۱۳۹۲ مرداد ۲, چهارشنبه

44= اصل‌ معاد



 

 

         فصل‌ 5

 

 

 

 

            اصل‌ معاد .

 

 

 

در فصل‌ عدالت‌ دانستيم‌ كه‌ عدالت‌، از جمله‌، آن‌ خط‌ عمومي‌ است‌ كه‌ "بودها" يا حق‌ها را ازنبودها يا باطل‌ها، جدا مي‌كند. فصل‌ معاد را از بحث‌ انديشه‌ و عملي‌ كه‌ در شمار بودها هستندو زمان‌ انديشه‌ و عملي‌ كه‌ در عداد نبودها هستند، آغاز مي‌كنيم‌:

 

زمان‌ پندار و گفتار و كردار:

 

پندارها و گفتارها و كردارها در قرآن‌ به‌ دو دسته‌ تقسيم‌ مي‌شوند:

پندارها و گفتارها و كردارها كه‌ حق‌ هستند. و پندارها و گفتارها و كردارها كه‌ باطل‌ هستند.قرآن‌ دو زمان‌ براي‌ اين‌ دو دسته‌ پندارها و گفتارها و كردارها معين‌ مي‌كند و يك‌ قاعده‌عمومي‌ بدست‌ مي‌دهد (1):

«حق‌ مي‌آيد و باطل‌ مي‌رود. راستي‌ اين‌ است‌ كه‌ باطل‌ رفتني‌ است‌.»

بنابر اين‌ قاعده‌، اگر در پندار و گفتار و كرداري‌ هيچ‌ از زور نباشد، به‌ ديگر سخن‌، حق‌ ناب‌باشد، زمان‌ آن‌ بي‌نهايت‌ و اگر پندار و گفتار و كرداري‌ زور خالص‌ باشد، زمان‌ آن‌ صفر مي‌شودو بدين‌ قرار، طول‌ عمر هر پندار و گفتار و كرداري‌ بستگي‌ به‌ ميزان‌ زوري‌ دارد كه‌ در آنها است‌.

پس‌ قاعده‌ دومي‌ كه‌ قرآن‌ بدست‌ مي‌دهد عبارت‌ مي‌شود از: زور مطلق‌ در زمان‌ صفر، هيچ‌چيز را نمي‌تواند پديد بياورد. توضيح‌ آنكه‌ زور تنها كاري‌ كه‌ مي‌كند، پوشاندن‌ باطل‌ در لباس‌حق‌ است‌. زور خلاق‌ وجود ندارد. پس‌ ميزان‌ خلاقيت‌ بستگي‌ به‌ ميزان‌ آزادي‌ از زور دارد.بدينسان‌ در هستي‌، حق‌ها، يا بودها، در آزادي‌ آفريده‌ مي‌شوند و تنها كاري‌ كه‌ زور مي‌كند.پوشاندن‌ باطل‌ با لباس‌ حق‌ است‌. (2):

«حق‌ را به‌ باطل‌ نپوشاند.»

زور مطلق‌ جبر مطلق‌ را ايجاب‌ مي‌كند. يك‌ دليل‌ بطلان‌ جبر اين‌ است‌ كه‌ زمان‌ جبرمطلق‌ صفر است‌ و زمان‌ صفر، زمان‌ حيات‌ نيست‌. اما زندگي‌ هست‌. پس‌ هستي‌ با آزادي‌همراه‌ است‌. به‌ سخن‌ ديگر، در هستي‌ اصل‌ بر جبر نيست‌، اصل‌ بر آزادي‌ و استقلال‌ وكمال‌جوئي‌ و اختيار است‌.

قاعده‌ سومي‌ كه‌ قرآن‌ بدست‌ مي‌دهد، راجع‌ به‌ زندگي‌ و مرگ‌ است‌:

در ماديت‌، هر پديده‌اي‌ زاده‌ مي‌شود، به‌ جواني‌ مي‌رسد، پير مي‌شود و مي‌ميرد. اما زاده‌شدن‌ و مردن‌ در بطن‌ زندگي‌ روي‌ مي‌دهند. به‌ سخن‌ ديگر، مرگ‌ در فاصله‌ ولادت‌ و بعثت‌واقع‌ مي‌شود (3):

«و سلام‌ بر او، روزي‌ كه‌ زاده‌ شد، روزي‌ كه‌ مي‌ميرد و روزي‌ كه‌ زنده‌ برخواهد خاست‌.»

اما مرگ‌ به‌ تن‌، مرگ‌ به‌ معنويت‌ نيست‌. آن‌ كس‌ كه‌ پندار و گفتار و كردارش‌ حق‌ هستند،درماديت‌ مي‌ميرد و در معنويت‌ ،نوري‌ مي‌شود كه‌ هر زمان‌ فروغي‌ فزونتر و زيبايي‌ به‌ تمام‌ترپيدا مي‌كند (4):

«آن‌ كس‌ كه‌ پندار و گفتار و كردارش‌ باطل‌ هستند، در ماديت‌ مي‌ميرد و تاريكي‌ روزافزون‌مي‌شود (5):

«و آن‌ كس‌ كه‌ باطل‌ عمل‌ مي‌كند، مثل‌ كسي‌ است‌ كه‌ در تاريكي‌ها فرو مي‌رود بدون‌ اينكه‌بتواند از آن‌ بيرون‌ رود.»

اين‌ آيه‌ قاعده‌ چهارمي‌ را بدست‌ مي‌دهد: هر پنداري‌ مي‌آيد، موجود فعالي‌ مي‌شود. عمل‌حق‌،بر خود مي‌افزايد و تا به‌ رستاخيز، بزرگ‌ مي‌شود و عمل‌ بد نيز بر خود مي‌افزايد و تا به‌رستاخيز، بزرگ‌ مي‌شود (6). بدينقرار، زمان‌ در تابعيت‌ پندار و گفتار و كردار جهت‌ و هدف‌دارد.

 

زمان‌ پيوسته‌ است‌ و جهت‌ و هدف‌ دارد

 

وقتي‌ پندار و گفتار و كردار حق‌ هستند. زمان‌ بي‌نهايت‌ مي‌شود: در هر عملي‌، گذشته‌ درآموخته‌ها و حال‌ در خلاقيت‌ و آينده‌ در هدف‌، نقش‌ بازي‌ مي‌كنند. چون‌ فعل‌هاي‌ خدا كه‌مسبوق‌ به‌ علم‌ مطلق‌ هستند و در آزادي‌ مطلق‌ واقع‌ مي‌شوند، بر خط‌ عدل‌ انجام‌ميگيرند(،). پس‌ هدف‌هاي‌ نزديك‌ در انطباق‌ مطلق‌ با دورترين‌ هدف‌ها مي‌شوند. قرآن‌ ازجمله‌ در سوره‌ رحمن‌، پيوستگي‌ زمان‌ و جهت‌ داري‌ و انطباق‌ هدفهاي‌ نزديك‌ را با هدفهاي‌دور بيان‌ مي‌كند. هر عمل‌ جا و موقع‌ خود را مي‌يابد. خود دنباله‌ عمل‌هايي‌ و زمينه‌سازعمل‌هاي‌ ديگري‌ است‌ و ميان‌ رشتة‌ پيوستة‌ عمل‌ها، هيچ‌ ناسازگاري‌ نيست‌ (8):

«هر روز، او در كار و وضعيتي‌ جديد است‌»

و بعكس‌، در عمل‌هايي‌ كه‌ در آزادي‌ انجام‌ نمي‌گيرند، بسته‌ به‌ ميزان‌ زوري‌ كه‌ در آنهابه‌ كاررفته‌ است‌، هدفهاي‌ نزديك‌ و دور، با يكديگر، ناسازگار و بلكه‌ متضاد مي‌شوند. آدمي‌ وقتي‌ براثر عمل‌ خويش‌ در سختي‌ مي‌افتد، زاري‌ مي‌كند و وقتي‌ از آن‌ بدر آمُد، غرور از سرمي‌گيرد(9). و اين‌ قاعده‌ پنجمي‌ است‌ كه‌ قرآن‌ مي‌آموزد.

و به‌ هر حال‌ (10):

«صيرورت‌ به‌ سوي‌ خدا است‌.»

زيرا زور نيروي‌ از خود بيگانه‌اي‌ است‌ كه‌ ويران‌ مي‌كند و مي‌ميراند. زور هيچ‌ چيز رانمي‌تواند به‌ هستي‌ آورد. زور جز اين‌ نمي‌تواند كه‌ به‌ باطل‌ لباس‌ حق‌ بپوشاند. در جريان‌زمان‌، باطل‌ از اعتبار مي‌افتد ،حق‌ از آن‌ عريان‌ مي‌شود و صير به‌ سوي‌ خدا را در پيش‌مي‌گيرد. اين‌ قاعده‌ ششمي‌ است‌ كه‌ قرآن‌ مي‌آموزد.

پيش‌ از اينكه‌ ببينيم‌ حق‌ چسان‌ از لباس‌ باطل‌ بدر مي‌آيد، به‌ اين‌ پرسش‌ پاسخ‌ بدهيم‌ كه‌چرا (11):

«علم‌ ساعت‌ نزد خدا است‌؟»

به‌ دليلي‌ كه‌ آمد، پندار و گفتار و كردار، اگر حق‌ خالص‌ باشند، زمان‌ بي‌نهايت‌ پيدا مي‌كنندباز ديديم‌ كه‌ هر پندار و گفتار و كرداري‌ جاي‌ خود را در رشته‌ پندارها و گفتارها و كردارها كه‌زمانشان‌ بي‌نهايت‌ است‌، چنان‌ پيدا مي‌كنند كه‌ ناسازگاري‌ هيچ‌ پديد نمي‌آيد. اما زمان‌بي‌نهايت‌ كدام‌ است‌؟ از كجا بدانيم‌ پندار و گفتار و كردار ما حق‌ است‌؟ بدون‌ خدا، اين‌ پرسش‌پاسخ‌ پيدا نمي‌كند. از اينرو، هر پندار و گفتار و كرداري‌ كه‌ براي‌ خدا انجام‌ مي‌گيرد، يعني‌ترجمان‌ موازنه‌ توحيدي‌ مي‌شود، زمان‌ آن‌ بي‌نهايت‌ است‌. حتي‌ اگر قصد از آن‌ رسيدن‌ به‌هدفي‌ در آينده‌ نزديك‌ باشد. در حقيقت‌ وقتي‌ آدمي‌ پنداري‌ را به‌ گفتار يا كردار در مي‌آورد،در صورتي‌ كه‌ حق‌ خالص‌ باشد، زمان‌ را به‌ تصور نمي‌آورد. براي‌ مثال‌، عاشقي‌ كه‌ به‌ معشوق‌مي‌گويد: دوستت‌ دارم‌. اگر هوس‌ در سر داشته‌ باشد و بخواهد به‌ كام‌ دل‌ برسد، زمان‌ رسيدن‌به‌ كام‌ دل‌ را به‌ تصور مي‌آورد. اما اگر عشق‌ او ناب‌ باشد، از زمان‌ غافل‌ مي‌شود: لحظه‌ ابرازعشق‌، ابديت‌ مي‌شود. لحظه‌ وصال‌ را معشوق‌ معلوم‌ مي‌كند. آن‌ وصال‌ ابديت‌ و عشق‌ ذره‌اي‌مي‌شود، كه‌ در هستي‌، كرانهاي‌ تعين‌ها را در مي‌نوردد و بيكران‌ مي‌شود. پس‌ علم‌ ساعت‌ نزدخدا است‌.

اما اگر گذشته‌ تنها به‌ عنوان‌ دانش‌ و حال‌ زمان‌ ابداع‌ و ايجاد و آينده‌ به‌ صورت‌ آرمان‌ وهدف‌ در پندار وگفتار و كردار نقش‌ پيدا كنند، بدان‌ خاطر كه‌ ره‌ آورد گذشته‌ دانش‌ مطلق‌نيست‌، پندار و گفتار و كردار علم‌ و حق‌ خالص‌ نمي‌توانند شد. پس‌ ساعتي‌ را كه‌ هدف‌ يك‌پندار وگفتار و كردار تحقق‌ پيدا مي‌كندت‌، هيچ‌ موجودي‌ نمي‌تواند معين‌ كند. دانستن‌ساعت‌، علم‌ مطلق‌ مي‌خواهد و اين‌ علم‌ نزد خدا است‌.

و نيز تعيين‌ ساعتي‌ كه‌ در آن‌ به‌ كمال‌ رشد رسيده‌ايم‌، ما را از رشد باز مي‌دارد و بدان‌،آزادي‌ خود را از دست‌ مي‌دهيم‌. زيرا اولاً، در پي‌ ساعتي‌ كه‌ ما معين‌ كرده‌ايم‌، هنوز صاحب‌پندار و گفتار و كردار و بنابراين‌، در خور رشد هستيم‌. و ثانياً، زماني‌ مي‌رسد كه‌ جريان‌ رشدانحراف‌ناپذير مي‌شود. دانستن‌ اين‌ ساعت‌ نيز، به‌ علم‌ مطلق‌ نياز دارد و اين‌ علم‌ نزد خدااست‌. و اين‌ قاعده‌ هفتمي‌ است‌ كه‌ قرآن‌ مي‌آموزد. بدين‌ قرار،قدم‌ نهادن‌ در راه‌ آزادي‌، عشق‌و رشد، به‌ نماندن‌ در گذشته‌ و سرمايه‌ كردن‌ دانشي‌ كه‌ ره‌ آورد آن‌ است‌ و به‌ كار خلاق‌ در حال‌و كار را براي‌ خدا كردن‌ و در بي‌نهايت‌ نهادن‌ آينده‌ نياز دارد. آدمي‌ كه‌ چنين‌ مي‌كند، تا معاد،تا لحظه‌ لقاء خدا (2)، الگو و امام‌ است‌. از ابراهيم‌ تا محمد، الگو هستند (13):

«و راست‌ بخواهي‌ براي‌ هر كس‌ كه‌ به‌ خدا و روز آخر اميد و رجادارد، آنها الگوهايي‌ نيكوهستند.»

و نير، آنكس‌ كه‌ به‌ راه‌ زورپرستي‌ و جبر و از رشد ماندگي‌ مي‌افتد، رستاخير كفر، الگوي‌ اومي‌شوند. (14):براي‌ آنها اماماني‌ قرار داديم‌ كه‌ در جهنم‌ دعوت‌ مي‌كنندو در رستاخيز ياري‌نمي‌شوند

بدينقرار، چند و چون‌ آينده‌ را پندارها و گفتارها و كردارهاي‌ ديروز و امروز مي‌سازند.جبري‌ كه‌ مي‌گفت‌: جهان‌ مادي‌ است‌ و يك‌ سرانجام‌ بيشتر وجود ندارد، باطل‌ است‌ و اين‌قاعده‌ هشتمي‌ است‌ كه‌ قرآن‌ مي‌آموزد.

اما وقتي‌ راهها و سرانجام‌ها يكي‌ نيستند، پس‌ از كجا بدانيم‌ كه‌ در راه‌ خدائيم‌؟ از موازنه‌توحيدي‌ را اصل‌ راهنما كردن‌ و در خط‌ عدل‌ عمل‌ كردن‌ و زمان‌ عمل‌ را بي‌نهايت‌ قرار دادن‌ ولقاء خدا را هدف‌ كردن‌. ديديم‌ كه‌ وقتي‌ انديشه‌ها و گفتارها و كردارهايي‌ كه‌ از پي‌ يكديگرروي‌ مي‌دهند، با يكديگر ناسازگاري‌ نداشته‌ باشند؟ عمل‌ بر خط‌ عدل‌ و در قلمرو حق‌ است‌.با وجود اين‌، از راه‌ گمراه‌ نشدن‌ به‌ هماي‌ نوري‌ نياز دارد كه‌ راه‌ رشد را روشن‌ ميكند. پس‌ آنهاكه‌ تا رستاخيز نور و امام‌ و الگو مي‌شوند، به‌ آدميان‌ امكان‌ مي‌دهند، به‌ قصد برخورداري‌ ازدانش‌ها و تجربه‌ها، در انديشه‌ و عمل‌، به‌ گذشته‌ باز گردند و به‌ خاطر معين‌ كردن‌ هدف‌، ازگذشته‌ و آينده‌ روي‌ كنند و از اين‌ دو سير براي‌ مجسم‌ كردن‌ آرمان‌ يا هدف‌ و پرداختن‌ به‌ابداع‌ وعمل‌، به‌ حال‌ باز گردند. جريان‌ فطري‌ انديشيدن‌ و عمل‌ كردن‌ و رشدكردن‌، اين‌ است‌بدينقرار، الگوها، اين‌ وظيفه‌ را نيز دارند كه‌ آدميان‌ را در انتخاب‌ آرمانها، ياري‌ مي‌رسانند. وهمه‌ خطر در اينست‌ كه‌ الگوها، اسطوره‌ مي‌شوند و آدميان‌ را از بستر مداوم‌ رشد، بدرمي‌برند:

 

دسته‌بندي‌ انسانها در رابطه‌ با زمان‌

 

انسانها به‌ زمان‌ شناخته‌ مي‌شوند. زمان‌ مي‌گويد اصل‌ راهنماي‌ هر يك‌ از نمونه‌هاي‌ نوعي‌انسانها كدام‌ است‌. چرا كه‌ هر دسته‌، بنا بر اصل‌ راهنمايي‌ كه‌ در سر دارد ،چند و چون‌ هدف‌ وزمان‌ دستيابي‌ به‌ آن‌ را معين‌ مي‌كند. قرآن‌، از انسانها، سه‌ نمونه‌ نوعي‌ بدست‌ مي‌دهد:

1 ـ آنها كه‌ بر اصل‌ توحيد عمل‌ مي‌كنند و خود و ديگري‌ را نسبي‌ و فعال‌ مي‌داند.

2 ـ آنها كه‌ بر اصل‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ عمل‌ مي‌كنند. و خود را مطلق‌ فعال‌ وديگران‌ رامطلق‌ منفعل‌ مي‌بيند

3 ـ آنها كه‌ بر اصل‌ ثنويت‌ دو محوري‌ عمل‌ مي‌كنند. همه‌ را مطلق‌ و منفعل‌ مي‌بيند و خدارا مطلق‌العناني‌ تصور مي‌كنند.

1 ـ آنها كه‌ بر اصل‌ توحيد عمل‌ مي‌كنند، پيامبر را الگو مي‌كنند. به‌ سخن‌ ديگر، قرآن‌ راروش‌ انديشيدن‌ و عمل‌ كردن‌ بر خط‌ عدل‌ قرار مي‌دهند. دين‌ را روش‌ زندگي‌ مي‌شمارند وقلمرو زندگي‌ روزمره‌ در محيط‌ اجتماعي‌ را از قلمرو دين‌ جدا نمي‌شمارند. پس‌ در هرانديشيدني‌ و در هر گفتاري‌ و در هر كرداري‌، زمان‌ را يك‌ جريان‌ تلقي‌ مي‌كنند و بر اصل‌راهنماي‌ توحيد، روشهاي‌ سازگار با اين‌ اصل‌ را به‌ كار مي‌برند. وقتي‌ كار را براي‌ خدا مي‌كنند،دورترين‌ هدفها، در نزديكترين‌ هدف‌، بيان‌ مي‌شوند و نزديك‌ترين‌ هدف‌ ترجمان‌ دورترين‌هدف‌ مي‌گردد. اين‌ نمونه‌ از انسانها رشدي‌ مداوم‌ دارند و خط‌ عمل‌ آنها، راست‌ است‌.  بر آن‌ثبات‌ قدم‌ دارند (15).

در واقع‌ انسان‌ بيقرار آفريده‌ نشده‌ است‌ (16) چرا كه‌ مي‌انديشد و عمل‌ مي‌كند. اما اگرخط‌ رشد در پيش‌ گرفت‌. مسير حركت‌ او ثابت‌ و جهت‌ آن‌ نيز يكي‌ مي‌شود. اين‌ نمونه‌ انسانهابه‌ رستاخير باور دارند و خداوند به‌ آنها نعمت‌ مي‌بخشد (17).

2 ـ نمونه‌ نوعي‌ ديگر، انسانهائي‌ هستند كه‌ ضد كامل‌ نمونه‌ اولند: اين‌ جماعت‌، بر اصل‌ثنويت‌ تك‌ محوري‌، عمل‌ مي‌كنند و خود سه‌ دسته‌اند:

الف‌ ـ آنها ك‌ گذشته‌ را در اسطوره‌ها مطلق‌ مي‌كنند و مي‌خواهند حال‌ و آينده‌، استمرارگذشته‌ باشند.

ب‌ ـ آنها كه‌ «يوم‌ دين‌» را مطلق‌ مي‌كنند وگذشته‌ و حال‌ را نفي‌ مي‌كنند. و

ج‌ ـ آنها كه‌ «دم‌ را غنيمت‌ مي‌شمارند» و از گذشته‌ و آينده‌ هر دو غافل‌ مي‌شوند.

دسته‌ اول‌، به‌ نوبه‌ خود، سه‌ دسته‌اند: آنها كه‌ خود را اهل‌ دين‌ مي‌شمارند. آنها كه‌ اهل‌مقام‌ هستند اما به‌ معاد قائلند. و آنها كه‌ معاد را منكرند و زندگي‌ را اين‌ جهاني‌ مي‌پندارند(18). اهل‌ مقام‌ فرعونيان‌ هستند (19). و اهل‌ دين‌، بنام‌ «روز واپسين‌» ،دين‌ را كه‌ روش‌«چگونه‌ زيستن‌» است‌، به‌ روش‌ «چگونه‌ مردن‌» بدل‌ مي‌سازند. احبار و رهبان‌، بدين‌ كار،خداي‌ مردم‌ مي‌شوند، استبداد ديني‌ برقرار مي‌كنند. و در دنياداري‌ تا آنجا پيش‌ مي‌روند كه‌آن‌ «روز واپسين‌» را نيز از ياد مي‌برند (20):

«بسياري‌ از احبار و رهبان‌ مال‌ مردم‌ را به‌ باطل‌ مي‌خورند.»

«احبار و رهبان‌ خويش‌ را، بر خود، خدا مي‌كنند.»

قرآن‌ هشدار مي‌دهد كه‌ استبداد اين‌ جماعت‌ ويرانگرتر و خونبارتر مي‌شود (21).تجربه‌هاي‌ تاريخ‌ شهادت‌ مي‌دهند كه‌ استبدادها مرامي‌ خونريزتر و ويرانگرترند.

و دسته‌ دوم‌ از متن‌ زندگي‌ اجتماعي‌ مي‌گريزند. به‌ اين‌ عنوان‌ كه‌ «زندگي‌ دنيا لهو لعب‌است‌»، از مسئوليتها مي‌گريزند و رهبانيت‌ شيوه‌ مي‌كنند، اين‌ واقعيت‌ را از ياد مي‌برند: آنكس‌كه‌ براي‌ خدا عمل‌ مي‌كند (22):

«در اين‌ دنيا چنان‌ عمل‌ كنيد كه‌ پنداري‌ هرگزي‌ نخواهيد مرد و براي‌ آن‌ دنيا چنان‌ عمل‌كنيد كه‌ گوئي‌ فردا خواهيد مرد.»

قرآن‌ خطاب‌ به‌ اين‌ دستهاز «دنيا گريزان‌» دنياطلب‌ است‌ كه‌ مي‌فرمايد(23):

«رهبانيت‌ بدعت‌ است‌»

و بدين‌ خاطر است‌ كه‌ پيامبر (ص‌) مي‌فرمايد (24):

«در اسلام‌ رهبانيت‌ نيست‌.»

و دسته‌ سوم‌ آنها هستند كه‌ همه‌ كس‌ و همه‌ چيز را براي‌ خود مي‌خواهند. به‌ روز واپسين‌باور ندارند. زمان‌ انديشه‌ و عمل‌ همان‌ فاصله‌ايست‌ كه‌ ميان‌ هوس‌ و بر اوردن‌ هوس‌، معين‌مي‌كنند. اين‌ دسته‌ از روز واپسين‌ غافل‌ مي‌شوند (25). و اغلب‌ از فردا نيز غافل‌ ميشوند(26):

«لحظه‌ حقيقت‌ و حساب‌ نزديك‌ شد و مردم‌ به‌ لعب‌ مشغول‌، در غفلت‌ بودند. پند خدارانشنيدند، و در غفلت‌، به‌ لعب‌ مشغول‌ ماندند.»

بدينقرار، كساني‌ كه‌ بر اصل‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ عمل‌ مي‌كنند، هر اندازه‌ بيشتر خود را بازور يكي‌ مي‌كنند، زمان‌ انديشه‌ وعمل‌ خويش‌ را كوتاه‌تر مي‌سازند. هر دسته‌ اين‌ نوع‌ ازآدميان‌، از اصالت‌ بخشيدن‌ به‌ زور و از ضد و نقيض‌ شدن‌ پندارها و گفتارها و كردارهايشان‌،شناخته‌ مي‌شوند، بسا در يك‌ روز، دو انديشند و دو گويند و دو كنند. اين‌ نوع‌ از انسانها،طاغوتند و زندگي‌ را در انواع‌ لهو و لعب‌ها سياسي‌ و اقتصادي‌ اجتماعي‌ و فرهنگي‌مي‌گذرانند. زندگي‌ اين‌ نوع‌ مردم‌ است‌ كه‌ سراسر لهو و لعب‌ است‌ (27):

«در روز واپسين‌، وقتي‌ به‌ ناگهان‌ ساعت‌ فرا مي‌رسد، آنها كه‌ لقاء خدا را تكذيب‌ مي‌كردند،خود را زيان‌ كار يابند و گويند: افسوس‌! ما غفلت‌ كرديم‌ خود را براي‌ اين‌ ساعت‌ آماده‌ كنيم‌.حيات‌ دنيا جز لعب‌ و لهو نيست‌.»

اين‌ نوع‌ از آدميان‌، همه‌ اسطوره‌ پرست‌ و ضد رشدند (28):

«در دين‌ اكراه‌ نيست‌. به‌ تحقيق‌، راه‌ رشد از راه‌ سركشي‌ جدا شد. پس‌ آن‌ كس‌ كه‌ از فرمان‌طاغوت‌ سرباز مي‌زند و به‌ خدا ايمان‌ مي‌آورد، رشته‌ محكمي‌ را به‌ دست‌ مي‌آورد كه‌نمي‌گسلد. خدا ولي‌ كساني‌ است‌ كه‌ ايمان‌ مي‌آورند. آنها را از تاريكيها به‌ روشنائي‌ راه‌ مي‌برد.و آنها كه‌ كفر مي‌ورزند، اوليائشان‌ طاغوتند و از نور به‌ ظلمت‌ مي‌برندشان‌. اينان‌ اصحاب‌جهنمند و در آن‌ دير خواهند زيست‌.»

3 ـ و نوع‌ سوم‌ پر شمارترين‌ها هستند و قرآن‌ آنها را، به‌ طور عمومي‌، به‌ سه‌ دسته‌ تقسيم‌مي‌كند:

1 ـ جبري‌ مسلكها كه‌ مي‌گويند: پندار و گفتار و كردار آدمي‌ را خدا تقدير مي‌كند. به‌ هركس‌ نظر لطف‌ مي‌افكند، نجات‌ مي‌يابد. جانبدار نظريه‌ لطف‌ هستند. اينان‌ گويند اگر خدامي‌خواست‌ ما ايمان‌ مي‌آورديم‌ و غافلند كه‌ خدا مجرمان‌ و ستمكاران‌ را رستگاري‌نمي‌بخشند (29).

2 ـ آنها ك‌ مي‌گويند: «خدا يا در خور عفو تو نكردم‌ گناهي‌». اينان‌ كارپذيري‌ شيوه‌ مي‌كنندو در برابر حكومت‌ حكومت‌ ستمگر نمي‌ايستند. در راه‌ آزاد زيستن‌ نمي‌كوشند و گمان‌مي‌كنند راه‌ جلب‌ نظر لطف‌ خدا، به‌ زبوني‌ زيستن‌ است‌ (30). و نيز، كساني‌ كه‌ به‌ اميد عفوخدا، هر گناهي‌ را مرتكب‌ مي‌شوند. جانبدار نظريه‌ عفو مي‌شوند و غافلند كه‌ هر زشتي‌ كنندبه‌ خود مي‌كنند و بگاه‌ مرگ‌، نه‌ توبه‌ پذيرفته‌ است‌ و نه‌ عفوي‌ در كار (31).

3 ـ و كساني‌ كه‌ حساب‌ دين‌ را از حساب‌ دنيا جدا مي‌كنند. حساب‌ اين‌ دنيا و آن‌ دنيا را نيزاز يكديگر جدا مي‌كنند. كتمان‌ حق‌ مي‌كنند(32). با خدا و بر سر اين‌ دنيا و آن‌ دنيا، تجارت‌مي‌كنند (33). اينان‌ فراوان‌ترين‌ دسته‌ از نوع‌ سوم‌ هستند.

هر سه‌ دسته‌، به‌ عمد يا به‌ سهو، از اين‌ واقعيت‌ غافل‌ مي‌شوند كه‌ قرآن‌ اصلها و قاعده‌ها وروشها، براي‌ نوعي‌ زيستن‌ مستمر در اين‌ و آن‌ جهان‌،ب‌ است‌( 34):

«راستي‌ آن‌ است‌ كه‌ او بر تو فرض‌ كرد قرآن‌ را تا به‌ معاد راهت‌ برد. بگو: خداي‌ من‌ بهترمي‌داند چه‌ كسي‌ به‌ راه‌ هدايت‌ مي‌آيد و كدام‌ كس‌ به‌ راه‌ گمراهي‌ مي‌رود.»

چون‌ از ياد مي‌برند كه‌ زمان‌ استمرار دارد و زندگي‌ نيز، قرآن‌ را روش‌ زندگي‌ بر اصل‌توحيد، در آزادي‌ و رشد نمي‌كنند. غافل‌ مي‌شوند كه‌ زندگي‌ آدمي‌ در جامعه‌ بعد سياسي‌ وبعد اقتصادي‌ و بعد اجتماعي‌ و بعد فرهنگي‌ دارد و انسان‌ با خود و با ديگران‌ و با طبيعت‌ دررابطه‌هاست‌ در نتيجه‌، وقتي‌ بر اصل‌ ثنويت‌ عمل‌ مي‌كنند، نخست‌ اين‌ زندگي‌ آنها است‌ كه‌در يك‌ رشته‌ اعمال‌ بند از بند گسسته‌ خلاصه‌ مي‌شود. اين‌ از بند گسستگي‌ در دين‌ و با دين‌است‌. يعني‌ تنها زماني‌ نيست‌، بلكه‌ در رابطه‌ با سياست‌، با اقتصاد با جامعه‌، با فرهنگ‌، باطبيعت‌، و با خويش‌ نيز هست‌ (35):

«بنائي‌ كه‌ بر دلها بنا گذاشته‌اند، در دلهاشان‌ بر شك‌ مي‌افزايد تا آن‌ را پاره‌ پاره‌ بسازد.»

«و در ميان‌ خويش‌، بند از بند امر خويش‌ گسستند و هر حزب‌ بدانچه‌ خود داشت‌،دلخوش‌ شد.»

در نتيجه‌ اين‌ بند از گسستگي‌ كه‌ حاصل‌ پندار و گفتار و كردار بر اصل‌ ثنويت‌ است‌، انسان‌آزادي‌ خويش‌ را از دست‌ مي‌دهد و گرفتار سلطه‌ و زور، در انواع‌ استبدادها مي‌شود. از اين‌ رواست‌ كه‌ قرآن‌ به‌ تكرار و به‌ اصرار و به‌ تأكيد هشدار مي‌دهد، انكار معاد و يا جدا كردن‌ حساب‌آن‌ از حساب‌ زندگي‌ دنيا، تسليم‌ شدن‌ به‌ مرام‌ جبر و تبديل‌ شدن‌ به‌ جامعه‌ جباران‌ است‌ كه‌در آن‌ اصل‌ بر رابطه‌ شرك‌ است‌ و افراد در زور بكار بردن‌، حد نمي‌شناسند (36):

«آيا بر هر تلي‌ به‌ هوس‌ كاخي‌ بنا مي‌كنيد و چنان‌ مي‌سازيد كه‌ پنداري‌ در آن‌ به‌ جاودان‌خواهيد زيست‌؟ و در بكار بردن‌ زور، جباران‌ يكديگر مي‌شويد؟»

بسياري‌ مي‌پندارنداگر دولت‌ جباري‌ نبود، و هر فرد به‌ شرط‌ آنكه‌ به‌ فرد ديگري‌ تجاوزنكند، هر كار كه‌ خواهد تواند كرد. و از ياد مي‌برند كه‌ در اين‌ صورت‌، اولاً هر فرد در زندان‌ تنگي‌مي‌افتد كه‌ ديواريهاي‌ آن‌ را حدود افراد ديگر معين‌ مي‌كنند. و ثانياً افراد تنها با ديگري‌ و باطبيعت‌ نيست‌ كه‌ در رابطه‌ شرك‌ بسر مي‌برند، نسبت‌ به‌ خويش‌ نيز جبار مي‌شوند(37).

«... اينسان‌ خدا بر قلب‌ هر مستكبر جبار مهر مي‌زند.»

زمان‌ را يك‌ جريان‌ مداوم‌ و بي‌انتها ندانستن‌، سبب‌ شد كه‌ طي‌ يك‌ قرن‌، انسان‌ طبيعت‌ راتا بدان‌ حد آلوده‌ كند كه‌ زندگي‌ بر روي‌ زمين‌ تهديد مي‌شود (38). و اجباري‌ كه‌ انسان‌ شده‌،از اصل‌ راهنما كردن‌ ثنويتها است‌. اين‌ اصل‌، با كوتاه‌ كردن‌ زندگي‌ و ويراني‌ و مرگ‌ سازگاراست‌. آنها كه‌ بر اين‌ اصل‌ عمل‌ مي‌كنند بيشترين‌ حرص‌ را به‌ زندگي‌ در اين‌ جهان‌ دارند (39).بخلاف‌ آنها كه‌ بر اصل‌ توحيدد عمل‌ مي‌كنند و هر لحظه‌ آماده‌ رفتنند چرا كه‌ ساعت‌ موعود،از چشم‌ بهم‌ زدني‌ نيز، نزديك‌تر است‌ (40). مشركان‌ به‌ كساني‌ مي‌مانند كه‌ از آسمان‌ درافتند و پرندگاني‌ آنها را به‌ چنگال‌ گيرند و يا كه‌ باد آنها را در نقطه‌اي‌ نامعلوم‌ بيفكند (41).اينان‌ تا واپسين‌ روز را، سراسر، در تضادهاي‌ خصمانه‌ مي‌گذرانند تا آنجا كه‌ در نظر بسياري‌ ازآنها، كشتن‌ خويش‌ و فرزند نيز، مطلوب‌ جلوه‌ مي‌كند (42):

«و نيز، در نظر بسياري‌ از مشركين‌، كشتن‌ فرزندان‌ و شركاء را نيكو جلوه‌ داده‌ است‌، تا بدين‌كار، هلاكشان‌ بسازد...»

اين‌ جماعت‌ از شهادت‌ زمان‌ غافلند، نه‌ تنها دور را نمي‌بينند، بلكه‌ از اين‌ واقعيت‌ نيزغافلند كه‌، در زمان‌، حق‌ از باطل‌ جدا مي‌شود:

 

شهادت‌ زمان‌

 

قرآن‌ بر اين‌ نظر است‌ كه‌ انديشة‌ انساني‌ دستگاه‌ عكس‌ برداري‌ نيست‌. واقعيت‌ خارجي‌همان‌ كه‌ هست‌ در انديشه‌ باز نمي‌تابد. و حق‌ اين‌ است‌ كه‌ انديشه‌ نيز، به‌ نوبه‌ خود، در جريان‌به‌ خود راه‌ دادن‌ واقعيت‌ خارجي‌، در آن‌ تغيير ايجاد مي‌كند. بدينقرار، از آنجا كه‌ انسان‌ جزاندكي‌ از علم‌ را ندارد (43) و بدين‌ خاطر كه‌ انديشه‌ در واقعيت‌ دخل‌ و تصرف‌ مي‌كند. حتي‌وقتي‌ هم‌ انسسان‌ بر اصل‌ موازنه‌ توحيدي‌ در واقعيت‌ مي‌نگرد و بر خط‌ عدل‌ عمل‌ مي‌كند وهدف‌ او تنها دست‌ يابي‌ به‌ حق‌ است‌، برداشت‌ او از واقعيت‌، حق‌ خالص‌ نمي‌شود. حق‌ لباسي‌از باطل‌ دارد. از اينرو است‌ كه‌ قرآن‌ تأكيد مي‌كند(44):

«در آنچه‌ بدان‌ علم‌ نداري‌ گوش‌ و چشم‌ و قلب‌ مسئول‌ آن‌ خواهند شد.»

پس‌ اگر انسان‌ دانستة‌ خود را حق‌ خالص‌ و علم‌ قطعي‌ نپندارد، رشد مي‌كند. در جريان‌رشد، بتدريج‌، حق‌ از لباس‌ باطل‌ عريان‌ مي‌شود. اينك‌ وقت‌ آن‌ است‌ كه‌ توضيح‌ بدهيم‌ چراحق‌ مي‌آيد و مي‌ماند و باطل‌ ميرود و نميماند:

قول‌ و فعل‌ دورغ‌ بناگزير تناقض‌ آلود است‌. چرا كه‌ باطل‌ در پوشش‌ حق‌ است‌. پس‌ زماني‌كه‌ تناقض‌ ميان‌ حق‌ و باطل‌ يك‌ قول‌ يا يك‌ فعل‌ آشكار مي‌شود، لحظه‌ تجلي‌ حق‌ است‌.شهادت‌ زمان‌ همين‌ است‌. اما زمان‌ چگونه‌ اين‌ شهادت‌ را مي‌دهد؟يكي‌ از شگفتيها اين‌است‌: هر اندازه‌ باطلي‌ كه‌ حق‌ را مي‌پوشاند، نازك‌تر، حق‌ خالص‌ كمتر مي‌تواند خود را آنطوركه‌ هست‌ نشان‌ بدهد، اما هر اندازه‌ لباس‌ باطل‌ كلفت‌تر، تناقض‌ ميان‌ حق‌ و باطل‌ آشكار ودروغ‌ زودتر فاش‌ مي‌شود. براي‌ مثال‌ ،اگر كسي‌ در وسط‌ روز بگويد: شب‌ است‌. لباس‌ باطل‌بايد بتواند خورشيد را بپوشاند تا دروغ‌ در جا فاش‌ نشود.

چگونه‌ مي‌توان‌ به‌ تناقض‌ ميان‌ حق‌ و باطلي‌ كه‌ در پنداري‌ يا گفتاري‌ و يا كرداري‌ جمع‌مي‌شوند، پي‌ برد؟ روش‌ كار رادر فصل‌ عدالت‌ بدست‌ داديم‌. اينك‌ آن‌ را كامل‌ مي‌كنم‌:

1 ـ هيچ‌ زورمداري‌ نمي‌تواند باطلي‌ را از نيستي‌ به‌ هستي‌ آورد. زورمدارها تنها كاري‌ كه‌مي‌توانند و ميكنند اينست‌ كه‌ بودها را در نبودها از خود بيگانه‌ مي‌كنند. و يا با تعبير درست‌قرآن‌، به‌ حق‌ لباس‌ باطل‌ و به‌ باطل‌ لباس‌ حق‌ پوشاند. كار جوينده‌ اين‌ است‌ كه‌ حق‌ را ازلباس‌ باطل‌ بدر آورد.

2 ـ براي‌ اين‌ كار، نبايد علم‌ را اسطوره‌ كند. اسطوره‌ كردن‌ علم‌ به‌ اين‌ است‌ كه‌ پنداري‌ و ياگفتاري‌ و يا كرداري‌ و يا برداشت‌ خود را از حق‌، علم‌اليقين‌ بشمارد. نشانة‌ اسطوره‌ كردن‌ علم‌،نزاع‌ بنام‌ علم‌ است‌. در واقع‌، جهل‌ مايه‌ نزاع‌ مي‌شود و علم‌ نزاع‌ را از ميان‌ برمي‌دارد. پس‌وقتي‌ كساني‌ بنام‌ علم‌ به‌ نزاع‌ بر مي‌خيزند، علم‌ را اسطوره‌ كرده‌اند (45). و وقتي‌ چنين‌مي‌كنند، بر چشمان‌ خرد خويش‌ پرده‌ مي‌كشند تا تجلي‌ حق‌ را نبينند. با اين‌ كار نيز،نمي‌توانند از تجلي‌ حق‌ جلوگيري‌ كنند زيرا:

3 ـ حق‌ها بودها هستند. با يكديگر رابطه‌ برقرار مي‌كنند و در بر قرار كردن‌ رابطه‌، نياز به‌باطل‌ ندارند. اما باطل‌ها، نبودها هستند. نمي‌توانند با يكديگر رابطه‌ برقرار كنند. رابطه‌ها كه‌برقرار مي‌شوند. حق‌ ها آشكار مي‌شوند و از پوشش‌ باطل‌ها بدر مي‌آيند. از اين‌ رو است‌ كه‌قرآن‌ در حقانيت‌ خود مي‌گويد(46):

«سخن‌ حكيم‌ ستوده‌ است‌ و از پيش‌ لباس‌ باطلي‌ ندارد كه‌ روزي‌ فرو افتد.»

اهل‌ زور مي‌دانند كه‌ زمان‌ بر بطلان‌ باطل‌ شهادت‌ مي‌دهد. از اينرو مي‌كوشند با برقراركردن‌ انواع‌ سانسورها، مانع‌ از بطلان‌ باطل‌ و تجلي‌ حق‌ بگردند. هر چند وجود آزادي‌، كار پي‌بردن‌ به‌ تناقض‌هاي‌ موجود ميان‌ حق‌ و باطل‌ را آسان‌ مي‌كند،اما اگر هم‌ استبداد، آزادي‌ را ازميان‌ بردارد، از راه‌ كنشها و واكنشها حق‌ از باطل‌ جدا مي‌شود (47). يكي‌ به‌ اين‌ دليل‌ كه‌پندارها و گفتارها و كردارهاي‌ اهل‌ باطل‌، بند از بند گسسته‌اند.

بدينقرار، هر پندار و گفتار و كردار حقي‌، بند در بند دارد. در عوض‌، هر پندار و گفتار و كردارباطلي‌، بند از بند گسسته‌ است‌. زمان‌ بر اين‌ بند از بند گسستي‌ها شهادت‌ مي‌دهد. زود يا ديرشهادت‌ زمان‌ بستگي‌ مستقيم‌ به‌ اندازه‌ بند از بند گسستگي‌ پندار و گفتار يا كردار دارد.

و نيز حق‌ها رشته‌ پيوسته‌ وخالي‌ از تناقض‌ و تضاد هستند. در عوض‌، باطل‌ها، در همان‌حال‌ كه‌ بند از بند گسسته‌ هستند ،رشته‌ پيوسته‌اي‌ نيستند. نه‌ تنها، در خود،تناقض‌ دارند،بلكه‌ با يكديگر نيز تناقض‌ها و تضادها بوجود مي‌آورند. از اينروست‌ كه‌ وقتي‌ از راه‌ حق‌ها دررابطه‌ قرار مي‌گيرند،هم‌ تناقض‌هاي‌ موجود در هر يك‌ و هم‌ تناقض‌ها و تضادهاشان‌ بايكديگر، لو مي‌روند، مي‌گويند: "دروغگو كم‌ حافظه‌ است‌". اما حق‌ اين‌ است‌ كه‌ زمان‌ عمل‌ زورو بيشتر از آن‌ زور كوتاه‌ مدت‌ است‌ و توقعات‌ فرداي‌ او، ضد خواستهاي‌ امروزش‌ مي‌شوند. ازاينرو، آنچه‌ را امروز راست‌ مي‌باوراند، فردا تكذيب‌ مي‌كند! بدين‌ خاطر است‌ كه‌ پندارها وگفتارها و كردارهاي‌ زورمداران‌ ضد و نقيض‌ مي‌شوند و در رابطه‌ با يكديگر، حق‌ها دروغها رافاش‌ مي‌سازند. اين‌ رابطه‌ در زمان‌ برقرار مي‌شود و بنابر اين‌ زمان‌ است‌ كه‌ بر بطلان‌ باطل‌ وحقانيت‌ حق‌ شهادت‌ مي‌دهد و اهل‌ باطل‌ را رسوا مي‌سازد.

اما زورمداران‌، زور را وسيله‌ عمومي‌ مي‌كنند. بسيارند آنها كه‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ هدف‌ خوب‌،بكار بردن‌ زور را مشروع‌ مي‌دانند. اما وسيله‌، اصل‌ راهنما و هدف‌ خود را بيان‌ مي‌كند. بيشتراز اين‌، هدف‌ متناسب‌ با خود را جانشين‌ مي‌كند. پس‌ وسيله‌ بد، هدف‌ بد را جانشين‌ هدف‌خوبي‌ مي‌كند كه‌ زورمداران‌ بنامش‌، بكار بردن‌ زور را مشروع‌ مي‌باورانند. آن‌ زمان‌ را هدف‌حاصل‌ از راه‌ زور ضد هدف‌ خوب‌ از كار در مي‌آيد، لحظة‌ تجلي‌ حق‌ و بطلان‌ باطل‌ مي‌شود.

بيشتر از اين‌، زور تحريف‌ نيرو است‌. نيرو وسيلة‌ حيات‌ است‌. پس‌ زور وسيله‌ متناسب‌ باويراني‌ و مرگ‌ است‌ و سرانجام‌ زورمدار را گرفتار خسران‌ مي‌سازد (48):

«زمان‌ شهادت‌ مي‌دهد كه‌ انسان‌ در زيان‌ است‌. مگر كسي‌ كه‌ ايمان‌ آورد و عمل‌ نيكو كرد.در رفتن‌ به‌ راه‌ حق‌ استقامت‌ كرد و شكيبايي‌ را از دست‌ نداد.»

بدينقرار، سرانجامهاي‌ زيانبار انديشه‌ها و عملهاي‌ اهل‌ باطل‌ در زمان‌ واقع‌ مي‌شوند. به‌رستاخيز، زبان‌ و چشمها و همه‌ اعضاي‌ بدن‌ مسئول‌ مي‌شوند و حق‌ را به‌ تمامه‌ گزارش‌مي‌كنند (49). قرآن‌ معاد را از اين‌رو يوم‌ دين‌ مي‌خواند كه‌ در آن‌، اهل‌ حق‌ و باطل‌ جدامي‌شوند. اهل‌ حق‌ يك‌ مرگ‌ بيشتر ندارند (50) با اين‌ مرگ‌ از غير حق‌ پاك‌ مي‌شوند. اما اهل‌باطل‌ هنوز تا پاك‌ شدن‌ از باطل‌، مرگ‌ها در پيش‌ دارند. آن‌ روز، روزي‌ است‌ كه‌ ديگر هيچ‌بودي‌ و نبودي‌ از خود بيگانه‌ نمي‌شوند. زور نيست‌. آزادي‌ هست‌. روز رشد مداوم‌ است‌:

 

 

معاد، آغاز بدون‌ انحراف‌

 

آن‌ ساعت‌ كه‌ علم‌ آن‌ نزد خداست‌، لحظه‌ حقيقت‌ است‌: انسان‌ تنها با خدا روبرو است‌(51):

«در آن‌ ساعت‌، انسان‌ پرسيد گريزگاه‌ كجاست‌؟ هيچ‌ گريزگاهي‌ نيست‌، جز پروردگار تو،قرارگاهي‌ نيست‌.»

آن‌ روز، كه‌ انسان‌ آن‌ را از چشم‌ بر هم‌ زدني‌ نزديك‌تر مي‌يابد (52)، با زمان‌ ما اين‌ فرق‌ رادارد كه‌ همه‌ از حقيقت‌ آگاهند. زورپرستان‌ كه‌ امروز گمراهند، آن‌ روز هشيارند(53). مجرمان‌شرمسارند و زورپرستان‌، جملگي‌، افسوس‌ مي‌خورند كه‌ چرا به‌ حق‌ نگرويدند (54).

در آن‌ روز، از پيروان‌ دين‌ها مي‌پرسند: مگر پيام‌ توحيد يكي‌ نبود؟ پس‌ چرا توحيد را اصل‌راهنما نكردند؟ چرا در درون‌ هر دين‌ و ميان‌ دين‌ها كه‌ همه‌ بر اصل‌ توحيد بودند، بنا را براختلاف‌ گذاشتند؟ و در آن‌، تا دشمني‌ها و خونريزيها پيش‌ رفتند؟ آيا به‌ آنها هشدار داده‌نشد كه‌ علم‌ با دين‌ راه‌ مي‌برد و دين‌ براي‌ رفع‌ اختلاف‌ است‌ نه‌ ايجاد اختلاف‌؟ چرا بعد از آنكه‌بينه‌ به‌ آنها اظهار شد، از روي‌ علم‌، به‌ راه‌ اختلاف‌ رفتند (55)؟

آدميان‌ را به‌ باورهاي‌ ادعائيشان‌ خواهند سنجيد و آشكار خواهد شد كه‌ اهل‌ زور، به‌باورهاي‌ خود نيز عمل‌ نمي‌كرده‌اند (56).

در امامت‌ هستي‌، عمل‌ هر انساني‌ ثبت‌ مي‌شود. اينكه‌ «يوم‌ الجمع‌» است‌ (57). هر امتي‌،با نامه‌ اعمالش‌، در دادگاه‌ عدل‌ الهي‌ حاضر مي‌شود و بدان‌، دادرسي‌ مي‌شود. در دو صف‌ ازيكديگر جدا مي‌شوند (58). با دو امامت‌ كه‌ هم‌ نامة‌ اعمالند و هم‌ رهبرند و شاهدند. يكي‌دليل‌ راه‌ بهشتد مي‌شود و ديگري‌ راه‌ بر به‌ جهنم‌ مي‌گردد.

در آن‌ انحرافها از ميان‌ خواهند رفت‌. پرده‌هاي‌ باطل‌ فرو مي‌افتند (59). چرا كه‌ روز خلوداست‌ (60). يعني‌ زمان‌ هر پندار و گفتار و كرداري‌ بي‌نهايت‌ است‌. پس‌ آنها كه‌ در اين‌ جهان‌،به‌ راه‌ ستم‌ رفتند، پالايش‌ را از جهنم‌ آغاز خواهند كرد و سرانجام‌ به‌ بهشتيان‌ خواهندپيوست‌. در حقيقت‌، پاداش‌ به‌ اندازه‌ است‌. پس‌ آنها كه‌ تجسم‌ زور خالص‌ شدند، در جهنم‌ماندگار مي‌شوند (61):

«و اما آنها كه‌ به‌ راه‌ شقاوت‌ رفتند، در آتش‌ مي‌افتند. كارشان‌ ناله‌ و افسوس‌ خوردن‌مي‌شود. تا آسمان‌ و زمين‌ برجايند، در آن‌، ماندگارند. مگر آنها كه‌ خدا رهاشان‌ مي‌كند. هماناخدا بدانچه‌ اراده‌ مي‌كند، فعال‌ است‌.»

و در اين‌ توصيف‌، سه‌ قاعده‌ ديگر را به‌ آدميان‌ مي‌آموزد:

1 ـ اگر زندگي‌ را بر وفق‌ فطرت‌ بگذرانند، در جريان‌ مداوم‌ رشد، آزادتر مي‌شوند. اما اگر،ازآغاز، با خود، با ديگري‌ و با طبيعت‌، رابطه‌ زور برقرار كنند، در معاد، حاصل‌ زور را بايد به‌آتشي‌ بزرگ‌ و در زماني‌ بس‌ دراز سوخت‌، تا فطرت‌ از پوشش‌ باطل‌ بدر آيد. در حيات‌ دنيا نيز،آن‌ روز كوچك‌ كه‌ زور اول‌ مي‌توان‌ به‌ انديشه‌راه‌ نداد و به‌ عمل‌ در نياورد، اگر مقاومت‌ نكني‌ وبه‌ انديشه‌ و عمل‌ درآيد. سرانجام‌، بازيچه‌اش‌ ميشوي‌ و از آن‌ خلاصي‌ نتواني‌ يافت‌.

2 ـ بر اين‌ جهان‌، جبري‌ حاكم‌ نيست‌ كه‌ در يك‌ سير جدالي‌، نيك‌ و بد را به‌ دوران‌ حيات‌متعالي‌ برساند. سرنوشت‌ها را پندارها و گفتارها و كردارها معين‌ مي‌سازند و گوناگون‌ مي‌كنند.

3 ـ در معاد نيز، هر چند جهت‌ يكي‌ است‌، اما گذرگاه‌ها يكي‌ نيستند جامعه‌ آرماني‌ كه‌ دربهشت‌ مينو پديد مي‌آيد، هنوز آرماني‌ است‌ كه‌ بايد بدان‌ نزديك‌ شد:

 

تدارك‌ جامعه‌ آرماني‌ در معاد

 

بعدهاي‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ و اجتماعي‌ و فرهنگي‌ آن‌ جامعه‌ آرماني‌ كدامند؟ خاصه‌هاي‌طبيعتي‌ كه‌ اين‌ جامعه‌ در آن‌ تشكيل‌ مي‌شود كدامهايند؟ انسان‌ در آن‌ جامعه‌ آرماني‌ وطبيعت‌ بهشتي‌، چگونه‌ خواهد زيست‌؟:

الف‌ خاصه‌هاي‌ سياسي‌ جامعه‌ آرماني‌

آن‌ روز خلود است‌ و زمان‌ عمل‌ بي‌نهايت‌ مي‌شود، همه‌ رابطه‌ها كه‌ بر قرار شده‌ بودند،

از ميان‌ مي‌روند: آن‌ روز، روز عقيم‌ است‌ (62). دوست‌ به‌ كار دوست‌ نمي‌آيد(63). خداانسانها را نخست‌ گرد مي‌آورد.

سپس‌ تنهاشان‌ ميكند و سرانجام‌ بدو صف‌ در مي‌آيند. دو تمايل‌ سياسي‌ از هم‌ جدامي‌شوند. افراد تمايل‌ چپ‌ نامه‌ اعمال‌ خود را به‌ دست‌ چپ‌ و افراد تمايل‌ راست‌، نامه‌ اعمال‌خود را به‌ دست‌ راست‌ مي‌گيرند. و هر صف‌ با امام‌ خويش‌، راه‌ خود در پيش‌ مي‌گيرند (64).معاد دوران‌ صلح‌ و دوستي‌ است‌. از خصومت‌ و جنگ‌ خبري‌ نيست‌. سخن‌ لغو نيز كسي‌نمي‌شنود.

در آن‌ روز، هيچكس‌ به‌ ديگري‌ ستم‌ روا نمي‌دارد. صدائي‌ جز صداي‌ شادي‌ و صلح‌ شنيده‌نمي‌شود(65). «روز خلود» است‌. نه‌ اصل‌ شرك‌ برجا مي‌ماند و نه‌ روابط‌ زور ميتوان‌ برقرار كرد.از آنها كه‌ زور را مدار ميكنند و بر اصل‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ عمل‌ مي‌كنند، چهار دسته‌اند كه‌هرگز بخشيده‌ نخواهند شد: ستمگران‌ و كافران‌ و مستكبران‌ و كذابان‌. در رستاخيز، اين‌ چهاردسته‌ در جهنم‌ منزل‌ خواهند كرد. بدينقرار، خاصه‌ اول‌ و اساسي‌ جامعة‌ آرماني‌ اينست‌ كه‌ ازرابطه‌ زور آزاد است‌. بنابراين‌ زور ويران‌گر و مرگ‌ آفرين‌ در وجود نخواهد آمد. خاصه‌ دوم‌، وباز اساسي‌، آن‌ اينست‌ كه‌ خداوند پيامبران‌ را گرد مي‌آورد و با آنها سخن‌ در ميان‌ مي‌آورد(66). يعني‌ توحيد اصل‌ راهنما مي‌شود و بر اين‌ اصل‌، انسانها، همه‌ امام‌ خويش‌ مي‌شوند و برصراط‌ مستقيم‌ عدل‌، در آزادي‌ تمام‌، مي‌زيند(67):

«در آن‌ روز، هيچيك‌ بر ديگري‌ مالك‌ سود و زياني‌ نيست‌ و به‌ آنها كه‌ ستم‌ مي‌كردند،گوئيم‌: بچشيد عذاب‌ آتشي‌ را كه‌ دروغش‌ مي‌خوانديد.»

بدينقرار، بنابر قرآن‌، اين‌ مالكيت‌ ابزار توليد و سرمايه‌ و هيچ‌ مالكيت‌ ديگري‌ نيست‌ كه‌ميان‌ انسانهاا رابطه‌ سلطه‌گر ـ زير سلطه‌ پديد مي‌آورد.

اين‌ مالكيت‌ها تا وقتي‌ به‌ مالكيت‌ تصميم‌ بدل‌ نشوند، اسباب‌ سلطه‌ كسي‌ بر ديگري‌نخواهند شد. پس‌ جامعة‌ آزاد، آن‌ جامعه‌اي‌ است‌ كه‌ در آن‌، كسي‌ مالك‌ سود و زيان‌ ديگري‌نشود. و اين‌ مهترين‌ خاصة‌ سياسي‌، اما اقتصادي‌ و اجتماعي‌ و فرهنگي‌ جامعة‌ آرماني‌ نيز،هست‌.

در آن‌ روز، اين‌ جامعه‌ پديد آمدني‌ است‌ چرا كه‌ انسانها با خدا هستند و زمان‌ عمل‌بي‌نهايت‌ است‌. به‌ سخن‌ ديگر آرماني‌ است‌ كه‌ در اين‌ جهان‌ بايد بدان‌ نزديك‌ شد اما به‌ كمال‌آن‌ نمي‌توان‌ رسيد. بدينسان‌، قرآن‌ قاعده‌اي‌ عمومي‌ و بس‌ با اهميت‌، بدست‌ مي‌دهد: 1 ـ اگربخواهي‌ از راه‌ زور، آرمان‌ را بلا درنگ‌، متحقق‌ بگرداني‌، هرگز بدان‌ نخواهي‌ رسيد. پس‌ همة‌آنها كه‌ بنام‌ آرمان‌ و براي‌ تحقق‌ آن‌، زور بكار مي‌برند. كذابند. و 

2 ـ چون‌ فطرت‌ هستي‌ بر جبر نيست‌، پس‌ اين‌ آزادي‌ و رشد مستمر است‌ كه‌ مي‌توان‌ به‌اآرمان‌ نزديك‌ شد. و 3 ـ از آنجا كه‌ زور حتي‌ نمي‌تواند هيچ‌ نبودي‌ را بود كند، چه‌ رسد به‌پيش‌ بردن‌ انسان‌ در راه‌ رشد، پس‌ زورمداري‌ با هيچ‌ آرماني‌ سازگار نيست‌. و 4 ـ همان‌ درس‌را كه‌ در آغاز به‌ آدم‌ مي‌آموزد، در وصف‌ جامعه‌ آرماني‌ كه‌ در معاد پديد مي‌آيد، يادآورمي‌شود: زمان‌ تحقق‌ آرمان‌ بي‌نهايت‌ است‌ و اگر بلافاصله‌ شد ،نتيجه‌ معكوس‌ ببار مي‌آوردچنان‌ كه‌ آدم‌ مي‌خواست‌ جاودان‌ و همطراز خدا بشود، هبوط‌ كرد. بنابراين‌، 5 ـ نه‌ بنام‌ آرماني‌مي‌توان‌ زور گفت‌ و نه‌ مي‌توان‌ گفت‌: چون‌ در اين‌ جهان‌، جامعه‌ آرماني‌ ساخته‌ شدني‌ نيست‌،پس‌ معاد نيست‌! چرا كه‌ آرمان‌ حضور آينده‌ است‌ در زندگي‌ امروز. وقتي‌ بتوان‌ آرماني‌ درزمان‌ بي‌ نهايت‌ داشت‌، مي‌توان‌ هدف‌هاي‌ دور و نزديك‌ را براساس‌ آن‌ مشخص‌ كرد و در خط‌عدل‌ از هدفي‌ به‌ هدف‌ ديگر گذر كرد. پس‌ باور به‌ معاد، به‌ كار امروز مي‌آيد. اراده‌ زيست‌ درجامعه‌ بهشتيان‌، در زماني‌ كه‌ علم‌ آن‌ نزد خدا است‌، سبب‌ مي‌شود كه‌ رشد را به‌ دانش‌ وآزادي‌ بيشتر دست‌ يافتن‌ انسان‌ بشماريم‌ و هدف‌ آن‌ را كمال‌ انسان‌ و عمران‌ طبيعت‌بشناسيم‌. آن‌ رشد كه‌ در آن‌، انسان‌ و طبيعت‌، در راه‌ تمركز و تراكم‌ مقام‌ سياسي‌ و اقتصادي‌تباه‌ شوند، ضد رشد است‌. از اينرو، وقتي‌ قرآن‌ مي‌گويد: در رستاخيز ،خداوند از پيامبران‌مي‌پرسيد، مردمان‌ دعوت‌ شما را چگونه‌ اجابت‌ كردند؟ در واقع‌ مي‌خواهد تفاوت‌ دو امامت‌ رابه‌ انسانها يادآور شود: در امامت‌ خدا، طبيعت‌ بهشت‌ در عمران‌ كامل‌ است‌ و انسانها همه‌ علم‌دارند و آزادند. اين‌ خاصه‌، اساسي‌تر خاصه‌هاي‌ جامعه‌ آرماني‌ نيست‌؟ نزديك‌تر به‌ اين‌امامت‌، شركت‌ آزادانه‌ عموم‌ افراد يك‌ جامعه‌ در اداره‌ آن‌ نيست‌؟ در اين‌ جامعه‌ نيست‌ كه‌اقتصاد در خدمت‌ انسان‌ و هم‌ عمران‌ طبيعت‌ قرار مي‌گيرد؟

 

ب‌ ـ خاصه‌هاي‌ اقتصادي‌ جامعه‌ آرماني‌

 

آن‌ روز كه‌ قرآن‌ خبر مي‌داد: در معاد، انسانها مالك‌ سود و زيان‌ يكديگر نيستند، هنوززمان‌ ما نبود. و در اين‌ زمان‌، پس‌ از دورآنهاكه‌ در آنها گمان‌ مي‌رفت‌ نظام‌ اجتماعي‌ بر مالكيت‌شخصي‌ يا مالكيت‌ اجتماعي‌ ابزار توليد، اين‌ يا آن‌ شكل‌ را پيدا مي‌كند، اينك‌ معلوم‌ مي‌شودكه‌ اين‌ «مالكيت‌ تصميم‌» است‌ كه‌ نقش‌ تعيين‌كننده‌ دارد. چرا كه‌ هر اندازه‌ قلمروهاي‌ شركت‌فردفرد اعضاي‌ جامعه‌ در تصميم‌ها گسترده‌تر و هر اندازه‌ اين‌ مشاكرت‌ بيشتر، انسان‌ درجامعه‌ آزادتر مي‌شود.

در روزهاي‌ اول‌ انقلاب‌ ايران‌، در بحث‌هاي‌ آزاد با طرفداران‌ ماركسيسم‌، به‌ آنها خاطرنشان‌ مي‌ساختيم‌: در جامعه‌هاي‌ كمونيستي‌، مالكيت‌ ابزار توليد ديگر فردي‌ نيست‌ و سران‌دولت‌ مالك‌ هيچ‌ صنعت‌ و مؤسسه‌ پولي‌ نيستند اما مالكيت‌ تصميم‌ را به‌ انحصار خود درآورده‌اند. درست‌ به‌ اين‌ دليل‌، جامعه‌هاي‌ تحت‌ اين‌ نظام‌ ضدرشد مي‌كنند. اين‌ نظام‌، به‌ اين‌دليل‌ جامعه‌ها در تصميم‌ گرفتن‌ها شركت‌ ندارند، زودتر از پا در مي‌آيند. در اوائل‌ دهه‌ 70 در«اقتصاد اسلامي‌» به‌ تفصيل‌ توضيح‌ داده‌ بوديم‌ چرا ابر دولت‌ روسي‌ زودتر از ابر دولت‌امريكايي‌ از پا در مي‌آيد. در واقع‌، علت‌ طولاني‌تر شدن‌ عمر نظام‌ سرمايه‌ داري‌، مالكيت‌شخصي‌ نيست‌. شركت‌ مردم‌، هر چند از راه‌ نمايندگان‌، در تصميم‌گيرهاي‌ است‌. آينده‌ آنهارانيز، ميزان‌ اين‌ مشاركت‌ تعيين‌ خواهد كرد: اگر نظام‌ اقتصادي‌ بتواند از ميزان‌ مشاركت‌ افراددر تصميم‌گيري‌ها بكاهد، اين‌ نظام‌ روي‌ به‌ مرگ‌ خواهد نهاد و اگر انسانها بتوانند مهارنيروهاي‌ محركه‌ را بدست‌ آروند و مردم‌ سالاري‌ بر اصل‌ مشاركت‌ را جانشين‌ مردم‌ سالاري‌ براصل‌ «نمايندگي‌» كنند و بر روابط‌ سلطه‌گر ـ زير سلطه‌ با جامعه‌هاي‌ از رشد مانده‌ پايان‌بدهند، اين‌ نظام‌ تحولي‌ متناسب‌ با رشد انسان‌ و عمران‌ طبيعت‌ خواهد كرد. امروز نظامهاي‌كمونيستي‌ از پا در آمده‌اند و در مي‌آيند. نظامهاي‌ سرمايه‌ داري‌ نيز در بحرانند.

با يادآوري‌ آنچه‌ در بحث‌هاي‌ آزاد گفته‌ايم‌ و با توجه‌ به‌ اين‌ خاصة‌ جامعة‌ آرماني‌ كه‌ در آن‌،هيچكس‌ مالك‌ سود و زيان‌ ديگري‌ نيست‌، خاصه‌هاي‌ اقتصادي‌ آن‌ جامعه‌، بنا بر قرآن‌كدامها مي‌شوند؟:

* چون‌ كسي‌ بر كسي‌ حق‌ تصميم‌ ندارد، و چون‌ در آن‌ جامعه‌ (68):

«آن‌ روز هيچكس‌ مالك‌ هيچ‌ بر ديگري‌ نيست‌. و امر از آن‌ خدا است‌.»

پس‌ هيچ‌ زور و از جمله‌ زور اقتصادي‌، پديد نمي‌آيد. بنا بر اين‌ انسان‌ از بندگي‌ اقتصاد بدرمي‌آيد. اقتصاد از خدمت‌ قدرت‌ خلاص‌ مي‌شود و به‌ خدمت‌ انسان‌ در مي‌آيد.

* و وقتي‌ كسي‌ مالك‌ هيچ‌ چيز بر ديگري‌ نيست‌، پس‌ (69):

«هر كس‌ پاداش‌ عمل‌ خويش‌ مي‌يابد ،آن‌ روز ستم‌ نيست‌.»

* و چون‌ آن‌ جامعه‌، تخريب‌ نمي‌كند و طبيعت‌ در كمال‌ عمران‌ باروري‌ است‌، از هرفرآورده‌ بقدر وفور هست‌ و نيازي‌ به‌ دادوستد نيست‌ (70):

«روزي‌ كه‌ در آن‌ دادوستد نيست‌.»

* دادوستد رابطه‌ ندرت‌ است‌ و در آن‌ روز، رابطه‌ ندرت‌ نيست‌. و چون‌ بهشتيان‌ جز پندار وگفتار و كردار نيك‌ نمي‌كنند، در گذران‌ معيشت‌، همه‌ گشاده‌ دستند (71). سلطه‌ اقتصادي‌كه‌ از ميان‌ برخاست‌، مدار بسته‌ مادي‌  Ñمادي‌ جاي‌ خود را به‌ مدار باز مادي‌ Ñ معنوي‌مي‌دهد و رفاه‌ مادي‌، زمينة‌ رشد در فضاي‌ باز معنويت‌، در صلح‌ و شادي‌ مي‌شود(72):

«آنها كه‌ سبقت‌ گرفته‌اند، آنهايند كه‌ پيشي‌ مي‌گيرند. آنها مقرب‌ترين‌ هستند. دربهشت‌هاي‌ نعيم‌. انبوهي‌ از اولي‌ها و كم‌ شماري‌ از آخري‌ها، بر تخت‌هاي‌ نهاده‌ در كناريكديگر نشسته‌ در كنار و رويارو،... هيچ‌ سخن‌ بيهوده‌ و زشت‌ شنيده‌ نمي‌شود. تنها صدائي‌كه‌ شنيده‌ مي‌شود سلام‌، سلامي‌، است‌.»

بدينقرار، اولي‌ها آخري‌ها را بر مي‌كشند. به‌ سخن‌ ديگر گذارها از نابرابري‌ها به‌ برابرهستند. در جامعه‌ آرماني‌، دوستيهاي‌ اين‌ جهان‌ كه‌ ترجمان‌ سودجويي‌ها بودند، بر جانمي‌مانند. رابطه‌هاي‌ اجتماعي‌ كه‌ بيانگر روابط‌ زور هستند بر جا نمي‌مانند. دوستي‌ها وروابط‌ همه‌ ترجمان‌ توحيد مي‌شوند:

 

ج‌ ـ خاصه‌هاي‌ اجتماعي‌ جامعه‌ آرماني‌

 

روابط‌ اجتماعي‌ زور از ميان‌ مي‌روند. روابطي‌ كه‌ در اشكال‌ گوناگون‌، ترجمان‌ زور بودند وهمه‌ امتيازها كه‌ در تفاخر به‌ گورها نيز، بيان‌ مي‌شدند (73) و ساختهاي‌ اجتماعي‌ كه‌دستگاه‌هاي‌ توليد زور بشمار مي‌رفتند از ميان‌ مي‌روند:

* خاصه‌ اجتماعي‌ اول‌ جامعه‌ آرماني‌ اينست‌: آن‌ روز،روز فصل‌ است‌ (74). در آن‌ روز، نه‌فرزندان‌ بار مسئوليتهاي‌ پدران‌ و مادران‌ و نه‌ اينان‌ بار مسئوليت‌ آنان‌ را مي‌توانند بردارند ونه‌ سلسله‌ نسب‌ برجا مي‌ماند (75). نه‌ امتيازها بكار خواهند آمُد و نه‌ دوستتي‌ها

و دشمني‌هايي‌ كه‌ زورمداري‌ پديد آورده‌ است‌، بجا خواهند ماند (76).

* خاصه‌ اجتماعي‌ دوم‌ جامعه‌ آرماني‌ اين‌ است‌: آن‌ روز، روز محيط‌ است‌. يعني‌ آنچه‌ به‌زور گرفته‌ شده‌ است‌، باز پس‌ داده‌ خواهد شد (77). انسانها از لباس‌ باطل‌ بدر مي‌آيند. آن‌پيوندها كه‌ بر عقيده‌ و علاقه‌ پديد آمده‌ بودند، نه‌ تنها از ميان‌ نمي‌روند كه‌ استواري‌ كامل‌ پيدامي‌كنند (78):

«آن‌ روز كه‌ مردان‌ و زنان‌ مؤمن‌، نور خويش‌ را بينند ك‌ در پيش‌ و در سوي‌ راستشان‌،دوانند و بشارت‌ مي‌دهند بهشتي‌ را كه‌ در آن‌ رودها جريان‌ دارند و اينان‌، در آن‌، جاودان‌خواهند زيست‌. و اين‌ فوزي‌ بزرگ‌ است‌.»

بدينقرار، اين‌ عشق‌ امروز است‌ كه‌ در آن‌ روز، ناب‌ مي‌شود و بنياد پيوندها، ترجمان‌پيوندها و هدف‌ پيوندها مي‌گردد. آن‌ روز، نخست‌ مردم‌ چون‌ پروانه‌ها پراكنده‌ مي‌شوند(79). و سپس‌ جمع‌ مي‌گردند و پس‌ از آنكه‌ صف‌ها از يكديگر جدا شدند، از نو، دو گرايش‌راست‌ و چپ‌، اصحاب‌ شمال‌ و اصحاب‌ يمين‌، در دو جامعه‌ دوزخيان‌ و بهشتيان‌ جمع‌مي‌شوند (80)، دوزخيان‌ كه‌ از اين‌ جهان‌ تا آن‌ جهان‌، ميانشان‌ دشمني‌ بود (81)، در دوزخ‌نه‌ با يكديگر پيوند مي‌جويند و نه‌ بر ضد يكديگر گروه‌بندي‌ مي‌كنند. دوزخيان‌ نيز روي‌ به‌جانب‌ بهشتيان‌ دارند. يك‌ چند از بهشتيان‌ ياري‌ مي‌طلبند (82). اما وقتي‌ آنچه‌ از ستم‌رواديده‌ بودند بسوخت‌، و آنها از تمامي‌ پليديهاي‌ زورمداري‌ پاك‌ شدند و آمادگي‌ زيست‌ دردوستي‌ را پيدا كردند، به‌ عضويت‌ جامعه‌ آرماني‌ در مي‌آيند. و اين‌ سومين‌ خاصه‌ جامعه‌آرماني‌ است‌.

* خاصه‌ چهارم‌ آرماني‌ اين‌ است‌: نا برابري‌ها ميان‌ زن‌ با مرد، ميان‌ ملتها و قومها، ميان‌نژادها و در درون‌ هر جامعه‌، ميان‌ گروهها كه‌ از رهگذر ايجاد زورها و تكاثر و تراكم‌ آنها، پديدمي‌آيند، در آن‌ روز، از ميان‌ بر خواهند خاست‌. چرا كه‌ قرآن‌ در فزون‌ بر 200 آيه‌، «اصحاب‌جهنم‌» را يك‌ به‌ يك‌ معرفي‌ مي‌كند: مستكبران‌ و متكبران‌ و مترفان‌ و ملائ ستمكاران‌ و اهل‌فتنه‌ و شيطانها و كافران‌ و مشركان‌ و رهبان‌ و احبار و جنگ‌ افروزان‌ و منافقان‌ و كم‌ فروشان‌و...و حتي‌ آنها كه‌ بنام‌ دين‌، در اين‌ جهان‌، امتياز را از آن‌ خود مي‌كنند و مدعيند بهشت‌ نيز،به‌ انحصار از آن‌ آنها است‌ (83):

«و مي‌گويند هيچكس‌ جز يهود و نصارا وارد بهشت‌ نخواهد شد. اين‌ دلخواه‌ آنها است‌.

بگو: اگر از راستگويانيد دليل‌ خود را بياوريد.»

«بلكه‌ تنها آنها كه‌ روي‌ به‌ خدا و كردار نيك‌ دارند، پاداش‌ خويش‌ را نزد خدا دارند. ترس‌ واندوه‌ آنان‌ را نيست‌.»

بدينقرار، آن‌ دين‌ بكار مي‌آيد كه‌ روش‌ پندار و گفتار و كردار نيك‌ باشد. و كساني‌ كه‌ بر اصل‌موازنه‌ توحيدي‌ روشي‌ را بر مي‌گزينند كه‌ كردارشان‌ را از زور پاك‌ نگاه‌ مي‌دارد، در خورعضويت‌ در جامعه‌ آرماني‌ مي‌شوند و در فرهنگ‌ آزادي‌ و رشد، بعد معنوي‌ خويش‌ را بازمي‌يابند:

 

د ـ خاصه‌هاي‌ فرهنگي‌ جامعه‌ آرماني‌

 

آن‌ روز، كه‌ روز حقانيت‌ است‌ و انسان‌ پيشاوري‌ خدا است‌، از آن‌رو كه‌ ديگر نمي‌توان‌ بودهارا به‌ نبودها برگرداند و زور در كار آورد، از آن‌ رو كه‌ افق‌ معنويت‌ به‌ تمامه‌ باز مي‌شود و انسان‌،در بعد معنوي‌ خويش‌، به‌ رشد ادامه‌ مي‌دهد، روز عظيم‌ است‌ (84). آغاز دوران‌ جديدي‌است‌ كه‌ همه‌، و با تمام‌ دل‌، رو به‌ جانب‌ خدا دارند. در اين‌ دوران‌:

* كذابان‌ دم‌ از سخن‌ فرو مي‌بندند (85). يعني‌ نه‌ تنها همه‌ مرامها از اعتبار مي‌افتند،

بلكه‌ زمينه‌ها و شرايط‌ ساختشان‌ نيز، از بين‌ مي‌روند. بدين‌ خاطر است‌ كه‌ كذابان‌ وساحران‌ و... يعني‌ همه‌ آنها كه‌ بر باطل‌ لباس‌ حق‌ مي‌پوشانند و حكومت‌هاي‌ ستمگر راتوجيه‌ مي‌كنند و مشروع‌ جلوه‌ مي‌دهند، از كار باز مي‌مانند. بيشتر از اين‌، دروغ‌ها كه‌ ساخته‌بودند و بدانها بر باطل‌ لباس‌ حق‌ پوشانده‌ بودند، بر مي‌شمارند و بر ستمكاري‌ خويش‌،شهادت‌ ميدهند. آنها در دنيا بر شرك‌ لباس‌ توحيد پوشانده‌ بودند بوسيله‌ سانسورها.

* در آن‌ روز، ستمكاران‌، پس‌ از آنكه‌ بگاه‌ حساب‌، نخست‌، به‌ دروغ‌ قسم‌ ياد كردند و سودنبخشيد (86). از باور نادرست‌ خويش‌ پشيمان‌ مي‌شوند (87). چون‌ ديگر نمي‌توانند زوربكار برند، پس‌ آزاد مي‌شوند و مي‌توانند در درستي‌ باور خويش‌، تأمل‌ كنند و از اينكه‌ به‌دروغ‌ها باور كرده‌اند، احساس‌ شرم‌ كنند. ناخن‌ به‌ دندان‌ بگزند و بگويند:اي‌ كاش‌ به‌ توحيدباور كرده‌ بوديم‌!  هر كس‌ پندارها و گفتارها و كرداريهاي‌ خويش‌ را به‌ ياد مي‌آورد. آن‌ روز، روزارزيابي‌ است‌.

* آن‌ روز، روز بعثت‌ است‌. پس‌ از آنكه‌ انسانها برانگيخته‌ شدند، از آنچه‌ كرده‌اند، آگاه‌مي‌شوند(88) و سپس‌ صير به‌ سوي‌ خدا را آغاز مي‌كنند (89). دوران‌ بعثت‌ دائمي‌ است‌. درجامعه‌ آرماني‌، بعد معنوي‌ انسان‌ بر پهنه‌ هستي‌ بي‌پايان‌ مي‌گسترد. كمال‌ زندگي‌ در بهشت‌مينو است‌ (90).

«زندگي‌ در اين‌ جهان‌، بازي‌ و سرگرمي‌ است‌. كمال‌ زندگي‌، زندگي‌ در آن‌ جهان‌ است‌.»

* آن‌ روز، روز دين‌ است‌ (91). روز استقرار قطعي‌ توحيد است‌. ديگر مقامي‌ برجا نمي‌ماندتا بخاطرش‌، كذابان‌، توحيد را در انواع‌ ثنويت‌ از خود بيگانه‌ كنند.  دين‌  از آلايش‌ها پاك‌مي‌شود. چرا كه‌ دين‌ خالص‌ براي‌ خدا است‌ (92) و مقامي‌ كه‌ دين‌ را از خود بيگانه‌ كند، بر جانمي‌ماند.

و نيز ماديت‌، كه‌ در اين‌ جهان‌ در چشم‌پوشي‌ از لذتها نيست‌. قرآن‌ در وصف‌ زندگي‌بهشتيان‌ به‌ تكرار و به‌ تأكيد، لذتها را كه‌ آنان‌ مي‌چشند لذتهاي‌ اين‌ جهان‌ مي‌سنجد و خاطرنشان‌ مي‌كند كه‌ آن‌ لذتها با رنج‌ همراه‌ نيستند. به‌ دليل‌ آنكه‌ دوگانگي‌ ماديت‌ و معنويت‌ ازميان‌ بر مي‌خيزد و مدار بسته‌ مادي‌  Ñمادي‌، جاي‌ خود را به‌ مدار باز مادي‌ Ñمعنوي‌مي‌دهد. هر كامجوئي‌ از آغاز تا پايان‌، ترجمان‌ عشق‌ مي‌شود. چشمها لذت‌ مي‌برند (93).خوردنيها و نوشيدنيهاي‌ بهشت‌ بكام‌ لذت‌ مي‌بخشند(94). فرهنگ‌ بهشتيان‌ فرهنگ‌ نشاط‌و شادي‌ است‌.

* در بهشت‌، همه‌ زيندگان‌ و طبيعت‌ تجسم‌ به‌ تمام‌ زيباي‌ هستند. آفرينش‌ خدايي‌ برفطرت‌ بود و انسان‌ را در زيباترين‌ اندازه‌ها آفريد بود(96). آدميان‌ زندگي‌ در فطرت‌ را به‌زندگي‌ در زور برگرداندند و بدان‌، زيبايي‌ها را به‌ زشتيها بدل‌ ساختند. در آن‌ روز، زنان‌ ومردان‌ بهشتي‌، رودها و جويبارها، درخت‌ها و ميوه‌ها، ديدنيها و شنيديها، نوشيدنيها وخوردنيها و بوئيدنيها را، به‌ صفت‌ زيبايي‌، وصف‌ مي‌كنند و بهشت‌ رامنزلگه‌ زيبايي‌ مي‌يابند(97):

«اهل‌ تقوي‌ را زيبا منزلگه‌ايست‌. باغ‌ بهشت‌ عدن‌ كه‌ درب‌هايش‌ بروي‌ آنها بازند.»

* عمل‌ جنسي‌ را، در اين‌ جهان‌، دينها زشت‌ كرده‌اند. در جامعه‌ها، انواع‌ مقررات‌ براي‌ آن‌وضع‌ شده‌اند و با انواع‌ سانسورهاي‌ جنسي‌ همراه‌ است‌ چرا كه‌ در روابط‌ زور نقش‌ روزافزوني‌پيدا مي‌كند. اين‌ عمل‌ كمتر ترجمان‌ خواست‌ آزاد و عشق‌ و بيشتر بيانگر هوس‌ها و سود وزيان‌جوئيها است‌. در جامعه‌ آرماني‌، رابطة‌ جنسي‌ ترجمان‌ خواست‌ آزاد و عشق‌ مي‌شود(98). نه‌ محروميت‌هاي‌ جنسي‌ بر جا مي‌مانند و نه‌ «سكس‌ مداري‌». آزادي‌ به‌ زن‌ و مردامكان‌ مي‌دهد كه‌ رابطة‌ تن‌ با تن‌، تنها رابطه‌شان‌ با يكديگر نباشد. رابطه‌ مغز با مغز درفراخناي‌ عشق‌، به‌ زنان‌ و مردان‌ امكان‌ مي‌دهد كاميابي‌ها را به‌ كمال‌ نزديك‌تر بسازند. در اين‌جهان‌، علاقه‌ها ترجمان‌ شهوت‌ها هستند. در جامعه‌ بهشتيان‌، ترجمان‌ عشق‌ و زيبايي‌مي‌شوند (99):

«علاقه‌ به‌ شهوتها، به‌ زنان‌، به‌ فرزندان‌ و هميانهاي‌ زر و سيم‌ و اسبهاي‌ خوش‌ نشان‌ و چهارپايان‌ و مزرعه‌هاي‌ زيبا مي‌نمايد. اما اينها متاع‌ دنيا هستند و منزلگاه‌ زيبا و همه‌ نيكوئي‌،بهشت‌ خدا است‌.»

* بدينقرار،فرهنگ‌ جامعه‌ آرماني‌، فرهنگ‌ حيات‌ است‌. آن‌ بخش‌ از فرهنگ‌ جامعه‌هاي‌اين‌ جهان‌ كه‌ به‌ ويرانيها، نابسمانيها، فسادها و كشتنها و... و جنگ‌ و... و مرگ‌ راجع‌ مي‌شود.برجا نمي‌ماند. در واقع‌، «ضد فرهنگ‌»ها كه‌ بخش‌ بزرگ‌ فرهنگ‌ها را تشكيل‌ مي‌دهند، ازميان‌ مي‌روند.

و اديان‌ توحيدي‌ روش‌ چگونه‌ زيستنند. آنها كه‌ به‌ اين‌ روش‌، در اين‌ جهان‌، راه‌هاي‌ بهترزيستن‌ را پيموده‌اند و مي‌پيماند و خواهند پيمود، فرهنگ‌ جامعه‌ آرماني‌ را بنياد مي‌نهند.

بدون‌ تجربه‌هاي‌ و آموزش‌ها در اين‌ جهان‌، نمي‌توان‌ به‌ عضويت‌ جامعه‌ آرماني‌ آن‌ روز درآمُد. هيچكس‌ بجاي‌ ديگري‌ نمي‌تواند، تجربه‌ها و آموزش‌ها را بعمل‌ آورد:

 

جا و موقع‌ فرد در جامعه‌ آرماني‌

 

هم‌ در اين‌ جهان‌ است‌ كه‌ انسان‌ بايد بياموزد كه‌ بسياري‌ از تمناها را مي‌تواند برآورد اگرزمان‌ پندار و گفتار وكردار را در بي‌نهايت‌ قرار بدهداگر چنين‌ كند مي‌تواند هدفها را متناسب‌ بااستعداد خويش‌ و امكانات‌، پيش‌ و پس‌ كند و به‌ آنها ،از پي‌ هم‌، دست‌ بيابند. با اين‌ روش‌، راه‌به‌ بهشت‌ مي‌برد و در معاد، تمناهاي‌ خويش‌ را، همه‌ برآورده‌ خواهد يافت‌. اما اگر زمان‌ عمل‌را كوتاه‌ كند، تمناهاي‌ خود را برآورده‌ نخواهد كرد (100).

از اينجا، روشن‌ مي‌شود كه‌ تنها خود انسان‌ است‌ كه‌ آزادي‌ خويش‌ را از دست‌ مي‌دهد.حتي‌ اگر جهان‌ سراسر زور شود، تا كسي‌ زور را به‌ درون‌ خويش‌ در نياورد، آزادي‌ خويش‌ رامي‌تواند حفظ‌ كند. ابراهيم‌ در آتش‌، تسليم‌ نشد و آتش‌ بر او سرد شد (101). پس‌ انسان‌مسئول‌ است‌. نه‌ تنها در رابطه‌ باا خويشتن‌ مسئول‌ است‌، در رابطه‌ با انسانيت‌  نيز مسئول‌است‌. چرا كه‌ انسانها همه‌ بر فطرت‌ آفريده‌ شده‌اند. پس‌ حتي‌ اگر يك‌ تن‌ بر وفق‌ فطرت‌بينديشد و سخن‌ بگويد و عمل‌ كند، ترجمان‌ خواست‌ فطري‌ تمام‌ انسانها مي‌شود واي‌ بسامي‌تواند انسانيت‌ را به‌ فطرت‌ آزاد خويش‌ باز بگرداند. از اينرو، قرآن‌ ابراهيم‌ را امت‌ مي‌شمارد(102).

بدينقرار، تنها زمان‌ عمل‌ نيست‌ كه‌ هر فرد اگر نخواهد آزادي‌ خويش‌ را از دست‌ بدهد، بايدبي‌نهايت‌ فرض‌ كند، بلكه‌ در عمل‌ ،بايد خود را ترجمان‌ همه‌ انسانهاي‌ همه‌ نسل‌ها بشمارد.اگر چنين‌ كند، سود خويش‌ را در زيان‌ ديگري‌ نخواهد جست‌. محرك‌ او عشق‌ مي‌شود وهدف‌ كوشش‌ او گسترده‌ كردن‌ پهنه‌ آزادي‌ مي‌گردد. و اگر انسان‌ هم‌ طبيعت‌ را داراي‌ حق‌حيات‌ بداند و هم‌ نسلهاي‌ آينده‌ و موجودهاي‌ زنده‌ را نسبت‌ به‌ آن‌ ذي‌ حق‌ بشناسد و بداندكه‌ مسئوليت‌ عمران‌ طبيعت‌ با او است‌ (103)، متوجه‌ اين‌ مهم‌ مي‌شود كه‌ هر رشدي‌ لاجرم‌با عمران‌ طبيعت‌ همراه‌ است‌. رشد انسان‌ با رشد طبيعت‌ همراه‌ است‌. يكي‌ بدون‌ ديگري‌رشد نيست‌. عمران‌ طبيعت‌ بدون‌ رشد انسان‌، سرانجام‌ به‌ تخريب‌ طبيعت‌ مي‌انجامُد(104).

و ديديم‌: 1 ـ قسمتي‌ از انديشه‌ و عمل‌ در آينده‌ واقع‌ مي‌شود و 2 ـ انديشه‌ و عمل‌ بعد ازانجام‌، از بين‌ نمي‌روند، بي‌ كار نيز نمي‌مانند: بر خود مي‌افزايند و اين‌ بر خود افزودن‌ نيز، درآينده‌ انجام‌ مي‌گيرد و بنابراين‌، 3 ـ بدون‌ روشن‌ ديدن‌ آينده‌ انديشه‌ و عمل‌ در وجودنمي‌آيند. و 4 ـ اگر آينده‌ ادامه‌ گذشته‌ باشد، انديشه‌ و عمل‌ ضد رشد يعني‌ تخريبي‌ مي‌شوند.پس‌ سخن‌ قرآن‌ حق‌ و معني‌ آن‌ اين‌ است‌ (105).

«بل‌ انسان‌ مي‌خواهد پيشاروي‌ خود را باز كند.»

اما اين‌ انسان‌ بايد بداند از علم‌ اندكي‌ بيش‌ ندارد (106) آينده‌هاي‌ دور، بجاي‌ خود، آينده‌نزديك‌ را نيز نمي‌تواند روشن‌ ببيند. از اينروست‌ كه‌ اصل‌ راهنما ،اهميت‌ تعيين‌كننده‌ پيدامي‌كند: تنها بر اصل‌ موازنه‌ توحيدي‌ است‌ كه‌ انسان‌ مي‌تواند آزادانه‌ بينديشد و عمل‌ كند.زمان‌ را بي‌نهايت‌ ،آزادي‌ و رشد انسانها و طبيعت‌ همه‌ زمانها را هدف‌ پندار وگفتار و كردارخويش‌ قرار دهد. خواه‌ اين‌ انسان‌، خواه‌ انساني‌ كه‌ نيروي‌ حياتي‌ را به‌ زور مرگ‌ آور بدل‌مي‌كند و بكار مي‌برد، در آن‌ روز نخستين‌ كارشان‌.(107).

«روزي‌ كه‌ انسان‌ كرده‌ خويش‌ را بياد مي‌آورد.»

مي‌شود. آنها كه‌ بر اصل‌ موازنه‌ توحيدي‌ عمل‌ كرده‌اند، پيش‌ از آن‌ مي‌دانستند كه‌ همة‌اعضاي‌ بدنشان‌ مسئول‌ بوده‌اند. و آنها كه‌ بر اصل‌ شرك‌ يعني‌ ثنويت‌ عمل‌ كرده‌اند، اينك‌متوجه‌ مي‌شوند كه‌ جاي‌ انكار نيست‌. انساني‌ كه‌ همواره‌ بر اصل‌ موازنه‌ توحيدي‌ عمل‌ كرده‌است‌، پس‌ از به‌ حساب‌ خود رسيدن‌ و در ميزان‌ عدل‌ الهي‌ سنجيده‌ شدن‌، جا و موقع‌ خود رادر جامعه‌ آرماني‌ مي‌يابد. ايا شخصيت‌ او در شخصيت‌ جامعه‌ منحل‌ مي‌شود؟ آيا تنهامي‌شود؟

پاسخ‌ اين‌ دو پرسش‌ را خاصه‌هاي‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ و اجتماعي‌ فرهنگي‌ جامعه‌ آرماني‌بدست‌ مي‌دهند: انساني‌ كه‌ به‌ سعي‌ خويش‌ راه‌ دراز تا بهشت‌ را طي‌ كرده‌ است‌، در اين‌جامعه‌، در ديدار دائمي‌ با خدا است‌ (108). هر فرد ترجمان‌ جامعه‌ آرماني‌ و زيبايي‌ بهشت‌ وآزادي‌ بي‌مرز است‌. در لقاء خدا، طبيعت‌ و جامعه‌، نه‌ محدودكننده‌ آزادي‌ و استقلال‌ و رشد اوكه‌ مدد كارهاي‌ رشد اويند( 109). از اينرو است‌ كه‌ قرآن‌، به‌ تكرار و تأكيد، به‌ انسان‌ يادآورمي‌شود: در اين‌ جهان‌ است‌ كه‌ او بايد تجربه‌ كند و بياموزد كه‌ انسانها و طبيعت‌، مددكارهاي‌اويند. با آنها مي‌تواند از آزادي‌ ذاتي‌ خويش‌ سود جويد و با آنها مي‌تواند رشد كند. چرا كه‌نيروي‌ حياتي‌ عشق‌ است‌ و نبايد بگذارد كه‌ اين‌ عشق‌ در هوس‌ از خود بيگانه‌ شود و به‌ مال‌ وغير مال‌ تعلق‌ پيدا كند و كار او را به‌ اسراف‌ بكشاند (110)، از اينرو است‌ كه‌ به‌ او مي‌گويد بدان‌(111):

«كسي‌ كه‌ يك‌ تن‌ را زنده‌ مي‌كند، مثل‌ آن‌ است‌ كه‌ تمامت‌ انسانيت‌ را زنده‌ كرده‌ است‌ وكسي‌ كه‌ فردي‌ را مي‌كشد ،بدان‌ ماند كه‌ تمامي‌ انسانيت‌ را كشته‌ است‌.»

بدينقرار، جاي‌ هر كس‌ را، در آن‌ روز، در جامعه‌ آرماني‌، سعي‌ امروز او معين‌ مي‌كند وآدميان‌، هم‌ در اين‌ جهان‌ است‌ كه‌ جهنم‌ و بهشت‌ آن‌ جهان‌ را، به‌ پندارها گفتارها و كردارهاي‌خويش‌، بنا مي‌كنند. كه‌ فرمود (112)6

«بهشت‌ زميني‌ بيش‌ نيست‌ كه‌ با هر كردار نيكوي‌ امروز، درختي‌ در آن‌ مي‌كاريد.»

بيان‌ پيامبر توضيح‌ اين‌ آيه‌ قرآن‌ است‌ (113):

«هر كس‌ از مقام‌ خدا بترسد، او را دو بهشت‌ است‌ "«بهشتي‌ در اين‌ جهان‌ و بهشتي‌ در آن‌جهان‌ »

 

طبيعت‌ بهشت‌، آنسان‌ كه‌ قرآن‌ وصف‌ مي‌كند

 

آن‌ زمان‌ قرآن‌ عمران‌ طبيعت‌ را دليل‌ رشد هر جامعه‌ مي‌شمرد، از امروز 14 قرن‌ فاصله‌داشت‌. امروز كه‌ «رشد اقتصادي‌» بخش‌ كوچكي‌ از جامعه‌ بشري‌، طبيعت‌ را با خطر مرگ‌روبرو ساخته‌ است‌، انسان‌ نمي‌تواند از ابزار شگفتني‌ خودداري‌ كند كه‌ در بيابان‌ سوزان‌عربستان‌، قرآن‌ به‌ انسانهاي‌ ساكن‌ كرة‌ زمين‌ هشدار دهد كه‌ نشانه‌ و بينه‌ رشد، عمران‌طبيعت‌ است‌. خدا زمين‌ را براي‌ زيندگان‌ قرار داد (114) و آسمانها و زمين‌ را مسخر انسان‌كرد (115) و انسان‌ را به‌ عمران‌ آن‌ گماشت‌. شگفتي‌ فزونتر اينكه‌، در عصر ما، «بنام‌ ترقي‌» وويران‌ كردن‌ طبيعت‌ توجيه‌ مي‌شود.

قرآن‌ اصرار مي‌ورزد كه‌ در طبيعت‌ از هر چيز به‌ اندازه‌ آفريده‌ شده‌ است‌ (116). پس‌كبودها نه‌ واقعيتي‌ طبيعي‌ كه‌ واقعيتي‌ اجتماعي‌ هستند. حاصل‌ رشد از رشد ماندگي‌ عمومي‌جامعه‌ انساني‌ هستند. با وصفي‌ كه‌ قرآن‌ از بهشت‌ مي‌كند و قاعده‌اي‌ كه‌ بدست‌ مي‌دهد، درجريان‌ رشد واقعي‌، طبيعت‌ بايد هر زمان‌ از زمان‌ پيش‌ آبادتر بشود. از عصر پيامبر تا عصر ما،طبيعت‌ هر زمان‌ نسبت‌ به‌ زمان‌ پيش‌ ويران‌تر شده‌ است‌. اين‌ زمان‌، آويزه‌ گوش‌ كردن‌ هشدارقرآن‌ و رعايت‌ دستور رشد، واجب‌ گشته‌ است‌. مگر اينكه‌ انسانيت‌ تصميم‌ به‌ مرگ‌ عمومي‌گرفته‌ باشد.

اما قرآن‌ به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ آفريده‌ها را داراي‌ فطرت‌ خدايي‌ مي‌شناسد، اميد از انسانهانمي‌برد و معاد را جهنم‌ تنها نمي‌داند. بهشتي‌ نيز هست‌ كه‌ وقتي‌ بهشتيان‌، فوج‌ فوج‌، بدان‌روي‌ مي‌نهند، درها به‌ رويشان‌ باز مي‌شوند و دربانان‌ بدانان‌ شاد باشد مي‌گويند و يادآورمي‌شوند: پاك‌ و عالي‌ بوديد (117). قرآن‌ در سوره‌هاي‌ بسيار، بهشت‌ را با طبيعتي‌ وصف‌مي‌كند كه‌ تجلي‌ زيبايي‌ محض‌ است‌(118):

بهشت‌ نه‌ گرم‌ و نه‌ سرد است‌. درختان‌ ميوه‌ از همه‌ نوع‌، نهرهاي‌ آب‌ زلال‌ همواره‌ روان‌،نهرهايي‌ از شير كه‌ هيچوقت‌ طعمش‌ تغيير نمي‌كند، نهرهايي‌ از عسل‌، نهرهايي‌ از شراب‌ ناب‌كه‌ نه‌ خماري‌ مي‌آورد نه‌ مدهوش‌ مي‌كند. جويبارها هر جا كه‌ خواهند جريان‌ يابند و ميوه‌هادر دسترس‌ بهشتيانند. در آن‌ چشمه‌ سلسبيل‌  است‌ و برگرد آن‌، جواناني‌ زيبايند كه‌ جاودانه‌جوانند و چون‌ در آنها بنگري‌، پنداري‌ لؤلؤ منثورند. چون‌ بنگري‌، سرزميني‌ با نعمت‌ دائمي‌بيني‌ كه‌ كرانش‌ تا پيدا است‌. باغ‌ها عدن‌ بي‌شمار يابي‌ كه‌ بر پا درختان‌ آنها نهرها روانند.رضوان‌ نعيم‌ است‌. بهشتيان‌ هر چه‌ خواهند يابند. دل‌ هر چه‌ خواهد چشم‌ ببيند. هرزيباييكه‌ چشم‌ بيند دل‌ هواي‌ زيبايي‌ ديگر كند و چشم‌ آن‌ بيند.

بهشت‌ در كنا «سدرالمنتهي‌»، نور، آزادي‌ عشق‌ و زيبايي‌ در كمال‌ مطلق‌ خويش‌ است‌...»

اين‌ معاد براي‌ تغيير بنيادي‌ پندار و گفتار و كردار انسان‌ در اين‌ جهان‌ است‌. هر اصل‌راهنمايي‌ و هر وسيله‌اي‌ كه‌ با جامعه‌ آرماني‌ در معاد، سازگار نباشد، از خدا نيست‌. افترا به‌خدا است‌. بدينقرار، زمان‌ و نقش‌ آن‌ و خاصه‌هاي‌ دو جامعه‌، يكي‌ جامعه‌ آرماني‌ و ديگري‌جامعه‌ دوزخيان‌، آنسان‌ كه‌ در قرآن‌ آمده‌اند، مانع‌ از آن‌ مي‌شوند كه‌ به‌ اصلهاي‌ توحيد وبعثت‌ و امامت‌ و عدالت‌ معنايي‌ را بدهند كه‌ ندارند. اصلها كه‌ از زبان‌ قرآن‌ در اين‌  كتاب‌ تعريف‌و تحليل‌ شده‌اند، دو سود به‌ اهل‌ خرد مي‌رسانند: 1 ـ هر يك‌ از اصلها را انكار كني‌ و يا نبيني‌،اصلهاي‌ ديگر وضوح‌ و روشني‌ خود و بيشتر از آن‌، تعريفي‌ را كه‌ قرآن‌ از آنها مي‌كند، از دست‌مي‌دهند و 2 ـ اين‌ اصلها نه‌ تنها با يكديگر تناقض‌ ندارند، بلكه‌ هر برداشت‌ از قانون‌ها وقاعده‌ها و رهنمودهاي‌ قرآني‌ كه‌ با اين‌ اصلها نخواند، به‌ طور قطع‌ باطل‌ در لباس‌ حق‌ يعني‌تناقض‌ آلود مي‌شود. وقتي‌ بر اين‌ پنج‌ اصل‌ در قرآن‌ بنگري‌، سخن‌ خدا را تصديق‌ خواهي‌ كردكه‌ قرآن‌ از تناقض‌ گويي‌ پاك‌ است‌.

و اين‌ پنج‌ اصل‌، اصول‌ راهنمايي‌ در خور رهائي‌ انسان‌ از شرك‌ و زور و افزودن‌ بر چند وچون‌ آزاديها و رشد انسان‌ و طبيعت‌ است‌. هر فرد انساني‌ مي‌تواند، در هر فرد انساني‌مي‌تواند، در هر زمان‌ بدانها عمل‌ كند و امام‌ بشود. بخصوص‌ حال‌ كردن‌ دورترين‌ آينده‌هايعني‌ در الگوي‌ انسان‌ جامعه‌ آرماني‌ شدن‌، همانطور كه‌ پيامبر عمل‌ كرد و الگو شد. همان‌طور كه‌ شهيدان‌ عمل‌ مي‌كنند و به‌ «مشهد بزرگ‌» (119)، در مقام‌ الگو حاضر مي‌شوند. دررستاخيز، نزد خدا، با اجازة‌ او، الگوها شفاعت‌ مي‌كنند (120). كساني‌ مي‌توانند شفاعت‌ كنندكه‌ در اين‌ و آن‌ جهان‌، در وجود تبهكاران‌ نيز، در جستجوي‌ فطرت‌ آنها و گوهر انسانيتشانند.اينان‌ از غيظ‌ پاكند (121).

با وجود اين‌، واقع‌بيني‌ حكم‌ مي‌كند كه‌ انسانها بدانند اين‌ از راه‌ مشاركت‌ دادن‌ درمسئوليتها و در آزادي‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ به‌ جامعه‌ آرماني‌ نزديك‌ شد. هيچ‌ جبري‌، از جمله‌جبر تاريخ‌، وجود ندارد كه‌ چه‌ انسان‌ بخواهد و خواه‌ نخواهد، او را كشان‌ كشان‌، در اين‌ جهان‌به‌ جامعه‌ آرماني‌ ببرد. جامعه‌ آرماني‌ در زماني‌ كه‌ علم‌ آن‌ نزد خدا است‌ و انسان‌ بايد آن‌ رابي‌نهايت‌ فرض‌ كند، تحقق‌ يافتني‌ است‌. اين‌ جامعه‌ الگويي‌ براي‌ مهندسي‌ اجتماعي‌ بر اين‌اصلهاي‌ راهنما و هدف‌ كوشش‌ نزديك‌ شدن‌ به‌ آن‌ است‌. اگر انسانيت‌ امروز، چنين‌ نكند،خود را تسليم‌ جبر مرگ‌ خويش‌ و همه‌ جانداران‌ و طبيعت‌ كرده‌ است‌.

كوششهائي‌ از نوع‌ كوشش‌ چندين‌ ساله‌اي‌ كه‌ در باز يافتن‌ حقيقت‌ دين‌ كه‌ طي‌ قرون‌فراوان‌ لباسهاي‌ باطل‌ بر آن‌ پوشانده‌ بودند ـ و نيز در بياد انسانها آوردن‌ آزادي‌ و بعد معنوي‌ واستعدادها و توانهاي‌ بزرگ‌ رشدشان‌، بكار رفته‌ است‌ و هدايت‌ هميشگي‌ خدا، جا براي‌ نوميدشدن‌ نمي‌گذارد.

حاصل‌ آن‌ كوشش‌ چندين‌ ساله‌ اين‌ كتاب‌ است‌ و به‌ خواست‌ خدا، اين‌ كوشش‌ ادامه‌مي‌يابد.

 




ماخذهاي‌ فصل‌ پنجم‌ 

 



1 ـ قرآن‌، سورة‌ اسراء، آيه‌ 81

2 ـ قرآن‌، سورة‌ بقره‌، آيه‌ 42

3 ـ قرآن‌، سورة‌ مريم‌، آية‌هاي‌ 15 و 33

4 ـ قرآن‌، سورة‌ انعام‌، آية‌ 122 و بقره‌ آية‌154 و آل‌ عمران‌، آية‌ 122

5 ـ قرآن‌، سورة‌ انعام‌، آية‌ 122 دنباله‌

6 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ حج‌، آية‌ 58 و بقره‌، آية‌271 و توبه‌، آية‌ 125

7 ـ قرآن‌، سورة‌ رحمن‌، آية‌هاي‌ 7 و 9

8 ـ قرآن‌، سورة‌ رحمن‌، آية‌ 29

9 ـ قرآن‌، سورة‌ يونس‌، آية‌12

10 ـ قرآن‌، سورة‌ آل‌ عمران‌، آية‌ 28

11 ـ قرآن‌، سورة‌ لقمان‌، آية‌ 34

12 ـ قرآن‌، سورة‌ كهف‌ آية‌ 110

13 ـ قرآن‌، سورة‌ ممتحنه‌، آية‌ 6

14 ـ قرآن‌، سورة‌ قصص‌، آية‌ 41

15 ـ قرآن‌، سورة‌ معارج‌، آيه‌هاي‌ 22 و 23

16 ـ قرآن‌، سورة‌ معارج‌، آية‌ 19 و 21

17 ـ قرآن‌، سورة‌ فاتحه‌، آيه‌ 7

18 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ انعام‌، آيه‌هاي‌ 26 و31 و 130 154 و اعراف‌ آية‌ 51 و يونس‌،آيه‌هاي‌ 7 و 11 و 15 و...

19 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ اعراف‌ آية‌ 123 وغافر، آيه‌هاي‌ 45 و 46

20 ـ قرآن‌، سورة‌ توبه‌، آيه‌هاي‌ 34 و 31

21 ـ قرآن‌، سورة‌ مائده‌، آيه‌هاي‌ 62 و 63

22 ـ قول‌ علي‌ (ع‌)

23 ـ قرآن‌، سوره‌ حديد، آية‌ 27

24 ـ حديث‌ نبوي‌

25 ـ

قرآن‌، سورة‌ اعراف‌، آيه‌هاي‌ 175 و 184

26 ـ قرآن‌، سورة‌ انبياء، آيه‌هاي‌ 1 و 2

27 ـ قرآن‌، سورة‌ انعام‌، آيه‌هاي‌ 31 و 32

28 ـ قرآن‌، سورة‌ بقره‌، آيه‌هاي‌ 256 و 257

29 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ انعام‌، آية‌ 21 و يونس‌،آية‌ 69 و نحل‌ آية‌ 35

30 ـ قرآن‌، سورة‌ نساء، آيه‌هاي‌ 97 تا 100

31 ـ قرآن‌، سورة‌ آل‌ عمران‌، آيه‌هاي‌ 90 و91

32 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ بقره‌ آيه‌هاي‌ 159 و174 و توبه‌، آية‌ 24

33 ـ قرآن‌، سورة‌ مائده‌، آيه‌هاي‌ 27 تا 31

34 ـ قرآن‌، سورة‌ قصص‌، آيه‌ 85

35 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ توبه‌، آية‌ 110 ومومنون‌، آية‌ 53

36 ـ قرآن‌، سورة‌ شعراء، آيه‌هاي‌ 128 تا131

37 ـ قرآن‌، سورة‌ غافر، آية‌ 35

38 ـ قرآن‌، سورة‌ بقره‌، آيه‌ 205

39 ـ قرآن‌، سورة‌ بقره‌، آية‌ 96

40 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ نحل‌ آية‌ 77 و احزاب‌،آية‌ 63 و احقاف‌، آية‌ 35

41 ـ قرآن‌، سورة‌ حج‌ آية‌ 31

42 ـ قرآن‌، سورة‌ انعام‌، آية‌ 137

43 ـ قرآن‌، سورة‌ اسراء، آية‌ 85

44 ـ قرآن‌، سورة‌ اسراء، آية‌ 36

45 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ آل‌ عمران‌، آية‌ 19 وغافر، آيه‌هاي‌ 83 و 84

46 ـ قرآن‌، سورة‌ فصلت‌، آية‌ 42

47 ـ قرآن‌، سورة‌ انفال‌، آية‌ 8

48 ـ قرآن‌، سورة‌ والعصر

49 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ اسراء، آيه‌، 36 و نور،آية‌ 24

50 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ دخان‌، آيه‌هاي‌ 35 تا57 و صافات‌، آية‌ 59

51 ـ قرآن‌، سورة‌ قيامت‌، آيه‌هاي‌ 10 تا 12

52 ـ قرآن‌، سورة‌ نحل‌، آية‌ 77

53 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ مريم‌ آية‌ 38 و نبا، آية‌40

54 ـ قرآن‌، سورة‌ انعام‌، آية‌ 31

55 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ بقره‌، آية‌ 13  جاثيه‌،آية‌ 17، بينه‌، آيه‌هاي‌ 1 تا 8

56 ـ قرآن‌، سورة‌ يونس‌، آيه‌هاي‌ 28 و 29 وجاثيه‌، آيه‌هاي‌ 28 تا 31

57 ـ قرآن‌، سورة‌ تغابن‌، آية‌ 9

58 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ مؤمنون‌، آيه‌هاي‌ 102103 و جاثيه‌، آيه‌هاي‌ 28 تا 31

59 - قرآن‌، سوره‌هاي‌ يونس‌، آية‌ 30 واسراء، آيه‌هاي‌ 13 و 14

60 ـ قرآن‌، سورة‌ ق‌، آيه‌ 34

61 ـ قرآن‌، سورة‌ هود، آيه‌هاي‌ 106 و 107

62 ـ قرآن‌، سورة‌ حج‌، آيه‌ 55

63 ـ قرآن‌، سورة‌ دخان‌، آية‌ 41

64 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ اسراء، آية‌ 71 وصافات‌، آيه‌هاي‌ 21 تا 61 و حاقه‌، آيه‌هاي‌18 تا 37

65 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ آل‌ عمران‌، آيه‌ 170 وويس‌، آية‌ 55 و ق‌ آية‌ 34 و واقعه‌، آيه‌هاي‌25 و 26

66 ـ قرآن‌، سورة‌ مائده‌، آية‌ 109

67 ـ قرآن‌، سورة‌ سبا، آية‌ 42

68 ـ قرآن‌، سورة‌ انفطار، آية‌ 19

69 ـ قرآن‌، سورة‌ غافر، آية‌ 17

70 ـ قرآن‌، سورة‌ ابراهيم‌، آية‌ 31

71 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ غافر، آية‌ 40 و ليل‌،آيه‌هاي‌ 6 و 7

72 ـ قرآن‌، سورة‌ واقعه‌، آيه‌هاي‌ 10 تا 26

73 ـ قرآن‌، سورة‌ تكاثر

74 ـ قرآن‌، سورة‌ صافات‌، آية‌ 21 و دخان‌،آية‌ 40

75 ـ قرآن‌، سورة‌ مؤمنون‌، آية‌ 101 و لقمان‌،آية‌ 33

76 ـقرآن‌، سورة‌ دخان‌، آيه‌هاي‌ 40 و 41 ومعارج‌، آيه‌هاي‌ 10 تا 14

77 ـ قرآن‌، سورة‌ هود، آيه‌ 84

78 ـ قرآن‌، سورة‌ حديد، آية‌ 12

79 ـ قرآن‌، سورة‌ قارعه‌، آية‌ 4

80 ـ قرآن‌، سورة‌ واقعه‌، آيه‌هاي‌ 7 تا 14

81 ـ قرآن‌، سورة‌ مائده‌، آيه‌هاي‌ 14 و 64

82 ـ قرآن‌، سورة‌ اعراف‌، آيه‌هاي‌ 44 تا 51

83 ـ قرآن‌، سورة‌ بقره‌، آيه‌هاي‌ 111 و 112

84 ـ قرآن‌، سورة‌ مطففين‌، آيه‌هاي‌ 5 و 6

85 ـ قرآن‌، سورة‌ مرسلات‌، آيه‌هاي‌ 34 و35

86 ـ قرآن‌، سورة‌ 87 ـ مجادله‌، آية‌ 18

87 ـ قرآن‌، سورة‌ فرقان‌، آية‌ 27

88 ـ قرآن‌، سورة‌ تغابن‌، آية‌ 7

89 ـ قرآن‌، سورة‌ انعام‌، آية‌ 36

90 ـ قرآن‌، سورة‌ عنكبوت‌، آية‌ 64

91 ـ قرآن‌، سورة‌ صافات‌، آيه‌هاي‌ 20 و 21

92 ـ قرآن‌، سورة‌ زمر، آية‌ 3

93 ـ قرآن‌، سورة‌ زخرف‌، آية‌ 71

94 ـ قرآن‌، سورة‌ محمد، آية‌ 15

95 ـ قرآن‌، سورة‌ يس‌، آية‌ 55

96 ـ قرآن‌، سورة‌ تين‌، آيه‌4

97 ـ قرآن‌، سورة‌ ص‌، آيه‌هاي‌ 49 تا 50

98 ـ قرآن‌، سورة‌ صافات‌، آيه‌هاي‌ 48 تا 50

99 ـ قرآن‌، سورة‌ آل‌ عمران‌، آيه‌هاي‌ 14 و15

100 ـ قرآن‌، سورة‌ نجم‌، آية‌ 24

101 ـ قرآن‌، سورة‌ انبياء، آيه‌هاي‌ 69

102 ـ قرآن‌، سورة‌ نحل‌، آية‌ 120

103 ـ قرآن‌، سورة‌ هود، آيه‌ ء 61

104 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ قصص‌، آيه‌هاي‌ 58و 59 و سورة‌ روم‌، آيه‌هاي‌ 9 و 10

105 ـ قرآن‌، سورة‌ قيامة‌، آية‌ 5

106 ـ قرآن‌، سورة‌ اسراء، آية‌ 85

107 ـ قرآن‌، سورة‌ نازعات‌، آية‌ 35

108 ـ قرآن‌، سورة‌ نجم‌، آيه‌هاي‌ 13 تا 16و...

109 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ جن‌، آيه‌هاي‌ 1 تا15 و توبه‌، آية‌ 71 و يونس‌، آية‌ 2 و...

110 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ بقره‌، آيه‌هاي‌ 177 و190 و 205 و 272 و آل‌ عمران‌، آيه‌هاي‌57 و 92 و 152 و مائده‌، آيه‌هاي‌ 54 و 64و 87 و 93 و انعام‌، آيه‌ ؤ 141 و اعراف‌، آية‌و عاديات‌، آيه‌هاي‌ 7 و 8

111 ـ قرآن‌، سورة‌ مائده‌، آية‌ 32

112 ـ حديث‌ نبوي‌

113 ـ قرآن‌، سورة‌ رحمن‌، آية‌ 46

114 ـ قرآن‌، سورة‌ رحمن‌، آية‌ 10

115 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ ابراهيم‌، آيه‌هاي‌ 32و 33 و نحل‌، آيه‌هاي‌ 12 و 14 و حج‌، آية‌65

116 ـ قرآن‌، سورة‌  ـ قمر، آية‌ 49

117 ـ قرآن‌، سورة‌ زمر، آية‌ 73

118 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ انسان‌، آيه‌هاي‌ 13 و14 و 17 تا 20 و صافات‌ آية‌ 47 و محمد،آية‌ 15 و بقره‌، آية‌ 23 و رحمن‌، آيه‌هاي‌ 50تا 78 و تويه‌، آيه‌هاي‌ 21 و 72 و آل‌ عمران‌،آية‌ 133 و فرقان‌، آيه‌هاي‌ 8 و 16 و زخرف‌،آيه‌هاي‌ 70 تا 73 و نجم‌، آيه‌هاي‌ 14 و 15و حاقه‌، آيه‌هاي‌ 22 تا 24

119 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ مريم‌، آية‌ 37 ونساء، آيه‌ 69 و....

120 ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ بقره‌، آية‌ 255 ويونس‌، آية‌ 3 و...

121 ـ قرآن‌، سورة‌ آل‌ عمران‌، آيه‌هاي‌ 119و 134 و زخرف‌، آية‌ 86

 



 

 



 

 

 

اصول‌ راهنماي‌ اسلام‌

 

 

 

 

 

 

حاصل‌ سخن‌

 

 

 

 

 



شوراي‌ اصلاح‌ الفكر الديني‌   حاصل‌ سخن‌/ حاصل‌ سخن‌

 

با آنكه‌ پديده‌ها مي‌زيند و مي‌ميرند، زندگي‌ بر جا مي‌ماند. پديده‌ها وقتي‌مي‌ميريند كه‌ بعنوان‌ مجموعه‌اي‌ زنده‌ در درون‌ و بيرون‌ خود، تضادهاي‌ حل‌نكردني‌ پيدا مي‌كنند و قواي‌ محركة‌ خود را از دست‌ مي‌دهند. زندگي‌ نمي‌ميرد.زيرا بنياد آن‌ بر تضاد نيست‌. بيرون‌ از زندگي‌، نيستي‌ است‌ و نيستي‌ نيست‌. به‌سخن‌ ديگر، هستي‌ بيرون‌ ندارد و با نيستي‌ تناقضي‌ بوجود نمي‌آورد. از اين‌ رو،هستي‌ هست‌. مقايسة‌ هستي‌ با پديده‌ها، انديشه‌ را از اين‌ واقعيت‌ مي‌آگاهاند كه‌ براصل‌ تضاد، هستي‌ هست‌ نمي‌شد. به‌ سخن‌ ديگر، توحيد قانون‌ زندگي‌ است‌. امامرگ‌ هر پديده‌ نيز در هستي‌ روي‌ مي‌دهد. پس‌ مرگ‌ پايان‌ زندگي‌ نيست‌. تحول‌يك‌ مجموعه‌ است‌ بدينسان‌، شرك‌ نسبي‌ يعني‌ تضاد گر چه‌ قانون‌ مرگ‌ است‌، اماهمانند بيماري‌ به‌ مجموعه‌هاي‌ زنده‌ عارض‌ مي‌شود. و شرك‌ مطلق‌ وجود نداردچرا كه‌ فقط‌ توحيد مطلق‌ وجود دارد.

غفلت‌ از اين‌ واقعيت‌ و ثنويت‌ را بنياد هستي‌ تصور كردن‌، سبب‌ پيدايش‌انديشه‌هاي‌ فلسفي‌ ـ سياسي‌ شد كه‌ جهان‌ همچنان‌ رنجور آنها است‌. ثنويتها به‌دين‌ها نيز راه‌ جستند و جانشين‌ توحيد گشتند. بدينكار زور، نيز جايگزين‌ قدرت‌شد. در واقع‌، زور به‌ معناي‌ رابطه‌ سلطه‌گر زيرسلطه‌ ميان‌ دو مجموعه‌، بر اصل‌توحيد، نه‌ به‌ تعريف‌ و نه‌ بوجود مي‌آيد و زور را يكي‌ بايد داشته‌ و ديگري‌ بايدنداشته‌ باشد، تا واقعيت‌ پيدا كند. اما قدرت‌ را هر دو بايد داشته‌ باشند تا واقعيت‌پيدا كند. از اين‌رو، بر اصل‌ ثنويت‌، تعريف‌ خالي‌ از تناقضي‌ نمي‌توان‌ از قدرت‌ پيداكرد. از اين‌رو، بر اصل‌ توحيد است‌ كه‌ قدرت‌ قابل‌ تعريف‌ مي‌شود و واقعيت‌ پيدا كند.بدينقرار، از خود بيگانگي‌ توحيد در ثنويت‌، هدف‌ دين‌ را كه‌ قدرت‌ است‌ و به‌ سوي‌قادر مطلق‌ رفتن‌ است‌ و با ولايت‌ جمهور مردم‌ تحقق‌ يافتني‌ است‌ و آزادي‌ واستقلال‌ و كمال‌ جوئي‌ ممكن‌ نيست‌ مگر منشأ قدرت‌ را مشاركت‌ همه‌ مردم‌ بدانيم‌كه‌ موافق‌ اصل‌ موازنه‌ توحيدي‌ است‌ با اصل‌ قرار دادن‌ شرك‌ يعني‌ ثنويت‌ قدرت‌ رابه‌ زور برگردانده‌ و دين‌ را با شرك‌ سازگار كرده‌ است‌. و ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ راتوجيه‌ مي‌كند تاريخ‌ گزارشگر كوششهاي‌ مداومي‌ است‌ كه‌ انديشمندان‌ بكار برده‌اندتا مگر راست‌ راه‌ آزادي‌ را به‌ روي‌ انسان‌ بگشايند. در برابر، انديشه‌هايي‌ كه‌ بر اصل‌ثنويت‌ پيشنهاد شده‌اند، از حل‌ مشكل‌ ناتوان‌ شده‌اند و هنوز جهان‌ با هفت‌ مشكل‌روبرو است‌ كه‌ در مدخل‌ به‌ شرح‌ آمدند. در پرتو اصول‌ راهنماي‌ اسلام‌ كه‌ در اين‌هفت‌ مشكل‌ بنگريد، قابل‌ حلشان‌ مي‌يابيد:

1 ـ پيشي‌ گرفتن‌ تحرك‌ اجتماعي‌ بر انديشه‌هاي‌ اجتماعي‌.

2 ـ با وجود اين‌ واقعيت‌ كه‌ استبدادهاي‌ فراگير، بمثابة‌ مقام‌ مطلقه‌ سياسي‌ يا زوال‌يافته‌اند و يا در حال‌ زوال‌ هستند، ثنويت‌ تك‌ محوري‌ هنوز،بنياد بسياري‌ رابطه‌هااست‌.

3 ـ جريان‌ نيروهاي‌ محركه‌ در مقياس‌ جهان‌، ماوراء مليها را بوجود آورده‌ است‌.ماوراء مليهاي‌ اقتصادي‌ و سياسي‌ و جنايتكاري‌، كارشان‌ اداره‌ كردن‌ نيروهاي‌محركه‌ در مقياس‌ جهان‌ و زمان‌ است‌. به‌ نوعي‌ از اداره‌ مشغولند كه‌ نيروهاي‌ محركه‌را به‌ زور حاكم‌ تبديل‌ مي‌كند.

4 ـ رشدي‌ كه‌ طي‌ دو قرن‌ خدائي‌ كرد، امروز مشكل‌ بزرگ‌ زمان‌ شده‌ است‌. زيرا ماية‌فزوني‌ گرفتن‌ ميزان‌ تخريب‌ بر ميزان‌ سازندگي‌ گشته‌ است‌.

اين‌ در سالهاي‌ 1970 بود كه‌ در مطالعة‌ سلطه‌، به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدم‌ي‌ كه‌امپراطوري‌ كمونيسم‌ زودتر از رقيب‌ خويش‌ از پا در مي‌آيد و براي‌ آن‌، سه‌ دليل‌آورديم‌:

اول‌: دنياي‌ كمونيسم‌، در درون‌ و بيرون‌ مرزهايش‌، بيشتر بايد خشونت‌ توليد كند وبكار برد. هزينه‌هاي‌ توليد و مصرف‌ كردن‌ خشونت‌ و نيز هزينه‌هايي‌ كه‌ براي‌همسري‌ جستن‌ با غرب‌ مي‌كند، كمر اقتصادش‌ را خواهند شكست‌. و دوم‌:سازماندهي‌ جامعه‌ بر اصل‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌، استعداد ابتكار و ابداغ‌ را در نسلها،از سازندگي‌ به‌ تخريب‌ منحرف‌ مي‌كند. و

سوم‌: رقابت‌ براساس‌ روابط‌ زور در مقياس‌ جهان‌، نابرابريها را بيشتر و فقر را فزونترمي‌كند. و چون‌ روسيه‌ قطب‌ جذب‌ ثروت‌ نيست‌، اردوگاه‌ شرق‌ به‌ اردوگاه‌ بزرگ‌ فقرخواهد پيوست‌.

اگر انديشمندان‌ از همان‌ زمان‌، امروز را تدارك‌ مي‌كردند، شايد امروز جهاني‌ گرفتارفقر و مرگ‌ نداشتيم‌

5 ـ با فروپاشي‌ رژيمهاي‌ كمونيستي‌، بخشي‌ از جهان‌ به‌ اردوگاه‌ فقر پيوست‌ و آن‌ رابيش‌ از پيش‌ ،توسعه‌ داد. زير سلطه‌ چند ميليارد انسانند. اين‌ چند ميليارد نيزمشكل‌ زمان‌ ما هستند. اردوگاه‌ فقر ،به‌ بخش‌ مسلط‌ نيز دامن‌ مي‌گسترد. بزرگ‌شدن‌ ابعاد نابرابري‌ و توسعة‌ فقر، ميزان‌ توليد و مصرف‌ را افزايش‌ مي‌دهد ووضعيتي‌ را بوجود مي‌آورد كه‌ اينكه‌ جهان‌ ما در آنست‌.

در واقع‌، بر اصل‌ ثنويت‌، نه‌ مي‌توان‌ فرهنگ‌ جهان‌ شمولي‌ را پديد آورد و نه‌مشاركت‌ ملتها را در حل‌ مسائل‌ جهان‌، ممكن‌ گرداند. فرهنگ‌ نوي‌ مي‌خواهد. اماآن‌ اصل‌ كه‌ بتواند در مقياس‌ جهاني‌، دمكراسي‌ بر اصل‌ مشاركت‌ را ممكن‌ كند،جزتوحيد كدام‌ است‌؟

6 ـ اما بدون‌ خدا نمي‌توان‌ توحيد را به‌ عنوان‌ اصل‌ راهنماي‌ فرهنگ‌ و انديشه‌اي‌بكار برد كه‌ بكار حل‌ مشكلهاي‌ جامعة‌ جهاني‌ امروز و فردا بيايد.و در واقع‌ نيز، درتاريخ‌ جامعه‌هاي‌ بشري‌، بي‌ خدائي‌ وجود نداشته‌ است‌. قرآن‌، يكبار نيز، از بي‌خدايان‌ سخن‌ بميان‌ نمي‌آورد. از شرك‌ و كفر فراوان‌ گفتگو مي‌كند. اين‌ كتاب‌،بخصوص‌ هشدار مي‌دهد كه‌ فرعون‌ نيز خدا را يگانه‌ ميدانست‌. اما بر اصل‌ ثنويت‌تك‌ محوري‌ و مي‌گفت‌: آن‌ خدا منم‌! ارباب‌ دينهاي‌ يهود و مسيحيت‌ نيز خدا رايگانه‌ ميدانند. اما بر اصل‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌، اولي‌ ملت‌ يهود و دومي‌ كليسا رابرگزيدة‌ او و ارباب‌ جهانيان‌ مي‌دانند. منافقان‌ نيز خدا را يكي‌ مي‌داننداما نه‌ بر اصل‌توحيد كه‌ بر اصل‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌. ماده‌پرستهاي‌ دوران‌ ما، هر جا به‌ حكومت‌رسيدند، خدا را منكر شدند اما حزب‌ و رهبري‌ آن‌ را مصون‌ از خطا خواندند وخدائي‌ بخشيدند. وضعيت‌ كنوني‌ ملتهاي‌ مسلمان‌، اهميت‌ اين‌ هشدار را مسلم‌مي‌كند: مسلمانها نيز،در پي‌ يونان‌زدگي‌، خدا را بر اصل‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ يگانه‌مي‌دانند. اني‌ است‌ كه‌ در برابر هر خشونت‌ حاكمي‌ سر تسليم‌ فرود مي‌آورند و به‌ زوراصالت‌ مي‌بخشند. بدون‌ انكار توحيد، خدا را نمي‌شود انكار كرد و بر اصل‌ ثنويت‌،خدائي‌ را كه‌ مي‌پذيرند، خدا نيست‌، روز مطلق‌ است‌. بر اصل‌ توحيد، خدا يگانه‌ وآزادي‌ استقلال‌ مطلق‌ است‌ و هستي‌ را بر اصل‌ اختيار و قدرت‌ آفريده‌ است‌. پس‌ نه‌آزادي‌ و استقلال‌ انسان‌ نه‌ حقوق‌ انسان‌ و استعداد امامت‌ و توان‌ ابداع‌ و خلاقيت‌ اورا نمي‌توان‌ انكار كرد. اما انكار توحيد، به‌ مثابة‌ اصل‌ راهنما، با قبول‌ ثنويت‌، به‌ مثابة‌اصل‌ راهنما، انجام‌ مي‌گيرد و بر اين‌ اصل‌، خدايان‌ و يا اسطوره‌ها پرستيده‌ مي‌شوند.با انكار توحيد، مدار باز ماديت‌ Ñ معنويت‌، به‌ مدار بستة‌ ماديت‌ Ñ ماديت‌، بدل‌مي‌شود وانسانها در رابطة‌ زور قرار مي‌گيرند. در آن‌ مدار بسته‌ و اين‌ رابطه‌، نيازهاي‌غيرمادي‌ نيز، بايد از راه‌ مادي‌ برآورده‌ شوند. از اين‌ رو، ميزان‌ مصرف‌ بر ميزان‌توليد، ميزان‌ تخريب‌ بر ميزان‌ سازندگي‌ و دشمنيها بر دوسيتها فزوني‌ مي‌گيرند.

7 ـ دوگانگي‌ ماديت‌ و معنويت‌، در دوران‌هاي‌ مختلف‌ به‌ نفي‌ يكي‌ از اين‌ دو بعدانجاميد. در دوران‌ ما، حاكميت‌ ماديت‌ انسان‌ را از بعد معنويش‌ محروم‌ ساخته‌است‌. جامعه‌هاي‌ خالي‌ از معنويت‌، بدينسان‌ به‌ سوي‌ انحطاط‌ مي‌روند.

كتابي‌ كه‌ خوانديد، راه‌حلهاي‌ اين‌ 7 مشكل‌ را بدست‌ مي‌دهند: انسانها اگر نخواهندسر بر بالين‌ مرگ‌ بگذارند ،در آنها انقلاب‌ پديد مي‌آيد:

لحظة‌ مرگ‌ جامعه‌هايي‌ كه‌ مي‌ميرند، بنابر قرآن‌، لحظه‌اي‌ است‌ كه‌ ضريب‌ خشونت‌و ويراني‌ بر ضريب‌ صلح‌ و سازندگي‌ فزوني‌ مطلق‌ گرفته‌ باشد. لحظة‌ مرگ‌، لحظة‌تضاد قطعي‌ است‌. در اين‌ لحظه‌ايست‌ كه‌ شعور جعي‌ منقلب‌ مي‌شود  زمينة‌ انقلاب‌عمومي‌ فراهم‌ مي‌آيد. اگر نه‌، جامعه‌ ارادة‌ حيات‌ را از دسمت‌ مي‌دهد و تسليم‌ مرگ‌مي‌شود. وقتي‌ شعور عمومي‌ منقلب‌ مي‌شود و ارادة‌ حيات‌ نوزايش‌ را ممكن‌مي‌سازد. به‌ پيامبري‌، اصل‌ توحيد جايگزين‌ اصل‌ ثنويت‌ مي‌شود. قواعدي‌ كه‌ بنابرآن‌، بعثتهاي‌ اجتماعي‌ از آن‌ پيروي‌ مي‌كنند، عبارتند از:

قاعده‌ اول‌: نياز به‌ تغييرهاي‌ بنيادي‌، نخست‌ نزد "امي‌ "ها احساس‌ مي‌شود. اميهاآنهايند كه‌ زورپرستي‌ بطور كامل‌ از خود بيگانه‌شان‌ نكرده‌ است‌. رهبري‌ تحول‌ ازميان‌ امي‌ها بر مي‌خيزد. و

قاعده‌ دوم‌: وجدان‌ عمومي‌ خواهان‌ تحول‌ ميشود. انديشه‌ راهنمائي‌ پيدا مي‌شودكه‌ بيانگر خواستها و تأمين‌كنندة‌ مشاركت‌ عمومي‌ در تحول‌ مي‌شود. و

قاعده‌ سوم‌: انتقاد وجود عمومي‌، بخصوص‌ اصل‌ راهنمائي‌ كه‌ به‌ زور و سانسوراصالت‌ بخشيده‌ و جامعه‌ها را با يكديگر و در درون‌ جامعه‌ها، گروهها و افراد را با هم‌در رابطة‌ شرك‌ قرار داده‌ است‌، با پيشنهاد انديشة‌ راهنماي‌ جديد، بر اصل‌ توحيد،همراه‌ مي‌شود. و

قاعده‌ چهارم‌: از آنجا كه‌ ساختهاي‌ جامعه‌ و ساختهاي‌ ذهني‌ گروهها و افرادمتناسب‌ با توليد و مصرف‌ زور، شكل‌ گرفته‌اند، در برابر ارادة‌ تحول‌، مقاومت‌مي‌كنند. از اينرو، مهاجرت‌ ضرورت‌ مي‌يابد. تحولهاي‌ بزرگ‌، همواره‌، مهاجرت‌رهبري‌ آن‌ را ايجاب‌ كرده‌اند. و مهمتر از همه‌ مهاجرت‌ از خود در خود است‌

قاعده‌ پنجم‌: اصل‌ و انديشة‌ راهنماي‌ جديد، به‌ تدريج‌ پذيرش‌ عمومي‌ پيدا مي‌كندو وجدان‌ جمعي‌ را ارتقاء مي‌دهد. اين‌ آغاز تحول‌ است‌. و

قاعده‌ ششم‌: ساختهاي‌ اجتماعي‌ و ساختهاي‌ ذهني‌ دست‌ از مقاومت‌ نمي‌كشند .واز اين‌ رو، طول‌ مدت‌ تحول‌، نسبت‌ مستقيم‌ پيدا مي‌كند با درجة‌ روشني‌ اصل‌ وانديشه‌ راهنما و خو كردن‌ افراد و گروهها به‌ زيست‌ در استقلاال‌ و آزادي‌ و به‌خصوص‌، با توان‌ هستة‌ امام‌ در استقامت‌ در برابر ميل‌ بازگشت‌ به‌ نظام‌ پيشين‌. و

قاعده‌ هفتم‌: بعثت‌ اجتماعي‌، دست‌ كم‌ در يك‌ دوره‌اي‌، مشاركت‌ افراد را درمسئوليت‌ رهبري‌ جامعه‌، فراهم‌ مي‌آورد. در اين‌ دوره‌، اصل‌ توحيد، كم‌ يا بيش‌،جايگزين‌ اصل‌ ثنويت‌ مي‌شود و همبستگي‌ و دوستي‌ و عشق‌ راهنماي‌ پندارها وگفتارها و كردارها مي‌شوند. اين‌ همان‌ دوران‌ مرجعي‌ است‌ كه‌ هر جامعه‌اي‌ وقتي‌ ازآن‌ دور شد، خاطره‌ و ميل‌ باز جستن‌ آن‌ دوران‌ را در خود، زنده‌ نگاه‌ مي‌دارد. و

قاعده‌ هشتم‌: دستگاه‌ حاكمي‌ كه‌ برضدش‌ انقلاب‌ مي‌شود، نسبت‌ به‌ جامعه‌خارجي‌ مي‌شود. در روزهاي‌ پيش‌ و ايام‌ پيروزي‌ هر انقلابي‌، نخبه‌هايي‌ كه‌ در نظام‌پيشين‌ بر مقامات‌ بودند، از آن‌ جدا مي‌شوند. اندازة‌ موفقيت‌ هر انقلابي‌ به‌ درجة‌سازش‌ ناپذيري‌ رهبري‌ آن‌ با نظام‌ حاكم‌ است‌. رهبري‌ انقلاب‌ بايد با اصل‌ راهنما وساختهاي‌ ذهني‌ و اجتماعي‌ و رهبري‌ نظام‌ حاكم‌، از در سازش‌ در نيايد تا كه‌ نظام‌پيشين‌ در شكل‌ جديد، تجديد نشود. و

قاعده‌ نهم‌: بعثتها و انقلابها تمامي‌ ساختهاي‌ نظام‌ پيشين‌ را بطور جبري‌،بازگشت‌ناپذير نمي‌كنند. بعد از تحول‌، دير يا زود، زور و مطلق‌ نگري‌ از نو، مدارمي‌شوند. از اين‌ رو، اين‌ انقلاب‌ نيست‌ كه‌ فرزندان‌ خويش‌ را مي‌بلعد اين‌ پيدايش‌زور جديد و عموميت‌ پيدا كردن‌ روابط‌ زور هستند كه‌ به‌ زور بدستان‌ امكان‌ ميدهدفرزندان‌ سازش‌ناپذير انقلاب‌ را ببلعند. و

قاعدة‌ دهم‌: موفق‌ترين‌ بعثتها، بعثت‌هايي‌ هستند كه‌ بدون‌ ابهام‌ترين‌ انديشة‌راهنما و سازش‌ ناپذيرترين‌ امامتها را دارند. تا زماني‌ كه‌ توحيد در انديشه‌ هر فرد،اصل‌ راهنما نگشته‌ و مشاركت‌ افراد جامعه‌ را در امامت‌ جامعه‌ فراهم‌ نياورده‌، به‌سخني‌ رساتر، تا وقتي‌ رشد انسان‌ بجاي‌ رشد مقام‌ هدف‌ هر انسان‌ و در تمامي‌جامعه‌ نگشته‌ است‌، بعثتها از پي‌ هم‌، روي‌ خواهند داد.

قرآن‌ خوش‌بين‌ است‌ و نويد مي‌دهد كه‌ سرانجام‌، در مقياس‌ جهان‌، توحيد اصل‌راهنما مي‌شود و انسانها، در آزادي‌ و در جهت‌ يافتن‌ كمال‌ آزادي‌، رشد مي‌كنند.

بدينقرار، اصل‌ توحيد، زندگي‌ در آزادي‌ و بعثت‌ دائمي‌ به‌ سوي‌ كمال‌ آزادي‌ ايجاب‌مي‌كنند كه‌ انسان‌، به‌ صفت‌ انسان‌ و بدون‌ توجه‌ به‌ دين‌ و مرامي‌ كه‌ مي‌پذيرد،داراي‌ توان‌ رهبري‌ و مسئول‌ و حقوقمند تلقي‌ بگردد. انسان‌، در قرآن‌ امام‌، داراي‌حقوق‌ و تكاليف‌ و "فوق‌ سازمان‌" تلقي‌ شده‌ است‌. فوق‌ سازمان‌ بدين‌ معني‌ كه‌انسان‌، بنابر فطرت‌، خليفه‌ خدا و داراي‌ استعداد رهبري‌ است‌ كه‌ بر اصل‌ توحيد،به‌او امكان‌ مي‌دهد جريان‌ رشد را تا كمال‌ آزادي‌ و لقاء خدا، طي‌ كند. پس‌ آزادي‌ او،نه‌ در گروه‌ تصرف‌ مقامات‌ دولتي‌ است‌ و نه‌ در بند متناسب‌ كردن‌ ساختهاي‌اجتماعي‌ براي‌ زيست‌ در آزادي‌ و رشد است‌. انساني‌ كه‌ نخواهد، هيچ‌ مقام‌استبدادي‌، حتي‌ استبداد فراگير نمي‌تواند آزادي‌ او را سلب‌ كند. از اين‌ رو، عذروجود استبداد، طرز فكر و عمل‌ انسانها هستند. اگر انسانها اصل‌ راهنماي‌ خويش‌ راتوحيد بگرداند، هدفشان‌، خود به‌ خود، آزادي‌ مي‌شود و رهبري‌ با آن‌ اصل‌ و اين‌هدف‌ انطباق‌ پيدا مي‌كند.

قرآن‌، به‌ درست‌ ،يادآور مي‌شود كه‌ در هستي‌، پديده‌ها، همه‌، امامت‌ و هدف‌ دارند.نه‌ تنها عملكرد هر پديده‌ در امامت‌ او ثبت‌ مي‌شود، بلكه‌ هستي‌ يك‌ رهبري‌عمومي‌ نيز دارد كه‌ عمل‌ كردهاي‌ تمامي‌ پديده‌ها در آن‌ ثبت‌ مي‌شود. اين‌ امامت‌ براصل‌ توحيد عمل‌ مي‌كند و صيرورت‌ به‌ خدا را راه‌ براست‌. امامت‌ هر انسان‌ و امامت‌هر جامعة‌ انساني‌ و امامت‌ مجموع‌ جامعه‌هاي‌ بشري‌، وقتي‌ بر فطرت‌ منطبق‌هستند، در صراط‌ مستتقيم‌ هدايت‌ خدايند و ترجمان‌ موازنة‌ توحيدي‌ هستند.بدينقرار، رهبري‌ استبدادي‌، چه‌ در مقياس‌ فرد و خواه‌ در مقياس‌ جامعه‌ وهم‌ درمقياس‌ جهان‌، مخالف‌ امامت‌ فطري‌ است‌. رهبري‌ استبدادي‌، امامت‌ شرك‌ و كفراست‌. مسئول‌ پيدايش‌ اين‌ گونه‌ رهبري‌ ستمگر، انسانها هستند. در واقع‌، كار هررهبري‌ سازماندهي‌ فعاليت‌ نيروهاي‌ محركه‌ در مكان‌ و زمان‌ است‌. در استبداد،نيروهاي‌ محركه‌ در تخريب‌ بكار مي‌افتند و سبب‌ پيش‌ خور شدن‌ منابع‌ و كارمايه‌ها از پيش‌ تعيين‌ كردن‌ آينده‌ مي‌شوند. در آزادي‌، امامت‌ توحيد نيروهاي‌محركه‌ را در افزودن‌ بر امكانات‌ آيندگان‌ و از پيش‌، آزادتر كردن‌ آنان‌ بكار مي‌برد.

قرآن‌، بحق‌، خاطر نشان‌ مي‌كند كه‌ تمامي‌ اديان‌ توحيدي‌ همانسان‌ از خود بيگانه‌شدند كه‌ آدم‌ در بهشت‌ از خود بيگانه‌ شد:وقتي‌ در پي‌ هم‌ طرازي‌ و رقابت‌ با خداشد، توحيد، به‌ مثابه‌ اصل‌ راهنماي‌ انديشه‌ و عمل‌ او، جاي‌ به‌ ثنويت‌ داد. بنا گزير،هدف‌ كه‌ زيست‌ در آزادي‌ و رشد بود، جاي‌ خود را به‌ تحصيل‌ مقام‌ مطلق‌ سپرد.امامت‌ توحيد به‌ امامت‌ شرك‌ بدل‌ شد و بجاي‌ رساندن‌ آدم‌ به‌ مطلقيت‌ او را به‌ناتواني‌ محض‌ رساند.

بنيادهاي‌ ديني‌، در همسازي‌ با زور و در طلب‌ آن‌، ثنويت‌ و اغلب‌ ثنويت‌ تك‌محوري‌ را جايگزين‌ توحيد كرده‌اند. بدينكار، "ولايت‌ مطلقه‌" خويش‌ را بر انسانها،موجه‌ ساخته‌اند. بديهي‌ است‌ كه‌ رهبري‌ متناسب‌ با "ولايت‌ مطلقه‌"، استبدادمطلقه‌ مي‌شود. قرآن‌ فهرست‌ كاملي‌ از انواع‌ استبدادي‌هاي‌ فراگير و روشهاي‌مبارزه‌ با آنها را بدست‌ مي‌دهد. راه‌ مبارزه‌ عمومي‌ با تمامي‌ انواع‌ استبدادهاي‌فراگير، يكي‌ عمومي‌ كردن‌ امامت‌ و هر فرد انساني‌ را داراي‌ قوة‌ رهبري‌ دانستن‌ وشركت‌ دادن‌ فردفرد مردم‌ در رهبري‌ است‌. عمومي‌ كردن‌ امامت‌ همين‌ است‌.

تمامي‌ موجودات‌ هستي‌، به‌ طريق‌ اولي‌، انسان‌ داراي‌ استعداد رهبري‌ هستند.بدون‌ اين‌ استعداد، هيچ‌ موجود زنده‌اي‌ نه‌ در وجود مي‌آمد و نه‌ مي‌توانست‌فعاليتهاي‌ حياتي‌ خويش‌ را سازمان‌ بدهد. اما انسان‌ خليفة‌ خدا در روي‌ زمين‌ نيزهست‌. خدا آفرينش‌ او را به‌ خود تبريك‌ گفته‌ است‌. هر انساني‌ خليفة‌ خدا و مسئول‌امانت‌ خدائي‌ ادامه‌ حيات‌ در رشد است‌. نه‌ خود آن‌ را از دست‌ بايد بدهد و نه‌ بايدبگذارد ديگري‌ آن‌ را از او بستاند. بدينقرار، مسئوليت‌ مبارزه‌ با تمامي‌ مقامهاي‌ كه‌بر اصل‌ ثنويت‌ پديد مي‌آيند، با انسانهاي‌ سراسر روي‌ زمين‌ است‌. هر انسان‌ آزادي‌بايد با استبداد در هر كجاي‌ جهان‌ مبارزه‌ كند. هر انسان‌ آزادي‌ بايد صرف‌نظر از نوع‌باور ديني‌ يا غير آن‌، انسانها را صاحب‌ حقوق‌ و مسئوليتها بشناسد. هر انسان‌ آزادي‌بايد طالب‌ تحول‌ جامعه‌ها به‌ جامعه‌اي‌ جهاني‌ بگردد كه‌ در مقياس‌ جهان‌ و در هريك‌ از جامعه‌ها، رهبري‌ از استبداد به‌ مردم‌ سالاري‌ تحول‌ كند و مردم‌ سالاري‌ نيزدر جهت‌ تبديل‌ شدن‌ به‌ مردم‌ سالاري‌ بر اصل‌ مشاركت‌. رشد كند. هر انساني‌هيچگاه‌ نبايد از ياد ببرد كه‌ انسانها بر فطرت‌ آفريده‌ شده‌اند . بنابراين‌، وقتي‌ حق‌ميگويد، سخنگوي‌ تمامي‌ انسانيت‌ مي‌شود. قيام‌ به‌ حق‌، انتقاد از وجدانهاي‌جمعي‌ و فردي‌ از خود بيگانه‌ و يگانه‌ كردن‌ انسانها با خويش‌ است‌.

و چون‌ انسان‌ فوق‌ سازمان‌ است‌، پس‌ اين‌ باور كه‌ نخست‌ بايد مقام‌ دولتي‌ را بدست‌آورد و سپس‌ تحول‌ اجتماعي‌ مطلوب‌ را ايجاد كند، خلاف‌ امامت‌ توحيد است‌. چراكه‌ به‌ زور و فريب‌ نقش‌ اول‌ را مي‌دهد. در واقع‌ ،با هدف‌ كردن‌ دستيابي‌ به‌ مقام‌، دراصل‌ راهنما، با مقام‌ استبدادي‌ يكي‌ مي‌گردد و بديهي‌ است‌ حتي‌ وقتي‌ پيروزمي‌شود، محتواي‌ مقام‌ استبدادي‌ بر جا مي‌ماند. حداكثر، اين‌ شكل‌ آنست‌ كه‌ تغييرمي‌كند. درامامت‌ توحيد، اين‌ الگو است‌ كه‌ نقش‌ اول‌ را پيدا مي‌كند. ايجاد سازماني‌از الگوها كه‌ آزادي‌ را هدف‌ قرار مي‌دهد و با مقام‌ ستمگر به‌ هيچ‌ رو سازش‌ نمي‌كند،رهبري‌ بر اصل‌ توحيد را پيشنهاد كردن‌، همين‌ است‌. اين‌ الگوها زيست‌ در آزادي‌ ورشد در آزادي‌ را، به‌ عمل‌ خويش‌ ،به‌ انسانها نشان‌ مي‌دهند. و بدينكار، فطرت‌توحيدي‌ را به‌ ياد آنها مي‌آورند. فزون‌ بر اين‌ دو كار ديگر نيز مي‌كنند: اول‌: به‌ عنوان‌الگو چشم‌ انداز آينده‌ را روشن‌ در برابر ديد انسانهاي‌ استبداد زده‌ قرار مي‌دهند. ودوم‌: روش‌ و جهت‌ و مسير آزاد شدن‌ از استبداد را به‌ آنها نشان‌ و تعليم‌ مي‌دهند.سازماني‌ از اين‌ الگوها كه‌ در آن‌، رابطه‌ها بر اصل‌ موازنة‌ توحيدي‌ برقرار مي‌شوند وزيست‌ در دوستي‌ و عشق‌ را ممكن‌ مي‌سازند، انسان‌ را به‌ ياد استعداد گم‌ كردة‌خويش‌، استعداد دوست‌ داشتن‌ مي‌اندازد. در واقع‌، عشق‌ نيز بر اصل‌ توحيد است‌كه‌ واقعيت‌ پيدا مي‌كند و به‌ تعريف‌ مي‌آيد. بر اصل‌ ثنويت‌، انسان‌ بعد معنوي‌خويش‌ را كه‌ بعد دوست‌ داشتن‌ است‌ و توان‌ بزرگ‌ خود را به‌ توان‌ عشق‌ ورزيدن‌است‌، از دست‌ مي‌دهد.

و اصل‌ ثنويت‌، افق‌ انديشه‌ و عمل‌ را محدود مي‌كند. چرا كه‌ حد انديشه‌ و عمل‌ زورمقابل‌ معين‌ مي‌كند. بدينقرار، وقتي‌ انسان‌ ثنويت‌ را اصل‌ راهنما مي‌گرداند.بزرگ‌ترين‌ ستم‌ را در حق‌ خود روا مي‌دارد. زور را بر انديشة‌ خويش‌ حاكم‌ مي‌كند وخود را به‌ اين‌ فريب‌ كه‌ "هدف‌ وسيله‌ را توجيه‌ مي‌كند" مي‌فريبد. در واقع‌، اصل‌راهنما وهدف‌، هر دو در وسيله‌ بيان‌ مي‌شوند. پس‌ وقتي‌ اصل‌ راهنما ثنويت‌ وهدف‌ زور هستند، وسيله‌ زور مي‌شود وقتي‌ وسيله‌ زور است‌، هدف‌ متناسب‌ با خودرا در پي‌ مي‌آورد. بدينقرار، نه‌ تنها بر اصل‌ ثنويت‌ افق‌ انديشه‌ وعمل‌ محدودمي‌شود، بلكه‌ آدمي‌ در انتخاب‌ وسيله‌ مجبور مي‌شود. هر امكاني‌ را در دسترس‌خود مي‌يابد. بايد به‌ زور تبديل‌ كند تا بكارش‌ آيد. واين‌ بزرگ‌ترين‌ ستم‌ است‌ كه‌انسان‌ با اصل‌ شناختن‌ ثنويت‌، بخود روا مي‌دارد. از اين‌ رو است‌ كه‌ قرآن‌، بحق‌،شرك‌ را ستم‌ اكبر مي‌شناسد.

در حقيقت‌، بر اصل‌ ثنويت‌ اين‌ زور است‌ كه‌ هدف‌ مي‌شود و وسيلة‌ متناسب‌ با اين‌هدف‌، زور در اشكال‌ گوناگون‌ است‌. از اينجا است‌ كه‌ معتقد به‌ اصل‌ ثنويت‌، ناگزير به‌جبر نيز باور مي‌كند. با باور به‌ جبر، انسان‌ تقدير را حاكم‌ بر تدبير مي‌كند و دير يازود، كارپذير مي‌شود. حال‌ آنكه‌ بر اصل‌ توحيد، آزادي‌ هدف‌ مي‌شود و تدبير برتقدير مي‌جويد. انسان‌، زمان‌ به‌ زمان‌، فعال‌تر مي‌شود. به‌ جبر تن‌ دادن‌، ستمي‌بزرگ‌ است‌ و رها شدن‌ از اين‌ ستم‌ و دو ستم‌ نخستين‌، عدل‌ همين‌ است‌.

و نيز، بر اصل‌ ثنويت‌، ستم‌ عدالت‌ تصور مي‌شد. آنها كه‌ عدالت‌ را بر اصل‌ نابرابري‌تعريف‌ كرده‌اند،

به‌ اين‌ واقععيت‌ توجه‌ نكرده‌اند كه‌ دو طرف‌ نابرابر، نخست‌ يكديگر را به‌ عنوان‌فضاي‌ انديشه‌ و عمل‌ و مددكار، از طرف‌ نابرابر، نخست‌ يكديگر را به‌ عنوان‌ فضاي‌انديشه‌ و عمل‌ و مددكار، از دست‌ مي‌دهند و سپس‌، يا بايد نابرابري‌ را بي‌ تغييرنگاهدارند يعني‌ بي‌ حركت‌ شوند و يا نابرابريها را بيشتر كنند كه‌ سبب‌ افزايش‌ توليدو مصرف‌ خشونت‌ مي‌شود و وضعيت‌ امروز جهان‌ را پديد مي‌آورد.

اين‌ ستم‌، از لحاظ‌ رابطة‌ انسان‌ با زمان‌ و انسان‌ با طبيعت‌، بزرگ‌تر است‌. چرا كه‌جريان‌ روان‌ زمان‌ را راكد مي‌كند. ماندن‌ در گذشته‌، از گذشته‌ و آينده‌ بريدن‌ وزيستن‌ در حال‌، از گذشته‌ و حال‌ غافل‌ شدن‌ به‌ انتظار آينده‌اي‌ نشستن‌ كه‌ تقديربايد فراهم‌ آورد، رابطه‌هاي‌ گوناگوني‌ هستند كه‌ انسان‌، بر اصل‌ ثنويت‌، ميان‌ خود بازمان‌ برقرار مي‌ساخت‌ و هنوز نيز مي‌سازد.

و نيز تابعيت‌ از طبيعت‌ و يا تابع‌ كردن‌ طبيعت‌ و غفلت‌ كردن‌ از اثر عمل‌ بر طبيعت‌،رفتارهاي‌ گوناگوني‌ هستند كه‌ در جريان‌ تاريخ‌، سبب‌ تخريب‌ انسان‌ و طبيعت‌شده‌اند. همسازي‌ با طبيعت‌ و فعال‌ كردن‌ گذشته‌ و بكار گرفتن‌ آن‌ در زندگي‌ حال‌ وتدارك‌ آينده‌، عدالت‌ بر اصل‌ توحيد، همين‌ است‌.

اگر بر اصل‌ ثنويت‌، ستمهاي‌ بالا نابرابريها را بزرگ‌تر مي‌كنند و بر ميزان‌ توليد ومصرف‌ خشونت‌ و در نتيجه‌ بزرگ‌ شدن‌ ابعاد تخريب‌ انسان‌ و طبيعت‌ مي‌افزايند،عدالت‌ بر اصل‌ توحيد، يك‌ رشته‌ گذار از نابرابري‌ به‌ برابري‌، كاهش‌ توليد و مصرف‌خشونت‌ و كاستن‌ از تخريب‌ و افزودن‌ بر سازندگي‌ و در نتيجه‌، كاستن‌ از قلمروجبرها و افزودن‌ بر فراخناي‌ آزاديها است‌. اين‌ عدالت‌، صراط‌ مستقيمي‌ است‌ كه‌ براصل‌ توحيد، انسان‌ را به‌ آزادي‌ و لقاء خدا مي‌رساند.

نخستين‌ اثر جبر بر انديشه‌ و عمل‌ انسان‌، تابعيت‌ از زمان‌ است‌. گذشته‌ از انقطاع‌زمان‌ و ماندن‌ درگذشته‌ يا زيستن‌ در حال‌ و بريدن‌ از واقعيت‌ و خود را به‌ جبر آينده‌سپردن‌، اين‌ تابعيت‌ نيز هست‌ كه‌ اجتماع‌ آدميان‌ خود را به‌ جبر تاريخ‌ مي‌سپارند.اين‌ انسان‌ نيست‌ كه‌ زمان‌ را مي‌سازد، اين‌ زمان‌ است‌ كه‌ انسان‌ مي‌سازد. طول‌ زمان‌اجتماعي‌ را انديشه‌ و عمل‌ انسانها نيست‌ كه‌ معين‌ مي‌كند،اين‌ زمان‌ است‌ كه‌ كم‌ وكيف‌ انديشه‌ و عمل‌ انسان‌ را تعيين‌ مي‌كند. از ديدگاه‌ جبريها،اين‌ انسان‌ نيست‌ كه‌هدف‌ را معين‌ مي‌كند، اين‌ زمان‌ است‌ كه‌ هدف‌ انسان‌ را تعيين‌ مي‌كند. آن‌ باور به‌جبر و اين‌ تابعيت‌ از زمان‌ انسانها را از بهره‌جوئي‌ از تجربه‌هايي‌ كه‌ تاريخ‌ ناقلشان‌است‌،محروم‌ مي‌كند. وقتي‌ آدميان‌ اصل‌ راهنماي‌ خود را توحيد مي‌كنند، هدف‌آزادي‌ مي‌شود و اختيار زمان‌، بدست‌ آنها مي‌افتد و بسا هست‌ كه‌ بقول‌ شاعر ما، ره‌صد ساله‌ را، يك‌ شبه‌ طي‌ مي‌كنند. گذشته‌ يا تاريخ‌ ،به‌ مثابة‌ مجموعه‌اي‌ از تجربه‌هادر اختيارشان‌ قرار مي‌گيرد و حالا ديگر اين‌ آنها هستند كه‌ زمان‌ اجتماعي‌ هرتحول‌ را معين‌ مي‌كنند.

هر كس‌ ميداند بدون‌ آينده‌، انديشه‌ و عمل‌ در وجود نمي‌آيند. جريان‌ انديشه‌ وعمل‌، جريان‌ مداوم‌ زمان‌ است‌. آينده‌ به‌ دو گونه‌ در انديشه‌ و عمل‌ حضور پيدامي‌كند: اول‌: بخشي‌ از انديشه‌ و عمل‌ در آينده‌ تحقق‌ پيدا مي‌كند: دوم‌: هدف‌انديشه‌ و عمل‌ در آينده‌ تحقق‌ پيدا خواهد كرد. بدينقرار، انديشه‌ و عمل‌ هدف‌داري‌ را ايجاب‌ مي‌كنند. اما اثر سوم‌ و عمومي‌، اثر آرمانها است‌. بر اصل‌ ثنويت‌ و باباور كردن‌ به‌ جبر تاريخ‌، آرمانها در زمان‌ معين‌ تحقق‌ پيدا خواهند كرد. بر اصل‌توحيد، آرمانها تصوري‌ نيستند. از واقعيت‌ زندگي‌ مايه‌ مي‌گيرند و انسانها از راه‌ يك‌رشته‌ تدابير مهندسي‌، به‌ تدريج‌ موفق‌ به‌ تحقق‌ بخشيدن‌ به‌ آنها مي‌شوند.

وقتي‌ بر اصل‌ توحيد، انسان‌ پي‌ مي‌برد اين‌ به‌ سعي‌ او است‌ كه‌ آينده‌ خوب‌ يا بدمي‌شود، به‌ هدف‌ مي‌رسد يا نمي‌رسد، متوجه‌ اين‌ مهم‌ مي‌شود كه‌ قرار دادن‌آرمانها در بي‌نهايت‌ ،او را آزاد و استعدادها خلاقه‌اش‌ را فعال‌تر مي‌كند. چرا كه‌انسان‌ اندازة‌ دوري‌ و نزديكي‌ آينده‌ را در آرمانها به‌ تصور مي‌آورد. بدينسان‌، ميان‌حال‌ و دورترين‌ آينده‌اي‌ كه‌ در تصور مي‌آورد، رابطة‌ برقرار مي‌كند. از زماني‌ كه‌مي‌داند اين‌ او و با انديشه‌ و عمل‌ خويش‌ است‌ كه‌ بايد به‌ هدف‌ برسد، معاد خويش‌را مي‌سازد و از هم‌ اكنون‌ الگوي‌ آرماني‌ مي‌شود كه‌ در كمال‌ خود، در معاد تحقق‌پيدا خواهد كرد.

اين‌ انسان‌ به‌ واقعيتي‌ پي‌ مي‌برد كه‌ در راه‌جوئي‌ انديشه‌ و عمل‌ او، نقشي‌ اساسي‌دارد: پي‌ مي‌برد كه‌ دروغ‌، باطل‌ و زمان‌ آن‌ صفر است‌. يعني‌ تا كشف‌ شد، از بين‌مي‌رود. زمان‌ حقيقت‌ بي‌نهايت‌ است‌. همين‌ طور، زمان‌ زور و كين‌ صفر است‌ امازمان‌ عشق‌ بي‌نهايت‌ است‌. توجه‌ انسان‌ به‌ اين‌ واقعيت‌، سبب‌ مي‌شود كه‌ وي‌ به‌ اين‌امر پي‌ ببرد كه‌ نه‌ تنها رسيدن‌ به‌ معاد عشق‌ نيازمند گذراندن‌ لحظه‌ به‌ لحظة‌ عمردر ابداع‌ و ابتكار و ساختن‌ و دوست‌ داشتن‌ و آزاد شدن‌ و آزاد كردن‌ است‌، بلكه‌ بااين‌ گونه‌ زيستن‌، معاد را بطور نسبي‌ حال‌ مي‌كند و زندگي‌ آرماني‌ كردن‌، زيستن‌ درآزادي‌، در اميد، در عشق‌ و در رشد همين‌ نيست‌؟

و چون‌ زيستن‌ در آزادي‌، در اميد ،در عشق‌ و در رشد، به‌ كاستن‌ از ميزان‌ زور درروابط‌، تحقق‌ پيدا ميكند و معاد آزادي‌، لحظة‌ لقاء با خدا، يعني‌ زماني‌ است‌ كه‌انسانها از روابط‌ سلطه‌ رها مي‌شوند. پس‌ در آن‌ معاد، ديگر كسي‌ مالك‌ تصميم‌نسبت‌ به‌ ديگري‌ نيست‌. آيا اگر بخواهيم‌ اين‌ جامعة‌ آرماني‌ را بسازيم‌. نبايد امروزدر جهتي‌ عمل‌ كنيم‌ كه‌ مشاركت‌ فرد فرد اعضاء هر جامعه‌ و در مقياس‌ جامعة‌جهاني‌، مشاركت‌ جامعه‌ها را در تصميمها تأمين‌ كنيم‌؟ اين‌ روش‌ بر اصل‌ توحيد،واقع‌ بينانه‌ و هر روشي‌ كه‌ بر اصل‌ ثنويت‌، اختيار را از كف‌ انسان‌ بر بايد و آينده‌اي‌ رابرايش‌ تصوير كند كه‌ خود آن‌ را نمي‌سازد، اتوپيااست‌.

برقرار باد استقلال‌ و آزادي‌ بر پايه‌ موازنه‌ توحيدي‌ يعني‌ حاكميت‌ ولايت‌ جمهور مردم‌در ايران‌ عزيز.

 

 

 

شاد و پيروز باشيد.

 

 

 

 

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر