". اما این در اصل مربوط به "منطق" است، منطقِ ارسطویی، یعنی منطقِ صوری و ذهنی.  ولی دیالکتیک به صورت‌های ذهنی کار ندارد،

(شرح - منظورش دیالکتیک تضاد تقابلی است  اما دیالکتیک تضاد تنافری  که بر پایه توحید تبیین می شود  هم در ذهن و هم در عین وجود دارد یعنی دیالکتیک توحیدی هم بر ذهن و هم بر عین حاکم است  )

دیالکتیک ( شرح - تضاد  تقابلی ) به واقعیت‌های عینی متوجه است، نه حرکتِ "ذهن" و "صُوَرِ عقلی"، بلکه حرکتِ "عین" و پدیده‌های طبیعی را بیان می‌کند.

در عالمِ ذهن، نمی‌تواند یک شیءِ واحد در زمانِ واحد، در عینِ حال که گرم است، سرد باشد   و در همان حال که بزرگ است، کوچک باشد؛ (شرح-  تضاد تقابلی  )  در صورتی که در طبیعت، نه تنها ممکن است بلکه اصلاً این چنین است. عقل نمی‌تواند تصور کند که یک موجودِ زنده، در عینِ حال مُرده باشد، زیرا مرگ و زندگی نقیضِ هم‌اند، اما در عالَمِ طبیعت، اساساً مرگ و زندگی با هم و درهم‌اند، دو رویه‌یٔ یک سکه‌اند. درخت، حیوان، انسان و نظامِ اجتماعی و عاطفه‌یٔ مادری و عشق و... در همان حال که زندگی می‌کنند و رشد می‌نمایند، پیری و مرگِ خود را می‌سازند. حضرتِ امیر می‌گوید : "نَفَس‌های آدمی گام‌هایی‌اند به سوی مرگ‌اش"! دمِ حیات، خود، قدمِ مرگ است.  (  شرح- چون در طبیعت دو نوع  تضاد دارم  تقابلی و تنافری  ) )

خدا یا روحِ خدا ـ که پاکی و جلال و زیبایی و عظمت و قدرت و خلاقیت و آگاهی و بینایی و دانش و مهر و رحمت و اراده و آزادی و استقلال و حاکمیت و جاودانگیِ مطلق و لایتناهی است ـ
 در انسان، استعدادی است و جاذبه‌ای که او را به سوی قُلّه می‌کشاند،
 به شکوهِ آسمان و معراجِ ملکوت و آراسته شدن و پرورش یافتن بر "اخلاقِ خدا"، تا بدان جا که دانشی یابد،
آگاه از همه‌ی اسرارِ طبیعت، قدرت‌ای شود تکیه زده بر سلطنتِ جهان که همه‌ی نیروهای مادی و معنوی، زمین و آسمان، مِهر و ماه و حتی فرشتگانِ خدا ـ فرشتگانِ مُقربِ خدا نیز هم ـ همه در برابرش سرِ تسلیم بر خاک نهاده‌اند!

و بدین گونه، انسان، آفریده‌ای است آفریننده، بنده‌ای است خدا گونه، اراده‌ای است آگاه، بینا، خالق، قاضی، عالِم، حکیم، مُدبر، پاک، عِلوی، امانت دارِ خدا و جانشینِ خدا در زمین و آفریده‌ای جاودان در بهشت.

چرا؟ چگونه؟ نیمی از او، روحِ خدا است، و این "تِز" (These) است ("نهاده"، "اصل")، که او را به تعالی و تکامل و به سوی مطلق، به سوی خدا و خُلق و خوی خدایی پرواز می‌دهد و به حرکت و صعود می‌کشاند،

 اما عامل‌ای نیرومند و متضاد با (عامل) نخستین، او را به رسوب، جُمود، توقف و مرگ و پستی و زشتی و گَند، می‌خواند، می‌کشاند تا او که روحِ خدایی و چون سیل، سیال و جوشان و نیرمندی دارد که می‌رود و می‌روبد و می‌شکند و سبزی و خرمی و باغ و آبادی در مسیرِ خود می‌رویاند، تا به دریا، به ابدیتِ زلالِ مطلق برسد،

همچون لایه‌های رسوبی که از سیل ته نشین می‌شود و از رفتن می‌ماند و سِفت و سخت می‌گردد و ترک می‌خورد و همچون سفالِ کوزه گران (صلصالِ کالفخار) زمین را می‌پوشاند و چشمه‌ها را می‌بندد و بذرها را در زیر می‌گیرد و سبزه‌ها را خفه می‌کند و هیچ گیاهی از آن نمی‌روید، از رفتن باز ایستد، ماندنی شود و به جای مزرعه، لجن زار و به جای دریا، مرداب و به جای حرکت، سکون و به جای حیات، مرگ و به جای روحِ خدا، لجنِ بدبو (حماءِ مسنون) و لایه‌ی سختِ رسوبی گردد. این "آنتی‌تز" (Antithese) است (ضدِ تز، برابر نهاده)، عامل‌ای که تِز را نفی می‌کند و نَقض، و می‌کوشد تا انسان را به جهتی ضدِ"تز" بِراند.

از جمعِ این دو ضد،  

 (شرح-  دو ضد فلسفی  متشابه و رمزی و سمبلیک = یعنی تضاد تنافری  هر اندازه این دو ضد متنافر  به مرکز از دوجهت نزدیکتر شوند  از درجه  تضاد و تنافرشان کاسته می شود و از حالت تضاد به اتحاد و از  حالت تنافر  به تقارب   نزدیکتر  می شوند و  هر اندازه  به مرکزنزدیکتر شوند   رابطه شان توحیدی تر می شودمثل مرکز اهن ربا و دما سنج و روز و شب  طوری که ابلیس هم اگر توبه کند و بسوی مرکز حرکت کند می تواند با خدا رابطه توحیدی  بر قرار کند به همین دلیل خداوند تا قیامت به ابلیس  هم مهلت  توبه کردن  داده است  ولی در هر حال عقل که در مرکز توحید قرار دارد  همه درجات  تنافر و تقارب  ذهنی  دو جهت را  می تواند شناسائی کند و نسبت به ان دو موضع بگیرد وجهت حرکت خود  را انتخاب کند به همین دلیل  عقل توحیدی ایجاب می کند در مبارزات اجتماعی هم تضاد تقابلی را  به تضاد تنافری  وبا کاستن از درجات  تضاد  تنافری  به تفاهم تقاربی و سپس به  تعاون  اتحادی  و جامعه توحیدی برسیم   )
 
مبارزه    و حرکت(شرح-  مبارزه و حرکت ذهنی انسان بین خدا و شیطان  )
 پیش می‌آید و در نتیجه "تکامل" (  شرح- و انحطاط   )
نتیجه و ترکیبِ (Synthese) این دو است 

 (شرح-  ترکیب فلسفی  متشابه و  رمزی  و  سمبلیک = همانطور که گفته شد یک  ترکیب   متضاد تنافری  ذهنی است که ممکن است  با کاستن از درجات انها  به  توحید میل کنند     )

از "روحِ خدا" تا "گَند زارِ لَجن" فاصله‌ای است میانِ "دو بی‌نهایت"، و انسان در این میانه، یک "تردید"، یک "نوسان"، اراده‌ای آزاد، که باید "انتخاب" کند؛
(شرح- انتخاب با عقل توحیدی  است  که میان دو متضاد  متنافر  ذهنی یکی جهت خدا و دیگری جهت ابلیس  را شناسائی میکند  اگر هم اندو نتوانند  با کاستن از تضاد تنافریشان بهم نزدیک شوند انسان می تواند با شناختن  جهت خدا و جهت ابلیس   بین اندو  انتخاب کند و در جهتی که انتخاب می کند  حرکت کند   )

 و چه دشوار و سنگین است در میانِ لجن زار و در زیر لایه‌های سختِ رسوبی، انتخابِ روح، روحِ خداوند.
در آن سو، برترین برتر، کمال و زیبایی و حقیقت و قدرت و آگاهی و اراده‌ی مطلق، لایتناهی، بالاتر و بزرگ‌تر از آنچه در خیال و واهمه آید، دور،
 در آن سوی هر چه پست است و نزدیک و پیشِ پا افتاده و حقیر و در انتهای همه‌ی روز مرِگی‌ها و اندک‌ها (آخرت). و در این سو، پست‌ترین پست، نقص و زشتی و باطل، ضعف و جهل و اسارتِ مطلق و انحطاطِ لایتناهیِ پست‌تر و زشت‌تر و خود پرستانه‌تر از آنچه در خیال و واهمه گُنجَد (دنیا).

و می‌بینیم که چنین است، انسان‌هایی را می شناسیم که در شکوهِ روح و عظمت و زیبایی و شعور و نیکی و پاکی و دلاوری و ایمان و ایثار و نابیِ فطرت، تا بدانجا بالا رفته‌اند که ادراکِ آدمی را به شگفت می‌آورند، هیچ موجودی، مادی و غیبی، فرشته و پَری، ظرفیتِ آن همه رشد را ندارد، و آدم‌هایی را می‌بینیم که در پلیدی و پستی و ضعف و زشتی و جُبْن و جنایت، تا آنجا پیش رفته‌اند که هیچ جانوری، میکروبی، دیو و دَدی به گَردِ شان نمی‌رسد. چه، در پلیدی و رشتی و بدی نیز انسان، لایتناهی است، آن چنان که در کمال و آزادگی و زیبایی. بدین معنی است

که یک سرش خداست و سرِ دیگرش شیطان.
 دو "امکانِ" مطلق، در دو "اقصی". انسان خود جاده‌ای است

که از "منهای بی‌نهایت" پَست تا "به اضافه‌ی بی‌نهایت" بالا،

 در برابرِ خودش بر پهنه‌ی وجود کشیده شده است و بر همه چیز می‌گذرد و او "اراده‌ی آزادِ مسئول" است.
 خود، هم اراده‌ای است که باید انتخاب کند، هم مرادی است که باید انتخاب‌اش کنند، به تعبیر بِرَهمَنیسم : هم "رهگذر" است و هم "راه" است و هم "رفتن".

"هجرتِ" مدام، از "خویشتنِ لجنیِ" خویش، تا "خویشتنِ خدایی"اش.

انسان، این جمعِ ضدین، موجودِ دیالکتیکی، اُعجوبه‌ای ثَنوی(۱۷)،
(شرح-  ضدین دیالکتیکی فلسفی  متشابه  و رمزی و سممبلیک = تضاد دیالکتیکی تنافری ذهنی است که عقل بر پایه جهان بینی توحید یکی از دو جهت را انتخاب می کند  پانویس 17 را من بالا می اورم تا متوجه شوید که شریعتی چه می گوید

۱۷. ثنویتِ (دوآلیسمِ) "خدا ـ شیطان" در اسلام، با ثنویتِ "خدا ـ شیطان"، "زَروانِ روشن ـ زَروانِ تاریک" در مذاهبِ ثنوی مثلِ زرتشت و مانی یکی نیست و با توحید نیز تضاد ندارد.  در اسلام، تضاد و جنگ و دوگانگیِ "اهورا ـ اهرمن" در "جهان" مطرح نیست، در "انسان" مطرح است، شیطان آنتی تز یا ضدِ الله نیست، آفریده‌یٔ عاجز و رامِ او است و در دشمنی با انسان از خدا رُخصت می‌گیرد (نفیِ قدرتِ مستقل برای شیطان). او آنتی تزِ نیمه‌ی خداییِ انسان است. نبردِ "نور و ظلمت"، "الله و ابلیس" در جهانِ انسان‌ها (جامعه و فرد) درگیر است و جمعِ "الله ـ ابلیس" یعنی انسان، وگرنه جهانِ طبیعت سلطنتِ مطلقِ و بی‌رقیبِ الله است و همه، روشنی و نیکی و زیبایی. در آن تضادِ خیر و شر نیست، در آن اهرمن کاره‌ای نیست.
  )

 و خدا در اینجا، یعنی در ذاتِ انسان و در طریقِ زندگی‌اش، به معنیِ یک "جهتِ بی‌نهایت" است،
 چنان که لجن و سُفال نیز به همین معنی است،(۱۸)

وگرنه ذاتِ واقعیِ بشر همین است که اکنون در خود می‌بینیم و علم از آن سخن می‌گوید و می شناسد و می‌تواند بشناسد.
( شرح- در اینجا شریعتی از بیان تمثیلی  خارج می شود و به واقعیت و حقیقت انسان  اشاره می کند در پانویس 18 توضیح می دهد که
۱۸. این است که به علتِ شباهتی ظاهری که برخی تعبیرات و اصطلاحاتِ من در اینجا با زبانِ صوفیه و حکمای هندی و افلاطونی و برخی متکلمانِ اسلامیِ معتقد به وحدت یا حتی حُلولیه و مشبهه پیدا می‌کند، نباید آنچه را من می‌گویم با آن حرف‌ها اشتباه گرفت، زیرا من تحقیقاتِ آنها را درباره‌ی ذاتِ خدا و رابطه‌اش با صفاتِ خودش و وحدتِ وجود و مغایرتِ حادث و قدیم و هَیولی و جوهر و عقلِ اول و نفوسِ فلکیه و اَنوار اسپهبدیه و غیره نمی‌فهمم و نمی‌خواهم بفهمم، چنان که خودِشان هم نمی‌فهمند و شما هم نباید خدا نکرده بفهمید! که اصلاً آن "خیالاتِ هَپروتی" برای فهمیدن نیست.  در اینجا آنچه می‌گویم همه به معنیِ رمزی و اشاره‌ای است و همه به معنیِ ارزش‌های انسانی است و مسائلِ اعتقادی و اخلاقی و عملی، نه فلسفه‌یٔ اولی و بحث‌های کلامی و تصوف و حکمتِ قدیم و غنوصیاتِ مالیخولیایی و خیالاتِ هور قلیایی که همیشه از آنها فراری و هراسان بوده‌ام.)

و قرآن نیز خلقت و سرشتِ او را با بیانِ علمی (نه فلسفی) مکرر آورده است.

هیچ عنصری از ذاتِ خدا در او وجود ندارد و نخواهد داشت. 
خدا در او به معنیِ یک استعداد و امکان است برای رفتن به جهتی که به سوی خدا ـ ذاتِ مطلق و کمالِ لایتناهی ـ می‌رود، اینست که این شعارِ عمیقِ : "انا لله و انا الیه راجعون" را من نه مثلِ تفسیرهای رایج معنی می‌کنم که : یعنی "مرگ و قبر". گویی از وقتی سرازیر قبر شدیم، در اختیارِ خدا قرار می‌گیریم و مامورینِ خدا ما را از این دنیا ـ که از آنِ ما است ـ تحویل می‌گیرند، و نه مثلِ وحدت وجودی‌ها که یعنی انسان در ذاتِ عینیِ خدا حلول می‌کند و همچون حباب‌ای که از دریا بود و چون ترکید دریا می‌شود، از خود فانی و در خدا باقی می‌گردد. در این آیه می‌بینیم "فیه" نمی‌گوید، "اِلَیه" می‌گوید. یعنی "به سوی او" باز می‌گردیم، نه "در او". سخن از "جهتِ" تکاملیِ انسان است، یعنی، "کمالِ بی‌نهایت".
انسان، این پدیده‌ی دیالکتیکی، به علتِ ساختمانِ ثنویِ متناقضی که دارد، جبراً در حرکت است. صحنه‌ی تضاد و جنگ "خودِ" او است،
( شرح-  و باز در اینجا به  دیالکتیک  ثنوی و متناقض جبری = فلسفی متشابه و رمزی و سمبلیک =  تضاد تنافری  خود اشاره می کند که  در تضاد  تنافری ذهنی   بین خدا و ابلیس   - و-  روح و لجن  -  در فضای ذهنی  عقل انسان  جنگ جبری  دائمی   در جریان است اما توجه باید کرد که معنی  جبر در اندیشه شریعتی تقدیراست  وتا عقل تقدیر=اندازه گیری  یعنی ارزش گذاری نکند بین آندو  داوری و انتخاب و در نتیجه حرکت  نمی کند  عقل  با ذات  محکما تی خود  است که   بین دو قطب متضاد و متناقض  حکم می دهد و بسته به نوع جهانی بینی یعنی میزان  خود یکی از دو جهت را انتخاب می کند  و کار برد روش شناخت بر پایه جهان بینی توحیدی در اینجاست که انسان را در جهت حق = خدا و تکامل روح قرار می دهد و اگر جهان بینی عقل شرک باشد انسان را در جهت باطل= ابلیس  وتناقص لجنی قرار می دهد )

 و این جنگِ میانِ دو نیرو، تکاملِ دائمی را در او تحقق می‌بخشد.
(شرح-  و انحطاط  )
این حرکت از لجن به سوی خدا است، و خدا کجا است؟ تا کجا است؟ در بی‌نهایت. در نتیجه انسان هرگز به قرارگاه‌ای نمی‌رسد
و در خدا منزل نمی‌کند. این فاصله‌ی "خاک ـ خدا"، نوسانِ تکاملیِ رشدِ آدمی است، اما همیشه در تکامل است و در حرکت به سوی او، در جهتِ او، یعنی در پروازِ صعودی و در معراج که انتهایش او است، اما معراج‌ای که انتها ندارد، "او"یی که لایتناهی و بی‌حد و مرز است، و این، هم مسیرِ حرکت و جولانگاهِ انسان را نشان می‌دهد که از پستیِ لایتناهی، تا بلندیِ لایتناهی گسترده است و هم، "تا کجاییِ" تکاملِ او را : تا خدا، تا روحِ خدا. یعنی تا ابد، یعنی توقفْ هرگز!

استانداردهای ثابت را می‌بینیم که در اینجا به چه فضیحتی گرفتار می‌شوند! چه استانداردهایی ثابت‌اند؟ و چه کسی می‌تواند استانداردِ ثابت وضع کند؟ انسان یک "انتخاب" است، "نبرد و تلاش و شناخت" است، یک "شدنِ همیشگی" است، یک "هجرتِ بی‌انتها" است، هجرتِ در خویش، از لجن تا خدا (هجرتِ اَنْفُسی).(۱۹)
و راهی که از لجن تا خدا کشیده شده است، "مذهب" نام دارد. (مذهب = روش است )
 در اینجا روشن است که مذهب یعنی راه. مذهب، هدف نیست، راه است و وسیله است. تمامِ بدبختی‌ای که در جامعه‌های مذهبی دیده می‌شود، به این علت است که مذهبْ تغییرِ روح و جهت داده و در نتیجه نقشی که دارد، عوض شده است و این بدان علت است که "مذهب را هدف کرده‌اند".
 شما جاده را هدف کنید، گُل کاری و آسفالت و آذین کنید، صدها سال، نسل به نسل، روی این جاده کار کنید، جاده پَرست بشوید، معتقد به جاده بشوید، آن را دوست بدارید، بدان عشق بورزید، تا چشمِ تان به آن افتاد یا اسم‌اش به گوشِ تان خورد، از شورِ هیجان به گریه افتید، با هر که چپ به آن نگاه کرد بجنگید، تمامِ وقت و پولِ تان را صرفِ تزیین و تعمیر و صاف و صوف کردنِ آن کنید، یک لحظه آن را برای رسیدن به کار و زندگیِ تان ترک نکنید، همیشه بر روی آن قدم بزنید و کِیف کنید و از آن گفت و گو کنید و خاک‌اش را به چشمِ تان بمالید و دوای دردِ تان بسازید و... چه خواهید شد؟ گمراه! آری، همین راهِ راست و درست و حقیقی، شما را از هدف باز می‌دارد، شما را به جایی نمی‌رساند. در راه گم شدن، از گمراه شدن بدتر است.
همین راهِ حقیقی و راسته و صراطِ مستقیم و هموار و مقدس که شنیده‌اید پیش از این هزاران تن را به مقصد رسانده است، شما را عمری است که متوقف نگاه داشته است، درست مثلِ کسانی شده‌اید که راهِ غلط و بیراهه‌ی گمراهی و آوارگی را انتخاب کرده‌اند.
چرا؟ چون شما راه را گردش گاه کرده‌اید، راهِ رفتن را، پارکِ مقدس، مزارِ مقدس، باشگاهِ ماندن ساخته‌اید. شیعه را نگاه کنید. امام ـ یعنی کسی که او را راه می‌بَرُد و راه می‌نماید ـ شده است برای او یک ذاتِ مقدسِ غیبی، یک اصالت و شخصیتِ فوقِ انسانی که فقط باید او را سُتود و پرستید و عشق ورزید و از او تعریف و تجلیل کرد و دگر هیچ! مذهب و اصول و احکام و شخصیت‌های مذهب هدف شده‌اند، اینست که کسی را به هدف
نمی‌رسانند. نماز وسیله است، خودِ قرآن می‌گوید : "وسیله‌ی نهی از فحشاء و منکر"، اما اکنون خودِ این حرکات و الفاظِ خاص هدف شده‌اند و اینست که این همه پیچیده‌تر و حساس‌تر و تکنیکی‌تر شده است، اما از اثر افتاده است.
به نظرِ من تصادفی نیست که تمامِ اسامی و اصطلاحاتی که در فرهنگِ اسلامی در تلقی‌های مختلف و نوانس‌های گوناگون برای دین به کار رفته است به معنیِ "راه" است، خودِ کلمه‌ی دین، غیر از معنی‌هایی که از قبیلِ حِکمت و خردِ مقدس، برایش قائل‌اند، به معنیِ راه هم هست و دیگر اصطلاحات همه : سِلک، شَرع، شریعت، طریقت، صِراط، مذهب، اُمت.(۲۰)

بنابراین مذهب، راه است ـ راه‌ای از لجن تا خدا ـ که انسان را از پستی و جُمود و جهل و زندگیِ لجنی و خوی ابلیسی، به سوی بلندی و حرکت و بینایی و زندگیِ روحی و خوی خدایی می‌بَرَد. اگر بُرد، مذهب است و اگر نَبُرد، یا راهِ غلط رفته‌ای، یا غلطْ راه رفته‌ای! و این هر دو یکی است! و اینست که می‌بینیم مسلمان هم مثلِ کافر، شیعه هم مثلِ سُنی، هیچ کدام راه به جایی نمی‌برند.
ممکن است بگویید : اما غیرِ مسلمان‌ها که، به نسبت وضعِ شان الان بهتر است و شیعیان وضعِ شان از غیرِ شیعیان بهتر نیست.
راست است. کسی که راهِ غلط را رفته، اگر درست راه برود، زودتر ممکن است راهِ درست را بیابد تا آنکه در راهِ درست، غلط راه می‌رود. آنکه راهِ دورتری رفته به جایی می‌رسد، گر چه دیرتر، اما کسانی که راهِ راست را می‌روند، اما غلط راه می‌روند، و یا مثلِ ما پَس پَسَکی راه می‌روند، یا اصلاً نشسته‌اند و در فضائلِ این راه مباحثه می‌کنند (!) یا قدم زنان گَردش می‌کنند و سَرِشان به خودشان بند است، از آن هر دو بدبخت‌تراند، چون هزار و یک دلیل دارند که بر صراطِ مستقیم‌اند و بر حق، و هزار و یک نمونه و شاهد که پیش از این، رهگذرانِ این راه به منزل رسیده‌اند و راست هم می‌گویند، و با این همه دلیل و آیه و یقین و اطمینان، دغدغه‌ی عقب ماندگی و در نتیجه شک در خویش و تلاش برای آنکه کاری کنند و خود را عوض کنند و ببینند که عیب و علت کجا است، ندارند. اینست که گاو پَرست از خدا پَرست جلو می‌افتد و مومنِ خدا، خبر هم نمی‌شود.

علی به هزار و یک دلیل از عُمَر بهتر است و این، شیعه‌ی علی را ـ اگر روزگارش از عاقبتِ یزید هم بدتر باشد ـ خاطر جمعی و یقین و غروری می‌بخشد که بلای جانِ او می‌شود و جانِ مردم! نه حرفِ کسی را گوش می‌دهد و نه در کارِ خودش شک می‌کند. می‌بینیم که علی هست و راهِ علی هست و او هم در راهِ علی هست، اما آنها که گمراهان‌اند از او پیش افتاده‌اند و حتی شیعه‌ی علی را شیعه‌ی خود کرده‌اند! چرا؟ راهِ علی، گردش گاهِ شیعه‌اش شده است و "امام" بُت شده است و مجسمه‌ی زرین و مقدسی که در قلبِ گردش گاه نصب کرده‌اند (!)، نه علامتی بر سرِ راه و پیچ و خم‌ها تا جهتِ را به او بنماید.(۲۱)
مجموعه‌ی عناصری که برای تعریفِ جامعِ انسان از قصه‌ی آدم بر می‌آید بدین گونه است که : انسان،
 خدا گونه‌ای است تبعیدی، جمعِ ضِدِین، یک پدیده‌ی دیالکتیکی "خدا ـ شیطان"، "روح ـ لجن"، اراده‌ی آزادی که خود سرنوشت‌اش را می‌سازد؛ مسئول، متعهد، گیرنده‌ی امانتِ استثناییِ خداوند، مَسجودِ همه‌ی فرشتگان، جانشینِ خداوند در زمین، عاصی حتی بر خدا، خورنده‌ی میوه‌ی ممنوعِ بینایی، مَطرودِ بهشت و تبعید شده به این کویرِ طبیعت، با سه چهره‌ی 
عشق (حوا)،    (شرح-  حوا به معنی حیات است انسان بدنبال عشق  حیات جاویدان  ممکن است منحرف شود چون حیات را مطلق می کند و به پرستش ان می پردازد و غافل از ان  می شود که حیات  از خدا است و جهت را گم می کند )
عقل (شیطان)    ( شرح- عقل  خود مطلق بین که خود را در مقام خدائی قرار داده  و نصحت ناصحان را نمی پذیرد حتی این ناصح خالق عقل  باشد بنا بر این عقل نیازمند اصول  راهنمائی است  که خالق عقل ان اصول را   به انسان می دهد  ترک اصول  جهان بینی توحیدی یعنی مطلق العنان شدن عقل و این  همان شیطان= منحرف  شدن است )
و عصیان (میوه‌ی ممنوع)!       (شرح-  خدا به انسان لطف می کند انچه بر او مضر است به عنوان حرام =  ممنوع می کند اما وقتی  انسان  با عقل  شیطانی = منحرف   عشق حوائی= حیات جاویدان طلبی  بر خدا عصیان می کند با تغییر جهت از توحید به شرک از خود فطری بیگانه می شود و از بهشت  توحید  به جهنم شرک هبوط = تبعید می شود  ) 

و مامور تا در تبعیدگاهِ خویش (طبیعت) بهشتی انسانی بیافریند و در نبردِ دایمیِ خویش، از لجن تا خدا، به مِعراج رود و این حیوانِ رُسوبیِ لجنی، خُلق و خوی خدا گیرد!


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر