۱۳۹۲ مرداد ۲, چهارشنبه

43 اصل‌ عدالت‌



 

 

 

 

 

 

 

       فصل‌ 4 .

 

 

 

         اصل‌ عدالت‌

 

در تعريف‌ اين‌ اصل‌، روش‌ همان‌ است‌ كه‌ در تعریف‌ و توضيح‌ اصلهاي‌ توحيد و بعثت‌ وامامت‌، به‌ كار رفته‌ است‌: نه‌ تنها همزمان‌، قرآن‌ ظلمها را شماره‌ و نفي‌ و عدلها را شماره‌و تصويب‌ مي‌كند، بلكه‌ اين‌ اصل‌ را در رابطه‌ با اصلهاي‌ ديگر تعريف‌ مي‌كند. آنسان‌ كه‌ترجمان‌ آن‌ اصلها نيز مي‌شود: عدل‌ خط‌ تماس‌ ماديت‌ با معنويت‌، خط‌ تميز رهبري‌ براصل‌ توحيد از رهبري‌ بر اصل‌ ثنويت‌، خط‌ فارق‌ حق‌ از باطل‌، نفي‌ جبر و خاصة‌ انديشه‌ وعملي‌ است‌ كه‌ زمان‌ بي‌نهايت‌ فرض‌ شده‌ است‌. پس‌ اقتضاي‌ عدالت‌ اين‌ مي‌شود كه‌ تدبيرپيش‌ شرط‌ تقدير بگردد و عدل‌ جهت‌ و مسير مستقيم‌ گذار از نابرابريها به‌ برابريها باشد:

 

عدل‌ و ظلم‌، در رابطه‌ با اصلها

 

كفر و شرك‌ به‌ خدا ظلم‌ است‌: (1)

«همانا شرك‌ ستمي‌ بس‌ بزرگ‌ است‌»

پرستش‌ اسطوره‌ها (2) و پرستش‌ بت‌ و پديده‌هاي‌ طبيعي‌ (3) و مقام‌ خدائي‌بخشيدن‌ به‌ پيامبران‌ (4) و باور به‌ غير توحيد، ظلم‌ است‌ (5).

با اين‌ ظلم‌، توحيد به‌ مثابة‌ اصل‌ راهنماي‌ پندار و گفتار و كردار، جاي‌ خود را به‌ انواع‌ثنويت‌ها مي‌دهد و در پي‌ آن‌، زور اصالت‌ مي‌يابد و بكار بردن‌ آن‌، روش‌ همه‌ روزة‌ همگان‌مي‌شود. در نتيجه‌، ظالمان‌ در تضاد با يكديگر و با توحيديان‌ قرار مي‌گيرند. همانسان‌ كه‌قرآن‌ انكار توحيد را با اصل‌ قرار دادن‌ شرك‌ و بر وفق‌ آن‌. برقرار شدن‌ مناسبات‌ وتناسبات‌ زور، يكي‌ مي‌شمرد، بيرون‌ رفتن‌ از خط‌ عدل‌ كه‌ خط‌ يگانگي‌ جستن‌ است‌ رانيز، ورود در بيراهة‌ و دشمنيها و روابط‌ زور مي‌خواند (6):

«و اينسان‌، ستمكاران‌ از راه‌ آنچه‌ كسب‌ مي‌كنند، برخي‌ بر برخي‌ ديگر، ولايت‌مي‌يابند»

بدينقرار، بر اصل‌ توحيد و موافق‌ اصل‌ عدالت‌، توحيديان‌ ولي‌ يكديگر مي‌شوند اما براصل‌ شرك‌ و بنابر روابط‌ زور برخي‌ از ستمكاران‌ بر جمعي‌ ديگر ولايت‌ پيدا مي‌كنند. باوجود اينكه‌ در شرك‌، اصل‌ بر دوگانگيها و تضادها است‌، ايجاد و انحلال‌ گروه‌بنديهاي‌زور، وحدتهاي‌ گذرا را ايجاب‌ مي‌كنند. از اين‌رو است‌ كه‌ ظالمان‌ با يكديگر، بنا بر موقع‌ وبر حسب‌ تناسب‌ زور ائتلاف‌ مي‌كنند (7). اما اين‌ وحدتها، به‌ حكم‌ آنكه‌ وحدت‌ در تضادهستند و در بطن‌ تضادها پديد مي‌آيند و ناپايدارند، سبب‌ رهائي‌ ستمگر از تنهايي‌نمي‌شوند. ستمگر به‌ سبب‌ آنكه‌ ستم‌ را روش‌ اصلي‌ كار خويش‌ قرار مي‌دهد، محكوم‌ به‌تنهائي‌ است‌. او هرگز شيريني‌ محبت‌ و عشق‌ را درك‌ نمي‌كند. معاويه‌ در بستر مرگ‌ باحسرت‌ و تلخكامي‌ از اين‌ تنهائي‌ مي‌ناليد. اما تنها او نبود، همة‌ ستمگرها احساس‌تنهائي‌ مي‌كنند. چون‌ ثنويت‌ را اصل‌ مي‌شناسند و رابطة‌ اصلي‌ ميان‌ خود و ديگران‌ راتضاد مي‌دانند، نمي‌توانند دوست‌ بدارند و چون‌ نمي‌توانند دوست‌ بدارند، احساس‌تنهائي‌ مي‌كنند. در روابط‌ اجتماعي‌ نيز، تجزية‌ ستمگران‌ به‌ گروههاي‌ در تضاد (8) وسرانجام‌ تنها شدن‌ ستمگران‌، يك‌ قاعدة‌ پايدار و سنت‌ ديرپا در همة‌ جامعه‌هاي‌ بشري‌است‌ (9):

«اگر خدا مي‌خواست‌ شما را امتي‌ واحد مي‌گرداند. و اما هر كس‌ را خدا مي‌خواهد درجوار رحمت‌ خود داخل‌ مي‌كند. و ستمگران‌ را نه‌ ولي‌ و نه‌ ياري‌كننده‌اي‌ است‌.»

ستمگران‌، به‌ لحاظ‌ انكار توحيد و قبول‌ شرك‌ و تضاد، ناگزير بيشتر از آنچه‌ مي‌سازند،ويران‌ مي‌كنند. روشهاي‌ كارشان‌، بيشتر تخريبي‌ هستند:

استبداد، ايجاد اختلاف‌ و حذف‌ مخالف‌ (10) و همراه‌ كردن‌ ساختنهاي‌ كوچك‌ باويران‌ كردنهاي‌ بزرگ‌. براي‌ آنكه‌ انسان‌ بتواند بر اصل‌ توحيد، به‌ بعثت‌ دائمي‌ برخيزد، اورا در پندار و گفتار و كردار، روشي‌ بر پاية‌ توحيد بايسته‌ است‌. او را ميزاني‌ بايد كه‌ عدالت‌است‌ (11):

«محقق‌ است‌ كه‌ پيامبران‌ را با بينات‌ فرستاديمي‌ و با آنها، كتاب‌ و ميزان‌ نازل‌ كرديم‌تا مردم‌ به‌ قسط‌ برخيزند و قسط‌ را شيوة‌ كار كنند...»

بدينقرار ،قرآن‌ روش‌ است‌. انكار كتاب‌ محمد(ص‌) ظلم‌ است‌ (12) تجاوز از قانون‌ خداظلم‌ است‌(13). بازداشتن‌ از راه‌ خدا و سانسور كردن‌ ظلم‌ است‌(14).و...

ظالمان‌ را بايد از راه‌ تبليغ‌، ارشاد كرد. اگر فايده‌ نكرد و آنان‌ با زور خفقان‌ اجتماعي‌ راكامل‌ كردند، براي‌ از ميان‌ برداشتن‌ ستم‌، بايد از سردي‌ و سختي‌ آهن‌ مدد گرفت‌(15):

«و فرو فرستاديم‌ آهن‌ را، در آن‌، قوتي‌ به‌ تمام‌ و سودها براي‌ مردم‌ است‌.»

چرا كه‌ ستم‌ پذيري‌، ستمي‌ بزرگ‌تر از ستمكاري‌ است‌. بايد در برابر ستمگر، قوي‌ وآماده‌ شد (16):

«و از اسلحه‌ و اسب‌ آمادة‌ كارزار،هر چه‌ مي‌توانيد براي‌ آنها فراهم‌ كنيد. تا كه‌ بدانهادشمن‌ خدا و دشمن‌ شما، به‌ وحشت‌ افتد...»

اما نبايد از اندازه‌ بيرون‌ كرد. همانسان‌ كه‌ در فصلهاي‌ پيشين‌ توضيح‌ داده‌ شد، انسانهااندازه‌ نگه‌ نمي‌دارند. هر بار، نيروي‌ كه‌ براي‌ دفع‌ رهبري‌ و يا مقام‌ سلطه‌گري‌ تدارك‌مي‌شود، رهبري‌ زور را جانشين‌ مي‌كند، كه‌ خود ستمگر مي‌شود. يعني‌ نيرو را در مجراي‌شرك‌ به‌ كار مي‌برد و نيرو صفت‌ زور را مي‌يابد.

در حقيقت‌، انسان‌ بدان‌ خاطر كه‌ ضعيف‌ (17) و جهول‌ (18) و كنود (ناپيگير) (19)است‌، اگر بر اصل‌ توحيد از ضعف‌ به‌ قوت‌ رشد نكند، بر اصل‌ شرك‌ از خاطر مي‌برد كه‌استفاده‌ از زور براي‌ دفع‌ زور، وقتي‌ پس‌ از آن‌ نيز، وسيلة‌ كار مي‌شود، اصل‌ راهنما وهدف‌ را نيز با خود متناسب‌ مي‌كند: ثنويت‌ تك‌ محوري‌ جايگزين‌ توحيد به‌ مثابة‌ اصل‌راهنما مي‌شود و حفظ‌ و افزودن‌ بر زور هدف‌ مي‌گردد. انسانها اينسان‌ ستمگر مي‌شوند.

يكي‌ از بارزترين‌ نشانه‌هاي‌ اين‌ ستمگري‌ روز افزون‌، اين‌ است‌ كه‌ ستمگران‌ يك‌ قاعده‌اجتماعي‌ را از ياد مي‌برند و آن‌ اينكه‌ در تضاد زور برنده‌ وجود ندارد. شركت‌ كنندگان‌ درقمار زور، همه‌ بازنده‌ مي‌شوند. گروهها و اقوام‌ ستمگر را مي‌بينند كه‌ از پي‌ هم‌، از ميان‌مي‌روند (20). امپراطوريها را مي‌بينند كه‌ سقوط‌ مي‌كنند (21). عبرت‌ نمي‌گيرند و درنشستن‌ بر جاي‌ ظالمان‌، درنگ‌ نمي‌كنند (22):

«و شما بر جاي‌ كساني‌ نشستيد كه‌ به‌ خود ستم‌ كردند. و براي‌ شما خوب‌ بيان‌ كرديم‌كه‌ چسان‌ با آنها رفتار كرديم‌. و براي‌ شما مثالها زديم‌.»

عبرت‌ نگرفتن‌، دليل‌ آنست‌ كه‌ در انديشة‌ ظالمان‌، زمان‌ كوتاه‌ مدت‌ است‌. نه‌ مي‌تواننددراز مدت‌ را به‌ تصور بياورند و نه‌ مي‌توانند پندار و گفتار خود را با دراز مدت‌ وفق‌ بدهند.از آنجا كه‌ بندگان‌ زور زيادت‌ طلبند و چون‌ توقعات‌ زور زمان‌ به‌ زمان‌، تغيير مي‌كنند،آيندة‌ پندار و گفتار و كردارشان‌ نمي‌تواند دراز مدت‌ باشد. هر اندازه‌ برخورد قوا شتاب‌مي‌گيرد و به‌ آهنگ‌ تخريب‌ شتاب‌ مي‌بخشد، زمان‌ انديشه‌ و عمل‌ كوتاه‌ و افق‌ ديد تنگ‌ترمي‌شود. تا جائي‌ كه‌ ستمگر پيش‌ پاي‌ خود را نيز نمي‌بيند. قرآن‌ تاريخ‌ گواه‌ مي‌گيرد كه‌ستمگران‌ وقتي‌ در سراشيب‌ سقوط‌ مي‌افتند ،ثبات‌ در انديشه‌ و عمل‌ را از دست‌مي‌دهند (23) افق‌ آينده‌شان‌ بسته‌ و ديدشان‌ كم‌ سو مي‌شود. در حقيقت‌، انسان‌ عجول‌است‌ (24) و ستمگران‌ عجول‌تر مي‌شوند. انسان‌ بي‌صبر و حريص‌ است‌ (25) و ستمگران‌بي‌صبرتر و حريص‌تر مي‌شوند. انسان‌ كفور است‌ (26) و ستمگر كفورتر مي‌شود. درنتيجه‌، ديدش‌ كم‌ سو مي‌گردد. طوري‌ كه‌ خطر مگر را پيشاروي‌ خود، نمي‌بيند. بدينسان‌شرايط‌ عيني‌ و ذهني‌ مگر ستمگران‌ گرد مي‌آيند. روية‌ همة‌ ستمگران‌ يكي‌ است‌: بگاه‌مرگ‌ زور، از جاودانگي‌ آن‌ دم‌ مي‌زنند. وقتي‌ به‌ خود مي‌آيند و مهلت‌ مي‌طلبند، ديگر كاراز كار گذشته‌ است‌ (27):

«آيا اين‌ شما نبوديد كه‌ سوگند ياد مي‌كرديد كه‌ ]قدرت‌[ شما را زوال‌ نيست‌؟»

ستمگران‌ از اين‌ قاعده‌ نيز غافلند كه‌ ميان‌ بزرگ‌ شدن‌ زور و كوتاه‌ شدن‌ عمر آن‌،نسبت‌ مستقيم‌ وجود دارد. مي‌كوشند با مطلق‌ كردن‌ مقام‌ استبدادي‌، بدان‌ صفت‌ ابدمدت‌ ببخشند. پيش‌ از اين‌ و در زمان‌ ما، بسيار بوده‌اند و بسيارند ستمگراني‌ كه‌كوشيده‌اند و مي‌كوشند با مطلق‌ كردن‌ مقام‌ استبدادي‌، آن‌ را جاوداني‌ بگردانند. اما هراندازه‌ آن‌ را بزرگ‌تر كرده‌اند، از عمر مستبد ستمگر كاسته‌اند. اينان‌ به‌ معاد كافرند. كور وكر مي‌شوند. نه‌ طوفان‌ حوادث‌ را مي‌بينند و نه‌ صداي‌ غرشهاي‌ خيزشها را مي‌شنوند.تباه‌ مي‌شوند (28). از راه‌ تكاثر، در پي‌ ابد مدت‌ كردن‌ حكومت‌ خور مي‌شوند و به‌گورستان‌ مي‌رسند (29).

«دستخوش‌ جريان‌ تكاثر به‌ پيش‌ مي‌رويد تا به‌ ديدار گورها مي‌رسيد.»

بدينقرار، هر اندازه‌ عمل‌ بيشتر بيانگر شرك‌ و به‌ خط‌ ستم‌ نزديك‌تر فضاي‌ آن‌ بسته‌ترو زمان‌ آن‌ كوتاه‌تر مي‌شود. زنداني‌ تنگ‌تر و تاريك‌تر از فضائي‌ كه‌ ستمگر خود را در آن‌زنداني‌ مي‌كند، در تصور نيز، وجود پيدا نمي‌كند (30). در عوض‌، هر اندازه‌ عمل‌ بيشترترجمان‌ توحيد و بر خط‌ عدل‌ منطبق‌تر، فضاي‌ آن‌ بازتر و زمان‌ و بازده‌هايش‌ طولاني‌ترمي‌شود (31):

«و كساني‌ كه‌ آخرت‌ را مي‌خواهند و براي‌ آن‌ مي‌كوشند و مؤمنند، كوششان‌ به‌ ثمرخواهد رسيد»

درستي‌ اين‌ قاعده‌ را تجربه‌هاي‌ همة‌ زمانها تأييد مي‌كنند. در حقيقت‌ عمل‌ تخريبي‌،كاهنده‌ و محتاج‌ جبران‌ است‌. ويراني‌ را با سازندگي‌ بايد جبران‌ كرد و گر نه‌ به‌ مرگ‌مي‌انجامُد. اما عمل‌ سازنده‌ نه‌ تنها نيازمند جبران‌ نيست‌، نه‌ تنها هرگز از ميان‌ نمي‌رود،بلكه‌ به‌ لحاظ‌ حاصيت‌ انباشت‌، همواره‌ بر خود مي‌افزايد. هر كشف‌ علمي‌، كشفهاي‌ علمي‌ديگر را در پي‌ مي‌آورد و خدا نيز، از راه‌ لطف‌، ستم‌ را برابر و عدل‌ را ده‌ چندان‌ پاداش‌مي‌دهد (32):

 

«كساني‌ كه‌ با كارنامه‌اي‌ از كردار نيك‌ مي‌آيند، ده‌ چندان‌ پاداش‌ مي‌يابند و كساني‌ كه‌بار كردار بد بر دوش‌ مي‌آيند، به‌ همان‌ اندازه‌ جزا مي‌يابند. و به‌ هيچ‌ كس‌ ستم‌ نمي‌شود.»

 

پيشخور كردن‌ و از پيش‌ محدود كردن‌ و وظيفة‌ خليفة‌اللهي‌

 

بدينقرار، ستمگري‌ با پيش‌خور كردن‌ آينده‌ ملازمه‌ دارد و با ويران‌سازيها، آينده‌ را ازپيش‌ محدود مي‌كند، و انسان‌ را به‌ زنجير جبرها اسير مي‌سازد. هر اندازه‌ ميزان‌ ظلم‌هابزرگ‌تر، فضا تنگ‌تر و آزاديها محدودتر و آينده‌ سرشار از مشقت‌ مي‌شود(33):

«همانا اينسان‌ دم‌ را خوش‌ مي‌دارند و روزي‌ پر از بار مشقت‌ را به‌ خود خواهند ديد.»

و داگري‌ با افزودن‌ بر امكانات‌، فضاي‌ آينده‌ را فراختر و قلمرو آزاديها را گسترده‌ترمي‌كند. آنسان‌ كه‌ به‌ تدريجي‌ انسانها از مناسبات‌ و تناسبات‌ زور رها مي‌شوند تا آنجا كه‌در معاد، كسي‌ دربارة‌ كسي‌ دربارة‌ ديگري‌ تصميم‌ نمي‌گيرد(33):

«روزي‌ كه‌ در آن‌، كسي‌ نسبت‌ به‌ ديگري‌، مالك‌ چيزي‌ نيست‌»

تشخيص‌ عدل‌ از ظلم‌، براساس‌ توحيد و بعثت‌ و امامت‌ به‌ نفسه‌، بيانگر نوعي‌ رابطه‌ميان‌ انسان‌ و خدا، انسان‌ با انسان‌ و انسان‌ با محيط‌ زيست‌ است‌ اين‌ رابطه‌، بدون‌ اينكه‌انسان‌ در مقام‌ خليفة‌اللهي‌ عمل‌ كند، برقرار نمي‌شود:

در حقيقت‌، هر عملي‌ خاصيت‌ انباشت‌ دارد. عمل‌ تخريبي‌ اگر جبران‌ نشود، ويراني‌ برويراني‌ مي‌افزايد و حيات‌ انسان‌ و زيندگان‌ و طبيعت‌ را به‌ خطر مي‌اندازد و محيط‌ زيست‌را به‌ محيط‌ مرگ‌ برمي‌گرداند. آن‌ گروه‌ از انسانها كه‌ ستمگران‌ را از ستمگري‌ باز مي‌دارندو با پندار و گفتار و كردار سازنده‌، به‌ جبران‌ ستمكاريها مي‌پردازند، وظيفة‌ خليفة‌اللهي‌ راانجام‌ مي‌دهند. بدينقرار، خط‌ عدل‌، خطي‌ است‌ كه‌ عمل‌ سازنده‌ را از عمل‌ ويرانگر تميزمي‌دهد و انسانهايي‌ را كه‌ مقام‌ خليفة‌اللهي‌ را گم‌ نكرده‌اند، از آنها كه‌ آن‌ را گم‌ كرده‌اند،مشخص‌ مي‌كند.

اقوام‌ و كشورهايي‌ از ميان‌ مي‌روند اما زندگي‌ انسان‌ و طبيعت‌ ادامه‌ پيدا مي‌كند. آنهاكه‌ ادامه‌ حيات‌ را ممكن‌ مي‌كنند، كساني‌ هستند كه‌ گوهر خليفة‌اللهي‌ خود را كم‌نكرده‌اند. بدينسان‌، وظيفه‌اي‌ كه‌ انسان‌ به‌ عنوان‌ خليفة‌ خدا بر روي‌ زمين‌ برعهده‌ دارد وهمان‌ امانتي‌ است‌ كه‌ پذيرفته‌ است‌ و افتادن‌ و خيزان‌ از عهدة‌ آن‌ برمي‌آيد، وظيفه‌ ادامة‌حيات‌ و خواندن‌ انسانها از شرك‌ به‌ توحيد است‌.

قران‌ هر بار كه‌ جريان‌ مرگ‌ قومي‌ وانهدام‌ كشوري‌ را شرح‌ مي‌كند، جمع‌ آمدن‌ چهارعامل‌ را دليل‌ آن‌ مي‌شمرد:

1 ـ جانشين‌ توحيد شدن‌ شرك‌ و از خود بيگانه‌ شدن‌ دين‌ توحيد در دين‌ شرك‌ وچشم‌ و گوش‌ بستن‌ اكثريت‌ بزرگ‌ بر واقعيتها و گوش‌ ندادن‌ به‌ هشدارها و انذارهاي‌پيامبر توحيد. و

2 ـ برقرار شدن‌ رابطة‌ سلطه‌گر ـ زير سلطه‌ با اقوام‌ ديگر و تقسيم‌ جامعه‌هاي‌ در رابطه‌،به‌ مستضعف‌ و مستكبر. و

3 ـ تخريب‌ طبيعت‌ و ديگر جانداران‌

4 ـ توليد و مصرف‌ به‌ اسراف‌ و تبذير.

وقتي‌ اين‌ چهار عامل‌ جمع‌ آمدند، در قومي‌ كه‌ به‌ بيراهة‌ مرگ‌ و ويراني‌ افتاده‌ است‌،كسي‌ و يا گروهي‌ خطر را احساس‌ مي‌كند و به‌ قوم‌ خود هشدار و انذار مي‌دهد. اگر عوامل‌و شرايط‌ مرگ‌ جمع‌ شده‌ باشند و قوم‌ يا اقوامي‌ نتوانند نيروهاي‌ محركه‌ را به‌ طبيعت‌خود بازگردانند، قوم‌ ديگري‌ وظيفة‌ خليفة‌اللهي‌ را از عهده‌ برمي‌آيد. اينسان‌ اين‌ وظيفه‌هرگز تعطيل‌ نمي‌شود تا زماني‌ كه‌ جامعة‌ بزرگ‌ انسانها، همه‌، توحيد و فطرت‌ خويش‌ راباز مي‌يابند. بدينقرار، خط‌ عدالت‌، خطي‌ است‌ كه‌ پندار و گفتار و كردار در خور حيات‌ ورشد را از پندار و گفتار و كردار در خور مرگ‌ و تخريب‌ جدا مي‌كند(35):

«با وجود اين‌، در ميان‌ آنها كه‌ آفريده‌ايم‌، امتي‌ به‌ حق‌ هدايت‌ مي‌شوند و به‌ حق‌عدالت‌ مي‌گسترند»

همان‌ طور كه‌ در فصل‌ معاد خواهيد خواند، زور هيچ‌ چيز را نمي‌تواند بيافريند.بنابراين‌، همة‌ پديده‌هايي‌ كه‌ در طبيعت‌ و فطرت‌ وجود دارند، "بودها" هستند. كاري‌ كه‌زور مي‌تواند و مي‌كند، اين‌ "بودها" را در جريان‌ مرگ‌، از طبيعت‌ خود بيگانه‌ مي‌كند.بدينقرار، "نبودها" زادة‌ زور هستند و خط‌ عدالت‌، فارق‌ بودها از نبودها است‌ از جمله‌،دروغ‌ از نيستي‌ به‌ هستي‌ آوردن‌ امري‌ نيست‌. به‌ حق‌ لباس‌ باطل‌ پوشاندن‌ است‌. پس‌عدالت‌، خط‌ فارق‌ ميان‌ حق‌ و لباس‌ باطل‌ است‌. تشخيص‌ درست‌ اين‌ خط‌، به‌ هر جويندة‌حقي‌ امكان‌ مي‌دهد، راست‌ را از لباس‌ دروغ‌ بدر آورد. از آنجا كه‌ بودها با يكديگرمي‌توانند رابطه‌ برقرار كنند و مي‌كنند و نبودها با يكديگر نمي‌توانند رابطه‌ برقرار كنند،در طول‌ زمان‌، با برقرار شدن‌ رابطه‌ها ميان‌ بودها، لباس‌ دروغ‌ از اندام‌ حق‌ مي‌افتد. اماجويندة‌ حقيقت‌، به‌ خط‌ عدالت‌، مي‌تواند منتظر زمان‌ نشود و خود را راست‌ را از پوشش‌دروغ‌ بدر آورد بدينسان‌:

1 ـ حق‌ با خود اين‌ هماني‌ دارد و باطل‌ در خود، تناقض‌ و اغلب‌ تناقضها دارد. دليل‌حقانيت‌ حق‌ در خود و آشكار است‌ (بينه‌) و باطل‌ در خود، دليل‌ حقانيت‌ ندارد. براي‌ حق‌جلوه‌ دادن‌ آن‌، بايد از خارج‌ دليل‌ تراشيد. بدينقرار، حق‌ خالص‌، دليلي‌ به‌ روشني‌ روز درخود دارد و بدون‌ پرده‌ ابهام‌ ديده‌ مي‌شود. وقتي‌ زورگوئي‌ و كذابي‌ حق‌ را به‌ لباس‌ باطل‌مي‌پوشاند، دليل‌ خارجي‌ و مبهم‌ مي‌شود. نزديك‌ به‌ 150 نوبت‌، قرآن‌ توجه‌ انسان‌ را به‌اين‌ واقعيت‌ جلب‌ كرده‌ است‌ و هنوز انسان‌ نمي‌داند كه‌ هر وقت‌ دليل‌ خارج‌ از امري‌ بود،آن‌ امر، حقي‌ پوشيده‌ در باطل‌ است‌. لباس‌ باطل‌ نيز نسبت‌ به‌ حق‌ خارجي‌ است‌ و ازاين‌رو است‌ كه‌ هر باطلي‌ تناقض‌ دربردارد همين‌ بينه‌ است‌ كه‌ موجب‌ تميز حق‌ از باطل‌مي‌شود.

2 ـ هر پديدة‌ زنده‌اي‌ مجموعه‌اي‌ از عناصر است‌ كه‌ روابطي‌ با يكديگر برقرار كرده‌اند.نيروهاي‌ حياتي‌ در خود دارد و داراي‌ رهبري‌ (امامت‌) و جهت‌ و مسير و هدف‌ است‌.عناصري‌ كه‌ يك‌ مجموعه‌ را مي‌سازند، هيچ‌ يك‌ را، زور نمي‌تواند بوجود بياورد. زمان‌ ومكان‌ را نيز، زور نمي‌تواند ايجاد كند. بدينقرار، باطل‌ و دروغ‌ مطلق‌ نيز وجود ندارد. زيرادروغ‌ساز نه‌ مي‌تواند زمان‌ و مكان‌ را ايجاد كند و نه‌ عناصري‌ را كه‌ با آنها دروغ‌ رامي‌سازد. اگر بخواهد دروغ‌ مطلق‌ بسازد، بايد از زمان‌ و مكان‌ و عناصري‌ كه‌ وجود دارند،چشم‌ بپوشد و اين‌ غيرممكن‌ است‌. بنابراين‌ تنها كاري‌ كه‌ مي‌تواند و مي‌كند، پوشاندن‌لباس‌ حق‌ بر اندام‌ باطل‌ است‌. براي‌ عريان‌ كردن‌ باطل‌ از لباس‌ حق‌ بايد عناصر (آيات‌) راشناخت‌ و روابطي‌ را كه‌ بدون‌ دخالت‌ زور مي‌توانند با يكديگر برقرار كنند، بدست‌ آورد(36):

«ما آيات‌ خود را در افقها و نفسشان‌، به‌، آنها خواهيم‌ نماياند تا (چشمان‌ آنها) حق‌ راروشن‌ ببينند.»

و اگر جويندة‌ حق‌ به‌ بينه‌ و آيت‌ها نتوانست‌ حق‌ را از باطل‌ تميز بدهد، بر او است‌ كه‌به‌ اين‌ واقعيت‌ توجه‌ كند كه‌:

3 ـ زمان‌ حق‌ بي‌نهايت‌ و زمان‌ باطل‌ تا وقتي‌ است‌ كه‌ حق‌ هنوز تجلي‌ نكرده‌ است‌.پس‌ محتواي‌ باطل‌ زور است‌. براي‌ ايجاد و دوام‌ آن‌ بايد زور به‌ كار برد. قول‌ و فعل‌ باطل‌دشمني‌ ايجاد مي‌كند. حتي‌ وقتي‌ به‌ قصد دوستي‌ قول‌ يا فعل‌ باطلي‌ انجام‌ مي‌گيردهنوز آن‌ دوستي‌ را ايجاد نكرده‌، دشمني‌ را بوجود آورده‌ است‌. باطلي‌ كه‌ اختلاف‌ پديدنياورد و رابطة‌ زور برقرار نكند و در آن‌، مستكبر و مستضعفي‌ بوجود نياورد، پديد آوردني‌نيست‌. باطل‌ همواره‌ با زور شروع‌ مي‌شود و با تجلي‌ حق‌ از بين‌ مي‌رود. بدين‌ خاطر است‌كه‌ وقتي‌ حق‌ آشكار مي‌شود، ستمگر دردم‌ زور در كار مي‌آورد (37). بدينقرار، آن‌ كس‌ كه‌در به‌ كار بردن‌ زور تقدم‌ مي‌جويد و قول‌ و يا فعلش‌ اختلاف‌ و دشمني‌ پديد مي‌آورد.باطل‌ را در لباس‌ حق‌ مي‌پوشاند و ناگزير:

4 ـ حق‌ نياز دارد كه‌ هيچ‌ از آندر پرده‌ نماند. در عوض‌ غيرممكن‌ است‌ بدون‌ "كتمان‌"،بر باطل‌ لباس‌ حق‌ پوشاند. بنابراين‌، ستمگر كسي‌ است‌ كه‌ هم‌ حق‌ را كتمان‌ مي‌كند (38)و هم‌ با برقرار كردن‌ سانسورهاست‌ كه‌ موفق‌ مي‌شود به‌ باطل‌ لباس‌ حق‌ بپوشاند.بدينقرار، هر كتماني‌ بينه‌ايست‌ بر اينكه‌ باطل‌ در لباس‌ حق‌ پوشيده‌ شده‌ است‌. كتمان‌شده‌ را كه‌ بياني‌، راه‌ رسيدن‌ به‌ حق‌ را جسته‌اي‌. و نيز:

5 ـ هدفي‌ كه‌ باطل‌ اظهار مي‌كند، از عناصر واقعي‌ هيچ‌ در آن‌ نيست‌. و چون‌ وسيله‌اصل‌ راهنما و هدف‌ واقعي‌ ستمگر را بيان‌ مي‌كند، جويندة‌ حق‌، خط‌ عدل‌ را زودمي‌تواند بيابد و حق‌ را از باطل‌ جدا كند: در هدفي‌ كه‌ ستمگر به‌ دست‌ مي‌دهد، از عناصرواقعي‌ كه‌ به‌ هنگام‌ عمل‌ موجودند،هيچ‌ در آن‌ نيست‌ و هدفي‌ كه‌ وسيله‌ بيان‌ مي‌كند و نيزروابط‌ عيني‌ كه‌ ميان‌ عناصري‌ برقرار مي‌شوند كه‌ ستمگر در ساختن‌ باطل‌ به‌ كارشان‌گرفته‌ است‌، دروغ‌ بودن‌ باطل‌ را آشكار مي‌كنند. به‌ خصوص‌ كه‌ هيچ‌ قول‌ و عمل‌ باطلي‌نمي‌تواند هدف‌ فاسدي‌ نداشته‌ باشد و فساد و ويراني‌ و مرگ‌ ببار نياورد (39):

«اگر حق‌ از هواهاي‌ آنها پيروي‌ مي‌كرد، آسمانها و زمين‌ و هر چه‌ در آنهاست‌، فاسدمي‌شدند»

بدينقرار، عدل‌ خط‌ روشني‌ است‌ و هر بار كه‌ روش‌ بالا را به‌ كار بري‌، حق‌ را مي‌يابي‌ واز آنجا كه‌ انسانها در حق‌ جدل‌ مي‌كنند (40)، زمان‌ به‌ جاي‌ آنها، پوشش‌ باطل‌ را مي‌دردو حق‌ را آشكار مي‌كند. وقتي‌ حق‌ آشكار مي‌شود، اهل‌ ستم‌ و باطل‌، توان‌ پاسخ‌يابي‌ رانيز از دست‌ مي‌دهند (41). اينسان‌ خدا حق‌ را از باطل‌ جدا مي‌كند (42):

«حقانيت‌ حق‌ و بطلان‌ باطل‌ را آشكار مي‌كند ولو مجرمان‌ نخواهند»

و بارزترين‌ نشانة‌ عدل‌ خدا و يكي‌ ديگر از بينه‌ها كه‌ انسان‌ را به‌ تميز حق‌ از باطل‌ توانامي‌كند و دليل‌ بر آزادي‌ عمل‌ و مسئوليت‌ انسان‌ است‌، پيش‌ شرط‌ تقدير قرار دادن‌ تدبيراست‌:

 

تدبير پيش‌ شرط‌ تقدير

 

فيض‌ خدا در حق‌ انسان‌ تنها اين‌ نيست‌ كه‌ او را آزاد و مسئول‌ آفريد، بلكه‌ هدايت‌خود را به‌ مؤمن‌ و كافر ارزاني‌ كرد و بدو قوة‌ تميز نيك‌ از بد داد و اصلهاي‌ راهنماي‌ هريك‌ را به‌ او آموخت‌ تا قوة‌ تشخيص‌ و توان‌ رهبري‌ را در خود بپرورد و به‌ اتخاذ تدبير تواناشود (43):

«آيا به‌ او دو چشم‌ نداديم‌* و راه‌ نيكي‌ را از راه‌ بدي‌ خدا و بر او ننموديم‌؟*»

انسان‌ آگاه‌ است‌ كه‌ آزاد آفريده‌ شده‌ است‌ و مي‌داند كه‌ لطف‌ خدا و فيض‌ او شامل‌حال‌ مؤمن‌ و كافر است‌. اين‌ او است‌ كه‌ قدر اين‌ لطف‌ را مي‌شناسد و يا خود را از آن‌محروم‌ مي‌كند. پس‌ در محضر عدل‌ خدا، هيچكس‌، در مقام‌ پوزش‌ نمي‌گويد: خداوندا مرابي‌اختيار آفريدي‌ اينك‌ چرا مرا مسئول‌ خوب‌ و بد كارهايم‌ مي‌كني‌؟ قرآن‌ عذرهاي‌آدميان‌ را شمارش‌ مي‌كند(44):

ناباوري‌ به‌ خدا و معاد، رجحان‌ دادن‌ حال‌ به‌ آيندة‌ شيفتة‌ عمل‌ خويش‌ شدن‌ و غرور،فريب‌ شيطان‌ را خوردن‌، فريب‌ خوردن‌ از مستكبران‌ و مترفان‌ و طاغوت‌، ضعف‌ وفراموشي‌، اميد به‌ ياري‌ و شفاعت‌ منسوبان‌ و اولياء دين‌، دل‌ و اميد بستن‌ به‌ مال‌ و اولاد،يأس‌ از آمرزش‌ خدا و...

بدينسان‌، هيچكس‌ نمي‌گويد اختيار نداشتم‌ و مسئول‌ نيستم‌. هيچكس‌ اختيارنداشتن‌ را عذر تقصير نمي‌كند. و اين‌ در حالي‌ كه‌ هر كس‌ بر نيك‌ و بد كار خويش‌ آگاه‌است‌ (45):

«آن‌ روز، انسان‌ از آنچه‌ پيش‌رو و در پي‌ خود گذاشته‌ است‌، آگاه‌ خواهد شد. بل‌ انسان‌بر نفس‌ خويش‌ هوشيار و آگاه‌ است‌.»

 

بدينقرار، نه‌ تنها انسان‌ مختار آفريده‌ شده‌ است‌، نه‌ تنها همواره‌ به‌ اين‌ اختيار وجدان‌دارد و مي‌داند كه‌ در مقام‌ عذر، توسل‌ به‌ نداشتن‌ اختيار، بي‌فايده‌ است‌، بلكه‌ مي‌داند كه‌خداوند لطف‌ را در حق‌ او تمام‌ كرده‌ است‌ و تدبير را پيش‌ شرط‌ تقدير قرار داده‌ است‌. درحقيقت‌، تقدير پاداش‌ خوب‌ و يا پاداش‌ بد پندار و گفتار و كردار خوب‌ و يا بد انسان‌است‌. هم‌ در رابطة‌ فرد با خدا و هم‌ در رابطة‌ جمع‌ با خدا تدبير پيش‌ شرط‌ تقديرمي‌شود.

با توجه‌ به‌ اينكه‌ انسان‌ ضعيف‌ وجهول‌ و... است‌، خدا از پيش‌ راه‌ را به‌ او مي‌نمايد(46):

«اين‌ بدان‌ خاطر است‌ كه‌ خداي‌ تو شهرها را به‌ ستم‌ ويران‌ نمي‌كند. وقتي‌ ويران‌مي‌كند كه‌ به‌ آنها اتمام‌ حجت‌ كرده‌ باشد و مردمان‌ آنها همچنان‌ در غفلت‌ مانده‌ باشند.»

پس‌ از هدايت‌، پي‌ در پي‌ به‌ انسانهاي‌ غافل‌ يادآور مي‌شود كه‌ تدبير از آنها است‌ و اگرستم‌ ببينند، اسباب‌ ستم‌ را به‌ دست‌ خويش‌ فراهم‌ آورده‌اند (47):

«همانا خدا به‌ مردم‌ هيچ‌ ستم‌ نمي‌كند. اين‌ مردمند كه‌ به‌ خود ستم‌ مي‌كنند»

و باز به‌ او يادآور مي‌شود كه‌ خدا بيش‌ از توانائي‌ هر انسان‌، از او نمي‌خواهد (48):

«و ما كسي‌ را بيش‌ از توانش‌، مكلف‌ نمي‌كنيم‌.»

و به‌ او، پي‌ در پي‌ هشدار مي‌دهد كه‌ اگر از راه‌ نرود، از بيراهه‌ رفته‌ است‌ (49):

«به‌ يادآر، همانا يادآوري‌ به‌ مؤمنان‌ سود مي‌رساند»

و براي‌ جبران‌ غفلت‌ انسان‌ و با دانستن‌ اين‌ امر كه‌ انسان‌ كنود و كفور و عجول‌ است‌،يكي‌ از پس‌ ديگري‌، رسول‌ و مصلح‌ برمي‌انگيزد. يونس‌ را كه‌ در دعوت‌ به‌ صراط‌ مستقيم‌،شكيبايي‌ از دست‌ مي‌دهد (50)، مايه‌ عبرت‌ پيامبران‌ مي‌گرداند. بر قوم‌ نوح‌ منت‌مي‌گذارد و نوح‌ را به‌ مدت‌ 950 سال‌، بر هدايت‌ آنان‌ مي‌گمارد، باشد كه‌ اندر بيابند تدبيراز آنها و تقدير از خدا است‌ (51).

با وجود اين‌ همه‌، بر ستم‌ ستمگران‌ عفو روا مي‌دارد (52). و مي‌گويد:

اگر ستم‌ را در جا جزا مي‌داديم‌. انساني‌ بر روي‌ زمين‌ نمي‌ماند (53).

بدينقرار، روش‌ خداوند همان‌ است‌ كه‌ در فصل‌ امامت‌ شرح‌ شد: همه‌ امكانها را فراهم‌مي‌آورد تا انسان‌ توانائيهاي‌ خويش‌ را در جستن‌ تدبير بايسته‌ به‌ كار اندازد و استعدادرهبري‌ را در خود بپروراند و بار امانت‌ را آسان‌ به‌ سر منزل‌ مقصود برساند.

اقوام‌ نيز همانند افراد، تا تغيير را تدبير نكنند، خداوند تغييرشان‌ نمي‌دهد (54):

«همانا تا وقتي‌ قومي‌ در نفس‌ خويش‌ تغيير ايجاد نكرده‌ است‌، خدا آن‌ تغيير را در اوپديد نمي‌آورد.»

اين‌ اصل‌ را در روابط‌ دروني‌ و بيروني‌ جاري‌ و ساري‌ مي‌سازد. توضيح‌ اينكه‌ ستمگر وستم‌ پذير، هر دو را ستمگر مي‌شناسد. زيرا هر دو از ياد مي‌برند كه‌ خدا به‌ انسان‌ اختيارو استعدادهاي‌ لازم‌ براي‌ تدبير كردن‌ را داده‌ اما حق‌ تقدير كردن‌ را نبخشيده‌ است‌. پس‌نه‌ كسي‌ حق‌ دارد ديگري‌ را محكوم‌ حكم‌ خويش‌ گرداند و نه‌ كسي‌ بايد اين‌ تقدير رابپذيرد. شرط‌ رشد و آزادي‌ انسان‌ و كمال‌ عدالت‌ در اين‌ است‌ كه‌ انسان‌ به‌ تدبير قناعت‌كند. و گرنه‌، جامعه‌ها به‌ جامعه‌هاي‌ ستمگر و ستم‌پذير (55) تقسيم‌ و در درون‌ هرجامعه‌، گروهها و افراد، به‌ ستمگرها و ستم‌ پذيرها تبديل‌ مي‌شوند (56):

«از آن‌ فتنه‌ بپرهيزيد كه‌ تنها پاي‌ ستمگران‌ شما را نمي‌گيرد و بدانيد كه‌ خدا درمجازات‌ كردن‌، شديد است‌.»

از ستم‌پذير عذر تقصير پذيرفته‌ نيست‌. چرا كه‌ آزاد و مسئول‌ وامام‌ حقوقمند آفريده‌شده‌ است‌ و پيامبران‌ به‌ او آموخته‌اند كه‌ اگر جهاني‌ نخواهند، او مي‌تواند حقوق‌ خويش‌را حفظ‌ كند و بر او است‌ كه‌ دفاع‌ از حقوق‌ ديگران‌ را، دفاع‌ از حقوق‌ خو.د بشمارد. اگرخود حقوق‌ خويش‌ را از دست‌ گذاشت‌ و يا گذاشت‌ ديگري‌ آنها را پامال‌ كند، از اوخواهند پرسيد مگر زمين‌ خدا گسترده‌ نبود، چرا ماند و ستم‌ و هجرت‌ بدين‌ خاطر راارزش‌ نكرد (58)؟:

«و آنان‌ كه‌ در پي‌ ستم‌ ديدن‌، در راه‌ خدا مهاجرت‌ مي‌كنند، در اين‌ جهان‌، ما به‌ آنهامكانهاي‌ خوب‌ مي‌دهيم‌ و در آن‌ دنيا،پاداش‌ آنها، بزرگ‌تر است‌. اگر مي‌دانستي‌.»

دوستي‌ با ستمگر نيز، ستمگري‌ و ستم‌ پذيري‌ است‌ (59):

«با آنها كه‌ ستم‌ پيشه‌ مي‌كنند، دوستي‌ نكنيد آتش‌ آن‌ دامن‌ شما را نيز خواهد گرفت‌.»

و اين‌ سخن‌ از پيامبر است‌ كه‌: "ظالم‌ و مظلوم‌ هر دو در جهنمند". بدينقرار، قرآن‌ميان‌ تدبير و تقدير رابطه‌اي‌ برقرار مي‌كند كه‌ انسان‌ را از افتادن‌ در يكي‌ از دو پرتگاه‌ژرف‌ جبر يا تفويض‌ نگاه‌ مي‌دارد.

 

نه‌ جبر و نه‌ تفويض‌، امري‌ ميان‌ دو امر است‌

 

در فصل‌ توحيد، به‌ اشاره‌، از نفوذ نظرية‌ جبر به‌ قلمرو اسلام‌، سخن‌ به‌ ميان‌ آوردم‌. پابه‌ پاي‌ تمايل‌ به‌ استقرار نظامهاي‌ استبدادي‌ اموي‌ و عباسي‌، به‌ مثابة‌ ايدئولوژي‌استبداد، اين‌ نظريه‌ حكومت‌ مي‌جست‌. در برابر، آنها كه‌ با سلطة‌ حكومت‌ استبدادي‌مخالفت‌ مي‌كردند كه‌ دم‌ از برتري‌ عرب‌ بر غير عرب‌ مي‌زد، جانبدار تفويض‌ مي‌شدند.

تا استقرار خلافت‌ اموي‌، دو اصل‌ امامت‌ و عدالت‌ انكار شده‌ بودند. و سه‌ اصل‌ ديگر،توحيد و نبوت‌ و معاد نيز از محتوا خالي‌ مي‌گشتند. جبر در اين‌ معني‌ كه‌ نيكي‌ و بدي‌ وداد و ستم‌، همه‌ از خدا است‌ و هر چه‌ از خدا است‌، بدون‌ جانشين‌ كردن‌ تعريفهاي‌ديگري‌ از اين‌ سه‌ اصل‌، ممكن‌ نمي‌شد. روي‌ آوردن‌ به‌ فلسفة‌ يوناني‌، بدين‌ خاطر بود كه‌"علماء" به‌ تعبير قديم‌ و "ايدئولوژيك‌"ها به‌ تعبير جديد، بتواند توحيد را با خلافت‌ وولايت‌ مطلقة‌ استبداديان‌ سازگار كنند.

جبر در فلسفة‌ يوناني‌ ريشه‌ در اساطير داشت‌ چرا كه‌ بنابر اساطير، خدايان‌ صفات‌ ضدو نقيض‌ مي‌داشتند و موجودات‌ زميني‌ را به‌ جان‌ يكديگر مي‌انداختند. اين‌ خدايان‌ گاه‌به‌ خشم‌ مي‌آمدند و زماني‌ به‌ تحريكات‌ شهوي‌، دامن‌ اختيار از دست‌ مي‌دادند و وقتي‌فريب‌ معشوقه‌هاي‌ خود را مي‌خوردند. روزي‌ مهربان‌ و فرداي‌ آن‌ نامهربان‌ مي‌گشتند و...هر يك‌ از اين‌ حالت‌ها در پندار و گفتار و كردار آفريده‌ها بروز مي‌كردند. اين‌ نگرش‌ درجهان‌ هستي‌، بازتاب‌ اصل‌ شرك‌ بود و بعدها، اين‌ اصل‌، تعريف‌ و توجيه‌ فلسفي‌ يافت‌ و برآن‌،مهر و خشونت‌ و زيري‌ و زبري‌ و... توضيح‌ جستند و توجيه‌ گشتند.

كار علمأ ديني‌ كه‌ در خدمت‌ استبداد بر اصل‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ بودند، اين‌ مي‌شد كه‌ثابت‌ كنند صدور خير و شر و عدل‌ و ظلم‌ از خداي‌ احد است‌. از آن‌رو امويان‌ را نخستين‌غرب‌ گرايان‌ مي‌گويند كه‌ براي‌ از خود بيگانه‌ كردن‌ دين‌ و اصول‌ راهنماي‌ آن‌ و موافق‌استبداد مطلقه‌ گرداندنش‌، به‌ فلسفه‌ يوناني‌ روي‌ آوردند و جبر را اخذ و وارد قلمروانديشة‌ اسلامي‌ كردند.

حرف‌ جبريها، به‌ زبان‌ ساده‌، اينست‌: چرا ضد و نقيض‌ از خدا صادر نشوند؟ اگر خداقدرت‌ مطلق‌ است‌، پس‌ ممكن‌ نيست‌ فعلي‌ واقع‌ شود بدون‌ اينكه‌ او آن‌ را تقدير كرده‌باشد. پس‌ پندار و گفتار و كردار نيك‌ و بد، هر دو از اويند. عدل‌ و ظلم‌ هر دو از اويند.انسان‌ آلتي‌ بيش‌ نيست‌. حاكم‌ حكم‌ خدا را اجرا مي‌كند و محكوم‌ نيز حكم‌ او رامي‌پذيرد. پس‌ نظامهاي‌ سياسي‌ استبدادي‌ همه‌ از او هستند. اين‌ او است‌ كه‌ يكي‌ راحاكم‌ و بقية‌ مردمان‌ را محكوم‌ حكم‌ او قرار مي‌دهد.

بديقرار، با حذف‌ امامت‌ و عدالت‌، محتواي‌ توحيد نيز ديگر مي‌شد. باور به‌ جبر، خداي‌قرآن‌ را به‌ خداي‌ فيلسوفان‌ و وسيلة‌ توجيه‌ جبري‌ باوراندن‌ روابط‌ دولت‌ با ملت‌ و روابط‌گروههاي‌ اجتماعي‌ با يكديگر و روابط‌ افراد با هم‌، مي‌گرداند. جبر كه‌ ترجمان‌ اصل‌ثنويت‌ است‌، به‌ جاي‌ آن‌ اصل‌ به‌ كار مي‌رفت‌ مبادا مسلمانان‌ متوجه‌ بشوند كه‌ با اين‌حيله‌، شرك‌ جانشين‌ توحيد شده‌ است‌.

اما جبر، به‌ مثابة‌ اصل‌ راهنماي‌ ايدئولوژي‌ زور، نمي‌توانست‌ با بعثت‌ پيامبران‌ و معادسازگاري‌ به‌ جويد. بناگزير بايد اين‌ دو اصل‌ را نيز، همانند توحيد، به‌ اصلهايي‌ بدل‌مي‌ساختند كه‌ ربط‌ خود را با قوانين‌ و حقوق‌ و وظايف‌ و مسئوليتها و آزادي‌ انسان‌ و حق‌مشاركت‌ او در رهبري‌ جامعه‌ از دست‌ مي‌دادند. اين‌ شد، كه‌ پيامبري‌ را عبارت‌ دانستنداز اين‌ كه‌ خداوند پيامبراني‌ را مي‌فرستد و آخرين‌ آنها محمد(ص‌) است‌. اين‌ پيامبران‌ ازنور ديگرند. دين‌ نه‌ يك‌ روش‌ كه‌ يك‌ ما به‌ ازاي‌ معنوي‌ و يك‌ جبران‌ است‌. عبادت‌ سبب‌مي‌شود كه‌ به‌ پاداش‌ سختيها و ستمها كه‌ انسان‌ در اين‌ جهان‌ تحمل‌ مي‌كند، خدا در آن‌جهان‌ به‌ او رحم‌ كند و در آتشش‌ نسوزاند. و معاد سرانجام‌ جريان‌ تحول‌ حيات‌ نشد.زمان‌ جبران‌ گشت‌: آنها كه‌ در اين‌ جهان‌ محروميت‌ها را خوب‌ تحمل‌ كرده‌اند، در آن‌جهان‌، خداوند در مقام‌ جبران‌ به‌ آنها پاداش‌ ميدهد! بدينسان‌ رابطة‌ اصول‌ دين‌ با قرآن‌قطع‌ شد. با حقوق‌ و قانونها و قاعده‌ها و فرعها قطع‌ شد. و اين‌ اصول‌ به‌ خدمت‌ نظامهاي‌استبدادي‌ در آمدند. به‌ خصوص‌ دوگانگي‌ اين‌ جهان‌ و آن‌ جهان‌، در نظر انبوه‌ بزرگ‌"توده‌ها"، تحمل‌ ستم‌ و تحمل‌ استبداد و... را نوعي‌ عبادت‌ جلوه‌گر ساخت‌ و اطاعت‌نكردن‌ از حاكم‌ ستمگر را حرام‌ باوراند. با جانشين‌ شدن‌ آگاه‌ و ناخود آگاه‌ ثنويت‌، به‌مثابة‌ اصل‌ راهنما، در در نظر اين‌ توده‌ها، در هر دو جهان‌، تقدير بر تدبير تقدم‌ يافت‌ وآن‌ سازندة‌ اين‌ شد. اين‌ شد كه‌ هر گونه‌ كوششي‌ براي‌ دگرگون‌ كردن‌ سرنوشتي‌ كه‌استبداديان‌ تقدير مي‌كردند، نه‌ تنها بي‌نتيجه‌ باور مي‌شد، بلكه‌ سبب‌ مي‌گشت‌ كه‌ دنيا وآخرت‌ كوشنده‌، بسوزد! هنوز نيز جامعه‌هاي‌ مسلمان‌ نتوانسته‌اند خود را از باور به‌ اين‌جبر ضد رشد رها بسازند.

بدينقرار، انسان‌ اگر بخواهد لطف‌ خدا شامل‌ حالش‌ شود، بايد با حكومت‌ حاكم‌سازگاري‌ بجويد. زيرا آنها كه‌ بر اين‌ جهان‌ حكومت‌ مي‌كنند، وسيلة‌ فعل‌ خدا هستند.نافرماني‌ از آنها، نافرماني‌ از خدا است‌. و اين‌ نافرماني‌ سبب‌ بدبختي‌ در اين‌ و آن‌ جهان‌مي‌شود. هم‌ داد و هم‌ بي‌داد حاكمان‌، تقدير خداوند است‌ و نبايد از آن‌ شكايت‌ كرد.

جبر حاكمان‌ و جبر محكومان‌ هر دو يك‌ تقدير اما دو نوع‌ هستند؟ در حقيقت‌، حاكم‌خودكامه‌ است‌ وعمل‌ مي‌كند اما محكوم‌، محروم‌ از كام‌ است‌ و عمل‌ مي‌پذيرد.

جبري‌ كه‌ شيطان‌ را شيطان‌ مي‌كند با جبري‌ كه‌ آدم‌ را به‌ وسوسة‌ شيطان‌ مي‌فريبد،هر دو از خداوند و لازم‌ و ملزوم‌ يكديگرند. از اين‌ رو، شيطان‌ به‌ خدا مي‌گويد: اگر تونمي‌خواستي‌، من‌ چگونه‌ مي‌توانستم‌ عصيان‌ كنم‌؟ عصيان‌ من‌، فعل‌ تو است‌ و باز اگر تونمي‌خواستي‌، من‌ چگونه‌ مي‌توانستم‌ بندگان‌ تو را بفريبم‌؟ پس‌ شيطان‌ مجبور است‌فريب‌ دهد و فرزندان‌ آدم‌ مجبورند "بازيچه‌ همي‌ كنند بر نطع‌ وجود" و البته‌ كسي‌ از آنهانيز نمي‌داند چرا بازيچه‌ همي‌ كنند و مجبورند فريب‌ شيطان‌ را بخورند، كسي‌ نيز نمپرسدچرا خداوند شيطان‌ و آدم‌ را آفريد و اولي‌ را به‌ فريب‌ دومي‌ مأمور كرد؟ اگر هم‌ بپرسد، به‌او پاسخ‌ مي‌دهند:

حكمت‌ اين‌ چيزها را خدا خود مي‌داند.

بدين‌ ترتيب‌، كسي‌ كه‌ به‌ جبر باور مي‌كند، خدا را انكار مي‌كند. زيرا زور مطلق‌ را به‌جاي‌ او مي‌نشاند. از ياد مي‌برد كه‌ زور، خلق‌ نمي‌كند. حتي‌ يك‌ دورغ‌ كوچك‌ را نيزنمي‌تواند خلق‌ كند. از ياد مي‌برد كه‌ اگر اصل‌ بر جبر مطلق‌ بود، هستي‌ در وجود نمي‌آمُدو جبري‌ نبود تا به‌ جبر قائل‌ شود. چرا كه‌ اگر خدا خود نيز تحت‌ حكم‌ جبر برود، خداي‌خلاق‌ نيست‌ و اگر نرود، جبر مطلق‌ نيست‌. اگر خدا رها از جبر است‌، پس‌ زور ضعف‌ است‌و به‌ خدا راه‌ ندارد. و اگر خدا در آفرينش‌ و زندگي‌ آفريده‌ها زور به‌ كار نبرده‌ است‌. پس‌هستي‌ را به‌ زور نيافريده‌ و گردش‌ روزگار را بر آن‌ بنا نكرده‌ است‌. و نيز، زور بدون‌ وجوددوئيت‌ بوجود نمي‌آيد. بايد دو طرف‌ باشند و در رابطه‌ با يكديگر، نيرو را در زور از خودبيگانه‌ كنند و بر ضد يكديگر به‌ كار ببرند. پس‌ قائل‌ شدن‌ به‌ جبر مطلق‌، انكار يگانگي‌ خدااست‌. و بالاخره‌ زور عامل‌ پديد آورنده‌ مي‌خواهد. پس‌ قائل‌ شدن‌ به‌ جبر مطلق‌، باوركردن‌ به‌ اين‌ دورغ‌ است‌ كه‌ زور خود خالق‌ خويش‌ است‌! و بالاخره‌ زمان‌ زور مطلق‌ صفراست‌ پس‌ در وجود نمي‌آيد. زيرا زور وقتي‌ پيدا مي‌شود، كه‌ نيرو در زور از خود بيگانه‌مي‌شود. پس‌ در زمان‌ و مكان‌ پيدا مي‌شود. اگر زمان‌ و مكان‌ بي‌پايان‌ نباشد، نيرو در زوراز خود بيگانه‌ نمي‌شود. از اين‌رو، هر اندازه‌ زمان‌ و مكان‌ محدودتر، زوري‌ كه‌ مي‌توان‌پديد آورد، بزرگ‌تر مي‌شود.اما در زمان‌ و مكان‌ صفر، ديگر نيرو را در زور نمي‌توان‌ ازخود بيگانه‌ كرد. زيرا نه‌ نيرو مطلق‌ است‌ و نه‌ از خود بيگانه‌ كردن‌ نيرو، ممكن‌ مي‌شود. ازلحاظ‌ به‌ كار بردن‌ زور نيز، زور نمي‌تواند مطلق‌ بشود زيرا زمان‌ و مكان‌ به‌ كار بردن‌ آن‌صفر مي‌شود. بر فرض‌ محال‌ كه‌ بتوان‌ در زمان‌ و مكان‌ صفر زور را به‌ كار برد، در جريان‌مطلق‌ شدن‌ زور، هستي‌ نيستي‌ شده‌ است‌. بدينرار، جريان‌ از خودبيگانه‌ كردن‌ نيرو درزور، جريان‌ انهدام‌ زور نيز هست‌. بدين‌ خاطر است‌ كه‌ از فيلسوفان‌ يونان‌ قديم‌، تا اين‌عصر، همة‌ آنها كه‌ به‌ خدا و جبر، هر دو باور كرده‌اند ـ به‌ استثنا اپيكوريان‌ ـ آفريدگان‌جهان‌ را اختيار مطلق‌ و بي‌نياز از علت‌ دانسته‌اند.

اما اينگونه‌ فيلسوفان‌ و غير فيلسوفان‌ نيز هيچ‌ گاه‌ نتوانسته‌اند از بن‌بست‌ بدر آيند.زيرا:

1 ـ خدا كه‌ آزادي‌ و اختيار مطلق‌ است‌، چرا هستي‌ موجود را تابع‌ جبر آفريد؟ و اگر برهستي‌ آفريده‌ جبر مطلق‌ حاكم‌ است‌، پس‌ خدا ضد خود را آفريد و خود را نيز بدومحدود و محكوم‌ جبر كرده‌ است‌. پس‌ با قرآن‌ است‌ كه‌ مي‌گويد: خدا هستي‌ را بر فطرت‌خويش‌ آفريده‌ است‌ و بر اين‌ فطرت‌، جبر راه‌ نداد.

2 ـ اگر خداوند بر جهاني‌ كه‌ آفريده‌، جبر را حاكم‌ كرده‌ است‌، پس‌ قائمة‌ هستي‌ را زورقرار داده‌ است‌. اما زور، بنابر تعريف‌، نيروي‌ از خود بيگانه‌اي‌ است‌ كه‌ عامل‌ تخريب‌ ومرگ‌ مي‌شود. عامل‌ زندگي‌ نمي‌شود. بر مدار زور، جز به‌ نيستي‌ نمي‌توان‌ رفت‌ به‌ سخن‌ديگر، اگر خداوند در آفرينش‌، زور را مدار مي‌كرد، خود را از خلاقيت‌ محروم‌ ساخته‌ بود وهستي‌ در وجود نمي‌آمُد.

3 ـ "نبودها" كه‌ از خود بيگانه‌ شدة‌ بودها هستند، چون‌ زور، در هستي‌ آفريده‌اي‌ كه‌ برفطرت‌ خدائي‌ آفريده‌ شده‌ است‌، وجود ندارند. از راه‌ بدل‌ كردن‌ نيرو به‌ زور و به‌ كار بردن‌آن‌ در تبديل‌ "بودها" به‌ "نبودها" يا حق‌ها به‌ باطل‌ها، پديد مي‌آيند. زور خود تا وقتي‌ نيرووجود دارد. و مي‌توان‌ آن‌ را به‌ زور بدل‌ كرد، هست‌ اما همزمان‌ با تمام‌ شدهن‌ نيرو، ازميان‌ مي‌رود. پس‌ "نبودها" كه‌ تابع‌ جبر هستند، با از بين‌ رفتن‌ زور، از بين‌ مي‌روند.

4 ـ جبر در تعريف‌ شدن‌ و واقعيت‌ پيدا كردن‌ به‌ حد و مرزها نيازمند است‌. از جمله‌، به‌زمان‌ و مكان‌ معين‌ نيازمند است‌. در جبر مطلق‌، زمان‌ و مكان‌ صفر مي‌شود و آفرينش‌ناممكن‌ مي‌گردد.

5 ـ چن‌ قائل‌ شدن‌ به‌ جبر مطلق‌، با باور به‌ خدا، به‌ دلايل‌ بالا سازگار نبود، جبريهاي‌ماده‌پرست‌، گفتند خدا نيست‌. اينان‌ ناگزير شدند تضاد را به‌ درون‌ تك‌ تك‌ پديده‌هاببرند. در فلسفه‌ تضاد آراء جانبداران‌ ديالكتيك‌ تناقض‌ را يك‌ به‌ يك‌ موضوع‌ بحث‌ قرارداده‌ايم‌ وامروز نيز علم‌ به‌ بطلان‌ آن‌ رسيده‌ است‌. در حقيقت‌، اگر در هستي‌ بنابر جبرمطلق‌ بود، و بر فرض‌ كه‌ آفرينش‌ ممكن‌ مي‌گشت‌، هستي‌ يك‌ عنصر بيشتر پيدا نمي‌كرد.زيرا بنابر فرض‌، جبر مطلق‌ بود و تعين‌ نخستين‌ غيرقابل‌ تغيير بر جا مي‌ماند. فيزيك‌جديد به‌ اين‌ نتيجه‌ نرسيده‌ است‌ كه‌ جبر مطلق‌ با پيدايش‌ عناصر مختلف‌ سازگار نيست‌؟

6 ـ فرض‌ كنيم‌ جبريهاي‌ روزگاران‌ پيش‌ نمي‌دانستند كه‌ بر فرض‌ جبر مطلق‌ و امكان‌پيدايش‌ هستي‌، عناصر گوناگون‌ پيدا نمي‌شدند. با وجود اين‌، بايد مي‌دانستند كه‌ بنابرتعريف‌ خودشان‌، پديده‌ها يكديگر را متعين‌ مي‌كنند. آيا اين‌ پديده‌ها بي‌جانند؟ اگربي‌جانند، چه‌ دستي‌ آنها را در رابطه‌ با هم‌ قرار مي‌دهد تا جان‌ پيدا كنند و به‌ حركت‌آيند؟ اگر جان‌ دارند، يا با خود اين‌ هماني‌ دارند و يا گرفتار "تضاد ديالكتيكي‌" هستند.اگر با خود اين‌ هماني‌ دارند پس‌ از جبر رها هستند و مختارند و اگر حيات‌ از "تضادديالكتيكي‌" دارند، هر يك‌ از ضدين‌، بايد با خود اين‌ هماني‌ داشته‌ باشند، تا بتوانند برهم‌ عمل‌ كنند. در اين‌ صورت‌ نيز، فرض‌ جبر، نيازمند پيش‌فرض‌ اختيار است‌. احتمال‌مي‌رود هگل‌ با توجه‌ به‌ اين‌ امر،پي‌ برده‌ باشد كه‌ بدون‌ خدا مي‌توان‌ "ديالكتيك‌ هستي‌" راساخت‌. و نيز نيستي‌ را كه‌ نيست‌، هستي‌ مي‌بخشد تا هستي‌ را كه‌ در آن‌ عبور دهد و ازاين‌ عبور، هستي‌ متعين‌ را پديد بياورد و توجيه‌ كند. جبر او بر اختيار مطلق‌ خدا بناشده‌است‌.

بدينقرار، جبري‌ خداپرست‌ و جبري‌ ماده‌پرست‌ ناگزيرند وجود جبر را بر وجود اختياربنا كنند. سخن‌ به‌ ابهام‌ مي‌گويند زيرا نمي‌توانند به‌ اين‌ پرسش‌ پاسخ‌ بگويند: از اختيارچرا جبر پديد مي‌آيد؟

7 ـ تجربه‌هاي‌ آزمايشگاهي‌ و نيز تجربه‌هاي‌ اجتماعي‌، بدون‌ استثنا، به‌ اين‌ نتيجه‌رسيده‌اند و همه‌ روزه‌ مي‌رسند كه‌ وقتي‌ جبر به‌ مطلق‌ ميل‌ مي‌كند، ميل‌ حياتي‌ به‌ صفررو مي‌نهد. زمان‌ مرگ‌ فرعونيت‌ يا ولايتي‌ كه‌ ميل‌ مي‌كند، ميل‌ به‌ مطلق‌ زماني‌ است‌ كه‌زور خالص‌ مي‌شود: يكي‌ در برابر همه‌. طول‌ عمر هر استبدادي‌، رابطة‌ معكوس‌ دارد باميزان‌ تمايل‌ آن‌ به‌ مطلق‌ شدن‌. افلاطون‌ دو بار مدينة‌ فاضله‌ ساخت‌ براساس‌ ولايت‌مطلقة‌ فيلسوف‌ و هر دو بار تجربه‌اش‌ به‌ شكست‌ انجاميد. در دوران‌ ما، تجربه‌هاي‌ نازيسم‌و فاشيسم‌ و لنينيسم‌ ـ استالينيسم‌ به‌ بشر آموخت‌ كه‌ حكومت‌ با ميل‌ كردن‌ به‌ مطلق‌، به‌مرگ‌ نزديك‌ مي‌شود. به‌ سخن‌ ديگر، بي‌شمار تجربه‌ها كه‌ از آغاز پيدايش‌ انسان‌ بر روي‌زمين‌، تا زمان‌ ما انجام‌ گرفته‌اند، به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌اند كه‌ اختيار از هستي‌ و جبر ازمرگ‌ جدائي‌ناپذير هستند.

ثنويت‌ اجتماعي‌ كه‌ در آن‌، تخبه‌ها فرمان‌ مي‌رانند و "توده‌ها" فرمان‌ مي‌برند، درجهت‌ افزايش‌ روزافزون‌ نقش‌ فعال‌ توده‌ها تحول‌ مي‌كنند. اين‌ تحول‌، موافق‌ هيچيك‌ ازگرده‌ها كه‌ جبريها ساخته‌اند، نيست‌. انگلس‌ كوشيده‌ بود از راه‌ دوره‌بندي‌ تاريخ‌، را به‌"جبر تاريخ‌" نسبت‌ بدهد و آن‌ را "ماترياليسم‌" تاريخي‌ خوانده‌ بود. اما ابزار او در بناي‌ اين‌ساختمان‌ نظري‌، امرهاي‌ واقع‌ نبودند. دلبخواه‌هاي‌ او بودند كه‌ به‌ جاي‌ امرهاي‌ وقع‌، به‌كار گرفته‌ شده‌ بودند. اين‌ زمان‌، رژيمهاي‌ كمونيستي‌ كه‌ قرار بود با "تحولي‌ خطي‌"جامعه‌ها را به‌ "جامعة‌ كونيستي‌" هدايت‌ كنند، اغلب‌ از ميان‌ رفته‌اند. در 7 تير ماه‌ 1361،در انتقاد نظر انگلس‌ نوشته‌ايم‌:

«اگر تاريخ‌ بنابر جبري‌ تحول‌ مي‌كرد كه‌ تضاد ايجاب‌ مي‌كند، جامعة‌ بشري‌ به‌ جامعة‌آرماني‌، جامعه‌اي‌ رها از طبقات‌ و دولت‌، جامعه‌اي‌ كه‌ اعضايش‌ انسانهاي‌ جامع‌ هستند،تحول‌ نمي‌كرد. بلكه‌ به‌ تدريج‌ ميزان‌ تخريب‌ از ميزان‌ توليد فزونتر مي‌شد و جامعه‌ بشري‌روي‌ به‌ وادي‌ مرگ‌ پيش‌ مي‌رفت‌. همان‌ طور كه‌ جامعه‌هاي‌ كمونيستي‌ روي‌ به‌ آن‌ دارند.در فصل‌ توحيد، دليل‌ فزوني‌ گرفتن‌ ميزان‌ خشونت‌ مرگ‌ آفرين‌ را بر ميزان‌ نيروي‌سازنده‌ شرح‌ كرده‌ايم‌.

در اين‌ رژيمها و در بقيت‌ جهان‌،توده‌ها، از راه‌ بيشتر كردن‌ آگاهيهاي‌ خويش‌ وكوشش‌ براي‌ بدست‌ آوردن‌ آزادي‌،بر نقش‌ خويش‌ در ادارة‌ جامعه‌ها افزوده‌اند و خواهندافزود. پس‌ جبر نيست‌.»

امروز رژيمهاي‌ كمونيستي‌ از پا در آمده‌اند و جهانيان‌ مي‌بينند كه‌ در اين‌ رژيمها،ميزان‌ خشونت‌ ويرانگر بر ميزان‌ نيروي‌ سازندة‌ فزوني‌ يافته‌ و رژيمها را در معرض‌ نابودي‌قرار داده‌ بود. و نيز مي‌بينند كه‌ اين‌ رژيمها نيروهاي‌ محركه‌ و منابع‌ عظيمي‌ را طي‌ نيم‌قرن‌ و بيشتر از آن‌، بر باد داده‌اند. در آن‌ جامعه‌ها و جامعه‌هاي‌ ديگر، مردم‌ همچنان‌ برنقش‌ خويش‌ در ادارة‌ جامعه‌ها مي‌افزايند.

اصول‌ اسلام‌ نفي‌ جبر هستند نه‌ فعال‌ مايشائي‌ مخلوق‌ را به‌ عنوان‌ نمايندة‌ خدامي‌پذيرد و نه‌ اطاعت‌ كوركورانه‌ را به‌ نام‌ جبر مقدر خدائي‌ قبول‌ مي‌كند. قرآن‌ اولي‌ها راطاغوت‌ و ستمگر و دوميها را مستضعفاني‌ مي‌شمارد كه‌ با از ياد بردن‌ آزادي‌ و حقوق‌ ومسئوليت‌ خويش‌ و اين‌ واقعيت‌ كه‌ اختيار هدايت‌ شدن‌ را خدا به‌ خود آنها داده‌ است‌ وآنها را امام‌ و داراي‌ حق‌ شركت‌ در ادارة‌ جامعه‌ گردانده‌ است‌، به‌ خود و ديگران‌ ستم‌مي‌كنند. خطاب‌ به‌ اين‌ مستضعفان‌ است‌ كه‌ مي‌گويد(60):

«همانا آنها كه‌ فرشتگان‌ در وضعيتي‌ بازشان‌ مي‌يابند كه‌ به‌ خود ستم‌ كرده‌اند، درپاسخ‌ اين‌ پرسش‌: كجا بوديد و چرا به‌ اين‌ وضعيتيد؟ گويند: ما مستضعفين‌ روي‌ زمين‌بوديم‌. فرشتگان‌ به‌ آنها گويند: آيا زمين‌ خدا واسع‌ نبود، چرا مهاجرت‌ نكرديد؟ پس‌ جاي‌آنها جهنم‌ است‌ و مصير زشت‌ فرجامي‌ دارند.»

بدينقرار، خدا هيچ‌ عذري‌ را نمي‌پذيرد. نه‌ تنها اطاعت‌ از ستمگر را تقدير خودنمي‌داند، نه‌ تنها مبارزه‌ با حاكميت‌ ستمگران‌ را واجب‌ مي‌داند بلكه‌ به‌ مستضعف‌رهنمود مي‌دهد:اگر امكان‌ مبارزه‌ در محل‌ نيست‌،بر او است‌ كه‌ مهاجرت‌ را بر ماندن‌ و ازستمگران‌ اطاعت‌ كردن‌ گزيند و به‌ مبارزه‌ ادامه‌ دهد.و پس‌ جبر نيست‌.

بر ستمگران‌ هشدار مي‌دهد در پي‌ جبر مطلق‌ شدن‌، طوفان‌ نوح‌ را بر خود برانگيختن‌و هستي‌ خود را در آن‌ غرق‌ كردن‌ است‌ (61). فرعونيان‌ نيز بدينسان‌ نابود شدند: فرعون‌خود را خدا خواند و مي‌خواست‌ جبر مطلق‌ و هميشگي‌ ايجاد كند و از مردمان‌ اطاعت‌مطلق‌ مي‌طلبيد. پس‌ غرق‌ شد (62).

سرنوشتي‌ را كه‌ جباران‌ و جامعه‌هاي‌ تحت‌ رژيم‌ استبدادي‌ پيدا مي‌كنند،قرآن‌، درقاعده‌اي‌ در اختيار اهل‌ خرد مي‌گذارد: با گرايش‌ به‌ استبدادي‌ كه‌ در آن‌، فرمانروايان‌خدائي‌ مي‌كنند و از مردم‌ اطاعت‌ مطلق‌ طلب‌ مي‌كنند، "بودها" يا نعمتها به‌ "نبودها" يانكبتها و حيات‌ به‌ مرگ‌ بدل‌ مي‌شوند (63).

 

«در واقع‌، خدا نعمتي‌ را كه‌ به‌ قومي‌ داده‌ است‌، به‌ نكبت‌ برنمي‌گرداند مگر زماني‌ كه‌آن‌ قوم‌ خود تغيير مي‌كند. خدا همواره‌ شنوا و دانا است‌.*

بدينسان‌ آل‌ فرعون‌ و كساني‌ كه‌ پيش‌ از آنها آيات‌ خدايشان‌ را تكذيب‌ كردند، به‌گناهان‌ خويش‌، هلاكشان‌ ساختيم‌. و غرق‌ كرديم‌ آل‌ فرعون‌ را زيرا همه‌ ستمكار بودند.»

بدينقرار، نه‌ تنها تا وقتي‌ در جهت‌ از دست‌ دادن‌ آزادي‌ و تن‌ دادن‌ به‌ ثنويت‌ تك‌محوري‌ تحول‌ نكند كه‌ درآن‌، اقليتي‌ خدائي‌ و اكثريت‌ بزرگ‌ مردم‌ بندگي‌ مي‌كنند،خداوند نعمت‌ آنها را به‌ نكبت‌ بر نمي‌گرداند، نه‌ تنها اصل‌ راهنما كردن‌ ثنويت‌ و اصيل‌شناختن‌ زور و جبر ستم‌ است‌، بلكه‌ از راه‌ فايدة‌ تكرار و تأكيد بايد گفت‌ كه‌ اين‌ باور به‌هلاك‌ باوركنندگان‌، خواه‌ حاكمان‌ و چه‌ تابعان‌، مي‌انجامُد: تضاد قانون‌ مرگ‌ در جبر وتوحيد قانون‌ حيات‌ در اختيار است‌. پس‌ جبر ستم‌ و اختيار عدل‌ است‌.

در حوزة‌ اسلامي‌، در مقام‌ مبارزه‌ با استبداد اموي‌ و رهائي‌ از بند آن‌، نزد انديشمندان‌ملتهاي‌ زير سلطه‌، نظرية‌ تفويض‌ پيدا شد. بنابراين‌ نظر:"نظر فرد انساني‌ بالفعل‌ قدرت‌ايجاد دارد و مطلقاً مختار است‌." اما انسان‌ نمي‌تواند چيزي‌ را از نيستي‌ به‌ هستي‌ بياورد.باز مي‌دانيم‌ كه‌ توانائي‌ ابداع‌ او به‌ زمان‌ و مكان‌، محدود مي‌ شود. و نيز مي‌دانيم‌ كه‌ آدم‌ ازبهشت‌ بدين‌ خاطر رانده‌ شد كه‌ خواست‌، دردم‌، "مختار مطلق‌" شود. به‌ ميوة‌ ممنوعة‌خدائي‌ جستن‌ نزديك‌ شد، توحيد را با ثنويت‌ جانشين‌ كرد، مختار بود، مجبور شد. ميوة‌ممنوعه‌ را خورد و به‌ خويش‌ ستم‌ كرد(64):

«و به‌ آدم‌ گفتيم‌ تو و همسرت‌ در بهشت‌ سكني‌ گزينيد و هر چه‌ را مي‌خواهيد بخوريد.اما به‌ اين‌ درخت‌ نزديك‌ نشويد، از ستمكاران‌ خواهيد شد.»

]از ميوة‌آن‌ خوردند و از ستمكاران‌ شدند[

بدينقرار، "مختار مطلق‌ شدن‌" از توحيد بيرون‌ رفتن‌ و آزادي‌ از دست‌ دادن‌ است‌. چراكه‌ بايد ثنويت‌ تك‌ محوري‌ را اصل‌ راهنما كرد. با اين‌ كار زورمدار مي‌شود و انسان‌ بجاي‌"اختيار مطلق‌"، گرفتار جبر مي‌شود. و اين‌ كار ستم‌ است‌.

اگر قرار باشد، همة‌ انسانها "مطلقاً مختار" باشند، با يكديگر در روابط‌ زور قرارمي‌گيرند. اين‌ روابط‌ محتوا و شكل‌ جنگي‌ را مي‌يابند كه‌ تا نابودي‌ همه‌ ادامه‌ مي‌يابد.بدينقرار، اين‌ تفويض‌ تضاد به‌ همراه‌ مي‌آورد و طومار زندگي‌ را نگشوده‌ بر مي‌چيند. پس‌تفويض‌ به‌ معناي‌ "مطلقا مختار" نيز وجود ندارد.

و اگر انسان‌ بخواهد با بدن‌ خود نيز هر كار كه‌ خواست‌ بكند، بدن‌ تباه‌ مي‌شود و مرگ‌پاداش‌ "مطلقا مختار" مي‌گردد. اگر در اصالت‌ بخشيدن‌ به‌ فرد، تا آنجا برويم‌ كه‌ هر فرد را"مطلقا مختار" بدانيم‌، رابطة‌ او با طبيعت‌ نيز رابطة‌ سلطه‌ مي‌شود و به‌ تخريب‌ متقابل‌ او وطبيعت‌ مي‌انجامُد.

بدينقرار، اختيار مطلق‌، هم‌ در آغاز، با جبر مطلق‌ يكي‌ مي‌شود. به‌ سخن‌ ديگر، هراندازه‌ اختيار به‌ مطلق‌ ميل‌ كند، به‌ همان‌ نسبت‌ از آزادي‌ انسان‌ كمتر و بر اسارتش‌ دردست‌ جبرها افزوده‌ مي‌شود. چرا كه‌ اختيار مطلق‌ به‌ دو امر نياز دارد: يكي‌ مطلق‌ بودن‌صاحب‌ اختيار و ديگري‌ خارج‌ كردن‌ توليد و مصرف‌ زور از تعريف‌ اختيار، انسان‌ مطلق‌نيست‌ و اگر تفويض‌ شامل‌ به‌ كار بردن‌ زور نيز باشد. "مطلقا مختار" با "مطلقا مجبور" يكي‌مي‌شود. حال‌ اگر توليد و به‌ كار بردن‌ زور را از شمول‌ تعريف‌ اختيار خارج‌ كنيم‌، معناي‌آن‌ با معناي‌ آزادي‌ يكي‌ مي‌شود. پس‌ "لا تفويض‌" به‌ معناي‌ آنست‌ كه‌ انسان‌ مطلق‌ نيست‌و اگر اختيار را عبارت‌ از توليد زور و بكار بردن‌ آن‌ نيز بداند، دستخوش‌ جبرها مي‌شود. ازاين‌رو است‌ كه‌ قرآن‌، به‌ حق‌، اصرار مي‌ورزد كه‌ انسان‌ پيروي‌ از هوي‌ها را آزادي‌ نپندارد(65):

«بل‌ آنها كه‌ ستم‌ مي‌كنند، از روي‌ ناداني‌ از هوي‌هاي‌ خود پيروي‌ مي‌كنند. پس‌ چه‌كس‌ مي‌تواند كساني‌ را كه‌ خدا گمراه‌ كرده‌ است‌، هدايت‌ كند؟ آنان‌ را ياري‌كننده‌اي‌نيست‌.»

با خارج‌ كردن‌ هوي‌ها، هنوز بايد كارپذيري‌ را نيز از شمول‌ تفويض‌ خارج‌ كرد: دررستاخيز، مستضعفان‌ به‌ مستكبران‌ مي‌گويند: در دنيا از شما پيروي‌ كرديم‌ و حالا نوبت‌شما است‌ كه‌ ما را از عذاب‌ خدا برهانيد. اما زود پي‌ مي‌برند كه‌ با چشم‌ پوشي‌ از آزادي‌،به‌ خويش‌ ستم‌ كرده‌اند (66):

«و وقتي‌ كار از كار گذشت‌، شيطان‌ گفت‌: همانا خداوند به‌ شما وعدة‌ حق‌ داد. و من‌ نيزبه‌ شما وعده‌ دادم‌. اما شما را فريب‌ دادم‌. من‌ هيچ‌ سلطه‌ بر شما نداشتم‌ جز اينكه‌ از شمادعوت‌ كردم‌ و شما پذيرفتيد. مرا سرزنش‌ نكنيد. خود را سرزنش‌ كنيد. من‌ نمي‌توانم‌ به‌شما كمك‌ كنم‌ و شما نيز نمي‌توانيد به‌ من‌ كمك‌ كنيد. من‌ اين‌ امر را كه‌ شما مرا شريك‌خدا قرار داده‌ بوديد، انكار مي‌كنم‌. در حقيقت‌، مجازات‌ سختي‌ در انتظار ظالمان‌ است‌.»

بدينقرار، با خارج‌ كردن‌ فعال‌ مايشائي‌ و كارپذيري‌ از معنا، تفويض‌ با آزادي‌ يكي‌مي‌شود. هر اندازه‌ در پندار و گفتار و كردار آدمي‌، زور كمتر و نيز هر اندازه‌ كارپذيري‌ دربرابر مقامي‌ در بيرون‌ خود، كمتر، ميزان‌ استقلال‌ و آزادي‌ بيشتر ميشود. خط‌ ميان‌ اين‌دو، كه‌ نه‌ اين‌ و نه‌ آن‌ است‌، خط‌ عدل‌ و استقلال‌ و آزادي‌ است‌. اسلام‌ روش‌ زيستن‌ درآزادي‌ و فراخ‌ كردن‌ پهنة‌ انديشه‌ و عمل‌ است‌ (67):

«آيا كسي‌ كه‌ خدا سينة‌ او را به‌ اسلام‌ باز مي‌كند، ]دل‌ او[به‌ نوري‌ از خدا روشن‌نمي‌شود؟ پس‌ واي‌ بر آنها كه‌ دلهايشان‌ سخت‌ مي‌شود و ياد و پيام‌ خدا بدانها راه‌نمي‌يابد. اينان‌ در تاريكي‌ آشكاري‌ هستند.»

بدينسان‌، اسلام‌ به‌ معناي‌ انقياد و تسليم‌ كارپذيرانه‌ به‌ خدا نيست‌. اين‌ تسليم‌ زورپرستان‌ را خوش‌ مي‌آيد اما خدا را نه‌. اسلام‌ بيرون‌ رفتن‌ از تاريكي‌ جبر و ورود درنورستان‌ آزادي‌ است‌. رهائي‌ پندار و گفتار و كردار از تنگناهاي‌ مطلقها و باز شدن‌ عرصة‌انديشه‌ و عمل‌ است‌. راه‌ رشد در استقلال‌ آزادي‌ و فراخ‌ كردن‌ دامنة‌ آنست‌.

وقتي‌ جبر نيست‌ و تفويض‌ نيز نيست‌. وقتتي‌ نه‌ اين‌ و نه‌ آن‌ است‌، پس‌ استقلال‌ وآزادي‌ است‌. بر اصل‌ توحيد، معناي‌ كلام‌ امام‌ صادق‌ روشن‌ بدست‌ مي‌آيد. اما با از يادرفتن‌ توحيد و اصل‌ راهنماي‌ پندار و گفتار و كردار شدن‌ ثنويت‌، بسته‌ به‌ نوع‌ ثنويت‌، اين‌كلام‌، معاني‌ گوناگوني‌ پيدا كرد:

* انديشة‌ سقراطي‌ انسان‌ را تركيبي‌ از ماده‌ لجن‌ و پست‌، و روح‌، عالي‌ و خدائي‌،مي‌شمارد. بر آنست‌ كه‌ ماده‌ انسان‌ را به‌ فرود و روح‌ او را به‌ فرار مي‌كشانند. انسان‌ گرفتاراين‌ كشاكش‌ است‌. پس‌ ميان‌ جبر و اختيار سرگردان‌ است‌. اگر بتواند به‌ فرار رود، آزادمي‌شود و اگر فرو افتد، جن‌ و گرفتار جبر ميماند.

اين‌ نظر، بر اصل‌ ثنويت‌ دو محوري‌ ساخته‌ شده‌ است‌: تضاد روح‌ با ماده‌. اما ماده‌ چراپست‌ است‌؟ گلي‌ كه‌ آدم‌ را از او سرشتند، مجموعه‌ كاملي‌ است‌ كه‌ حيات‌ مي‌تواند در آن‌پديد آيد. و اگر ماده‌ پست‌ است‌، روح‌ عالي‌ در مادة‌ پس‌ چرا آشيان‌ مي‌گزيند؟ اين‌ تضاد،يك‌ رشته‌ ثنويتها در پي‌ مي‌آورد كه‌ نه‌ تنها مشكل‌ جبر و تفويض‌ را حل‌ نمي‌كنند، بلكه‌لاينحل‌تر نيز مي‌سازند. از ميان‌ اين‌ ثنويتها، يكي‌ ثنويت‌ ميان‌ گروه‌ كوچكي‌ از انسانها كه‌در آنها روح‌ متعالي‌ مسلط‌ است‌ و انبوه‌ بزرگ‌ از انسانها كه‌ در آنها، مادة‌ پست‌ فرمانروااست‌. در اين‌ ثنويت‌، برخلاف‌ خوش‌ باوري‌ افلاطون‌، "نخبگان‌"نه‌ تنها نمي‌توانند انبوه‌بزرگ‌ "عامه‌" را بر كشند، بلكه‌ خود محكوم‌ به‌ جبري‌ گريزناپذير مي‌شوند كه‌ عبارت‌ باشداز زيستن‌ در ميان‌ اين‌ عامه‌ و با آنها فساد پذيرفتن‌. افلاطون‌، در كتاب‌ جمهوري‌،كوشيده‌ است‌ روشي‌ را پيشنهاد كند كه‌ بدان‌، نخبه‌ها از فساد در امان‌ مي‌ماند و فراموش‌كرده‌ است‌ كه‌ فساد از همين‌ ثنويت‌ مايه‌ مي‌گيرد. از اينرو است‌ كه‌ استبداد فراگيرنخبگان‌ نخست‌ اينان‌ را فاسد كرده‌ و از ميان‌ برداشته‌. "عامه‌" كمتر فساد پذيرفته‌اند، به‌اين‌ دليل‌ كه‌ جامعه‌ها بر جا مانده‌اند.

* در بحث‌ از ثنويت‌ و تثليث‌ (فصل‌ توحيد) ديديم‌ كه‌ قائل‌ شدن‌ به‌ خداي‌ روشنايي‌ وخداي‌ تاريكي‌، انسان‌ را آن‌ هم‌ در زندان‌ جبر، بازيچه‌ مي‌كند. و پيش‌تر ديديم‌ كه‌ بردن‌تضاد به‌ درون‌ پديده‌ها، باز جبر را پيروز مي‌كند و اين‌ جبر انسان‌ را از راه‌ زندگي‌ به‌بيراهه‌ مرگ‌ مي‌كشاند.

* بر وفق‌ موازنة‌ اختلاطي‌ راه‌ حلي‌ پيشنهاد شده‌ است‌: غفلت‌ هم‌ از جانب‌ خدا و هم‌از جانب‌ بنده‌ جايز است‌. بناگزير، از هر دو سو، عمل‌ جبران‌ انجام‌ مي‌گيرد. اما علاوه‌ براينكه‌ قائل‌ شدن‌ به‌ وقوع‌ غفلت‌ از سوي‌ خدا، او را از خدائي‌ مي‌اندازد، اين‌ راه‌ حل‌ خدا رانيز محكوم‌ حكم‌ جبر مي‌كند. از اين‌رو است‌ كه‌ قرآن‌، به‌ تكرار، خاطر نشان‌ مي‌كند كه‌خدا را يك‌ لحظه‌ نيز غفلت‌ دست‌ نمي‌دهد (68):

«خدا را غافل‌ از آنچه‌ ظالمان‌ مي‌كنند، نپنداريد. همانا ]مجازات‌[ آنها را به‌ روزي‌مي‌گذارد كه‌ در آن‌ چشمها خيره‌ و حيران‌ مي‌شوند»

اگر خدا هيچ‌ غافل‌ نمي‌شود و اگر اسلام‌ روش‌ رشد در آزادي‌ است‌، كفر اطاعت‌كوركورانه‌ از ايجابات‌ زور و همه‌ كتمان‌ و غفلت‌ است‌. كافر نه‌ هشدارها را مي‌شنود و نه‌مي‌بيند و نه‌ مي‌انديشد و نه‌ درك‌ مي‌كند (69):

«آنان‌ كساني‌ هستند كه‌ خدا بر دلهاشان‌ و بر گوشهاشان‌ و بر چمشهاشان‌ مهر زده‌است‌. اين‌ آنانند كه‌ در غفلتند.»

بدينسان‌، از ديد قرآن‌، غفلت‌ دو جانبه‌ نيست‌ تا از دو سو جبران‌ بشود. نزد انسانهانيز، خاص‌ ستمگران‌ است‌.

دو نظر ديگر نيز اظهار شده‌اند كه‌ سبب‌ رهائي‌ از جبر نمي‌شوند و مشكل‌ "نه‌ جبر، نه‌تفويض‌، بل‌ امري‌ ميان‌ دو امر" را حل‌ نمي‌كنند:

* روح‌ و جسم‌ بر يكديگر تأثير متقابل‌ ندارند بلكه‌ رويدادهاي‌ روحي‌ و رويدادهاي‌جسمي‌ با يكديگر همراهند. اين‌ ملازمه‌، به‌ نظر برخي‌، اثر مشيت‌ الهي‌ و به‌ نظر برخي‌ديگر، تأثير نفس‌ است‌. براي‌ مثال‌، وقتي‌ احساس‌ گرسنگي‌ مي‌كنيم‌، دست‌ را به‌ سوي‌غذا دراز مي‌كنيم‌. و گر نه‌ احساس‌ گرسنگي‌ سبب‌ دست‌ بردن‌ به‌ سوي‌ غذا نيست‌.

* روح‌ و جسم‌ در يكديگر، تأثير متقابل‌ دارند. براي‌ مثال‌، وقتي‌ فكر مي‌كنيم‌، عمل‌فكر كردن‌ كه‌ از روح‌ صادر مي‌شود، موجب‌ مي‌شود كه‌ فعاليت‌ خاصي‌ در دستگاه‌ عصبي‌ما انجام‌ بگيرد. اين‌ تأثير روح‌ در تن‌ است‌. و وقتي‌ پير مي‌شويم‌، قواي‌ عقلاني‌ ما ضعيف‌مي‌گردند. اين‌ تاثير جسم‌ در روح‌ است‌.

اين‌ موازنه‌ برقرار كردنها ميان‌ روح‌ و ماده‌، انسان‌ را از جبر خلاص‌ نمي‌كنند و مشكل‌را حل‌ نيز نمي‌كنند. بر مشكل‌ نيز مي‌افزايند زيرا در موازنة‌ اول‌، روح‌ عمل‌ مي‌كند و با هرعمل‌ او، مشيت‌ الهي‌، و يا نفس‌، تن‌ را به‌ عملي‌ ملازم‌ با آن‌، برمي‌انگيزد و به‌ عكس‌.انسان‌ محل‌ دو رشته‌ عملهاي‌ جدا از يكديگر و يك‌ عامل‌ تنظيم‌كننده‌ مي‌شود. در موازنه‌دوم‌، بنابر ضعف‌ يا قوت‌ روح‌ ياتن‌، يكي‌ بر ديگري‌ حاكم‌ مي‌شود. تأثيرات‌ متقابل‌، درواقع‌، نوعي‌ تناسب‌ قوا است‌ كه‌ انسان‌ را در تمامي‌ اعمالش‌ تابع‌ تغييرات‌ خويش‌ مي‌كند.

فيلسوفان‌ در پي‌ موازنه‌هاي‌ ديگر نيز شده‌اند و كوشيده‌اند "امر بين‌ الامرين‌" را نوعي‌موازنه‌ بگردانند. اما راه‌ به‌ جايي‌ نبرده‌اند. زيرا حالت‌ بينابيني‌، هم‌ جبر و هم‌ تفويض‌،ترجمان‌ ثنويت‌ و ناگزير بيانگر جبر مي‌شود. با تدبير پيش‌ شرط‌ تقدير، سازگار نيست‌ ونمي‌تواند مراد از "امر بين‌ الامرين‌" باشد. زيرا دخالت‌ دادن‌ عامل‌ "قوة‌ جبريه‌" كه‌ جز زورنمي‌تواند باشد، به‌ عنوان‌ يكي‌ از دو امر و برقرار كردن‌ اين‌ يا آن‌ موازنه‌ ميان‌ جبر وتفويض‌، سرانجام‌ كار را به‌ اصيل‌ شناختن‌ جبر مي‌كشاند. بنابراين‌، براساس‌ موازنة‌توحيدي‌ است‌ كه‌ بايد معناي‌ "امر بين‌ الامرين‌" را جست‌. براساس‌ موازنة‌ توحيدي‌ "بين‌الامرين‌"، نه‌ جبر و نه‌ تفويض‌، بلكه‌ اختيار استقلال‌ و آزادي‌ است‌. اين‌ خط‌، همان‌ خط‌عدل‌ است‌. بر اين‌ خط‌، انسان‌ موجودي‌ نسبي‌ و فعال‌، تلقي‌ مي‌شود. اين‌ تلقي‌ با واقعيت‌و با اصول‌ راهنماي‌ اسلام‌ انطباق‌ كامل‌ دارد. توصيف‌ انسان‌ است‌ وقتي‌ در رابطه‌ با خداعمل‌ مي‌كند (براساس‌ موازنة‌ توحيدي‌) و اصل‌ راهنمايش‌ توحيد است‌ و خود را امام‌ ومسئول‌ و آزاد مي‌داند. انساني‌ كه‌ خود را مطلق‌ و فعّال‌ بداند (تفويض‌) و يا مطلق‌ ومنفعل‌ باور كند (جبر)، از خط‌ عدل‌ بيرون‌ مي‌رود و در خط‌ پر از بريدگيها و كجيهاي‌ ظلم‌از پرتگاهي‌ بدر نيامده‌، در پرتگاه‌ ديگري‌ سقوط‌ مي‌كند. انسان‌ نسبي‌ و فعال‌، خود رانسبي‌ در بطن‌ معنويت‌ بي‌كران‌ مي‌يابد و در آن‌ مي‌شكوفد و رشد مي‌كند. انسان‌ خودتفويض‌ بين‌ و يا خود جبر بين‌ ـ خويشتن‌ را از بعد معنويت‌ محروم‌ مي‌كند. معنويت‌بي‌كران‌ را كه‌ در خود دارد و خود در آنست‌، از ياد مي‌برد و در ماديت‌، گرفتار انحطاط‌ ويأس‌ و غم‌ و حرمان‌ مي‌شود.

بدينسان‌، خط‌ عدل‌، خط‌ رشد است‌. با وجود اين‌، بايد پاسخ‌ اين‌ پرسش‌ را داد: آيا درجريان‌ رشد، نابرابريها به‌ جبر روابط‌ سلطه‌گر ـ زير سلطه‌ نمي‌انجامند؟ در واقع‌، بر فرض‌كه‌ تمامي‌ انسانها خود را نسبي‌ و فعال‌ باور كنند و بر يك‌  خط‌، رشد كنند، يا بايداستعدادهاي‌ برتر از امكانهاي‌ بيشتر برخوردار شوند و پيشي‌ بگيرند و يا بايد، بنام‌برابري‌، امكانهاي‌ در خور استعدادشان‌، از آنها دريغ‌ شود. اما اين‌ كار، ستم‌ است‌ زيرا بااستعدادترها را ناگزير مي‌كند توانهاي‌ خلاقة‌ خويش‌ را به‌ كار نياندازند. به‌ ديگران‌ نيزستم‌ است‌ زيرا آنها را از دست‌آوردهاي‌ با استعدادها محروم‌ مي‌كند.

در فصلهاي‌ پيشين‌، توضيح‌ داده‌ام‌ كه‌ چرا بر اصل‌ ثنويت‌ نمي‌توان‌ براي‌ اين‌ مشكل‌راه‌ حل‌ جست‌. زمانهاي‌ پيش‌ از عصر ما و زمان‌ ما شهادت‌ مي‌دهند كه‌ نابرابيها بزرگ‌ترشده‌اند و مي‌شوند. امروز بحران‌ بزرگ‌ و بسيار خطرناك‌ شده‌ است‌. پس‌ يا بايد تسليم‌بحران‌ شد و يا راهي‌ براي‌ بيرون‌ رفتن‌ از آن‌ جست‌. آيا بر وفق‌ عدل‌، آنسان‌ كه‌ در اين‌فصل‌ از قول‌ قرآن‌ تعريف‌ شد، مي‌توان‌ راه‌ حلي‌ را پيشنهاد كرد؟ آيا قرآن‌ اين‌ راه‌ حل‌ رااپيشنهاد كرده‌ است‌؟:

 

گذار از نابرابري‌ به‌ برابري‌:

 

در موافقت‌ با اصول‌ راهنما، قرآن‌ همة‌ نابرابريها را كه‌ زور پديد آورده‌ است‌ و بزورمتكي‌ هستند، ستمگرانه‌ مي‌شناسد و همان‌ روش‌ بازشناسي‌ كافر از مؤمن‌ و دو نوع‌رهبري‌ را در تشخيص‌ ظالم‌ از عادل‌ نيز به‌ كار مي‌برد: ظالم‌ همان‌ صفات‌ را دارد كه‌كافران‌ دارند و عادل‌ همان‌ صفات‌ را دارد كه‌ مؤمنان‌ دارند. جز اينكه‌ در تشخيص‌ ظالم‌ ازعادل‌ بر وجوه‌ ملموس‌ زندگي‌ اجتماعي‌ بيشتر تأكيد مي‌كند:

 

1 ـ در وجه‌ اقتصادي‌:

غير از مواردي‌ كه‌ در صفحات‌ پيش‌ ذكر شدند، موارد عمدة‌ ظلمهاي‌ ظالمان‌ ازاينقرارند:

مال‌ اندوزي‌ ـ دزدي‌ ـ رباخواري‌ ـ انواع‌ تجاوزهاي‌ مالي‌ ـ بخصوص‌ خوردن‌ مال‌ يتيم‌ ـفشار به‌ مقروض‌ براي‌ وصول‌ طلب‌ ـ انفاق‌ نكردن‌ و نيز انفاق‌ كردن‌ جز در راه‌ خدا ـوابستگي‌ به‌ مال‌ و فرزند ـ كفران‌ نعمت‌ ـ اسراف‌ و تبذير ـ برتري‌ جوئي‌ به‌ مال‌... (70)

پس‌ از شماره‌ كردن‌ مشخصه‌، همان‌ قاعدة‌ بزرگ‌ را يادآور اهل‌ خرد مي‌شود: اين‌ستمها امنيت‌ و فراواني‌ را به‌ ناامني‌ و فقر و ترس‌ بدل‌ مي‌سازند (71):

«و خداوند شهري‌ را مثال‌ مي‌آورد كه‌ در امنيت‌ و آرامش‌ خاطر بود. از هر سو، روزي‌ وثروت‌ به‌ سوي‌ آن‌ روان‌ بود. به‌ نعمتهايي‌ كه‌ خدا ارزاني‌ كرده‌ بود، كفر ورزيد. پس‌ خداحاصل‌ دست‌ ساخته‌هاي‌ مردمانش‌ را كه‌ گرسنگي‌ و ترس‌ بود، به‌ آنها داد.»

و در آيه‌هاي‌ 17 تا 32 سوره‌ قلم‌، براي‌ اهل‌ خرد، مثالي‌ را مي‌آورد كه‌ پنداري‌ وصف‌الحال‌ دنياي‌ ما است‌. داستان‌ ثروتمنداني‌ است‌ كه‌ مي‌خواهند محرومان‌ را از كمتر حقي‌بر نعمتهاي‌ اين‌ جهان‌ محروم‌ گردانند. گمان‌ مي‌كنند بايد "فقيران‌ را به‌ باغ‌ راه‌ نداد وهمة‌ محصول‌ را به‌ انحصار برد و خورد". مثل‌ كشورهاي‌ شمال‌ كه‌ ثروتها را مي‌برند و درهارا به‌ روي‌ گرسنگان‌ كشورهاي‌ جنوب‌ مي‌بندند. اما به‌ همين‌ محروم‌ كردن‌، باغ‌ تباه‌مي‌شود و كافران‌ به‌ فقر سياه‌ مي‌نشينند. آيا ثروتمندان‌ دوران‌ ما، "شمال‌" بر سر عقل‌مي‌آيند و يا همچنان‌ به‌ راه‌ بردن‌ ثروتها و بستن‌ درهاي‌ رشد به‌ روي‌ كشورهاي‌ جنوب‌مي‌روند تا تباه‌ كنند و تباه‌ شوند (72):

«آهسته‌ به‌ راه‌ افتادند و با خود نجوا مي‌كردند *البته‌ امروز نبايد هيچ‌ گدائي‌ به‌ درون‌باغهاي‌ ما در آيد* و صبح‌ فردا، در حالي‌ كه‌ خود را بسيار قوي‌ تصور مي‌كردند، به‌ راه‌افتادند* و چون‌ باغها را ]بي‌ بر[ يافتند، با خود گفتند: "همانا ما راه‌ را گم‌ كرده‌ايم‌*راستي‌ اينست‌ كه‌ ما خانه‌ خراب‌ شده‌ايم‌ *متعادل‌ترين‌ آنها گفت‌: به‌ شما نگفتم‌ چرا ]ازراه‌ احسان‌ به‌ محرومان‌[، سپاس‌ خدا را بجا نياوريد؟* گفتند: خداوندا سپاس‌ ترا هماناما از ظالمان‌ بوديم‌»

كمي‌ دورتر، به‌ هنگام‌ بحث‌ از راه‌ حل‌ اسلام‌ براي‌ مشكل‌ نابرابري‌، به‌ اين‌ قاعده‌ بازمي‌گرديم‌.

2 ـ در وجه‌ اجتماعي‌:

بيشتر از مواردي‌ كه‌ پيش‌ از اين‌ بر شمردم‌، قرآن‌ بر موارد زير، تأكيد مي‌كند (73)

فحشاء ـ تعدي‌ به‌ زن‌ ـ نژادپرستي‌ ـ اشرافيت‌ و اتراف‌ ـ جدائي‌طلبي‌ طبقاتي‌ و...

و در داستانهاي‌ بسيار شرح‌ مي‌كند كه‌ چسان‌ فاصله‌ انداختن‌ و جدائي‌طلبي‌ به‌ هلاك‌ملا و مترفين‌ انجاميده‌ است‌. بنابر همان‌ قاعده‌، تضاد اجتماعي‌ قانون‌ مرگ‌ است‌:گروه‌هاي‌ حاكم‌ قوم‌ نوح‌ از او مي‌خواستند "اراذل‌ جامعه‌" را از خود دور كند و برامتيازهاي‌ طبقاتي‌ خود پاي‌ مي‌فشردند تا به‌ طوفان‌ نابود شدند. نوح‌ فرزند خويش‌ را درحال‌ غرق‌ شدن‌ ديد. مهر پدري‌ او را بر آن‌ داشت‌ كه‌ فرزند را نجات‌ دهد. اما فرزند خودرا در شمار مترفين‌ مي‌شمرد و با آنها نيز غرق‌ شد (74):

«فرزند نوح‌ گفت‌: به‌ كوهي‌ پناه‌ مي‌برم‌ كه‌ مرا از غرق‌ شدن‌ نجات‌ مي‌دهد. نوح‌ به‌ اوگفت‌: امروز در برابر امر خدا، نجات‌دهنده‌اي‌ نيست‌. مگر كسي‌ كه‌ خدا به‌ او رحم‌ كند. وموج‌ ميانشان‌  فاصله‌ انداخت‌. فرزند نوح‌ از مترفين‌ بود.»

و طوفان‌ ستمگر و ستم‌پذير را با هم‌ در كام‌ گرفت‌ و فرو بلعيد...

 

3 ـ در وجه‌ سياسي‌:

 

غير از مواردي‌ كه‌ پيش‌ از اين‌ ذكر شدند، موارد ديگر ظلم‌ كه‌ موضوع‌ تأكيد قرآنند،عبارتند از (75):

تمايل‌ به‌ استبداد (سياسي‌ و ديني‌) و زورگويي‌ ـ تن‌ دادن‌ به‌ حكومت‌ جابران‌ ـپرستش‌ شخصيت‌ ـ نفاق‌ ـ جنگ‌ و قتل‌ ـ قضاوت‌ ناحق‌ ـ كشتن‌ پيامبران‌ و رهبران‌ حق‌طلب‌ و...

در توضيح‌ جريان‌ انحلال‌ حاكميت‌ سياسي‌ ستمگر، قرآن‌ قاعدة‌ مهمي‌ را بدست‌مي‌دهد: ستمگران‌ پرهيزگاران‌ را از خود مي‌رانند (76) و بجاي‌ لياقت‌، به‌ پيوندها بهامي‌دهند و سرانجام‌، خود به‌ جان‌ هم‌ مي‌افتند و تباه‌ مي‌شوند. بسيار اتفاق‌ مي‌افتد كه‌جامعه‌اي‌ را با خود به‌ نابودي‌ مي‌برند. چنان‌ مي‌كنند كه‌ گروهي‌ بر جا نماند تا جامعه‌ را ازغرقاب‌ بيرون‌ بكسد (77):

«چرا در قرنهاي‌ پيش‌ از شما، پرهيزگاراني‌ كه‌ از فساد بر روي‌ زمين‌ باز بدارند، اندك‌شمار كساني‌ بودند كه‌ ما نجاتشان‌ داديم‌؟ و حال‌ آنكه‌ ستمكاران‌ دلبسته‌ به‌ امتيازها پرشمار بودند. اينان‌ مجرمان‌ بودند. و اگر اهل‌ شهرها صالح‌ باشند، خدا آنها را به‌ ستم‌ويران‌ نمي‌كند.»

و اگر بودند و در برابر حكومتهاي‌ ستمگر مي‌ايستادند و جامعه‌ها را به‌ صلاح‌ دعوت‌مي‌كردند، چنگيزها و هيتلرها چرا پيدا مي‌شدند؟ و چرا ميليونها تن‌ را در آتش‌مقام‌طلبي‌ مي‌سوزاندند و جهان‌ را سراسر ويراني‌ مي‌ساختند؟ چرا...

 

4 ـ در وجه‌ فرهنگي‌:

 

موارد زير را نيز قرآن‌، به‌ تأكيد، از موارد ظلم‌ مي‌خواند(78):

پرستش‌ اسطوره‌ها ـ پرستش‌ شخصيت‌ ـ شرك‌ ـ كفر ـ تغيير قانون‌ خدا ـ تكذيب‌پيامبران‌ ـ روشهاي‌ تخريبي‌ ـ انكار حق‌ و كتمان‌ حقيقت‌ ـ تكذيب‌ معاد و...

از آنجا كه‌ ستمهاي‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ و اجتماعي‌ در وجه‌ "ايدئولوژي‌" بيان‌مي‌شوند، ستمگران‌، حتي‌ وقتي‌ هم‌ بر ستمهاي‌ خويش‌ آگاه‌ مي‌شوند، از آن‌ روي‌ برنمي‌تابند(79). در زندان‌ تصورها و روشهاي‌ نادرست‌ خويش‌ مي‌مانند و هدايت‌ نمي‌شوند(80):

«و ستمكارتر از آن‌ كسي‌ كه‌ آيه‌هاي‌ خدايش‌ به‌ او يادآوري‌ شد و باز از آنها سر باز زد ودست‌آوردهاي‌ ]زشتكاريهاي‌[ خويش‌ را نيز از ياد برد، كيست‌؟ همانا ما بر دلهاي‌ آنا پرده‌افكنديم‌ تا درك‌ نتوانند كرد و گوشهاشان‌ را سنگين‌ كرديم‌ تا نشوند. و اگر تو آنها را به‌ راه‌هدايت‌ بخواني‌، هرگز هدايت‌ نخواهند يافت‌.»

بدينقرار، قرآن‌ انكار اصول‌ دين‌ (توحيد و بعثت‌ و امامت‌ و عدل‌ و معاد) را بزرگ‌ترين‌ستمها مي‌شمارد. در واقع‌ نيز، وقتي‌ اين‌ اصلها، راهنماي‌ پندار  گفتار و كردار نشدند،ثنويت‌ اصل‌ راهنما مي‌شود و آدميان‌ را ستمكار مي‌كند و جامعه‌ را دستگاه‌ توليد ستمهاو نابرابريها مي‌گرداند. ستمها در انواع‌ نابرابريها بر پاية‌ زور، بيان‌ مي‌شوند و سرانجام‌،رابطة‌ ستمگر ـ ستم‌پذير موجب‌ مگر مستكبر و مستضعف‌، هر دو، مي‌شود. تضاداجتماعي‌ قانون‌ مرگ‌ است‌، براي‌ ادامة‌ حيات‌ در رشد، بايد از آن‌ بيرون‌ رفت‌. براي‌ بيرون‌رفتن‌، روشي‌ بر اصل‌ توحيد ضرور است‌. با اين‌ روش‌، آگاهي‌ و آزادي‌ بسط‌ پيدا مي‌كند.آنها كه‌ به‌ اين‌ روش‌ عمل‌ مي‌كنند، به‌ انديشه‌ و عمل‌، ستمگران‌ را خسران‌ مي‌افزايند(81):

«و آنچه‌ از قرآن‌ فرستاده‌ايم‌ براي‌ مؤمنان‌ شفاء و رحمت‌ است‌. و جز بر خسران‌ظالمان‌ نمي‌افزايد.»

بدينقرار، قرآن‌ همان‌ قاعده‌ را كه‌ ره‌ آورد تجربة‌ انسان‌ در جريان‌ تاريخ‌ است‌، بدست‌مي‌دهد: ماندن‌ در استبداد و تغيير موضع‌ مستكبر با مستضعف‌، سبب‌ رهايي‌ نمي‌شود.نظام‌ استبدادي‌ بر جا مي‌ماند و برنابرابريها مي‌افزايد. برنابرابريهامي‌ افزايد تا مرگ‌...

و بيرون‌ رفتن‌ از نظام‌ استبدادي‌ و گسترش‌ آگاهيها و آزاديها سبب‌ كاهش‌نابرابريهايي‌ مي‌شود كه‌ زور پديد آورده‌ است‌.

با وجود اين‌، گسترش‌ آگاهيها و آزاديها، به‌ خودي‌ خود، نابرابيها را از ميان‌ نمي‌برند.اگر آزادي‌ بر اصل‌ ثنويت‌ تعريف‌ و به‌ كار آيد، علم‌ و "آزادي‌" سبب‌ تمركز و تراكم‌اختيارات‌ نزد گروههايي‌ مي‌شوند كه‌ موقعيت‌ برتر دارند. چه‌ بايد كرد كه‌ نابرابريها از راه‌تمركز و تراكم‌ اختيارات‌ روابط‌ مستكبر ـ مستضعف‌ را ببار نياورند و علم‌، به‌ مثابة‌ مؤلفه‌مقام‌، سبب‌ تمركز دو مؤلفه‌ ديگر، پول‌ و زور نزد سلطه‌گرها نشود؟

روشن‌ شد كه‌ قرآن‌ نابرابريهايي‌ را كه‌ از زور مايه‌ گرفته‌ باشند. ظلم‌ مي‌شمارد و نفي‌مي‌كند. و قرآن‌، به‌ مثابة‌ مجموعه‌اي‌ از اصلها و روشها، ماية‌ شفاء مؤمن‌ و موجب‌ خسران‌ستمگر مي‌شود. پس‌ وقت‌ آن‌ است‌ كه‌ بپرسيم‌ آيا قرآن‌ هر گونه‌ نابرابري‌ را ستم‌ مي‌داندو يا بعضي‌ از نابرابريها را تصديق‌ مي‌كند؟ اگر نابرابريهايي‌ را تصديق‌ مي‌كند، چه‌ روشي‌ راپيشنهاد مي‌كند كه‌ اين‌ نابرابريها به‌ روابط‌ سلطه‌گر ـ زير سلطه‌ سرباز نكنند؟ جامعه‌ها به‌نظامي‌ باز نگردد كه‌، به‌ نظر قرآن‌، به‌ كام‌ فساد و تخريب‌ و مرگشان‌ مي‌برد.

نابرابريها و راه‌حل‌ عمومي‌ مشكل‌ نابرابري‌

 

خدا نيز مقايسه‌ كرد: ميان‌ آدم‌ و فرشتگان‌. ميان‌ او و فرشتگان‌ مسابقه‌ برقرار كرد: آنهارا به‌ علم‌ آزمود و به‌ فرشتگان‌ آشكار كرد كه‌ آدم‌ به‌ حق‌، شايستگي‌ خليفة‌اللهي‌ را دارد(82). و قرآن‌، جاي‌ جاي‌، مي‌پرسد: آيا بينا با نابينا برابر است‌ (83)؟ آيا عالم‌ با جاهل‌برابر است‌ (84)؟:

«بگو: آيا كه‌ مي‌دانند و آنها كه‌ نمي‌دانند، برابرند؟»

بدينقرار، نه‌ تنها نابرابري‌ در علم‌ را تصديق‌ مي‌كند. بلكه‌ مسابقه‌ در علم‌ و پيشي‌گرفتن‌ در آن‌ را ارزش‌ مي‌گرداند. اما بدون‌ سعي‌ و جهد بيشتر، پيشي‌ گرفتن‌ در علم‌ممكن‌ نمي‌شود. بنابراين‌، نابرابري‌ در سعي‌ و جهد را نيز تصديق‌ مي‌كند و پيش‌ گرفتن‌در اين‌ مسابقه‌ را نير ارزشمند مي‌گرداند. با توجه‌ به‌ اين‌ امر مهم‌ كه‌ عمل‌ سازنده‌ را باعمل‌ مخرب‌ يكسان‌ نمي‌داند (85):

«و نيكي‌ با بدي‌ برابر نيست‌. عمل‌ بد را با نيكوترين‌ عمل‌ جايگزين‌ كن‌. با اين‌ كار، ميان‌تو و كسي‌ كه‌ با تو دشمن‌ شده‌ است‌، دوستي‌ صميمانه‌اي‌ برقرار مي‌شود»

ميان‌ آنها كه‌ كردار نيك‌ دارند و ميان‌ آنها كه‌ به‌ جهاد برمي‌خيزند با كساني‌ كه‌ بر جامي‌نشينند، نابرابري‌ وجود دارد و مجاهدان‌ برترند (86):

«و برتري‌ بخشيد مجاهدان‌ را بر برجا نشستگان‌ به‌ پاداشي‌ بزرگ‌»

و البته‌ در طبيعت‌ استعدادها و توانائيها يكسان‌ نيستند، اين‌ نايكساني‌ بردو نوع‌ است‌:

  نابرابري‌ به‌ لحاظ‌ جوراجوري‌ استعدادها و اين‌ نابرابري‌ رشد را ضرور است‌. زيراسبب‌ اكمال‌ و استكمال‌ استعدادها مي‌شود و همگان‌ رشد مي‌كنند.

  نابرابري‌ از نظر قدرت‌ و ضعف‌ استعدادها و توانائيها. اين‌ نابرابري‌ نيز وجود دارد.نابرابريهايي‌ چون‌ جواني‌ و پيري‌ و زشتي‌ و زيبائي‌، بيشتر اجتماعي‌ هستند و نقشهاي‌اجتماعي‌ دارند. بهررو، استعدادهاي‌ قوي‌تر، به‌ قاعدة‌ تدبير پيش‌ شرط‌ تقدير، در تحصيل‌معاش‌ برتري‌ مي‌جويند.

 

«... ما روزي‌ آنها را، در زندگي‌ دنيايي‌، ميانشان‌ تقسيم‌ كرديم‌. و بالاتر قرار داديم‌بعضي‌ از آنها را بر بعضي‌ ديگر، به‌ درجات‌، تا يكديگر را به‌ خدمت‌ بگيرند. و رحمت‌پروردگار تو از هر آنچه‌ آنها بر هم‌ مي‌افزايند، بهتر است‌.»

بدينقرار، نابرابريها در استعدادها، وقتي‌ بر اصل‌ موازنة‌ توحيدي‌ انسانها به‌ خدمت‌يكديگر در آيند، سبب‌ رشد و بهروزي‌ همه‌ مي‌شود. اما بر اصل‌ موازنة‌ شرك‌ موجب‌ گردآمدن‌ مال‌ نزد اقليتي‌ ومحروميت‌ اكثريتي‌ مي‌گردد. پس‌ راه‌ حل‌ قرآني‌ عبارت‌ مي‌شوداز: اضافة‌ توليد بايد در افزايش‌ امكان‌ كار و بر كشيدن‌ استعدادهاي‌ فروتر به‌ كار رود.پاداش‌ خدائي‌ از جمع‌ آوردن‌ مال‌ بهتر است‌. كمي‌ دورتر، به‌ اين‌ رهنمود باز مي‌پردازيم‌.

غير از اين‌ نابرابريها، يك‌ نابرابري‌ ديگر را نيز، قرآن‌ تصديق‌ مي‌كند و ارزشمندمي‌گرداند: نابرابري‌ ميان‌ با ايمان‌ و بي‌ايمان‌ (88) و در ميان‌ مؤمنان‌، در تقوي‌ و امامت‌(89):

«همانا با كرامت‌ترين‌ شما نزد خدا، پرهيزگارترين‌ شما است‌»

و مسابقه‌ در پندار و گفتار و كردار نيك‌، در علم‌ و رشد، در عدل‌ و تقوي‌ با مسابقة‌ درامامت‌ همراهند (90):

«قرار ده‌ ما را امام‌ پرهيزگاران‌»

راه‌ حل‌ در اين‌ نابرابريها است‌. اگر اين‌ نابرابريها در كار نيايند و مسابقة‌ در علم‌ و عمل‌و تقوي‌ و عدل‌ و رهبري‌ در نگيرد، نابرابريهاي‌ ديگر در كار مي‌آيند و سبب‌ تقسيم‌ بشر به‌گروههاي‌ قوي‌ و ضعيف‌ و سلطه‌ قوي‌ بر ضعيف‌ مي‌شوند. رابطة‌ اجتماعي‌ براساس‌ زور،سبب‌ سلطه‌ قوي‌ بر ضعيف‌ مي‌شود و همان‌ طور كه‌ ديديم‌، رابطه‌ اجتماعي‌ براساس‌ زور،موجب‌ انحطاط‌ و گاه‌ انهدام‌ جامعه‌ها مي‌شود. در زمان‌ ما نيز، خوش‌ باورترين‌ افرادجامعه‌هاي‌ سير، كم‌ كم‌، دارند ترديد پيدا مي‌كنند كه‌ بتوانند در درياي‌ بزرگ‌ فقر و جهل‌،جزيرة‌ خوشبختي‌ بگردند و بمانند. با وجود اين‌، همان‌ طور عمل‌ مي‌كنند كه‌ باغداران‌ درمثال‌ قرآن‌: ثروت‌ دنيا را به‌ انحصار خود در مي‌آورند و درهاي‌ كشورهاي‌ خود را به‌ روي‌بشريت‌ محروم‌ مي‌بندند وامروز نگران‌ آنند كه‌ در ثروتهايي‌ كه‌ به‌ سلطه‌ و ستم‌ گردآورده‌اند، به‌ آلودگيهاي‌ و ويرانسازي‌هاي‌ منابع‌ طبيعت‌، هلاك‌ شوند.

بنابراين‌، راه‌ حل‌ اين‌ است‌: آنها كه‌ برترند، تواناييهاي‌ خود را در بر كشيدن‌ فروترهابكار بياندازند. اگر چنين‌ كنند، هر چند پاداش‌ معنوي‌ در جمع‌ پاداشي‌ كه‌ دريافت‌مي‌كنند، زمان‌ به‌ زمان‌ بيشتر مي‌شود، اما سهم‌ مادي‌ كه‌ عايد مي‌كنند نيز، روز افزون‌مي‌شود. در حقيقت‌، وقتي‌ همه‌ رشد مي‌كنند، استعدادهاي‌ بهتر، ميدان‌ عمل‌ وسيع‌تر وامكان‌ ابتكار فزونتر را پيدا مي‌كنند.

بدينقرار، نابرابري‌ در تقوي‌ و عدالت‌ سبب‌ مي‌شود داناترها علم‌ خود را به‌ ديگران‌انتقال‌ دهند. هر اندازه‌ انتقال‌ علم‌ و بسط‌ آگاهي‌ بيشتر مي‌شود، شركت‌ در مسئوليت‌ادارة‌ جامعه‌ عمومي‌تر مي‌گردد. آنها كه‌ از كار خود بيشتر بدست‌ مي‌آورند، مازاد را به‌ كارمي‌اندازند. نه‌ براي‌ مسلط‌ شدن‌ بر ديگران‌ كه‌ براي‌ خدا و همطراز كردن‌ سطح‌ رشدانسانها.

گفتن‌ ندارد كه‌ داناتر با افزودن‌ بر ميزان‌ علم‌ خود، عالم‌تر مي‌شوند و براي‌ اينكه‌ كمتردانايان‌ نيز داناتر شوند، عالمان‌ علم‌ خود را به‌ آنها مي‌آموزند. فقيران‌ براي‌ اينكه‌ غني‌بجويند، بايد وسيلة‌ كار پيدا كنند. آموختن‌ و امكانات‌ اقتصادي‌ در دسترس‌ داشتن‌،بدون‌ توسعة‌ آگاهيها و توسعة‌ آزاديهاي‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ و اجتماعي‌ و فرهنگي‌،ممكن‌ نمي‌شود.

بدينقرار، تحصيل‌ آزاديها ـ آزادي‌ در تعريفي‌ كه‌ بر اصل‌ موازنة‌ توحيدي‌ دارد ـ وتوسعة‌ آنها، روش‌ عمومي‌ حل‌ مشكل‌ است‌.

با توجه‌ به‌ ستم‌ شمردن‌ هر نابرابري‌ بر پاية‌ زور، پس‌ حل‌ مشكل‌ نابرابري‌، بر اصل‌ عدم‌زور يا موازنه‌ توحيدي‌ ممكن‌ مي‌شود. از اينرو است‌ كه‌ عدالت‌ خط‌ مستقيم‌ گذار از مرگ‌به‌ حيات‌ و از مدار بستة‌ مادي‌ Ñ مادي‌ به‌ مدار باز مادي‌  Ñمعنوي‌ است‌. در مسابقة‌پندار و گفتار و كردار عادلانه‌، همه‌ سود مي‌برند و نابرابري‌ در دادگري‌ با نابرابري‌ داد وبي‌داد، از يك‌ جنس‌ نيستند. كسي‌ كه‌ داد مي‌كند بر صراط‌ مستقيم‌ زندگي‌ است‌ و آن‌كسي‌ كه‌ ستم‌ مي‌كند، در بيراهة‌ انحطاط‌ و هلاك‌ است‌ (91):

«... يا كسي‌ كه‌ باري‌ بر دوش‌ است‌ با آن‌ كس‌ ك‌ به‌ داد امر مي‌كند و بر صراط‌ مستقيم‌است‌، برابر است‌؟»

بدينقرار، اگر افضلها از قرآن‌ پيروي‌ كنند و روشي‌ را در پيش‌ بگيرند كه‌ دشمني‌ را به‌دوستي‌ بدل‌ مي‌سازد و امكانات‌ مادي‌ را در خدمت‌ رشد عمومي‌ بگذارند و همانندامامان‌ توحيد، ديگران‌ را در فضل‌ خود شريك‌ گردانند (92)، جهت‌ عمومي‌ كنوني‌ كه‌ ازنابرابريهاي‌ كمتر به‌ نابرابريهاي‌ بيشتر است‌ و از ستمها وتخريبهاي‌ كوچك‌تر به‌ ستمها وتخريبهاي‌ بزرگ‌تر است‌، به‌ جهت‌ عمومي‌ از نابرابري‌ بيشتر به‌ نابرابري‌ كمتر و از ستم‌بزرگ‌تر به‌ ستم‌ كوچك‌تر، تغيير مي‌كند. در اين‌ تغيير جهت‌ كه‌ تغيير جهت‌ از مرگ‌ به‌زندگي‌ است‌، به‌ تدريج‌، همه‌ در خط‌ عدالت‌ قرار مي‌گيرند و در رابطه‌ با يكديگر، نسبي‌ وفعال‌، مسئول‌ و امام‌ مي‌شوند. اين‌ جهت‌ يابي‌ سرانجام‌ ديگري‌ را به‌ انسانيت‌ نويدمي‌دهد (93):

«و اما آنها كه‌ ايمان‌ آوردند و كارهاي‌ نيك‌ كردند، پس‌ خداند پاداشهاشان‌ را مي‌دهد واز فضل‌ خويش‌، بر آنها مي‌افزايد. و اما آنها كه‌ عمل‌ نيك‌ نكردند و استكبار پيشه‌ كردند،پس‌ خداوند به‌ عذاب‌ سخت‌ پاداششان‌ مي‌دهد و براي‌ آنها، دون‌ خدا، نه‌ ولي‌ و نه‌ياري‌دهنده‌اي‌ پيدا خواهد شد»

 




 

ماخذهاي‌ فصل‌ چهارم‌

 



1 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ لقمان‌، آية‌ 13 و آل‌عمران‌، آية‌ 151 و بقره‌، آية‌ 59 و نساء، آية‌168 و...

2 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ بقره‌، آية‌ 150 و لقمان‌،آية‌ 11 و...

3 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ انبياء، آية‌ 62 و بقره‌،آيه‌هاي‌ 51 و 54 و 92 و 95 و آل‌ عمران‌،آيه‌هاي‌ 79 و 80 و...

4 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ مائده‌، آية‌ 72 و انبياءآية‌ 29 و...

5 ـ قرآن‌، سورة‌ انعام‌، آية‌ 82

6 ـ قرآن‌، سورة‌ انعام‌، آية‌ 129

7 ـ قرآن‌، سورة‌ جاثيه‌، آية‌ 19

8 ـ قرآن‌، سورة‌ زخرف‌، آية‌ 65

9 ـ قرآن‌، سورة‌ شوري‌، آية‌ 8

10 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ اعراف‌، آية‌ 24 و حج‌،

آية‌ 53 و زخرف‌، آية‌ 65 و...

11 ـ قرآن‌، سورة‌ حديد، آية‌ 25

12 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ اعراف‌، آية‌ 2 تا 5 وفرقان‌، آيه‌هاي‌ 4 تا 9 و...

13 ـ قرآن‌، سورة‌ آل‌ عمران‌، آيه‌هاي‌ 117 و135

14 ـ قرآن‌، سورة‌ اعراف‌، آيه‌هاي‌ 44 و 45

15 ـ قرآن‌، سورة‌ حديد، آية‌ 25

16 ـ قرآن‌، سورة‌ انفال‌، آية‌ 60 و...

17 ـ قرآن‌، سورة‌ نسأ، آية‌ 28

18 ـ قرآن‌، سورة‌ احزاب‌، آية‌ 72

19 ـ قرآن‌، سورة‌ عاديات‌، آية‌ 6

20 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ رعد، آية‌ 6 و هود،آيه‌هاي‌ 60 و 68 و 74 و 83 و 84 تا 94 وقصص‌ آية‌ 40و...

21 ـ قرآن‌، سورة‌ روم‌، آيه‌هاي‌ 8 و 9 و...

22 ـ قرآن‌، سورة‌ ابراهيم‌، آية‌ 45

23 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ ابراهيم‌، آية‌ 27 و نمل‌آيه‌هاي‌ 67 و 69

24 ـ قرآن‌، سورة‌ اسراء، آية‌ 11

25 ـ قرآن‌، سورة‌ معارج‌، آية‌ 19

26 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ ابراهيم‌، آية‌ 34 حج‌آية‌ 66

27 ـقرآن‌، سورة‌ ابراهيم‌، آية‌ 44

28 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ هود، آيه‌هاي‌ 19 تا48 و نحل‌، آيه‌هاي‌ 60 و 61

29 ـ قرآن‌، سورة‌ تكاثر، آيه‌هاي‌ 1 و 2 و نيزسوره‌هاي‌ عصر و همزه‌ و....

30 ـ قرآن‌، سورة‌ اسراء، آيه‌هاي‌ 16 تا 19

31 ـ قرآن‌، سورة‌ اسراء، آية‌ 19

32 ـ قرآن‌، سورة‌ انعام‌، آية‌ 160

33 ـ قرآن‌، سورة‌ انسان‌، آية‌ 27

34 ـ قرآن‌، سورة‌ انفطار، آية‌ 19

35 ـ قرآن‌، سورة‌ اعراف‌، آية‌ 181 و "انسان‌در قرآن‌" شوراي‌ اصلاح‌ فكر الديني‌

36 ـ قرآن‌، سورة‌ فصلت‌، آية‌ 53

37 ـ قرآن‌، سورة‌ غافر، آية‌ 25

38 ـ قرآن‌، سورة‌ آل‌ عمران‌، آية‌ 71

39 ـ قرآن‌، سورة‌ مؤمنون‌، آية‌ 71

40 ـ قرآن‌، سورة‌ كهف‌، آية‌ 54

41 ـ قرآن‌، سورة‌ يس‌،آية‌ 49

42 ـ قرآن‌، سورة‌ انفال‌ آية‌ 8 و يونس‌ ،آية‌82

43 ـ قرآن‌، سورة‌ بلد، آيه‌هاي‌ 8 و 9 و 10

44 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ نحل‌ و غافر و قيامة‌ ومطففين‌ و انفطار و انشقاق‌ و بروج‌ و مدثر ومرسلات‌ و نبأ و نازعات‌ و احقاف‌ و طور وواقعه‌ و مجادله‌ و تغابن‌ و... و انعام‌ ، آية‌ 112و ملك‌ ،ب‌ آية‌ 20 و نحل‌، آية‌ 63 و كهف‌،آية‌ 52 و عنكبوت‌، آيه‌هاي‌ 13 تا 25 ومؤمن‌ آيه‌هاي‌ 47 و 48 و اعراف‌، آية‌ 172 وفاطر، آية‌ 14 و حديد، آيه‌هاي‌ 13 تا 16 ودخان‌ آية‌ 41 و ممتحنه‌، آية‌ 13 و...

45 ـ قرآن‌، سورة‌ قيامة‌، آيه‌هاي‌ 13 و 14

46 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ انعام‌، آية‌ 131 وشعراء، آيه‌هاي‌ 207 و 208 و قصص‌، آية‌59 و...

47 ـ قرآن‌، سورة‌ يونس‌، آية‌ 44

48 ـ قرآن‌، سورة‌ مؤمنون‌، آية‌ 62

49 ـ قرآن‌، سورة‌ ذاريات‌، آية‌ 55

50 ـ قرآن‌، سورة‌ انبياء، آية‌ 87

51 ـ قرآن‌، سورة‌ عنكبوت‌، آية‌ 14 ببعد

52 ـ قرآن‌، سورة‌ رعد، آية‌ 6

53 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ نحل‌، آية‌ 61 و شوري‌،آية‌ 21 و...

54 ـ قرآن‌، سورة‌ رعد، آية‌ 11

55 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ حجرات‌، آية‌ 9 وممتحنه‌، آيه‌هاي‌ 1 تا 6 و هود، آية‌ 113

56 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ انفال‌، آية‌ 25 و سبا،آيه‌هاي‌ 31 تا 34

57 ـ قرآن‌، سورة‌ نساء، آية‌ 97

58 ـ قرآن‌، سورة‌ نحل‌، آية‌ 41

59 ـ قرآن‌، سورة‌ هود، آية‌ 113

60 ـ قرآن‌، سورة‌ نساء، آية‌ 97

61 ـ قرآن‌، سورة‌ هود، آيه‌هاي‌ 19 تا 48

62 ـ قرآن‌، سورة‌ قصص‌، آية‌ 40

63 ـ قرآن‌، سورة‌ انفال‌، آيه‌هاي‌ 53 و 54

64 ـ قرآن‌، سورة‌ بقره‌، آية‌ 35

65 ـ قرآن‌، سورة‌ روم‌، آية‌ 29

66 ـ قرآن‌، سورة‌ ابراهيم‌، آيه‌هاي‌ 21 و 22،

آية‌ نقل‌ شده‌، 22

67 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ زمر، آيه‌ 22 و انعام‌آية‌ 125

68 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ ابراهيم‌، آية‌ 42 وبقره‌، آيه‌هاي‌ 74 و 85 و 140 و 144 و آل‌عمران‌، آية‌ 99 و انعام‌، آية‌ 132 و هود، آية‌123 و...

69 ـ قرآن‌، سورة‌ نحل‌، آيه‌هاي‌ 106 تا109، آية‌ نقل‌ شده‌ 108

70 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ بقره‌، آيه‌هاي‌ 57 و229 و 231 و 254 و 272 و 179 و 280 ومائده‌، آيه‌هاي‌ 38 و 39 و انعام‌، آيه‌هاي‌ 42تا 45 و انفال‌، آية‌ 28 و اعراف‌، آية‌ 48 وابراهيم‌، آية‌ 35 و...

71 ـ قرآن‌، سورة‌ نحل‌، آية‌ 112

72 ـ قرآن‌، سورة‌ قلم‌، آيه‌هاي‌ 17 تا 32،آيه‌هاي‌ نقل‌ شده‌ در متن‌، 23 تا 29

73 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ بقره‌، آيه‌هاي‌ 229 تا231 و آل‌ عمران‌، آية‌ 135 و توبه‌، آيه‌هاي‌19 تا 22 و هود، آية‌ 29 و يوسف‌، آية‌ 23 وقصص‌، آية‌ 16 و زخرف‌، آيه‌هاي‌ 23 تا40

74 ـ قرآن‌، سورة‌ هود، آيه‌هاي‌ 27 تا 43،آية‌ نقل‌ شده‌ در متن‌، 43

75 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ بقره‌، آيه‌هاي‌ 35 و254 و 258، آل‌ عمران‌، آيه‌هاي‌ 180 تا182 و نساء، آية‌ 6 و مائده‌، آيه‌هاي‌ 27 تا تا29 و 45 و 51 و انعام‌، آية‌ 135 و توبه‌،آيه‌هاي‌ 36 و 47 و 70 و 107 تا 109 وانفال‌، آية‌ 54 و يوسف‌، آية‌ 79 و شوري‌، آية‌42و اسراء، آيه‌ 33 و حج‌، آيه‌هاي‌ 39 و 40و نور، آيه‌هاي‌ 48 و 49 و 50 و ممتحنه‌، آية‌6 و ابراهيم‌، آية‌ 13 و...

76 ـ قرآن‌، سورة‌ مائده‌، آيه‌هاي‌ 52 و 53

77 ـ قرآن‌، سورة‌ هود، آيه‌هاي‌ 116 و 117

78 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ بقره‌، آيه‌هاي‌ 51 و54 و 59 و 92 و 124 و 150 و 165 و254 و 258 و آل‌ عمران‌، آيه‌هاي‌ 86 و105 تا 107 و 117 و 151 و نساء، آية‌168 و مائده‌، آية‌ 107 و انعام‌، آيه‌هاي‌ 21و 33 تا 35 و 42 تا 45 و 68 و 93 و 144 و157 و 160 و اعراف‌، آية‌ 103 و يونس‌،آية‌ 39 و نحل‌، آيه‌هاي‌ 33 و 111 و 118 واسراء، آيه‌هاي‌ 47 و 48 و انبياء، آية‌ 64 وفرقان‌، آيه‌هاي‌ 4 تا 9 و شعراء، آيه‌هاي‌224 تا 237 و لقمان‌، آيه‌هاي‌ 11 و 13 وفاطر، آية‌ 40 و زخرف‌، آية‌ 76 و حجرات‌،آية‌ 11 و...

79 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ اسراء، آية‌ 99 و كهف‌،آية‌ 57 و جمعه‌، آية‌ 5

80 ـ قرآن‌، سورة‌ كهف‌، آية‌ 57

81 ـ قرآن‌، سورة‌ اسراء، آية‌ 82

82 ـ قرآن‌، سورة‌ بقره‌، آيه‌هاي‌ 30 تا 33

83 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ رعد، آية‌ 16 و انعام‌،آية‌50 و فاطر، آية‌ 19 و غافر، آية‌ 58و...

84 ـ قرآن‌، سورة‌ زمر، آية‌ 9

85 ـ قرآن‌، سورة‌ فصلت‌، آية‌ 34

86 ـ قرآن‌، سورة‌ نساء، آية‌ 95

87 ـ قرآن‌، سورة‌ زخرف‌، آية‌ 32

88 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ سجده‌، آية‌ 18 وانعام‌، آية‌ 48 تا 50 و...

89 ـ قرآن‌، سورة‌ حجرات‌، آية‌ 13

90 ـ قرآن‌، سورة‌ فرقان‌، آية‌ 74

91 ـ قرآن‌، سورة‌ نحل‌، آية‌ 76

92 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ نور، آيه‌هاي‌ 37 تا 39و آل‌ عمران‌، آيه‌هاي‌ 180 تا 181 و نساء،آية‌ 37 و توبه‌، آية‌ 76

93 ـ قرآن‌، سورة‌ نساء، آية‌ 173

 



 

 

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر