۱۳۹۱ آذر ۲۰, دوشنبه

36-بخش سوم نقد نظریه تاریخی و الهامی رضا علی جانی بر پایه جهان بینی توحیدی



 بخش  سوم  نقد  نظریه تاریخی و الهامی  رضا   علیجانی 

        براساس روش شناخت بر پایه جهان بینی توحیدی 

  5= ادامه مطلب از  زن در متون مقدس، شماره 3

ادامه نظریه- در رویکرد تاریخیالهامی با آموزه ها و متون مقدس برخوردی گسستیپیوستی داریم.  از مفاهیم، آموزه ها و قواعد تاریخی آن گذر می کنیم ولی از مفاهیم فراتاریخی آن که وجهی انسانی و اجتماعی دارد الهام می گیریماما این رویکرد نیز با برخی سؤالات و ابهامات مواجه است. شاید بتوان چهار پرسش مهم درباره این رویکرد مطرح کرد. این پرسش ها عمدتا درون دینی است و با رویکرد مؤمنانه مطرح می شوند و معطوف به متن مقدس ما، قرآن، است.
نقد -  همانطور که خود نظریه میگوید با متون دینی  بر خورد گسستی و پیوستی دارد   یعنی از بخشی از متون دینی می گسلد  وان را ترک می کند  یعنی  ان  قسمتی که تاریخش انقضاء یافته  است با تمام شدن تاریخ مصرف ترک کرده می شود  اما با بخش دیگرهنوز  پیوند دارد  در اینجا مشخص می کند که کدام قسمت تاریخ مصرفش تمام شده و کدان قسمت هنوز اعتبار دارد  و می گوید  ( از مفاهیم، آموزه ها و قواعد تاریخی آن گذر می کنیم ولی از مفاهیم فراتاریخی آن که وجهی انسانی و اجتماعی دارد، الهام می گیریم)   سئوال این است   کدام قسمت از متن از امور فرا تاریخی است -جواب ساده است ان قسمت از متن که فرا مکانی و فرازمانی باشد می تواند  فرا تاریخی باشد  و الا هر انچه که در زمان و مکان واقع می شود تاریخی است  در نتیجه فقط خداوند مطلق فعال است که فرامکان و فرازمان است در نتیجه فرا تاریخی می باشد  اما هر موجودی که  مقدر (نسبی ) و فعال باشد  دارای مکان و زمان است در نتیجه همه  موجودات  تاریخی می باشند  از این نظر حتی فرشتگان موجودات تاریخی هستند و همه مخلوقات بنوعی تاریخی هستند  مثلا در مورد فرشتگان در علم کلام گفته می شود    فرشتگان حادث ذاتی و قدیم زمانی اند   حادث هستند چون مخلوق هستند  اما قدیم زمانی اند چون قبل از انها موجودی خلق نشده بود  که نسبت به آن  سنجیده شوند  و فرشتگان اولین موجودات نسبی و فعال می باشند که خلق شده اند  و هر موجود  نسبی دارای تاریخ است  ممکن است ما نتوانیم فعلا  عمر آن را تعیین کنیم  ولی این دلیل نمی شود که فرا تاریخی و همتای خداوند  باشد  - این تعاریف همه مطابق با  جهان بینی توحیدی است  که فقط خداوند را دارای هستی مطلق و فعال و فرا زمانی و فرامکانی   در نتیجه فرا تاریخی می داند و بنابر جهان بینی توحیدی همه متن دین بغیر از انکه مربوط به خداوند است تاریخی است   و بنا بر نظریه تاریخی و الهامی قابلیت انقضاء تاریخی دارند و می توان از انها گذر کرد  و تنها چیزی که می ماند برای الهام گرفتن فقط نام  خداوند است  به این دلیل بوده است که در این نظریه همه متن ترک کرده شده است و تنها چیزی که بقول خود نظریه باقی مانده است  شش کلمه  است که بنام هسته سخت مذهب از ان نام می برد  که عبارت است از ( معنا و جهت  انگیزه و مسئولیت امید و آرامش) اما توضیح نمی دهد چرا این شش کلمه باقی می ماند چون این شش کلمه  هیچ ربطی به خداوند ندارد   چون  نه  اسماء خداوند هستند و نه صفات خداوند هستند  بهتر است این شش کلمه راهم ترک کرده شود و برای همیشه بر نام دین خط قرمز کشیده شود  حتما این شش کلمه بقول نظریه فراتاریخی است که باقی مانده است  
تیتر= چهار سؤال از رویکرد تاریخیالهامی
1-ادامه نظریه - آیا اگر از منظر مؤمنانه یعنی کلامیالهیاتی به متن بنگریم، خداوند نباید سخن فراتاریخی بگوید؟ مگر داعیه ی متن فراتاریخ بودن نیست؟ آیا وجود وجوه فراتاریخی نقطه ی ضعف و نقصی برای متن محسوب نمی شود؟
نقد- همانطور که قبلا گفته شد سخن فراتاریخی به وجودی تعلق می گیرد که خود  ان وجود فرا تاریخی باشد و ان وجود غیر از خداوند کسی دیگری نیست  اما متن قران در رابطه  با مخلوقات و انسان است و چون هیچ مخلوقی و هیچ انسانی فراتاریخی نیست  پس همه متون دینی به غیر از خداوند تاریخی  هستند  به همین دلیل هم گفتمان قران بیان امرهای واقع تقابل حق و باطل در طول تاریخ است اگر کسی ادعا کرد که در قران متن فراتاریخی وجود دارد باید متعلق ان را به غیر از خداوند  نشان دهد    سخن فراتاریخی هیچ وقت نمی تواند متعلق به انسان باشد انسان موجودی تاریخی است و هر امری که متعلق به انسان است تاریخی هست و در این تاریخ تقابل حق و باطل بطور مستمر  وجود دارد و قران هم ان را بیان می کند 
 ادامه نظریه-   رویکرد تاریخیالهامی معتقد است که هم در احکام و هم آموزه ها، مفاهیم تاریخی وفراتاریخی وجود دارد . و توجیه تک تک مثال ها و مسائل تاریخمند در همه ی متون، غیرممکن است و تک تک موارد را نمی توان با عقل )فهم) و عدل و علم این زمان توجیه کرد  و توضیح داد جز اینکه بپذیریم این مسائل در همان بستر تاریخی و متأثر از زمانه مطرح شده است و این نوع توضیحات و توجیهات متکلفانه نه ذهنی را قانع می کند و نه دلی را آرامش و اطمینان می بخشد

نقد-  نظریه معتقد است در قران احکامی (قوانین فرعی و عملی  ) وجود دارد که فرا تاریخی است   باید پرسید کدام یک از قوانین فرا تاریخی  که بر انسان تعلق گرفته است  مگر انسان خودش فراتاریخی است که قانون فرا تاریخی بر او تعلق گرفته باشد  با قبول- این نظریه انسان به مقام خدائی می رسد  و کاملا باطل است   تاریخ انسان از ادم و های اولیه شروع می شود و هیچ قانون نمی تواند قبل از خلقت انسان بر انسانی که وجود ندارد تعلق بگیرد   حتی قانون هستی انسان یعنی اصول پنجگانه دین وقتی بر انسان تعلق می گیرد  -  نسبی می شود   یعنی تاریخمند می شود  اما اگر  قانون هستی را فرا تاریخی یعنی مطلق در نظر بگیریم در حقیقت ذات خود خداوند است  و چون مخلوقات با همین قانون ذات خداوند در درجه نسبیت خلق شده اند   - به همین دلیل انسان ایه خداوند است و همچنین چون همه مخلوقات با این قانون خلق شده اند همه  مخلوقات ایه خداوند می باشند  بر خلاف نظریه ارائه داده شده  ما می گوئیم خیلی راحت می توان استدلال کرد که همه مخلوقات تاریخی هستند در یک کلمه چون مخلوق هستند و ازلی و ابدی نیستند  موجودی که ازلی و ابدی نباشد ذاتا تاریخمند است  و نیازی به ثابت کردن ندارد

 ادامه نظریه- همچنین قر آن راجع به نسخ )و انساء ( صحبت کرده است )آیه 106 از سوره بقره(   در قرآن آیاتی آمده و آیاتی دیگر را منسوخ کرده است . در اینجا می توانیم این سؤال را مطرح کنیم که چرا از ابتدا فراتاریخی صحبت نشده و حرف نهایی زده نشده است تا نیاز به آن باشد که بعد ا" مجدد ا" حرف جدیدی زده شود؟ معروف ترین آیات مربوط به بحث نسخ آیه تغییر قبله است . مسلمان ها اول رو به بیت المقدس نماز می خواندند بعد به سمت کعبه و مسجدالحرام می چرخند. چرا این آیه نسخ شده و خداوند از ابتدا نگفته است که به سمت مسجدالحرام نماز بخوانید؟ راجع به مسئله ارث،  مجازات زنان و مردان خطاکار هم همین حالت وجود داشته است. حتی آیاتی وجود دارد که یک روز و یا حتی چند ساعت عمر کرده است آیه ای می گوید وقتی می خواهید با پیامبر نجوا کنید اول صدقه بدهید (آیه 12 سوره مجادله). اما غیر از علی کسی این کار را نمی کند و این آیه هم لغو و نسخ می شود . پس چرا از اول چیزی که می خواهد یک روز عمر کند نازل شده است؟ 

نقد – قبل از هر چیز باید بر پایه جهان بینی توحیدی معنی ناسخ و منسوخ را تبیین کنیم  اول به خود قران مراجعه می کنیم
 کلمه نسخ در قران در چهار ایه امده است  و دومعنا برای ان در نظر گفته اند هر کدام از این دومعنی را در نظر بگیریم باید ان معنی در هر چهار ایه  اعمال شود
معنی اول  باطل کردن است  اگراین  معنی  را  در هر چهار ایه  قرار دهیم  معانی ایات  با یکدیگر متناقض می شود
و دوم معنای ان برداشتن است که اگر در هر چهار ایه قرار دهیم معانی ایات   یگانه می شود 
وچون هر کلمه در قران باید در یک معنی بکار رود تا توحید معانی برای کلمه رعایت شود  پس معنی برداشتن  معنی صحیح ان است  و دیگر اینکه ان  معنی برای کلمه مناسب است که ضد توحید نباشد  چون توحید  محکمات قران است و بر ایه باید حکومت  شود
 از اما باقر(ع) هم در این مورد سخنی دارد که با معنی برداشتن هماهنگ است
کتاب کافی ج2ص28
 فالمنسوخات من المتشابهات  والمحکمات  من الناسخات

 پس منسوخات از متشابهات  است و محکمات از ناسخات است
شرح-  بنابراین محکمات   ناسخات هستند یعنی بر دارنده  هستند که معانی را از متشابهات بر می دارند  که منسوخات یعنی بر داشته شده هستند   در نتیحه معنی ناسخ بر دارنده   و منسوخ بر داشته شده می شود حالا  به قران مراجعه می کنیم  و ان چهار ایه را برمعنای داده شده تطبیق می دهیم  در نتیجه  معنای  نسخ مشخص می شود
1- سوره الاعراف- وَلَمَّا سَكَتَ عَن مُّوسَى الْغَضَبُ أَخَذَ الأَلْوَاحَ وَفِي نُسْخَتِهَا هُدًى وَرَحْمَةٌ لِّلَّذِينَ هُمْ لِرَبِّهِمْ يَرْهَبُونَ ﴿154﴾
و وقتی که ساکت شد از موسی غضب ( خشم ) گرفت  الواح ( تورات ) را و در نسخه هایش هدایت و رحمتی است – برای آنان که ایشان برای پروردگارشان بیمناکند ( از نتیجه اعمال خود ) .
2-  سوره الجاثیه -هَذَا كِتَابُنَا يَنطِقُ عَلَيْكُم بِالْحَقِّ إِنَّا كُنَّا نَسْتَنسِخُ مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ ﴿29﴾
این است کتاب ما – نطق می کند بر شما به حق همانا ما بودیم که استنساخ (نسخه برداری ) می کردیم – آنچه را که بودید عمل می کردید   
شرح-  در این دو ایه معنی نسخ رو نوشت برداری است . کاملا دقیق هم است   ولی نمی تواند به معنی باطل کردن باشد   در دو ایه دیگر هم  اگر معنی ایات  بر داشت کردن باشد  معانی کاملا توحیدی می شود  اما اگرمعنای باطل کردن به ان دو ایه دیگر بدهیم با ایات قبلی توحید نمی دهد  اما دوایه دیگر
سوره  الحج- وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ وَلَا نَبِيٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطَانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ فَيَنسَخُ اللَّهُ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آيَاتِهِ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ ﴿52﴾
و نفرستادیم از قبل تو از رسولی ونه پیامبری مگر آنگاه که آرزو کرد (وحی آمدن را ) انداخت شیطان در آرزویش (باطلی را) – پس بر می دارد خداوند آنچه را که می اندازد شیطان – سپس محکم می کند خداوند آیاتش را – و خداوند عالم حکیم است
 شرح- حالا می رسیم به ایه ای که  مورد نظر ما است در نتیجه معنی ان  هم همان بر داشتن است که حدیث امام باقر هم موافق ان است  د ر ضمن معنی کلمه   ننسها   از ریشه نسء    به معنی  تاخیر انداختن  و ترک کردن است  و نه از ریشه  نسی  که به معنی فراموش کردن می باشدودر مجموع معنی ایه چنین است
سوره البقره- مَا نَنسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِّنْهَا أَوْ مِثْلِهَا أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَلَىَ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ﴿106﴾
هر چه نسخه برداری کنیم از آیه ای(از کتابهای قبلی )  یا ترک کنیمش (تحریف شده  ها را ) بیآوریم بهتر از او یا مانند او را - همانا خداوند بر هر چیزی قادر است.
شرح- قبلا هم گفتیم که قران چکیده همه متون دینی قبلی است  چرا که دین خداوند فقط یک دین است اما پیامبران متعددی را در زمانهای متفاوت فرستاده است تا به مرور زمان اصول راهنمای عقلانیت را به انسانها تعلیم بدهند  و این اصول با فروعش در محمد به پایان رسید و دوران عقلانیت بشر شروع  شد به همین دلیل هم بود که  مردم هر چه اصرار می کردند که محمد هم معجزاتی نظیر معجزات  پیامبران  قبلی بیاورند ولی محمد قران را معجزه خود خواند چرا که قران بیانگر  امر های واقع مستمر  تقابل حق و باطل در طول تاریخ ست و به همین دلیل  هم معجزه است چون  کتاب تاریخ گذشته و حال و اینده است   برای اینکه تقابل حق و باطل در گذشته و حال و اینده   را با دادن نمونه های از گذشته که در اینده هم  با تغییر شکل و افرادش تکرار  خواهد شد ارائه می دهد   اگر کسی ایه ای  را در قران پیدا کند که یک بار بطور موقتی و گذرا  شده و تکرار شونده نبوده باشد کل قران را می توان باطل اعلام کرد  
معنای ایه در بالا  مبین است  اما  در رابطه با کتابهای قبلی متون دینی است اما  چون امر واقع مستمری تاریخی  را بیان می کند  ناسخات (محکمات ) معانی را از منسوخات ( متشابهات )  بر داشت می کند و این همان روش  اجتهادی و تاویلی امر واقع  مستمر تاریخی  است که تا  ........ ادامه خواهد داشت   اما در مورد تغییر قبله باید گفت در قران هیچ ایه ای وجود ندارد که خداوند   قدس را قبله قرار داده باشد بلکه قبله بودن قدس  یک امر اجتهادی  از موسی  (ع) بوده است  ونه امر خداوند و محمد هم بر اجتهاد موسی عمل می کرد تا خداوند مکه را خود قبله قرار می دهد  بنا براین در قران هیچ ایه باطل شده ای وجود ندارد  بلکه چون روش توحیدی برای زندگی اجتماعی  بشر   خشونت زدائی و اسان کنندگی و  تخفیف دهندگی  و بر داشتن  عادتها و تقلید های  شرک امیز گذشتگان است  مثل ذبح انسان در برابر قدرت و یا هدیه زنان خودشان را به    پادشاهان و یا گرفتن  مالیات از دیدار کنندگان با شاهان و  ........  خداوند  با اوردن این امور بر سر پیامبران و سپس  قطع ان در وجود ایشان  می خواهد به انسان تعلیم بدهد
که ای انسان این امر  را پیامبر نکرد تو چه حقی داری که بکنی و انسان را برای مبارزه مستمر با این  امور  دعوت می کند  یعنی در وجود پیامبر این  امور را پایان می دهد  بلکه انسانها دیگر تکرار نکنند متاسفانه هنوز هم تکرار می شود فقط شکل های انها تغییر یافته است    پس مبارزه با انها هم ادامه دارد  تا تمام امر های واقع باطل بطور قطعی معالجه شوند   تا انسان  بتواند   به راه تکامل خطی در صراط مستقیم -جهان بینی توحیدی  بیفتد  تمام این تفسیر های انحرافی از انجا ناشی شده ا ست که اصول راهنمای تفسیر شرک و ثنویت شده است   و نظریه تاریخی الهامی هم چون توانائی ارائه راه حل  برای این امور نیافته است  چاره را در ترک گرائی تدریجی دین دیده است که در نهایت فقط شش کلمه از دین باقی بماند -  لطفا با جهان بینی توحیدی به فهم و تفسیر قران بپردازید خواهید دید انچه را که در ارزوی ان بودید  در دسترس خواهید دید  و روش تجزیه گرایانه تاریخی  (مارکسیستی) و خیال گرائی  تقسیم ثنائی و حذف یکی  (ارسطوئی )  را کنار بگذارید
 ادامه نظریه - نکته  سوم این است که متن داعیه ی مبین  بودن برای مخاطبان خود یعنی مردمان همانعصر را دارد . در قرآن 106 بار کلمه ی  مبین  آمده است . قرآن می گوید که عربی است و به زبان عربی مبین برای آن مردم آمده است . و بارها ویژگی خود را همه فهم بودن، روشن بودن و آشکار بودنش می داند. پس چگونه این متن می تواند در جاهایی حرف هایی بزند که مثل یک صندوقچه ی اسرار باشد و بگوید شما نمی فهمید،  قرن ها بعد آدم هایی می آیند و می فهمند . دراین حالت مبین بودن متن برای انسان های معاصر و مخاطبش زیرسؤال می رود. متأسفانه گاه می بینیم در برخی تفسیرهای انطباقی با قرآن، بعضی از روشنفکران مذهبی، متن را به مفاهیم علمی خیلی جدید انطباق می دهند اقیانوس   مثلا" موضوع مرج البحرین. را به پدیده ای در اقیانوس  آرام که جدیدا " کشف شده، منطبق می کنند. اما با این برخورد این سؤال پیش می آید که در این صورت مبین بودن قرآن برای انسان معاصرش، آن هم زمانی که از اقیانوس آرام و خطی ناشی از تلاقی دو نوع آب در آن خبری نداشتند، زیر سؤال می رود. پس اگر ما توقع امر فراتاریخی را از متن تاریخی داشته باشیم و تک تک موارد یاد شده را متکلفانه به مسائل امروزی تبدیل کنیم، بخش زیادی از آن مفاهیم را به مفاهیم غیرقابل فهم و غیرمبین برای انسان هم عصر و مخاطب رسول تبدیل کرده ایم. اما خود قرآن این مسئله را نقض کرده است. سؤال دیگر این است که اصلا چرا پیامبری که برای زمان خود معجزه )به جز خود قرآن) نمی آورد، به دنبال ارائه معجزه برای انسان های قرن ها بعد است و مطالبی را می گوید که قرن ها بعد کشف شود و مثلا " آن انسان ها به حیرت و شگفتی بیفتند
 نقد-   قران نه تنها کتاب مبین است بلکه تبیین کنند ه همه هستی هم هست چرا که ارائه دهنده اصولی است  که همه پدیدهای  هستی را قادر است تبیین کند  قران  اصول - توحید- بعثت – امامت – عدالت – ومعاد را بعنوان قانون هستی و معیار حق عرضه می کند  بنا براین اگر کسی قران را نفهمید از مبین بودن ان کاسته نمی شود   مثالی بزنیم امروز علوم کامپیوتر کاملا یک علم مبینی است  - برای اینکه جلوی چشمان می بینیم که میلیونها کامپیوتر ساخته شده است و میلیونها انسان از ان استفاده می کند  اما در همین زمان باز میلیونها انسان وجود دارند که حتی روشن و خاموش کردن کامپیوتر را نمی دانند ایا جهل این میلیونها انسان نسبت به کامپیوتر مبین بودن   علوم کامپیوتررا   مخدوش می کند  ابدا چنین چیزی درست نیست  علوم کامپیوتر علوم مبینی است هر چند که میلیون ها انسان مبین بودن ان را به دلیل جهلشان به علوم کامپیوتر  نتوانند بفهمند  عیب در کامپیوتر نیست عیب در انسان جاهل است  بنابراین قران هم در  زمان نزول ایات برای کسانی که  اصول  ان را می دانستند یا می توانستند بدانند   وهمه ایات ان را دقیقا می توانستند بفهمند مبین بود هر چند که علم وعقل  اکثریت مردم زمانه  کمتر از ان بود که ان را بفهمند    و در قران هیچ ایه ای وجود ندارد که فهمیدن قران را به ایندگان حواله کرده باشد بلکه هر زمانی انسانها  می تواند به فهم ان  نائل ایند - اما می گوید چه کسانی  می فهمند   کسانی که به علوم ان مسلح شده باشند  معلوم است که جاهل  به علم کامپیوتر نمی تواند ان را بفهمد  دقیقا مثل قران هم مانند ان است  و دیگر اینکه نداستن مردم دلیل بر  معجزه بودن قران نیست بلکه دانستن  مردم اثبات معجزه بودن ان است انسانی که کامپیوتر را خوب میداند هم ساخته شدنش را و هم کاربردش را به معجزه بودن کامپیوتر درک عمیق پیدا می کند جاهل چه می داند کامپیوتر چه معجزه ای است  قران هم وقتی  انسانها ان را بفهمند تازه به  معجزه بودن ان پی می برند  نه اینکه مثل خر بارش کتاب باشد و از ان چیزی نداند - قران معجزه است  بدلیل اینکه  بیانگر تاریخ همه بشریت است  قران  تاریخ گذشته و حال و اینده است  چون بر  اساس ارائه گفتمان امرهای واقع مستمر تقابل حق و باطل  در طول تاریخ   گویا اینکه امروز هم زندگی ما را بیان می کند و برای هر نسلی هم همینطور بوده و خواهد بو د اما کسی که به گفتمان قران جاهل است –برای او قران کاغذ پاره ای بیش نیست  به همین دلیل  قران انسان را  تشویق به علم اموزی می کند    و در اولین ایه که بر پیامبر نازل می شود می گوید  اقرا  (بخوان  )- هم کتاب تدوین یعنی قران را و هم کتاب تکوین  یعنی طبیعت را  علم بالقلم  -( تعلیم داد بوسیله قلم )
  باید بگوییم اگر همه قران را همه مردم ان زمان می دانستند  شما می توانستید بگوئید و ثابت کنید که قران مناسب علم وعقل و عدل ان زمانه  بوده است  - و حالا که مرد م ان زمانه به دلیل جهلشان همه قران را نمی فهمند - در اینجا استدلال شما باطل می شود که قران تابع علم وعقل زمانه نبوده است-  بلکه علم وعقل بیشتری را بیان می کرده است در این صورت می گوئید مبین  نبوده است  امروز هم برای شما مبین نیست   -  جهل نظریه تاریخی الهامی به قران -  قران را از مبین بودن نمی اندازد می توانید تعلیم بگیرید  در ان صورت خواهید دید که قران مبین است - و لی تا کنون  شما چشم بینا نداشته اید ان را ببینید   همانطور که قبلا هم نوشته شد به غیر از وجود خداوند تمام متن  قران  کتاب تاریخی است  و هیچ مطلب فرا تاریخی به غیر از خداوند  در قران نیست    بنا براین تقسیم ثنائی کردن قران به تاریخی و فراتاریخی  بر اساس منطق صوری  باطل است  و با جهان بینی توحیدی  که در ذره – ذره هستی در درون پدیده ها حضور دارد تطابق ندارد  در نتیجه باید گفت  

1-  قران به غیر از بحث خداوند  تماما  کتاب تاریخی است  بسیاری  از ایاتش در گذ شته  واقع شده و حکم ان  را هم ما  بوسیله محکمات می فهمیم و  تا به امروزهم مستمر بوده است و خواهد بود

2- بعضی ایاتش امروز واقع می شود و حکم ان را هم با محکمات  می فهمیم  و در  اینده هم   استمرار  خواهد یافت 

3- بعضی ایاتش  در اینده واقع خواهد شد . سپس حکمش را هم  همزمان  ایندگان با محکمات  خواهند  فهمید و انهم  ادامه  خواهد یافت  الی ما شا ء الله

در یک جمله می توان گفت- قران کتاب  تکرار کننده و تذکر دهنده  حقوق بشر است و  به همین دلیل قران کتاب حقوق بشر است

2- ادامه نظریه - آیا بهتر نیست ما وجوه تاریخ مند متن را تأویل کنیم؟ آیا امکان قرائت های مختلف در این امور وجود ندارد؟
من معتقدم . از متن می توان سخنان مختلفی فهم کرد اما هر سخنی را نمی توان فهم کرد . هر متن یک دایره و محیط معنایی دارد که نمی توان از آن خارج شد . مثلا " ما در کشور ایران زندگی می کنیم. بنابراین ما می توانیم به شهرهای مختلف برویم اما از مرزها نمی توانیم خارج شویم البته من در اینجا، و در رویکرد تاریخ ی _ الهامی، نمی خواهم تماما برخوردهای هرمنوتیکی را نقد و نفی کنم . من هم برخورد هرمنوتیکی را قبول دارم (به بحث هایی که در دفتر پژوهش های شریعتی در رابطه با هرمنوتیک داشتم ارجاع می دهم اما برخورد تماما " هرمنوتیکی با متن را قبول ندارم   هر واژه یک متن در ساختار آن متن و در ساختار تاریخی زمانه اش معنی دهد . عرب معاصر هم باید آن واژه را همین طور بفهمد، نه اینکه ما در فرهنگ لغات بگردیم و معا نی را که دوست داریم جدا کنیم و بگوییم منظور این است و یا اینکه اصلا " خودمان معنای جدیدی را پس از قرن ها برای یک واژه ابداع کنیم! این یک تأویل غیرروشمند است. همچنین معتقدم قرائت برتر  وجود دارد اما قرائت برتر ین وجود ندارد انسان ها به دنبال قرائت برترین می روند ولی همیشه به قرائت بر تر می رسند اما اگر قرائت برتر را هم نپذیریم، همه چیز را سیال و نسبی می کنیم دچارآنارشیسم(هرج مرج ) معرفتی می شویم و دیگر هیچ چیز بهتر و برتر از چیز دیگر نیست  دیگر نمی توانیم بگوییم آزادی از استبداد بهتر است یا تساوی حقوق زن و مرد از تبعیض بهتر است . و یا نمی توانیم بگوییم عدالت از سلطه و استثمار بهتر است همه چیز ممکن است  پس در رابطه با توضیح و تفسیر متن هم به بر خورد هرمنوتیکی روش مند و مقید به ساختار متن معتقدم . از متن می توان سخنان مختلفی فهم کرد اما هر سخنی را نمی توان فهم کرد هر  متن یک دایره و محیط معنایی دارد که نمی توان از آن خارج شد . مثلا " ما در کشور ایران زندگی می کنیم. بنابراین ما می توانیم به شهرهای مختلف برویم اما از مرزها نمی توانیم خارج شویم  من درچارچوب رویکرد تاریخیالهامی، رویکرد هرمنوتیکی را نقد می کنم، اما نفی نمی کنم و نمی گویم درهیچ عرصه ای هرمنوتیک کاربرد ندارد. ولی در حوزه ی مورد بحث ما نمی توان همه آیات  مفاهیمی که در متون مقدس درچالش با زمانه ما قرار گرفته اند ، را هرمنوتیکی تفسیر کنیم و معنایی دیگر بدست آوریم. این امکان پذیر نیست.

نقد  - این سخن که می توان از متن سخنان مختلفی را فهم کرد در صورتی صحیح است که با اصول راهنماهای مختلف به متن نگاه کرد  اما هر اصولی فهم صحیح از متن را  ارائه نمی دهد   چون معانی متن فقط با حق توافق دارد  و معیار حق توحید است  پس ایات را فقط باید در جهانبینی توحیدی قرائت کرد و الا اگر  با هر  اصولی متن قرائت شود معنای باطلی از ان بدست می اید و علت اینکه روحانیت قرائتش از متن  باطل است به  این دلیل  است که    متن قران را با اصولی ارسطوئی  قرائت می کند که  از قران بیگانه است  و بر قران تحمیل می کند  و به همین دلیل قرائت تاریخی الهامی هم چون بر گرفته شده از مارکسیسم و ارسطوئیسم است  نمی تواند قرائت صحیحی از قران ارائه  بدهد  و می بینیم که اصلا  قرائتی را ارائه نمی دهد  به  این دلیل است که روی کرد  تاریخی الهامی   کاری جزء  کنار گذاشتن کل متن انجام نداده  است  و در نهایت فقط شش کلمه را به عنوان دین نگه داشته است که این شش کلمه هم ربطی به قران ندارند  حالا نام این کار را هرمنوتیک بگذاریم یا چیز دیگر در نتیجه کار فرقی نمی کند  و نکرده است و قران  به کلی کنار گذاشته شده است  -  در تفسیر متن  ما احتیاجی نداریم که معانی کلمات را تغییر دهیم  فقط کافی است که کلمه را تحت حاکمیت  اصول جهان بینی توحیدی قرار دهیم که باید بر کلمه حاکم شود و حکومت کند و برای فهم  معنی ایه   ناسخ یعنی  بر دارنده باید منسوخ یعنی  بر داشته شده را   تبیین کند   اما در اینکه قرائت می تواند برتر یا برترین باشد  سخنی درست است  چون انسانها متفاوتند و هر کس بقدر  علم و عقل  و کیفیت استفاده از اصول راهنمای توحیدی-  درجه و مراتبی از حق را ممکن است  دریافت کرده باشد  اما چون از معیار و میزان واحدی استفاده می شود هر گز بر داشت ها متعارض و متضاد و متناقض نمی شود بلکه تکمیل کننده همدیگر می شوند و با  طرح بر داشت ها در شورائی می توان به قرائت برتری  دست یافت  چرا که توحید ما را به شورا دعوت می کند  نظریه می گوید  (اگر قرائت برتر را هم نپذیریم، همه چیز را سیال و نسبی می کنیم دچارآنارشیسم معرفتی می شویم) در صورتی که  بر عکس ان درست است  قرائت برتر نتیجه  سیال و نسبی بودن است  -  که انسانهای متفاوت با عقل و علم  نسبی خود وبا کار بردهای نسبتا  متفاوت  خود از اصول راهنمای توحیدی  به بر داشت های  نسبتا متفاوتی  دست می یابند  که ممکن است یکی بر- و دیگری برتر و ان یکی برترین باشد  که همه در طول هم خواهند بود مثل درس خواندن از کلاس اول تا فوق  .... فوق  و دارای مشترکات بسیار شده و توحید نسبی در فهم و تفسیر متن بدست خواهند آورد  و بقول نظریه دچار انارشیسم ( هرج ومرج ) نخواهد شد   و اگر  همه چیز را متحجر و مطلق  تصور کنیم  و هر کس خود را در فهم  و تفسیر متن مطلق  کند و  در نتیجه مطلق ها هر گز دارای مشترکات نخواهند بود  و عامل انار شیسم (هرج و مرج ) خواهند شد
 و همه ضد و نقیض هم  دیگر  شده    و هر کس با مطلق نگری - خود را حق مطلق و دیگران را باطل مطلق دیده و سبب جنگهای دینی و مذهبی  خواهند شد کاری که هم اکنون در میان مسلمانان و مذاهب  رواج دارد   و اما  نسبی گرائی را هم نباید مطلق کرد   که ان هم سبب تفرقه و  دشمنی می شود اصل توحید بما می گوید همه چیز در نسبی گرائی نسبی است  عامل اصلی در انحرافات هرمنوتیکی غرب همین دچار نسبی گرائی مطلق شدن  است که از یک متن نمی توانند بر داشت مشترکی داشته باشند و جامعه غربی را دچار تشتت و تفرقه همه جانبه کرده اند -  طوریکه  انسانها تجزیه به افراد شده اند  و قوام خانواده در غرب  از هم پاشیده است  پس به هوش باید بود که از نسبی گرائی  نسبی-  نباید خارج شد که در جا انسان دچار شرک و ثنویت  و استبدا د و تبعیض ها و نابرابری ها می شود   و در اینجاست که سخن نظریه که می گوید ( هر  متن یک دایره و محیط معنایی دارد که نمی توان از آن خارج شد .)  و ان دایره و محیط معنائی  را اصول راهنمای توحیدی  که محکمات و ناسخ متن است  معیین می کند و نه  نظر شخصی مفسر  که در این صورت تفسیر به رای می شود  و در این حالت است که مفسر نمی تواند  از متن هر معنائی را که بخواهد  بر داشت کند - و اگر اصول راهنما  از توحید به شرک تغییر کند برداشت هم تغییر خواهد کرد پس برای همین هم هست که مولف قران خود معیار فهم و تفسیر  متن را  در خود قران  توحید قرار داده است

3-   ادامه نظریه -  ملاک و معیار تفکیک امور تاریخی از امور فراتاریخی چیست؟
این سؤال مهمترین سؤال از رویکرد تاریخیالهامی است
. آیا اگر هر چیزی را که امروزه دوست نداریم، تاریخی بدانیم، ما دچار آنا رشیسم فکری و معرفتی و دل به خواهی شدن فهم متن نمی شویم؟ معیار و ملاک تاریخی و فراتاریخی بودن مسائل کجاست؟  ما نیز اگر حسن و قبح ذاتی اعمال را به رسمیت بشناسیم-  از همین جا سنگ بنای رویکردمان گذاشته می شود. در نتیجه ما با عقل خود می توانیم بد یا خوب بودن آنها را تشخیص بدهیم و اگر این عقل به یک عقل جمعی تبدیل بشود، اعتماد و اطمینان بیشتری هم می آورد بنابراین ملاک و معیار تفکیک تاریخی و فراتاریخی هم در این جا همچون تشخیص حسن و قبح ذاتی اعمال است . یعنی ملاک و معیارمان فهم و علم و عدل توافق شده ی زمانه است که تبدیل به یک گفتمان مشترک شده است.

 نقد – قبلا توضیح  دادیم که همه متن قران به غیر از بحث خداوند   تاریخی هستند چون چیزی که مخلوق باشد  حتما  در زمان و مکان واقع است در نتیجه تاریخمند است  و باز گفییم که گفتمان قران تبیین کننده امر های واقع مستمر تقابل حق و باطل تاریخی  است   و چون حق و باطل در همه زمانها و مکانها بوده و هست و خواهد بود در نتیجه قران کتاب تاریخی   شده  ها  و  می شود ها  و شونده ها است یعنی  امری را که در گذشته شده است بیان می کند این امر امروز هم در زندگی انسان می شود با این تفاوت که بر روی  انسانهای دیگر واقع می شود    و برای انسانهای   اینده هم واقع خواهد شد   مثلا دروغ امر باطلی است  که در گذشته و حال و اینده   بوده و خواهد بود و مبارزه با ان هم  در همه زمانها و مکانها ضروری است و در کنار ان راستی در گذشته و حال و اینده  بوده و خواهد بود و برای تحقق ان انسانهایی تلاش می کنند  با این تفاوت که راستی حق است  و اصالت دارد و سلامتی است  اما دروغ باطل  وعارضی   و مرض است و برای معالجه ان قران نسخه پیچیده است و این نسخه در همه زمانها و مکانها تا وقتی که این مرض عود می کند   کار برد دارد  و وقتی هم که مرض معالجه شد  اصل سلامتی ادامه دارد  به این دلیل قران کتاب همه زمانهاو مکانها شده است  اگر کسی اینگفتمان قران را نفهمد هر گز نمی تواند قران را بفهمد  و این گفتمان دقیقا نتیجه اصول راهنمای توحیدی است که قران بر ان مبنا نازل شده است  اما در نظریه  می گوید(  اگر حسن و قبح ذاتی اعمال را به رسمیت بشناسیم-  از همین جا سنگ بنای رویکردمان گذاشته می شود )  واین فرض کاملا باطل است  چون حسن و قبح ذاتی را تشخیص دهنده ای لازم است  و اگر این تشخیص دهندگی بدون معیار و اصول باشد  نتیجه اش تفسیر به رای کردن است و به تعداد انسانها  می توان  حسن و قبح داشت  واین یعنی  حسن و قبح ذاتی وجود ندارد  پس برای نجات از این بی مبدائی-  لازم است معیاری برای حسن و قبح وجود داشته باشد  و همانطور که قبلا بیان شد  سه مبداء بیشتر وجود ندارد

1- مبداء حق که معیارش توحید و شورا است  که در نماز به اهل  ان  انعمت علیهم گفته شده است
2- مبداء باطل که معیارش شرک و ثنویت است  که در نماز به اهل ان  مغضوب علیهم گفته شده است 
3- مبدائ نفاق که معیارس مخلوطی از شرک . توحید است که در نماز به اهل ان والضالین  گفته شده است  که برای این دسته راه توبه و ورود به اهل حق باز است

 و هر عملی که با حق مطابق باشد حسن است  و هر عملی که با باطل مطابق باشد قبح است  بنا براین عقل وعلم چه فردی و چه جمعی نمی تواند حسن و قبح  را  دقیقا تشخیص دهد و نیازمند به معیار است  و در طول تاریخ بسیاری از جنگ ها و کشتار ها  را همین عقل بدون معیار سبب شده است  اما چرا اصول جهان بینی توحیدی معیار عقل است باید پاسخ داد چون قانون هستی عقل است و قانون شی  لا ینفک از شی است - انسان  از این امر بدیهی غفلت می کند که انبیاء متذکران بودند که   عقل را به قانون ذات خود متذکر می شدند   ار اینرو عقل با معیار قرار دادن قانون ذات خود است که  از هر امری شناخت دقیق پیدا می کند  بنا براین بوسیله اصول جهان بینی توحیدی است که ما می شناسیم  تنها وجودی می تواند فرا تاریخی باشد که  توحید و بعثت و امامت و عدالت و معاد در وجودش  مطلق و ازلی و ابدی باشد  و این وجود فقط خداوند است پس همه مخلوقات  از جمله انسان و  متون دینی مربوط به انسان  که بر پایه توحید و بعثت و امامت و عدالت و معاد   مقدر (نسبی )  خلق شده اند  در زمان و مکان هستند  پس تاریخی هستند و متون دینی تاریخی  که تقابل مستمر حق و باطل را بیان می کند  همه زمانی و همه مکانی ودر نتیجه همه تاریخی  می باشند  و در همه زمانها و در همه مکانها این متون براساس اصول توحیدی خود  بیانگر روابط حقوقی  برابر برای همه انسانها   از جمله میان زن و مرد هستند  و اگر در زمانی و مکانی فهم انسان از این متون به نابرابری حقوقی منجر شده  حتما این متون با اصول توحیدی خود  فهم و تفسیر نشده است  و الا  اگر توحید و شورا  حاکم بر متن شود اجازه نمی دهد معنای بر خلاف خودش به متن داده شود  و بهترین فهم از متن بر پایه اصول جهان بینی توحیدی  -با  فهم و علم و عقل- توافق شده زمانه یعنی  فهم شورائی  انسانها از متن می شود  و بنا بر این  فهم شورائی بدون اصول جهان بینی توحیدیهم  ممکن است منحرف شود  و یا دیر تر انسانها به فهم مشترکی بر پایه وجدان جمعی که همان ندای فطرت توحیدی  درون انسان است برسند   پس داشتن اصول کار فهم قران را آسان می کند و زودتر انسان را به هدف توحیدی می رساند  از اینرو خود قران می گوید  انبیاء  با دادن اصول راهنما  - راه تکامل بشر را اسان کردند به این  دلیل راه بشر ادامه راه انبیاء و در طول ان  است

سوره الدخان - فَإِنَّمَا يَسَّرْنَاهُ بِلِسَانِكَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ ﴿58﴾
پس قطعاً آسان کردیم او را(قران را) به زبانت – شاید ایشان متذکر شوند
سوره  القمر - وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِن مُّدَّكِرٍ ﴿17﴾
  و البته بدرستیکه آسان کردیم قرآن را برای تذکر – پس آیا از تذکر یابنده ای است
شرح – قران اگر با اصول رهنمای خود خوانده شود هم اسان است و هم  هماهنگ می باشد اگر خارج از اصول خود خوانده شود هم مشکل است وهم  پر از تعارضات و تضادها و تناقضات است  که انسان سر گیجه می گیرد اگر نگرش انسان به جهان چه دینی و چه غیر دینی ان بر پایه توحید-  به عنوان قانون حاکم در درون پدیده ها  می بود انسان خیلی زودتر از اینها می توانست  انحرافات خود را تصحیح کند و از جمله به لغو کامل  برده داری  که هنوز در شکل سرمایه داری ادامه دارد   و اعدام و  برابری زن ومرد و   ذاتی دانستن حقوق انسان و  از جمله ان آزادی و استقلال  و  حاکمیت ولایت جمهور مردم بر سر نوشت  خویش  دست می یافتند     ولی متاسفانه  انسانها با پایه قرار دادن شرک و ثنویت و تضاد و  تجزی گرائی و تقسیم ثنائی   در اندیشه و بیان و عمل  هنوز در ورطه  از خود بیگانگی دست و پا می زنند-  انسان  وقتی  این از خود بیگانگی را عمیق تر کرد  که دین  که  دعوتش به توحیدی بود  معیارش شرک و ثنویت شد  و امروز نظام  برده داری سرمایه   عین ازادی تلقی می شود  و انسانی که مریض است بر بیماری  خود نیز آگاه نیست  و از همه بدتر اینکه متولیان   دین مبلغ شرک و طبقات و برده داری  سرمایه هستند  به امید ان روزی که  خادمان حق و حقوق انسان متوجه بشوند  خدائی که انسان را بر پایه توحید خلق کرده هرگز بر نامه زندگی او را بر پایه شرک   قرار نمی دهد   و متولیان دین توحید  از غفلت  بدر ایند  که خود مبلغ فرعونیت و مطلق العنانی  شده اند  و  فاجعه وقتی  عمیقتر می شود  که عده ای برای نجات بشر  ترک گرائی دینی را  بنام نوگرائی دینی  مبلغ می شوند مثل نظریه تاریخی الهامی-  و به این ترتیب اندیشه توحیدی به همراه متن برای همیشه در زباله دانی تاریخ دفن می شود   نظریه تاریخی الهامی یک نظریه بر گفته شده از مارکسیسم ( تجزیه گرائی تاریخی )  و ارسطوئیسم  ( تقسیم ثنائی و حذف   یکی از ان دو )است و کلا برون دینی و بر پایه شرک  و ثنویت است  هدف نظریه پرداز هر چه باشد فرقی نمی کند مهم نتیجه ان است که ترک گرائی تدریجی دین را دنبال می کند  طوری که از دین هیچ باقی نماند به غیر از شش کلمه که در   جمع بندی زیر امورده است



-4  ادامه نظریه- با توجه به رویکرد تاریخیالهام ی به متن از مذهب چه می ماند؟ و اساسا با این تلقی  مذهب چیست؟ و مذهبی کیست
جمع بندی رویکرد تاریخیالهامی؛ مذهب چیست و مذهبی کیست  ( پس هسته ی سخت  مذهب معنا و جهت  انگیزه و مسئولیت امید و آرامش است. اگر  کسی از این حوزه بیرون رود، از مذهب بیرون رفته است) 
 نقد- نظریه ای که در ابتدای مقاله -  نگرش گزینشی و پرشی از متن  را نقد می کرد  حالا از همه متن پرش می کند و تنها شش کلمه را گزینش می کند و فتوا هم  می دهد که  فقط پرش از این شش کلمه  است که انسان را  از دین بیرون  می کند یعنی  دین فقط همین شش کلمه است و السلام -  و دیگر از دین متنی باقی نمی ماند-  و اگر کسی هم گفت شما مرتد هستید می گوید  هرگز چنین نیست من به هسته سخت  دین که این شش کلمه است ایمان دارم  اما  می بینید که چه راحت دین مثله شده است  - مهمتر از اینکه خود این شش کلمه اصول دین هم نیست  معلوم می شود اصول دین را هم می توان حذف کرد و حتی خدا را هم حذف کرده است   و مرتدهم  نشده است   هر چند که ما بر پایه اصول دین که محکمات قران  است  و با توجه به  ایات متعدد   می دانیم در قران ارتداد جرم نیست . تکرارش هم اختیاری است  و هیچ مجازاتی هم در دنیا ندارد  ولی  این دلیل نمی شود ما با دین  لهو و لعب کنیم   -  ولی ما  این نظریه را عکس العملی در مقابل نظریه روحانیت می دانیم که همه متن دین را فرا زمانی و فرامکانی در نتیجه فر ار تاریخی  می داند  وبه غیر از صنف خودشان به کسی هم  اجا زه نمی دهند در این مورد سخنی بگویند و دیکتاتوری  معنوی و مادی بر قرار کرده اند    و در عمل هم  فرعونیت  و شرک یعنی ولایت مطلقه فقیه را  افتخار خودشان کرده اند  ولی این نظریه  هم از ان طرف بام افتادن است به امید انکه دوست  ما با خواند ن این نقد  به  جهان بینی توحیدی در درون ماده  به عنوان قانون هستی  و اصول حاکم بر  متن  عارف شده  و یک بار دیگر قران را با اصول راهنمای خو د قران بخواند  و ما را هم از مطالعات خود آگاه کند


  نظرات علامه محمد اقبال لاهوری برای احیاء فکر دینی ورابطه عقل  با وحی

                     (شناخت مرض  و درمان ان )

ای عزیزم  تو همین اندیشه‏ ائی  -   مابقی خود  استخوان   ریشه‏ ائی
زآن سوی حس عالم توحید دان  -  گر شناخت خواهی بدان جانب بران

1-     در تئوری شناخت صوری  ارسطوئی آنچنانکه در ابیات فوق  دیدید، به علت اینکه ذهن انسان یک ذهن منفعل از واقعیت  می‌باشد نه یک ذهن فعال، لذا تنها می‌تواند به یک شناخت منفعلانه و ظاهری و روبنائی از واقعیت دست پیدا کند. نه یک شناخت علمی و عمیق و قانون ساز و فرضیه پرور و تئوری آفرین.
2- در تئوری شناخت صوری  ارسطوئی از آنجائیکه این تئوری بر بستر منطق قیاسی  بدون مقیاس استوار می‌باشد نمی‌تواند خارج از شناخت ذهنی  به مراحل شناخت علمی و فلسفی دست پیدا کند.
3-     طرح هیولی در فلسفه شناخت ارسطوئی که عبارت است از شی مطلق و پایدار و قوه محض به عنوان یک واقعیت قابل قبول برونی برای ارسطو ناشی از همان ناتوانی شناخت صوری  در تبیین وجود می‌باشد که به دو وجود مطلق معتقد شده و این اساس شرک و ثنویت تضاد محوری  بودن  ان است .
4-     طرح تبیین تحمیلی  حرکت و تبیین مادی   خداوند بر پایه این حرکت بیرونی  (محرک اولی بیرون از ماده ) از طرف ارسطو ناشی از همان نقصان تئوری فلسفه شناخت صوری  ارسطو می‌باشد که توسط آن ارسطو کلیه قوانین دیالکتیک  توحیدی وجود را نفی می‌نماید و آن را صورتی سطحی و ظاهری و روبنائی و یک طرفه در هستی می‌داند.
5- ذهن صوری : افلاطون و ارسطو بر پایه ذهنصوری  به تبیین فلسفه معرفت انسان پرداختند. چراکه از نظر آن‌ها شناخت انسان چیزی نیست جز انعکاس عین بر ذهن و هرچه این عمل انتقال عین خارج از ذهن به ذهن انسان سالم‌تر انجام گیرد شناخت انسان کامل‌تر می‌گردد. البته خود افلاطون با ارسطو در رابطه با منابع شناخت در عرصه منابع  انسان اختلافاتی داشت چراکه افلاطون معتقد به منبع شناخت مثلی برای انسان بود که از نظر او شناخت واقعی و کلی انسان همان شناخت مثل می‌باشد که در زمان حضور انسان به صورت ارواح در عالم مثل برای انسان حاصل شده است. در این عالم توسط شناخت صوری  آن شناخت ها برای فرد دوباره تداعی می‌گردد. مثل از نظر افلاطون عبارتند از واقعیات معقول عالم هستی که این جهان عینی با همه اجزاء و پدیده‌هایش سایه آن‌ها تلقی می‌شوند در صورتیکه شناخت انسان در این جهان شناخت فعال  می‌باشد. برعکس آن ارسطو که هیچگونه منبع شناختی، غیر شناخت انفعالی این جهانی برای ذهن انسان قائل نبود ذهن اولیه انسان را یک ذهن خالی می‌دانست که توسط همین مکانیزم ذهن صوری  دائماً در حال شکل گیری می‌باشد. بنابراین بزرگ‌ترین تئوریسین ذهن صوری که نخستین الگوی  جریان شکل گیری فلسفه شناخت انسان یا شناخت انسانیت می‌باشند سقراطیون و در راس آن‌ها ارسطو بود. حاصل این تئوری ذهن صوری  در شناخت  آن گردید که هرچه ذهن انسان مانند آینه بیشتر صیقل پیدا کند. بهتر می‌تواند قدرت شناخت پیدا کند و خود انسان در این رابطه هیچگونه نیروی فعالی  در جهت افزایش این شناخت ندارد و شرف و ارزش شناخت در این الگوی  شناختی به موضوع شناخت مربوط می‌شود یعنی اگر موضوع شناخت یک امر مقدسی باشد مثل دین آن شناخت مقدس خواهد بود و اگر موضوع شناخت آنچنانکه ارسطو می‌گوید مثل برده یک موضوع پست باشد آن شناخت یک شناخت پستی خواهد بود و به همین ترتیب بود که در الگوی اول جریان  فلسفه شناخت که همان ذهن صوری ارسطوئی می‌باشد شناخت و یا معرفت انسانی روش تبعی دارد و به صورت یک طرفه از برون به ذهن انعکاس پیدا می‌کند و انسان و ذهن انسان هیچ جایگاه معرفتی بجز یک انعکاس ساده ندارند. الگوی ذهن صوری  مدت 22 قرن (یعنی از پنج قرن قبل از میلاد مسیح که سقراط و شاگردان او افلاطون و ارسطو بر صحنه تاریخ فلسفه شناخت انسان ظاهر و این اندیشه و این تئوری مانند بختکی بر تمامی اندیشه‌های اسلامی و مسیحیت و غیره حاکم شد و تمامی تئوریسین‌های بشریت آنچنانکه در طول این 22 قرن دنباله رو این تئوری شناخت بودند و در جهان اسلامی هم آنچنانکه 

علامه محمد اقبال لاهوری


می‌گوید الگوی شناخت  صوری  ارسطوئی حاکم بوده  است  .

صفحه 6 -  احیاء فکر دینی در اسلام - سطر دهم – "فلسفه ارسطوئی باعث گردید تا بینش مسلمانان را در بهاره قرآن دچار تاریکی کند".

همان صفحه - سطر شانزدهم – "افلاطون شاگرد سقراط به مدرکات حسی به چشم بی اعتباری می‌نگریست چه از اینها به نظر وی تنها اعتقادی به دست می‌آید نه اینکه سبب رسیدن به علم حقیقی می‌شود".

سطر 21 - همان صفحه – "آنچه طلاب حوزه‌های اسلامی در نتیجه افسون تعلیمات و پژوهش‌های یونانی کاملا فراموش کرده بودند اینکه قرآن بر خلاف اندیشه فلاسفه یونان سمع - شنیدن و بصر - دیدن و فئواد - عقل  شناختن را ارزنده‌ترین هدایای الاهی می شمارد".

سطر اول - صفحه 7 – "طلاب حوزه‌های اسلامی قرآن را در پرتو فلسفه شناخت یونانی تلاوت و تفسیر می‌کردند مدت 200 سال طول کشید تا دنیای اسلام آنهم نه به صورت واضح، دریافتند که روح قرآن ضد فلسفه شناخت یونانی است".

سطر شانزدهم - صفحه 7 – "نهضت اشاعره تنها مدافع سنت دینی با سلاح منطق یونانی و ارسطوئی بود. نهضت اعتزالی یا معتزلیان که به دین تنها همچون مجموعه‏ائی از معتقدات می‌نگریستند و از جنبه دین که واقعیتی حیاتی است غافل و جاهل بودند و هیچ توجهی به روش‌های غیر تصوری نزدیک شدن به شناخت حقیقت نداشتند و دین را تنها دستگاهی از تصورات منطقی می‌دانستند که به اتخاذ وضعی منفی می انجامد و لذا از درک این مطلب عاجز ماندند که در زمینه معرفت و شناخت علمی یا دینی استقلال کامل ذهن از تجربه عینی یا واقعیت امکان ناپذیر است.

صفحه 83 - سطر 13 "به عقیده من روح قرآن به صورت کلی ضد فلسفه شناخت یونانی است".

سطر اول - صفحه 148 "اینکه قرآن جهان را در اصل بالان و نامحدود و قابل افزایش می‌دانست باعث گردید تا بالاخره مسلمانان را به معارضه با اندیشه ارسطوئی برانگیزند".

سطر چهارم - صفحه 148 "زیرا مسلمانان متوجه این امر شده بودند که روح قرآن اصولا ضد فلسفه شناخت یونانی است".

سطر پنجم - صفحه 148 "از آنجائیکه که فلاسفه اسلامی اعتماد تامی به متفکران فلسفه شناخت یونانی داشتند نخستین تاثیر آن این گردید تا قرآن را در پرتو فلسفه شناخت یونانی فهم کنند از آنجائیکه که روح قرآن به امور عینی توجه داشت ولی بر عکس فلسفه ارسطوئی به امور نظری می‌پرداخت و از حقایق عینی غفلت می‌کرد این امر باعث گردید تا فلسفه شناخت ارسطوئی در جهان اسلامی با شکست و بن بست روبرو گردد".

سطر 20 - صفحه 148 "غزالی هم روی هم رفته پیرو منطق ارسطوئی باقی ماند و در کتاب قسطاس غزالی آیات قرآن را بر پایه قیاس منطقی ارسطوئی تفسیر می‌کند".

اقبال در صفحه 200 و 201 - کتاب احیاء فکر دینی در اسلام خود علاوه بر آفات فلسفی و تفسیری و منطقی و... فلسفه شناخت ارسطوئی به تبین آفات نفوذ اندیشه شناخت آینه‏ائی ارسطو در حوزه فقه و فقاهت مسلمانان می‌پردازد و چگونگی شکل گیری فقه منجمد و قدرت طلب و قشری و دگماتیسم و... توسط نفوذ اندیشه یونانی می‌پردازد.

صفحه 200- سطر 20 "استفاده از منطق ارسطو در مراحل تکامل فقه زیان آور گردید چراکه فقه در باب زندگی مردم صحبت می‌کرد و لذا به همین ترتیب وضع زندگی مردم را نمی‌توان به صورت عده‏ائی از مفاهیم کلی منطق ارسطوئی بدست آورد اگر با عینک منطق ارسطوئی بخواهیم فقه اسلامی را تنظیم بکنیم فقه همچون دستگاه ماشینی محض و ساده می‌نماید که هیچ اصل حرکت در آن وجود ندارد".
اینچنین بود که با سرازیر شدن اندیشه فلسفه شناخت یونانی تمامی عرصه‌های اندیشه جهان اسلامی اعم از اندیشه‌های منطقی و فلسفی و تفسیری و فقهی و علمی و... مورد تاخت و تاز قرارگرفت به موازات آن اندیشه بشریت و در راس آن جهان مسیحیت که با استقرار اندیشه ارسطو دوران استبداد  مسیحیت آغاز شد در تاریکی سیاه انگیزاسیون قرون وسطائی فرو رفت.

اقبال دررابطه با افلاطون و ارسطو می گوید

راهب دیرینه افلاطون حکـیم                از گــروه گوسفندان قـدیـم
رخش او در ظلمتِ معقولْ گُـم                در کهستان وجود -افکنده سُم
گفت سرّ زندگی در مردن است               شمع را صـد جلوه از افسردن است
بر تخیل های ما فرمـانرواست               جام او خواب آور و گیتی رباست
گوسفنـدی در لباس آدم اسـت               حکم او بر جان صوفی محکم است
فکر افلاطون زیان را سـود گفت            حکمـت او بود را نابود   گفت

در مورد ارسطو هم می گوید

زمانی با ارسطو آشنا باش                   دمی با ساز این مرد همنوا باش
ولیکن از مقام او  گذر کن                    مشو گم اندرین منزل ! سفر کن
به آن عقلی که داند بیش وکم را              شناسد اندرون کان و   یم را
جهانِ چند و چون زیر نگین کن              به گردونْ ماه و پروین را مکین کن
ولیکن حکمــت دیگر بیاموز                   رهان خود را از این مکرِ شب و روز 

اقبال می گوید
( قصد من آن است که به طور قطعی این بدفهمی را که اندیشه یونانی، به هر صورت که باشد، تعیین کننده رنگ و خصوصیت فرهنگ اسلامی بوده است، از ریشه بَر کَنم).
 و این البته اعلان جنگ صریح با بسیاری از فیلسوفان مسلمان نیز بود که دین را با همان فلسفه منطق یونانی تحریف همه جانبه کرده اند .
اقبال می گوید
(اکنون وقت آن رسیده تا به تحقیق در مبانی اسلام بپردازیم ) البته عجل فرصت ندارد اما ادامه کار را  شریعتی و بنی صدر دنبال کردند 

 رابطه عقل و وحی از نظر اقبال 

 1. دوران غریزگی عقل و رابطه ان با وحی منقطع (مثل طلبیدن معجزه ها و طوفانها و قحطی ..... شناخت سمعی و بصری )
.. دوران غریزگی عقل و رابطه ان با  وحی منقطع  (مثل طلبیدن معجزه ها و ط1وف. دوران غریزگی عقل و رابطه ان با  وحی منقطع  (مثل طلبیدن معجزه ها و طوفانها و قحطی ..... شناخت سمعی و بصری  )انها و قحطی ....ناخت سمعی و بصری  ) دوران غریزگی عقل و رابطه ان با  وحی منقطع  (مثل طلبیدن معجزه  2-دوران فعالیت عقل با اصول راهنما(تحلیل و  تبیین و اکتشاف و اختراع  و خلاقیت .... شناخت قلمی و نوشتاری  در نتیجه دوران  اصول راهنما و جهان بینی  و .........)

 سوره القلم / آیه ۱ / ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ 




سوره العلق / آیات ۱ تا ۵ / اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ ـ خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ ـ
اقْرَأْ وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ ـ الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ ـ عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ)



استقراء  = تجربه  با قران شروع می شود

سوره الرحمن –علم القران
تعلیم داد قرائت  و استقراء  کردن را



3- انتقال بشریت از وحی منقطع   به وحی مستمر



 بزرگ‌ترین تحولی که پیامبر اسلام در عرصه‌ی شناخت بشریت ایجاد کرد،مستمر کردن  رابطه عقل با وحی بود، چراکه از نظر اقبال این پیامبر اسلام بود که با مستمر کردن وحی با دادن اصول راهنما ی توحیدی  منابع شناخت را مجموعه ای کرد از  تجربه و  طبیعت و تاریخ  و خودشناسی  و غیره   ......را که پایه پیش رفت  انسان شد و امروز دوران شناخت   فعال عقل  با استفاده از وحی یعنی اصول  راهنما ی   جهان بینی  توحیدی است

اما بسیاری از اندیشمندان مدعی بودند و هستند


که پذیرش عقل فعال  با التزام به دیانت سازگار نیست.اگر قرار بود انسان را فقط عقل هدایت کند نیازی به انبیاء نبود این ادعا ازسوی اندیشمندان دینی تقلید گرا ابراز شده است  و هم از طرف اندیشمندان فارغ از دین که در فضای فکری جهان بی خدائی  می اندیشند.



 اما اقبال تلاش می کند تا نشان دهد که پذیرش عقل فعال همراه با اصول راهنما است نه تنها با دین مخالفت ندارد بلکه هدف انبیاء این بوده است که  تا انسان را به مرحله ای از  تکامل عقلی برسانند که دیکر به امدن انبیاء نباشد و با قطع نبوت رسالت ادامه یابد و هر شخصی خود با اصول وحی رسول خود باشد و رسالت  رادر خود  تجربه کند و با بکار بردن اصول راهنما ئی که انبیاء  اوردند   وحی را در وجود خود  مستمر کند  انسان با شناخت هائی که با عقل دارای اصول راهنمای توحیدی  بدست می اورد در واقع هر لحظه وحی در یافت می کند  و جوهر وحی مستمر(فعالیت عقل با اصول راهنما ی توحیدی )  شناخت دادن به  حق و حقوق مخلوقات و عمل بدان است

 این است روشنفکر احیاء گر  فکر دینی چه کسی روشنفکر است ؟ و چه کسی تاریک فکر است  ؟


علی محمدی  9.12.2012

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر