۱۳۹۲ آبان ۲۶, یکشنبه

54 = درس 21 از مجموعه اثار 18



سخنران : دکتر شریعتی

موضوع : مخاطب‌های ما روشنفکران

مکان : حسینیه‌ی ارشاد

مجموعه : مجموعه آثار ۱۸


درس ۲۱

به نامِ خدا و به امیدِ همتِ همفکرانِ مسئولی که به میزانی که کار سخت‌تر و دشوارتر می‌شود، احساسِ مسئولیت در آنها بیشتر می‌شود، درسِ اسلام شناسی را آغاز می‌کنیم. درسِ امروز بر حسبِ برنامه، فلسفه‌ی تاریخ است. چنان که در درسِ یک و دو اسلام‌شناسی گفته‌ام، اسلام‌شناسی در شکلی که در این درس و کلاس طرح می‌کنم، هنگامی درست فهمیده می‌شود و هنگامی خواننده یا شنونده می‌تواند به درستی و با دقت مطمئن شود که آنچه می‌فهمد همان است که نیّتِ گوینده بوده، که دارای فرهنگِ خاصی باشد و با این زبان آشنا باشد و نیز در یک جَوِ "فکری ـ احساسیِ" ویژه‌ی روشنفکرانِ مسئولِ این عصر و در شرایطِ کنونی ( قرار گیرد )، و همچنین با دردها، نیازها و مسئولیت‌های خاصِ این گروه، این خواننده یا شنونده مجهز باشد.

غالباً سوءِ تفاهم‌ها ( سوء تفاهم، یعنی موارد و عللِ خاصی که به علم و دین و درس و بحث مربوط نیست، آنجایی که واقعاً یک سوءِ تفاهم است ) زاییده‌ی عدمِ آشنایی با این زبان و فرهنگ است؛ و همچنین از طرفِ دیگر، حُسنِ تفاهم هم ( یعنی استقبالِ بسیار زیادی که، بیش از ارزشِ این درس و خودِ مُدرس، از طرفِ روشنفکران شده و می‌شود ) باز معلولِ ارزشِ انحصاری این درس نیست ـ برای اینکه این درس یک ارزشِ انحصاری ندارد و یک درس است ـ ( بلکه ) بیشتر مربوط به اینست که مسائلِ اسلام شناسی با زبانِ فرهنگیِ این نسل طرح شده است. معمولاً قیمتی که نسلِ جدید ـ روشنفکران و دانشجویان ـ برای این انتشارات و این درس‌ها قائل شده‌اند ـ که به مراتب بیشتر از قیمتِ واقعی‌اش هست ـ معلولِ خودِ درس نیست، بلکه به خاطرِ تناسبی است که با زبان و مسئولیت‌ها، دلهره‌ها، نیازها، دردها، مشکلات و مسائلی دارد که در ذهن، در محیط، در عصر، در ایمان و اندیشه‌ی آنها مطرح است و چون مسائلی که به نامِ اسلام شناسی در اینجا مطرح می‌شود، با آن مسائل تماسِ مستقیم دارد، و اسلامی که بیان می‌شود، به زبانِ الان و به زبانِ این گروه است، خود به خود استقبال، بیش از ارزشِ خود و خودِ مُدرس است.

می‌خواستم تذکر بدهم که چون درسِ 1و2 اسلام شناسی ـ یعنی اولین بار که درسِ اسلام شناسی را شروع کردیم ـ به نسبتِ چاپ‌های بعدیِ این درس‌ها خوب چاپ نشد و همچنین از نظرِ شماره خیلی کم چاپ شد، به خیلی‌ها نرسید، و غالبِ کسانی که این درس را نخوانده‌اند، این طور تلقی کرده‌اند که درسِ 1و2 یکی از درس‌ها نیست، بلکه همه‌ی درس‌هاست.(۲) یعنی اسلام شناسی را به این شکل طرح کردم که، اول مجموعاً به تصویرِ کلیِ مکتب‌ای که اسلام نام دارد، با همه‌ی اعضاء و در همه‌ی ابعادش، و بعد به ترتیب، هر هفته و در هر برنامه، به یکی از آن ابعاد بپردازم. بنابراین، درس یک و دو اسلام‌شناسی( یا ۱۵ و ۱۶ از نظرِ شماره‌ی مسلسل ) تمامِ اسلام شناسی‌ای است که من تا آخر خواهم گفت و مجموعه‌ی تصویرِ کامل و کلیِ مکتب‌ای است که از نظرِ ذهن‌ای، توحید و جامعه شناسی، فلسفه‌ی تاریخ، جهان بینی، انسان شناسی، اخلاق و حتی مسائلِ خاصِ شیعی ـ مثلِ امامت و عدل ـ و اساسی‌ترین مسائلِ فلسفی و انسان شناسی ـ مثلِ انسانِ ایده آل، فلسفه‌ی حیاتِ انسانی و غایتِ وجود ـ ( را در بر می‌گیرد ). تمامِ این مسائل در یک بافتِ کلی که اسم‌اش مکتبِ است، در درسِ 1و2 هست. اینست که اگر کسی درسِ 1و2 را کاملاً با دقت مطالعه کند، یک تصویرِ کلی، البته مُجْمَل و مُبهم ولی کامل، از تمامِ آن چیزهایی که تحتِ عنوانِ اسلام شناسی اینجا مطرح خواهیم کرد و مطرح کردم، خواهد یافت. متاسفانه همین مساله‌ی خاصی که عرض کردم، همان طور تلقی نشد. اینست که اگر این درسِ یک و دو باز درست مطالعه و خوانده نشود، درس‌های بعدی هم ـ که تا به حال درسِ سی و پنجم است ـ مُبهم خواهد بود؛ یعنی هر کدام‌اش یک چیزِ مُجَرد و جزیی‌ای که از پیکرش جدا افتاده تلقی می‌شود و متاسفانه آن هدفِ اساسی از اسلام شناسی که شناختِ بافتِ هماهنگِ کلیِ پیکره‌ی فکری و مکتبیِ اسلام است، حاصل نمی‌شود. اینست که مجدداً خواهش می‌کنم که درسِ اول به این شکل مطالعه شود ( به طوری ) که ـ چه کسانی که تازه تشریف آورده‌اند و چه کسانی که حتی همه‌ی این درس‌ها را تعقب کرده‌اند ـ ( آن را ) دائماً در ذهنِ تان داشته باشید، و هر مساله‌ای که به عنوانِ درس مطرح می‌کنم، در آن پیکره‌ی کلی که آنجا ترسیم شده جایگزین کنید و بعد به مساله در شکلِ کلی بنگرید تا مساله کاملاً در همه‌ی ابعادش و به شکلِ یک موجودِ زنده و متحرک و با معنی و با هدف، نه یک مساله‌ی علمی و درسیِ کاملاً مُجَرد، تَجَلی بکند.

امروز قاعدتاً باید به فلسفه‌ی تاریخ می‌پرداختم، و همان طور که عرض کردم، علتِ اینکه در ضمنِ درس به مارکسیسم پرداختم و به مکتب‌های دیگری مثلِ ِاگزیستانسیالیسم خواهم پرداخت ( و اگزیستانسیالیسم را مستقلاً مطرح خواهم کرد ) و بعد بیش و کم به ایدئولوژی‌های دیگر به میزانِ اثری که امروز در دنیا و در اذهانِ روشنفکران و مِنْجُمله شما دارد، تکیه خواهم کرد و با این بینش طرح‌اش می‌کنم، اینست که ـ چنان که در همان اسلام شناسی گفتم ـ اساساً این درس در یک مثلثِ مارکسیسم، اگزیستانسیالیسم و اسلام، یا مارکسیسم، اگزیستانسیالیسم و مذهب مطرح است. به چه معنا ؟ به این معنا که مخاطبِ این درس کسی است که بیش و کم در یک جَوِ فکری، ادبی، فلسفی، اجتماعی، اخلاقی و انسانیِ زاییده‌ی ایدئولوژیِ مارکسیسم و ایدئولوژیِ اگزیستانسیالیسم تفکر می‌کند، تنفس می‌کند و زندگیِ اجتماعی دارد. یعنی الان فرهنگِ این نسل، فرهنگی است که تحتِ تاثیرِ این ایدئولوژی‌هاست و این ایدئولوژی‌ها حاکم بر ذهنِ امروزِ دنیاست. 2 بنابراین، اصل بر اینست که مخاطبِ این درس، روشنفکری است که تحتِ تاثیرِ ذهنی و فرهنگی و اجتماعیِ اگزیستانسیالیسم، مارکسیسم و ایدئولوژی‌های دیگر ـ بیش و کم ـ هست؛ ایدئولوژی‌هایی که از قرنِ نوزدهم شروع شده‌اند و الان هم بیش و کم، ضعیف و یا شدید وجود دارد.

بنابراین، هر کس، هر موسسه‌ی تبلیغاتی، هر موسسه‌ی تحقیقاتی و هر موسسه‌ی تعلیماتی ( این را به طورِ کلی عرض می‌کنم، یک کارِ اختصاصی نیست ) که خواسته باشد مذهب و دین را، اسلام را، تشیع را، اصولِ اعتقادیِ خاصِ خودمان را امروز مطرح کند 3 ( به گونه‌ای که امروز قابلِ طرح باشد و ذهنِ امروزی بفهمد و گوشِ امروزی گوش دهد، که بعد جذب شود و درک کند و برایش قابلِ قبول باشد )، باید با اعتنا به واقعیاتِ فرهنگی و اجتماعیِ زمان ـ که مخاطب او را می‌سازد ـ و با آن زمان، با آن دردها، با آن احتیاجات و با آن حساسیت‌ها ـ که الان در این نسل مطرح است ـ مطرح کند.

بی‌شک وقتی امروز کسی، موسسه‌ای یا دانشگاه‌ای و حوزه‌ای می‌تواند امامت را ـ که پایه‌ی اصلیِ تشیع است ـ به عنوانِ یک ایمان، یک عقیده و یک مکتب ـ آن چنان که حقیقتاً در تشیع هست ـ طرح کند، و قابلِ طرح باشد و از نظرِ ذهنِ امروز امکانِ پذیرش‌اش باشد که، با رعایت و استناد به مسائل‌ای که امروز به عنوانِ رهبریِ انسان، نمونه سازیِ انسان، سَرمَشق‌ها و تیپ‌های ایده آلِ انسان، الگوهای انسانی و همچنین مساله‌ی فلسفه‌ی سیاست، فلسفه‌ی حکومت، فلسفه‌ی رهبری و هدایتِ اجتماعی کاملاً مطرح است. مطرح کند. این، به معنای این نیست (باز دو مرتبه می‌گویم ) که، این اصولِ اعتقادی را بر حَسبِ زمان تغییر بدهیم، هرگز ! درست برعکس و ضدِ این : باید حقایقِ ثابت، برای اینکه این حقایق به شکلِ حقیقی و واقعیِ خودش قابلِ طرح شود و به وسیله‌ی احساس و ادراکِ زمان جذب شود، با زبان و وسائل و شرایط و امکانات و حساسیت‌ها و جهت گیری‌های خاصِ زمان که متغیر است، عنوان و تفسیر و تجزیه و تحلیل بشود.

بنابراین، چیزی که من از همه‌ی کسانی که صمیمانه می‌خواهند این ایدئولوژی و این مکتب را کاملاً درک کنند ـ که چیست ـ خواهش می‌کنم و توقع دارم، اینست که باید ( این یک "بایستنِ اخلاقی" و "بایستنِ علمی" است ) آنچه را که از حرفِ من می‌فهمند، درست باشد؛ این چیزی است که باید رویش تعصب داشته باشیم، حتی آن کسی که خودش می‌خواند، باید تعصب داشته باشد و باید آن چیزی را که از مطالعه‌ی این درس‌ها یا این کنفرانس‌ها یا این انتشارات می‌فهمد، درست باشد. ( اینکه ) آنچه را که می‌فهمد، درست باشد و درست بفهمد، به این معنا نیست که، آنچه را که از درسِ من می‌فهمد و آنچه را که در درس گفتم حتماً درست است؛ که این، یک تعصبِ کور است. مسلماً در درس، ضعف و انتقاد، اشتباه، لغزش و خطا هست؛ اینها چیزهایی بدیهی است و ممکن است آدم‌های عامی باشند که این مساله برایشان یک چیزِ غیرِ عادی باشد؛ و ِالّا صدها مرتبه گفته‌ام که همیشه احتمالِ خطا، احتمالِ اشتباه و ضعف دارد.

یک ایدئولوژی ـ ایدئولوژیِ انسانی ـ مثلِ یک موجودِ زنده ( است ) اصلاً فرقِ ایدئولوژیِ انسانی با ایدئولوژیِ الهی و فرقِ فهمِ انسان و آنچه که انسان حتی از یک واقعیتِ الهی و یک حقیقتِ الهی ( قرآن یا دنیا، جهان و طبیعت ) می‌فهمد، با آنچه که از طرفِ خداوند منعکس شده، اینست که در اینها تکامل نیست. قرآن، از همان آیه‌ی اول که نازل شده تا آیه‌ی آخری که نازل شده، از نظرِ سَبک، از نظرِ مُحتوا و از نظرِ فکر در یک درجه است؛ اصلاً فرق ندارد. ولی مسلم است چیزی را که 23 سالِ پیش یک نویسنده نوشته با آنچه که حالا نوشته از زمین تا آسمان فرق دارد. طرزِ تفکر و جهت گیری، مایه‌ی علمی، بیان، قدرتِ ادبی و قلم، اینها همه فرق می‌کند. خوب، مسلماً آدم‌های معمولی آدم‌هایی هستند که طرزِ تفکر و عقیده‌شان ( آن چیزی که می‌فهمند، چیزی که به آن معتقدند، آن چیزی که طرح می‌کنند و فکر و عقیده‌شان است : عقیده‌های انسان ) موجودِ زنده‌ای است. این عقیده، چه مذهبی و چه علمی و چه فلسفی ـ هر چه ـ باشد، اعتقاد و عقیده‌ی من به یک واقعیتِ خارجی( این واقعیتِ خارجی چه وحی و چه قرآن باشد ) است. فهمِ من است که ناقص و در تحول است، و ِالّا معلوم و موضوعِ علم ثابت است.

یک طرزِ تفکر مثلِ یک موجودِ زنده و مثلِ یک بچه‌ی کوچک، اول ناقص است و در اثرِ "حرکت"، و "حرکاتِ اضافی"، " افتادن"، "پا شدن"، "کتک خوردن"، "کتک زدن"، "درگیری"، "مبارزه"، "بیمار شدن"، "مبارزه با بیماری"،"جستجو"، "کار"، "فکر"، "برخورد با مشکلات"، " انتقاد شدن"، "جوابِ انتقاد دادن"، "جوابِ انتقاد ندادن"، "تحمل کردن"، "تفکر"، "تحقیق"، "بررسی"، "پی بردن به اشتباه"، " انتقاد از خود" " انتقادِ دوست از خود"، "حمله‌ی دشمن"، "غَرَض وَرزی‌ها"، "دیدنِ همه‌ی مسائل" و "مشکلات" و همچنین کوششِ دائمی برای اینکه آدمی هر روز یک چیزِ تازه بفهمد، هر روز فهمیده‌های قبلی‌اش را تجدیدِ نظر بکند و همیشه از نظرِ علمی متواضع بماند و هر چه از نظرِ علمی جلوتر برود متواضع‌تر بشود و احتمالِ اشتباه را بیشتر در طرزِ تفکر و نظریات‌اش بدهد ـ در اثرِ همه‌ی این مسائل و به این شکل ـ حرکت پیدا می‌کند. قدرت پیدا می‌کند. تغذیه و مُجَهز و بیدار می‌شود و به هر حال به یک رشدِ نسبی و به حالتِ کمال می‌رسد. مسلماً این، یک جبرِ حاکم بر همه‌ی درس‌ها، بر همه‌ی آثار، بر همه‌ی فکرها و بر همه‌ی موسسات است، و مسلماً این موسسه و این درس از این قانونِ کلیِ بشری مُستثنی نیست.

درس‌ای را که امروز شروع می‌کنم، یک درسِ بسیار اساسی است. یعنی یک مرحله‌ی بسیار اساسی است؛ مرحله‌ی طرحِ فلسفه‌ی تاریخ در بُعد مارکسیسم و در همان حال ِاگزیستانسیالیسم و در همان حال "تاین بی" و کسانی که شبیه به او فکر می‌کنند، ( است ) و بعد از اینها به فلسفه‌ی تاریخِ شرق در مذاهبِ قدیم می‌پردازیم و بعد، به فلسفه‌ی تاریخِ اسلام می‌آیم. این سه مرحله، سه مرحله‌ی پیوسته و غیرِ قابلِ ِانفکاک است و چون وقت نیست و به خصوص همه باید از درسِ اول باشند و معلوم نیست که جزوه‌اش به این زودی منتشر شود، امروز این درس را شروع نمی‌کنم و آن را از هفته‌ی دیگر شروع می‌کنم و امروز را کار دیگری می‌کنم.

برنامه‌ی اساسی‌ای که بعد از این ترتیب داده می‌شود ـ آن طور که تنظیم شده ـ اینست که، انشاءالله روزهای جمعه درس را کمتر خواهیم گفت و بیشتر به بحث و سوال و جواب خواهیم پرداخت؛ و باید به میزانی که درس پیش می‌رود، از طولِ درس کم شود و به طولِ زمان برای طرحِ مسائل، مشکلات، بحث و انتقاد و اظهارِ نظرها اضافه شود. برای اینکه کسانی که این کلاس‌ها را در این یک سال تعقیب کرده‌اند، به مرحله‌ای رسیده‌اند که الان ( درس‌ها ) برایشان کاملا مشخص شده و برای خودِ من هم مشخص شده. مثلاً می‌بینید وقتی که در برنامه‌های عمومی مساله‌ای را مطرح و عنوان می‌کنم و تکرار هم می‌کنم و مثال هم می‌زنم، قضاوت برای آن کسی که تازه آمده و حتی آدمِ فاضل، تحصیل کرده و اهلِ کتاب هم هست، کمی مشکل یا خیلی مشکل است یا بَد می‌فهمد و یا اگر هم می‌فهمد در سطحِ ضعیف‌تری برایش قابلِ درک است و غالباً این طوری است، ولی کسی که با این زبان آشناست و این درس‌ها را تعقیب کرده، اصلاً با یک اشاره می‌فهمد و بقیه‌ی درس برایش خسته کننده است، و دیگر به مثال، تشریح، نمونه دادن و تکرار احتیاج ندارد. و این نشان می‌دهد که ما الان در این مدتِ یک سال و دو سالی که به زبانِ لفظ یا به زبانِ کتابت ـ به هر حال ـ با هم حرف می‌زدیم، با زبانِ یکدیگر به قدری آشنا شده‌ایم که دیگر بسیاری از مسائل برایمان حل شده یا اینکه بسیاری از مسائل بدونِ اینکه مطرح بشود، جواب‌اش برای شما روشن است؛ ( یعنی ) تقریباً با این نگرش و بینشی که دارید، معلوم می‌شود که جواب‌اش چیست و یا آن را چگونه تلقی خواهیم کرد.

این، کاملاً روشن است و شاید اصلاً دیگر لازم نیست مطرح شود. اول که درس را شروع کرده بودیم. لازم بود که در اینجا بسیاری از مکتب‌ها و بسیاری از نظریات مطرح بشوند و دقیقاً مثلِ یک کلاس، جزییات، بنیان گذار، شرحِ حال، خصوصیاتِ فکری و به خصوص آثارش و بعد، مرگ و دردش و امثالِ اینها گفته بشود و بعد هم دقیقاً ( به ترتیب ) 1، 2، 3، 4، 5 انتقاد بشود. این، همان فُرمِ درسیِ خیلی کلاسیک و خیلی خوب ( است )، اما حالا فکر می‌کنم که دیگر به این فُرمِ کار احتیاح نیست، برای اینکه از این مرحله گذشته‌اید و خوشبختانه شاید بزرگ‌ترین موفقیت در حدِ امکاناتِ بسیار کمِ ما بوده است که الان در ایران و این جامعه، علی رغمِ مشکلاتی که وجود داشته و علی رغم امکاناتی که نداشتیم. یک گروه و یک موج و یک جناحِ فکریِ کاملاً مشخص و شکل گرفته، با حد و رسمِ معلوم و متعهد و مجهز به یک ایمانِ کاملاً روشن و یک نگاهِ کاملاً مشخص، وجود دارد و وجودِ این واقعیت را می‌شود با قرینه‌های مختلف، آثارِ مختلف و عکس العمل‌های مختلف احساس کرد و شما خودتان هم احساس می‌کنید. حتی در تماس‌هایی که با مجامعِ مختلف، آدم‌های مختلف و تیپ‌های مختلف ـ مخصوصاً مطبوعات، روزنامه‌ها، مجله‌ها و امثالِ اینها دارید، نشان داده می‌شود که، این "وجود" ایجاد شده، این "موجود" متولد شده و همه "وجود"ش را هم احساس کرده‌اند؛ حتی بی‌طرف‌ها و کسانی که به این مسائل حساسیت ندارند، وجودش را احساس کرده‌اند، و مخالفت، با نوع عکس العملی که نشان می‌دهد، که وجودش را با سنگینیِ شدید در حالتِ مُهاجم حس کرده و همان طور که تاین بی می‌گوید که"یک فرهنگ حالتِ تدافعی و حالتِ تهاجمی دارد"، این فرهنگ و این طرزِ تفکر نیز کاملاً حالتِ تهاجمیِ خودش را گرفته ( البته این تهاجم، تهاجمِ فکری است )؛ البته از طرفِ مخالف هم حالتِ تهاجم هست، اما تهاجم به معنای "تاین بی" اش نیست، ( بلکه ) یک حالتِ عکس العمل نشان دادن در حالتِ عقب رفتن، در حالتِ اعتراف کردن به شکست و در حالتِ "در خود احساسِ زوال کردن"، است و چنین گرایش‌ای و چنین بینش‌ای برای همه‌ی کسانی که از جمودِ فکری در این جامعه رنج می‌برند و رنج می‌برده‌اند، دریچه‌ی امیدی است.

وقتی که تفکر در ملتی شروع شد، همه چیز تامین و تضمین است. یک ملت و یک جامعه، حُکمِ یک بچه و حُکمِ یک انسان و فرد را دارد؛ وقتی که این بچه واردِ مرحله‌ی تفکر کردن شد و سوال کرد، جواب خواست، انتقاد کرد و جوابی که پدر و مادر به او می‌دهد، قانع‌اش نکرد، اعتراض کرد، توضیح خواست، خودش روی مسائل تامل کرد و خودش به جواب‌های دیگر رسید و احساس کرد که یک موجودِ متفکر و مستقل است، او دیگر آدم شده و دیگر امکانِ انحراف‌اش نیست، امکانِ مُنجمد شدن‌اش نیست، امکانِ برگشتن‌اش نیست، برای اینکه همه چیز قابلِ برگشتن هست جز شعور، که خودِ انسان نیز قدرت این را ندارد که برگردد، چه برسد به ( اینکه ) دشمن ( برگرداند)!

اینجا می‌خواستم عرضِ کوچکی بکنم که جنبه‌ی عملی دارد و آن اینست که من از همه‌ی شما خواهش می‌کنم ( چند مرتبه هم خواهش کرد‌ه‌ام ) که به میزانِ کار و به میزانی که درس پیش می‌رود و در مساله‌ی ذهنی و علمی پیش می‌رویم. باید واردِ مرحله‌ی "عمل" شویم و این مرحله‌ی عمل را باید از همان اول شروع می‌کردیم، گر چه در آغازِ کار هستیم. به مرحله‌ی عمل رسیدن به معنای این نیست که کارِ علمیِ مان تمام شده، ( در حالی که ) اصلاً کارِ فکریِ مان شروع شده و برای همین هست که کارِ عملی را هم باید شروع کرد. به این معناست که ما، به اصطلاحِ دین، موظف به امرِ به معروف و نهی از منکریم و، به اصطلاحِ فرهنگِ امروزِ عرفیِ بشر، مسئول‌ایم. روشنفکرِ خودآگاهِ مسئول در برابرِ جامعه و در برابرِ دیگران هستیم و این هر دو یک معنی دارد؛ این دو اصطلاح خیلی بی‌شباهت به هم هستند، اما معنا کاملاً یکی است و مترادفِ هم است. برای روشنفکر، در قبالِ دیگران، وظیفه‌ی امر و نهی ـ امر به معروف و نهی از منکر ـ با مسئولیت و آنگاژمان (engagement) و تعهد که در زبانِ امروز مطرح است، هر دو مترادف است. بنابراین، باید عمل کرد، عمل ! و البته وقتی می‌گویم "عمل"، عملِ هر کس متناسب با تیپ‌اش است. عملِ واقعیِ روشنفکرِ شاعر اینست که شعری را بگوید که وسیله‌ی آگاهی مردم باشد، شعری را بگوید که به وسیله‌ی شعر پیامی را به مردم ـ مردمی که با او تماسِ ذهنی ندارد ـ برساند و قدمِ نویسنده، قلم‌اش است و پول‌اش، کلمه است. بنابراین هر کس به میزانِ عملی که می‌کند، نوع عمل‌اش باید با نوعِ خودش و تیپِ خودش متناسب باشد. مسلماً وقتی می‌گویم عمل، فقط در همین زمینه‌ی درس‌ها و مسائل‌ای است که در اینجا مطرح است.

(آنچه اکنون می‌گویم )، یک چیزِ خیلی ساده و بدیهی است و به ذهنِ همه‌ی شما هم می‌رسد، اما فقط برای اینکه تدوین بشود، عرض می‌کنم : ما چند مخاطبِ مَجهول داریم ( برای روشنفکر اولین مساله‌ای که مطرح است، پیدا کردنِ مخاطب‌اش است ). از تیپِ ماها ـ ما که مسئولیتِ هر دو جناح را برگُرده‌ی ضعیف و ناتوانِ خود داریم ـ و از تیپِ روشنفکرها و مذهبی‌ها، هیچ کس با این آدم‌ها ـ چند تا مخاطبِ مَجهول ـ حرف نمی‌زند. 4 این چند تا مخاطب، مجهول‌اند؛ یعنی مخاطبِ روشنفکر باید باشند، اما نیستند و کسی با آنها حرف نمی‌زند. اصلاً تمامِ فعالیت‌هایی که به نامِ دین و تبلیغات، علم، مسائلِ ادبی، روشنفکری و اجتماعی می‌شود، به اینها مربوط نیست. البته جناح‌ها و گروه‌هایی هستند که به تازگی وادار شده‌اند که با آنها حرف بزنند، به سراغِ آنها بروند، برایشان دل بسوزند و بسوزانند ( البته دلِ آنها را، نه دلِ خودشان را ! )؛ اما غالباً فعالیت‌های اینها خیلی صمیمانه و صادقانه و مفید نیست. مساله‌ای که می‌خواهم مطرح کنم اینست که، به خصوص روشنفکرانِ مذهبی که مسئولیتِ ابلاغ و طرح و عنوان کردنِ مذهب، دردها یا رنج‌ها و نیازهای مردم را به معنای امروزیِ کلمه و به همان مفهوم و حقیقتِ نخستینِ مذهب دارند ـ و این حالت و احتیاج را دارند ـ ، در فعالیت‌هایی که می‌کنند هرگز این گروه‌ها را در نظر نمی‌گیرند و اصلاً برایشان "سرزمین‌های ناشناخته" هستند.

(مخاطب ) اول، ( وجدانِ ) دنیای خارج است. وقتی که می‌گویم چرا روشنفکر "وجدانِ تاریخی" را در نظر نمی‌گیرد و با او حرف نمی‌زند، مسلماً اول به گوش‌های او سنگین می‌آید و می‌گوید : یعنی چه ! چه مسئولیت‌ای برای من دارد؟!

ولی هر کدام یک فلسفه و حکمتِ خاص دارد؛ یک ایدئولوژی باید این پایگاه‌ها ـ دنیای خارج ـ را داشته باشد، اینها هر کدام مِلاک و فلسفه‌ای دارد. برای اینکه یک ایدئولوژی بماند، ریشه بگیرد، آسیب پذیری‌اش بسیار کم شود و گسترشِ قوی پیدا کند و امکاناتِ موفقیت‌اش بیشتر شود، کسانی که مجهز به این ایدئولوژی و این فرهنگ، به این مذهب، به این اعتقاد و به این راه هستند، باید این گروه‌های مختلف و قطب‌های مختلف را ـ که به یکدیگر هیچ شباهتی هم ندارند ـ در نظر بگیرند و با آنها تبادلِ ذهنی برقرار کنند و پیام و حرفِ خودشان را به این مخاطب‌ها برسانند.

اینست که هر کدام ( از این مخاطب‌ها ) به علتی مطرح می‌شود، و لازم نیست که همه را برای شما شرح دهم، برای اینکه خیلی از آنها همان قدر که مطرح می‌کنم، برایتان روشن می‌شود.

پس یکی "وجدانِ امروزِ دنیا" است؛ وجدانِ امروزِ دنیا یعنی چه ؟ وقتی ما یک گروهِ شیعه هستیم، هدف و فلسفه مان چیست ؟ در یک کلمه، بازگشت به تشیعِ نخستین است؛ نه می‌خواهیم تشیعِ موجود را دربست و بدونِ تجدیدِ نظر و تجزیه و تحلیل ابلاغ و تبلیغ بکنیم و نه می‌خواهیم در تشیع کوچک‌ترین بدعتی و کوچک‌ترین تغییری و حتی اظهارِ سلیقه‌ای بکنیم. زیرا هر دو ( کار ) به اندازه‌ی هم ضدِ اسلامی است و اصولاً با اصلِ اعتقاد به یک مذهب مُباینت دارد. در یک کلمه، بازگشت به تشیعِ نخستین یا بازگشت به اسلامِ نخستین، 5 یک هدف، یک طرزِ تفکر و یک ایدئولوژی است که ما داریم. برای این کار باید آگاهی بدهیم و حرفِ مان را به دنیا بفهمانیم. کسانی( هستند ) که، چون بازگشت به تشیعِ نخستین با بعضی از اعتقادات و شعائرِ بعضی از عوام ـ که الان به نامِ شیعه موجود است ـ مشابهت ندارد، ( ما را ) متهم می‌کنند به اینکه، با تشیع مخالف است؛ چون همان‌ها را تشیع می‌دانند ! در این ( اتهام ) سوء تفاهم هست، غَرَض ورزی، تحریف و مَسخ کردن هست و به گوشِ دیگران نرساندن و مکتوم گذاشتنِ یک فکر نیز هست.

در تاریخ، دنبالِ ساختمان‌ها و آدم‌ها، جاها و وسائلی که به توریست‌ها نشان می‌دهند و نیز دنبالِ آن چیزهایی که به همه نشان می‌دهند، نگردید؛ این گوشه و کنار دنبالِ چیزهایی بگردید که نشان نمی‌دهند. اصلاً در تاریخ این قانون است؛ همیشه دنبالِ آن چیزهایی که کمتر مطرح شده، بروید. حتی حرف‌ها و روایاتی می‌بینیم که مطرح نیست، بعد که آدم ( به تاریخ ) نگاه می‌کند، می‌فهمد که چرا مطرح و شایع نیست و همه جا عنوان نمی‌شود ! آدم‌ها، کتاب‌ها، نهضت‌ها و مسائلِ فکری و اعتقادی،( گاه ) به میزانی که مطرح نیستند، احتمالِ زیاد دارد که ارزش داشته باشند، و به میزانی که همه جا بیشتر مطرح است، کمتر ارزش دارد. همین الان آدم‌های ( این گونه ) حتی در اروپا هم هستند. اینست که برای مبارزه با همه‌ی این چیزها و در همه‌ی جبهه‌ها، که لازمه‌ی موفقیت و پیشرفتِ یک فکر است، باید این مخاطب‌ها را در نظر گرفت.

یکی از عواملی که یک فکر را در چهارچوبِ حصارِ زبان و قومیت و یک کشورِ خاص می‌کشد و در همان زندان می‌میراند، ( به طوری که ) به سادگی نفی می‌شود،(۶) اینست که هر فکری، ( برای زنده ماندن ) باید دروازه‌های خارج را به روی خود بگشاید، و این، لازمه‌ی یک فکر است.

آقای ادوارد براون می‌گوید که علامتِ زنده بودنِ یک فکر، یک ملت و یک فرهنگ دو چیز است:(۷) یکی آمادگی و استعدادِ پیروانِ این فکر به فداکاری ( است ). یعنی به میزانی که یک فکرِ تازه، یک ایمانِ جوان، یک اعتقاد و یک نوعِ بینش و یک نوعِ نگرشِ تازه از یک مذهبِ دیرین قدرتِ این را پیدا می‌کند که طرفداران‌اش را وادار به فداکردنِ ( جان ) و جانبازی و فدا کردنِ مال ( انفاق ) بکند، به همان میزان زنده است. 8 دوم، به میزانی که این فکر در این ملت رشد کند، می‌تواند افکارِ دیگران و بیگانه‌ها را در خارج تحتِ تاثیرِ خود قرار بدهد؛ پس این، حیات و حرکت دارد. بنابراین، برای اینکه این ایدئولوژی این وجهه را به دست بگیرد، باید مرزها و حصارها را بشکند تا دامنه‌ی گسترشِ این اندیشه به وجدانِ امروزِ انسان و بشر برسد. یکی از بدبختی‌های اندیشه‌هایی که با زبان‌های محدود و محلی عنوان می‌شود، اینست که زبان، به عنوانِ یک حصارِ تنگ، آن فکر را در خودش زندانی می‌کند، ( به طوری که ) به اذهانِ دیگران نمی‌رسد. متاسفانه می‌بینیم که نه تنها در اروپا ( غرب ) ( این فکر اشاعه نمی‌یابد )، بلکه فعالیت‌های مذهبی و اسلامیِ ما که در همین سال‌ها می‌شود، از چشم و گوشِ مسلمان‌های بیخِ چشم و گوشِ مان مجهول است و اصلاً نمی‌دانند که ما در چه جَوی کار و فکر می‌کنیم و وقتی این بیگانگی هست، مسلماً به سادگی می‌شود یک فکر و یک ایمان و یک عقیده را متهم کرد.

بنابراین، یکی وجدانِ خارج و افکارِ عمومی دنیاست؛ البته نمی‌خواهم بگویم ( افکارِ عمومی ) همه‌ی مردم کوچه و بازارِ اروپا، بلکه کسانی که به شرق و به مسائلِ قرنِ بیستم و به مسائلِ امروزِ بشری و به دنیای ایدئولوژی‌ها و افکار و عقاید آشنا هستند و به نهضت‌های فکری و به خیزش‌ها و رستاخیزهای اجتماعی در دنیا می‌اندیشند. آنها باید یک نهضتِ فکری و یک مکتبِ اعتقادی را بشناسند، لااقل به این میزان که چند ( کتابِ ) نمونه‌ی خوب از این تشیع و از این ایدئولوژی و مکتب به زبانِ خارجی ترجمه شود و در چند ویترینِ علمیِ اروپا مطرح شود.

مخاطبِ دومِ ما، برادرانِ مسلمان و دنیایِ اسلامی است که اصلاً با آنها حرف نمی‌زنیم.

سوم، عوامِ شهری هستند. همه‌ی کارهای جدیدی که ما می‌کنیم. ( فعالیت و کارهای علمی و امثالِ اینها )، در حدِ روشنفکرِ تحصیل کرده است. برای عوامِ شهری، همان برنامه‌های سنتیِ قدیم را تایید می‌کنیم یا اینکه کاری نمی‌کنیم، که یعنی برای عوام آن کارها خوب است ! این بی‌ایمانیِ ما نسبت به عوام، ناشی از یک توطئه‌ی فکری برای جدا کردنِ روشنفکر از توده‌ی مردم است. شما اگر با عوام واقعاً تماس و تبادلِ ذهنی برقرار کنید، می‌بینید که همکارانِ شما در دانشگاه، در کلاس و در یک مجمعِ روشنفکرانه کمتر و دیرتر و بدتر حرفِ شما را می‌فهمند تا همان عامی. او بسیاری از چیزها را روشن‌تر، ساده‌تر، طبیعی‌تر و سالم‌تر می‌فهمد تا روشنفکر. این، تجربه‌ای است که کسانی که با توده‌ی مردم تماسِ دائمی دارند، کاملاً لمس و حس کرده‌اند. شما لااقل در این اواخر دیدید که بچه‌ دهاتی‌های آذربایجان آثارِ فارسیِ "صَمَد" را که یک نویسنده است، بهتر فهمیدند تا دانشمندانِ دانشکده‌ی ادبیات. عامی خوب می‌فهمد، ما نمی‌فهمیم که او خوب می‌فهمد و این را هم بگویم که تا وقتی با ( توده ) تفاهم برقرار نکنیم، هم ما بد می‌فهمیم و نمی‌توانیم بفهمیم و هم او، و آن وقت در این وسط جای زیادی برای کِشت میکروب‌ها باز می‌شود. بنابراین، سوم، عوامِ شهری هستند.

چهارم، دهاتی‌ها هستند. دِه مثلِ دخمه‌های بسته به روی روشنفکر ( است ). البته تازگی بعضی از روشنفکران پیدا شده‌اند که به میانِ دهاتی‌ها می‌روند و می‌خواهند با آنها تماس بگیرند و ادای روشنفکر‌های فَرنگی را درآورند. این منظره، به قدری زشت است که، "مسلمان نشود، کافر نبیند"!(۹)

آنچه که تجربه‌ی قرنِ بیستم است، اینست که طرزِ تحلیلِ جامعه شناسی، حتی مارکسیسم و سوسیالیسمِ اروپایی، در کشورهای شرقی و به معنای اعم در تمامِ دنیای سوم، کاملاً برعکس و نامحسوس و غلط است. آقای "مارتینه" مقاله‌ای دارد که در آن ( نشان می‌دهد ) که چگونه در شمالِ آفریقا و در این کشورهای دستِ دوم و سوم، کارگرانِ صنعتی ( پرولتر )، محافظه کارترین تیپ‌های اجتماعی هستند که بیشتر از کاسب و حجره دار و تاجر رفتارِ اجتماعیِ شان رفتارِ اجتماعیِ یک بورژوازیِ متوسط و محافظه کار و چهار پولی و علاقمند به زندگی و خوشی( است).

بنابراین، یکی هم دهاتی است.

پنجم، گروهِ دیگری که به کلی مخاطب نیست و هیچ گونه از فعالیت‌ها و برنامه‌های جدیدی که روشنفکران ( اجرا ) می‌کنند، متوجه‌ی ذهن و رشدِ فکری و آموزشِ مذهبی یا اجتماعی و علمیِ آنها نیست، خانم‌ها هستند. متاسفم که باید این کلمه را به کار ببرم، البته عذرخواهی نمی‌کنم برای اینکه می‌دانم که مصداق‌اش در اینجا نیست، ولی باید اینجا مطرح‌اش کنم، به خاطرِ اینکه خانم‌هایی که در اینجا تشریف دارند و یا در بسیاری از مجالسِ مشابه‌ی اینجا ( می‌روند )، کسانی هستند که به حَدّی از آگاهی و رشدِ فکری رسیده‌اند و بیشتر از ما باید به این مساله بیندیشند و آن را در متنِ مسئولیتِ خودشان قرار بدهند. امروز قشرِ بسیار وسیعی از خانم‌ها هستند که از لحاظِ فرهنگی، از آن فرهنگِ سنتیِ بومیِ موروثی جدا شده‌اند. ولی آنچه که هنوز به نامِ مذهب، حتی بر این قشر عرضه می‌شود ( چیزی است ) که برای گروهِ قبل یا نسلِ پیش ـ که کاملاً با این ( قشر ) غیرِ مشابه است ـ اشباع کننده و راضی کننده است و جز آن در دسترس‌اش نیست. همیشه خانم‌ها را از برنامه‌های جدید ( کتاب خانه، کلاس، موسساتِ تبلیغات یا امثالِ اینها ) که وجود دارد و سطح‌اش بالا و با زبانِ روشنفکر است و واقعاً با بینشیِ جدید کار می‌شود، و یا از تمامِ فعالیت‌هایی که می‌توان برای کاری کرد، حذف می‌کنند و آنان را اصلاً نمی‌توانند به عنوانِ یک مخاطبِ کاملاً مستقیمِ مذهب تلقی کنند، و مثلِ اینکه فعلاً و به طورِ طبیعی، بیشتر یا تمامِ کارهای ما یک اسلامِ مردانه است!

گر چه از لحاظِ نیازی که هست، کارهایی که الان وجود دارد خیلی کم است، ولی وقتی در موسسه‌ای که برای مخاطب ( یعنی برای چه کسانی کارِ جدید بکنیم ) تشکیل داده و در نظر گرفته‌اید، خانم‌ها و مردم و روستایی‌ها را حذف می‌کنید، بدونِ اینکه خودتان متوجه شوید، فقط و فقط یک عده طبقه‌ی متوسط یا بالا و خلاصه بورژوای شهری را در نظر داشته‌اید. مسلماً اسلامی که فقط به طبقه‌ی بورژوازیِ شهری ـ چه تحصیل کرده و چه غیرِ تحصیل کرده ـ اختصاص پیدا می‌کند، نمی‌تواند از این تنگنایِ طبقاتی و همچنین از این رنگِ خاصِ طبقاتی‌اش جدا باشد و این، اسلام نیست.

می‌دانید که الان یک مجله یا نشریه‌ی نه واقعاً قابلِ اعتماد، بلکه خنثی هم ( نیست ) که در آن مقالاتی خاصِ خانم‌ها باشد؛ به این معنا که واقعاً برای او جالب باشد و در عینِ حال که آموزنده است، قابلِ خواندن هم باشد. نه اینکه از امورِ خیریه هم چند تا مقاله نوشته باشد، ( بلکه ) مقاله‌ای که او به دنبال‌اش برود و بخرد و به دردش بخورد و ببیند که اصلاً از خواندن‌اش چیزی یاد می‌گیرد و می‌آموزد. فقط اگر کارهایی شده، دیگران کرده‌اند و معلوم است که برای چه و در چه مسیری است ! که کاش نمی‌شد خواند!
گروهِ ششم و آخرین گروهی که مَجهول است، کودکان‌اند که ما به هیچ وجه نمی‌دانیم با آنها چگونه می‌شود حرف زد. حتی کسانی که تحصیل کرده‌اند، همین قدر که بچهٔ‌شان واردِ مرحله‌ی سوال کردن می‌شود، دیگر در برابرش عاجزند و نمی‌دانند چکار باید کرد. حالا ما برای این کار چه می‌توانیم بکنیم ؟ خیلی کارها هست که باید کرد و خیلی کارها هست که می‌توانیم بکنیم، ولی‌ متاسفانه کسانی که می‌توانند کار بکنند و حتی می‌دانند که چه باید بکنند، به خاطرِ بسیاری از مسائل که خیلی جزیی، خیلی کوچک و خیلی پایین است، نمی‌کنند. اینست که فکر می‌کنم در حدِ موجود و با امکاناتی که الان داریم ( فقط این چند تا، همین است که هست ! بدونِ سرمایه، که شرطِ اصلیِ آن است )، از کسانی که زبان و دانشِ زبان می‌دانند، ِاستمداد کنیم که لااقل به عنوانِ شروع، در سطحِ بسیار نازل و در محدوده‌ای بسیار اندک، ترجمه ( کنند). ترجمه کارِ خوبی است، البته خیلی مشکل است و خیلی کم‌اند ( کسانی ) که می‌توانند در این راه کار کنند.

اما در این راه‌های دیگر ـ در این چهار، پنج تایی که هست ـ هر کدام از شما در اثرِ ابتکارِ خاص و برحَسبِ ذوق و کار و تیپِ تان و همچنین برحسبِ موقعیت و مقام و شرایطِ محیطی که در آنجا کار می‌کنید، می‌توانید برای این چند گروه یک مترجمِ ذهنی باشید. چون شما یک تیپِ تحصیل کرده و روشنفکر هستید، خود به خود ما اینجا باید در سطحِ بالا حرف بزنیم. باید در سطحِ تفکر و اطلاعاتِ شما و با زبانِ شما حرف بزنیم. که این طبیعی است و نمی‌شود کارِ دیگری کرد. کاری که ما می‌کنیم فقط در محدوده‌ی یک گروهِ تحصیل کرده و یک کلاس و آمادگیِ ذهنیِ یک گروهِ روشنفکر است، نه در محدوده‌ی تمامِ جامعه یا در ِاشِلِ یک طبقه‌ی بزرگ. اینست که احتیاج به یک ترجمه‌ی ذهنیِ چند مرحله‌ای هست. مترجمِ ذهنی غیر از مترجمِ زبانی است؛ به این معنا است که، شما درس‌هایی را در امثالِ این کتاب‌ها و در این سطح‌ها ( اسلامشناسی و مسائلِ اسلامی، مسائلِ شیعه شناسی، مسائلِ اجتماعی و مسائلِ فکری و اعتقادی ) می‌آموزید و وقتی که مسائل برای شما در این سطح مطرح است، پس با مجموعه‌ی معتقداتی که الان دارید، برایتان روشن است که مثلاً : تِزِ شهادت چیست، امامت در شیعه به چه معناست، چرا و به چه معنا شیعه بر روی عقل تکیه می‌کند و این حاکی از چه گرایشی است. یا قصه‌ی آدم به چه معناست و چه جوری عنوان شده و چه استفاده‌هایی از آن می‌توان کرد و چه می‌خواهد به ما بیاموزد. بنابراین شما می‌توانید امثالِ این مسائلِ گوناگونی را که با نگرشِ امروزی و اکنونیِ شما نگریسته شده و با این بینش برداشت و تجزیه و تحلیل شده و اصطلاحاتِ آن به این شکل معنی شده و مبانیِ فکریِ آن در "جهت" و جهت گیریِ فکریِ کاملاً نوینی، که برای شما قابلِ قبول است، طرح و عنوان شده، همین محتوا و همین فکر و همین تفسیرِ تازه را با زبانِ دیگری و در سطحِ بسیار پایینی و بدونِ اصطلاحاتِ تخصصی و فنی، در سطحِ ذهنیِ یکی از این گروه‌های اجتماعی که گفتم ـ حتی کودک ـ پایین بیاورید و به این شکل، ( می‌توانیم ) یک فکر را که از حوضچه‌ی اولیه‌اش جوشید و در همین استخرِ محدود مانده، به طرفِ سرزمین‌های دیگری که سطح‌اش پایین‌تر است، کانال کِشی کنیم و به این شکل است که یک تفکر در همه‌ی ابعادِ گوناگونِ این جامعه شیوع پیدا می‌کند و فرا می‌گیرد.

مُسری‌ترین چیزی که در دنیا وجود دارد و ( سرایت‌اش ) از آتش بیشتر است، فکر و اندیشه است. حتی در همین جامعه‌ی ما به قدری آمادگیِ پذیرشِ فکرِ تازه وجود دارد که اگر تجربه کنید، می‌بینید برایتان قابلِ تصور نیست که با یک کلمه ( اگر کلمه آگاهانه انتخاب شده باشد و آگاهانه به کار رفته باشد و صمیمانه اَدا شده باشد و در آن حقیقت موج بزند و بر اساسِ شناختِ مخاطب انتخاب شده باشد ) می‌توان دِهِ کاملاً مُنجمدی را که در آن، هر کسی سرش به خودش بند است و مثلِ اینکه در قرنِ بوق زندگی می‌کند، کاملاً از لحاظِ ذهنی و فکری، بینشِ اجتماعی، بیداریِ اسلامی و خودآگاهیِ مذهبی دگرگون کرد. این تجربه‌ایست که می‌توانید بکنید. برای این کار باید کارِ اساسی این باشد که به وسیله‌ی شما مسائلی که در این سطحِ تخصصی مطرح می‌شود، در سطحِ عمومی برای مردم ترجمه و بازسازی شود و مثلاً وقتی شما می‌خواهید یک تز را که مربوط به فلان کس است، بیان کنید، لازم نیست که به او اشاره کنید( ! ). 10 من تجربه دارم که اگر یک فکر را مطرح کردید و به "کی"، به "کجا" و به "کدام کتاب" منسوب‌اش نکردید و مستقلاً به عنوانِ یک فکر گفتید، بیشتر از "طرف" پذیرش می‌بینید و بیشتر برایش قابلِ قبول و قابلِ اعتماد و اتکاء است تا ( اینکه ) بگویید که ماخذ‌اش کجاست، این طرزِ تفکر مالِ کیست و این حرف از کتابِ کیست.

اینجا کلاسِ دانشکده و کلاس‌ای که آخرِ سال پُلی کُپی‌هایش به درد بخورد، نیست؛ مسلماً همه به عنوانِ یک تعهد، به عنوانِ یک وظیفه و به عنوانِ یک نیاز به اینجا آمده‌اند. اینست که تمامِ کوششِ کسانی که مثلِ ما فکر می‌کنند باید یکی این باشد که آنچه را که در این سطحِ تخصصی فرا می‌گیرند، در سطحِ عامیانه پایین بیاورند و در دسترسِ مردم قرار بدهند. برای اینکار من معتقدم که هر کدام کارِ اول و وظیفه‌ی اول را به عنوانِ شروعِ کار، تجربه کنید. این بزرگ‌ترین کارِ روشنفکری ( است ) که می‌خواهد در این مرحله‌ی خاص و در این وضعِ خاص‌ای که ما داریم. در مسیرِ خودآگاهی دادن و روشنگری ـ که گفتم فقط هدفِ ما این است ـ کار بکند. مساله‌ی دوم اینست که شما می‌توانید به اَشکالِ مختلف مسائل‌ای که مطرح شده به عنوانِ یک درس و یک کنفرانس و یا یک ایدئولوژی، بر طبقِ مُقتضیاتِ محل و موقعیت مطرح بکنید؛ اگر آنجا موقعیت طوری باشد که باید این فکر را به خودتان و یا به یکی دیگر منسوب کنید، بکنید. و اگر اصلاً از هیچ کس یاد نکنید و مستقلاً و ابتدا به ساکن یک حقیقت و یک مطلب را مطرح کنید بهتر است تا اینکه اسم ببرید. تنها عاملِ ضعف یا بزرگ‌ترین عاملِ ضعفی که الان برای پیشرفتِ طرزِ تفکرِ ما وجود دارد، انتساب این طرزِ تفکر به افرادِ خاص و به موسسه‌ی خاصی است. چون فکر هنوز جوان و تازه است و حرکتی است که تازه آغاز شده، همه به جایِ خاصی آدرس و ارتباط و اسناد می‌دهند، 11 و این، نقطه‌ی ضعفِ یک فکر و مانعِ پیشرفتِ فکر و پذیرشِ ساده و طبیعیِ جامعه است. بنابراین باید چیزی را آغاز کرد، که وقتی آغاز شد، فکر دیگر مستقل می‌شود و شخصیت می‌گیرد و موفقیت‌اش قطعی است.

به نظرِ من، بزرگ‌ترین رسالتِ شما این است که 12 ( این را درست دقت کنید که مساله‌ی خیلی حساسی است و این را نه به عنوانِ یک تواضع ( می‌گویم ) و نه به عنوانِ اَداهایی که در می‌آورند ! )، رابطه‌ی مجموعه‌ی این مکتبِ فکری و این اعتقادات را با آن ماخذ و شخص و فرد ـ چه یک موسسه و چه یک شخصِ نویسنده و یا گوینده و یا هر کسی ـ قطع کنید؛ یعنی درست برعکسِ کسانی که به یک موسسه یا به افرادی، نویسنده‌ای و شاعری و یا... علاقمندند، و می‌خواهند آن موسسه را بزرگ کنند و یا آن فرد یا افراد را بیشتر مطرح کنند و البته این، از نظرِ فردی تبلیغاتِ خوبی است اما از نظرِ فکری یک نقطه‌ی ضعف و یک انحرافِ بزرگ و یک نداشتنِ تجربه است. شما به میزانی که در برابرِ این ایدئولوژی و این نظریه‌ها و شعارهای اعتقادی، آگاهی و اعتقاد دارید، به همان میزان موظف هستید که در جامعه این طرزِ تفکر را مستقل کنید. یعنی آن را از سرچشمه‌های اولیه‌اش قطع کنید، و از انتساب به افرادِ مشخص و از اینکه شناسنامه و صاحبِ خاص و متولی و مأخذ داشته باشد، قطع کنید. به میزانی که قطع کردید. فکر مستقل می‌شود. فکر مثلِ گیاهان است. به میزانی که از ریشه‌ی مادر قطع‌اش کردید، خودش ریشه می‌بندد و مستقل می‌شود و شخصیت می‌گیرد.

تجربه‌های روانشناسی هم نشان داده که گاه فلان آقا به حرفی که نمی‌داند مالِ کیست ( فکر کرده که در کتاب‌ها نوشته شده، منتهی‌ او نقل کرده )، با کمالِ اشتیاق و ایمان و اخلاص و اعتقاد معتقد شده و همه جا نقل کرده و گفته و طرح و تبلیغ کرده، اما وقتی فهمیده همان فکر یا شبیه به همان فکر مالِ فلان آقاست، دیده که اگر آن فکر را بپذیرد، مثلِ اینست که در برابرِ او تسلیم شده؛ ( گفته ) که " این آقا کیست که من در برابرش تسلیم شوم !" درنتیجه در برابرِ آن فکر مقاومت می‌کند و به طورِ آگاه و ناخودآگاه آن را نمی‌پذیرد. اینست که پذیرشِ آن فکر با تحملِ یک فرد، از نظرِ وجدانی‌اش توام است و چون پذیرشِ آن فکر موجبِ جریحه دار شدنِ خود خواهی‌اش می‌شود، در برابرِ آن فکر مقاومت می‌کند، نفی و رد و کوچک‌اش می‌کند و یا هزار تا اشکال برایش می‌تراشد. بنابراین، بهترین راه برای اینکه دیگران و وجدان‌های دیگر را آزار ندهیم و برای اینکه شخصی، فردی و یا افرادی را بر مردم تحمیل نکنیم، اینست که اندیشه‌ها و عقاید را از انتسابِ به افراد ( البته آنهایی را که صاحبانِ شان راضی باشند )، قطع کنیم، و به یک طرزِ تفکر و به یک مکتب در جامعه استقلال بدهیم تا خودش روی پای خود بایستد. در اینجاست که ( آن فکر )، هم با یک سرعتِ غیرِ قابلِ تَصور، گسترش و پذیرش پیدا می‌کند و هم هر کسی داوطلبانه خود را مُبلغِ آن فکر خواهد کرد، چون مبلغِ کسی و جایی نمی‌شود.

اگر فکری مثلِ بچه از خانواده‌ی پدر و زادگاه‌اش جدا و مستقل شد، خودش تغذیه و تنفس کرد و روی پای خودش ایستاد و حرکت کرد و پیروِ موسسه و فرد و اشخاصِ خاصی نبود و نشد، آن وقت است که آسیب پذیریِ آن فکر در حدِ آسیب پذیریِ فرد نخواهد بود و با رفتنِ افرادی و با فلج شدنِ کارهایی آن فکر خدشه دار نخواهد شد و صدمه نخواهد خورد و هر کدام یک زندگیِ کاملاً مستقل از هم خواهند داشت. این جدا شدنِ فکر از فرد و افراد و جهان، نه تنها موجبِ بیمه شدن و تضمینِ پیشرفت و موفقیتِ آن فکر می‌شود، بلکه آسیب پذیریِ افراد را نیز کم می‌کند؛ برای اینکه دیگر زندگیِ شان موکول به زندگیِ آن فکر نیست.

به عقیده‌ی من، یکی از کارهای اساسی اینست که، آنچه را که در این محدوده طرح می‌شود، به هر شکلی و با هر ابتکاری که می‌دانید برای مردم و برای آن چهار، پنج و شش گروه‌ای که همواره درِ آنها به روی ما بسته است و ما هیچ تماسِ ذهنی با آنها نداریم ( و تا وقتی که نداشته باشیم، فکرِ ما در حصارِ یک گروهِ کاملاً خاصِ اجتماعی و در یک گوشه‌ای از شهرهای بزرگ مَحصور می‌شود )، مطرح کنید. کارِ دیگر اینست که این فکر را در اشکالِ گوناگون، از نوول گرفته تا تئاتر، و پیِس نوشتن تا شعر و ادبیات و نثر و...، برای مردم و این گروه‌ها مطرح کنید و به خصوص اگر بتوان برای مطرح کردنِ یک ایده در افکار و در اَشکالِ گوناگون، ابتکارات و خلاقیت‌های هنری‌ای را که امروز مطرح است، استخدام کرد، بزرگ‌ترین موفقیتی است که برای اشاعه‌ی یک فکر به دست آورده‌ایم.

و کارِ بزرگِ دیگر اینست که، درست برخلافِ آن سنتی که وجود دارد، که معتقدانِ موسسه‌ای یا نویسندگانِ خاصی یا گروهِ خاصی، غالباً وظیفه‌ی اخلاقی می‌دانند یا علاقمندند یا اصولاً عادتِ شان اینست که ستایش گرِ آن موسسات، آن نویسندگان، آن افکار، آن صاحبِ فکرها و آن گویندگان و امثالِ اینها باشند، شما باید کوششِ تان در نفیِ این باشد ( نفی، نه طَرد، نه اینکه باز فُحش بدهید، نه، ما دیگر تا این اندازه حاضر نیستم ! ). جایی که می‌بینید مثلاً به افرادی یا فلان فرد یا فلان شخص یا فلان جا حمله می‌شود، هرگز نباید درصددِ دفاع برآیید، اصلاً اینگونه دفاع و مُشاجره و مُجادِله هیچ چیز را دَوا نمی‌کند. به جای این، ( بهتر است ) فکر مطرح بشود؛ به عنوانِ یک فکرِ مستقل و به عنوانِ اینکه : من یک" آدم" ام، یک "دانشجو" ام، یک "معلم" ام و یک آدمی در این دنیا هستم، که معتقد به مذهب‌ام هستم، این طور می‌اندیشم، آن طور فکر می‌کنم؛ این، اشکال است و باید آن کار را کرد"، و به عنوانِ حقوقی که در اصولِ اعتقادیِ تان و اجتهاد در مبانیِ فکری و اعتقادیِ دینِ خودتان دارید و به عنوانِ اینکه این فکر به اندیشه‌ی خودتان می‌رسد و واقعاً مالِ خودتان هست ـ به این شکل ـ مطرح بشود و به این شکل است که ما باید خود را از مسائل، جریانات، درگیری‌ها، کِشمَکِش‌ها و تضادهایی که الان متاسفانه به صورتِ ( درگیری بینِ ) افراد، جاها و امثالِ اینها درآمده و می‌کوشند که در بیاید، کنار بکشیم، و به جایِ آنها، درگیریِ ذهنی و فکری را ایجاد کنیم تا همیشه وقتی مساله‌ای مطرح می‌شود، یک فکر تداعی شود، نه فلان فرد یا فلان جا. اینست که نباید کوشش کرد تا ستایش گرِ افراد و اشخاص و جاهایی باشیم، بلکه روشنگرِ مردم باشیم و این دو، معمولاً با هم مغایرند.


پاورقی :

۱. این یادآوری را هم عرض کنم که اگر از نظرِ ایدئولوژی خواسته باشم فقط یک کتاب انتخاب کنم ـ البته از کتاب‌های خودم ـ فقط درس یک و دو اسلام شناسی را انتخاب می‌کنم.

۲. می‌گویم حاکم بر ذهن است، ( در حالی که ) ممکن است بر قلب‌اش نباشد، یعنی به آن معتقد نباشد و حتی با آن مخالف باشد. اما آن کسی که با یک ایدئولوژی دائماً درگیری دارد، آن ایدئولوژی در ذهن‌اش وجود دارد، و با آن زبان و با آن مسائل آشناست و همیشه به آن جَو فکر می‌کند، و به آن منظره می‌اندیشد.

۳. هر کسی که مطرح می‌کند، ( طبیعتاً ) امروز مطرح می‌کند، اما " امروز مطرح کند"، به این معناست که آنچه را که مطرح می‌کند بر اساسِ آن چیزی باشد که امروز را ساخته و امروز معنی می‌دهد. نیازِ امروز، مشکلاتِ امروز، رنج‌های امروز، حرکتِ جهان، حرکتِ انسان، حرکتِ جامعه، مسائلِ فکری، بحران‌های روحی، بحران‌های ارزش‌ها، انقلاب در ارزش ها، بحران‌های فکری و اعتقادی، تزلزل در روابطِ سنتی و همهٔ مسائلی که امروز مطرح است و همچنین مکتب‌هایی که در این دو قرن مطرح شده، مجموعاً امروز و آدمِ امروز را می‌سازد.

۴. یکی از آقایان می‌گفت که، واعظِ ناشی مثلاً از اول می‌گوید که اصولِ دینِ اسلام ۲۷ تاست، و بعد به ترتیب می‌شمارد. می‌شمارد تا 26 و اگر یکی‌اش یادش برود، همه "هو" اش می‌کنند و می‌گویند یادش رفت. اما آنکه زرنگ است، می‌گوید، اصولِ دینِ اسلام " از این قرار است"، پنج تا هم یادش بیاید، موفق شده. تا به حال شمارهٔ این چند تا مخاطب یادم بود ولی حالا یادم رفت!

۵. اسلامِ نخستین با تشیعِ نخستین دو کلمهٔ مترادف است و تشیع به معنای یک نگاه و زاویه است که از آن نگاه و زاویه اسلام نگریسته می‌شود.

۶. چنان که بسیاری از افکار زنده و عالی بوده‌اند که از چهارچوبِ حصارِ یک قوم و چهارچوبِ حصارِ سیاسی، ملی، مذهبی و... پا به بیرون نگذاشته و در آنجا به سادگی از بین رفته، نفی، مَسخ، کِتمان و تحریف شده‌اند.

۷. البته دربارهٔ موضوعِ مُبتذلی می‌گوید، ولی یک قانونِ بسیار عالی است.

۸. زنده بودنِ یک فکر ـ فقط زنده بودن ـ غیر از حقیقت داشتن و حقیقت نداشتنِ آن است.

۹. مثلاً چند تا از این آدم‌های "خوب خورده" و "خوب خوابیده"، که در اثرِ ترجمه‌های فلان ( آدم، روشنفکر شده‌اند )، واردِ یک دِه می‌شوند و بعد می‌خواهند با دهاتی‌ها بنشینند حرف و گَپ بزنند؛ اصلاً هیکلِ شان جوری است که دهاتی از آنان رَم می‌کند ! مثلِ همان چند تا آقا و خانم "شعرِ نو" ای که به قهوه‌خانه‌های جنوبِ شهر رفته بودند تا شعر را واردِ توده کنند ! تلقی‌ای که آن قهوه‌خانه نشین از این آقا و دختر خانم ـ که حاملِ شعرِ نو به آنجا هستند ـ دارد، بسیار جالب است. بعد که آنان رفتند، از قهوه‌خانه‌نشین‌ها بپرسید که این چه حادثه‌ای بود ؟! اجنه بود ؟! جن گیر بود ؟! و یا از خواب‌های وحشتناکی که شب دیده‌اند!

۱۰. بعضی‌ها نفرین می‌کنند که، اگر از کتابِ ما نقل کردید و نگفتید مالِ کیست، به لعنتِ خدا و نفرینِ رسول دچار شوید!

۱۱. مثلاً وقتی یک معلم در اطاقِ دفتر سوال می‌کند و جواب می‌دهد و مساله‌ای را مطرح می‌کند، تقریباً می‌فهمند که او مالِ کدام جَوِ فکری، مالِ چه جریانِ فکری و مالِ چه نگاه و بینشی است.

۱۲. البته عذر می‌خواهم که تعیینِ تکلیف می‌کنم. تجربیاتِ شخصی‌ام را در حدِ یک معلم در اختیارِ شما می‌گذارم و اگر خواستید، بپذیرد.


تاریخ سخنرانی : ۳۱ / شهریور / ۱۳۵۱

۱۳۹۲ آبان ۲۵, شنبه

53 =درس هجدهم مجموعه آثار ۱۷ میراث آدم



سخنران : دکتر شریعتی

موضوع : مقدمه سخنرانی میراث آدم

مکان : حسینیه‌ی ارشاد

مجموعه : مجموعه آثار ۱۷


درس هجده

این، کارِ دوباره‌ای است که می‌کنم، و (نیز) یک بدعت، که هم نوشته‌ای را از رو می‌خوانم و هم با اینکه یک مرتبه طرح شده، مرتبه‌ی دوم تکرارش می‌کنم؛ و این، به خاطرِ اهمیتی است که موضوع، از دو نظر دارد : یکی اهمیتِ مطلبی (است) که اینجا عنوان شده. برای ما، به عنوانِ مردمی که پیروِ این مکتب و این خاندان هستیم و دائماً به این خانواده، بالاخص به این واقعه، می‌اندیشیم و سراپای اندیشه‌های مذهبی و اعتقاد و ایمانِ ما را اشغال کرده و یک نوع زندگی کردن شده است. عشق به امام حسین و داستانِ کربلا و عزای او از این نظر اهمیت دارد که با نگاه و برداشتِ دیگری از مسئله باز به این واقعه بنگریم و این سیما را نقاشی کنیم و بشناسیم. دیگر اینکه در این متن، اصولاً مسئله، طوری طرح شده که طبیعتاً بسیاری از مسایلی که مستقیماً شاید با این موضوع ارتباطی ندارد ولی منطقاً ارتباط دارد، به آن اندازه که شعورِ من و سوادم و قدرتِ قلم‌ام اجازه می‌داده مطرح شده : مسایلِ اجتماعی، نقشِ مذهب در تاریخِ بشری و هم چنین نهادهای اجتماعی و طبقاتی و جریاناتِ پیوسته‌ی تاریخی در طولِ زندگیِ بشری و نوعِ برداشتِ ما از این مسایل و اعتقادِ ما به فلسفه‌ی تاریخ و طرزِ تلقی‌ای که از تحولِ تاریخی، از آغاز تا انجام‌اش داریم ـ که این‌ها جزءِ معتقداتِ مذهبی و در عینِ حال علمی و فلسفیِ ما هست ـ و هم چنین برداشتی از یک مسئله‌ی تاریخی و مذهبی به آن گونه که بتواند برای امروزِ ما آگاهی و شعوری "به کار آمد" ببخشد و تنها نقلِ قصه‌ای یا دردی یا مصیبتی نباشد، بلکه روشنگری و راهنمایی و احساسِ دردِ حالی و هم چنین راهبری‌ای به سوی آینده.

این نوشته، همان‌طور که یک مرتبه عرض کردم و در مقدمه هم گفته‌ام زاییده‌ی اراده‌ای آگاه برای مصلحتی، نیست، نمی‌خواستم که تعلیم بدهم یا کنفرانسی تهیه کنم یا مقاله‌ای به چاپ برسانم، بلکه شبِ عاشورای همین امسال بود و من در مشهد، برنامه‌ای نداشتم و مانده بودم که چه کنم؟ همان طور که گفتم خواستم به یکی از مجالسِ روضه بروم، که آن شب در هر محله‌ای و شاید هر کوچه‌ای فراوان بود. مدت‌ها بود نرفته بودم و هوس کرده بودم که بعد از مدتی بروم و کسبِ فیضی بکنم؛ بعد یک مرتبه فکر کردم که این تمایلِ من ناشی از وضعِ زندگی و تربیتِ اجتماعیِ من است که در دورانِ کودکی و جوانی با این مجالس، زیاد تماس داشته و (در آن‌ها) پرورده شده‌ام و حالا دو مرتبه یک تجدیدِخاطره و یک کنجکاویِ روحی یا فکری مرا دعوت می‌کرد به اینکه بروم تعزیه‌ای بشنوم. و بالاخره نرفتم. ولی خوب، کسی که در این تاریخ و در این جامعه و با این فرهنگ پرورده شده، به هر حال برایش شبِ عاشورا یک شبِ غیرِ عادی است، شبی است که نمی‌توان آرام بود. نمی‌شد سَرَم را به مطالعه، تحقیق، نوشتن یا از این‌گونه که در حالاتِ نا گوار و نا هنجارِ روز می‌شود تسکین داد، گرم کنم و از طرفی هم شبی نبود که آدم، بهانه‌ای دیگر برای گذراندن به دست بیاورد، مثلِ دید و بازدید‌ها و امثالِ این کار‌ها یا مشغله‌ی دیگری.

مانده بودم که چه کار کنم، در حالی که آرامش و هیچ کار نکردن هم برایم مشکل بود؛ بعد یک مرتبه با تناقضِ عجیبی (روبرو شدم) : به یادِ خودم افتادم که من، یک آدمِ ایرانی و فارسی زبان و شیعی، در مشهد، شهرِ مقدس و مذهبی، نیازم و رنج و احساس‌ام اندیشیدن درباره‌ی حسین است، و آن وقت شهری که یک پارچه تعزیه است و مردمی که همه سال در این کار و دست اندرکارِ تعزیه‌ی حسین هستند، نیازِ یک فردِ ساده مثلِ مرا برآورده نمی‌کنند؛ درست مثلِ اینکه در شهری مثلِ "دالاس" یا در "ژنوا" و "ونیز" گیر کرده باشم ! چنین حالتی را احساس کردم بلکه بد‌تر؛ برای اینکه احساسِ غربت، در غربت ساده است، اما احساسِ غربت در وطن، دشوار است و از همه دشوار‌تر اینکه آدم ببیند که عزیزی دارد که به او با نگاهی پُر از تقدس و حرمت و عظمت نگاه می‌کند و بعد ببیند که چهره‌ی او را در اندیشه‌هایشان، احساسِ شان، درکِ شان، تلقیِ شان چقدر کوچک کرده‌اند و شخصیتی به آن عظمت که از میانه‌ی تاریخ و آدم‌ها چنین سر برکشیده و جاوید مانده و می‌تواند به هر ملتی که شعور و احساس داشته باشد همواره روحِ حیات و آزادی و عزت و حرکت بدمد، چنین چهره‌ای شده و وسیله‌ای برای سنّت‌ها و انجامِ مراسمی که نمی‌خواهم آن‌ها را محکوم کنم، ولی لا اقل با شخصیتی که در آن‌ها از او صحبت می‌کنند فاصله‌ی خیلی زیادی دارد.

ببینید که تا چه حد، قیام‌اش را، اثرِ عمل‌اش را، شخصیت‌اش را، سخن‌اش را و نهضت‌اش را حقیر و کوچک کرده‌اند و از اهانت‌هایی که به نهضتِ او و اندیشه‌ی او و شخصیتِ او می‌شود صحبت نمی‌کنند، (به طوری) که یک آدمِ کوچک که یک ذره انسان بودن و شهامت و عزتِ بشری را از مکتبِ حسین آموخته باشد ـ یک آدمِ معمولی ـ می‌داند که در برابرِ دشمن چگونه باید ایستاد، و آن وقت مردی به این عظمت که یک چنین حماسه‌ای باور نکردنی آفریده، در آخرین لحظه‌های قیام که در اوجِ شکوه و عظمتِ شهادت‌اش است، می‌آید از پست‌ترین مامورِ دشمن با آن شکل تقاضا و حتی ِاسترحام می‌کند؛ این‌ها تحمل ناپذیر و شکنجه‌آمیز است.

توماس ولف می‌گوید که "نوشتن برای فراموش کردن است، نه به یاد آوردن". (البته) نه همه‌ی نوشته‌ها، ولی بعضی از نوشته‌ها برای این است که ما فراموش کنیم؛ به نوشتن، پناه می‌بریم برای اینکه از چنگالِ خشنِ آن معنی، آن درد، اندکی رها شویم. این است که گاه به نوشتن، به عنوانِ یک فرار کردنِ از خود پناه می‌بریم. و من این جور نشستم و فکر کردم که راجع به مصیبتِ خودم و این تنهاییِ پُر از شکنجه‌ای که در این شهر و در این شب (در آن) گیر کرده‌ام چیز بنوسیم. یک کمی که نوشتم، دیدم شرم آور است در شبی که حسین مطرح است از خود سخن گفتن؛ از او سخن گفتم، و این، نوشته‌ی چنین حالتی و چنین شب تا به صبحی است، که اکنون برای شما می‌خوانم و آنجایی‌که لازم است برای شما تفسیر می کنم.

اما چند اصطلاحِ کلی هست که باید این‌ها را به عنوانِ کلیدِ فهمِ این نوشته عرض کنم و بعد، واردِ متن شوم. و آن چند لغت است که لغاتِ اساسی و پایه‌های اساسیِ طرزِ تفکری است که من به آن معتقدم : یکی "توحید" است. دوم "شرک" است با معنیِ دیگری که من از آن صحبت می‌کنم. شرک عبارت است از ثنویت، یعنی دو خدایی و دوگانه پرستی، و نیز تثلیث، یعنی سه خدایی یا سه‌گانه پرستی. من معتقد بودم که در جامعه شناسی یا در فلسفه‌ی تاریخ ـ که هر دو در این مرز مشترک‌اند ـ بشریت ـ از نظرِ علومِ اجتماعی بحث می‌کنم ـ در طولِ تاریخِ خودش دو دوره را گذرانده. برخلافِ فلسفه‌ی سوسیالیسمِ علمی و مارکسیسم که شش هفت دوره را در تاریخِ تحولاتِ اجتماعی مطرح می‌کند : دوره‌ی اشتراک یا کمونِ اولیه، دوره‌ی بردگی، دوره‌ی سرواژی، دوره‌ی فئودالیته، دوره‌ی بورژوازی، و بعد سرمایه داریِ پیشرفته و بعد سوسیالیسم یعنی باز برگشت به دوره‌ی اولیه. من به این معتقد نیستم. بعضی از این‌ها دوره هستند، یعنی زیر بنای جامعه عوض شده، و در بعضی، رو بنا عوض شده و او خیال کرده که زیر بنا عوض شده.

در طولِ تاریخِ بشری یکی دوره‌ی اولیه است که بشر به صورتِ دسته جمعی در شکلِ قبایل در مسیرِ طبیعت و بر سرِ سفره‌ی طبیعت، زندگی می‌کرده، کارش صید در دریا و کنارِ رودخانه‌ها یا شکار در جنگل‌ها و صحرا‌ها بوده. این دو ـ صید و شکار ـ اختلافِ شان در شکلِ ظاهری است؛ اما این دوره یک وجهِ اشتراک داشت و آن این است که ابزارِ کار یا نبود یا در حدِ بسیار کوچکی بود، مثلاً یک تکه سنگی که نوک‌اش را برای شکار کردن تیز می‌کردند؛ هر کس می‌توانست تکه سنگی بردارد و این کار را بکند و در اختیارِ خودش باشد. ابزارِ کار به قدری پیشرفته نبود که عده‌ای آن را داشته باشند و عده‌ی دیگری از آن محروم بشوند و بعد آن‌ها ابزارِ کار را ـ چون در اختیار دارند ـ وسیله‌ای کنند برای استثمارِ دیگرانی که ابزارِ کار ندارند، و آن‌ها را به بیگاری و بعد به غلامی و سرواژی و اسارت بکشند. ابزارِ کار نبود یا اگر بود ابزاری بود که هر کسی می‌توانست به سادگی از طبیعت بگیرد. منبعِ تولید و زندگی، طبیعت بود؛ دریا، رودخانه و جنگل در قباله‌ی مالکیتِ فرد نبود. بنابراین می‌بینیم که مجموعه‌ی یک قبیله و افرادِ یک قبیله واردِ یک جنگل که می‌شدند، تمامِ شکار‌ها، تمامِ پرندگان و حیوانات و همه‌ی میوه‌های جنگلی به طورِ مساوی در اختیارِ همه‌ی آن‌ها بود؛ واردِ رودخانه که می‌شدند، تمامِ ماهی‌ها به طورِ مساوی در اختیارِ همه‌ی آن‌ها بود. چون ابزارِ کار و منبعِ تولیدِ غذا و زندگی به طورِ مساوی در اختیارِ همه بود، همه‌ی افراد به طورِ مساوی با هم برادر بودند زیرا با هم برابر بودند. این، دوره‌ی مالکیتِ اجتماعی و زندگیِ اجتماعیِ بشر است؛ در این دوره همه‌ی افراد مساوی‌اند، با هم مشابه‌اند، و با امکاناتِ برابر. بنابراین این قبیله‌ی بشری، این جامعه، یک روح بود در صد، هزار، پنج هزار "تن"؛ یک "ما" و یک خانواده را تشکیل می‌دادند، همه، خواهران و برادرانِ یکدیگر؛ و چون زندگی در انحصارِ یک عده و دور از دسترسِ عده‌ای دیگر نبود، که بینِ شان رقابت و خصومت ایجاد شود و دو دسته و سه دسته شوند، همه‌ی افراد در سرِ سفره‌ی پُر سخاوتِ طبیعت، مهمان بودند و بنابراین رابطهٔ شان با هم رابطه‌ی دوستی، خویشاوندی، برابری و در نتیجه برادری بود. اینجا جامعه یک "ما " است، یک خانواده، یک روح، به طورِ مساوی؛ همه‌ی افراد، مشابهِ همدیگر (بودند) و هیچ عاملی برای خصومت، برای دشمنی، فریب و جنایت وجود نداشت. اینجا از لحاظِ اخلاقی، دوره‌ی طلاییِ زندگیِ بشری است؛ تمدن، پیشرفت نداشت، تکنیک و ابزار نبود، شهر‌های عظیم برافراشته نشده بود اما انسان‌ها خوب بودند؛ بعد این یک "ما " و یک روح، بینش و روحِ بشری را، که در یک وحدتِ اجتماعی زندگی می‌کرد، مناسب کرده بود که در جهان نیز با روح و بینشِ یک وحدتِ جهانی بیاندیشد؛ در زندگیِ اجتماعیِ شان اختلاف وجود نداشت؛ چشمِ شان در جهانِ طبیعت اختلاف نمی‌دید. شما گاه می‌بینید که حالتِ روحیِ تان یک وضعِ خاصِ بد بینانه دارد، در زندگی، رنج برده‌اید و بیرون که می‌آیید، تمامِ بشر و تمامِ دنیا و زمین و آسمان را بر اساسِ آن زندگیِ داخلیِ‌تان در اداره یا در خانه می‌بینید؛ برعکس (اگر) در خانه، در یک زندگیِ پر از عشق و صفا و دوستی زندگی می‌کنید، (وقتی‌که) با آن حالتِ اشباع از دوست داشتن و از سیرایی و انسانیت بیرون می‌آیید. در چهره‌ی همه، برادری و برابری می‌خوانید و هر خصومتی را پوچ می‌بینید و حتی خودتان میل دارید دشمنانِ تان را که با شما بد کرده‌اند و به شما آزار رسانده‌اند ببخشید. این است که بشر، وقتی زندگیِ اجتماعی‌اش بر اساسِ برابری، برادری، وحدت و یگانگی باشد، جهان را بر اساسِ عدل و یگانگی می‌بیند. این دوره، دوره‌ی توحیدِ اجتماعی بود و دوره‌ی توحیدِ الهی و مذهبی؛ یعنی بینشِ جهان به شکلِ یک وحدت، عدمِ تضاد و عدمِ تناقض بود. یک روح بر جامعه و بر جهان، حکومت می‌کرد. بنابراین توحید، در عینِ حال که یک حقیقتِ جهانی است، یک طرزِ تفکر و بینشِ متناسب با یک نظامِ اجتماعی براساسِ برابریِ عمومی و وحدتِ طبقاتی است.

جامعه عوض شد، مرحله‌ی کشاورزی آمد، صید و شکار به تولیدِ کشاورزی تبدیل شد، زمینِ کشاورزی و آبِ کشاورزی محدود بود، مثلِ رودخانه و دریا و جنگل در اختیارِ همه نبود؛ چون محدود بود، باید عده‌ای می‌داشتند و عده‌ای نمی‌داشتند. بسیار خوب، چه کسانی داشته باشند؟ چه عاملی می‌تواند معین کند که این تکه زمین در اختیارِ این چند تن یا یک تن باشد و دیگران نداشته باشند؟ فقط یک عامل : زور، چون هنوز چیزِ دیگری غیر از زور وجود ندارد، هنوز حقوق و قانون و توجیهاتِ حقوقی و اقتصادی و... وجود نداشته. آنجا، بشریت، برای اولین بار در برابرِ چنین وضعی قرار می‌گیرد و آن عده که زورمند‌تر و نیرومند‌تر از دیگران‌اند، این زمین‌های کشاورزی را اشغال می‌کنند. مسلماً وقتی‌که بنا بر "بچاپ بچاپ" باشد، هیچ کس به اندازه‌ای که "لازم" دارد نمی‌چاپد، (بلکه) به اندازه‌ای که "امکان" داشته باشد بچاپد، می‌چاپد؛ قانونِ عمومی است ! این بود که هر کس به میزانِ زور و قدرتی که داشت و بیش از میزانی که می‌توانست کار کند، زمین برای کشاورزی در اختیارِ خود قرار داد، و (این) لازمه‌اش این بود که اکثریتی بی زمین ماندند و حتی به اندازه‌ای که بتوانند برای ارتزاقِ خودِ شان در آن کار کنند، زمین نداشتند.

جامعه به دو قطب، تقسیم شد؛ این "ما " ـ یک "ما " ـ به دو قطب، به "من" و "تو" تقسیم و شقِّه شد، من و تو از یک قبیله بودیم، اما حال، من، بیش از آنچه که محتاج‌ام، دارم، و تو حتی به اندازه‌ای که احتیاجِ روزمرّه‌ات را رفع کنی، نداری؛ پس من و تو دیگر یکی نیستیم. تو مرا غاصب و زورگو و ستم کار می‌بینی و همیشه درصددی که یا مرا بشکنی و نابودکنی یا با فریب و تملق و چاپلوسی خودت را به من نزدیک کنی. رابطه عوض شد، و من، مالکِ زورمندِ این منابع هستم. راه‌اش این است که یا تو را به زور وادار کنم که در زمینِ من، که بیش از کارِ خودم در اختیار دارم، بیگاری کنی و برایم کار کنی، و یا فریب‌ات بدهم که قانع بشوی بیایی اینجا کار کنی، و معتقد بشوی که اصلاً باید اینجا کار کنی، خدا همین طوری دُرست‌ات کرده ! بنابراین من احتیاجِ به زور پیدا کردم، یا احتیاجِ به فریب : سیاستِ ماکیاولی. (او) در کتابِ "لُ پرنس" (Le Prince) می‌گوید که به دو چیز می‌توان کشوری را اداره کرد : یا شیر بودن یا روباه بودن، یا خشونت یا فریب، مثلِ همان شعارِ ما : "به دو چیز گیرند مملکت را یکی پرنیانی، یک زعفرانی"، یکی شمشیر و یکی سکه. بنابراین وقتی‌که یک "ما"، یک جامعه، دو تا شد، دو شَقِّه شد، دو قطب شد، زور و فریب و تملق و ذلت و بردگی و خیانت و افزون طلبی و بهره کشی از این یکی و از زیرِ کار در رفتنِ دیگری و تجاوز به این و تجاوز این به آن، روابطِ انسانی را می‌سازند.

جامعه شد "من" و "تو"؛ تضاد در جامعه ایجاد شد؛ این تضادِ اجتماعی در روحِ انسان، انعکاس پیدا می‌کند، این دو گانگیِ طبقاتی و اجتماعی در بینشِ ما انعکاس پیدا می‌کند؛ جهان را که می‌بینیم، دو خدا می‌بینیم؛ جامعه که دو تا می‌شود، جهان هم دو تا می‌شود؛ روحِ اجتماعی که دو گانه می‌شود، روحِ حاکم بر جهان هم دو گانه می‌شود؛ خدای واحد به دو خدا تبدیل می‌شود؛ ثنویت، دو خدا پرستی و " اهورایی ـ اهریمنی" به وجود می‌آید. برای چه؟ برای اینکه دوگانگیِ طبقاتیِ جامعه را توجیه کند. وقتی می‌گویم، "من برتر هستم، تو پست‌تر؛ تو باید برای من بیگاری کنی و من برای تو بیعاری (کنم) "، این را باید توجیه کنم؛ چگونه توجیه کنم؟ نمی‌توانم بگویم که زورِ ما رسید و این کار را کردیم ! خوب، می‌گوید که هر وقت، زورت کم شد، من می‌آیم نظام را بر می‌گردانم ! باید کاری بکنم که او باورش بشود که این نظامِ دو گانگی، ابدی و طبیعی است؛ برای اینکه بگویم ابدی و طبیعی و غیرِِ قابلِ تغییر است، باید بگویم "خواستِ خدا است"، باید بگویم " اراده‌ی جهان است"، باید بگویم "تجلیِ طبیعت و حکمتِ آفرینش و سایه‌ی هستی و وجود است"؛ وجود مگر بر دو گانگی و ثنویت نیست؟ جامعه هم بر دو گانگی و ثنویت ساخته شده؛ در زندگیِ اجتماعی تضاد وجود دارد، خیر و شر وجود دارد، جنایت و عدل وجود دارد، ظلم و داد وجود دارد، برتر و پست‌تر وجود دارد، بد و خوب وجود دارد و این‌ها موقتی نیست، عَرَضی نیست، بلکه اساسی است؛ چرا؟ برای اینکه خیر و شر در عالَم وجود دارد، اهرمن و اهورا در عالَم وجود دارد، تاریکی و نور در عالَم وجود دارد، زشت و زیبا در عالَم وجود دارد؛ پس جامعه که دو طبقه شده، موقتی و عَرَضی نیست، انعکاسی از جهان است که دو گانه است. بنابراین ثنویت و دو خدایی زیر بنای فکری برای جامعه‌ی دو طبقه‌ای و دو قطبی ـ طبقه‌ی حاکم و طبقه‌ی محکوم ـ می‌شود.

این، اولِ کار است؛ بعد که جامعه تکامل پیدا کرد، تمدن به وجود آمد، جامعه‌های پیشرفته، مذاهبِ پیشرفته، فلسفه و ادبیاتِ پیشرفته، سازمان‌های اجتماعیِ بسیار مترقی به وجود آمد، این طبقه‌ی حاکم، که یک حاکم و یک نیرو بود ـ همان مالک و دارنده که همه کار می‌کرد ـ دیگر یک فرد باقی نماند؛ خودِ طبقه‌ی حاکم، یک واحد است، اما سه چهره پیدا کرد، تکامل پیدا کرد و تخصص پیدا کرد : یکی بُعد یا چهره‌ی مالکیتِ اقتصادیِ جامعه شد (باز جزءِ طبقه‌ی حاکم است)، یکی بُعد یا چهره‌ی حکومتِ سیاسیِ جامعه شد، و یکی بُعد یا چهره‌ی حکومتِ دینی و اعتقادیِ جامعه شد. جامعه سه بُعد پیدا کرد، این سه بُعد در اول هم بود، اما رشد نداشت، دَر هَم بود، (ولی) حالا تکامل پیدا کرده؛ ایمانِ مذهبی ـ اعتقادِ دینی ـ در دلِ مردم هست، قدرتِ اقتصادی در جامعه هست و قدرتِ سیاسی و اداره و تدبیرِ حکومت و رهبری هم در جامعه هست؛ پس جامعه سه نیرو دارد که رشد پیدا کرده : دین، سیاست و اقتصاد. این سه نیرو که در اختیارِ طبقه‌ی واحدِ حاکم بود، حالا به صورتِ سه چهره در طبقه‌ی حاکم مجسم می‌شود : آن کسی که مظهرِ اقتصاد است، آن کسی که مظهرِ سیاست است، آن کسی که مظهرِ مذهب است، و هر سه در اختیارِ طبقه‌ی حاکم است، هر سه، سه چهره‌ی رسمی‌اند. اگر به زبانِ قرآن صحبت کنیم بسیار روشن است : "مَلاء"، "مُترف" و "رُهبان". قرآن (نه تورات) از این سه اسم همواره می‌نالد. "مَلاء" چشم پُرکُن‌ها هستند؛ "مُترف" پولدار‌های گُنده‌ای هستند که احساسِ هیچ مسئولیتِ اجتماعی نمی‌کنند، به قدری پول دارند که اضطرابی ندارند و مسئولیت، احساس نمی‌کنند؛ و "رُهبان" یعنی آن قیافه‌ی متولیِ رسمیِ دین : "راهب".

این سه نیرو که سه تایی طبقه‌ی حاکم را می‌سازند، در قرآن در سه چهره‌ی مشخص آمده‌اند : یکی فرعون است ـ رهبرِ مَلاء است، یعنی تجسمِ قدرتِ زور ـ ، یکی قارون است ـ تجسمِ قدرتِ زر ـ و یکی بلعم باعورا است ـ تجسمِ زهد و دینِ اجتماع ـ ، که در دستِ طبقه‌ی حاکم است. این سه ـ  بلعم باعورا که یک روحانیِ فاسدِ دینِ یهود است و قارون که سرمایه دارِ بزرگ است و فرعون که حاکمِ مستبد است ـ سه چهره‌ای هستند که طبقه‌ی حاکم را می‌سازند. این سه چهره ـ که طبقه‌ی حاکم را می‌سازند ـ یک طبقه‌ی حاکم‌اند که سه چهره دارد : "ملاء"، "مترف" و "راهب" یا "فرعون"، "قارون" و "بلعم باعورا ". تثلیث یعنی همین : سه خدا، سه ارباب و سه خداوند در زمین به وجود می‌آید و سایهٔ شان در آسمان سه خدا می‌شود. بنابراین وقتی در آسمان سه خدا به وجود می‌آید که سه خداوند در زمین به وجود آمده ! اینجا است که سه خدایی به وجود می‌آید.

بنابراین طبقِ قانون ـ همین قانون و نظریه‌ای که عرض کردم ـ در دوره‌ی شرک، هر جامعه‌ی پیشرفته‌ای باید سه خدایی باشد. من همه را پیدا کردم : در یونان، "زاگره"، یک خدا است که سه چهره دارد؛ در هند، "ویشنو"، یک خدا است که سه چهره دارد؛ در قرونِ وسطی، "مسیح"، یک خدا است که سه چهره دارد؛ در ایران دیدم فقط دو خدا هست، اما چون ایران، در دوره‌ی ساسانیان، پیشرفته است، باید به مرحله‌ی سه خدایی رسیده باشد. مدتی گشتم و یک مرتبه دیدم که رسیده ! سه آتش است که سمبلِ آتشِ اهورا مزدا ـ آتشِ مقدس ـ است : یکی، " آذر گُشنَسب "، در آذربایجان است که خاصِ شاهزادگان است ـ یکی از آن بُعد‌ها ـ ؛ یکی " آذر پارس" است، خاصِ روحانیان؛ یکی " آذر بَرزین مِهر" در نزدیکِ سبزوار است، که خاصِ دهقانان و کشاورزان است. آدم‌های معمولی هم که آتش و... ندارند، نه " آتشِ اهورا مزدا " دارند نه " آتشِ کُرسی"!

می‌بینیم که خودِ اهورا مزدا باز در این مرحله از تحولِ اجتماعی، تبدیل به سه تا آتش می‌شود که هرکدام نگاهبانِ یک طبقه‌ی اجتماعی و یک قشرِ اجتماعی هستند و یکی از دلایلی که این توجیهِ مرا اثبات می‌کند، این است که در دوره‌ی ثنویت یعنی دو طبقه بودنِ جامعه، دو تا خدایی که برای توجیه کردنِ "دو طبقه‌ای" درست می‌شوند ـ در مذاهبِ دو خدایی ـ ضدِ یکدیگر هستند. چرا؟ برای اینکه دو طبقه ضدِ هم‌اند؛ اما در دوره‌ی سه خدایی، سه خدا در عینِ حال، یکی هستند و یک خدا در عینِ حال، سه تا ا ست. هزار سال است دانشمندان و فلاسفه‌ی کاتولیک برای این مردم استدلال می‌کنند و آخرش هم (مردم) نمی‌فهمند که چگونه مسیح در عینِ حال که یکی است، سه تا است و در عینِ حال که سه‌تا است، یکی است ! نمی‌فهمند ! خودِ پاپ در عینِ حال که یکی است، سه تا است و در عینِ حال که سه تا است، یکی است؛ یعنی پاپ هم قدرتِ سیاسی دارد، هم قدرتِ اقتصادی دارد و هم قدرتِ روحانی و مذهبی؛ خوب، این سه تا در عینِ حال یک پاپ است ! روشن شد ! منتها این‌ها خیال می‌کنند آن خدای آسمان است ! نه، خدای زمین است، که گاه به صورتِ سه بُعد در می‌آید، گاه به صورتِ یکی، کارِ هر سه را می‌کند، مثلِ پاپ در قرونِ وسطی. بنابراین تثلیث، سه خدایی شدنِ یک خدا است، چرا که در جامعه، یک طبقه‌ی حاکم تبدیل به سه طبقه شده که در عینِ حال یک طبقه است. پس این تثلیث، توجیه و انعکاسِ سه گانه بودنِ طبقه‌ی حاکم است، که "سه خدایی" را می‌سازد؛ ثنویت توجیهِ دوگانگیِ طبقاتِ اجتماعی است، که دو خدا را می‌سازد؛ توحید، یک خدایی و وحدتِ جهانی‌ای متناسب با نظامِ برابرانه و برادرانه و یکنواخت و وحدتِ اجتماعی است. این، تحولِ جامعه است.

فلسفه‌ی تاریخِ ما هم از این حکایت می‌کند، و فلسفه‌ی تاریخ، یعنی (اینکه) ما معتقد هستیم ـ به خصوص شیعه، فلسفه‌ی تاریخ‌اش تکمیل است ـ از اولِ بشریت، تاریخ روی خطی حرکت می‌کرده و یک جنگِ دائمی وجود داشته که تا آخرِ زمان یعنی آخرِ تاریخ می‌رود؛ و بعد در آنجا یک انقلابِ جبریِ عدالت و برابری به وجود می‌آید، و بعد بشریت مسیرِ دیگری طی می‌کند. پس دوره‌ای داریم از آغازِ بشریت تا آخرِ زمان، یعنی انقلابِ نهایی و بشری. این، اول‌اش کجاست؟ در قرآن که صحبت از آدم است، سخن از نوعِ انسان است؛ یعنی صفات و حالاتِ آدم، صفات و حالاتِ نوعِ بشر از دیدگاهِ فلسفی است. اما تاریخِ بشر، در قرآن و در تورات، از داستانِ هابیل و قابیل شروع می‌شود.

هابیل و قابیل دو برادر هستند، فرزندانِ آدم؛ بابایشان یکی است، دینِ شان یکی است و مادرِ شان هم یکی است، هم نژادِ هم هستند، در یک جا هم تربیت شده‌اند، محیط‌هایشان هم فرق نکرده، چون آنجا محیطی نبوده که بگوییم یک برادر، سینما و کافه و کاباره و یکی دیگر مسجد و... می‌رفته، و این دو، دو جور شدند ! محیطی نبوده، فقط دو تا آدم بوده‌اند؛ پس محیط‌هایشان مشابه بوده؛ اما یکی مظهرِ آدم کشی و برادر کشی و ابداع کننده‌ی تجاوز و خیانت است و دیگری مظهرِ سلامتِ روح، تسلیم در برابرِ حق و مهربانی و گذشت است؛ چرا؟ این دو تا از همه جهت با هم یکی هستند : از لحاظِ نژاد، از لحاظِ محیط و از لحاظِ مذهب، از لحاظِ پدر و مادر. چرا دو طرف، نقیض و ضدِ هم؟ چنان که می‌بینیم، قابیل و هابیل دو تا نامزد دارند، که قابیل به نامزدِ خودش وفادار و قانع نمی‌ماند و می‌خواهد نامزدِ برادرش را بقاپد. او به حقِ خودش قانع نیست و بعد تا آنجا وسوسه می‌شود که او را تهدید به قتل می‌کند. هابیل می‌گوید که تو برادرِ من هستی، تو اگر تجاوز کنی و برای کشتنِ من، دست روی من دراز کنی من هیچ عکس العملی نشان نمی‌دهم. این دو آدم را ببینید چگونه با هم حرف می‌زنند. شکایت پیشِ پدر ـ آدم ـ می‌برند. آدم می‌گوید : "کاری ندارد، شما هر دو که معتقد به خدا و دین هستید؟" ـ خودِ آدم، پیغمبرِ این‌ها است ـ می‌گویند : "بله"؛ می‌گوید : "فردا قربانی‌ای پیشِ خداوند بیاورید، خداوند قربانیِ هر کدامِ تان را که قبول کرد، حق با همان باشد و دیگری تمکین کند." می‌گویند : "خیلی خوب"؛ من از همین جا فهمیدم که اصلاً قضیه چیست. هابیل می‌رود و بهترین شترِ سرخْ موی جوانِ گله‌اش را برای خداوند انتخاب و قربانی می‌کند، و قابیل می‌رود و یک دسته گندمِ پوسیده‌ی زردی گرفته را بر می‌دارد و می‌آورد که به عنوانِ قربانی بسوزاند. یعنی این در دین‌اش هم تقلب می‌کند و می‌خواهد بر سرِ خدایی‌که به او عقیده دارد، کلاه بگذارد!(۱)

مسلماً قربانیِ قابیل رد می‌شود و قربانیِ هابیل قبول می‌شود. اکنون قابیل باید لااقل ـ طبقِ قرارِ خودش ـ به حکمِ خداوند تمکین کند؛ (ولی) تمکین نمی‌کند و بعد می‌رود و هابیل را می‌کشد، و اولین انسان، به دستِ انسانِ دیگر کشته می‌شود و اولین برادر کُشی شروع می‌شود و اولین تجاوز به ناموس شروع می‌شود و اولین عصیان در برابرِ خداوند شروع می‌شود و اولین عصیان در برابرِ پدر و پیغمبر و دین شروع می‌شود و اولین فریبِ مذهبی شروع می‌شود. سمبلِ همه‌ی این‌ها قابیل است.

دیدیم که قابیل رفت و گندمِ پوسیده آورد و هابیل رفت و یک شترِ گله آورد. از اینجا من این استنباط را می‌کنم که بنابراین این دو که با هم برابر و برادرند و مثلِ یکدیگر و در یک محیط‌اند، اختلاف، سرِ شغلِ شان است : هابیل مالِ دوره‌ی دامداری و دوره‌ی صید و شکار است ـ که گفتم ـ و قابیل مالِ دوره‌ی مالکیتِ فردی و انحصاری و دوره‌ی کشاورزی است، که بعد آمد. بنابراین جنگِ قابیل و هابیل، (جنگِ) دو نظامِ اجتماعی در تاریخِ بشری است. جنگِ قابیل و هابیل، جنگِ دو انسانِ وابسته به دو دوره‌ی متضاد است : دوره‌ی برابریِ عمومی و دوره‌ی انحصار طلبیِ فردی. قابیل انسانِ این دوره است و هابیل انسانِ آن دوره؛ و اینکه هابیل کشته می‌شود و قابیل زنده می‌ماند، یعنی، نظامِ عدالت و برابریِ انسانِ برادر و انسانی که براساسِ روابطِ بشری و برادری و عدالت زندگی می‌کرد، رفت و نظام‌اش محکوم شد و قابیل در تاریخ ماند، نظامی که مذهب را وسیله می‌کند، نظامی که در برابرِ خدا عصیان می‌کند، نظامی که در برابرِ قیدهای اخلاقی تجاوز می‌کند، نظامی که به خاطرِ منافع‌اش یا به خاطرِ هوس‌اش برادر کشی می‌کند. این نظام، نظامِ قابیلی است که بر تاریخ، حاکم می‌ماند. جنگ، جنگِ توحید و شرک، جنگِ مذهب و مذهب است. اما شرک ـ همان طور که گفتم، تثلیث و ثنویت ـ مذهبِ قابیل است، که به دو خدا و سه خدا احتیاج دارد، و توده‌ی مردم ـ امت ـ همواره در طولِ تاریخ در جستجوی توحید بودند، برای اینکه در جستجوی توحیدِ بشری بودند. بنابراین شرک بَعد به وسیله‌ی نظامِ قابیلی خلق شده تا نظامِ قابیلی به وسیله‌ی آن توجیه بشود و توحید، نهضتی بوده که همواره در طولِ تاریخ، به وسیله‌ی وارثانِ هابیل (به خاطرِ آن) قیام می‌شده، شهادت داده می‌شده و با نظامِ حاکمِ قابیلی ـ نظامِ پیچیده‌ای از مذهبِ رسمی و مالکیتِ فردیِ استثماری و زرپرستی و زورپرستی و زهدپرستیِ رسمیِ دروغین ـ مبارزه می‌شده.

پس تاریخ، در طول‌اش، (عبارت از) جنگِ هابیل و قابیل است، جنگِ مذهبِ توحید و مذهبِ شرک است به عنوانِ دو مذهبی که یکی به دنبالِ حقیقتِ اولی و یکی به دنبالِ فریب دادنِ مذهبیِ مردم می‌رود؛ یکی طبقه‌ی سه بُعدیِ حاکم، "ملاء" و "مترف" و "راهب" (است) و یکی مردم ـ ناس ـ به رهبریِ پیامبرانِ چوپان، پیامبرانی که همهٔ‌ شان از متنِ رنج و فقر و کار و محرومیت، ناگهان سر می‌زدند و بعد بر خداوندانِ زر و زور و فریبِ دینی می‌شوریدند. ابراهیم که سرسلسلهٔ‌ شان است، با گُرز واردِ میدان می‌شود و بت‌ها را که سمبلِ دینِ شرک هستند، و هر بتی حافظِ منافعِ یک خانواده یا یک نژاد یا یک طبقه است، با گُرز می‌شکند. و بعد با نمرود مَصاف می‌دهد و در آتش‌اش می‌افکند؛ و جنگ‌اش را ادامه می‌دهد؛ و بعد از وارثانِ او، موسی با فرعون و بلعم‌باعورا و قارون، ملاء و مترف و راهبِ زمانِ خودش در جنگ است و عیسی با فریسیان، که روحانیونِ فاسدِ دینِ یهود بودند و معبد را مغازه و دکان کرده بودند و هم چنین با سردارانِ رومی و سرمایه دارانی که با ربح و برده فروشی زندگیِ مردم را می‌مکیدند، مبارزه می‌کند، و پیغمبرِ اسلام با باغ دارانِ طائف و تاجرانِ قریش و هم چنین با قدرت مندانِ امپراطوریِ روم و ساسانی و هم چنین با بلعم باعوراهای زمان‌اش (می‌جنگد)؛ و بعد وارثانِ او هم چنان جنگ را ادامه می‌دهند؛ تا کِی؟ تا آخرِ زمان.

در این جنگ، این دو صف، از زمانِ قابیل و هابیل در کنارِ هم می‌جنگند و بشریت دائماً از یکدیگر فاصله پیدا می‌کنند. این بشریت که یک جنس بوده، حالا دو جنس شده، که دائماً از هم دور می‌شوند و از هم دور می‌شوند تا در آخرِ زمان با یک انقلابِ جهانی، این دوگانگی و تضاد به هم پیوسته می‌شود؛ توحید بر جهان و وحدتِ بشری بر زمین حکومت می‌کند، و به این شکل، هم عدالتِ اجتماعی و هم حقیقت در جهان احیاء می‌شود. و آن، دوره‌ی نظامِ بعد از انقلابِ آخرِ زمان است. این، فلسفه‌ی تاریخ است. و بعد دیدم که اتفاقاً این فلسفه‌ی تاریخ، با این شکل که من می‌گویم، در بین النهرین نقاشی شده؛ گویی که جغرافیا، داستانِ تاریخی را که من برای شما گفتم، روی بین النهرین پیاده کرده (کمکِ جغرافیا به تاریخ)؛ به این شکل که بین النهرین هفت هزار سال سابقه‌ی تاریخی دارد؛ تمام این ادوارِ تاریخی که گفتم، بیشترش در همین بین النهرین است: آشوری‌ها در همین جا بودند، داستانِ ابراهیم در همین جا است، داستانِ نمرود در همین جا است، داستانِ یحیی در همین‌جا است، داستانِ نوح و کشتیِ نوح و سیلِ طوفان گیرِ نوح در همین‌جا است (همه‌ی این‌ها در همین بین النهرین است)، بعد داستانِ بعل و بتخانه‌ها و مظاهرِ شرک در همین‌جا است و داستانِ حسین هم در همین جا است. و بعد دیدم که این دجله و فرات مثلِ اینکه همین دو شعبه است، همین دو صف است، با شباهتی چقدر دقیق ! آن چنان که گویی من که با این وضع، تاریخ را برای شما رسم کردم، مثلِ این بود که روی نقشه خط کشیدم ! این دجله و فرات درست سمبلِ این دو جریانِ تاریخی است، با همین فلسفه‌ی تاریخی که گفتم.

به این شکل است که اینجا(۲) ایران است، اینجا عراق است، در شمالِ غربی، ترکیه و ارمنستان است؛ کوه‌های ارمنستان و ترکیه و آرارات، سرچشمه‌ی یخ‌ها و برف‌هایی است که آب می‌شود و این دو جریانِ پیوسته از یک سرچشمه به وجود می‌آیند. این دو جریان بعد کم‌کم از هم دور می‌شوند، دورتر و دورتر می‌شوند و بعد کم‌کم باز به یکدیگر نزدیک می‌شوند؛ نزدیکِ بغداد که می‌رسند ـ که یعنی مظهرِ تاریخِ اسلام است ـ دوتایی با هم قاطی می‌شوند (دیگر معلوم نیست کدام دجله است و کدام فرات) و شط العرب را درست می‌کنند و بعد این دجله و فرات دست به دست هم می‌دهند و واردِ خلیجِ فارس می‌شوند؛ در خلیجِ فارس به وحدت می‌رسند و جنگ و دوگانگیِ شان محو می‌شود. پس معلوم می‌شود که اگر دجله را مسیرِ نهضتِ پیوسته‌ی عدالت خواهی و هابیلی در طولُِ تاریخ بگیریم که همیشه (به صورتِ) جنگ علیهِ نظامِ حاکم ادامه داشته و فراتِ سیاه را نظامِ حاکمِ قابیلی بگیریم، این دجله و فرات درست مثلِ هابیل و قابیل با هم وحدتی داشتند (از آدم سرچشمه گرفتند)، بعد کم‌کم از هم دور شدند، و دائماً دورتر شدند؛ در طولِ تاریخ، طبقه‌ی حاکم و محکوم از هم دورتر می‌شود؛ صفِ حق و صفِ باطل، صفِ ظلم و صفِ عدالت، صفِ شرک و صفِ توحید کاملاً مشخص است، رابطهٔ‌ شان جنگ است؛ اسلام که می‌آید و خلافت که به وجود می‌آید، صف‌ها قاطی می‌شود و دیگر معلوم نیست؛ آدرس‌ها گم می‌شود، و به اسمِ تاریخِ اسلام، شط العرب درست می‌شود، و بعد در انتها می‌بینیم که این دجله و فرات باز به خلیجِ فارس می‌رسند، که آنجا آن انقلابِ نهاییِ آخرِ زمان است که تضادِ بشری و دوگانگی و دو صفی، به یک وحدتِ مجددِ بشری و برابریِ عمومی و برادری تبدیل می‌شود، آن چنان که دو رود در دریا زندگی می‌کنند. بنابراین درست همان طور که در جامعه‌ی بدونِ طبقه و تضاد در اولِ بشریت، یک "ما " وجود داشت و بعد تضاد به وجود آمد و دو مرتبه در آخرِ زمان یک جامعه‌ی بدونِ تضاد و بدونِ طبقات به وجود می‌آید، این دو رود هم با هم وحدت داشتند، (سپس) از هم جدا شدند و بعد در خلیجِ فارس باز به وحدت رسیدند، اما در آغاز، وحدتِ شان وحدتِ منجمدِ کوهستانی و سنگستانی و یخ و در انتها وحدتِ شان وحدتِ سیال، وحدتِ دریایی و حرکت است. بنابراین بین النهرین، تاریخ است و دجله و فرات دو نظامِ حق و باطل، عدل و ظلم است، و در مسیرِ این دجله و فرات است که همه‌ی وارثانِ هابیل با همه‌ی وارثانِ قابیل و آن نظامِ سه بُعدی در جنگ‌اند. یکی از این صحنه‌ها در کربلا است که کنارِ فرات است، و خونی که در کربلا ریخته شد، خونی است که در مسیرِ فرات حرکت می‌کند و در جنگِ دائمی با مسیرِ فرات تا خلیجِ فارس می‌رسد.


پاورقی :

۱. الان هم هستند! کلاه‌بازی‌هایی درست می‌کند، که این مسئولیت یا آن قرض یا دِینِ مذهبی‌اش را کلاه در کلاه کند. مثلِ مالیات‌هایی که (کوشش می‌کنند) کم شود. (اگر) کم بشود ، تو خودت می‌دانی که کلاه گذاشتی ! خوب ، آخر، سرِ کی کلاه گذاشتی؟ قابیل، این جور آدمی است، و فرزندان‌اش هم همین طورند! در طولِ تاریخ این قابیلی‌ها و هابیلی‌ها با هم در جنگ‌اند.

۲. با اشاره به نقشه ("دفتر").

۳. منظور درسِ سیزده است، در همین مجموعه.


تاریخ سخنرانی : ۰۰ / ـــــ / ۱۳۵۱