-
فصل 3
اصل امامت
ميخواهيم بر روي زمين خليفهاي قرار بدهم. آيا
ميخواهي كسي را خليفه قرار دهيكه بر زمين فساد كند و خونها بريزد؟ (1) اين
موجود با اينكه از راه ناداني و ستم بر زمينفساد ميكند، امانتي را كه همة
ديگر آفريدهها از پذيرفتنش سرباز ميزنند، بر عهدهميگيرد(2):
«همانا امانت را بر آسمانها و زمين و بر كوهها
عرضه كرديم. از بر عهده گرفتن آن سرباز زدند و از عهدهداري امانت ترسيدند.
و انسان آن را بر عهده گرفت. با آنكه گرفتار جهلو ستم بود.»
انسان اين مسئوليت بزرگ را به عنوان خليفه
خدا بر پاية اختيار بر عهده ميگيرد كهخمير ماية سرشت او را تشكيل ميدهد.
در حقيقت امانتي كه انسان بر عهده ميگيرد،مسئوليت رهبري و رهبري آگاهانه
و آزاد است. دانستني است كه انسان بنابر فطرت،آزاد آفريده شده است. قوهها
و استعدادهاي دفاع از آزادي خود را دارد و با بر عهدهگرفتن بار امانت ادامة
حيات در آزادي و رشد، مسئوليت دفاع از آزادي را نيز عهدهدارميشود. بدينسان
قوه رهبري، اختيار در انديشيدن و عمل كردن، نهاد انسان را تشكيلميدهند.
بدون اينكه انسان امام و آزاد خلق شده باشد، نه ميتواند مسئول باشد و نه
بهعنوان خليفة خدا، بار امانتي را كه همة ديگر آفريدهها از پذيرفتنش
ناتوان شدهاند،برعهده بگيرد.
1 ـ رهبري و آزادي انسان
اقتضاي رهبري مسئول اينست كه انسان بر پاية
عمل، داوري شود. اما وقتي ميتواندمسئول عمل خويش بشود كه مختار باشد. و
آزادي عمل انساني، بدون ابتكار و علم،بدون توانائي سنجش و روشيايي و بدون هدفداري، معني پيدا نميكند.
بدينسان انسان مجموعهاي از قوهها است: قوه
خليفةاللهي، قوه رهبري، قوهانديشيدن و ابتكار از همان زمان كه آدمي از
خود بيگانه شد، راه دراز بازگشت به خويشرا بايد به مدد انتقاد طي كند. بايد
اين انتقاد را جهاد بشمارد و به سه جهاد آزاد بگرد:
امر به معروف و نهي از منكر كه حق همه انسانها
از هر جنس و هر نژاد است وهيچكس را نميتوان از اين حق محروم كرد. چرا كه
تكليف واجب و از فروع دين است.
و اين جهاد وقتي برترين جهاد ميشود كه پيشاروي
سلطان ستمگر و از او باشد (5):
«برترين جهادها اظهار حق در در حضور سلطان ستمگر
است.»
اما اساس، جهاد اكبر يا انتقاد از خويش است.
به لحاظ اهميت اين سه جهاد، قرآن بلا انقطاع
به ياد انسان ميآورد كه:
آيا فكر نميكنيد؟ آيا به تزكيه و تعليم خود قيام
نميكنيد؟ آيا به خود نميآئيد. آيا،آيا...
و از اين همه يادآوري، جز اينكه انسان به ياد
استعدادهاي خويش بيفتد و آنها را بهكار بياندازد، چه هدف ديگري دارد؟ به
مدد انديشه ارزياب، انسان به انتقاد برميخيزد وانديشه بدون عمل آزاد، به
ارزيابي و انتقاد توانا نميشود. از اينرو كتمان حق گناه است.(6) سانسورها
بايد برداشته شوند. هر سه جهاد، مبارزه با انواع سانسورها هستند برايايجاد
محيطي هستند كه در آن قولها همه به تواند اظهار شوند و آدمي درستترين
آنهارا برگزيند(7):
«مژده باد آن بندگان مرا كه به سخنها گوش ميدهند
و از بهترين آنها پيرويميكنند.»
علم ره آورد سعي آزاد پندار و گفتار و كردار است.
علم از انتقاد و انتقاد از علم مايهميگيرند و بدين دو، بعثتت دائمي انسان
ممكن ميگردد. استعداد تحصيل علم در انساننهاده شده است (8):
«به انسان
دانشي آموخت كه نميدانست.»
به انسان بيان و "اسماء" آموخت. (9)
بنابراين نه كسي ميتواند بجاي ديگري علمبياموزد و نه كسي ميتواند علم
را به ديگري تزريق كند. انسان خود بايد استعدادش را درتحصيل علم، به كار
اندازد. آنكه دانسته خود را به ديگري انتقال ميدهد و آنكه ايندانسته را
به دستگاه اطلاعاتي خويش راه ميدهد، هر دو به اختيار اين كار ميكنند و
درآموزاندن و آموختن، از زور كاري ساخته نيست. به سخن ديگر، در دين و علم
اكراهممكن نيست. و به همين اختيار و به همين استعداد انتقاد و به همين
استعداددانشآموزي انسان به سعي خويش مالك است (10):
«و در حقيقت انسان جز سعي خويش ندارد.»
و به لحاظ آنكه اين سعي مقرون به اختيار و
انتقاد و علم است، انسان مسئول است.در اين مسئوليت، همه اعضاي او شركت
دارند (11):
«از آنچه بدان علم نداري پيروي مكن. همانا
شنوائي و بينائي و دل، همه و همه،مسئولند.»
تأكيد بر مسئوليت انسان، تا بدين پايه، در عين
حال تأكيد بر اختيار او نيز هشدار بهانسان است كه امانت را از ياد نبرد و
بداند كه نه تنها ارزش انسان به مسئوليتشناسياست، بلكه از دست هشتن
مسئوليت، خود به خود از دست دادن آزادي است. انساني كهدر مسئوليتها، به
خصوص مسئوليت رهبري شركت نميكند، از آزادي خويش چشمميپوشد و اين چشمپوشي
ظلم و جهل و شكستن عهد خدا است. اقتضاي مسئوليتوفاي به عهد است (12):
«و عهد خدا مسئول است.»
بدينسان، روشن ميشود كه بدون اختيار و علم و
انتقاد و مسئوليت و ابتكار، انساننميتواند بار امانت رهبري را برعهده بگيرد
و خليفه خدا بگردد. اقتضاي خليفةاللهي وامانتپذيري اينست كه از صفات
ثبوتيه خداوند، در انسان نهاده باشد و نهاده است.بدين خاطر است كه علي ميگويد:
خود را بشناس تا خداي را بشناسي. وقتي انساناستعدادهاي نهاده در خويش را
شناخت و رشدشان را به انديشه و عمل ديد، خود راموجودي نسبي مييابد كه
توانائي گسترش دامنه استعدادهاي خويش را تا بينهايتدارد. اين موجود نسبي
و فعال، ميان هدايت و گمراهي، انتخاب ميكند و كسي بار عملديگري را به
دوش نميگيرد(13):
«هر كسي هدايت جست، خود را هدايت كرده است و
آن كس كه گمراهي يافت،خويش را گمراه كرده است. هيچكس بار عمل ديگري را
بر دوش نخواهد كشيد.»
نه تنها كسي بار عمل ديگري را بر دوش نميگيرد
و هدايت اجباري نيست، بلكههيچكس، حتي پيامبر، بر اين اختيار پاسدار مردمان
نيست (14):
«بگو اي مردم از خدايتان حق به شما آمد. پس هر
كس هدايت جست هدايت مييابدو آن كس كه گمراهي يافت، همانا گمراه ميشود
و من (پيامبر) پاسدار شما نيستم.»
بدينقرار، رشد و بسط استعدادها راه شناسائي
روزافزون خدا است. اين انسان است كهبا رشد، خداشناس ميشود و به او نزديك
ميگردد. و با روي گرداندن از رشد، خدا و خودرا گم ميكند از راه او دور ميشود. اينك معني اين سخن
امام علي كه: "خدا در درون مااست نه به يگانگي و در بيرون ما است
نه به بيگانگي" را روشنتر مييابيم. چه پرتوخيرهكنندهاي بر شخصيت
انسان ميتاباند! نسبي كه از راه فعاليت در فضايي خداييميشكفد. آزاد ميشود.
آزاد، باز هم آزادتر ميشود...
بدينسان، آزادي شرط رهبري و هدف رهبري بسط
آزادي و رشد انسان است:
وقتي
ابتكار از آدمي ساخته است و ميتواند زمان به زمان، بر چندي و چوني
ابتكاربيفزايد، چگونه ميتوان خلاقيت مطلق را انكار كرد؟ و چرا انسان فضاي
سعي خويش رامحدود گرداند؟
وقتي آدمي
به علم نسبي دست مييابد و زمان به زمان بر دامنه اين علم ميافزايد،چگونه
بتواند علم مطلق را انكار كند و چرا انسان افق پژوهش خويش را بسته گرداند؟
وقتي
مسئوليت رهبري نسبي از او بر ميآيد و زمان به زمان بر چند و چونمسئوليت
امامت خويش ميافزايد، چگونه رهبري تمام رها از زور و جبر را انكار كند وچرا
بايد فضاي خويش را تنگ گرداند؟
وقتي از
آزادي نسبي برخوردار است و زمان به زمان، بر عرصة آزادي ميافزايد،چگونه
اختيار مطلق را انكار كند و چرا بايد از اين آزادي بگريزد؟
و انسان
به طور نسبي زيبا است (15):
«هر آينه انسان را در زيباترين اندازهها آفريديم»
و زمان به زمان، بر اين زيبايي ميافزايد،
چگونه بتواند زيبايي مطلق را انكار كند و چرابايد از اين زيبايي روي بر
تابد؟
وقتي...
«خود را بشناس تا خداي را بشناسي و خدا در ما است
نه به بيگانگي و در بيرون مااست نه به بيگانگي»
و به لحاظ خصلت سعي كه بر خود افزا و تكاثرپذير
است، رهبري انسان آيندهگرا وهدفدار است. از اينرو است كه اسطوره پرستي و ماندن در گذشته، با وديعة
خليفةاللهيكه نزد انسان است، ناسازگار ميگردد و به شرحي كه ديديم، محبوس
كردن سعي درقالب و اشكال گذشته، چه به شكل كفر و چه به شكل خداپرستي،
انكار خدا و بيگانهشدن از خويش و جهت تخريبي دادن به سعي است. با اين
حال،
باز سعي ساختها را ميشكند و انسان، به يمن بعثت،
راه به افق آينده را ميگشايد.بدينقرار، سعي بدون امامت ممكن نميشود.
بدين خاطر است كه انسان امانت خدا راميپذيرد: در انديشه و عمل، در انتقاد،
در ابداع و ابتكار، در روششناسي و علم، در جهتو هدفشناسي و در همة
مسئوليتها، پايه و مايه آزادي است و آزادي اساس امامتاست. انسان به
امامت رشد ميكند و آزادتر ميشود.
از اينرو، براي آنكه اين انسان از توحيد بيگانه
نشود، براي اينكه وقتي در تناسبات ومناسبات زور، خود را گم كرد، بتواند به
خود آيد، به هشدار نياز دارد. به اين نياز دارد كهخود را همواره نسبي و فعال
بگرداند و در صراط مستقيم رهبري خدا قرار بدهد (16):
«و آنها كه وقتي عمل زشت آشكاري ميكنند و يا
به خود ستم روا ميدارند، خدا را بهياد ميآورند و از گناهان خويش پوزش ميطلبند.»
بدينقرار، نه تنها رهبري استعدادي است كه مجموع
فعاليتهاي هر پديده را در خودمنعكس ميكند و آشكارا نشان ميدهد، بلكه همه
پديدهها به امامت، پديدهاند (17):
«و رهبري هر پديده عملكردش را يادداشت ميكند و
آشكارا باز ميتاباند.»
2 ـ عموميت امامت
در بند پيش روشن شد كه استعدادهاي گوناگون،
يكديگر را ايجاب ميكنند. و خميرماية همة استعدادها، استعداد رهبري است. اينك
ميخواهيم روشن كنيم كه نه تنهاانسان امام خلق شده است، بلكه علم و
روش علمي، تصديق بيان قرآن است:
«و كل شي احصيناه في امام مبين»
به سخن ديگر، نه تنها در همة پديدهها، از كوچكترين
تا بزرگترين، رهبري وجوددارد، بلكه مجموع فعاليتها و روابط دروني و بيروني
هر پديد، در رهبريش منعكس وضبط ميشود. روشن كردن اين امر، امكان ميدهد
خطوط اصلي رهبري پيشنهاديبراي جامعه را، بر وفق اصول راهنما اندر بيابيم.
امروز و فردا بيشتر از امروز، موضوع علم شناخت
امامت است:
در شناخت
الكترون، علم تا اينجا رسيده است كه داراي رهبري است. اين رهبريبا اخذ
اطلاعات از محيط زيست خويش، فعاليتها و روابط داخلي و خارجي الكترون
راتنظيم ميكند. اين فعاليتها و روابط در لوح اين رهبري تنظيم و ضبط ميشوند.
اينرهبري با چند رشته عمل كه بر روي اطلاعات بدست آورده، انجام ميدهد،
هدف وجهت و مسير فعاليت الكترون را تعيين ميكند.
در شناخت
يك انسان، علم به همين نتيجه رسيده است.
در شناخت
گروهها و جامعه در برگيرندة گروهها، كار علم تحصيل معرفت دربارةرهبري گروه
و جامعه است. چرا كه اين رهبري حاصل روابط دروني و بيروني و مناسباتو
تناسبات قوائي است كه به اين روابط ساخت ميدهند. همة اين امور در رهبري
بازميتابند. براي مثال، دولت حاصل روابط دروني و بيروني جامعة ملي است
و اين روابط وتغييراتشان را به روشني در دولت ميتوان ملاحظه كرد.
فلسفه نيز از ديرگاه به كار شناخت رهبري
هستي مشغول بوده است و هنوز بههمين امر مشغول است.
اينكه علم به شناخت امامت ميپردازد، خود به
خود، به معناي آن است كه:
الف ـ در هر پديده رهبري وجود دارد. تمام اجزاء
پديده در اين رهبري شركت دارند. واين رهبري در فعاليت اجزاء پديده حضور
دارد و جهت مسير و هدفها را تعيين ميكند.در نتيجه:
ب ـ روابط دروني و بيروني هر پديده، نوع رهبري
را تعيين ميكنند. در نتيجه:
ج ـ رهبري در فصل مشترك درون و بيرون قرار ميگيرد.
در نتيجه:
د ـ مجموع سعي پديده در رهبري تنظيم و ضبط ميشود
و رهبري گزارشگر آشكارسعيهاي پديده است:
«و كل شياحصيناه في اما مبين»
پيش از زمان ما، بنابر طرز فكر حاكم، انسان تابع
طبيعت و يا طبيعت تابع انسانشمرده ميشد. اينك تمايل به اين است كه
ميان انسان و طبيعت رابطة تازهاي براساسنسبي و فعال شمردن هم انسان و
هم طبيعت بايد جست. در جامعه نيز، چه نخبهگرائيارسطوئي كه در اديان به
مثابة اصل پا بر جا مقبول شد و چه نخبهگرائي افلاطوني كه دربخش عمدهاي
از ايدئولوژيهاي زمان ما اصل موضوع تلقي ميشود،"عوام" با
كارپذيري واطاعت در رهبري شركت ميكنند. اما امروز تمايل عمومي به فعال
شمردن عوام وشركت دادن هر چه بيشتر مردم در مسئوليت رهبري است.
به دليل وجود امامت در همة پديدهها و به طريق
اولي در انسان، انسان فعال ومسئول تلقي ميشود و در رهبري شركت ميكند.
امانتي كه انسان برعهده گرفته است،جز اين مسئوليت نميتواند باشد. اين
مسئوليت، مسئوليت در برابر خدا و مسئوليت دربرابر خلق است:
مسئوليت در برابر خدا، ايمان به او است. كاملترين
نمونة مؤمن كسي است كه عمل اوتجسم اصول راهنما باشد و پيامبر بهترين الگو
است (18):
«و به تحقيق، پيامبر خدا، الگويي نيك براي شما
است.»
ابراهيم و همة مؤمنان در رو بر تافتن از شرك و
روي نهادن به توحيد، الگوي احسنهستند (19). اقتضاي اين مسئوليت، عمل بر
وفق اصول راهنما است: زمينة عمل،توحيد، عمل خود بعثت، نقش عملكننده
امامت، خط عمل عدالت و فضاي عمل،بينهايت و جهت آن معاد يا دستيابي به
توحيد خالص است.
مسئوليت در برابر خود و ديگران، گذشتگان و
معاصران و آيندگان، و طبيعت، ازمسئوليت اول ناشي ميشود. اين مسئوليت
همگاني است (20):
«همة شما مسئول هستيد.»
با توجه به اين واقعيت كه انسان در مناسبات و
تناسبات از خود بيگانه شده است،مسئوليت مؤمن، در مقام امامت، كاستن از
وجه تخريبي سعي و افزودن بر وجه سازندةسعي و تلاش براي مشاركت روز افزون
انبوه عظيم مستضعفان در رهبري است. انبوهعظيم كساني كه به اطاعت محكوم
شدهاند و، همواره به زور، از مشاركت در رهبريمحروم نگاه داشته شدهاند.
بدينقرار، عمدهترين وجه مسئوليت دوم، سعي در مشاركتدادن روز افزون
"تودههاي مردم" در رهبري است تا آنجا كه اراده خداوند تحقق پيدا
كند(21):
«و ارادة ما بر اين است كه بر مستضعفين روي
زمين منت گزاريم و آنان را امامانبگردانيم و وارثان زمين قرار دهيم.»
تحقق ارادة خداوند، بنابر قول خودش، موكول به
تغيير ما است (22) و اين تغيير بايددر جهت دستيابي مستضعفان به امامت انجام
پذيرد. تا انسان گوهر گم كردة خويش راباز بجويد. يعني در مسئوليت امامت
شركت كند. و همان طور كه آمد، باورها در اينجهت تحول ميكنند و ميتوان به
جرأت گفت بشر دارد وارد عصر جديدي ميشود كه باعصرهاي پيشين اين تفاوت
بزرگ را دارد كه در آن مستضعفان امام و وارث زمينميشوند.
در اينجا اين سئوال محل پيدا ميكند كه اگر هر
كسي امام است و در رابطه با خداتصميم ميگيرد و عمل ميكند، پس اصل امامت
به معناي قبول نحلة آنارشيسمنميشود؟ جواب اينست كه جامعه از هر جهت
آزاد كه در آن هيچكس دربارة ديگريتصميم نميگيرد. در معاد تشكيل يافتني
است. در جهان ما به لحاظ دو واقعيت، يكيمناسبات و تناسبات اجتماعي و ديگري
نسبي و فعال بودن انسان، بنا گزير تصميم بايدجمعي باشد و تصميمگيري و
اجراي تصميم سازمان پيدا كند. بدينقرار، شورا اساستشكيلات سياسي ميگردد(23):
«امرشان به شورا است ميانشان»
پس از جنگ احد و شكستي كه از جمله نتيجة راي
اكثريت بود، بنياد نوپاي شورا، بهخطر افتاد. آيه زير شورا را به مثابه اساس
سازماندني سياسي جامعه اسلامي تثبيتكرد(24):
«پيامبر! اين به لطف خدا بود كه نسبت بدانها
آشتي جوي بردبار شدي. اگر سخت دلميشدي. از حول تو پراكنده ميشدند. پس
از آنها در گذر و ببخشايشان و در امر با آنهاشور كن. پس چون عزم كردي، به
خدا توكل كن. همانا خدا متوكلان را دوست ميدارد.»
بدينقرار، شورا تصميم ميگيرد و ولي امر آهنگ كار
ميكند. يعني تصميم شورا را باعزم راسخ به اجرا ميگذارد. جانبداران نحلة
ارسطو كه آرزوي استقرار استبداد ديني رادارند و عوام را "كل انعام"
ميشمارند، مدعي ميشوند كه معني "فاذا عزمت" اين است كهپس از
رأي شورا، تصميم با ولي امر است. حال آنكه عزم بعد از مرحلة تصميم است و
تاتصميم گرفته نشده باشد، عزم معنا پيدا نميكند. از اين گذشته اگر قرار بود
پيامبرتصميمي غير از تصميم شورا اتخاذ كند، خداوند از او نميخواست توكل به
خدا كند. چراكه تصميم پيامبر يا از روي غرض و يا در مقام پيامبري و اجراي
امر خدا، اتخاذ ميشد.در حالت اول، از مقام پيامبري تا حد مستبد خود رأي،
سقوط ميكرد و توكل به خداديگر معني پيدا نميكرد. در حالت دوم، تصميم و
عزم در يد خدا بود و نه شورا و نهتصميم شورا و نه عزم پيامبر، معني پيدا
نميكردند. توكل وقتي معني ميدهد كه پيامبردر درستي رأي شورا ترديد ميكند.
به قول طالقاني (25):
«فاذا عزمت فتوكل علي الله ان الله يحب
المتوكلين» تفريع بر شاورهم في الامر» است.كه چون در مشاوره، رأي بر
انجام كاري قرار گرفت و بايد عزم كني و تصميم قاطع بگيري.ديگر ترديد و دو
دلي به خود راه ندهي...
با اين لحن قاطع، تأييد كردن شورا و موكول كردن
تصميم به شورا، پس از آن بود كهبا آن عواقب سخت و ناگواري كه شوراي احد
پيش آورد و آن ضربهاي كه بر مسلمانانوارد شد و آن بزرگاني كه از دست داد
و آن شكاف و تفرقه فكري و جنگي كه در اجتماعآنان پديد آمُد و نزديك بود
يكسره متلاشي شوند، همه آثار شورا بود كه مدينه را بيپناهگذاردند و برخلاف
نظر شخصي آن حضرت (پيامبر)، به سوي دشمن راندند. با همة اينهاباز اصل شورا
را تحكيم ميكند. چون پاية اجتماع اسلام است و براي هميشه. تاانديشهها و
استعدادها بروز كنند و هر صاحب رأي خود را شريك در سرنوشت بداند ومسلمانان
براي آينده و هميشه تربيت شوند و بتوانند در هر زمان و هر جا، بعد از غروبنبوت،
خود را رهبري كنند...»
بدينسان معلوم است كه بنابر تثبيت اصل شورا
است و خداوند خطاب به پيامبرميگويد در اجراي تصميم، ترديد و بيم به خود
راه مده و به خدا توكل كن. در آيه بعدبيشتر تأكيد ميكند و واضحتر ميگرداند
كه نظر به رأي شورا و اجراي آن است. اگر نه چهجا داشت به پيامبر بگويد
اگر با مردم بد سلوك بودي، از اطرافت پراكنده ميشدند و كدامبد سلوكي بيشتر
از اين كه شورا تشكيل بدهد و به نظر و رأي شورا اعتنا نكند و تصميمشخصي خود
را به اجرا بگذارد؟
اين پاسخ اگر مسئله را از لحاظ فردي حل ميكند،
از لحاظ گروهي حل نميكند.توضيح آنكه آيا شوراها هر يك، خود كامانه، تصميم
ميگيرند و تصميم خود را از راه وليامري كه بر ميگزينند، به اجرا ميگذارند؟
آنارشيسم فردي خير اما آنارشيسم گروهيبله؟
پاسخ آنست كه باز به لحاظ آنكه مادر دنياي
واقعيتها به سر ميبريم. ناگزير هر جامعهبه رهبري عمومي يا ولايت امر نياز
دارد. تصميمهاي خرد در شوراها اتخاذ و تصميمهايكلان در شوراي عمومي جامعه،
اتخاذ ميشوند و از سوي ولي امر به اجرا گذاشتهميشوند. بدينسان هم سازمان
سياسي جا و محل پيدا ميكند و هم ولي امر. با اينخصوصيت كه در سازمان
سياسي، افراد نسبي و فعال هستند و به صفت امام عملميكنند.
هنوز ما بايد به سئوالي ديگر جواب بدهيم و آن
اينكه آيا ميان اين برداشت از اصلامامت و اين سخن كه رهبري مسئول،
امانت خداوند، نهاده در هر انسان است، با اصلاطاعت از خدا و رسول و
اولوالامر، ناسازگار نيست؟ ميدانيم كه قرآن دستورميدهد(26):
«اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد رسول و
اولوالامر از خود را»
پيش از اين توضيح داديم كه دو نظر وجود دارند:
يك نظر جانبدار اصل اطاعت ازرهبري است و يك نظر جانبدار اصل مشاركت در
رهبري است. اگر اصل بر مشاركت دررهبري باشد، بايد ميان مشاركت و اطاعت،
تناقض به جاي خود، تزاحم نيز وجود نداشتهباشد. پس بايد ببينيم چه وقت
تناقض و تزاحم ميان مشاركت و اطاعت وجود پيدانميكند. در مقام حل مشكل، به
ياد خواننده ميآورد كه در فصلهاي توحيد و بعثت و نيزامامت ـ تا اينجاـ توضيح
داده شد كه اطاعت از طاغوت كفر به خد است. و اينكه پيامبروكيل و صاحب
اختيار و... مردم نيست. معلوم شد كه پيامبر درويش را چسان تعريفميكند و
جمع درويشان را چگونه جمعي ميشمارد. با نظر داشت اين معاني ميتوانفهميد
كه ميان دو اصل شورا و اطاعت وقتي تناقض و حتي تزاحم بوجود نميآيد كهفرق
تصميم و اجرا را از ياد نبريم. در واقع، در شورا، همه در گرفتن تصميم شركتميكنند
و وقتي تصميم گرفته شد، همه از تصميمي كه در گرفتنش شركت كردهاند و
بايداز جانب ولي امر به اجرا گذاشته شود، اطاعت ميكنند. غير از اين راه حل،
هيچ راه حلديگري نميتوان يافت كه به تناقضهاي بسيار سر باز نكند. جا
دارد خاطر نشان خوانندبكنيم كه آيههاي قرآن چنان انطباقي با اصلهاي
راهنما دارند كه اگر مفسري بخواهدمعنايي به يكي از آيهها بدهد كه مخالف
اصلهاي راهنما باشد، در جا، تناقضهاي بسيارميان آن معني و معاني ديگر آيهها
پيدا ميشود. با اين محك، ميتوان راست و دروغتفسيرها را به آساني از
يكديگر باز شناخت. براي مثال، نشاندن اصل اطاعت بجاي اصلمشاركت، با اصل
شورا تناقض پيدا ميكند. اگر بخواهيم تناقض را آنسان حل كنيم كهجانبداران
استبداد ديني حل كردهاند و بگوئيم شورا براي بحث و روشن كردن جوانبامر
است و تصميم با ولي امر است، تناقضهاي بزرگ و حل نكردني بروز ميكنند. از
جملهاين دو تناقض: ولي امر اگر مستبد نباشد بايد خدا باشد تا رأي جامعه را
ناصواب و رأيخود را عين صواب بداند. در اين صورت ديگر چرا بايد توكل بخدا
كند؟ و اگر مردم رأيندارند، چرا همه مسئولند و چرا چشم و دهان و گوش و همة
اعضاشان مسئولند؟
بدينسان اگر ولي امر در تصميمگيري خود كامه
باشد، ميان اصل شورا و اصل اطاعتاز رهبري، تناقض بوجود ميآيد. با توجه به
روية پيامبر توضيحهاي بالا و رويهاي كه درتمامي جامعههاي بشري در پيروي
از تصميم متخذ بوجود آمده و ادامه دارد، اين دو آيهقرآني به شرح بالا، با
يكديگر تناقض و حتي تزاحم ندارند.
آيه اخير دعوت از مسلمانان به ترك رويهاي است
كه در همة جامعهها از ديرباز وجودميداشته و در زمان ما نيز وجود دارد و آن
اينكه در يك جمع، كساني كه تصميم متخذرا به سود خود نمييابند، از اطاعت
آن، سرباز ميزنند و اختلاف پيش ميآورند.
شركت در رهبري و ايفاي نقش امام، يكي از ضابطههاي
تقوي است و هر اندازه ميزانشركت در رهبري بيشتر باشد، هر اندازه امامت
بيشتر تعميم يافته باشد، تقوي بيشتراست و هر اندازه تقوي بيشتر تعميم يافته
باشد، نشان آنست كه مردم بيشتر در رهبريشركت ميكنند. نيايش متقي كه
(27):
«و قرار بده ما را امام براي پرهيزگاران»
نه تنها ارزش بي چوني است كه قرآن به رهبري
و مشاركت در آن ميگذارد بلكهضابطة تقوي را امامت و همگاني شدن آن قرار
ميدهد. در حقيقت تقوي اختصاص بهكس يا گروه خاصي ندارد. همة مردمان به
تقوي دعوت شدهاند و بالاترين درجة تقوي،امامت بر پرهيزگاران است.
بدينقرار، اسلامي كردن جامعه به عموميت پيدا كردن تقويو نشانة درجة تقوي،
ميزان مشاركت در امامت جامعه است.
3 ـ انواع امامت
آياتي كه در آنها، قرآن به توصيف تقوي ميپردازند،
آنها را مردمي وصف ميكند كه بهسه نوع كار قيام ميكنند: امامت و عمل
صالح و ارزيابي و انتقاد و تحصيل علم (28):
«و هر كس از زشتي روي برتابد و عمل صالح كند،
بديهي است كه به توبه، به خدا بازميگردد* و
آنها كه به ناحق شهادت نميدهند و هرگاه با كار لغو رويارو، ميشوند، بدانتن
نميدهند و با بزرگواري از آن در ميگذرند* و
آنها كه وقتي متذكر آيات خداميشوند، در آنها كر و كور نمينگرند* و آنها كه ميگويند خدايا... ما را امامپرهيزكنندگان بگردان.»
وقتي در تركيب كار در جامعههاي گذشته و حال مينگريم،
ميبينيم مشخصهجامعههاي رشد نيافته اين است كه اكثريت نزديك به اتفاق
مردم از سه نوع كار، تنها بهيكي دسترسي دارند و آن هم كار يدي است. در
اين كار نيز اختيار توليد با آنها نيست ودر ادارة آن شركتي ندارند. از كار
رهبري و كار علمي و ابداع و انتقاد نيز محروم هستند.در جامعههاي صنعتي باز
اكثريت جامعه به دو نوع كار اخير، بطور صوري، حق ودسترسي دارند. ولي به
طور واقعي از اين كارها محرومند و دسترسي آنها با كار يدي بهاندازه عرضة
اين كار است. اگر عرضة كار كافي نبود، بناگزير بيكار ميشوند و بحرانبيكاري
بوجود ميآيد.
بدينقرار نشانة واقعي رشد، تغيير واقعي در تركيب
كار است، هر اندازه سهم دو نوع كاررهبري و كار علمي و ابداع و انتقاد،
بيشتر باشد، درجة رشد جامعه بالاتر است. اينتغيير، در عين حال، نشانه بسط
آزاديها و كاهش ميزان خشونت در جامعه است.بنابراين، از ضابطههاي تعميم
امامت در جامعه، تغيير تركيب كار عموم در جامعه، تغييرتركيب كار عموم در
جهت افزايش مشاركت مردم در مسئوليت رهبري است. از اينضابطه، ضابطههاي
ديگر حاصل ميشوند و با آن همراهند: تعميم آزاديها، تعميممسئوليت، تعميم
آموزش، تعميم انتقاد، كاهش فعاليتهاي تخريبي و تضاد قوا، افزايشنيروهاي
محركه رشد، تعميم شركت در جهت و هدفيابي و...، نتيجه تعميم امامت درجامعه
هستند.
با اين تعميمها، جامعه از گروههاي متخاصم و
اسير مناسبات و تناسبات زور بهتدريج بيرون ميرود و به جامعه توحيدي نزديك
ميشود. جامعه متقيها، جامعهاياست كه در آن، كار تخريبي روي به كاهش ميگذارد
و كار سازنده روي به افزايش مينهد.جامعهاي است كه اعضايش روز به روز
بيشتر پرهيزگار ميشوند و بيشتر در رابطه با خداو براي خدا عمل ميكنند و در
نتيجه، متقيها يار يكديگر و امام يكديگر ميشوند.رهبري در اين جامعه با
رهبري در جامعه شركآلود و پرتضاد، تفاوتي كيفي دارد.
نشانة تحول جامعه در جهت توحيد، شركت هر چه
بيشتر مردم در بعثت در مفهومياست كه در فصل پيش شرح كرديم. هر اندازه كم
و كيف تغيير بيشتر و آهنگ رشدسريعتر و ميزان رشد بزرگتر، امامت عموميتر و هر
اندازه امامت عموميتر، اين تغييربزرگتر است. بدينقرار، رشد و عدم رشد و
آهنگ و ميزان هر يك را، در "امام مبين" بايدجست. نشانة رشد،
انسانها خود هستند و نه ثروتها. جامعهاي كه مخالف منفي، يعنيمخالفي را نابود
نميكند كه وظيفه اجتماعيش تغيير نظام اجتماعي است و تماميامكانات رشد را
براي آن فراهم ميآورد، جامعه است كه رهبري در آن تعميم پيدا كرده ودر
مسير استقرار توحيد، به حركت و بعثت در آمده است. و جامعهاي كه نيروي
مخالفمنفي در آن سركوب ميشود، جامعه واپس گرايي است كه در جهت تشديد
تضادهاياجتماعي شتاب ميگيرد.
انواع امامت:
از صفاتي كه قرآن براي مؤمن و متقي از سويي و
مشرك و كافر از سوي ديگر ذكرميكند، روشن ميشود كه به دو امامت قائل است:
امامت
براساس توحيد؛
امامت
براساس شرك.
اين صفات را ميتوان به 5 دسته تقسيم كرد:
صفاتي كه به رابطه انسان و خدا راجعند(توحيد) و صفاتي كه به عمل بر وفق
كتاب و عقيده راجعند (بعثت و نبوت) و صفاتي كهرهبري راجعند (امامت) و
صفاتي كه تعيينكننده نوع انديشه و عمل آدمي هستند(عدالت) و صفاتي كه به
هدفداري و منعكس كردن هدف غائي در انديشه و عمل راجعند(معاد). اين صفات
در عين حال، رابطه انسان با خويش و با طبيعت و چهار وجه واقعيتاجتماعي را
در بر ميگيرند: وجه سياسي و وجه اقتصادي و وجه اجتماعي و وجهفرهنگي .
اينك براي آنكه توصيف و تحليلهايمان در سه
فصل توحيد و بعثت امامت روشنترشوند و توصيف و تحليلهاي دو فصل بعد واضحتر
گردند، جدول مقايسه صفات عمدةاين دو دسته را، به استناد قرآن، ترتيب ميدهيم:
صفات مؤمن و متقي (29):
خداپرستي و خدا دوستي ـ خلافت خدا ـ انديشيدن ـ
نمازگزاري ـ ذكر ـ توكل ـ توبه ـايمان به كتاب و رسول ـ اطاعت خدا و رسول
ـ خردمندي علم ـ مسئوليت ـ امامت وهدايت متقيها و ولايت بر و برادري با
مؤمنان ـ توحيد و دوستي ـ جهاد ـ امانتداري ـيكساني قول و فعل ـ راست گويي
ـ عهدداري ـ عفو ـ اعتماد به نفس ـ صبر و ثبات قدم ـفرو خوردن غيظ ـ عفت ـ
شهادت ـ انذار ـ اسوه و الگو شدن ـ عدالت ـ قسط ـ انتقاد كردنو پذيرفتن ـ
آزادگي ـ عمل صالح ـ انفاق ـ خدمتگزاري ـ و نه به: علو جوئي ـ سلطهگري
وسلطهپذيري ـ ظلم ـ قتل نفس ـ فساد و فسق ـ خوردن مال به باطل ـ
رباخواري ـ ازدواجاجباري ـ پايبندي به منافع شخصي، خانوادگي و گروهي و
غفلت از ياد خدا ـ فتنهانگيزيـ سؤظن ـ يأس و....
صفات كافر و مشرك (30):
كفر به خدا ـ پشت كرده به خدا ـ انعزال از
خليفةاللهي ـ تفكر و تعقل نكردن ـ اسطورهو شخصيت پرستي ـ بيايماني به
كتاب ـ امامت و ولايت كفر ـ بيخردي ـ جهل ـ دشمنيو تضاد و نفاق ـ اطاعت
از طاغوت ـ گمراهي ـ انتقاد ناپذيري ـ انكار حق ـ سانسور كردن ـدروغگوئي -
مكر و كيد ـ فتنهگري ـ يأس ـ حسادت ـ بخل ـ غيظ ـ ظن ـ تمسخر ـ حميتجاهلي
ـ شقاوت ـ غرور ـ استكبار و طغي و علوطلبي ـ استبدادطلبي ـ خيانت ـ عهدشكني
ـ ظلم ـ نفع پرستي ـ آدمكشي ـ تقدم منافع شخصي و گروهي بر عقيده ـجنگطلبي
ـ عمل تخريبي خسارت افزا ـ انفاق در راه كتمان حق و سد راه خدا ـ دنيا
ومالپرستي ـ رباخواري ـ تكذيب معاد ـ باور به سراب به جاي باور به آيندة
واقعي و...
از مقايسة صفات دو گروه مؤمنان و متقيان با
گروه مشركان و كافران، به آساني پيميبريم كه:
الف ـ خمير ماية همه صفات مؤمنان و پرهيزگاران،
عدم زور و خمير ماية همة صفاتكافران و مشركان را زور تشكيل ميدهد.
ب ـ برخلاف كوشش آنها كه سعي دارند. اسلام را
نوعي رابطه ميان انسان و خدا،بريده از واقعيتهائي نشان بدهند كه زندگاني
اجتماعي انسان را تشكيل ميدهند و انساندر ميان اين واقعيتها، با اعمال
سازنده و نيز تخريب، در جريان تاريخ ميسازد و ساختهميشود و نيز خراب ميكند
و خراب ميشود، قرآن ميان انسانها ساخته و سازندة اينواقعيتها و باور راهنمايش،
ربطهاي مستقيم برقرار ميكند: باور به خدا و يا ناباوري بهخدا را يك امر
ذهني تلقي نميكند، بلكه بازتاب آن باور و اين ناباوري دو گروه انسان
رابوجود ميآورد.
ج ـ نه تنها ميان باور به خدا و نوع انسان
رابطة مستقيم برقرار ميكند، بلكه ناباوري بهخدا را افتادن در دام زورپرستي
ميشناسد. بدينقرار تبلور باور به خدا، اصل راهنماكردن موازنه توحيدي است و
اين اصل با صفاتي كه براي كافران و مشركان قرار ميدهد،تضاد دارد و از اين
صفات است كه بايد خداشناس را از خدانشناس تميز داد. به رهاكردن توحيد و اصل
راهنما كردن شرك و ثنويت راه رشد از راه غي، جدا ميشود. در راهشد، به
لحاظ خاصيت عمل كه انباشت است، فرداها بهتر از ديروز و امروز ميشوند و
درراه غي، به عكس فرداها روزهاي خسران و بدتر از ديروزها و امروزها ميگردند
(31)
«و زمان شهادت ميدهد كه انسان در زيانكاري است
* مگر آنها كه ايمان ميآورند وعمل نيكو ميكنند و يكديگر را به حق
و شكيبايي در استقامت ميخوانند.»
بدينقرار، فعاليتهاي مشخص انسان در جريان تاريخ
(عصر) گزارشگر باور يا ناباوري بهخدا است. به سخن ديگر قرآن امر واقع
ديرپائي را به مثابة قاعدهاي بيان ميكند: ناباوريبه خدا باور به زور است.
ناباوري به زور، باور به خدا است. ناباوري به زور، اگر باور به خدانباشد،
سرانجام به باور به زور منحرف ميشود. تجربههاي فراوان در گذشته و دورانمعاصر،
گواهي ميدهند كه بدون باور به خدا، نميتوان جامعهاي بنا كرد كه در آن
زورمدار رابطههاي اجتماعي نباشد. تجربههاي بسيار ديگري وجود دارند كه نشان
ميدهند،بنام باور به خدا، زور مدار رابطهها گشته است و بنام دين ستمگرانهترين
استبدادهابرقرار شدهاند. از اينروست كه ضابطه، عمل و نوع رهبري بر اصل
موازنة توحيدي است ونه اظهار تنهاي باور به خدا. اين نكته گفتني است كه
از دوران معاويه به بعد كه حاكمانبراي استقرار استبداد به فلسفه يوناني
روي آوردند، دو كار با هم انجام ميگرفتند:
ستايش از
خدا و ايجاد رابطهاي ذهني ميان انسان و خدا، بريده از عمل روزمرهانسان.
در بناي اين جهان ذهني، از هيچ كوششي دريغ نميشد تا ثنويت اصل راهنماشود
و ميان ذهن و عين ثنويتي بوجود آيد. عين يعني فعاليتهاي مشخص از توقعاتاستبداد
پيروي كند و ذهن عمل تخريبي را جبران نمايد:
در عوض،
بر بيان صفات مؤمن و كافر، سانسور برقرار ميگشت. تا اعتقاد به رابطهميان
خداشناسي و عمل مشخص، به تدريج جاي خود را به اعتقاد به ثنويت بدهد.ثنويتي
كه بنابر آن، معاويه و هر حاكم ستمگري، ستمهاي خويش را با باور به
خداجبران ميكنند. به سخن ديگر، در ساز و كار جبران، خدا عاشق خويش ميگشت
كه هرستمي را با ستايشي كه ستمگر از او ميكرد، در دو كفه ترازو ميگذاشت و
چه بسا كفهستايش سنگينتر ميگشت! معنويتي نه تنها بريده از ماديت كه
مقابل! اين همان از خودبيگانگي در استبداد ديني است كه از آن پس، در
كشورهاي اسلامي مستقر گشت و هنوزنيز پابرجا است.
د ـ تضاد واقعي و بنيادي كه در جريان تاريخ
پيوسته وجود ميداشته و هنوز نيز دارد،تضاد ميان جانبداران اصالت زور و
جانبداران اصالت عدم زور است.درست است كهجانبداران اصالت زور، با يكديگر
در تضاد و سازش بسر ميبرند اما تضادشان بر سر منافعاست و تا جائي خصلت
خصمانه را نگه ميدارد كه زور اجازه ميدهد. اگر زور نرسيد،زورمداران سازش
ميكنند. اما با جانبداران اصل قرار دادن رابطه با خدا، تضاد بر سر نوعنظامي
است كه بايد برقرار شود. جانبداران اصالت عدم زور به هيچرو نميتوانند
باجانبداران اصالت زور سازش كنند. در حقيقت، اين دو دسته صفات ترجمان دو اصلتوحيد
و شرك هستند و آنها را نميتوان با يكديگر سازش داد. سازش تنها وقتي ممكناست
كه دو اصل راهنما، يكي شوند و در نتيجه، يا مؤمن كافر شود و يا كافر مؤمن
گردد.به سخن ديگر يا مخالف زورگويي زورگو شود و يا زورگو دست از زورگويي
بردارد.بدينقرار، در تاريخ، دو رهبري پيدا شدهاند .
هـ ـ رهبري نسبت به رهبري شونده، خارجي نيست.
حاصل عمل مشخص اجتماعي اواست. به سخن ديگر، عادل رهبر ستمگر نميشود و
ستمگران رهبر عادل پيدا نميكنند.اگر عادلي پيدا شود، تا ستمگران دست از ستم
برندارند، عادل را به رهبري نميپذيرند.تغيير در رهبري به معناي تغيير در
روابط دروني و بيروني جامعه و تغيير در وجدانجامعه و نيز تغيير در عمل
اجتماعي و جهت و هدف آنست. بدينقرار، به سخني بازميرسيم كه در فصل بعثت
به ميان آورديم: تغيير رهبري، نتيجه در جامعه است ورهبري جديد از ميان
اميها پديدار ميشود. اگر مشخصات جامعه را كه نوع رهبري رامعين ميكنند و
رهبري گزارشگر آن مشخصات است، گروهبندي كنيم، دو جامعه مؤمنانو كافران،
دو جامعه خداپرستان و زورپرستان، در يك كلام دو جامعه آزاد و استبدادي،در
امامتهاي خود، مشخصات زير را گزارش ميكنند:
دو نوع نظام اجتماعي و مشخصات هر يك
جامعة مؤمنان:
1 ـ شتاب آهنگ و افزايش ميزان (درصد) توحيد؛
2 ـ شتاب آهنگ و افزايش ميزان خلاقيت براي
سازندگي؛
3 ـ شتاب آهنگ و افزايش ميزان تعميم امامت؛
4 ـ عدالت گستري: كاهش ميزان خشونت و بسط
آزاديها؛
5 ـ بازگشت به خود در دوستيها.
جامعة كافران
1 ـ شتاب آهنگ و افزايش ميزان تضادها؛
2 ـ شتاب آهنگ و افزايش ميزان خلاقيت براي
تخريب؛
3 ـ شتاب آهنگ و افزايش ميزان استبداد؛
4 ـ ستم گستري: افزايش ميزان خشونت و تحديد
آزاديها؛
5 ـ از خود بيگانه شدن در دشمنيها.
سانسوري كه همواره برقرار بوده، به خصوص از
دوران خلافت اموي بدين سو، برايجلوگيري از آگاهي بر اين امر اساسي بوده
است كه رهبري را بايد از هريك از دو گرومشخصت تشخيص داد و نه ادعاها و
تبليغاتي كه ميكند. به قول علي:
«همانطور كه هستيد بر شما حكومت ميكنند.» كما
تكونون يولي عليكم
و ـ با آنكه، به بيان قرآن فساد، در زمين و
درياها به عمل انسان پديد ميآيد (32) ووقتي ميزان عمل فسادآلود از ميزان
عمل صالح درگذشت، خسران رو به افزايشميگذارد و به نابودي جامعة فاسد ميانجامد(33):
«همانا اصحابي كه از ستمكاران بودند *پس از آنها انتقام ستانديم. همانا ستمگريرهبري اين دو (قوم لوط
و اهل ايكه) آنها را به نابودي ميبرد و (براي آيندگان) بازتابآشكار ستمگري
آنها است.»
و با آنكه فاسدان بسيارند، نظر قرآني نسبت به
جريان عمومي تحول تاريخي بشر،خوشبين است. جامعهها به حيات خويش ادامه
ميدهند و جامعههاي تباه شده،آئينهاي ميشوند كه آينده جامعهها را در خود
نشان ميدهند و سبب افزايش آگاهيميگردند تا جريان رشد، جريان غالب بگردد.
چگونه اقليت مؤمن ميتواند سبب هدايت اكثريت
از تاريكي به روشنائي بگردد؟ اگرفساد اكثريت ذاتي بود، پاسخي براي اين
پرسش متصور نميشد. بعثت انبياء و امامت وامانت مسئوليت و...، همه بيمعني
ميشدند. اما همانسان كه در دو فصل پيشين شرحكرديم، انسان بر فطرت آفريده
شده است و از راه زورپرستي از خود بيگانه شده است.بنابراين، امام توحيد
تنها از راه فطرت ميتواند با انبوه از خود بيگانهها رابطه برقرار
كند.بدينقرار، او بايد همواره بياد آورد كه هدايت با خدا است،
پس او نه حق دارد به زور كسي را به دين توحيد
درآورد و نه حق دارد مأيوس شود واز تبليغ منصرف شود.
او بايد نقش شهيد و اسوه را بازي كند. نقش انسان
فطري را ايفا كند. نقشي كه به ازخود بيگانه امكان ميدهد فطرت از ياد بردهاش
را بياد آورد. بدينقرار، مسئوليت امامانمؤمن، به گروه خويش محدود نميشود:
مؤمنان بايد ميان خود و مشركان، رابطه براساس
دعوت به فطرت پديد آورند. براياين كه اين دعوت ممكن بگردد، بايد با
سانسورها مبارزهاي بيامان كنند. چرا كه باورهارا به زور نميتوان تغيير
داد. دستگاه اطلاعاتي انديشه، تنها در محيط آزاد ميتواند بهتدريج از سيطرة
عوامل سانسوركننده رها شود. وقتي آزاد گشت، اطلاعات و همةاطلاعات را همان
طور كه هستند، به خود راه ميدهد و فرصت پيدا ميكند، باورهاينادرست را
تصحيح كند.
بدينقرار، بدون آزادي، دعوت و تبليغ غيرممكن ميشود
و بدون تبليغ، انسان را ازخود بيگانه چگونه بتواند فطرت خويش را به باد
آورد؟ آزادي و بسط آن جز به معناي كمشدن سهم زور در تنظيم روابط اجتماعي
و به خصوص در تنظيم رابطه ميان رهبري باجامعه نيست.
از نابختياري، تاريخ اين طور گزارش ميكند كه
پيامبران و مؤمنان يك دوره طولاني باسانسورهايي كه رهبران جاهليت برقرار
ميساختند، مبارزه ميكردهاند. با شكستن جوسانسور، آزاديها برقرار ميشدهاند و
امكان بحث آزاد پديد ميآمده و جامعه روي بهتوحيد ميگذاشته است. اما از
نو، زور پايه ساختمان اجتماعي و رابطة رهبري با جامعهميگشته و بنام دين،
انواع سانسورها برقرار ميشده و جامعه به گروههاي متخاصمتقسيم ميگشته است.
در انقلابها نيز، اين بهار آزادي دير يا زود، به خزان استبداد واستقرار
سانسورها ميانجاميده است. دربارة ايدئولوژيها كه بيان انقلابها شدهاند،
همينسخن صادق است. در زمان خودمان، بسيارند جامعههايي كه شاهد زنده اين
جريانهستند (34):
«همانا اين امت، امت شما، امت واحدي است و من
پروردگار شما هستم مرا پرستشكنيد* باز در رهبري و دين گروه
گروه شدند. اما بازگشت همه به ما است.»
با وجود تبديل توحيد به شرك بازگشت همه به او
است. اين بازگشت به او، همانواقعيتي است كه تاريخ گزارش ميكند. بدينسان
كه از نو، امام خط توحيد، براي استقرارآزاديها، به جهاد برميخيزد. با
سانسورها مبارزه ميكند و امكان بحث آزاد پديد ميآيد وبا فطرت انسانها رابطه
برقرار ميشود و فرهنگ از مرگ به حيات رو ميآورد. در فاصلةسقوط استبداد
اموي و استقرار استبداد عباسي، امام صادق سنت پر ارج بحث آزاد را ازنو بنا
نگذاشت؟
قران بارها انسان را به عبرت گرفتن از تاريخ
فرا ميخواند. و تاريخ قاعدهاي بدستميدهد كه در آيه بالا بيان شده است:
دورهاي كه با آزاد شدن در بعثت جديد بوجودميآيد، دورة وحدت است. اما اين
دوره، به دورة اختلاف و تضاد بر ميگردد. اين گذار راميتوان يك قاعدة
اجتماعي شمرد و اين طور بيان كرد: لحظة پيروزي يك بعثت، لحظةوحدت است
(35):
«وقتي ياري خدا و پيروزي ميآيد* مردم را ميبيني كه فوج فوج به دين خدا درميآيند.»
اين لحظه، بهار آزادي است. پس از اين لحظه،
دورة اختلاف فرا ميرسد و اين دوره،دوره، خزان آزادي است.
اينك جاي اين پرسش است كه اگر تحول توحيد به
شرك يك سنت پايدار است،فايدة بعثتها در چيست؟ آيا حق با آنهائي نيست كه
ميگويند هر بعثتي بد را بدترميگرداند و شركها را بزرگتر و مخربتر ميسازد؟ آيا
براي آزادتر شدن، آدمي را بيشتراسير و زبون ميسازد؟ دنيا مردابي نيست كه
انسان در آن افتاده است و هر اندازه بيشتربراي رهائي از آن تقلا كند،
بيشتر در آن فرو ميرود؟
براي يافتن پاسخ، ناگزير بايد به تجربههايي كه
در جريان تاريخ واقع شدهاند، بازگرديم. اين تجربهها به ما ميگويند: اولاً
بهارهاي آزادي كوتاه و بلند بودهاند و ثانياً دورةاستبداد بعد از آزادي نيز
سرانجام به مرحلهاي تحول كرده است كه در آن، آزاديها وامكانات رشد در
جامعه، بيشتر شدهاند: آن كوتاهي و بلندي و اين تحول، تابع عواملمتعددي
هستند. از بعثت محمدي تا استقرار استبداد اموي و عباسي، در يك دورةنسبتاً
طولاني، جامعه اسلامي بطور نسبي، از آزاديهايي برخوردار شد. و پس از پايانخلافت
عباسي، هنوز رژيمهاي استبداد ي برقرار بودند اما وضع به دوران پيش از بعثتباز
نگشت. در انقلاب فرانسه و انقلاب اكتبر روسيه نيز همين جريان را ميبينيم.
نهفرانسة بعد از انقلاب به فرانسة پيش از انقلاب شباهت ميبرد و نه روسية
بعد از انقلاب،با روسية قبل از انقلاب يكي است. در هر دو جامعهها، سرانجام،
استبدادها از پا درنيامدند؟
اگر تجربههاي تاريخي را با دقت بيشتري مطالعه
كنيم، ميبينيم بياني كه جامعه درآن متحد ميشد و قيام ميكرد، بياني كه
سبب وحدت و پيروزي ميشد، پس از استقراررهبري جديد، يا كاملاً و يا بخشهايي
از آن كنار گذاشته ميشد. از اين امر واقع به ايننتيجه ميرسيم كه شرط
طولاني شدن دورة آزادي، وجود يك رهبري است كه بيان را بهاجرا گذارد و
مرزهاي آزادي را گسترش دهد. از اينروست كه با پيروزي هر جنبشآزاديبخش،
منازعات براي دستيابي به رهبري شروع ميشود. تا اين زمان، هيچ رهبريمؤمن
به بيان بعثت آزاديبخش، نتوانسته است رهبري را، براي يك دوران طولاني،بدست
آورد و از راه تغيير ساختها و بسط آزاديها، استقرار رژيمهايي را غير ممكنبگرداند.
كه مدار حاكميت خويش را بر زور ميگذارند. اما وجدان به نقش رهبري وضرورت
ايجاد يك هسته توانا از مؤمنان، بيگمان كار آيندگان را آسان ميسازد واميد
كهسرانجام توحيد بر شرك و آزادي بر استبداد پيروز گردد.
مشخصات پنجگانة جامعة توحيديان، در رهبري عمومي
جامعه، در مسئوليتهايامامت عمومي تبلور پيدا ميكند و بدان خاصههايي ميبخشد
كه جهتيابي و مسيرتحول جامعه را گزارش ميكنند. اين خاصهها در عمل رهبري
مشخص و ملموسميشوند. جامعه ارزياب و منتقد، به نوبة خود، جامعهاي است كه
عمل رهبري خود را بهاتفاق و تصادف نسبت ندهد و بداند كه عمل رهبري، عملي
سياسي است و در سياست،اتفاق و تصادف، محل و بنابراين معني پيدا نميكند.
قرآن ضابطههاي دو نوع تمايلعمومي، يكي تمايل راست و ديگري تمايل چپ
را، بدست ميدهد و حق با قرآن است.در سراسر تاريخ، اين دو تمايل عمومي
وجود داشتهاند و هنوز وجود دارند. ضابطههايهر
يك از اين تمايل در قرآن فهرست شدهاند. و هنوز در جامعههاي ما، ضابطه همانهاهستند.
جامعة مترقي،جامعهاي است كه اين ضابطهها را ملاك تشخيص قرار دهد ورابطه
را بر وفق آنها دگرسان كند و بدان رهبري را با رشد شتابگير هماهنگ گرداند.
دو نوع تمايل عمومي در تاريخ
مسئوليتهاي امامت عمومي و خاصههايش:
از توضيحاتي كه در دو فصل توحيد و بعثت و در فصل
امامت، تا بدينجا، داديمميتوان مسئوليت و وظايف اوليالامر را شماره كرد.
در اين بند، ما ضمن شماره كردناين مسئوليتها، در مقام تأكيد بر درستي
توضيحات، اين وظايف را به آيات قرآني مستندميكنيم:
الف ـ مسئوليت اول اوليالامر كوشش براي
استقرار و بسط توحيد است. در فصل توحيدديديم كه موسي به سوي فرعون
فرستاده ميشود چرا كه او علو جوئي كرده، دم ازخدايي زده و جامعه را به
مستكبر و مستضعف تقسيم كرده است. بدينقرار، در نظرقرآن، ادعاي خدائي كردن
و ايجاد و تشديد تضاد اجتماعي، يك واقعيت بيشتر ندارند.همانسان كه شرح شد،
عمل مشخص اجتماعي انسان است كه ترجمان اعتقاد به خدا ويا زور ميشود. با
وجود اين، بدان جهت كه قرآن اعتقاد به زور را از خود بيگانگيميشمارد،
مؤمنان به توحيد را به ايجاد رابطه (از راه دعوت) به اين فطرت، بر ميانگيزد.
و براي آنكه توحيد پس از استقرار به شرك باز
نگردد و مشي توحيد ادامه پيدا كند،وظيفه اوليالامر را استمرار بخشيدن به
توحيد، به مثابة اصل، در فكر راهنما و در جامعهقرار ميدهد:
ابراهيم و فرزندش اسمائيل از خدا ميخواهند آنها
را بر اسلام پايدار بدارد و نسلبعدشان را نيز"امة مسلمان"
بگرداند... از ميان آنان رسولان برانگيزد و به آنها حكمت وكتاب بياموزد و به
پاكي تربيت كند و خداوند دعايشان را اجابت ميكند(36):
«و چه كسي از ملت ابراهيم روي برميگرداند، جز
آنها كه روي به سفاهت ميآورند؟ وراستي آن است كه ما در اين جهان او را
بر گزيديم و در آن جهان، او از صالحان خواهدبود.»
توحيد به مثابه باور به خداي يگانه و توحيد به
مثابه جامعه رها از مستكبر ومستضعف يك امر است. ملت ابراهيم، هم آئين
توحيد است و هم جامعهاي است كه بهاين آئين گرويده است. ماندن در اين
آئين، ماندن در خط توحيد و رشد كردن در اينخط است. پيامبراني كه از پي
آمدند، به عنوان آورنده كتاب و به عنوان امام، وظيفهداشتند پيام توحيد را
تبليغ كنند و در استقرار آن بكوشند (37):
«بگوييد: ما به خدا و آنچه بر ما فرستاده است،
ايمان ميآوريم. به آنچه به ابراهيم واسماعيل و اسحق و يعقوب و فرزندان
او، به موسي و عيسي داده شد و به آنچه بهپيامبران از سوي خدا داده شد،
ايمان ميآوريم. ميان آنها هيچ فرق نميگذاريم و به خدااسلام ميآوريم.»
و خدا به پيامبر ميگويد به يهوديان و مسيحيان
بگوي ما ادامه دهندگان راه ابراهيمهستيم. اگر به ايمان شما گرويدند، هدايت
جستهاند و اگر از اين ايمان روي بر تافتند،رنگ فطرت را از دست دادهاند
(38). تو به راه توحيد برو و رنگ فطرت بجوي كهزيباترين رنگها است (39):
«به رنگ خدا درآي. و چه كس رنگي زيباتر از رنگ
خدا دارد. اين او است كه ماپرستش ميكنيم»
از همين آيه روشن ميشود كه بيان بدون امامت،
ميتواند ماية شرك بگردد وميگردد. بدينقرار، وظيفة امام مراقبت از اين امر
مهم است كه پيام توحيد، بوسيلهشركها بدل نگردد. چرا كه در اين جهان، در
جامعهها و در درون هر جامعه، انسانها بهگروهبنديهاي متخاصم تقسيم شدهاند
و راه توحيد بسي طولاني و طي آن تا بخواهيطاقت شكن است(40):
«اگر خداي تو ميخواست هر آينه آدميان را امت
واحد قرار ميداد. و مردمانهمچنان به راه اختلاف ميروند.»
در دنياي پر از شركهاي پايدار، تبليغ مرام توحيد
و حفظ اين مرام از تبديل شدن بهابزار اختلاف، اراده را، اگر هم پولاد
باشد، آب ميكند. از اينرو، حتي محمد(ص)، پيامبرو امام، را نيز قوت قلب لازم
است (41):
«و هر آنچه از سرگذشتهاي پيامبران برايت حكايت
ميكنيم، به خاطر ثبات قلب دادنبه تو است. و در اين سرگذشتها، حقايق و
پندها تو را ميشوند. و مؤمنان را نيز، همه پندو آموزشاند.»
اگر پيامبري بيان امر است، امامت هدايت به امر
است (42):
«و به ابراهيم اسحق و يعقوب را از كرم داديم و
همه آنها را صالح قرار داديم و امامانيگردانديم كه مردمان را به امر ما
هدايت كنند...»
هدايت به امر، در دنياي سرشار از شركها استمرار
امامت را ضرور ميسازد. پيامبريبه اظهار بيان پايان ميپذيرد. پس از آن،
مرحلة اجرا و امامت است. اجراي بيان شرطباز نگشتن به جاهليت است. از
اينرو:
ب ـ مسئوليت دوم امامت، اجراي بيان توحيد است:
بيان توحيد وقتي در عمل مشخصامام و جامعهاي كه رهبري ميكند، اظهار شد،
راه بازگشت به جاهليت مسدود ميشود.در نظر قرآن، بيان و امام يكي هستند
(43):
«... كتاب موسي امام و رحمت است»
كتاب، تا به عمل در نيايد، چگونه ميتواند
پيشاپيش راه توحيد را بگشايد؟ از اينرواست كه امام هم بايد "قرآن ناطق"
باشد (44) و هم بايد كتاب را به عمل در آورد تابتدريج اختلافها كاهش پذيرند
و جامعه در نظر و عمل "امة واحد" بگردد. جامعه مؤمنانتشكيل شود و
در مقام بهترين امتها، فطرت گمشده را به ياد ديگران بياورد تا ديگراننيز
فطرت خود را باز جويند و آزاد بگردند(45):
«شما بهترين امت هستيد. به مثابه الگوي جهانيان،
به كردار نيك بخوانيد و از زشتيهانهي كنيد...»
اعتقاد به توحيد و اختيار آن به مثابه فكر
راهنما و جهاد اكبر، به معناي پاك شدن ازصفات مشرك و كافر و پذيرفتن صفات
مؤمن، بناگزير برنامة عمل ميخواهد.
ج ـ سومين مسئوليت اوليالامر، تهية برنامهاي
است براساس واقعيتهاي با دوام جامعه:يافتن اين واقعيتها را نخست موضوع
پژوهش در تاريخ ايران قرار داديم و آنگاه در تاريخعرب و چين و اروپا، آنها
را پي گرفتيم و چگونگي برخورد قران را با اين واقعيتهامطالعه كرديم. جدول
مقايسهاي كه در زير ترتيب ميدهيم. خاصههاي دو تمايل عموميرا در تاريخ
نشان ميدهد:
دو نوع تمايل عمومي در تاريخ
اين دو تمايل، يكي "اصحاب شمال" و
ديگري "اصحاب يمين" در قرآن موضوع بحثقرار گرفتهاند. خاصههايي
كه امروزه براي تمايل چپ ميشمارند، همانها هستند كه قرآنبراي اصحاب يمين
قرار ميدهد و خاصههايي كه براي تمايل راست قرار ميدهند،همانها هستند كه
قرآن از آن اصحاب شمال ميداند. بدينسان،
جز تغيير اصطلاح، هيچ تغيير ديگري ملاحظه نميشود:
1 ـ در وجه سياسي:
باطل: 1/1 ـ قرار گرفتن در موازنه عمومي زور با
جامعههاي ديگر. سلطهگري به وقتقوت و سلطهپذيري به وقت ضعف .
حق: بيرون
بردن جامعه از روابط زور نه سلطهگري و نه سلطهپذيري: موازنة توحيدي(46).
باطل:تمايل به تمركز قوا و مسئوليتها در
"قوه مجريه" براساس اعتقاد به اصل اطاعتاز رهبري.
حق: تمايل به توزيع قوا و مسئوليتها در جامعه
براساس اعتقاد به اصل مشاركت دررهبري و شورا (47).
باطل: 3/1 ـ تمايل به جدا كردن "جامعه
نظامي" از جامعه ملي و انحصار وظيفه دفاع ازمرزها به جامعه نظامي و
تبديل آن به ستون فقرات سلطه دولت بر ملت.
حق: 3/1 ـ تمايل به جذب "جامعه نظامي"
در جامعة ملي و تعميم مسئوليت دفاع ازمرزها به همة افراد جامعه و از بين
بردن نقش نيروهاي مسلح به مثابه ستون فقراتسلطة دولت بر ملت(48).
باطل: 4/1 ـ تمايل به ايجاد مرزهاي گوناگون
نژادي و قومي و ملي و مذهبي و گروهيبه قصد تمركز اختيارات در دولت.
حق: 4/1 ـ تمايل به حذف مرزهاي گوناگون نژادي
و قومي و ملي و مذهبي و گروهي،به قصد توزيع اختيارات و مسئوليتها در جامعه
(49).
باطل: 5/1 ـ تمايل به تبديل نيروهاي محركه به
زور متمركز. اين تمايل در زمان مانمايانتر است. تشكيل نيروي نظامي بزرگ و
صرف سرمايههاي عظيم در امور نظامي وتوليد فرآوردههاي مخرب و...
حق: 5/1 ـ تمايل به استفاده از نيروهاي محركه
در افزايش امكانات عمومي بشر برايرشد (50).
باطل 6/1 ـ تمايل به ايجاد سازمان سياسي براساس
اصل اطاعت از رهبري و تبديلسازمان سياسي به ابزار مهار جامعه .
حق: 6/1 ـ تمايل به ايجاد سازمان سياسي براساس
اصل مشاركت در رهبري، به قصدبه اجرا گذاشتن كتاب و مبارزه با ستمگريها
(51).
باطل: 7/1 ـ تمايل به تبديل قوه قضائيه به
ابزار سلطة دولت بر جامعه و استثمارمستضعف وسيلة مستكبر.
حق: 7/1 ـ تمايل به مستقل كردن قضاوت بقصد
قضاوت به حق و استقرار آزاديها وعدالت و قسط (52).
باطل: 8/1 ـ تمايل به عدم پذيرش منزلتهاي ثابت
براي افراد به قصد محدود كردنآزاديها و جلوگيري از واقعيت پيدا كردن
آزاديهاي صوري
حق: 8/1 ـ تمايل به قبول منزلتهاي ثابت براي
افراد و بقصد واقعيت بخشيدن به وجودآزاديها و بسط آنها و توسعه امكانات
افراد براي شركت در مسئوليتها رهبري (53).
باطل: 9/1 - تمايل به استقرار اصل وابستگي، به
مثابه ضابطة اصلي دسترسي بهمقامهاي رهبري.
حق: 9/1 ـ تمايل به استقرار اصل لياقت بمثابه
يكي از ضوابط رسيدن به مقامهايرهبري (54)و...
باطل: 10/1 ـ از آنجا كه زمان زور كوتاه و نياز
فردايش ناقض امروز ميشود، نقصها ازراه تصحيح رفع نميشوند. كارنامة زور
استبدادي، مجموعهاي از شروعهاي رها شدهاست.
حق: از آنجا كه زمان آزادي بينهايت است،
نيازها ناقص يكديگر نميشوند. و منقصهااز راه يكديگر نميشوند و نقصها از راه
تصحيح رفع ميشوند. امامت بر اصل توحيد پيگرفتن هر كار تا حد كمال است.
باطل: 11/1 ـ كارهاي زور استبدادي، بند از بند
گسسته است.
حق: 11/1 ـ كارهاي امامت بر اصل توحيد، بهم
پوسته و مكمل يكديگرند.
2 ـ در وجه اقتصادي :
باطل: 1/2 ـ تمايل به اسراف و تبذير؛
حق: 1/2 ـ تمايل به ايجاد جامعه مقتصد (55)؛
باطل: 2/2 ـ تمايل به باوراند كمبود و ندرت مواد
در طبيعت و بهانه قرار دادن آن برايتبديل سازماندهي توليد و توزيع و مصرف،
به يكي از چهارپاية سلطهگري؛
حق: 2/2 ـ به بيان قرآن، از هر ماده به اندازه
آفريده شده است.(56) بنابراين، ندرتمواد امري اجتماعي و نتيجه فعاليتهاي
تخريبي است. بر اين اساس، تمايل به نوعديگري از سازماندهي به قصد رفع
نيازهاي همه مردم جهان، نسل بعد از نسل و افزايشامكانات عموم در خلاقيت
و ابداع
باطل: 3/2 ـ تمايل به محروم كردن مردم از حق
مالكيت واقعي بر نيروي كار خود. دردوران ما كه حق مالكيت بر نيروي كار
پذيرفته شده است، به لحاظ اينكه زحمتكشان ازامكانات براي به كار
انداختن نيروي كار خويش محرومند تنها حق فروش
نيروي كار خود را دارند يعنيمالكيت آنها بر نيروي كارشان صوري است
حق: 3/2 ـ تمايل به برخوردار كردن مردم از حق
مالكيت واقعي بر نيروي كار خود ازراه فراهم آوردن امكانات فعاليت اقتصادي
(57):
باطل: 4/2 ـ تمايل انحصار مالكيت بر زمين و
منابع رو و زير زمين و فضا. در زمان ماهم در كشورهايي كه مالكيت خصوصي را
پذيرفتهاند و هم در كشورهايي كه مالكيتدولتي را پذيرفتهاند، مالكيت متعلق
به كار نيست بلكه از آن مقام مسلط است.
حق: 4/2 ـ تمايل به شكستن انحصار مالكيت بر
زمين و منابع رو و زير زمين و فضا.مالك زمين و آسمانها خدا است و مالكيت
شخصي انسان بر نيروي كار خود بدوندسترسي به زمين و منابع آن واقعيت پيدا
نميكند بنابراين، بنابر قاعدة تخليف زمين ودريا بنار قاعده و فضا و منابع
آنها بايد نسل بعد از نسل در اختيار فردفرد مردم رويزمين قرار گيرد (58)
باطل: 5/2 ـ تمايل به تقسيم كار براساس نخبه
گرايي و تحصيل حداكثر سود درمقياس جهاني و ملي.
حق: 5/2 ـ تمايل به تقسيم كار براساس امامت
مستضعفان و برابري در كار و رفعنيازها(59)؛
باطل: 6/2 ـ تمايل به ناهمساني تركيب كار. كار
رهبري و كار علمي از آن قشر مسلط وكار يدي از آن قشرهاي بزرگ زير سلطه!؛
حق: 6/2 ـ تمايل به يكساني تركيب كار طوري كه
همه در كارهاي رهبري و ابداع و كاريدي شركت جويند (60)؛
باطل: 7/2 ـ تمايل به تقدم بخشيدن به موقعيت
اجتماعي در بهرهيابي از توليد (46) واستثمار و جستجوي شيوههاي گوناگون براي
انتقال دسترنج مستضعفان به مستكبران
حق: 7/2 ـ تمايل به اينكه كار تنها اساس درآمد
براي همه بگردد و استثمار وشيوههاي گوناگون انتقال دسترنج مستضعفان به
مستكبران از بين بروند.(61)؛
باطل: 8/2 ـ تمايل به اصل شمردن زور و اختصاص
بخش مهمي از سرمايهها واستعدادها و منابع به توليد زور در زمان ما از جمله
هزينههاي نظامي بر سرمايهگذاريدر توليد كشاورزي و صنعتي و تامين خدمات
تقدم قطعي دارد.
حق: 8/2 ـ تمايل به اصل شمردن نيازهاي انسان
در جريان رشد و اختصاصسرمايهها و استعدادها و منابع به توليد صنعتي و
كشاورزي و تأمين خدمات
باطل: 9/2 ـ تمايل به سلطه بر طبيعت، به معناي
تخريب آن به حكم جبر توقعات زوردر زمان ما، در اقتصادهاي "پيشرفته"،
ميزان توليد تخريبي از توليد سازنده و ميزانقرضه سرانه از ميزان توليد
سرانه بيشتر شدهاند!
حق: 9/2 تمايل به هماهنگي با طبيعت به معناي
علم بر قوانين آن و افزايش امكاناتزيستي براي نسلهايي كه از پي يكديگر
ميآيند انسان مسئول طبيعت نيز هست (63).
باطل: تمايل به پيشخور كردن در نتيجه از پيش
متعين و محدود كردن آزادي فعاليتاقتصادي
حق: تمايل به ايجاد پسانداز براي آينده و در
نتيجه افزايش امكانات و بسط آزاديفعاليت اقتصادي (64).
3 ـ در وجه اجتماعي:
باطل: 1/3 ـ تمايل به تبعيضها و تشخصهاي
اجتماعي: نژادي، ملي، قومي، طبقهاي،گروهي و خانداني؛
حق: 1/3 ـ تمايل به حذف تبعيضها و تشخصهاي
اجتماعي:نژادي،ملي،قومي،طبقهاي،گروهي و خانداني (65)؛
باطل: 2/3 ـ تمايل به ايجاد و حفظ بافتي
اجتماعي با تارهاي عمودي و پودهاي افقي،طوري كه ساخت هرمي شكل جامعه را
بر پا نگاهدارد؛
حق: 2/3 ـ تمايل به پاره كردن تار عنكبوت
روابط اجتماعي،طوري كه ساخت هرميشكل جامعه از بنياد تغيير كند (66)؛
باطل: 3/3 ـ تمايل به مادون شمردن زن بنابر
اصل اطاعت و بنابر تعريف مافوق دررابطه با مادون. در حقيقت، همان طور كه
ارزش نخبه به درجه فرمانبرداري عوام است،ارزش مرد نيز به درجه پست و
مادون شمردن زن است. كسي نيز به ياد مرد نميآوردعمري با تصور پستي زن
زيستن، آدمي را از لذت زندگي محروم ميكند و سببمحروميتهاي بسيار ميگردد؛
حق: 3/3 ـ تمايل به يكي شمردن زن و مرد در
خلقت (67) و كفو و همسر شمردن(68) وي و بيشتر از اين نقش هنرمند دادن به وي.
به معناي مبتكر تغييرهاي دورانسازتاريخي (69). و به ياد مرد آوردن كه
تكريم زن نشانة مسلماني است(70).
باطل: 4/3 ـ تمايل به اصل قرار دادن توارث و
پيوندهاي اجتماعي براي تعيين موقعيتاجتماعي گروه و فرد؛
حق: 4/3 ـ تمايل به اصل قرار ندادن توارث و
پيوندهاي اجتماعي براي تعيين موقعيتاجتماعي. با پذيرفتن توارث، آن را اصل
قرار نميدهد بلكه لياقت امامت و ايمان و تقويرا اصل قرار ميدهد. كمي دورتر
به اين موضوع باز ميپردازيم. (71)؛
باطل: 5/3 ـ تمايل به طبقهبندي اجتماعي بر
محور زور به طوري كه هر قشر موجوديتخويش را در تداوم زور حاكم ببيند و از
آن پاسداري كند. (نظامهاي طبقاتي موجود ازاين گونهاند: ديوان سالاران، فن
سالاران، دين سالاران، سپهسالاران و...).
حق: 5/3 ـ تمايل به بر هم زدن اينگونه طبقهبندي
اجتماعي بر محور امامت. طوري كهيك مسابقه بر جا بماند و آن مسابقه در علم،
در مسئوليت رهبري، در عدالت، در ابداع ورشد و در تقوي باشد (72).
4 ـ در وجه فرهنگي:
باطل: 1/4 ـ تمايل به پرستش اسطورهها و بازتاب
آن، شناختن و پذيرفتن زور به مثابهمنشأ حق؛
حق: 1/4 ـ تمايل به توحيد و نفي اسطورههاو نفي
زور به مثابة منشأ حق (73)؛
باطل: 2/4 ـ تمايل به ايجاد و حفظ نظام ارزشي
براساس زور؛
حق: 2/4 ـ تمايل به ايجاد نظام ارزشي براساس
پنج ارزش پايه: توحيد و بعثت وامامت و عدالت و معاد (74)؛
باطل: 3/4 ـ تمايل به استقرار انواع سانسورها در
پي اين اعتقاد كه "عوام كل الانعام"تحريك پذيرند. در حقيقت
ادامة جهل تودهها، اساس حاكميت حاكمان و دوام حاكميتآنها است. پس بايد
ادامه بيابد! نور آزادي تاريكيها جهل را از ميان ميبرد؛
حق: تمايل به حذف انواع سانسورها در پي اين
اعتقاد كه مسئوليت رهبري به علم وآزادي و به ارزيابي و انتقاد نياز دارد
علم از راه بيان و تحرير و مبادله افكار رشد ميكندبيرون رفتن از تاريكي به
نور از مهمترين اسباب آزادي و رشد و شركت در رهبري است.(75)از اينرو قرآن
برهان ارائه ميكند از زورمداران برهان ميطلبد.
باطل: 4/4 ـ تمايل به اختيار انحصاري بر
قانونگزاري و تفسير قانون برابر نيازهايمتغير مقام حاكم در جريان رشد و
تخريب
حق: 4/4 ـ تمايل به آزادي اجتهاد و تغيير رابطه
قانون و قوه اجرائي: قانون وسيلةدست حاكم نيست، حاكم بر اعمال او است
(76)؛
باطل: 5/4 ـ تمايل به رسمي كردن دين، خالي
كردن آن از محتوا و تبديل دين صوريبه وسيله كار مقام سياسي براي مهار
تودهها. استبدادهاي ديني و ايدئولوژيك، همواره،از سياهكارترين استبدادها
بودهاند.
حق: 5/4 ـ تمايل به مبارزه با رسمي شدن دين و
تبليغ واقعيت دين براي آنكه وسيلهآزادي و رشد انسان برگردد. قرآن به
معني روش، روش امام شدن در مسير توحيد است(77)؛
باطل: 6/4 ـ تمايل به جبر: مشخصة همه رژيمهاي استبدادي،
در گذشته و حال، تمايلبه جبر است. در قلمرو اسلام نيز، فلسفة جبر در دوران
اموي به اين قلمرو راه جست تااستبدادي را توجيه كند كه در حال استقرار
بود؛
حق: تمايل به نسبي و فعال شمردن انسان و
اعتقاد به اينكه تنها در رابطه با خداانسانها نسبي و فعال ميشوند انسان
آزاد خلق شدهاند (78) .
باطل: 7/4 ـ تمايل به ايجاد انواع ترسها و باور
به اين ترسها در تودهها. زور، جبر وخشونت و ترس، يكديگر را بوجود ميآورند.
اما تكيه بر ترس، براي حكومت كردن درزمان ما بسيار رايجتر
شده است.
حق: 7/4 ـ تمايل به مبارزه با انواع ترس. ترس
از هر چيز زميني و آسماني شرك بهخدا است. در حقيقت ترس از هر زور و پديدهاي،
عزل از مقام خليفةاللهي است. مبارزهبا پرستش شخصيت از جمله مبارزه با
انواع ترسها است(79)؛
باطل: 8/4 ـ تمايل به تقليد از الگوهاي زور و به
جانبداري از قياس و ايجاد انواع رقابتهابر پاية زور و در نتيجه، تشديد
نابرابريها؛
حق: 8/4 ـ تمايل به اجتهاد و جانبداري از حصر
قياس به علم و تقوي (80). تمايل بهنظرية جبران بدين معني كه وظيفه
امام انتقال علم به كساني است كه آن را ندارند و الگوشدن (متصف شدن به
صفات مؤمن) براي همگان به قصد كاستن از نابرابريها؛
باطل: 9/4 ـ تمايل به تقدم بخشيدن عمل بر
"ايده" و يا "ايده" بر عمل. تمايل به جداكردن ماديت از
معنويت تمايل به مادگرايي به معناي ماده و قوه مادي را تنها حقيقتباور
كردن و باوراندن يا پست شمردن ماده به قصد مشروع كردن حكومت استبدادينمايندگان
معنوي بر جهان مادي
حق: 9/4 ـ تمايل به مقارن شمردن عمل و ايده و
جدا نكردن ماديت از معنويت.
جدا نكردن ماديت از معنويت. پست نشمردن ماديت
به قصد نفي انواع استبدادها كهنتها به صورت رژيمهاي سياسي حكومت ميكنند
و مانع رشد ميشوند بلكه بر انديشههارسوب چندين و چند قرني كرده و مانع
رهايي انديشه و عمل و خلاقيت آنها ميشوند(81):
باطل: 10/4 ـ تمايل تبديل حركت به سكون و در
نتيجه حفظ و استمرار نظام اجتماعيبرمدار زور. در نتيجه، تمايل به نگرش
آينده به مثابة تكرار گذشته؛
حق: 10/4 ـ تمايل به تبديل سكون به حركت. در
نتيجه، تغيير نظام اجتماعي، درنتيجه، تمايل به نگرش در آينده به مثابه
مرحلهاي از ساختمان جامعة توحيدي (82)؛
باطل: 11/4 ـ تمايل به ايجاد باور به خرافهها و
به زمان و مكاني غير از زمان و مكانواقعي كه انسان در آن زندگي و فعاليت
ميكند، به قصد ايجاد نوعي "زندگي ذهني" كه بهعنوان مخدر به كار
خنثي كردن ناشي از محروميتها و تحمل بار نظام اجتماعي بيايد.دراستبدادهاي
ايدئولوژيك و مذهبي، فلسفه در پوسته مذهب، مذهب را از روش انديشه وعمل در
شرايط تاريخي و زمان و مكان واقعي، به مجموعهاي از باورها براي ايجاد
زمان ومكان ذهني بدل ساخته است؛
حق: 11/4 ـ تمايل به مبارزه با خرافهها. و
اصرار به پيش بردن انسان در زمان و مكانواقعي و قرار دادن او در جريان
تاريخي. انسان مسئول و امام در مقام واقع بيني "چنانعمل ميكند كه
پنداري هرگز نخواهد مرد" و در مقام پرهيز از زورمداري، چنان هوشيارباشد
كه پنداري "روزي بيش در جهان نميزيد" (83). حزب امام، در عمل
اجتماعيمشخص خويش، آينده را حال ميكند. طوري كه همه به طور روشن
سرانجام تحول وروش و جهت تحول را ،در الگوي امام، بشناسند (84)؛
باطل: 12/4 ـ تمايل به ابتكار روشهاي تخريب و
حذف؛
و....
حق: 12/4 ـ تمايل به ابتكار روشهاي جذب و
سازندگي (85)؛
بدينسان، قرآن در مشخصات و صفات و تمايلهايي كه
در جريان تاريخ به طور مستمراظهار شدهاند، دو رهبري و دو حزب، يكي حزب
شيطان (86) و ديگري حزب خدا (87)را از يكديگر مشخص و رويارو ميكند.
بدينقرار، چهارمين مسئوليت اساسي امام توحيديان،
مبارزه با حاكميت استبداديحزب شيطان يا جانبداران تمايلي است كه براساس
زور، به جامعههاي بشري ساختهائيرا دادهاند كه در آن ساختها، امروز چند
ميليارد انسان در محروميت كامل بسر ميبرند.در حقيقت، اجراي برنامة رشد و
آزادي، بدون مبارزه با رهبري كفر و شرك، ممكننميشود. نميتوان اجراي
برنامه را از اين مبارزه جدا كرد. چرا كه اجراي برنامه استقرارتوحيد، به
معناي تغيير جامعه از ژرفا تا سيما است و سلطهگران، در هر قدم،
مقاومتهاايجاد ميكنند.
در فصل توحيد شرح كرديم. كه امامان كفر از راه
القاء جبرپرستي ملك را حق خويشميشمارند و برآنند كه خداي، اگر نميخواست،
ملك را به آنان نميداد. گفتيم كه آنهاغاصب ملك هستند. اينك كه بحث به
اينجا رسيده است، جاي ترديد نميگذارد كه نهتنها "عهد خدا به ظالمين
نميرسد." نه تنها خدا ستمگران را امامت نميدهد، بلكه بهحزب مؤمنان
فرمان ميدهد كه با كافران عهدشكن، آنها كه دست از تجاوزگريبرنميدارند،
جهاد كند (88):
«با امامان كفر بجنگيد. همانا آنها به هيچ عهدي
وفا نميكنند. باشد كه كارشان تمامشود.»
و براي اينكه امام و حزب مؤمنان از عهده اين
مسئوليتها برآيند. جمع شدنمشخصات و صفات معيني را در امام و حزب خدا ضرر ميشناسد.
اين مشخصات وصفات را شماره كردهايم. از راه تأكيد و به عنوان حاصل سخن،
پارهاي از مهمترين آنها رادر زير موضوع بحث قرار ميدهيم.
امام و حزب خدا و جامعه
ديديم كه امام و جامعة مؤمنان نقشي مستمر
دارند. دامنة مسئوليت آنها، آينده،آيندههاي دور تا معاد، را در بر ميگيرد.
توضيح آنكه در عين رهبري جامعه به سويآينده، بايد نتايج تصميمهايي را كه
ميگيرند، از جهت تأثيرهايشان بر آينده، بسنجند.طوري كه بعثت دائمي به سوي
توحيد ممكن شود و شتاب بگيرد. در صورتي امام ومجموعة مؤمنان ميتوانند از
عهدة اين مسئوليت برآيند كه در شيامزآ زا دياب فرهنگمسلط بر جامعه، از خود
بيگانه نشده باشند. براي آنكه الگوي آينده بگردند، آزاد شدنموفق به در
آيند. از اينروست كه خداوند ابراهيم را از راه ابتلا ميآزمايد و ابراهيم
پيامبر،پس از پيروزي در ابتلاء، مقام امامت پيدا ميكند (89):
«به خاطر آر وقتي خدا ابراهيم را به آزمايشهاي
سخت آزمود و ابراهيم از عهده برآمد.پس از آن، بدو گفت: تو را امام مردم
قرار دادم. ابراهيم پرسيد: امامت در فرزندان وفرزندان فرزندان من ميماند؟
خدا پاسخ داد: عهد من به ستمگران نميرسد.»
ابراهيم به كدام كارهاي سخت و چه آزمايشهايي
آزموده شد؟ در فصل توحيد ديديماو نخست به پرستش اسطورهها (آفتاب، ماه،
ستاره و....) آزمايش شد. وقتي از پرستشاسطورهها روي گرداند، نوبت به
آزمايشهاي ديگر رسيد. ابراهيم پيامبري امي بود يعنيدر محيط اجتماعي كه ميخواست
آن را دگرگون كند، تربيت نشده بود. با وجود اين، بهعصبيت خانوادگي و
پيوندهاي اجتماعي، آزمايش شد. آزمايش اول، انتخاب ميان باور وپيوندهاي
اجتماعي بود (90):
ابراهيم پدر خواندهاش را به ترك پرستش خواند و
پدرخوانده او را تهديد كرد:
«گفت:اي ابراهيم تو از خدايان من بيزاري و
تحقيرشان ميكني؟ اگر بس نكني تو راشلاق ميزنم. برو و تا وقتي از خدايانم
بيزاري نزد من بيا.»
ابراهيم از تهديد نميترسد. عقيده را انتخاب ميكند.
با وجود اين، پدرخوانده راتهديد نميكند:
«در پاسخ گفت: سلام بر تو، هم اكنون به نيايش
خدا برميخيزم و آمرزش تو را طلبميكنم. همانا خدا به من مرحمت دارد و
نيايشم را ميپذيرد. از شما و از هر آنكه و هرآنچه خدا نيستند و شما ميپرستيد،
جداو دور ميشوم. و به خداي خود دعوتميكنم...»
اما هنوز، ابتلا سختتر ميشد. به دوري از زن و
فرزند، فرزند بسيار عزيزي كه درپيري پيدا كرده بود، مبتلي گرديد (91). از اين
ابتلاء نياسوده، فرمان يافت كه به رسم آنروز، فرزند خويش، اسماعيل را
قرباني كند (92):
«آنگاه كه اسماعيل بزرگ شده و با پدر به سعي
بود، ابراهيم بدو گفت:اي فرزند در رؤياديدم كه تو را سر ميبرم. بگو كه نظر
تو چيست؟»
پدر و فرزند تا مذبح رفتند. در پي پيروزي در
آزمايش عشق بود كه رسم قرباني كردنانسان، برافتاد...
و هنوز، با دل كندن از پيوندها، كار آزمايش تمام
نشد. ميبايد خطر رويارويي با قومخويش را در مبارزه براي آزاد شدن آنها، ميپذيرفت(93):
«آنگاه كه به پدر و قوم خود گفت: چيست اينكه
شما ميپرستيد؟ از راه كفر خدايانيجز خداي يكتا ميخواهيد؟»
در آزمايش مبارزه با بتپرستي و در بريدن با
پيوندهاي اجتماعي تا ميان خرمن آتشرفت. آتش بر او سرد شد، به نشان آنكه
توحيد، به طور قطع اصل راهنماي پندار و گفتارو كردار ابراهيم گشته است.
اينك جاي طرح اين سئوال است كه قرآن چه نوع
رابطهاي را ميان امام با مؤمنان ازسويي و ميان جامعة مؤمنان و غير مؤمنان
از سوي ديگر پيشنهاد ميكند؟
دانستيم كه امام بايد خويشتن را از علائق و
منافع خانوادگي، قومي، ملي و... رهابسازد تا بتواند با توجه به مصلحت همة
بشر و نسلهاي آينده كه بر روي اين زمينزندگاني خواهند كرد، عمل كند. حال
بايد بدانيم رابطة امام و جمع مؤمنان با جامعهايكه ايمان نميآورد، چگونه
بايد باشد؟
بنابر امتحاني كه ابراهيم گذراند، به قيمت
سوختن در آتش نيز تسليم نبايد شد وسلطه طاغوت را نبايد پذيرفت(94):
ابراهيم در جشن قوم خود شركت نكرد. و وقتي همه
به صحرا رفتند، به بتخانه درآمُدو جز بت بزرگ، ديگر بتها، همه را شكست. او
ر به اتهام شكستن بتها گرفتند و به حضورنمرود آوردند. در حضور ستمگر دوران،
با قوم خويش به بحث پرداخت. برهانش رانشنيدند و با او از راه فريب در
آمدند. سازش را نپذيرفت و به سوختن در آتش تن داد(95):
«و ابراهيم گفت: آري! به سوي خدا خود ميروم و
او مرا هدايت ميكند. خداي من! مرادر شمار صالحان درآور.»
آيا بايد اجتماعي برتر چيست؟ آيا بايد سلطه جمع
مؤمنان را بر غير مؤمنان برقراركرد؟ همة بعثتهاي آزاديبخش، از راه قبول
ضرورت برقرار كردن "هژموني" "حزب انقلابي"از نو به راه
استبداد بازگشتهاند. زمان شهادت ميدهد كه "هژموني"طلبي فساد اصليبوده
كه هر انقلابي بدان آلوده گشته، تباهي پذيرفته است. بنابراين روشن كردن
اينمسئله، از اهميت به تمامي برخوردار است. در نظرهائي كه براساس نخبه
گرائي تدوينشدهاند، برقرار كردن "هژموني" امري اجتنابناپذير تلقي
ميشود. اينك ببينيم رهنمودقرآن كدام است؟:
در دو فصل توحيد و بعثت ديديم كه پيامبر، از پيش
خود قانونگذاري را ندارد. مالكمردم نيست. اختياري بر آنها ندارد و... و نيز
ديديم كه دين را به زور نميتوان به كسيتحميل كرد. بنابراين حق اختلاف
عقيده را به رسميت ميشناسد. اينك ببينيم دوجامعة مؤمن و غير مؤمن چگونه
بايد با هم زندگاني كنند؟
ابراهيم و همراهانش و موسي و قومش، از جامعههاي
غيرمؤمن كه دست از ستيز باآنها بر نميداشتند، بيرون رفتند (96). و محمد
مشركاني كه در دين با مسلمانان جنگيدهبودند را به ترك جامعه اسلامي خواند
(97). تا اينجا روشن است كه رابطة مسلط و زيرسلطه را ترجيح نميدهد بلكه
جدائي را ترجيح ميدهد. و نيز مسلمانان را از دوستي باغير مؤمناني كه در دين
با مسلمانان جنگ نكردهاند، منع نميكند. تنها از دوستي باكساني منع ميكند
كه در دين با مسلمانان جنگ كردهاند (98):
«خدا شما را از دوستي با آنها كه در دين با شما
نجنگيدهاند و بذل قسط در حقشانباز نميدارد. خدا اهل داد و قسط را دوست ميدارد.
همانا خدا شما را منع ميكند ازتولي با كساني كه با شما در دين جنگيدهاند و از
شهر و ديارتان بيرون كردهاند و يا بهاخراج شما كمك كردهاند...»
ميماند ببينيم اگر غير مؤمنان درصدد جنگ سلطه
جويانه با مسلمانان برآمدند.رهبري جامعه اسلامي چه بايد بكند؟ در برابر هر
حملهاي، حتي اگر از سوي جماعتيمسلمان باشد، بايد به دفاع برخيزد (99). اما
تا كجا بايد جنگ ادامه بدهد؟ تا جائي كهمتجاوز دست از جنگ و تجاوز بردارد و
به طور حتم نبايد جنگ را تا استقرار سلطه برديگري ادامه دهد (100):
«پس اگر از جنگ با شما باز ايستادند و به جاي
جنگ با شما به شما طرح پيشنهادكردند، چرا كه خدا براي شما سلطه بر آنها را
قرار نداده است.»
و تأكيد ميكند كه نبايد افراط دشمنان را در
جنايات با افراط در جنايت جبران كرد(101):
«و كينه به قومي نبايد شما را از راه دادگري
بيرون برد.»
و به مسلمانان اجازه جنگ با كساني كه ميان
آنها و مسلمانان ميثاق بسته شده استرا نميدهد (102). و از آن روز كه
كافران توانايي سانسور كردن تبليغ دين را از دستدادند، ديگر مسلمانان نبايد
به راه جنگ با آنها بروند و در پي سلطه بر آنها شوند. اين كاررا خدا حتي
نسبت به كفار مكه كه آن همه دشمني با پيامبر و مسلمانان روا ديدند،
مجازنكرد (103)
«و او همان خدا است كه دست سلطة آنها را از شما
دور كرد و بعد از پيروز گرداندنتانبرمكيان، شما را نيز از سلطهگري بر آنها
بازداشت. و خدا همواره بدانچه ميكنيد آگاهاست.»
بدينسان، حزب مؤمنان، از جهاد، نبايد سلطه بر
ديگران را بخواهد. بايد آزادي رابخواهد. جهاد وقتي واجب ميشود كه آزاديها از
ميان رفته باشند و كافران راهها را بهروي انديشه و عمل آزاد بسته باشند.
امام و حزب امامان، آزاديبخش هستند و مسئوليتاساسيشان توسعه بخشيدن به
دامنة آزاديها است تا كه امكان براي شركت عموم انسانهادر مسئوليتها فراهم
آيد.
بدينقرار، مسئوليت امامت توحيد، مسئوليتي است كه
از عهده برآمدنش، به جمعينياز دارد كه در وجود خويش، الگوي جامعة آينده و
روابط مستقر در آن باشد. روشاصلي كار، حال كردن آينده در الگوئي اجتماعي
است. امام اين الگو است.
تا تغيير نكني تغيير نميدهد
از دير زمان، هر بار كه كسي و يا گروهي خواسته
است و يا خواستهاند نظام اجتماعيرا تغيير دهند، اين پرسش را پيش كشيدهاند:"چه
بايد كرد؟ "اصحاب شمال، باورمندانبه زور، بر اين اساس راه حل جستهاند
كه تا تغيير ندهي تغيير نميكند و اصحاب يمين براين پايه راه حل جستهاند
كه تا تغيير نكني تغيير نميدهي:
تا تغيير نكني، تغيير نميدهي:
نوع نگرش در انسان، دو تمايل را از يكديگر باز
ميشناساند: اصحاب شمال باور خودرا به اصالت زور، در نوع نگرش خود به انسان
باز ميگويند: "عامه" و "تودهها" را كارپذيرميدانند و
بنابراين، تا "نخبهها" جامعه را تغيير ندهد، خود نيز تغيير دلخواه
را پيدانميكنند. بدينقرار، شعارشان اينست: "تا تغيير ندهي، تغيير نميكني".
و اصحاب يمينناباوري خود را به اصالت زور و باور خود را به اصالت خدا و
اصالت انسان، به مثابه خليفةخدا، در نوع نگرش خود به انسان باز ميگويند:
انسان فعال است. هيچكس نميتواندديگري را تغيير ميدهد. هر كس خود را هدايت
يا گمراه ميكند. هر كس تغيير ميكند،الگو ميشود. شهيد و نذير و بشير ميشود و
به ديگران فرصت ميدهد به دو بنگرند وتغيير كنند. بدينسان، شعارشان اينست:"تا
تغيير نكني، تغيير نميدهي". اين دو نگرش،ترجمان دو اصل راهنما هستند:
شرك و توحيد.
قرآن در خطابها كه به فرد ميكند و در خطابها كه
به جمع ميكند. به تكرار خاطرنشان ميسازد كه تا هدايت نشوي، هدايت نمييابي،
تا گمراه نشوي، گمراه نميكردي. تاقومي تغيير نكند. خدا چيزي را در آن قوم
تغيير نميدهد. خدا نعمتي را كه ارزانيداشته است، تغيير نميدهد مگر اينكه
قوم تغيير كند(104).
و نيز به درست، باور زورمداران را، به تكرار، خاطر نشان خردمندان
ميكند و هر باريادآور ميشود كه: ميگويند مردم را هدايت و يا گمراه ميكنند.
اما از ياد ميبرند كه تاخود گمراه نشوند، گمراه نميكنند (105) راستي آنست
كه هر كس راه هدايت مييابد،خود آن را ميجويد و هر كس گمراه ميشود، خود
در بيراهه گمراهي ميافتد.
بدينسان، تشخيص جويندة مقام از جوينده آزادي
آسان ميشود:
جوينده مقام بر اصل ثنويت ميانديشد و عمل ميكند.
براي انسان اصالت قائل نيست.براي سازماني اصالت قائل است كه به كار
تحصيل مقام بيايد. مردم را كارپذير و بنابراينتابع احساسات ميداند. براي
جامعه، شعور و عقل قائل نيست. و به خصوص تغييرها را بهبعد از تغيير دادن
حكومت و استقرار حكومت جديد حوالت ميدهد. و جويندة آزادي، براصل توحيد ميانديشد
و عمل ميكند. براي انسان اصالت قائل است. سازمان را وسيلهميداند و خدا
نميداند. و آن سازماني را كار آمد ميشمارد كه در آن، آدميان آزاد بشوندو
استعداد خود را رشد بدهند. مردم را فعال ميانگارد. براي جامعه شعور و عقل
قائلاست و بخصوص، تغييرها را به بعد از تغيير دادن دولت حاكم و استقرار
حكومت جديدحوالت نميدهد. زيرا نيك ميداند ابراهيم در آتش نمروديان آزاد
ماند و آزادتر شد. پسبايد آزاد شد و بلادرنگ كار تغيير دادن خود نيآغازند؟
سازمان و حزبي كه آزاد شوندگانپديد ميآورند. محيطي بايد باشد كه در بطن
نظام استبدادي، به يك جمع امكانميدهد آزاد و آزادتر شوند و رشد كنند. و در
آزاد شدن و رشد كردن، آن آينده را كهپيشنهاد ميكنند. در نظر عموم، حال
بگردانند.
الگو آينده را در وجود خود حال ميكند
شرط اول شركت در حزب خدا، لياقت و استواري بر
عقيده است. ابراهيم از لحاظلياقت و استواري بر عقيده نيز آزمايش شد. و
وقتي پرسيد آيا امامت در خاندانش به ارثميماند، به شرحي كه گذشت، پاسخ
شنيد كه امامت به لياقت است و دادگري. بدينسان،قرآن اثر توارث را نفي
نميكند. احتمال بسيار ميرود كه از جفت خوب، مولد خوب پديدآيد. اما احتمال
ميرود و يقيني نيست. و به گواهي قران، از نسل ابراهيم، گروهي به راه
اورفتند و بسياري نيز فاسد شدند (106) بنابراين امام بايد آزمايش لياقت و
استواري برعقيده را بگذراند.
و همان طور كه در فصل بعثت از قول پيامبر،
آمُد، جمع امام، جمع اهل توحيد است.در آن، همه از راه باور به خدا، با
يكديگر برابري و برادري جستهاند. آنسان كه جمع يكيو يكي جمع است. جمع
ابراهيم از اين آزمايش موفق بدر آمد. آنسان كه خدا ابراهيم راملت ميخواند
(107):
«همانا ابراهيم تمامي يك امت بود. آري به خدا
باوري استوار داشت و از مشركاننبود.»
اين امت، حزب خدا است، از پيوندهاي اسارت بار
اجتماعي رها است و در بندباورهاي جاهلي نيست (108):
«هيچ قوم باورند به خدا و روز آخر را نمييابي
كه دوستي گزيند با كساني كه با خدا وفرستادهاش رودررويي ميكنند. هر چند
پدر يا فرزند يا برادر و يا عشيرهشان باشند.اينان در قلبشان ايمان است و خدا
به روح خويش ياريشان ميدهد... اينان حزب خداهستند. گفتن ندارد كه حزب
خدا موفق ميشود و رستگار. »
اين امت الگوي دين توحيد، فرهنگ نو، روابط
اجتماعي جديد، جامعة ارزياب ومنتقد، اسوة زيباي آينده است (109):
«و بيگفتگو شما را در ابراهيم و كساني كه با
بودند، اسوهاي زيبا است.
نوبت آنست كه ببينيم تشكيل حزب خدا را چگونه
و از كجا بايد شروع كرد؟:
همانطور كه ديديم، در جريان تاريخ دو تمايل
پديدار گشته و ادامه يافتهاند: "اصحاباليمين" داراي تمايلي هستند
كه زور را مدار نميشناسد. و"اصحاب الشمال" دارايتمايلي هستند كه
زور را اساس ميشناسد (110). در زمان خودمان، اگر انديشه و عملتمايل چپ را
به طور كامل از زورمداري پاك كنيم، جانبدارانش "اصحاب اليمين"ميگردند
و اگر تمايل راست هر گونه ارزش خوب را رها كند، طرفدارانش "اصحابالشمال"
ميشوند. در حقيقت ،قرآن در وصف اصحاب شمال ميگويد(111):
«همانا آنها، پيش از اين، مترفان بودند و بر
گناهكاري اصرار ميورزيدند.»
و اصحاب يمين را نيز به دو گروه تقسيم ميكند و
براي سبقت گيرندگان، فضل تقدمقائل ميشود (112):
«بنيادگذاران و سبقت جويندگان، پيشي و قدم
دارند»
همة پيامبران را اين سبقت جويندگان ياري
رساندهاند. قرآن از ابراهيم تا محمد،يكي از عوامل پيروزي را اين هستة امام
ميشود: موسي را هارون و اصحاب او (113) وعيسي را حواريون (114) و محمد را
مهاجر و انصار، ياري ميرساندند(115):
«و سبقت گيرندگان در ايمان آوردن، اوليها در
ميان مهاجران و انصار...»
بدينقرار، حزب خدا را بايد با ايجاد هستة امام
بنياد گذاشت. به لحاظ مسئوليتسنگين اين هسته در آزاد شدن و استقرار
آزاديها و در نتيجه تبديل شدن به عامل مانعبازگشت به جاهليت، يعني حكومت
زور، تشكيل اين هسته از مشكلترين كارها است.چرا كه كم و كيف اين هسته،
گزارشگر ادامه بعثت پيروز و يا بازگشت زورمداري است.جنبشهايي را كه جامعههاي
گوناگون پديد آوردهاند و انقلابهايي را كه يك حزب و ياجبهة سياسي به
پيروزي رساندهاند، همين هستههاي رهبري به اختلاف نفاقكشاندهاند.
از اينرو، اعضاي اين هسته بايد از صفات شرك و
كفر تا ممكن است، پاك گشته و بهصفات مؤمن در آمده باشند. هر اندازه در
صفات به جمعي كه از زبان محمد وصفكرديم، نزديكتر باشند، هر اندازه
ميانشان دوستي يك رنگي بيشتر باشد، هر اندازه(116):
«در آنجا سخن بيهوده و ناسزا و بهتان بر زبانها
نميآيند *به يكديگر جز ايننميگويند: سلام سلام»
موفقتر ميشوند
و ولي امر بايد از مؤمنان به خود آنها نزديكتر
بگردد. آنقدر كه (117):
«پيامبر به مؤمنان از نفسشان نزديكتر است و
همسران او، مادران مؤمنانند...»
بدينقرار، روابط اجتماعي بر پاية زور كه در
يگانگي، بيگانگي ايجاد ميكنند و بدنانسان را در استبداد تباه ميسازند جاي
خود را به روابطي ميدهند كه در بيگانگي،
يگانگي پديد ميآورند و در آزادي، انسان را در
استعدادهايش، شكوفا ميگردانند.
از همين توضيح، معلوم ميشود كه از چه خطرهايي
پرهيز بايد كرد، قرآن به سه خطراهميت بيشتري ميدهد:
1 ـ از خود بيگانه شدن بنيادگذاران و امامان از
راه القاء پذيري:
2ـ نفوذ منافقان در هسته:
3ـ استقرار رابطة فعال و كارپذير ميان هسته و
اعضاي حزب و ميان اين حزب وديگران.
در پرستش شخصيت (118)، به تفصيل، اين سه خطر
موضوع بحث واقع شدهاند.دربارة ابتلاي به "ايدئولوژي" زورمداران
و دربارة هفت گروه منافقان و دربارة خودكامگيحاكمان و كارپذيري پيروان،
هشدارها يك به يك، از زبان قرآن، آمدهاند. در اينجا، از راهفايده تكرار،
يادآور ميشوم كه وجود استبداد به رأي و تك روي،نزد فرد و گروه و حزبسياسي،
مرض شيطاني و ترجمان ثنويت تك محوري به مثابة اصل راهنماست و بدتريننوع
از خود بيگانگي، از خود بيگانگي از راه القاپذيري است. اين از خود بيگانگي،
بدتريننوع نفاق با خود و جمع خود و هم تن دادن بدترين نوع استبدادها است.
و جمعي كه بخواهد نقش هستة امام را براي آزاد
شدن و آزاد كردن ايفا كند، بايد ازاستبداد بپرهيزد و بداند كه درمان اين
بيماري در خود و جامعه به ورزشي دائمي نيازدارد.
به بيان قرآن، اين همان بيماري بود كه ابليس
را شيطان گرداند. سبب القاء پذيري واغواي آدم شد و او را از بهشت دوستي و
عشق آزادي، به دنياي اختلاف و زور و خونريزي آورد. و از آن زمان تا زمان
ما، و بعد از اين زمان نيز، اين بيماري وحدتها بهاختلاف برميگرداند و
جنبشهاي آزاديبخش را به رژيمهاي استبدادي بدل ميسازد.
بدينقرار، مبارزه با مطلق العناني تنها پيروي از
روشهايي اخلاقي براي دستيابي بهنوعي از زندگاني نيست. كوششي براي عمل
كردن در خط عدالت، امام ماندن در زنجيرةبه هم پيوستة بعثتها، تا آزاد
شدن كامل است.
همانطور كه ما به حلقههاي آخرين اين زنجيره
نرسيدهايم، هستههاي امام نيز هرگزشكل كمال مطلوب خود را پيدا نكردهاند.
همان طور از عوامل پيروزي يك نهضتبودهاند اما بر اثر جمع شدن عوامل
بسيار، از جمله عامل ضعفهاي موجود در خود هستةامام و حزب خدا، آن هسته و
اين حزب از انجام دادن مسئوليت عاجز گشته است. باوجود اين، آزمايش موفق
بوده است و هر نسل به نوبة خود بايد آن را از بگيرد، از ضعفهابكاهد و بر
قوتها بيفزايد تا حزب امام به طور كامل در خط عدالت قرار بگيرد. جامعه بشردر
انديشه و عمل به اين خط نزديك بگردد. به سخن ديگر، مسئوليت رهبري همگانيبشود.
و در يك كلمه ولايت جمهور مردم حاكم گردد.
ماخذهاي
فصل سوم
1
ـ قرآن، سورة بقره، آية 30
2
ـ قرآن، سورة احزاب، آية 72
3
ـ قرآن، سورة شمس، آيههاي 7 و 8
4
ـ قرآن، سورة قيامة، آية 14
5
ـ حديث نبوي
6
ـ قرآن، سورة آل عمران، آية 71
7
ـ قرآن، سورة زمر، آية 18
8
ـ قرآن، سورة علق، آية 5
9
ـ قرآن، سورههاي رحمن، آية 3 و بقره،آية 31
10
ـقرآن، سورة نجم، آية 39
11
ـ قرآن، سورة اسراء، آية 36
12
ـ قرآن، سورههاي احزاب، آية 15.اسراء، آية 34
13
ـ قرآن، سورة اسراء، آية 15
14
ـ قرآن، سورة يونس، آية 108
15
ـ قرآن، سورة تين، آية 4
16
ـ قرآن، سورة آل عمران، آية 135
17
ـ قرآن، سورة يس، آية 12
18
ـ قرآن، سورة احزاب، آية 21
19
ـ قرآن، سورة ممتحنه، آيههاي 4 و 7
20
ـ حديث نبوي
21
ـ قرآن، سورة قصص، آية 5
22
ـ قرآن، سورة رعد، آية 11
23
ـ قرآن، سورة شوري، آية 38
24
ـ قرآن، سورة آل عمران، آية 159
25
ـ پرتوي از قرآن، نوشتة سيد محمودطالقاني، جلد سوم، قسمت پنجم،
صص
397 و 398
26
ـ قرآن، سورة نسا، آية 59
27
ـ قرآن، سورة فرقان، آية 74
28
ـ قرآن، سورة فرقان، آيههاي 71 و 74
29
ـ قرآن، سورة بقره، آيههاي 135 و 278و آل عمران، آيههاي 7 و 28 و 119 و
122و 134 و 139 و نسأ، آيههاي 19 و 29 و 58و 76 و 92 و 124 و 135 و 136 و 170
و171 و مائده، آية 1 و انفال، آيههاي 27 و45 و رعد، آية 28 و حجرات، آيههاي
6 و10 و 11 و 12 و حديد، آية 7 و مجادله، آية11 و حشر، آية 10 وصف، آية 2و
طلاق، آية10 و منافقون، آيههاي 8 و 9 و اعراف، آية158 و احزاب، آيههاي
36 و 72 و سجده،آية 18 و نور، آيههاي 12 و 30 و توبه،آيههاي 71 و 122 و
ذاريات، آية 15 وفرقان، آية 74 و قصص، آية 83و زخرف،آية 35 و...
30
ـ قرآن، سورههاي بقره، آيههاي 2 و 34و 96 و 212 و 254 و 257 و 258 و آلعمران،
آيههاي 10 و 116 و 151 و نسأ،آيههاي 76 و 101 و 167 و مائده، آيههاي3 و 11
و 36 و 68 و 103 و انعام، آيههاي 7و 25 و 137 و اعراف، آيههاي 45 و 76 و173
و 191 و انفال، آيههاي 30و 36 و 73و توبه، آيههاي 9 و 23 و 55 و 97 و يونس،آيههاي
35 و هود، آية 7 و يوسف، آيههاي37 و 87 و 106 و رعد، آيههاي 14 و 16
وابراهيم، آية 18 و نحل، آيههاي 39 و 83 و86 و 106 اسراء، آية 11 و كهف، آيههاي56 و 102 و 106
و مريم، آية 77 و انبياء،آية 36 و حج، آيههاي 26 و 38 و مؤمنون،آية 33 و
نور، آيههاي 39 و 55 و فرقان،آيههاي 2 و 25 و 55 و عنكبوت، آيههاي23 و 52
و روم، آيههاي 31 و 44 و لقمان،آيههاي 15 و 32 و احزاب، آية 25 و سبا،آيههاي
31 و 33 و 34 و فاطر، آية 39 وصافات، آية 2 و ص، آية 27 و زمر آيههاي29 و
63 و غافر، آية 4 و فصلت، آية 7 ومحمد، آيههاي 1و 3 و فتح، آية 26 و
طور،آية 42 و منافقون، آية 3 و تغابن، آية 7 وملك، آية 20 و انسان، آية 3
و عبس، آية17 و انشقاق، آية 22 و بروج، آية 19 و بلد،آية 19 و كافرون، آية
1 و...
31
ـ قرآن، سورة عصر، آيههاي 1 تا 3
32
ـ قرآن، سورة روم، آية 41
33
ـ قرآن، سورة حجر، آيههاي 78 و 79
34
ـ قرآن، سورة انبياء، آيههاي 92 و 93
35
ـ قرآن، سورة نصر، آيههاي 1 و 2
36
ـ قرآن، سورة بقره، آيههاي 128 تا141، آية مذكور در متن، آية 130
37
ـ قرآن، سورة بقره، آية 136
38
ـ قرآن، سورة بقره، آية 137
39
ـ قرآن، سورة بقره، آية 138
40
ـ قرآن، سورة هود، آية 118
41
ـ قرآن، سورة هود، آية 120
42
ـ قرآن، سورة انبياء، آيههاي 72 و 73
43
ـ قرآن، سورة هود، آية 17
44
ـ بيان علي(ع) دربارة خويش
45
ـ قرآن، سورة آل عمران، آية 110
46
ـ قرآن، سورههاي مائده، آية 8 وحجرات، آيههاي 6 و 9 تا 14 و ممتحنه، آية8
و...
47
ـ قرآن، سورههاي آل عمران، آية 159 وشوري، آية 38 و بقره آيههاي 216 و
233و...
48
ـ قرآن، سورههاي ص، آيههاي 11 تا 13و بقره، آية 218 و انفال آيههاي 72
و 74 و75 و توبه، آيههاي 20 و 24 و نساء آية 95
49
ـ قرآن، سورة حجرات، آية 13
50
ـ نگاه كنيد به بخشهاي اول و دوم اقتصاداسلامي بخش سوم
51
ـ قرآن، سورههاي مائده، آية 56 ومجادله، آية 22 و دنبال كنيد همين فصل
را.
52
ـ قرآن، سورههاي بقره، آيههاي 188 وص، آيههاي 22 تا 24 و 26 مائده، آيههاي42
و 44 و 49 و نساء، آيههاي 58 و 60 وص، آيههاي 22 و 26
53
ـ قرآن، نزديك به تمامي آيههايي كه درآنها، كلمه حق آمده است.
54
ـ قرآن، سورة بقره، آية 124 و آيههاييكه در همين فصل ذكر شدهاند
55
ـ قرآن، سورة مائده، آية 66 و...
56
ـ قرآن، سورة قمر، آية 49 و سورة عبس،آيههاي 20 تا 32 و بقره آيههاي 60
و 168و...
57
ـ قرآن، سورة جاثيه، آية 22
58
ـ قرآن، سورههاي نساء، آيههاي 29 و161 و بقره، آيههاي 188 و 273و 275 و176
و 280 و سورة روم، آية 39 و رحمن،آية 55 و نيز نگاه كنيد به اقتصاد اسلاميفصل
يازدهم
59
ـ قرآن، سورة زخرف، آية 32 و قصص،آية 5 و...
60
ـ قرآن، سورة توبه، آيههاي 79 و 80 ونجم، آية 39 و نيز رواياتي كه در
صفحات126 تا 149 اقتصاد اسلامي نقل شدهاند.
61
ـ در اقتصاد اسلامي 46 روش دزدي واستثمار كه اسلام تحريم كرده است، شمارهشدهاند.
نگاه كنيد به صص 210 و 217
62
ـ قرآن، سورههاي حجر، آيههاي 19 تا21 و آل عمران ،آية 14 و...
63
ـ قرآن، سورههاي حجر، آية 21 و بقره،آيههاي 205 و 268 و هود، آيههاي 61
و62 و اعراف آية 31 و اقتصاد اسلامي صص308 تا 313
64
ـ نگاه كنيد به اقتصاد اسلامي، صص308 تا 313
65
ـ قرآن، سورة حجرات، آية 13 و بند اولفصل توحيد
66
ـ قرآن، سورة عنكبوت، آيههاي 38 تا43
67
ـ قرآن، سورههاي حجرات، آيههاي 11و 13 و نسأ، آية 1
68
ـ قرآن، سورههاي توبه، آية 71 واحزاب، آية 35 و فتح، آية 25
69
ـ قرآن، آيههاي راجع به مريم، از جمله،سورة آل عمران، آيههاي 34 تا 45
و... وآيههاي راجع به هاجر، همسر ابراهيم وآسيه، همسر فرعون
70
ـ بيان پيامبر
71
ـ قرآن، سورة بقره، آية 124 و بند 5همين فصل
72
ـ شيطان مقايسه را براساس نژاد كرد وخداوند براساس علم. قرآن، سورة بقره،آيههاي
31 تا 34
73
ـ نگاه كنيد به فصل توحيد
74
ـ پنج اصل اسلام، در همان حال، 5 ارزشپاية نظام ارزشي اسلام را تشكيل
ميدهند.نگاه كنيد به پرستش شخصيت، مبحث ششم
75
ـ قرآن، سورههاي زمر، آية 18 و نسأ،آية 174 و يوسف، آية 24 و مؤمنون، آية117
و بقره، آية 111 و انبياء، آية 24 وقصص، آيههاي 32 و 75 و نمل، آية 64
و...
76
ـ قرآن، سورههاي اسراء، آية 72 و بقره،آية 188 و نسأ، آية 105 و قلم، آيههاي
35تا 41 و آل عمران، آية 81 و 128 و توبه،آية 34 و...
77
ـ قرآن، سورههاي مائده، آية 75 و غافر،آيههاي 30 تا 45 و نساء آية 146 و انعام،آيههاي
70 و 137 و 159 و اعراف، آيه51...
78
ـ قرآن، سورههاي بلد، آيههاي 4 تا 10 وانسان. آية 3 و...
79
ـ قرآن، سورههاي طه، آية 45 و يونس،آية 83 و انعام، آيههاي 15 عمران،
آيههاي75 و 78 و 125 و...
80
ـ قرآن، سورههاي حجرات، آية 13 واسراء آيههاي 62 و 76 و انفال، آية 74
وحج، آية 50 و يس، آيههاي 20 تا 27 و زمر،آية 9 و...
81
ـ قرآن، تعليم و تزكيه با هم آمدهاند. ازجمله نگاه كنيد به سورههاي بقره،
آيههاي129 و 151 و آل عمران، آيههاي 77 و164 و جمعه، آية 2 و...
82
ـ نگاه كنيد به فصلهاي بعثت و معاد و نيزبه ماديت و معنويت، نوشتة شوري
اصلاحفكر الديني
83
ـ قول علي(ع) در نهجالبلاغه
84
ـ نگاه كنيد به فصل بعثت و دنبالة هميفصل
85
ـ نگاه كنيد شناخت حق و باطل و نفاقروشها بنابر اصلهاي راهنما، مقايسه شدهاند:روش
بر توحيد، روش بر شرك و روش برموازنة اختلاطي
86
ـ قرآن، سورة مجادله، آية 19
87
ـ قرآن، سورة مائده، آية 56 و مجادله،آية 22
88
ـقرآن، سورة توبه، آية 12
89
ـ قرآن، سورة بقره، آية 124
90
ـ قرآن، سورههاي مريم، آيههاي 42 تا48، آيههاي نقل شده، 46 و 47 و 48
91
ـ قرآن، سورههاي هود، آيههاي 71 تا73 و صافات، آية 101
92
ـ قرآن، سورة صافات، آية 102
93
ـ قرآن، سورة صافات، آيههاي 85 تا 87
94
ـ قرآن، سورة صافات، آيههاي 85 تا 98
95
ـ قرآن، سورة صافات، آيههاي 99 تا001
96
ـ قرآن، سورة عنكبوت، آية 26
97
ـ قرآن، سورة توبه، آيههاي 1 تا 6
98
ـ قرآن، سورة ممتحنه، آيههاي 8 و 9
99
ـ قرآن، سورة حجرات، آية 9 و...
100
ـ قرآن، سورة نسأ، آية 90
101
ـ قرآن، سورة مائده، آية 8
102
ـ قرآن، سورة نسأ، آية 90
103
ـ قرآن، سورة فتح، آية 24
104
ـ قرآن، سورة انفال، آية 53
105
ـ قرآن، سورههاي مائده، آية 77 ونساء، آية 119 و فرقان، آية 17 و سبا، آية50
و طه، آية 79 و ابراهيم، آية 36 و انعام،آية 144 و رعد، آية 11 و انفال آية
53 وفاطر، آية 108 و يونس، آية 108 و هود، آية21 و اسراء، آية 15 و زمر، آية
41 و لقمان،آية 6
106
ـ قرآن، سورة حديد، آية 26
107
ـ قرآن، سورة نحل، آية 120
108
ـ قرآن، سورة مجادله، آيههاي 20 تا22
109
ـ قرآن، سورة ممتحنه، آية 4
110
ـ قرآن، سورة واقعه، آيههاي 6 تا 48
111
ـ قرآن، سورة واقعه، آيههاي 45 و 46
112
ـ قرآن، سورة واقعه، آية 10
113
ـ قرآن، سورة شعراء، آية 61
114
ـ قرآن، سورههاي آل عمران، آية 52 ومائده، آيههاي 111 تا 114 و صف، آية
14
115
ـ قرآن، سورة توبه، آية 100
116
ـ قرآن، سورة واقعه، آيههاي 25 و 26
117
ـ قرآن، سورة احزاب، آية 6
118
ـ نگاه كنيد به پرستش شخصيت،مباحث سوم و چهارم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر