۱۳۹۲ مرداد ۲, چهارشنبه

41 = بعثت‌



 

 

 

       فصل‌ 2

 

 

        بعثت‌

 

 

 

 

بعثت‌ ـ نظامي‌ است‌ منبعث‌ از توحيد جمع‌ كه‌ جمع‌ را به‌ توحيد كاملتري‌ حركت‌ وپويايي‌ مي‌دهد از اين‌ رو بعثت‌ نظام‌ آزادي‌ و سازندگي‌ است‌ نظامي‌ كه‌ انسان‌ را از هر چه‌كه‌ رنگ‌ شرك‌ و تضاد و زور دارد نجات‌ مي‌دهد.

توبة‌ آدم‌ شگفت‌ نمي‌نمايد. اما توبة‌ فرعون‌، به‌ نظر، باور نكردني‌ مي‌رسد. و فرعون‌،بسيار دير، وقتي‌ كار از كارش‌ مي‌گذرد، توبه‌ مي‌كند (1):

«تا كه‌ در غرق‌ شد. گفت‌: ايمان‌ آوردم‌ بر اين‌ كه‌ نيست‌ خدائي‌ مگر خدائي‌ كه‌بني‌اسرائيل‌ به‌ او ايمان‌ آوردند. و من‌ از مسلمينم‌.»

فرعون‌ خدا به‌ دنيا نيامده‌ بود. پس‌ خدا شدنش‌ از خود بيگانگي‌ بود. بريدن‌ از فطرت‌بود. او نيز چون‌ تمامي‌ پديده‌ها، به‌ فطرت‌ آفريده‌ شده‌ بود (2):

«فطرت‌ خدائي‌، همان‌ كه‌ مردمان‌ را بر آن‌ آفريد. در آفرينش‌ خدا تبديل‌ راه‌ ندارد.»

بدينسان‌، از خود بيگانگي‌، دور افتادن‌ و بيگان‌ شدن‌ از فطرت‌ است‌. با دور شدن‌ ازفطرت‌، دايرة‌ عمل‌ انسانها در جامعه‌ها، زمان‌ به‌ زمان‌، به‌ فعاليتهاي‌ تخريبي‌ محدودترمي‌شود. وقتي‌ طغي‌ و گمراهي‌ به‌ غايت‌ مي‌رسد، در جامعه‌ها، گروهها از توحيد به‌ شرك‌و خصومت‌ مي‌گرايند. هر فرد و هر گروه‌، با خود و با ديگري‌ در تضاد قرار مي‌گيرند. اين‌زمان‌، از درون‌ او، صدايي‌ بلند مي‌شود. نداي‌ وجدان‌ او را به‌ فطرت‌ مي‌خواند. اين‌برانگيخته‌ شدن‌ كه‌ آدميان‌ را از "نبودها" يا مجموعه‌اي‌ از فعاليتهاي‌ تخريبي‌ و مرگ‌بار،به‌ "بودها" يا مجموعه‌اي‌ از فعاليتهاي‌ سازنده‌ و حياتبخش‌ باز مي‌آورد، بعثت‌ حركت‌ ازشرك‌ به‌ توحيد، از مرگ‌ به‌ زندگي‌ از زور به‌ قدرت‌ و از نقص‌ به‌ كمال‌ است‌.

در جاي‌ ديگر (3) خاصه‌هاي‌ مناسبات‌ و تناسبات‌ زور و پويائيهاي‌ روابط‌ سلطه‌گر ـزير سلطه‌ را شرح‌ كرده‌ايم‌. مختصر آن‌ را در زير مي‌آوريم‌ و در اين‌ مختصر، مطالعه‌هاي‌پيشين‌ را كامل‌ مي‌كنم‌:

1ـ جامعه‌ مسلط‌ جامعه‌هاي‌ زير سلطه‌ را استثمار مي‌كند. نيروهاي‌ محركة‌ اين‌جامعه‌ها (سرمايه‌ و استعدادهاي‌ انساني‌ و مواد خام‌ و...) را مي‌ستاند و به‌ درون‌ خودمي‌آورد و بكارشان‌ مي‌گيرد: پويائي‌ ادغام‌.

2ـ جامعه‌هاي‌ زير سلطة‌، با از دست‌ دادن‌ نيروهاي‌ محركه‌، گرفتار تجزيه‌ و تلاشي‌مي‌شوند: پويائي‌ تلاشي‌

3ـ اين‌ دو جريان‌، نابرابريهاي‌ همه‌ جانبه‌اي‌ را ميان‌ مسلط‌ و زير سلطه‌ به‌ وجودمي‌آورد: پويائي‌ نابرابري‌.

4ـ روابطه‌ سلطه‌گر ـ زير سلطه‌، در جامعه‌هاي‌ گرفتار اين‌ رابطه‌، مدار باز مادي‌Ñمعنوي‌ را به‌ مدار بستة‌ مادي‌ Ñمادي‌ تبديل‌ مي‌كند. در اين‌ مدار، رشد سلطه‌جانشين‌ رشد انسان‌ مي‌شود: پويائي‌ وابستگي‌ انسان‌ به‌ زور و خشونت‌ است‌.

5ـ حاصل‌ نتيجه‌ اين‌ چار پويائي‌، افزايش‌ توليد ابزار خشونت‌ و موارد كاربرد آن‌ است‌:پويايي‌ خشونت‌

6ـ و حاصل‌ نتيجه‌ اين‌ پنج‌ پويائي‌، خارجي‌ شدن‌ روزافزون‌ دولتهاي‌ مسلط‌ و زيرسلطه‌ هر دو است‌، تا اين‌ زمان‌، پديدة‌ خارجي‌ شدن‌، اينسان‌ آشكار، در ديدگاه‌ عمومي‌،قرار نگرفته‌ بود. اهل‌ نظر نيز يا آن‌ را نمي‌ديدند و يا وارونه‌ مي‌ديدند: پويائي‌ خارجي‌شدن‌ دولت‌.

7ـ اگر اين‌ جريان‌ تا آخر برود، تمامي‌ نيروهاي‌ حياتي‌ را به‌ زور مرگ‌آور بدل‌ مي‌كند وحيات‌ و انسان‌ را از روي‌ زمين‌ برمي‌دارد. از اين‌رو است‌، كه‌ وجدان‌ انسان‌ او را از خطر وبزرگي‌ آن‌ آگاه‌ مي‌كند. وجدان‌ جمعي‌ انسانها بطور روزافزون‌ هم‌ به‌ خطر و هم‌ به‌ علت‌آن‌، پي‌ مي‌برد. تا درستي‌ انديشه‌هاي‌ راهنمايي‌ كه‌ بيانگر روابط‌ مسلط‌ ـ زير سلطه‌ بودند،بر وجدان‌ عمومي‌ آشكار مي‌شود. بحران‌ فكري‌ كه‌ در پي‌ مي‌آيد، سرانجام‌، به‌ انديشه‌اي‌سرباز مي‌كند كه‌ راه‌ بازگشت‌ به‌ فطرت‌ و رشد در آن‌ را مي‌گشايد: پويائي‌ وجدان‌ جمعي‌.

8ـ زمينة‌ تحول‌ در سطح‌ جهاني‌ همواره‌ بدينسان‌ فراهم‌ مي‌آيد. وقتي‌ جريان‌ جهاني‌مي‌شود، پويائي‌ انقلاب‌ عصر جديدي‌ را بوجود مي‌آورد. انقلاب‌ ايران‌ را آغاز عصر جديدتاريخ‌ خوانديم‌ چرا كه‌ زندگي‌ بر روي‌ كره‌ خاكي‌، نيازمند بيرون‌ رفتن‌ از روابط‌ مسلط‌ ـ زيرسلطه‌ و ورود در روابط‌ تعاون‌ و مشاركت‌ است‌:

9ـ ترك‌ شركها از راه‌ جانشين‌ كردن‌ توحيد بمثابة‌ اصل‌ راهنما و بيرون‌ رفتن‌ ازتضادها و ورود در تفاهم‌، سومين‌ مرحلة‌ بعثت‌ است‌: پويائي‌ ارتقاء شعور و وجدان‌،پويائي‌ انقلاب‌ و پويائي‌ گذار از شرك‌ به‌ توحيد. اين‌ گذار، اگر همه‌ جانبه‌ باشد، يعني‌ درطرز فكرها، توحيد را بمثابة‌ اصل‌ راهنما، جانشين‌ انواع‌ شركها كند و تمامي‌ روابط‌اجتماعي‌ را كه‌ بر اصل‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ و روابط‌ زور هستند، بر اصل‌ توحيد برگرداند.جامعة‌ توحيدي‌ تحقق‌ يافته‌ است‌. مدار انديشه‌ و عمل‌ انسان‌ باز شده‌ و انسانها بر خط‌عدل‌، رشد بدون‌ وقفة‌ خويش‌ را آغاز كرده‌اند. در جهان‌ واقعيتها، جامعه‌ آرماني‌ را نه‌ تنهابايد و نمي‌توان‌ بهانة‌ توليد زور و به‌ كار بردن‌ آن‌ قرار داد، بلكه‌ بايد و مي‌توان‌ متقاعد شدكه‌ اين‌ جامعه‌، در بي‌نهايت‌، در معاد، تحقق‌ پيدا مي‌كند. به‌ سخن‌ ديگر، اين‌ آرمان‌ بكارآن‌ مي‌آيد كه‌ زمان‌ به‌ زمان‌ از توليد و بكار بردن‌ زور بكاهيم‌ و از رهگذر يك‌ رشته‌مهندسي‌ها، به‌ آرمان‌ نزديك‌ بگرديم‌. بدينقرار، بعثتها جرياني‌ عمومي‌ را پديد مي‌آورندكه‌ در آن‌، انسان‌ آزادي‌ و استقلال‌ خويش‌ را باز مي‌جويد:

1ـ بعثت‌ عمومي‌ است‌

با آنكه‌ از هشدار باز نمي‌ايستد كه‌ فرد يا گروه‌ يا جامعه‌ و يا چند جامعه‌ ممكن‌ است‌در گمراهي‌ تا تباهي‌ و مرگ‌ پيش‌ بروند، دربارة‌ جهت‌ عمومي‌ تحول‌ انسان‌، نظري‌خوش‌بين‌ و اميدوار دارد: نه‌ تنها صبر آفريده‌ سرانجام‌ به‌ سوي‌ خدا جهت‌ مي‌يابد (4)،بلكه‌ به‌ اقتضاي‌ خليفة‌اللهي‌، وقتي‌ قومي‌ روي‌ به‌ مرگ‌ مي‌نهد، گروهي‌ از آن‌ قوم‌ و ياقومي‌ ديگر، برمي‌خيزد و انسانيت‌ را از بيراهة‌ مرگ‌ به‌ راه‌ زندگي‌ مي‌آورد. زندگي‌ روش‌دارد. از اينرو هيچ‌ موجودي‌ از وحي‌ خدائي‌ محروم‌ نيست‌. نه‌ آسمانها (5):

«و وحي‌ مي‌كند به‌ هر آسماني‌، امر آن‌ را»

و نه‌ زمين‌ (6) و نه‌ زنبور عسل‌ (7) از وحي‌ خدائي‌ محروم‌ نيستند. وحي‌ خدا همه‌ جا وهمه‌ وقت‌ دريافت‌ كردني‌ است‌. انسان‌ وقتي‌ از روابط‌ زور و سيطرة‌ زور آزاد است‌ و وقتي‌به‌ حال‌ فطري‌ است‌، مي‌تواند وحي‌ خدائي‌ را دريافت‌ كند (8):

«و با بشر، خدا گفتگو نمي‌كند مگر به‌ وحي‌...»

و به‌ نوح‌ وحي‌ مي‌كند. پيش‌ از رسيدن‌ طوفان‌، به‌ او روش‌ نجات‌ از آن‌ را مي‌آموزد(9). به‌ ابراهيم‌، در ميان‌ شعله‌هاي‌ آتش‌ وحي‌ مي‌كند (10). به‌ يوسف‌، در ته‌ چاه‌، وحي‌مي‌كند (11). به‌ مادر موسي‌، بهنگامي‌ كه‌ مأموران‌ فرعون‌ در جستجوي‌ نوزادان‌ پسربودند تا بكشند، راه‌ نجات‌ فرزند را نشان‌ مي‌دهد (12). به‌ مادر عيسي‌، وحي‌ مي‌كند ونويد تولد عيسي‌ و عصر جديد را به‌ او مي‌دهد (13).

و به‌ موسي‌ وحي‌ مي‌كند كه‌ به‌ سوي‌ فرعون‌ برود. چرا كه‌ طاغي‌ شده‌ و نظام‌ستمگرانه‌اي‌ برقرار ساخته‌ است‌. جامعه‌ها را به‌ مسلط‌ و زير سلطه‌ بدل‌ ساخته‌، مسلط‌ رامستكبر و زير سلطه‌ را مستضعف‌ و گرفتار تجزيه‌ گردانده‌ است‌ (1). به‌ موسي‌، روش‌مبارزه‌ با ساحران‌ در خدمت‌ نظام‌ فرعوني‌ (15) و نيز روشهاي‌ بر انداختن‌ نظام‌ فرعوني‌ رامي‌آموزد(16). و...

و به‌ محمد علمي‌ را مي‌آموزد كه‌ پيش‌ از آن‌ نداشت‌ (17). به‌ وحي‌، او را از لغزشهاو سازشها با كافران‌ باز مي‌دارد (18). مجموعه‌اي‌ از علم‌ و روشها را، در بياني‌ كه‌ هشداري‌هميشگي‌ است‌، براي‌ يك‌ بعثت‌ دائمي‌، در كتابي‌ كه‌ قرآن‌ است‌، وحي‌ مي‌كند (19):

«و به‌ من‌ اين‌ قرآن‌ را وحي‌ كرد تا بدان‌، به‌ شما هشدار بدهم‌»

به‌ محمد يادآور مي‌شود كه‌ دينهاي‌ توحيدي‌، در اصول‌ و روشها يكي‌ هستند (20). ودانشي‌ كه‌ به‌ وحي‌ مي‌آموزد، فن‌ توليد زور و روشهاي‌ بكار بردن‌ ابزار خشونت‌ نيست‌.دانش‌ تشخيص‌ بودها از نبودها و روشهاي‌ بازگشت‌ از نبودها به‌ بودها است‌ (21):

«و اگر خدا مي‌خواست‌، آنها (انسانها) را امت‌ يگانه‌اي‌ مي‌گرداند. اما هر كه‌ رامي‌خواهد در رحمت‌ خويش‌ وارد مي‌كند و ستمگران‌ را ولي‌ و ياري‌دهنده‌اي‌ نيست‌.»

بدينسان‌، آنها كه‌ ستم‌ نمي‌كند، در رحمت‌ خدا وارد مي‌شوند. به‌ سخن‌ ديگر، اصول‌راهنماي‌ زورمداري‌ و اسباب‌ زورگوئي‌ و روشهاي‌ خشونت‌ و غلبه‌، اصول‌ و اسباب‌ وروشهائي‌ هستند كه‌ زادة‌ تضادها و خصومتها و تنوع‌ تشديد بخشنده‌ به‌ آنها هستند. اين‌اصلها و اسباب‌ و روشها همه‌ وجود داشتند و از سوي‌ ستمكاران‌ بكار برده‌ مي‌شدند.اصول‌ و اسباب‌ و روشهاي‌ ديگري‌ بايسته‌ بودند تا انسانها را از نبودها به‌ بودها و از راه‌تخريب‌ و مرگ‌ به‌ راه‌ عدل‌، راه‌ رشد و زندگي‌ بازگرداند. بدينقرار، لحظة‌ وحي‌، لحظه‌ايست‌كه‌:

1ـ در محدودة‌ زورمداري‌ و روابط‌ زور ديگر راه‌ حلي‌ نماند و نظام‌ موجود نتواندمحتواي‌ اجتماعي‌ را تحمل‌ كند

2ـ ادامة‌ حيات‌ به‌ پيدايش‌ نظام‌ جديد نيازمند شود و وجدان‌ جمعي‌ اين‌ نياز را حس‌كند

3ـ وحي‌ بر اصلهاي‌ راهنماي‌ جديد، اسباب‌ تازه‌ و روشهاي‌ نو، نظامي‌ متناسب‌ بازيست‌ در رشد را پيشنهاد كند

4ـ حتي‌ وقتي‌ اصول‌ راهنما بر اصالت‌ ماده‌ بنا مي‌شود، معنويت‌ نوي‌ را نويد مي‌دهد.

تمامي‌ بعثتها كه‌ تاريخ‌ به‌ خود ديده‌ است‌، مبشر آزادي‌ و رشد و معنويت‌ بوده‌اند. امااگر انسان‌ موجودي‌ با بعد معنوي‌ نبود، چگونه‌ ممكن‌ بود هر بسته‌ كه‌ مدار باز مادي‌Ñمادي‌ جاي‌ مي‌سپرد، بعثت‌ها جامعه‌ را از اين‌ زندان‌ رها كنند؟ و چگونه‌ ممكن‌ بود هرانديشة‌ راهنمايي‌ به‌ انسان‌ معنويت‌ جديدي‌ را نويد دهد؟ بدينقرار، آن‌ لحظه‌ كه‌ آفريده‌مي‌تواند وحي‌ را دريافت‌ كند، لحظة‌ رهايي‌ ذهن‌ از اصل‌ راهنماي‌ زورمداري‌ و باز شدن‌مدار، لحظه‌ خود را در كران‌ بي‌انتهاي‌ معنويت‌ يافتن‌ است‌. لحظة‌ وحي‌، لحظه‌اي‌ است‌كه‌ فضاي‌ باورها و انديشه‌ها را اسطوره‌ها، كه‌ همه‌ ترجمان‌ اصالت‌ زور هستند،پوشانده‌اند و جو خشونت‌ سنگين‌ و خفقان‌آور شده‌ است‌. در اين‌ لحظه‌ كه‌ تضادها ازشمار بيرون‌ و توليد و مصرف‌ خشونت‌ حيات‌ جامعه‌ را تهديد مي‌كند، به‌ تدريج‌ نسبت‌ به‌خطر وجدان‌ پيدا مي‌شود و حركت‌ براي‌ تغيير ساختهاي‌ اجتماعي‌ و پيدايش‌ نظامي‌متناسب‌ با حيات‌ در رشد، آغاز مي‌گردد. دانش‌ جديد، اصلهاي‌ راهنماي‌ جديد وروشهاي‌ جدي‌ پيشنهاد مي‌شوند. آن‌ برانگيخته‌ شدن‌ به‌ حركت‌، بعثت‌ و اين‌ دانش‌ واصلها و روشها پيامبري‌ هستند (22):

«مردمان‌ امت‌ يگانه‌اي‌ بودند. ]سپس‌ اختلاف‌ كردند[. اين‌ شد كه‌ خدا پيامبران‌ رابرانگيخت‌ تا بشارت‌ و هشدار دهند. و با آنها، كتاب‌ بيانگر حق‌ فرستاد تا داور مردمان‌ دراموري‌ بگردد كه‌ بر سرشان‌ اختلاف‌ مي‌كنند. و در او اختلاف‌ نمي‌كنند مگر آنها كه‌بديشان‌ كتاب‌ و بينه‌ها داده‌ شدند. اينان‌ از راه‌ زورگوئي‌ به‌ يكديگر در كتاب‌ اختلاف‌كردند. پس‌ بنا بر اجازت‌ خويش‌، خدا آنان‌ را كه‌ ايمان‌ آوردن‌ به‌ حقي‌ رهنمون‌ شد كه‌ديگران‌ بر سرش‌ اختلاف‌ مي‌كردند. و خدا كسي‌ را كه‌ مي‌خواهد به‌ راه‌ راست‌ هدايت‌مي‌كند.»

آيا بعثت‌ بازگشت‌ به‌ "امت‌ واحده‌" در محتوا و صورتي‌ است‌ كه‌ داشت‌؟ بي‌گمان‌ نه‌. زيراكه‌: 1ـ آن‌ وحدت‌ دوام‌ نياورد و اختلافها جايش‌ را گرفتند و 2ـ گر چه‌ لحظة‌ پيروزي‌بعثتها، لحظه‌ وحدت‌ هستند اما از نو به‌ اختلافها سرباز مي‌كنند و 3ـ بعثتها يك‌ مسيرتاريخي‌ را بوجود آورده‌اند كه‌ در آن‌، وجدانهاي‌ خانوادگي‌ و قبيله‌اي‌ و... و قومي‌ و ملي‌ به‌وجدان‌ جهاني‌ سرباز كرده‌اند. بدينسان‌، جهت‌ عمومي‌، گذار از تضاد به‌ تفاهم‌ بوده‌ است‌.مشكلي‌ كه‌ پيامبري‌، بر اصل‌ توحيد، حل‌ آن‌ را وجهة‌ همت‌ قرار داده‌ است‌، توازن‌ ميان‌خواست‌ و ارادة‌ فرد با خواست‌ و ارادة‌ جمع‌ به‌ طوري‌ است‌ كه‌ از يكديگر تابعيت‌ نپذيرندو با همديگر همساني‌ و همسويي‌ بجويند. جامعه‌اي‌ كه‌ در آن‌، اين‌ مقصود برآورده‌ شود،جامعه‌اي‌ است‌ كه‌ در معاد پيدا خواهد شد. در آنجا كه‌ توحيد جويي‌ فطري‌ و رشد فطري‌انسانها را بدان‌ حد، از آزادي‌ مي‌رساند كه‌ براساس‌ موازنه‌ توحيدي‌ با يكديگر جامعه‌اي‌بسازند كه‌ در آن‌، زورمدار رابطه‌ها نباشد.

بدينقرار، فرا گرد بازگشت‌ به‌ توحيد، گذارهاي‌ متوالي‌ از  "نبودها" به‌ "بودها" و از تضادبه‌ تفاهم‌ است‌. در اين‌ جريان‌ طولاني‌ كه‌ رشته‌ به‌ بي‌نهايت‌ مي‌رساند، علم‌ و روشهايي‌مي‌بايد كه‌ ماية‌ از خود بيگانگيها را كه‌ ثنويت‌ و ثنويت‌ تك‌ محوري‌ (نزد زورمداران‌) به‌مثابة‌ اصل‌ راهنما است‌، به‌ توحيد باز گرداند. محتواي‌ رابطه‌ها را از زور خالي‌ كند.تضادها را از ميان‌ بردارد و آن‌ هماهنگي‌ پايدار را بوجود بياورد كه‌ بدان‌، افراد، نه‌محدودكنندة‌ دايرة‌ عمل‌ و رشد يكديگر و جمع‌ نه‌ چهار ديواري‌ انديشه‌ و عمل‌ انسان‌، كه‌فراخناي‌ انديشه‌ و عمل‌ و رشد اعضاي‌ خويش‌ بگردد. جمعي‌ از روابطشان‌ از زور خالي‌باشد، جمع‌ درويشان‌ است‌. درويش‌ به‌ تعريفي‌ كه‌ پيامبر از آن‌ بدست‌ مي‌دهد و جمعي‌كه‌ درويشان‌ از اين‌ نوع‌ پديد مي‌آورند، ترجمان‌ اصول‌ توحيد و بعثت‌ و امامت‌ و عدالت‌ ومعاد است‌:

5ـ تني‌ بعنوان‌ درويش‌ نزد او رفتند و از او خواستند درويش‌ را تعريف‌ كند. گفتگوي‌زير، ميان‌ پيامبر و آنها شد:

پيامبر از مخاطب‌ اول‌ مي‌پرسد: 5 درم‌ داري‌؟

مخاطب‌ اول‌: دارم‌

پيامبر: تو درويش‌ نيستي‌

پيامبر از مخاطب‌ دوم‌ مي‌پرسد: 5 درم‌ داري‌؟

مخاطب‌ دوم‌: ندارم‌.

پيامبر: پنج‌ درم‌ معلوم‌ داري‌؟

مخاطب‌ دوم‌: دارم‌

پيامبر: تو هم‌ درويش‌ نيستي‌

پيامبر خطاب‌ به‌ مخاطب‌ سوم‌: پنج‌ درم‌ داري‌؟

مخاطب‌ سوم‌: ندارم‌.

پيامبر: آرزوي‌ داشتن‌ آن‌ را داري‌؟

مخاطب‌ سوم‌: ندارم‌.

پيامبر: مي‌تواني‌ 5 درم‌ كسب‌ كني‌؟

مخاطب‌ سوم‌: مي‌توانم‌.

پيامبر: تو هم‌ درويش‌ نيستي‌

پيامبر خطاب‌ به‌ مخاطب‌ چهارم‌: تو را از اينهمه‌ هيچ‌ هست‌؟

مخاطب‌ چهارم‌: نه‌.

پيامبر: اگر 5 درم‌ بدست‌ آيد، مي‌گويي‌ مرا از آن‌ نصيب‌ است‌؟

مخاطب‌ چهارم‌: آري‌.

پيامبر: برخيز كه‌ تو هم‌ درويش‌ نيستي‌.

پيامبر خطاب‌ به‌ مخاطب‌ پنجم‌: از اينهمه‌ تو را هيچ‌ هست‌؟

مخاطب‌ پنجم‌: نه‌.

پيامبر: اگر پنج‌ درم‌ بدست‌ آيد، تو در آن‌ تصرف‌ مي‌كني‌؟

مخاطب‌ پنجم‌: نه‌.

پيامبر: آن‌ را چه‌ مي‌كني‌؟

مخاطب‌ پنجم‌: واگذار به‌ حكم‌ و تصميم‌ جمع‌ است‌.

پيامبر: درويش‌ توئي‌.

موازنه‌ توحيدي‌ همين‌ است‌. رهايي‌ انديشه‌ و عمل‌ از قيد هر گونه‌ دوئيتي‌ است‌. بر اين‌اصل‌، يكي‌ دانستن‌ خدا، يكي‌ دانستن‌ خدا بر اصل‌ ثنويت‌ نيست‌. عكس‌ آنست‌. اما وقتي‌از 5 تن‌ درويش‌، يكي‌ خود را در ديگران‌ و ديگران‌ را در خود، يكي‌ مي‌كند، بديهي‌ است‌قلمرو انديشه‌ و عمل‌ گسترده‌تري‌ پيدا مي‌كند. اما وقتي‌ از هر 5 مدعي‌، يكي‌ درويش‌است‌، پيدا است‌ زماني‌ كه‌ در آن‌، اصل‌ راهنماي‌ افراد و جامعه‌هاي‌ انساني‌ توحيد بگردد.دور، هنوز و باز دورتر است‌. اين‌ زمان‌، معاد است‌. پس‌ آيا بايد از كوشش‌ براي‌ ايجادجامعه‌اي‌ كه‌ در آن‌، اصل‌ راهنما توحيد باشد، چشم‌ پوشيد؟ بي‌گمان‌ نه‌. اين‌ كوشش‌براي‌ يكساني‌ جستن‌ از فطرت‌ آدميان‌ مايه‌ مي‌گيرد. همة‌ موجودها در رشدند و به‌ جانب‌كمال‌ مطلق‌ كه‌ خدا است‌. اگر اين‌ ميل‌ به‌ يكساني‌ جستن‌ فطري‌ انسان‌ نيست‌، پس‌ فريادعاشق‌ و نالة‌ معشوق‌ از فراق‌ و شوق‌ وصل‌ را مايه‌ چيست‌؟ چرا بي‌رحم‌ترين‌ گروهها وخون‌ريزترين‌ حكومت‌ گران‌ مي‌كوشند جنايات‌ خود را با ضرورتهايي‌ از نوع‌ برقراري‌وحدت‌ و يا حفظ‌ آن‌، دست‌يابي‌ به‌ صلح‌ داخلي‌ و خارجي‌ يا حفظ‌ آن‌، برداشتن‌ موانع‌رشد و... توجيه‌ كنند؟ آيا كسي‌ ترديد دارد همة‌ انديشه‌ها در همة‌ زمانها در جستجوي‌اسباب‌ ايجاد يك‌ صلح‌ پايداري‌ بوده‌اند: از راه‌ عرفان‌، از راه‌ پيشنهاد نظريه‌ براي‌ تغييرنظام‌ اجتماعي‌ و... و حتي‌ جنگ‌؟

بدينقرار، اين‌ كوشش‌ از واقعيتي‌ مايه‌ مي‌گيرد كه‌ در ما هست‌ و همان‌ فطرت‌ آدمي‌است‌. پيامبر، درويش‌ را بر اصل‌ موازنة‌ توحيدي‌ تعريف‌ كرد.

اما انسان‌ اينسان‌ با خود و با ديگري‌ يگانه‌ نمي‌تواند شد، مگر در رابطه‌ با آزادي‌ مطلق‌كه‌ خدا است‌. انسان‌ از راه‌ وصل‌ به‌ اين‌ آزادي‌ مطلق‌ است‌ كه‌ قلمرو رشد خويش‌ رابي‌نهايت‌ مي‌گرداند و مي‌تواند با ديگران‌ يكساني‌ بجويد. انسانها از روابط‌ شرك‌ رها شوندو با هم‌ رشد كنند. در فصل‌ عدالت‌، اين‌ مختصر تفصيل‌ يافته‌ است‌. در اينجا، مقصود به‌ياد آوردن‌ آن‌ فطرتي‌ است‌ كه‌ انسان‌ را از نبودها به‌ بودها مي‌خواند. در سقوط‌، از تسليم‌شدن‌ به‌ يأس‌ بازش‌ مي‌دارد و ارادة‌ برخاستن‌ و از نو شور زندگي‌ جستن‌ را در او پديدمي‌آورد، اغلب‌ آدميان‌ آنقدر از خط‌ عدالت‌ دور شده‌اند كه‌ گمان‌ مي‌برند و هرگز آن‌ خط‌را باز نخواهند جست‌. اما وقتي‌ فطرت‌ بر توحيد است‌، به‌ دليل‌ دور بودن‌ مقصد، نبايد ازرفتن‌ به‌ سوي‌ آن‌ روي‌ گرداند. بايد با واقع‌بيني‌ عمل‌ كرد. بايد پذيرفت‌ كه‌ تحول‌ تدريجي‌است‌. كه‌ راه‌حلها نيز بايد به‌ تدريج‌ جامعيت‌ پيدا كنند و بر دوام‌ با شرايط‌ سازگاري‌بجويند. كه‌ جامعة‌ بزرگ‌ انساني‌، خود بايد رشد كند. راه‌ و روش‌ يا پيامبري‌ بايد بعثت‌بدون‌ انقطاع‌ و مداوم‌ اين‌ جامعه‌ را ممكن‌ بگرداند.

2ـ قواعدي‌ كه‌ زمان‌ و مكان‌ و محتوي‌ و شكل‌ بعثت‌ را تعيين‌ مي‌كنند

تاريخ‌ گذار از خط‌ نبودها يا مجموعة‌ فعاليتهايي‌ كه‌ تحت‌ امر زور انجام‌ مي‌گيرند به‌خط‌ عدل‌ كه‌ خط‌ بودها يا مجموع‌ فعاليتهايي‌ كه‌ به‌ يمن‌ بكار بردن‌ نيروهاي‌ محركه‌ درراه‌ رشد انجام‌ مي‌گيرند، گذارها از خط‌ شرك‌ عملي‌ كه‌ خط‌ مرگ‌ است‌ به‌ خط‌ توحيد كه‌خط‌ زندگي‌ است‌، در قرآن‌، شرح‌ شده‌ است‌. اين‌ گذارها از 10 قاعده‌ پيروي‌ مي‌كنند:

قاعدة‌ اول‌: انطباق‌ يا عدم‌ رهبري‌ با اصلهاي‌ راهنما و هدفهاي‌ بعثت‌، يكي‌ از عوامل‌پيروزي‌ يا شكست‌ هر بعثت‌ است‌. پس‌ هر بعثتي‌، هر انقلابي‌، اصول‌ و روشهاي‌ راهنما ورهبري‌ نوي‌ مي‌خواهد كه‌ آن‌ اصول‌ و روشها در عمل‌ باشد (23).

قاعدة‌ دوم‌: وجدان‌ عمومي‌ به‌ غير قابل‌ زيست‌ شدن‌ محيط‌ اجتماعي‌ و خفقان‌آورگشتن‌ فضاي‌ فرهنگي‌ شعور دست‌ كم‌ ابتدائي‌ پيدا كند. وجدان‌ عمومي‌ بايد به‌ ضرورت‌تغيير پي‌ برده‌ باشد و خواهان‌ تغيير شده‌ باشد. نشانة‌ پيدايش‌ ميل‌ به‌ تغيير، بوجودآمدن‌ روشنفكران‌ نوع‌ جديدي‌ است‌ كه‌ به‌ انتقاد طرز فكرها، پندارها و كردارهامي‌پردازند (24).

قاعده‌ سوم‌: انديشة‌ راهنمايي‌ بايسته‌ مي‌شود كه‌ مشاركت‌ نزديك‌ به‌ تمام‌ جامعه‌ را دراصلاح‌ ممكن‌ بسازد. به‌ سخن‌ ديگر، اصلهاي‌ راهنما و راه‌حلها كه‌ براي‌ مشكلها پيشنهادمي‌شوند، بايد ترجمان‌ فطرت‌ و بر ميزان‌ عدل‌ باشند. موفقيت‌ هر بعثتي‌ به‌ معناي‌ آنست‌كه‌ انديشة‌ راهنما از سوي‌ عموم‌ پذيرفته‌ شده‌ است‌ (25).

قاعدة‌ چهارم‌: از آنجا كه‌ ساختهاي‌ اجتماعي‌ و ساختهاي‌ ذهني‌ براساس‌ زور بناگرفته‌اند، نظام‌ موجود در برابر حركت‌ انقلابي‌ مقاومت‌ مي‌كند. ادامة‌ بعثت‌ تا پيروزي‌،ايجاب‌ مي‌كند كه‌ هستة‌ رهبري‌كننده‌، مهاجرت‌ كند. تمامي‌ بعثتها و اصلاحات‌ كه‌جامعه‌اي‌ و يا مجموعه‌اي‌ از جامعه‌ها را متحول‌ كرده‌اند، در پي‌ مهاجرت‌، توانسته‌اند تاپيروزي‌ دوام‌ آورند (26).

قاعدة‌ پنجم‌: اصلها و روشها و راه‌حلها ، به‌ تدريج‌ در ذهنها جا مي‌افتند. تا زماني‌ كه‌جامعه‌ در انديشة‌ راهنماي‌ جديد، تحول‌ خود را به‌ نقطة‌ برگشت‌ناپذير نرسانده‌ باشد،خطر بازگشت‌ به‌ عصر "جاهليت‌" وجود دارد (27).

قاعده‌ ششم‌: سرعت‌ تحول‌ و دوام‌ نظام‌ جديد، بستگي‌ مستقيم‌ به‌ توان‌ مقاومت‌هسته‌اي‌ از كساني‌ دارد كه‌ سبقت‌ جسته‌اند و امامان‌ نظام‌ جديد شده‌اند. هر بعثتي‌، نه‌تنها در مرحلة‌ پيدايش‌، بلكه‌ پس‌ از استقرار نظام‌ جديد، به‌ هسته‌هايي‌ كه‌ در برابر فشارعظيم‌ داخلي‌ و خارجي‌ استقامت‌ كنند، نيازمند است‌(28).

 قاعده‌ هفتم‌: از آنجا كه‌ بعثت‌ اجتماعي‌ تنها با شركت‌ فرد فرد مردم‌ تحقق‌ يافتني‌است‌، در آغاز، مشاركت‌ افراد را در مسئوليتهاي‌ رهبري‌ فراهم‌ مي‌آورد. طول‌ مدت‌ اين‌مشاركت‌، بستگي‌ مستقيم‌ دارد به‌ سرعت‌ تحول‌ ساختهاي‌ اجتماعي‌ و ساختهاي‌ ذهني‌.تمامي‌ انقلابها و بعثتها اين‌ دوره‌ را به‌ خود ديده‌اند. اين‌ همان‌ دوران‌ مرجع‌ است‌ (29).

قاعده‌ هشتم‌: بارزترين‌ زمان‌ سنجها كه‌ پيشاپيش‌ از وقوع‌ انقلاب‌ و بعثت‌ خبر مي‌دهد،خارجي‌ شده‌ دستگاه‌ حاكم‌ بر يك‌ جامعه‌ است‌. بنابراين‌، هر بعثتي‌ حركتي‌ در جهت‌ رهاشدن‌ از جبر خارج‌ است‌. از اينرو، دستگاه‌ حاكم‌ كه‌ با جامعه‌ بيگانه‌ و با قدرتهاي‌ خارجي‌يگانه‌ شده‌ است‌، از آن‌ قدرتها ياري‌ مي‌طلبد و به‌ مدد آنها به‌ مقابله‌ با اصلاح‌ بر مي‌خيزد.تمامي‌ اصلاحگران‌ و بعثتها، قدرت‌ حاكم‌ بيگانه‌ شده‌ و قدرتهاي‌ بيگانه‌ را، متحد،پيشاروي‌ خود يافته‌اند. در اين‌ مرحله‌، پيروزي‌ يا شكست‌ هر بعثتي‌، بستگي‌ مستقيم‌ به‌ميزان‌ سازش‌ ناپذيري‌ رهبري‌ آن‌ و گروندگان‌ به‌ انديشة‌ راهنماي‌ جدي‌ با نظام‌ پيشين‌ وبا فرهنگي‌ دارد كه‌ بر پاية‌ اصالت‌ زور بنا شده‌ است‌ (30).

قاعده‌ نهم‌: "اين‌ سخن‌ كه‌ مصلحون‌ هم‌ ديگر مي‌خورند"، در خود اين‌ تناقض‌ را دارد،كه‌ اصلاح‌ و بعثت‌، حركت‌ از شرك‌ به‌ توحيد است‌. پس‌ وقتي‌ زور از اصالت‌ مي‌افتد، ديگرمصلحان‌ چگونه‌ مي‌تواند همديگر را بخورند؟ راستي‌ نيست‌ كه‌ حركت‌ گذار از نبودها به‌بودها و از تضادها به‌ تفاهم‌ غير از حركتي‌ است‌ كه‌ در جهت‌ ايجاد نظام‌ سياسي‌ جديدانجام‌ مي‌گيرد. در اين‌ حركت‌ است‌ كه‌ از نو، زور در كار مي‌آيد و اين‌ زور است‌ كه‌"مصلحان‌" را بدست‌ زورمداران‌ از ميان‌ بر مي‌دارد. همة‌ مصلحان‌ بعثتها از ميان‌ رفتن‌وفاداران‌ به‌ انديشة‌ راهنما را به‌ خود ديده‌اند. حاكم‌ جديد، براي‌ تثبيت‌ خود، دست‌ به‌كار از خود بيگانه‌ كردن‌ اصلهاي‌ راهنما و تغيير دادن‌ معاني‌ قانونها و روشها مي‌شود.امامت‌ توحيدي‌ وظيفه‌ مي‌يابد فريفتاريها را فاش‌ سازد و مانع‌ از بازسازي‌ نظام‌ پيشين‌بگردد. بعثتهايي‌ كه‌ اين‌ امامت‌ را داشته‌اند، توانسته‌اند بر جا بمانند و رشته‌ اس‌ از بعثتهارا برانگيزند (31).

قاعدة‌ دهم‌: با توجه‌ به‌ اين‌ واقعيت‌ كه‌ تا وقتي‌ توحيد اصل‌ راهنماي‌ پندار و گفتار وكردار اكثريت‌ بزرگي‌ از افراد جامعه‌ نشده‌ و تا زماني‌ كه‌ استقلال‌ آزادي‌، به‌ عنوان‌ محيط‌اجتماعي‌ زيست‌ و هدف‌ فعاليت‌ انسان‌، جايگزين‌ زور نگشته‌ است‌، ساختهاي‌ پيشين‌بازسازي‌ مي‌شوند. پس‌ موفق‌ترين‌ بعثتها، آن‌ بعثتي‌ است‌ كه‌ به‌ باورمندان‌ به‌ خود،امكان‌ زيست‌ مستقل‌ و استقامت‌ با تمايل‌ به‌ زور استبدادي‌ را، در همه‌ حال‌، بدهد. به‌سخن‌ ديگر، بر اصلهاي‌ راهنما و روشهاي‌ پيشنهاديش‌، بعثتهاي‌ جديد ممكن‌ شوند.انسان‌ كه‌ بتوان‌ براي‌ مسائل‌ جديد، بر وفق‌ آن‌ اصلها، راه‌حلهاي‌ در خور يافت‌ و پيشنهادكرد. تنها در اين‌ صورت‌ است‌، كه‌ ساختهاي‌ اجتماعي‌ ذهني‌ پيشين‌، برغم‌ بازسازي‌، ازپايه‌ سست‌ مي‌شوند و سرانجام‌ فرو مي‌ريزند (32).

اين‌ قاعده‌ در قرآن‌ بيان‌ شده‌اند. بعثت‌ پيامبر با توجه‌ به‌ آنها به‌ انجام‌ رسيده‌ و خود ازآنها پيروي‌ كرده‌ است‌. پيامبري‌ و وظايف‌ آن‌ و احكام‌ تغييرناپذير و تغييرپذير با توجه‌ به‌اين‌ قاعده‌ها، در قرآن‌، بيان‌ شده‌اند:

3ـ گذار از ثنويت‌ به‌ توحيد و پيامبري‌

گذار از ثنويت‌ به‌ توحيد و در پي‌ آن‌، گذار از "نبودها" به‌ بودها، يا باز جستن‌ فطرت‌، ازاصول‌ راهنما و روشهاي‌ يكساني‌ پيروي‌ مي‌كنند (33):

«ديني‌ كه‌ بر شما مقرر كرديم‌، همان‌ است‌ كه‌ به‌ نوح‌ وصيت‌ كرديم‌. و آنچه‌ به‌ تو وحي‌كرديم‌، همان‌ است‌ كه‌ به‌ ابراهيم‌ و موسي‌ و عيسي‌ وصيت‌ كرديم‌. استوار كنيد دين‌ را ودر آن‌، اختلاف‌ نكنيد.»

دين‌ استوار نمي‌شود مگر با حاكميت‌ اصول‌ دين‌ كه‌ اصول‌ راهنماست‌ با وجوديكساني‌ اصلها و روشها، به‌ تدريج‌ و پا به‌ پاي‌ تحولها در جامعه‌ها، ذهنها آمادگي‌ درك‌روشنتر و كامل‌تر آنها را پيدا مي‌كنند. و به‌ موازات‌، حوزة‌ پيامبري‌ در قلمرو زمان‌ و مكان‌بزرگ‌تر مي‌شود: از پيامبري‌ در حوزة‌ يك‌ طايفه‌ و يك‌ امت‌ تا پيامبري‌ در حوزة‌ جهان‌ واز پيامبري‌ يك‌ دوره‌ تا پيامبري‌ هميشگي‌، اين‌ خط‌ سير را قرآن‌ رسم‌ مي‌كند (34):

«و به‌ تحقيق‌ در هر امتي‌، پيامبري‌ برانگيختيم‌ تا كه‌ خدا را پرستش‌ كنيد و از طاغوت‌روي‌ برگردانيد...»

از مردمان‌ قراء، رسولان‌ برانگيخته‌ مي‌شوند (35) تا نوبت‌ نبوت‌ به‌ پيامبراني‌ مي‌رسدكه‌ كتابي‌ حاوي‌ اصلهاي‌ راهنما و روشهاي‌ رشد در دانش‌ و بينش‌ را به‌ همة‌ مردمان‌جهان‌ بياموزند. عيسي‌ به‌ خاتم‌ پيامبران‌ اينسان‌ بشارت‌ مي‌دهد. (36):

«و وقتي‌ عيسي‌ پسر مريم‌، گفت‌:اي‌ بني‌اسرائيل‌، همانا من‌ فرستادة‌ خدا به‌ سوي‌ شماهستم‌ تا تورات‌ را كه‌ پيش‌ دست‌ من‌ است‌، تصديق‌ كنم‌ و بشارت‌ بدهم‌ كه‌ بعد از من‌،پيامبري‌ مي‌آيد بنام‌ احمد. و چون‌ آن‌ پيامبر بينات‌ در دست‌، بر آنها آمُد، گفتند: اين‌سحري‌  آشكار است‌.»

و قرآن‌، به‌ تاكيد، مي‌گويد: محمد پيامبر همة‌ انسانها است‌ (37):

اما به‌ شرحي‌ كه‌ در فصل‌ توحيد داده‌ آمد، اين‌ پيامبران‌ بشري‌ مثل‌ تمامي‌ بشرهاهستند و از ميان‌ مردم‌ مبعوث‌ مي‌شوند. نظر قرآن‌، نه‌ تنها با آن‌ نظر كه‌ پيامبران‌ را از"نژاد خدائي‌" مي‌خواند، مخالف‌ است‌، بلكه‌ با نخبه‌گرائي‌ افلاطوني‌ و ارسطوئي‌ نيز مخالف‌است‌.

در حقيقت‌، افلاطون‌ مدينة‌ فاضلة‌ خويش‌ را تحت‌ رهبري‌ طبقة‌ خاصي‌ قرار مي‌داد كه‌از "نخبه‌"ها، تشكيل‌ مي‌شد. بر اصل‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌، بقية‌ مردم‌ را از مشاركت‌ دررهبري‌ محروم‌ مي‌شمرد و چنين‌ مشاركتي‌ را ماية‌ فساد "مدينه‌" مي‌خواند. ارسطو نيز، برهمان‌ اصل‌، انسانها را به‌ نخبه‌ و تودة‌ تقسيم‌ مي‌كرد. به‌ باور او، تودة‌ مردم‌ اخلاق‌ بردگان‌را دارند و زندگي‌ حيواني‌ مي‌كنند. اما نخبگان‌ خوشبختي‌ را در شرف‌ها مي‌جويند چرا كه‌غايت‌ زندگي‌ سياسي‌ اينست‌ (38). بر اين‌ اصل‌، روح‌ها نيز دو گونه‌اند: آنها كه‌ صاحب‌عقلند و ولايت‌ حقشان‌ است‌. و آنها كه‌ عقل‌ ندارند و جز تابعيت‌ و اطاعت‌ نمي‌دانند ونمي‌توانند (39). در نظام‌ طبيعت‌،

آزادها و تابع‌ها از يكديگر مشخص‌ شده‌اند و مهر آزادي‌ و اطاعت‌، حتي‌ بر عادتهاي‌جسماني‌ ما نيز، زده‌ شده‌ است‌(40). مردماني‌ هستند كه‌ براي‌ آزاد زيستن‌ خلق‌ شده‌اندو ديگراني‌ هستند كه‌ براي‌ اطاعت‌ كردن‌ آفريده‌ شده‌اند. نفع‌ دوميها و اقتضاي‌ عدالت‌اينست‌ كه‌ اطاعت‌ كنند (41).

اما نخبه‌هايي‌ كه‌ طبيعت‌ براي‌ رهبري‌ كردن‌ پديد آورده‌ است‌، بايد قانون‌شناس‌ وقانون‌ گزار باشند. در علم‌ و دانش‌ و تقوي‌، سرآمُد باشند. خالي‌ از هوي‌ و هوس‌ باشندو...(42)

اين‌ نظر به‌ كليسا راه‌ جست‌ و به‌ اين‌ بيان‌ در آمد (43):

«هر آنكس‌ بر فردي‌ حكومت‌ مي‌كند، بر او برتري‌ دارد. زيرا هيچ‌ برتري‌ بدون‌ آنكه‌ رأي‌خداوند بر آن‌ تعلق‌ گرفته‌ باشد، وجود پيدا نمي‌كند. حكام‌ از طرف‌ خدا برگزيده‌ شده‌اند.لذا هر كس‌ با مافوق‌ خود مخالفت‌ كند، به‌ مخالفت‌ با خداوند برخاسته‌ است‌.»

بدينسان‌ سن‌ پل‌ "قانون‌ طبيعي‌"، ارسطو را "مشيت‌ الهي‌" مي‌كند و بدين‌ كار، قول‌ارسطو را قول‌ خدا مي‌گرداند. به‌ تدريج‌، اصل‌ توحيدي‌ كه‌ عيسي‌ تبليغ‌ مي‌كرد، جاي‌خود به‌ اصل‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ مي‌سپرد. كليسا تجسم‌ تثليث‌ مي‌شود و ولايت‌ مطلق‌ رااز آن‌ خود مي‌گرداند و مخالفت‌ با اين‌ ولايت‌ را مخالفت‌ با خدا و در خور سخت‌ترين‌مجازاتها مي‌سازد.

"ولايت‌ كليسا"، از راه‌ فيلسوفان‌ و فقيهان‌، به‌ قلمرو اسلام‌ راه‌ يافت‌ و به‌ مرور، "ولايت‌نخبگان‌"، به‌ عنوان‌ يك‌ "اصل‌ اسلامي‌ خدشه‌ناپذير"، به‌ كرسي‌ قبول‌ نشانده‌ شد. آنسان‌كه‌ هنوز هم‌، بحثها دربارة‌ اصل‌ "ولايت‌ نخبگان‌" نيستند. اين‌ اصل‌ همچنان‌ مقبول‌ است‌.بحثها دربارة‌ "نخبگاني‌" دور مي‌زنند كه‌ بنابراين‌ يا آن‌ مرام‌، صلاحيت‌ و حق‌ ولايت‌ رادارند. در پي‌ بعثتهاي‌ علمي‌ و سياسي‌ و اقتصادي‌ و اجتماعي‌ و فرهنگي‌، اين‌ نظر به‌تدريج‌ اعتبار مطلق‌ خود را در اروپاي‌ مسيحي‌ از دست‌ داده‌ و فكر دمكراسي‌ بر اصل‌مشاركت‌، دارد جانشين‌ نظرية‌ دمكراسي‌ بر اصل‌ نمايندگي‌ مي‌شود. اما در قلمرواسلامي‌، نخبه‌گرائي‌، با اين‌ يا آن‌ محتوي‌ و شكل‌، در نظرهاي‌ سياسي‌ منعكس‌ مي‌شود.هنوز انديشة‌ ديني‌ گرفتار اصل‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ و از خود بيگانه‌ است‌.

اما نيك‌ كه‌ بنگريم‌، مي‌بينيم‌ در يك‌ نظام‌ اجتماعي‌ معين‌ و در يك‌ دورة‌ معين‌،نخبگان‌ دو دسته‌ بيشتر نيستند: آنها كه‌ پاسدار نظام‌ هستند و در دولت‌ حاكم‌ شركت‌دارند و آنها كه‌ زور را هدف‌ هر فعاليتي‌ باور دارند اما نوعي‌ ديگر از زور را عامل‌خوشبختي‌ عموم‌ مردم‌ تصور مي‌كنند و مي‌كوشند زور جديد را جانشين‌ كنند.

اين‌ دو گروه‌، زور و حاكميت‌ آن‌ را در اصل‌ قبول‌ دارند. و هر دو گروه‌، بيشتر از مردمي‌كه‌ تحت‌ زورند، از خود بيگانه‌اند. از اينرو، نمي‌توانند خارجي‌ شدن‌ دولت‌ حاكم‌، وانحطاط‌ آن‌ را، در درون‌ و از درون‌، درك‌ كنند. باور به‌ تضاد، فكر آنها را گرفتار ميان‌ساختهاي‌ اجتماعي‌ و محتواي‌ آنها را به‌ موقع‌ اندر بيابند. از اينرو است‌ كه‌ وقتي‌موجهاي‌ انقلاب‌ بر مي‌خيزند،"نخبه‌ها" اغلب‌ غافلگير مي‌شوند. بدينسان‌، نياز به‌تغييرهاي‌ بنيادي‌، نخست‌، نزد "امي‌"ها احساس‌ مي‌شود و حركت‌ عمومي‌ در جهت‌ اين‌تغييرها را، پيش‌ از وقوع‌، اينان‌ احساس‌ مي‌كنند. پيامبران‌ نيز از ميان‌ "نخبه‌"ها برگزيده‌نشده‌اند. از ميان‌ "امي‌"ها برانگيخته‌ شده‌اند. امي‌ها آنها هستند كه‌ "عالم‌" به‌ "علم‌" وروشهاي‌ زورمداري‌ نيستند. "ايدئولوژي‌" حاكم‌ آنها را از خود بيگانه‌ نكرده‌ و مي‌توانند،دست‌ كم‌، سنگيني‌ فضاي‌ اجتماعي‌ و فرهنگي‌ خفقان‌آور را حس‌ كنند. امي‌ها آنهاهستند كه‌ هنوز فطرت‌ خويش‌ را به‌ تمامه‌ گم‌ نكرده‌اند .

دانستني‌ است‌ كه‌ پيامبران‌ در بيرون‌ محيط‌ اجتماعي‌ خويش‌ بزرگ‌ مي‌شده‌اند:ابراهيم‌ و موسي‌ و عيسي‌ و محمد، همه‌ از محيطهاي‌ اجتماعي‌ كه‌ در آن‌ زاده‌ شده‌اند،بيرون‌ برده‌ شده‌اند و در محيطي‌ ديگر پرورش‌ يافته‌اند. بدين‌ لحاظ‌ نه‌ تنها محيط‌اجتماعي‌ آنها را از خود بيگانه‌ نمي‌ساخته‌ است‌، بلكه‌ آنها مي‌توانسته‌اند با چشماني‌ باز،سكون‌ عفونت‌ زاي‌ نظام‌ اجتماعي‌ را ببينند و با شامه‌اي‌ تيز، اين‌ عفونت‌ را حس‌ كنند.درك‌ اين‌، كه‌ در نظام‌ اجتماعي‌ كه‌ عفونت‌ فراگير مي‌شود. اصلاح‌ راه‌ بجايي‌ نمي‌برد،پيامبران‌ را به‌ پيشنهاد اصول‌ راهنما و روشهاي‌ جديدي‌ مي‌اندازد تا بدانها، مزرعه‌اجتماعي‌ بارور شود و انسانيت‌ نوي‌ را به‌ بار آورد. انساني‌ كه‌ از نو، توحيد را باز يابد و بعدمعنوي‌ خويش‌ را باز جويد (44):

«او، همان‌ خدائي‌ است‌ كه‌ از اميين‌، پيامبر برمي‌انگيزد و پيامبر بر آنها، آيه‌هاي‌ خدارا مي‌خواند و پاكشان‌ مي‌گرداند و به‌ آنها كتاب‌ و حكمت‌ مي‌آموزد. آنها پيش‌ از آن‌، درگمراهي‌ آشكاري‌ بودند.»

از نگرش‌ در بعثتهاي‌ علمي‌ و هم‌ در انقلابها، به‌ اهميت‌ بسيار اين‌ قاعده‌ از قاعده‌هاي‌حاكم‌ بر بعثتها، پي‌ مي‌بريم‌: انقلابهاي‌ اجتماعي‌ و حتي‌ بعثتهاي‌ علمي‌ را "اميها" پديدمي‌آورند. علت‌ نيز اينست‌ كه‌ اميها مستضعفند و تنها با تغيير نظام‌ اجتماعي‌، امكانات‌ وشرايط‌ رشدشان‌ فراهم‌ مي‌آيند. بعثتهاي‌ پايدار آنها مي‌شوند كه‌ بنياد گذاران‌ وظايف‌پيامبري‌ را نيك‌ بجا آورده‌ باشند:

4ـ وظايف‌ پيامبري‌

قرآن‌ با توجه‌ به‌ اين‌ قاعده‌، در سورة‌ عبس‌، رفتار پيامبر را انتقاد مي‌كند: محمد باوليد بن‌ مغيره‌ كه‌ از نخبه‌هاي‌ قريش‌ بود، به‌ گفتگو بود. پيامبر مي‌خواست‌ او را به‌ اسلام‌در آورد. ابن‌ ام‌ مكتوم‌، مردي‌ كور، از مردمان‌ امي‌، بر آن‌ دو بگذشت‌. از پيامبر خواست‌آيه‌هايي‌ از قران‌ را برايش‌ خواند. محمد اين‌ خواهش‌ را به‌ موقع‌ نيافت‌. روي‌ برگردانيد وچهره‌ در هم‌ كشيد و برفت‌. وقتي‌ تنها شد، از خود پرسيد آيا اشتباه‌ نكرده‌ است‌؟ اين‌آيه‌ها پاسخ‌ پرسش‌ اويند (45):

«ترش‌رو گشت‌ و پشت‌ كرد و برفت‌. به‌ خاطر به‌ حضور آمدن‌ مردي‌ نابينا. و چه‌مي‌داني‌؟ شايد كه‌ كور (ديدة‌ دلي‌ روشن‌ يافته‌) و پالايش‌ جسته‌ و با او، در ميان‌ گذاشتن‌سخن‌، سودمند باشد. چرا تو به‌ آنكس‌ مي‌پردازي‌ كه‌ فزوني‌ طلب‌ است‌. و ميداني‌ كه‌پالايش‌ كسي‌ از آلودگي‌ فزوني‌طلبي‌، در عهدة‌ تو نيست‌. اما از آنكس‌ كه‌ به‌ تو روي‌مي‌آورد و در پالايش‌ خويش‌ مي‌كوشد و هشدار خداي‌ را دليل‌ راه‌ قرار مي‌دهد، روي‌ برمي‌تابي‌!...»

و وقتي‌ تاريخ‌ ما را از نقش‌ مغيره‌ و نخبگاني‌ نظير او در جامعة‌ اسلامي‌ آگاه‌ مي‌گرداند،و وقتي‌ پس‌ از گذشت‌ 14 قرن‌ و به‌ رغم‌ اين‌ آموزش‌ بزرگ‌، نقش‌ مخرب‌ اينگونه‌ نخبگان‌را در انقلاب‌ ايران‌ تجربه‌ مي‌كنيم‌، از توجه‌ قرآن‌ به‌ نقش‌ مخرب‌ نخبگان‌ جامعة‌ جاهلي‌در جامعة‌ جديد اسلامي‌ در شگفتي‌ مي‌شويم‌. و وقتي‌ خود تجربه‌ كرديم‌ كه‌ چسان‌قدرتمداري‌ رهبري‌ يك‌ انقلاب‌ را فاسد مي‌كند، از بي‌توجهي‌ خود به‌ تأكيد قرآن‌ كه‌پيامبر يك‌ انقلاب‌، اگر رهبري‌ انسانها را وظيفة‌ خود بشناسد، فاسد مي‌شود و فاسدمي‌كند، غرق‌ شرمساري‌ مي‌شويم‌. در سوره‌ بار ديگر تأكيد نمي‌كند كه‌ رهبري‌ پالايش‌دادن‌ فزوني‌ جويان‌ در عهدة‌ تو نيست‌؟ وظيفة‌ پيامبر، ابلاغ‌ پيام‌ است‌. وظيفة‌ او جانشين‌مغيره‌ شدن‌ در يافتن‌ راه‌ هدايت‌ نيست‌. بر او نبود كه‌ وقتي‌ انساني‌ طالب‌ پيام‌ از اومي‌خواهد وظيفه‌اش‌ را انجام‌ بدهد، آن‌ را زمين‌ بگذارد  و به‌ كاري‌ بپردازد كه‌ در عهدة‌ اونيست‌. بدين‌ كار، ترك‌ وظيفه‌ گفت‌ و از حد خود بيرون‌ رفت‌ و به‌ خاطر اين‌ دو خطاسرزنش‌ شد.

در حقيقت‌، پيامبري‌ پيشنهاد راست‌ راه‌ تغيير بنيادي‌ است‌ كه‌ در اميها بوجودمي‌آيد. پس‌ بايد بعثت‌ پيامبر در بعثت‌ اميها و بعثت‌ اميها در بعثت‌ پيامبر بازتاب‌بجويند. از اين‌ يكساني‌ جستن‌ است‌ كه‌ جرقه‌هاي‌ اصلاح‌ جستن‌ مي‌زنند و در پي‌ بعثت‌،عصر جديد آغاز مي‌شود.

وظيفة‌ دوم‌ پيامبري‌ اينست‌ كه‌ پرستش‌ اسطوره‌ها را نفي‌ كند. گذشته‌ را فعال‌ كند كه‌،به‌ اسطوره‌ها، انسانها را پايبند خويش‌ مي‌كند. در همان‌ حال‌ كه‌ انسانها را در فضاي‌ كران‌ناپيداي‌ آينده‌ رها مي‌كند، گذشته‌ را نيز فعال‌ و سرمايه‌ ساختن‌ آينده‌ مي‌سازد. و بر اواست‌ كه‌ مراقبت‌ كند پرستش‌ اسطوره‌، از نو، انسانها را بخود گرفتار نگرداند. اين‌ مراقبت‌را بايد از خود شروع‌ كند: وقتي‌ پيامبري‌ او را پذيرفتند،

زورمداران‌ آسان‌ مي‌توانند او را نخبة‌ نخبه‌ها بباورانند و برايش‌ نژاد ويژه‌ قايل‌ بشوندو... و بدين‌ كار، ثنويت‌ نخبه‌ و عوام‌ را از نو بباورانند. پرستش‌ شخصيت‌ را كه‌ بدينسان‌پديد آوردند، توحيد شكلي‌ با محتواي‌ ثنويت‌ و شرك‌ مي‌شود و پرستش‌ اسطوره‌ها از نو،انسانها را پايبند مي‌كند و نيروهاي‌ محركة‌ رشد را به‌ نيروهاي‌ مخرب‌ بدل‌ مي‌سازد. بدين‌خاطر، هم‌ بايد چون‌ "عوام‌ الناس‌" زندگي‌ كند و به‌ تكرار و تأكيد يادآور شود كه‌ انساني‌چون‌ ديگر انسانها است‌ هم‌ بايد الگوي‌ انسان‌ طراز نو بگردد. انساني‌ با اصلهاي‌ راهنماي‌نو و روشهاي‌ انديشيدن‌ و گفتن‌ و عمل‌ كردن‌ جديد. انساني‌ با افق‌ باز مادي‌ Ñ معنوي‌.

بدينقرار، وظيفة‌ سوم‌ پيامبري‌ شهادت‌ و بشارت‌ و انذار است‌ (46). شاهد و شهيد درمعاني‌ زير است‌:

* شهيد الگو است‌ (47). پيامبر نيز بايد الگو باشد:

«و به‌ تحقيق‌، پيامبر الگوي‌ نيك‌ براي‌ شما است‌. »

* پيامبر بايد تجسم‌ مرامي‌ باشد كه‌ پيشنهاد مي‌كند. بدين‌ صفت‌، پيامبر بر مسلمانان‌و مسلمانان‌ بر جهانيان‌ شهيدند. وسط‌ بدان‌ معني‌ نيست‌ كه‌ ميان‌ دو گرايش‌ چپ‌ وراست‌، قرار بگيرد. به‌ معناي‌ ميزان‌ و طراز است‌. صراط‌ مستقيم‌ است‌. نه‌ از ستمگران‌ ونه‌ از ستم‌ پذيران‌ شدن‌ است‌. در راست‌ راه‌ توحيد قرار گرفتن‌ است‌ (48):

«و اينسان‌، شما را امت‌ وسط‌ قرار داديم‌ تا كه‌ بر همة‌ آدميان‌ شهيد باشيد و پيامبر برشما شهيد است‌.»

* ميزان‌ قسط‌ و عدالت‌ باشد. يعني‌ در خط‌ عدل‌ قرار بگيرد. از اين‌ خط‌، كه‌ خط‌انديشيدن‌ و عمل‌ كردن‌ و بدين‌ دو كار، رشد كردن‌ است‌، به‌ خط‌ ظلم‌ كه‌ خط‌ تبديل‌ نيروبه‌ زور و بكار بردن‌ در تخريب‌ و مرگ‌ است‌. نيفتد. پس‌ بايد كه‌ از قيد و بند پيوندها و سودو زيانهاي‌ گروهي‌ و طايفه‌اي‌ و ملي‌ و... رها شود و در همه‌ حال‌ پندار و گفتار و كردار او،حق‌ باشد. حق‌ را ولو به‌ زيان‌ كسان‌ و نزديكان‌ خويش‌ بگويد. اين‌ رها كردن‌ خويش‌ از قيدو بند روابط‌ شرك‌ شرط‌ طي‌ طريق‌ در صراط‌ مستقيم‌ توحيد است‌. در انطباق‌ با اصل‌توحيد، پيامبري‌ سعي‌ و مبارزه‌ دائمي‌ با نظام‌ اجتماعي‌ است‌ كه‌ در آن‌، منافع‌ شخصي‌ وگروهي‌ و قومي‌ و... اصل‌ شمرده‌ مي‌شوند. (49):

«اي‌ كساني‌ كه‌ ايمان‌ آورده‌ايد، به‌ قسط‌ برخيزيد و بر خط‌ عدل‌ استوار بمانيد. براي‌خدا، حتي‌ بر نفس‌ خويش‌ و يا والدين‌ و خويشان‌ خويش‌، خواه‌ فقير و چه‌ ثروتمند،شهيد باشيد. پس‌ خدا از شما به‌ آنها دلسوزتر است‌. پس‌ از هوي‌ پيرو مكنيد تا در خط‌عدل‌ بمانيد. و اگر به‌ هنگام‌ شهادت‌، چنان‌ سخن‌ بگوييد كه‌ حق‌ از ناحق‌ معلوم‌ نشود و يااز گفتن‌ حق‌ خودداري‌ كنيد، خدا بدانچه‌ مي‌كنيد، همواره‌ آگاه‌ است‌.»

* و در مقام‌ مراقبت‌ از حركت‌ رشد بر خط‌ قسط‌ و عدل‌، بر او است‌ كه‌ انتقادي‌ دائمي‌باشد از خود و محيط‌ جديد تا كه‌ از خود بيگانگيها عود نكنند و محتواي‌ شرك‌ در شكل‌توحيد از نو اصل‌ راهنماي‌ پندارها و گفتارها و كردارها نشود. تا رسيدن‌ به‌ و زيستن‌ درتوحيد، راه‌ دراز و بسيار پرخطر است‌. در معاد، پيامبر شهيد بر آنها است‌ كه‌ بر سختيهاپاي‌ فشردند و نيز گواهي‌ مي‌دهد دربارة‌ آنها كه‌ قدمي‌ را سست‌ كردند و از راه‌ توحيدبيرون‌ رفتند (50):

«و چون‌ است‌ حال‌، آنگاه‌ كه‌ از هر امتي‌، شاهدي‌ را به‌ شهادت‌ مي‌خوانيم‌. و تو را براينها شاهد مي‌آوريم‌؟»

بدينقرار، شهيد، امام‌ بعثت‌ توحيدي‌ است‌. همواره‌ زنده‌ است‌. همواره‌ تجسم‌ آينده‌ درحال‌ است‌. در هر زمان‌، الگو و ميزان‌ و نيز راهنماي‌ حركت‌ به‌ پيش‌ است‌. بدينسان‌ درمعاد، مقام‌ شهيد مي‌يابد.

* پيامبر همواره‌ بايد در صحنة‌ مبارزه‌ با طاغوت‌ حاضر باشد و حاضر است‌ (51):

«همانا به‌ سوي‌ شما پيامبري‌ فرستاديم‌ كه‌ بر شما شاهد است‌. همانسان‌ كه‌ به‌ سوي‌فرعون‌ پيامبر فرستاديم‌.»

و براي‌ اينكه‌ بتواند همواره‌ آينده‌هاي‌ حال‌ ها باشد، بايد به‌ خدا از غير خدا آزاد بگرددو آزاد بگرداند (52):

«و نام‌ خدا را ياد آر و به‌ تمامه‌ به‌ او بپرداز»

بايد خدا را بر خود وكيل‌ گيرد و بر طعن‌ كافران‌ و كذابان‌ و طاغوت‌ و شيطان‌، چهارگروهي‌ كه‌ تا رستاخيز ملعون‌ خدا هستند، (53) صبر كند. از مال‌ و زور و دروغشان‌نهراسد (54). به‌ قول‌ و فعل‌، بر ستمگرانه‌ بودن‌ حكومتشان‌ و بر دروغ‌ بودن‌ باورهايي‌ كه‌تبليغ‌ مي‌كنند، شهيد باشد و در رستاخيز، در صحنه‌، شاهد بگردد.

اما اين‌ امامت‌ و حضور دائمي‌ در حيات‌ اجتماعي‌، اين‌ زندگي‌ در بعثت‌هاي‌ نسلها، درگرو آگاهي‌ دادن‌ و آگاهي‌ گرفتن‌ است‌. از اينرو، پيامبري‌ با كتاب‌ و حكمت‌ همراه‌ است‌(55). و در مقام‌ شهيد، او بايد دل‌ بيدار و گوش‌ شنوا داشته‌ باشد (56):

«همانا در آن‌، يادآوري‌ است‌ براي‌ كسي‌ كه‌ او را دلي‌ است‌ و يا گوش‌ شنوائي‌ است‌ و اوشهيد است‌.»

بدينقرار، پيامبري‌ بر تعليم‌ و تزكيه‌ استوار است‌ و بعثت‌ و باز رسيدن‌ به‌ "امت‌ واحد" وقرار گرفتن‌ در صراط‌ مستقيم‌ هدايت‌ است‌ (57). بشارت‌ جدايي‌ راه‌ هدايت‌ از بيراهه‌است‌ (58). بشارت‌ مرگ‌ جامعة‌ پرفساد و سر برآوردن‌ جامعة‌ نو، پالايش‌ يافته‌، باارزشهاي‌ نو و همه‌ بيانگر توحيدند (59). و بشارت‌ آزادي‌ از طاغوت‌ و سانسور است‌.آنسان‌ كه‌ انسان‌ بتواند قولها را گوش‌ كند و از بهترين‌ آنها پيروي‌ كند (60):

«و آنها كه‌ از طاغوت‌ و پرستش‌ آنها دوري‌ مي‌كنند و بخدا باز مي‌گردند، به‌ آنها بشارت‌باد. پس‌ به‌ بندگان‌ من‌ بشارت‌ ده‌، به‌ آنها كه‌ قولها را گوش‌ مي‌كنند و از بهترين‌ آنهاپيروي‌ مي‌كنند». آنها كساني‌ هستند كه‌ خدا هدايتشان‌ مي‌كند و صاحبان‌ خردند.»

و بشارت‌ به‌ اهل‌ خرد است‌ كه‌ اگر بنا را بر پيشي‌ گرفتن‌ و رشد بگذارند، قرآن‌ روش‌آنست‌ (61):

«همانا، آن‌ (قرآن‌) يكي‌ از بزرگ‌ترينها است‌ *هشداري‌ براي‌ بشر است‌ *براي‌ كسي‌ ازشما كه‌ بخواهد پيشي‌ گيرد ]روش‌[ و براي‌ آنكه‌ باز پس‌ ماند، هشدار است‌* هر كس‌رهين‌ دست‌آورد كار خويش‌ است‌ *»

بشارت‌ رهبري‌ مستضعفان‌ بر زمين‌ (62) و پيروزي‌ مؤمنان‌ است‌ (63):

«...و ياري‌ از سوي‌ خدا مي‌آيد و پيروزي‌ را نزديك‌ مي‌كند، به‌ مؤمنان‌ بشارت‌ ده‌»

بشارت‌ مودت‌ و دوستي‌ است‌ (64). و اين‌ همه‌، از راه‌ ايمان‌ و عمل‌ مي‌توان‌ رسيد.ايماني‌ كه‌ بر باروري‌ عمل‌ آدمي‌ مي‌افزايد و عملي‌ كه‌ بر ايمان‌ مي‌افزايد (65). عمل‌ روش‌مي‌خواهد و روش‌ اصل‌ راهنما مي‌طلبد و اصل‌ راهنماي‌ رشد، به‌ دوري‌ از شرك‌ ونزديكي‌ به‌ توحيد بدست‌ مي‌آيد. لقاء خدا اينسان‌ ميسر مي‌شود (66):

«پس‌ كسي‌ كه‌ لقاء پروردگار خويش‌ را مي‌طلبد، بايد عمل‌ نيك‌ كند و در پرستش‌،هرگز كسي‌ را شريك‌ خدا نگرداند.»

پيامبري‌ ارتباط‌ و انطباق‌ بعثت‌ ناس‌ با جاذبه‌ و هدايت‌ خدا است‌. در حقيقت‌، حجت‌آفريده‌ و بر آفريدگار، دعوت‌ و آشكار كردن‌ راه‌ هدايت‌ بر او است‌. آفريدگار همواره‌ بايدآفريده‌ را به‌ خود بخواند تا آفريده‌ در بيراهه‌هاي‌ از خود بيگانگيها، تا دورگاههاي‌برگشت‌ناپذير نرود. بدين‌ اعتبار پيامبري‌ بشارت‌ است‌ (67):

«پيامبراني‌ مي‌فرستد كه‌ بشارت‌ و هشدار مي‌دهند تا كه‌ در پي‌ انجام‌ رسالت‌، براي‌مردم‌ بر خدا، حجتي‌ نباشد. و خدا عزيز و حكيم‌ است‌.»

آزاد شدن‌ از قيد و بندهاي‌ اجتماعي‌ و از خودبيگانگي‌ و بازگشت‌ از نبودها و بودها ويافتن‌ خط‌ عدل‌ يا راست‌ راه‌ هدايت‌ خدا، بشارت‌ همين‌ است‌ (68).

و پيامبري‌ به‌ آنها كه‌ جانبداران‌ قسط‌ را مي‌كشند (69) و منافقان‌ (70) و آنان‌ كه‌ درراه‌ خدا انفاق‌ نمي‌كنند (71) و كافران‌ (72) و مبلغان‌ فساد (73) و... انذار است‌ و هم‌ به‌مؤمنان‌ و هم‌ به‌ كافران‌ و مشركان‌ و ستمگران‌ و كذابان‌، انذار است‌:

* مؤمن‌ بايد بر دوام‌ با تمايل‌ به‌ مطلقها و جبرها بستيزد و از خط‌ بودها در كج‌ راهه‌نبودها نيفتد (74). با ياد خدا و بمدد هشدارها خود را از پرستش‌ مطلقها آزاد بسازد(75) و خود را نسبي‌ و فعال‌ نگاهدارد. مؤمنان‌ به‌ اين‌ هشدار نياز دارند كه‌ از دانشجوئي‌غفلت‌ نبايد كرد. چرا كه‌ غفلت‌ از دانش‌، بنفسه‌، نيروهاي‌ محركة‌ رشد را به‌ زور مخرب‌بدل‌ كردن‌ است‌ (76). مؤمن‌ بايد بياموزد و بياموزاند (77). و نبايد از هياهوي‌ كذابان‌بترسد و از اظهار حقيقت‌، دم‌ فرو بندد (78). و در همه‌ حال‌، قرآن‌ را روش‌ آزادي‌ ازشرك‌ و رسيدن‌ به‌ كمال‌ توحيد بشمارد (79).

* كافران‌ و مشركان‌ و همة‌ آنان‌ كه‌ در بند پرستش‌ اسطوره‌ها هستند، بيشتر ازمؤمنان‌ به‌ هشدارها نياز دارند (80). كافران‌ و مشركاني‌ هستند كه‌ انذار آنها را به‌ راه‌ايمان‌ نمي‌آورد (81). با اين‌ همه‌، وظيفة‌ پيامبري‌ انذار است‌.

* اما براي‌ كذابان‌ ،آنها كه‌ حقيقت‌ را مي‌دانند و خلاف‌ آن‌ را مي‌گويند و مي‌باورانند،آنها كه‌ مي‌دانند اسلام‌ همان‌ اصول‌ و ارزشهاي‌ اديان‌ توحيدي‌ را تبليغ‌ ميكند و با وجوداين‌، علم‌ خود را انكار مي‌كنند و براي‌ آنها كه‌ بنام‌ توحيد، شرك‌ را تبليغ‌ مي‌كنند، قرآن‌نذيري‌ آشكار است‌. باشد كه‌ به‌ اين‌ هشدار، آزاد شوند (82).

* و ستمگران‌ به‌ اين‌ هشدار، بيش‌ از همه‌ نياز دارند. به‌ اين‌ هشدار كه‌ روز سقوطشان‌دور نيست‌. اينان‌، به‌ حكم‌ ستمگري‌، با يكديگر، بر مدار زور رابطه‌ برقرار مي‌كنند و به‌ زورو ستم‌، ولي‌ يكديگر مي‌شوند (83):

«و بدينسان‌، ستمگران‌ را، به‌ ستمي‌ كه‌ مي‌كنند، بر يكديگر ولي‌ كرديم‌.»

و به‌ ناگزير، از راه‌ همين‌ رابطة‌ مسلط‌ و زير سلطه‌ و باورهايي‌ كه‌ تحميل‌ مي‌كنند، از پادر مي‌آيند(84).  نه‌ گروههاي‌ صاحب‌ امتياز (85)و نه‌ ديگر گروههاي‌ ستمكار پيامبران‌ راتصديق‌ نمي‌كنند. با وجود اين‌، به‌ حكم‌ حجت‌ آفريده‌ بر آفريدگار، خدا قومي‌ را در غفلت‌تنبيه‌ نمي‌كند (86). از اينرو، به‌ قومهاي‌ عاد و ثمود و لوط‌ و فرعون‌ و...، پيشاپيش‌ هشدارمي‌دهد: باز ايستيد كه‌ به‌ لبه‌ پرتگاه‌ سقوط‌ نزديك‌ شده‌ايد (87).

و بالاخره‌، پيامبري‌ هشدار نسبت‌ به‌ آينده‌ها و به‌ معاد است‌. به‌ چهار گروه‌ مطلق‌تراش‌، به‌ ظالمان‌ و به‌ كافران‌ و به‌ كذابان‌ و به‌ شيطان‌ مستكبران‌ هشدار است‌ كه‌ اگر به‌اميد آينده‌اي‌ دورتر، تضاد و خصومتهاي‌ امروز و فردا را توجيه‌ مي‌كنند، بدانند كه‌ دست‌آخر، زيانكار مي‌شوند. هيچ‌ هدفي‌ نمي‌تواند وسيله‌اي‌ را توجيه‌ كند. و هر هدفي‌ دروسيله‌ بيان‌ مي‌شود. بنابراين‌، در روشهاي‌ عمل‌ امروز است‌ كه‌ نتايج‌ واقعي‌ را كه‌ فردا ببارمي‌آيند، نمي‌توان‌ خواند. معاد روز تلاق‌، روز لازقه‌، روز حسرت‌، روز عذاب‌ و روزي‌ است‌كه‌ هيچ‌ حامي‌ نخواهند داشت‌ (88). آيا خود به‌ تجربه‌ نمي‌بينيم‌ كه‌ وقتي‌ دولت‌ستمگران‌ بر مي‌افتد، همه‌ از آنان‌ روي‌ بر مي‌تابند و بي‌يار و ياور مي‌مانند؟ پيامبري‌روش‌ يك‌ جهاد همه‌ جانبه‌ با زورپرستي‌ در همة‌ جنبه‌ها و جلوه‌هاي‌ نو به‌ نو شوندة‌آنست‌. صيرورت‌ عمومي‌ آفريده‌ها، خود نمايشگر جدائي‌ توحيد از شرك‌ و عدم‌ زور از زوراست‌: پيامبري‌ بيانگر ثبات‌ در تغيير است‌.

5ـ تغيير ناپذيري‌ احكام‌ و صيرورت‌ اجتماعي‌

بعثت‌ جريان‌ رشد است‌ و پيامبري‌ كتاب‌ تغييرناپذير، ميان‌ تغيير و تغييرناپذيري‌تناقض‌ است‌. به‌ بيان‌ ديگر وقتي‌ آفريده‌ها در صيرورتند و در جامعه‌ها از رهگذرصيرورت‌، شرايط‌ و ساختها و بنابراين‌ نيازها، تغيير مي‌كنند، احكام‌ ديني‌ چگونه‌مي‌توانند بدون‌ تغيير بمانند و با گذشت‌ زمان‌، اعتبار خويش‌ را از دست‌ ندهند؟

و گروهي‌ بر اين‌ نظرند كه‌ احكام‌ ديني‌ ثابت‌ نمي‌مانند. چرا كه‌ معلومات‌ ديني‌ هر عصراز معلومات‌ غيرديني‌ همان‌ عصر پيروي‌ مي‌كنند. به‌ سخن‌ ديگر، در پي‌ تحول‌ علمي‌ وفني‌، برداشتها از احكام‌ ديني‌ تغيير مي‌كنند. اين‌ ثنويت‌ دين‌ با علم‌، يكي‌ از عوامل‌واپس‌ ماندن‌ جامعه‌هاي‌ اسلامي‌ است‌. پيش‌ از آن‌، جامعه‌هاي‌ مسيحي‌، به‌ دليل‌ همين‌ثنويت‌، از رشد علمي‌ باز داشته‌ مي‌شدند. علم‌ را نفي‌ مي‌كردند تا نكند دين‌ را به‌ بيراهه‌انحراف‌ بكشاند و احكام‌ دين‌ را گرفتار تغيير و فساد كند.

قرآن‌ بر آنست‌ كه‌ اسلام‌ دين‌ تازه‌اي‌ نيست‌. پيامبري‌ محمد، ادامة‌ پيامبري‌ پيامبران‌پيشين‌ است‌. اگر پا به‌ پاي‌ صيرورت‌ اجتماعي‌، پيامبر با كتابي‌ تازه‌ مأمور مي‌شد، شايدتناقض‌ و مشكل‌ بالا پيش‌ نمي‌آمدند. اما پيامبري‌ به‌ وجود محمد ختم‌ مي‌شود و ناگزير،اين‌ اشكال‌ محل‌ پيدا مي‌كند كه‌ با وجود تغيير، قوانين‌ چگونه‌ مي‌توانند تغييرناپذيربمانند و دين‌ كهنه‌ نگردد و پيشرفت‌ علمي‌، همه‌ روزه‌، معاني‌ احكام‌ و قوانينش‌ را گرفتاردگرگونيها نسازد؟

بدينقرار، نخست‌ بايد معلوم‌ كنيم‌ مقصود قرآن‌ از اين‌ سخن‌ كه‌ پيامبري‌ محمد(ص‌)ادامة‌ پيامبري‌ پيامبران‌ پيشين‌ است‌ و محتواي‌ اسلام‌، همان‌ محتواي‌ اديان‌ پيشين‌است‌، چيست‌؟ آيا مقصود اينست‌ كه‌ پيامبري‌ تحول‌ عمومي‌ بشر را ناديده‌ گرفتن‌ و تكراراحكام‌ و روشهايي‌ است‌ كه‌ با وجود اين‌ تحول‌ عمومي‌، همچنان‌ تغييرناپذير مانده‌اند؟ واگر پاسخ‌ آري‌ است‌ نخستين‌ پيامبر كفايت‌ نمي‌كرد؟ چرا بايد پيامبران‌ بي‌شمار رسالت‌پيدا كنند و همان‌ احكام‌ و همان‌ روشها را ابلاغ‌ كنند؟

از همين‌ پرسشها دانسته‌ مي‌شود كه‌ اصول‌ و ارزشها و محتواي‌ احكام‌ و روشها، يكي‌هستند. اما از نظر جامعيت‌ و قابليت‌ انطباق‌، زمان‌ به‌ زمان‌، با بسط‌ حوزة‌ پيامبري‌، كمال‌جسته‌اند. بسط‌ حوزة‌ پيامبري‌، با تحول‌ عمومي‌ جامعه‌هاي‌ بشري‌ همراه‌ است‌. درحقيقت‌، جامعه‌هاي‌ بزرگ‌ به‌ تدريج‌ پيدا شدند و اين‌ جامعه‌ها، در عين‌ هويتهاي‌ ويژه‌اي‌كه‌ پيدا مي‌كردند، با يكديگر در بسياري‌ امور مشابهت‌ مي‌جستند. بسياري‌ امور جهاني‌مي‌شدند و همكاري‌ جامعه‌ها را ايجاب‌ مي‌كردند. جنگها ويران‌گرتر و براي‌ زيست‌ انسان‌بر روي‌ زمين‌، خطرناك‌تر مي‌شدند. بناگزير وجدان‌ جهاني‌ پيدا مي‌شد و رشد مي‌كرد.بعثت‌ پيامبراني‌ كه‌ حوزة‌ رسالت‌ خويش‌ را تمامي‌ جهان‌ و طرف‌ خطاب‌ را همة‌ انسانيت‌مي‌خواندند. خود گزارشگر ورود به‌ مرحلة‌ پيدايش‌ وجدان‌ جهاني‌ و تحول‌ در جهت‌تشكيل‌ جامعة‌ جهاني‌ است‌. به‌ موازات‌ پيامبران‌، شاهان‌ و سرداران‌ بسيار نيز بودند كه‌مي‌كوشيدند با توسل‌ به‌ زور و از راه‌ جنگ‌، جامعة‌ جهاني‌ را ايجاد كنند تا زمان‌ ما، پايان‌دادن‌ به‌ خصومتها از راه‌ ايجاد نظام‌ و نظم‌ يگانه‌اي‌ در جهان‌، همواره‌ با شكست‌ روبروشده‌ است‌.

بهررو، در همان‌ حال‌ كه‌ هويتهاي‌ قومي‌ و ملي‌ پيدا مي‌شدند، وجدان‌ به‌ جهاني‌تر شدامور و وجدان‌ به‌ ضرورت‌ پيدا كردن‌ راه‌ حلهاي‌ جهاني‌ براي‌ اين‌ امور نيز پيدا مي‌شدند ورشد مي‌كردند. آن‌ امور كه‌ در همة‌ جامعه‌ها مستمر بودند، همه‌ يك‌ محتوي‌ نمي‌داشتندو نمي‌دارند. بطور مثال‌، برادري‌ و دوستي‌ با نابرابري‌ و دشمني‌، محتواي‌ مشابهي‌ ندارند.محتواي‌ برادري‌ و دوستي‌ عدم‌ زور و محتواي‌ نابرادري‌ و دشمني‌، زور هستند.

اما در فطرت‌، زور وجود ندارد. نيروي‌ محركة‌ حيات‌ وجود دارد. در فطرت‌، رابطه‌هاخالي‌ از زور هستند. رابطه‌هايي‌ را كه‌ محتواي‌ آنها زور است‌، آفريده‌ها بوجود مي‌آورند. باتبديل‌ نيرو كه‌ بود است‌، به‌ زور كه‌ نبود اين‌ بود است‌ و بكار بردن‌ آن‌ بر ضد يكديگر،برادري‌ را كه‌ بود است‌، به‌ نابرادري‌ كه‌ نبود است‌، دوستي‌ را كه‌ بود است‌، به‌ دشمني‌ كه‌نبود است‌، عشق‌ را كه‌ بود، به‌ كين‌ كه‌ نبود است‌، مدار باز مادي‌ Ñ معنوي‌ را كه‌ بوداست‌، به‌ مدار بستة‌ مادي‌ Ñ مادي‌ كه‌ نبود است‌، برمي‌گردانند. و وقتي‌ زور مدار مي‌شود،هر فرد، تنها، در برابر تمامي‌ آفريده‌هاي‌ ديگر قرار مي‌گيرد. بدينسان‌، بخش‌ مهمي‌ ازنيروهاي‌ محركه‌ به‌ زور تخريبي‌ بدل‌ مي‌شود و در تخريب‌ يكديگر بكار مي‌افتد. پائين‌تر،فهرست‌ كوچكي‌ از بودها يا معروفها كه‌ انسانها به‌ نبودها بدل‌ مي‌كنند، ترتيب‌ داده‌مي‌شود. خط‌ عدل‌، خطي‌ است‌ كه‌ قلمرو بودها را از قلمرو نبودها جدا مي‌كند.

بدينقرار، اصول‌ و روشهايي‌ بايسته‌اند كه‌ آدميان‌ را از قلمرو نبودها به‌ قلمرو بودها بازآورند. و آنها را كه‌ در اين‌ خط‌ هستند، بر آن‌ نگاهدارند و در رشد، بكار آيند. پس‌ در پي‌پيامبران‌ پيشين‌ آمدن‌ و راه‌ و رسم‌ آنها را باز گفتن‌، تكرار نيست‌. عرضة‌ اصول‌ ـ همين‌اصولي‌ كه‌ موضوع‌ بحث‌ اين‌ كتاب‌ هستند ـ و بر وفق‌ آنها، مجموعه‌اي‌ از روشها و ارزشها،براي‌ خالي‌ كردن‌ پندارها و گفتارها و كردارها و رابطه‌ها از زور، است‌.

در فصل‌ توحيد ديديم‌ كه‌ تحول‌ براساس‌ زورمداري‌ به‌ انهدام‌ كامل‌ مي‌انجامد. ومي‌دانيم‌ كه‌ ميزان‌ زور در پندارها و گفتارها و كردارها و رابطه‌ها رو به‌ افزايش‌ داشته‌است‌ و دارد. كوشش‌ براي‌ آزاد شدن‌ و آزاد كردن‌ و جهان‌ با زورمداري‌، لاجرم‌ بايدمستمر باشند. به‌ سخن‌ ديگر، بعثت‌ دائمي‌ و پيامبري‌ بايد استمرار داشته‌ باشد. اما وقتي‌دورة‌ جديد بوجود مي‌آيد كه‌ در آن‌، جامعة‌ جهاني‌ واقعيتت‌ پيدا كرده‌ است‌ و تحول‌ درهر يك‌ از جامعه‌ها متأثر از تحولها در جامعه‌هاي‌ ديگر و مؤثر در تحولهاي‌ آن‌ جامعه‌هااست‌، ديگر زمان‌ آن‌ شده‌ است‌ كه‌ پيام‌ پيامبر جامعيت‌ و استمرار پيدا كند.

جامعيت‌ پيام‌ و قابليت‌ دوام‌ آن‌ به‌ اين‌ نيست‌ كه‌ بتواند در جريان‌ مدام‌ تحول‌، به‌مسائل‌ جديد، پاسخي‌ در خور گرايش‌ جامعه‌ها به‌ خط‌ عدل‌ و رشد بدهد؟ و اگر بخواهدهم‌ از عهدة‌ حل‌ مسائل‌ جديد برآيد و هم‌ معرفت‌ ديني‌ تابع‌ معرفت‌ غيرديني‌ نشود،ناگزير اصول‌ و روشها و ارزشها، نه‌ تنها بايد رشد علمي‌ را تحمل‌ كنند، بلكه‌ بايد بكار رشدعلمي‌ بيايند و علم‌ صحت‌ آنها را تصديق‌ كند. قرآن‌ مي‌گويد علم‌ سرانجام‌ به‌ اين‌ كتاب‌ راه‌مي‌برد (89). بدينسان‌ ثنويت‌ دين‌ و علم‌ پايان‌ يم‌ پذيرد. ترس‌ از علم‌ جاي‌ خود را به‌شوق‌ علمي‌ مي‌دهد. دست‌آوردهاي‌ علمي‌ به‌ انسانها كمك‌ مي‌كنند اصول‌ و روشها وارزشها را آنسان‌ كه‌ هستند، درك‌ كنند و در خط‌ عدل‌ و رشد قرار بگيرند. در اين‌ خط‌، هركس‌ قلمرو آزادي‌ ديگري‌ را با رشد خود، گسترده‌تر مي‌كند. اين‌ اصول‌ و قانونها و ارزشهاهستند كه‌ پايدارند. جز اينها، متغيرها هستند كه‌ با رشد جامعه‌ها، و در انطباق‌ با اصلها،قابل‌ تغييرند. براي‌ آنكه‌ كار وارونه‌ نشود و اگر شد، بتوان‌ حتي‌ قرنها وارونه‌ كاري‌ را تدارك‌كرد، قواعدي‌ را قرآن‌ در اختيار گذاشته‌ است‌:

 

الف‌ ـ سازش‌پذيري‌ و سازش‌ناپذيري‌

 

سازش‌پذيري‌ با آنها كه‌ زور را اصل‌ قرار نمي‌دهند و سازش‌ ناپذيري‌ با آنها كه‌ زور رااصل‌ مي‌شناسند، قاعده‌ است‌. اين‌ قاعده‌ تا وقتي‌ محتواي‌ اصلي‌ پندارها و گفتارها وكردارها زور است‌، اعتبار خويش‌ را از دست‌ نمي‌دهد. با آنها كه‌ محتواي‌ پندارها وگفتارها و كردارشان‌ زور نيست‌، بنابر دوستي‌ است‌ (90):

«محمد پيامبر خدا و كساني‌ كه‌ با او هستند، با كافران‌ سخت‌گيرترينها و با يكديگر،مهربان‌ترينها هستند.»

از نابختياري‌، بجاي‌ اين‌ قاعده‌، از قاعدة‌ ديگري‌ پيروي‌ شده‌ است‌ و آن‌، سازش‌تدريجي‌ با زورمداري‌ و زورمداران‌ است‌. تجربه‌هاي‌ انقلابها بر ما معلوم‌ مي‌كنند كه‌ هرانقلاب‌، از لحظة‌ تمايل‌ به‌ سازش‌ با زورمداري‌، تحول‌ به‌ ضد خويش‌ را آغاز كرده‌ است‌.تجربه‌ ديگري‌ به‌ ما مي‌آموزد كه‌: هر مقدار از آزادي‌ كه‌ تحصيل‌ شده‌ است‌، از راه‌ استمراردر مبارزه‌ با زورمداري‌ و به‌ يمن‌ سازش‌ناپذيري‌ با گروههاي‌ زورمدار حاكم‌ بوده‌ است‌. درحقيقت‌، همانطور كه‌ از راه‌ سازش‌ با جهل‌، علم‌ توسعه‌ پيدا نمي‌كند، از راه‌ سازش‌ باسلطه‌ گران‌ نيز، قلمرو آزادي‌ توسعه‌ پيدا نمي‌كند. بدينقرار، در بعثت‌، قاعده‌اي‌ كه‌ بايدپيروي‌ كرد، قاعده‌ايست‌ كه‌ با اصل‌ راهنمايي‌ كه‌ به‌ توضيحشان‌ مشغوليم‌، سازگار وعبارتست‌ از: پندارها و گفتارها و كردارها بايد چنان‌ بشوند كه‌ زورمداران‌ ناگزير شوند، هرروز بيشتر از روز پيش‌، به‌ جانبداران‌ عدم‌ زور گرايش‌ پيدا كنند و نه‌ به‌ عكس‌. بدينقرار،انتخاب‌ ميان‌ بد و بدتر كه‌ مجوز سازش‌ با زورمداران‌ شد و هست‌، خلاف‌ قاعده‌ و انتخاب‌بدتر است‌. زيرا زور و زورمداري‌ را به‌ حاكميت‌ شناختن‌ است‌. در اين‌ كار، اين‌ زورمدارنيست‌ كه‌ يك‌ قدم‌ به‌ خط‌ عدل‌ نزديك‌تر مي‌شود، اين‌ مخالف‌ زورمداري‌ است‌ كه‌ از خط‌عدل‌ بيرون‌ مي‌رود. نيكوترين‌ كارها اينست‌ كه‌ زورمداران‌ به‌ ميدان‌ آزمايش‌، فرا خوانده‌شوند و همگان‌ به‌ چشم‌ ببينند كه‌ زور و زورمدار را به‌ راه‌ تخريب‌ و مرگ‌ مي‌برد.

 

ب‌ ـ هويتهاي‌ نسبي‌ و جهان‌ شمول‌ بودن‌ احكام‌

 

وقتي‌ هويتهاي‌ جداگانه‌ واقعيت‌ دارند و مي‌پذيريمشان‌، پس‌ بايد در عمل‌ به‌ قوانين‌ وروشها، اين‌ واقعيت‌ را در نظر بگيريم‌. يعني‌:

* امور خاص‌ و گذرا را در قلمرو اجتهاد بر وفق‌ اصول‌ راهنما قرار بدهيم‌؛

* هيچ‌ هويتي‌ را بر هويت‌ ديگر برتري‌ ندهيم‌ جامعة‌ جهان‌ از مجموع‌ جامعه‌ها، وقتي‌رابطه‌ها براساس‌ موازنة‌ توحيدي‌ تنظيم‌ مي‌شوند. پديد مي‌آيد. در اين‌ جامعة‌ جهاني‌، هرجامعه‌ هويت‌ خويش‌ را حفظ‌ مي‌كند و موازنة‌ كه‌ همان‌ توحيد است‌، همة‌ جامعه‌ها را درخط‌ عدل‌ قرار مي‌دهد و آنها را قلمروهاي‌ آزادي‌ و رشد يكديگر مي‌گرداند:

در اجراي‌ قوانين‌ و احكامي‌ كه‌ جهان‌ شمول‌ و هميشگي‌ هستند، دو واقعيت‌ بالا وواقعيت‌ زير را بايد در نظر گرفت‌:

* موضوع‌ احكام‌ بايد امور مستمر و جهان‌ شمول‌ باشند. براي‌ مثال‌، ربا يك‌ امر واقع‌مستمر است‌ و در همه‌ جا وجود دارد. اما همين‌ ربا، در جريان‌ تاريخ‌، تغيير شكل‌ داده‌است‌. در جامعه‌هاي‌ مختلف‌، اشكال‌ مختلف‌ ربا وجود دارند. تا وقتي‌ ربا هست‌، حكم‌حرمت‌ نيز برجاست‌. اما چگونگي‌ اجراي‌ اين‌ حكم‌ در هر مكان‌ و هر زمان‌، موضوع‌اجتهاد، يعني‌ جستجوي‌ بهترين‌، روشها، است‌ .

 

 

ج‌ ـ نسبيت‌ احكام‌

 

قرآن‌ بر آنست‌ كه‌ پيامبر براي‌ كاستن‌ از حرامها آمده‌ است‌ (91):

«و تورات‌ را كه‌ پيش‌ از من‌ نازل‌ شده‌، تصديق‌ مي‌كنم‌. و آمده‌ام‌ براي‌ اينكه‌ حلال‌ كنم‌بر شما، بعضي‌ چيزها كه‌ حرام‌ شده‌ بودند بر شما»

در حقيقت‌، همة‌ آنچه‌ به‌ حكم‌ زور بر مستضعفان‌ حرام‌ شده‌ بود، حلال‌ گشتند. وامتيازهاي‌ به‌ ناحق‌ كه‌ زور بر زورمداران‌ حلال‌ كرده‌ بود، حرام‌ شدند. فهرست‌ كوچكي‌ ازمعروفها يا بودها و نبودها يا منكرها، عيان‌ مي‌كند كه‌ محتواي‌ همة‌ منكرها زور است‌ ومحتواي‌ همة‌ معروفها، قدرت‌ است‌. منكرها ترجمان‌ شرك‌ و معروفها ترجمان‌ موازنة‌توحيدي‌ هستند:

منكرها(92):

سياسي‌ اطاعت‌ از جباران‌، غي‌، دشمني‌، جنگ‌، پرستش‌ شخصيت‌، انواع‌ استكبار،انواع‌ استبداد، قتل‌ و انواع‌ جرائم‌ و جنايتها؛

اجتماعي‌: فحشاء، امتيازطلبي‌، گروه‌گرائي‌، رفتارهاي‌ اجتماعي‌ بيانگر ملت‌پرستي‌،نژادپرستي‌ و...

اقتصادي‌: ربا، دزديها، كنز، اسراف‌، تبذير، فقر، استثمار و...

فرهنگي‌: دروغ‌، مكر،فريب‌، غرور، پرستش‌ انواع‌ اسطوره‌ها و طاغوت‌ و...

معروفها(93):

سياسي‌: عدالت‌ شيوگي‌، بيان‌ حق‌ نزد سلطان‌ جائر، عفو، شورا، ياري‌ مظلوم‌، استقامت‌در برابر ظالم‌ و...

اجتماعي‌: دوستي‌ با همة‌ انسانها، برابري‌ جوئي‌ در همة‌ رابطه‌ها با همة‌ انسانها از هرنژاد و قوم‌ و...

اقتصادي‌: كار، قسط‌، انفاق‌، احسان‌، پرهيز از اسراف‌ و تبذير، پس‌ دادن‌ امانت‌...

فرهنگي‌: دوري‌ از شرك‌ و كفر و اسطوره‌پرستي‌، توحيد را اصل‌ راهنما كردن‌ پندار وگفتار و كردار، خداپرستي‌، دوستي‌ و برادري‌ جستن‌، دوري‌ از جاهلان‌، تقوي‌، علم‌، رشدو...

و وقتي‌ محتواي‌ منكرها زور و محتواي‌ معروفها قدرت‌ است‌، قوانين‌ و روشها بايد به‌تدريج‌، محدوديتهايي‌ را كه‌ براساس‌ زور بوجود آمده‌اند، از ميان‌ بردارند تا انسان‌ آزادترشود و ميدان‌ انديشه‌ و عمل‌ و رشد خويش‌ را وسيع‌تر بيابد. از اين‌ رهنمود بزرگ‌ قرآني‌غفلت‌ نبايد كرد كه‌ عكس‌العمل‌ نبايد بهمان‌ اندازه‌ يا بيشتر زيان‌بخش‌ باشد. بايد زيان‌ رابه‌ حداقل‌ رساند. اين‌ رهنمود اساسي‌ نه‌ تنها بر قضاوت‌ اسلامي‌، كه‌ بر تمامي‌ اعمالي‌ كه‌ما آدميان‌ انجام‌ مي‌دهيم‌. بايد حاكم‌ باشد. به‌ عنوان‌ مثال‌، داستان‌ قضاوت‌ سليمان‌ را درمحضر داود، مي‌آورم‌ (94):

گوسفندان‌ كسي‌ زمين‌ زراعي‌ ديگري‌ را چريده‌ بودند. صاحب‌ زمين‌، شكايت‌ نزد داودبرد. اقتضاي‌ عمل‌ به‌ مثل‌ اين‌ بود كه‌ دومي‌ نيز گوسفندان‌ خود را در زمين‌ زراعتي‌ اولي‌،بهمان‌ ميزان‌، بچراند. اما سليمان‌ آن‌ داوري‌ را با عدل‌ سازگار نيافت‌ و اين‌ داوري‌ را كرد:از شير گوسفندان‌، به‌ اندازه‌اي‌ كه‌ زيان‌ صاحب‌ زراعت‌ را جبران‌ كند، داده‌ شود.

معني‌! لاضرر و لاضرار في‌ الاسلام‌" همين‌ است‌. براساس‌ اين‌ قاعده‌، در ارزيابي‌ هرعملي‌، بايد شرايط‌ و اوضاع‌ و احوالي‌ كه‌ عمل‌ در آن‌ وقوع‌ يافته‌ است‌، شناسايي‌ كرد.براي‌ مثال‌، خوردن‌ گوشت‌ مرده‌، زيان‌ مي‌رساند و حرام‌ است‌. اما اگر غذا در دسترس‌نباشد و نخوردن‌ گوشت‌ مرده‌ سبب‌ مرگ‌ شود. به‌ حكم‌ اضطرار، حرام‌، حلال‌ مي‌شود.(95) آيا اين‌ كار، انتخاب‌ ميان‌ بد و بدتر است‌؟ هرگز. انتخاب‌ ميان‌ زندگي‌ و مرگ‌ است‌.وقتي‌ انتخاب‌ ميان‌ بد و بدتر مي‌شود كه‌ بداند اگر گوشت‌ مرده‌ را بخورد مي‌ميرد و اگرنخورد، باز احتمال‌ دارد از گرسنگي‌ بميرد. اگر خوردن‌ گوشت‌ را اختيار كند، به‌ مرگ‌ تن‌داده‌ است‌. بر او است‌ كه‌ زندگي‌ را انتخاب‌ كند يعني‌ در پي‌ يافتن‌ غذا بشود. هاجر به‌عشق‌ و باور به‌ زندگي‌ در شنزار عربستان‌، سرچشمه‌ زمزم‌ را جوشاند. بنابر موازنة‌توحيدي‌ آدمي‌ هيچ‌ نبايد دل‌ به‌ مرگ‌ بسپارد. بخصوص‌ در قضاوت‌، قاضي‌ بايد بيش‌ ازهمه‌ مراقب‌ رعايت‌ اصل‌ برائت‌ باشد. براي‌ مثال‌ دزدي‌ حرام‌ است‌. بر او است‌، تا تمامي‌شرايطي‌ را كه‌ بدانها دزدي‌ تحقق‌ پيدا مي‌كند، گرد آورد و نه‌ پيش‌ و نه‌ پس‌ از جمع‌آوردن‌ شرايط‌، متهم‌ را دزد نخواند. حتي‌ به‌ او القاء كند كه‌ قصد دزدي‌ نداشته‌ است‌. پس‌از اثبات‌ جرم‌، بايد از اين‌ رهنمود استفاده‌ كند كه‌ بنا بر اصلهاي‌ حاكم‌ بر قضاوت‌ (96)،هر گونه‌ شبهه‌اي‌ موجب‌ سقوط‌ حد مي‌شود.

در واقع‌، از آنجا اصل‌ بر توحيد و قدرت‌  است‌، همة‌ مراقبتها بايد بر اين‌ باشد كه‌اصل‌ موازنة‌ توحيدي‌ به‌ هنگام‌ عمل‌، به‌ اصل‌ موازنة‌ شرك‌ و قدرت‌ به‌ زور بدل‌ نگردد.مجازاتي‌ كه‌ بر اصل‌ زورمداري‌ به‌ عمل‌ بيايد، از جرمي‌ كه‌ به‌ خاطر وقوعش‌ مجازات‌ مقررگشته‌، براي‌ جامعه‌، بسيار زيانبخش‌تر است‌. چرا كه‌ زور پرستي‌، در ظاهر توحيد، اسلام‌را از خود بيگانه‌ مي‌سازد و جامعه‌ را به‌ فساد مي‌كشاند. جامعه‌ها همواره‌ نمي‌توانند به‌يمن‌ بعثت‌، از جادة‌ مرگ‌ به‌ راه‌ زندگي‌ باز آيند. بسا مي‌شود كه‌ جادة‌ مرگ‌ را تا آخرمي‌روند.

بدينقرار، اقتضاي‌ بعثت‌ دائمي‌ اينست‌ كه‌ روشن‌ كردن‌ واقعيت‌ هر امري‌ اصل‌ و تعيين‌جزاي‌ آن‌ فرع‌ باشد. چرا كه‌ رسيدگي‌ كامل‌ به‌ جامعه‌ فرصت‌ مي‌دهد عنصر اصلي‌نابهنجاريهاي‌ اجتماعي‌ را كه‌ زور است‌، عريان‌ ببيند و بشناسد و بتدريج‌، براي‌ تغييرروابط‌ اجتماعي‌، آگاهي‌ و آمادگي‌ پيدا كند. حال‌ آنكه‌ تقدم‌ بخشيدن‌ به‌ مجازات‌، سبب‌مي‌شود كه‌ جامعه‌ همچنان‌ زور را يك‌ واقعيت‌ ابدي‌ باور كند و در اين‌ اشتباه‌ بماند كه‌تنها كاري‌ كه‌ مي‌تواند كرد، تشخيص‌ زور خوب‌ از زور بد است‌!

و از اين‌ بيان‌، به‌ قاعدة‌ مهم‌ ديگري‌ مي‌رسيم‌ و آن‌ اينكه‌ در انطباق‌ حكم‌ با مصداق‌،بايد جهت‌ عمومي‌ را كه‌ رهائي‌ انسان‌ از مناسبات‌ و تناسبات‌ زور است‌، در نظر گرفت‌. به‌بيان‌ ديگر، حرام‌ و حلال‌ براي‌ اين‌ نيست‌ كه‌ دست‌ آويز استقرار استبداد شوند. پيش‌ ازاسلام‌، اينطور رسم‌ بود و نيز بنام‌ دين‌، بسياري‌ حلالها را حرام‌ و بسياري‌ حرامها را حلال‌مي‌كردند(97).

«و با زبانهايتان‌ كه‌ به‌ دروغ‌ خو كرده‌اند، نگوئيد اين‌ حلال‌ و آن‌ حرام‌ است‌. بدينسان‌ به‌خدا دروغ‌ نبنديد. آنها كه‌ به‌ خدا دروغ‌ مي‌بندند، رستگار نمي‌شوند»

در اسلام‌ نيز، بدعت‌گزاري‌ بسيار شده‌ است‌. در دوران‌ ما، بنام‌ ايدئولوژي‌، همين‌ حلال‌و حرام‌ كردنها رواج‌ دارند. براي‌ خلاصي‌ از اين‌ امر مستمر، نخست‌ بايد حرام‌ و حلال‌كردنها ممنوع‌ شوند و سپس‌، در فهم‌ هر حكم‌ و اجراي‌ آن‌، اصول‌ و راهنما و جهت‌عمومي‌ تحول‌ از نبودها به‌ بودها، رعايت‌ شوند. در حقيقت‌، احكام‌ براي‌ توسعه‌ بخشيدن‌به‌ قلمرو استقلال‌ و آزادي‌ هستند. بنابر همين‌ قاعده‌ است‌ كه‌ در پاره‌اي‌ از موارد،احكامي‌ وجود دارند اما وجودشان‌ مانع‌ از آن‌ نيست‌ كه‌ قرار ديگري‌ را نتوان‌ وضع‌ كرد وبه‌ جاي‌ آن‌ نشاند. براي‌ مثال‌، حكمي‌ دربارة‌ تقسيم‌ ارث‌ وجود دارد اما اين‌ حكم‌ مانع‌ ازآن‌ نمي‌شود كه‌ موصي‌ ترتيب‌ ديگري‌ را براي‌ تقسيم‌ تركة‌ خود، وصيت‌ كند. يا دربارة‌روابط‌ اقتصادي‌ زن‌ و شوهر، حكمي‌ وجود دارد. بنابراين‌ حكم‌، نفقه‌ بر عهدة‌ شوهر است‌.اما اين‌ حكم‌ مانع‌ از آن‌ نمي‌شود كه‌ زن‌ و شوهر ترتيب‌ ديگري‌ براي‌ ادارة‌ زندگي‌اقتصادي‌ خود، مقرر كنند. و...

بدينقرار، پيامبري‌، بمثابة‌ كتاب‌، ناگزير مي‌بايد كمال‌ مي‌جست‌. كتابي‌ در برگيرندة‌اصول‌ و روشهاي‌ آزاد شدن‌ از مناسبات‌ و تناسبات‌ زور مي‌شد و انسان‌ را در باز جستن‌راه‌ رشد، بكار مي‌آمُد. ختام‌ اين‌ پيامبري‌ بايد به‌ امامتي‌ ديگر همراه‌ مي‌شد تا دامنة‌آزادي‌ از راه‌ تثبيت‌ حقوق‌ و وظايف‌ براي‌ همه‌، بخصوص‌ حق‌ ابداع‌،

حق‌ و مسئوليت‌ شركت‌ در رهبري‌، حق‌ رشد و... بسط‌ پيدا مي‌كرد و بعثتهاي‌ منقطع‌،پيوسته‌ مي‌گشتند و انسانيت‌ را رشدي‌ شتاب‌گير، ممكن‌ مي‌شد.




ماخذهاي‌ فصل‌ دوم‌



1 ـ قرآن‌، سورة‌ يونس‌ آية‌ 90

2 ـ قرآن‌، سورة‌ روم‌، آية‌ 30

3 ـ پرستش‌ شخصيت‌ و اقتصاد اسلامي‌ وسير انديشة‌ سياسي‌ در جهان‌ از انتشارات‌شوراي‌ اصلاح‌

4 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ مائده‌، آية‌ 18 و شوري‌آية‌ 53

5 ـ قرآن‌، سورة‌ فصلت‌، آية‌ 12

6 ـ قرآن‌، سورة‌ زلزله‌، آية‌ 5

7 ـ قرآن‌، سورة‌ نحل‌، آيه‌هاي‌ 68 و 69

8 ـ قرآن‌، سورة‌ شوري‌، آية‌ 51

9 ـ قرآن‌، سورة‌ مؤمنون‌، آية‌ 27

10 ـ قرآن‌، سورة‌ انبياء، آية‌ 69

11 ـ قرآن‌، سورة‌ يوسف‌، آية‌ 15

12 ـ قرآن‌، سوره‌ طه‌، آيه‌هاي‌ 38 و 39 وقصص‌، آية‌ 7

13 ـ قرآن‌، سورة‌ آل‌ عمران‌، آيه‌هاي‌ 42 تا45

14 ـ قرآن‌، سورة‌ قصص‌، آية‌ 4

15 ـ قرآن‌، سورة‌ اعراف‌، آية‌ 117

16 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ طه‌، آية‌ 77 و شعرا،آيه‌هاي‌ 52 و 63

17 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ يوسف‌، آيه‌هاي‌ 3 و70 و اسراء، آيه‌هاي‌ 39 و 123

18 ـ قرآن‌، سورة‌ اسراء، آيه‌هاي‌ 73 و 74

19 ـ قرآن‌، سورة‌ انعام‌، آية‌ 19

20 ـ قرآن‌، سورة‌ شوري‌، آية‌ 13

21 ـ قرآن‌، سورة‌ شوري‌، آية‌ 8

22 ـ قرآن‌، سورة‌ بقره‌، آية‌ 213

23 ـ قرآن‌، سورة‌ جمعه‌، آية‌ 2

24 ـ قرآن‌، سورة‌ رعد، آيه‌هاي‌ 11 و 38 تا43

25 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ بقره‌، آية‌ 129 واعراف‌، آية‌ 103 و يونس‌، آية‌ 74 و نحل‌،آية‌ 61 و اسراء، آية‌ 5 و كهف‌، آية‌ 19

26 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ نساء، آيه‌هاي‌ 89 و97 و 100 و انفال‌، آيه‌هاي‌ 72 و 74 و 75 وتوبه‌، آية‌ 20 و نحل‌، آيه‌هاي‌ 41 و 100

27 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ فتح‌، آية‌ 29 و نصر،آيه‌هاي‌ 1 تا 3

28 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ بقره‌، آية‌ 213 و نساء،آية‌ 155 و اعراف‌، آيه‌هاي‌ 150 تا 153 وطه‌، آية‌ 86

29 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ آل‌ عمران‌، آية‌ 153 وشوري‌، آية‌ 38

30 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ اعراف‌، آيه‌ 113 وقصص‌، آيه‌هاي‌ 4 و 6 و 8 و 9 و غافر، آية‌28 و فتح‌، آية‌ 29، تحريم‌، آية‌ 66 و عبس‌،تمام‌ سوره‌

31 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ بقره‌، آيه‌ 213 و آل‌عمران‌، آيه‌هاي‌ 19 تا 23 و 86 و نساء، آية‌155 و انفال‌، آيه‌هاي‌ 6 تا 9 و محمد،آيه‌هاي‌ 25 و 32

32 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ بقره‌، آيه‌هاي‌ 109 و53، 256 و آل‌ عمران‌، آيه‌هاي‌ 86 و 184 ونساء آيه‌ 115 و مائده‌ آيه‌هاي‌ 15 و 19،32 و اعراف‌، آيه‌هاي‌ 69 و 101 و 137 تا155 و توبه‌، آيه‌هاي‌ 39، 115 و ابراهيم‌،آيه‌ 4 و اسراء، آيه‌هاي‌ 1 تا 6 و انبياء،آيه‌هاي‌ 11 و 73 و قصص‌ آيه‌ 5 و فاطر آية‌42 و سجده‌، ُآية‌ 24

33 ـ قرآن‌، سورة‌ شوري‌، آية‌ 13

34 ـ قرآن‌، سورة‌ نحل‌، آية‌ 36

35 ـ قرآن‌، سورة‌ فرقان‌، آية‌ 51

36 ـ قرآن‌، سورة‌ صف‌، آية‌ 6

37 ـ قرآن‌، سورة‌ اعراف‌، آية‌ 158

38 ـ ص‌ 23،Aristote; Ethique deNicomaque Edi . Garnier -Flamarion - ler trimestre 1965.

39 ـ ص‌ 41،Ethique

40 و 41ـ ص‌ 23، Aristote; Lapolitique Edi. MediaTtion ,3eme Timestre 1980

42 ـ Saint paul, Epitre auxRomains

43 ـ ص‌ 104

Texte de L`ecole de SaintAnselme de Laon rapporte parR.Southern, The Making of theMiddle Agss, Londres,Hutchinson, 1953

44 ـ قرآن‌، سورة‌ جمعه‌، آية‌ 2

45 ـ قرآن‌، سورة‌ عبس‌

46 ـ قرآن‌، سورة‌ احزاب‌، آية‌ 45

47 ـ قرآن‌، سورة‌ احزاب‌، آية‌ 21

48 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ بقره‌ آية‌ 143 و حج‌آية‌ 78 و...

49 ـ قرآن‌، سورة‌ نساء، آية‌ 135

50 ـ قرآن‌، سورة‌ نساء آية‌ 41

51 ـ قرآن‌، سورة‌ مزمل‌، آية‌ 15

52 ـ قرآن‌، سورة‌ مزمل‌، آية‌ 8

53 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ هود، آية‌ 18 و ص‌،آيه‌هاي‌ 77 و 78 و احزاب‌

54 ـ قرآن‌، سورة‌ مزمل‌، آيه‌هاي‌ 10 و 11

55 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ آل‌ عمران‌، آية‌ 81 وانعام‌، آية‌ 89

56 ـ قرآن‌، سورة‌ ق‌، آية‌ 37

57 ـ قرآن‌، سورة‌ بقره‌، آية‌ 213

58 ـ قرآن‌، سورة‌ نحل‌، آية‌ 89

59 ـ قرآن‌، سورة‌ عنكبوت‌، آيه‌هاي‌ 16 تا47

60 ـ قرآن‌، سورة‌ زمر، آية‌ 17

61 ـ قرآن‌، سورة‌ مدثر، آيه‌هاي‌ 35 تا 38

62 ـ قرآن‌، سورة‌ صف‌، آية‌ 5

63 ـ قرآن‌، سورة‌ صف‌، آية‌ 13

64 ـ قرآن‌، سورة‌ شوري‌، آية‌ 23

65 ـ قرآن‌، سورة‌ توبه‌، آية‌ 124

66 ـ قرآن‌، سورة‌ كهف‌، آية‌ 110

67 ـ قرآن‌، سورة‌ نساء، آية‌ 165

68 ـ قرآن‌، سورة‌ آل‌ عمران‌، آيه‌هاي‌ 170 و171

69 ـ قرآن‌، سورة‌ آل‌ عمران‌، آية‌ 21

70 ـ قرآن‌، سورة‌ نساء، آية‌ 138

71 ـ قرآن‌، سورة‌ توبه‌، آية‌ 34

72 ـ قرآن‌، سورة‌ بقره‌، آيه‌هاي‌ 6 تا 11

73 ـ قرآن‌، سورة‌ لقمان‌، آيه‌هاي‌ 6 و 7

74 ـ قرآن‌، سورة‌ فاطر، آية‌ 18

75 ـ قرآن‌، سورة‌ سورة‌ هود، آية‌ 2

76 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ بقره‌، آيه‌هاي‌ 152 و256 و مجادله‌، آية‌ 11 و طه‌، آية‌ 114 وجن‌، آية‌ 14 و حجرات‌ آية‌ 7 و...

77 ـ قرآن‌، سورة‌ توبه‌، آية‌ 122

78 ـ قرآن‌، سورة‌ اعراف‌، آية‌ 2

79 ـ قرآن‌، سورة‌ فرقان‌، آية‌ 1

80 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ انعام‌، آية‌ 19 و انبياءآيه‌هاي‌ 45 و 46 و يس‌، آية‌ 70 و احقاف‌،آية‌ 3 و ذاريات‌، آية‌ 51 و...

81 ـ قرآن‌، سورة‌ بقره‌، آية‌ 129

82 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ انعام‌، آيه‌هاي‌ 92 و93 و كهف‌، آية‌ 4 و...

83 ـ قرآن‌، سورة‌ انعام‌، آية‌ 129

84 ـ قرآن‌، سورة‌ انعام‌، آيه‌هاي‌ 130 ببعد

85 ـ قرآن‌، سورة‌  سبا، آية‌ 34

86 ـ قرآن‌، سورة‌ شعراء، آية‌ 208 و...

87 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ احقاف‌، آية‌ 21والقمر، آيه‌هاي‌ 23، و 41 و...

88 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ شوري‌، آية‌ 2 وابراهيم‌، آية‌ 44 و مريم‌، آية‌ 39 و غافر،آيه‌هاي‌ 5 و 119

89 ـ قرآن‌، سورة‌ سبا، آية‌ 6

90 ـ قرآن‌، سورة‌ فتح‌، آية‌ 29

91 ـ قرآن‌، سورة‌ آل‌ عمران‌، آية‌ 50

92 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ بقره‌، آيه‌هاي‌ 169 و268 و آل‌ عمران‌، آيه‌هاي‌ 21 و 80 و نساء،آية‌ 37 و توبه‌، آية‌ 67 و هود، آيه‌هاي‌ 59 و97 و يوسف‌، آيه‌هاي‌ 53 و 102 و شعراء،آية‌ 151و حجرات‌، آية‌ 9 و ق‌، آية‌ 5 و قمر،آية‌ 3 و حديد، آية‌ 14 و طلاق‌، آية‌ 9 ومومنون‌، آية‌ 53 و...

93 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ بقره‌، آية‌ 44 و آل‌عمران‌، آية‌ 104 و نساء، آيه‌هاي‌ 58 و 114و انعام‌، آية‌ 163 و اعراف‌، آيه‌هاي‌ 21 و199 و يوسف‌، آية‌ 40 و نحل‌، آيه‌هاي‌ 76 و90 و مريم‌، آية‌ 55 و رعد، آية‌ 36 و شوري‌،

آية‌ 38 و علق‌، آية‌ 12 و...

94 ـ قرآن‌، سورة‌ انبياء، آية‌ 78

95 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ بقره‌، آية‌ 174 و نحل‌،

آية‌ 115

96 ـ اصول‌ حاكم‌ بر قضاوت‌ اسلامي‌ و حقوق‌بشر در اسلام‌، نوشتة‌ شوراي‌ اصلاح‌ فكرالديني‌

97 ـ قرآن‌، سورة‌ نحل‌، آية‌ 116



 



 

 

 

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر