۱۳۹۲ مرداد ۲, چهارشنبه

40= شرح‌ جامع‌ اصول‌ پنجگانه‌ دين‌ اسلام‌



 

 

 

       مقاله 1. 

 

 

    شرح‌ جامع‌ اصول‌ پنجگانه‌ دين‌ اسلام‌به عنوان 

                 موازین زندگی  برای  انسان 

 

اصول‌ پنجگانه‌ دين‌ اسلام‌ به‌ عنوان‌ اصول‌سنه الله   درانديشه‌ و عمل‌ انسان‌ تقديم‌ به‌ همه‌ كساني‌ كه‌ در راه‌ آزادي‌ و استقلال‌و حاکمیت ولايت‌ جمهور مردم‌ مبارزه‌ مي‌كنند و اصول‌ پنجگانه‌ دين‌ اسلام‌ رابه‌ عنوان‌ فلسفه‌ و منطق‌ اسلامي‌ پذيرفته‌اند و كليد راهنماي‌ انديشه‌ وعمل‌ خود قرار داده‌اند.



 

  مدخل‌

 

سير بازیافتن  انديشة‌ توحيدي‌، از اينجا آغاز شد كه‌ در تجربه‌ كردن‌ روشهاي‌ علمي‌، به‌اين‌ نتيجه‌ رسيديم‌ كه‌ غلط‌ در اصل‌ منطق  يعني‌  در اصل  تضاد  است‌. بر اين‌اصل‌ ضد علمي‌ نمي‌توان‌ روش‌ علمي‌ يافت‌ و با آن‌ تحقيقها را به‌ نتايج‌ صحيح‌ راه‌ برد. پس‌ ازاين‌ تجربه‌ كه‌ مهمترين‌ حاصل‌ آن‌، كتاب‌ منطق  شناخت‌ توحيدي‌ است‌، مطالعة‌ نحله‌هاي‌فلسفي‌، بمثابة‌ دستگاههايي‌ كه‌ بر اصلي‌  بنا شده‌اند، اين‌ ميوه‌ را ببار آورد كه‌دستگاههاي‌ فلسفي‌ يا بر تضاد  ساخته‌ شده‌اند و يا بر توحيد. دستگاههايي‌ نيز هستند كه‌ بنارا بر هر دو اصل‌ مي‌گذارند. حاصل‌ اين‌ مطالعه‌ نيز، از جمله‌، كتاب‌ موزانه‌ توحيدي‌ ـموازنه  تضادی و موازنه  تضاربی  شد كه‌ در كتاب‌ شناخت‌ حق‌ و باطل‌ و نفاق‌ آمده‌ است‌ پي‌ بردن‌ به‌ اين‌ واقعيت‌ كه‌تضاد قانون‌ مرگ‌ و توحيد قانون‌ زندگي‌ است‌، نه‌ احتياج‌ به‌ تاريخ‌ و نه‌ نياز به‌ آزمايشهاي‌علمي‌ دارد. تجربة‌ روزمرة‌ زندگي‌، انسان‌ عبرت‌آموز را كفايت‌ مي‌كند. جهان‌ امروز، حاصل‌افزایش  فقر و خشونت‌ مرگ‌آور، بر اصل‌تضاد ، نيست‌؟

با اين‌ تجربه‌هاي‌ زندگي‌، بخصوص‌ در قلمرو سه‌ جهاد، همراه‌ مي‌شدند و اين‌ پرسش‌ را به‌ميان‌ مي‌آوردند: اگر انسانيت‌ بر اصل‌تضاد  زندگي‌ خود را سازمان‌ مي‌داد، چگونه‌مي‌توانست‌ به‌ حيات‌ خويش‌ ادامه‌ بدهد؟ آيا جامعه‌هايي‌ نبوده‌اند كه‌ در آنها، بيشترين‌بخش‌ زندگي‌ از اصل‌ تضاد  فرمان‌ برده‌ است‌ و از ميان‌ رفته‌اند؟ پس‌ انديشة‌ راهنمائي‌ وجودداشته‌ و پيشنهاد شده‌ است‌ كه‌ قيامها را ممكن‌ ساخته‌ و به‌ يمن‌ آنها،انسانها رهبري‌ موافق‌ بافطرت‌ را بازيافته‌ و به‌ راه‌ زندگي‌ باز آمده‌اند. كوشش‌ رهبري‌ موافق‌ با فطرت‌ را باز يافته‌ و به‌زندگي‌ باز آمده‌اند. كوشش‌ چندين‌ ساله‌ كه‌ اين‌ كتاب‌ حاصل‌ آنست‌، به‌ بازشناسي‌ آن‌ انديشه‌در اصولش‌  انجاميد. در اين‌ سالهاي‌ دراز، انتقاد مداوم‌ انديشه‌ و عمل‌،در پرتو اصول‌ راهنما ونقد اين‌ اصول‌ به‌ مدد انديشه‌ و عمل‌ در قلمروهاي‌ مختلف‌ ،اين‌ امكان‌ را فراهم‌ مي‌آوردند كه‌نتايج‌ تجربه‌هاي‌ پرشمار به‌ اصلها محك‌ زده‌ شوند و به‌ نوبه‌ خود، هر تجربه‌، تجربه‌گر را بر آن‌مي‌داشت‌ به‌ قرآن‌ باز گردد و بياري‌ آن‌، اصلهاي‌ راهنما را نقد و از ابهامها پاك‌ كند.

و نيز از خاصه‌هاي‌ زمان‌ ما يكي‌ اينست‌ كه‌ يك‌ چند از مرزها برداشته‌ مي‌شوند. نه‌ تنهامرزهاي‌ ميان‌ قومها و ملتها و كشورها، بلكه‌ ميان‌ زمانها نيز پيش‌ از اين‌، كندي‌ تحول‌ سبب‌مي‌شد كه‌ گذشته‌ و حال‌ و آينده‌ مرزهاي‌ مشخصي‌ پيدا كنند. اما اينك‌ شتاب‌ تحول‌، نه‌ تنهاايجاب‌ مي‌كند انديشة‌ اجتماعي‌ صفت‌ جهاني‌ بيابد، بلكه‌ ضرور مي‌سازد كه‌ با توقعات‌ فردا درتعارض‌ قرار نگيرد. آيا يكي‌ از مشكلهاي‌ بزرگ‌ رشته‌هاي‌ دانش‌ اجتماعي‌ اين‌ نيست‌ كه‌ زودبه‌ زود، زمان‌ بر كاستيها و خطاهاشان‌ شهادت‌ مي‌دهد؟ آن‌ انديشة‌ اجتماعي‌ را كه‌ بتواندجهان‌ را يكي‌ بداند و براي‌ هر مسئله‌اي‌ راه‌ حلي‌ پيدا كند كه‌ جهانيان‌ را در راه‌ تکامل ، به‌يكديگر نزديك‌ بسازد، بر اصل‌ تضاد   نتوانسته‌اند بسازند. انديشه‌اي‌ رانتوانسته‌اند بسازند كه‌ عمل‌ را چنان‌ هدايت‌ كند كه‌ از امكانات‌ فردا نكاهد و بر آنها نيز بيفزايد.اينك‌ ليبراليسم‌ با انديشه‌ تضاد  مدعي‌ است‌ كه‌ در حال‌ جهان‌گير شدن‌ است‌.اما مجموعة‌ اعمالي‌ كه‌ به‌ هدايت‌ اين‌ مرام‌ به‌ عمل‌ مي‌آيند. كاهنده‌اند. باشگاه‌ روم‌ هشدارنمي‌دهد كه‌ انسانيت‌ واپسين‌ امروز و فرداي‌ زندگي‌ خويش‌ را مي‌گذراند؟ بحراني‌ كه‌ عمر يك‌نسل‌ انسانيت‌ معاصر در آن‌ گذشته‌ است‌، به‌ صداقت‌ و صراحت‌ مي‌گويد و جريان‌ زمان‌ درزلال‌ خويش‌، به‌ روشني‌ نشان‌ مي‌دهد كاري‌ كه‌ در گذشته‌ و حال‌ ممكن‌ نگشته‌ است‌، درآينده‌ نيز ميسر نخواهد شد.

زمان‌ شهادت‌ مي‌دهد كه‌ اگر زندگي‌ ادامه‌ يافته‌ است‌، بدين‌ خاطر است‌ كه‌ بخش‌ بزرگي‌ اززندگي‌ انسانها بر اصل‌ موازنة‌ توحيدي‌ جريان‌ يافته‌ است‌. در واقع‌، پندار و گفتار و كردارآدميان‌، دو بخش‌ مي‌شده‌ است‌. بخشي‌ از آن‌، بكار زيستن‌ و تکامل مي‌آمده‌ و بخشي‌ ديگرستيزه‌ها، ويران‌سازيها و كشت‌ و كشتارها را ببار مي‌آورده‌ است‌. دوره‌هاي‌ انحطاط‌ و گاه‌ مرگ‌جامعه‌ها، دوره‌هايي‌ بوده‌اند كه‌ بخش‌ دوم‌ بر بخش‌ اول‌ چيره‌ مي‌گشته‌ است‌. اينك‌ كه‌ مرزهااز ميان‌ رفته‌اند و مي‌روند، غلبة‌ آن‌ بخش‌ از پندارها و گفتارها و كردارهاي‌ ويران‌ساز و مرگبار،ديگر نه‌ هستي‌ يك‌ جامعه‌ و يا سرزمين‌ كه‌ هستي‌ انسانها و جانداران‌ و طبيعت‌ را به‌ خاطرمي‌افكند.

پيش‌ از اين‌، هر زمان‌ كه‌ قومي‌ گرفتار انحطاط‌ و مرگ‌ مي‌شد، قوم‌ ديگري‌ بار امانت‌ را بردوش‌ مي‌گرفت‌ و مسئوليت‌ رهبری  را در نجات‌ زندگي‌ و ادامة‌ آن‌، بر عهده‌ مي‌گرفت‌. آفريده‌هامي‌زيستند و مي‌مردند اما حيات‌ همچنان‌ ادامه‌ مي‌يافت‌. در زمان‌ ما قواي‌ مخرب‌ چنان‌بزرگ‌ شده‌اند كه‌ مي‌توانند انسان‌ و طبيعت‌ را بميرانند. پس‌ از انديشه‌ راهنمايي‌ بايد كه‌انسانها را به‌ ياد و كار خليفة‌الهي‌ بياندازد و در كوشش‌ براي‌ گذار از دوران‌ بحران‌ به‌ عصرجديد عصر آزادي‌، بكار آيد. اين‌ عصر را از آن‌ رو عصر جديد خوانده‌ايم‌ كه‌ در آن‌، تضاد  يكسره‌از اصالت‌ مي‌افتد و تضاد  كه‌ بر آن‌، زور واقعيت‌ مي‌يابد و بكار مي‌رود، بي‌اعتبار مي‌شود.

بدينقرار، تدوين‌ انديشة‌ اجتماعي‌ متعالي‌ترين‌ سعي‌ آدميان‌ بود و هنوز نيز هست‌. براي‌اينكه‌ انديشه‌اي‌، انديشة‌ اجتماعي‌ تلقي‌ شود، بايد مجموعه‌ باشد. بايد ابعاد سياسي‌ واقتصادي‌ و اجتماعي‌ و فرهنگي‌ و نيز رابطة‌ انسان‌ با خود و با طبيعت‌ را در بر بگيرد. بايد اين‌مجموعه‌ با سیستم ، يعني‌ داراي‌ اصول‌ و فروع‌ باشد. اصول‌ در ثبات‌، بايد تحمل‌ تغييرها رابياورند و بتوانند راهنماي‌ تحول‌ و انطباق‌ فروع‌ با تغييرهاي‌ اجتماعي‌ باشند. اين‌ امر ايجاب‌مي‌كند كه‌ اصول‌ دست‌ كم‌ سه‌ بعدي‌ باشند. يعني‌ هم‌ راهنماي‌ نگرش‌ انسان‌ در آفرينش‌(اساس‌ قرار دادن‌ يا ندادن‌ رابطة‌ انسان‌ با خدا) و صيرورت‌ هستي‌ باشند. هم‌ ارزشهاي‌بنيادي‌ باشند و هم‌ اصول‌ روش‌ شناخت‌ و دستيابي‌ به‌ علم‌ و حكمت‌ بگردند. هزاران‌ هزارسال‌ كوشش‌ انسانها در جستن‌ و جمع‌ كردن‌ اين‌ اصول‌ و فروع‌ تابع‌ آنها، در يك‌ مجموعه‌ سیستماتیک ادامه‌ يافته‌ است‌ و دو دسته‌ انديشة‌ اجتماعي‌ ره‌ آورد اين‌ و انديشة‌ اجتماعي‌ كه‌ترجمان‌ توحيد است‌. ادامة‌ حيات‌ و تکامل انسان‌ از توحيد است‌ و انديشه‌اي‌ كه‌ توانسته‌ است‌اصول‌ ثابت‌ و فروع‌ تغيير و انطباق‌پذير پيدا كند، انديشة‌ توحيدي‌ است‌. دين‌ توحيد، سیستمي‌بر پاية‌ اصولي‌ پايدار است‌. اصولي‌ كه‌ ثباتشان‌ شرط‌ تکامل شتاب‌ گير انسان‌ و تحول‌ مطلوب‌جامعه‌ها است‌.

عوامل‌ فرسايش‌ و ميرندگي‌ به‌ اين‌ اصول‌ راه‌ ندارند. زيرا خمير مايه‌ اين‌ اصول‌ را زورتشكيل‌ نمي‌دهد. بدين‌ خاطر، شناخت‌ اين‌ اصول‌ براي‌ عده‌اي‌ آسان‌ و براي‌ گروهي‌ ممتنع‌است‌. در حقيقت‌، براي‌ شناخت‌ اصول‌ بايد از باور به‌ زور رهائي‌ جست‌. آنها كه‌ از اين‌ باور رهامي‌شوند، اين‌ اصول‌ را زود و آسان‌ مي‌شناسند و بدان‌، انديشه‌ و عمل‌ را در فضاهاي‌ نو به‌ نو  تکامل  به‌ پيش‌ مي‌رانند. اما اگر آدمي‌ زور یعنی رابطه تضاد  را مدار هستي‌ باور كرد و فلسفة‌ زندگي‌ را جستجوي‌  مقام‌ شمرد و مقام‌ را زرور گوئی  بر ديگران‌ و سلطه‌گري‌ معني‌ كرد، از گمراهي‌، راه‌ به‌ اين‌اصول‌ نمي‌يابد، گرفتار تضاد  مي‌ماند و عامل‌ تخريب‌ مي‌شود. زنهار! برداشت‌ خود را ازاصلها، حق‌ مطلق‌ انگاشتن‌ و يا آنها را ماية‌  انحصارگرايي‌ و فسادگستري‌ بر روي‌ زمين‌ است‌.

از اين‌رو، خطري‌ كه‌ دين‌ را تهديد مي‌كرد و مي‌كند، در خود دين‌ نيست‌. در طرز فكرآدميان‌ است‌. راست‌ بخواهي‌ در از خود بيگانگي‌ آدميان‌ است‌. آدمها اين‌ اصول‌ را از محتوي‌ حق و برابری در حقوق خالی  و از زور پر مي‌كنند. بدينسان‌، در ظاهر خداپرستي‌ است اما در باطن ، زور پرستيده‌ مي‌شود و بجاي‌محبت‌ و دوستي‌، كينه‌ و دشمني‌، بجاي‌ توحيد اجتماعي‌، تضاد  اجتماعي‌، بجاي‌ دعوت‌ به‌يگانگي‌، دسته‌بندي‌ مردمان‌ در گروههاي‌ بيگانه‌ از يكديگر و خصم‌ با هم‌ و ايجاد خصومتهاي‌كور ميان‌ اين‌ «حزب‌»ها، بجاي‌ اعتماد و اطمينان‌ به‌ يكديگر، ترس‌ از و سؤظن‌ به‌ يكديگر،بجاي‌ دانش‌ پژوهي‌، جهل‌ و خرافه‌پرستي‌، بجاي‌ ارزيابي‌ و انتقاد، انواع‌ سانسورها... بجاي‌اميد، يأس‌ و بجاي‌ آزادي‌ استبداد مي‌نشينند. راه‌ بر تکامل  بسته‌ مي‌شود و نيروهايي‌ كه‌مي‌يابد در جريان‌ تکامل  بكار سازندگي‌ مي‌آمدند، درسیستم  بستة‌ اجتماعي‌، بزور تخريبي‌ بدل‌مي‌گردند. جهان‌ امروز اگر خود را از اين‌ زور ويرانگر رها نكند، فردائي‌ بخود نخواهد ديد.

در سیستمهاي‌ اجتماعي‌ بسته‌ كه‌ تضاد اساس‌ روابط‌ اجتماعي‌ مي‌شود، نوبت ، دوره  اسطوره‌هامي‌شود: بجاي‌ علم‌، علم‌پرستي‌، بجاي‌ تکامل ، نقص  جوئی ، بجاي‌ توانائي‌، زورپرستي‌ و...مي‌نشينند و انسان‌ در تنيدة‌ اين‌ باورهاي‌ دروغين‌ و عقيم‌ و عقيم‌ساز، به‌ تخريب‌ خويشتن‌ وطبيعت‌ مي‌پردازد. رهبري‌ معرف‌ زور تخريبي‌ جامعه‌ و بيانگر موازنة‌تضاد  داخلي‌ و خارجي‌مي‌شود. تحول‌ جامعه‌ وتکامل ، هر روز بيشتر از روز گذشته‌، در تغيير موازنة‌ تضادی  مخرب‌ خلاصه‌مي‌شود. جهان‌ در مسير  ترس‌ و وحشت‌، شتاب‌ مي‌گيرد...

جهان‌ امروز مي‌كوشد از  رفتن‌ به‌ سوي‌ مرگ‌، مرگي‌ در وحشت‌ مطلق‌، باز ايستد.اما در تضاد ماندن‌ و راه‌ جستن‌، محال‌ است‌. در موازنة‌ تضاد  ماندن‌ ،انديشه‌هاي‌ راه‌ياب‌ را باهفت‌ مشكل‌ بزرگ‌ روبرو مي‌كند كه‌ مشكل‌ همة‌ زمانها و بخصوص‌ مشكل‌ عصر حاضرهستند. چرا كه‌ ابعاد قدرتهاي‌ مخرب‌ بسيار بزرگ‌ شده‌اند. آنقدر بزرگ‌ شده‌اند كه‌ انسان‌ دربرابرشان‌، احساس‌ كوچكي‌ و ناتوايي‌ مي‌كند. هفت‌ مشكل‌ اينها هستند:

1ـ پيشي‌ گرفتن‌ تحول‌ اجتماعي‌ و شتاب‌ آن‌ بر انديشه‌هاي‌ اجتماعي‌، اين‌ تحول‌ ازايدئولوژيهاي‌ پيشين‌ بجاي‌ خود، از دانش‌ اجتماعي‌ و انديشه‌هايي‌ كه‌ توليد و عرضه‌مي‌شوند نيز پيشي‌ مي‌گيرد. در حال‌ حاضر، انديشمندان‌ نه‌ تنها توانايي‌ فراهم‌ ساختن‌زمينة‌ تحول‌ را از دست‌ داده‌اند، نه‌ تنها قادر به‌ پيش‌بيني‌ جهت‌ و فرجام‌ تحول‌ اجتماعي‌نيستند، بلكه‌ از آن‌ عقب‌ مي‌مانند. اين‌ امر خاص‌ دوره‌هاي‌ تحول‌ بزرگ‌ است‌. در حقيقت‌،انديشمندان‌، به‌ لحاظ‌ پايبندي‌ به‌ اين‌ يا آن‌ تضاد  و در نتيجه‌ به‌ قالبهاي‌ فكري‌ پيشين‌، ازتحقيق‌ و تجربة‌ آزاد باز مي‌مانند. در گذشته‌ مي‌مانند و چندي‌ و چوني‌ تحول‌ اجتماعي‌ رااندر نمي‌يابند. آنچه‌ را ثابت‌ مي‌كنند، واقعيتها اگر نه‌ همان‌ روز،فردا، تكذيبشان‌ مي‌كنند.

2ـ استبدادهاي‌ فراگير مشكل‌ اين‌ زمانند. نبايد پنداشت‌ مسئله‌، تنها مسئلة‌ دولتهاي‌ ازاين‌ نوعند. زيرا مسئلة‌ بزرگ‌تر، مسئلة‌ طرز فكرهايي‌ هستند كه‌ ترجمان‌ اين‌ يا آن‌ تضادند .اين‌ طرز فكرها كه‌ خطرناك‌ترينشان‌ بر ولایت مطلقه  بنا جسته‌اند، انواع‌ دوگانگي‌ها راپديد آورده‌اند:

* تضاد  فكر و عمل‌ كه‌ جدايي‌ اخلاق  از زندگی ، يكي‌ از اشكال‌ آنست‌ و شعار كساني‌شده‌ است‌ كه‌ طرز فكر استبدادي‌ دارند.

* تضاد عقل‌ و علم‌، علم‌ و اخلاق كه‌ عامل‌ استقرار بسياري‌ از انواع‌ سانسور گشته‌ است‌.

* تضاد  ظاهر و باطن‌، شكل‌ و محتوي‌، جسم‌ و روح‌ كه‌ در جامعه‌هاي‌ امروزي‌، سبب‌برخوردهاي‌ و گاه‌ تضادهاي‌ خصم‌آلود شده‌اند و مي‌شوند.

* تضاد  ملي‌، قومي‌، طبقاتي‌، گروهي‌، فردي‌ و... و نژادي‌ و منشي‌

(نخبه‌ و توده‌ و...) اين‌ دوگانگيها هم‌ اكنون‌،در 5 قارة‌ روي‌ زمين‌، در شكل‌ جنگ‌ و ترس‌ و وحشت‌ بروز كرده‌ و عرصه‌ را بر ملتها تنگ‌ كرده‌اند.

* تضاد  رهبري‌ و مردم‌ كه‌ در همه‌ جا تقليد را به‌ مردم‌ القاء مي‌كند.

* تضاد  فقر و غنا كه‌ بخش‌ ثروتمند جهان‌ را به‌ جزيرة‌ كوچكي‌ در اقيانوس‌ فقر وخشونت‌ بدل‌ ساخته‌ است‌.

* تضاد  مسلط‌ و زير سلطه‌ كه‌ حاصل‌ نظام‌ سلطه‌گري‌ و بيانگر تضاد  محوري‌است‌. مرگبارتر و ويرانگرتر از استبداديهاي‌ فراگير حاكم‌ بر اين‌ يا آن‌ جامعه‌، اين‌ سلطه‌گري‌است‌ كه‌ هستي‌ سوز است‌.

3ـ تکامل ، تکاملی  كه‌ طي‌ دو قرن‌ خدايي‌ مي‌كرد، مشكل‌ بزرگ‌ زمان‌ ما شده‌ است‌. مشكل‌بزرگ‌ زمان‌ شده‌ است‌ بدين‌ خاطر كه‌ در محدودة‌ روابط‌ سلطه‌گر ـ زير سلطه‌ عامل‌ فزوني‌گرفتن‌ ميزان‌ تخريب‌ بر ميزان‌ سازندگي‌ و پيشخور كردن‌ منابع‌ طبيعت‌ و از پيش‌ محدود كردن‌ جهت‌يابي‌ فعاليتهاي‌ اقتصادي‌ و غير آن‌ گشته‌ است‌. روشنفكران‌ غرب‌، پس‌ از دو دهه‌بحث‌ دربارة‌ بحران‌ تکامل ، اينك‌ دم‌ فرو بسته‌اند. خود مي‌گويند با ابزار فكري‌ كه‌ طي‌ چندقرن‌، نخست‌ زمينه‌ساز رشد كنوني‌ بوده‌ و سپس‌ پا به‌ پا، با آن‌ همراهي‌ كرده‌ است‌، نمي‌توان‌راهي‌ براي‌ بيرون‌ رفتن‌ از بن‌بست‌ يافت‌. ادامة‌ اين‌ راه‌ رشد، به‌ انهدام‌ كامل‌ و همه‌ جانبه‌مي‌انجامُد. چارة‌ كار آنست‌ كه‌ روشنفكران‌ ديگري‌ پرورده‌ شوند و در مجموعه‌هاي‌ بشري‌«رشد يافته‌» بمثابة‌ بيمار بنگرند. رها از قالبهاي‌ نظري‌ از پيش‌ ساخته‌، همانند پزشك‌، براي‌اين‌ بيمار، درماني‌ بيابند.

4ـ جريان‌ نيروهاي‌ محركه‌ در مقياس‌ جهان‌، ماوراء مليها را بوجود آورده‌ است‌، ماوراءمليهاي‌ اقتصادي‌ و سياسي‌ و جنايتكاري‌، كارشان‌ اداره‌ كردن‌ نيروهاي‌ محركه‌ در مقياس‌جهان‌ و زمان‌ است‌. بنوعي‌ از اداره‌ مشغولند كه‌ نيروهاي‌ محركه‌ را به‌ زور تبديل‌ مي‌كند.نتيجه‌، سه‌ امر واقع‌ بسيار خطرناكند:

الف‌ ـ پيش‌خور كردن‌ منابع‌ و كار مايه‌ها

ب‌ ـ از پيش‌ محدود  كردن‌ آينده‌

ج‌ ـ تخريب‌ طبيعت‌ و گسترش‌ اردوگاه‌ جهاني‌ فقر

5ـ زير سلطه‌ها چند ميليارد انسان‌ بشمار مي‌روند. اين‌ چند ميليارد نيز مشكل‌ زمان‌ ماهستند. اينها نيز فرآوردهاي‌ رشدي‌ هستند كه‌ ترجمان‌ سلطه‌گري‌ بود و هست‌ و آدميان‌ وطبيعتشان‌ را به‌ تباهي‌ راه‌ مي‌برد و راه‌ مي‌برد. اين‌ چند ميليارد انسان‌ پيش‌ از آنچه‌ قربانيان‌غرب‌ سلطه‌گر باشند، قربانيان‌ پيروي‌ از انواع‌ ثنويتهايند. قرباني‌ تقليد خويشند. قرباني‌اصالت‌ دادن‌ به‌ زور و خود را تسليم‌ اوامر و نواهي‌ زور كردنند. اينان‌ عامل‌ بزرگ‌ بحران‌ «رشديافته‌»ها شده‌اند. «رشد يافته‌»ها نيز اسير موقعيت‌ خويش‌ بمثابة‌ سلطه‌گر مانده‌اند .

در فرهنگ‌ «رشد يافته‌»ها، آن‌ بخش‌ كه‌ بيانگر انواع‌ ثنويتهاست‌، هر روز بيشتر از روزپيش‌، قلمرو خود را گسترش‌ مي‌دهد. سلطه‌گرها، بخصوص‌ در آنچه‌ به‌ روابط‌ با «جنوب‌»راجع‌ مي‌شود، از ثنويت‌ تك‌ محوري‌ پيروي‌ مي‌كنند. توضيح‌ اينكه‌ در مقام‌ سلطه‌گر، فكر وعملشان‌ صرف‌ تحكيم‌ سلطه‌  بر جهان‌ و دائمي‌ كردن‌ اين‌ سلطه‌گرها بايد از فرهنگي‌. كه‌ترجمان‌ اصالت‌ زور است‌ و مثل‌ سرطان‌ دامن‌ مي‌گسترد. خلاصي‌ بجويند. از آن‌، به‌ فرهنگي‌در آيند كه‌ بيانگر اصالت‌ توحيد است‌.

6ـ فراموش‌ كردن‌ خدا و رها كردن‌ رابطة‌ توحیدی در نتيجه‌ گم‌ كردن‌ موازنة‌ توحيدي‌ وگرفتار شدن‌ در بند موازنة‌ تضتد ی و افزودن‌ بر قيد و بند روابط‌ زور و مبتلي‌ كردن‌ انسان‌ به‌اسطوره‌پرستي‌، مشكل‌ بزرگ‌ همة‌ زمانها و بخصوص‌ مشكل‌ زمان‌ ما است‌. اين‌ مشكل‌ ومشكل‌ محروميت‌ انسان‌ از بعد معنوي‌ خويش‌، مادر مشكلهاي‌ ديگرند. چرا كه‌ بيرون‌ رفتن‌از توحيد و فرو افتادن‌ در شرك‌، در يك‌ رشته‌ اسطوره‌پرستي‌ها ،انسان‌ را از بازيافتن‌ فطرت‌خويش‌، توحيد، مانع‌ مي‌شود. در اسطوره‌هايي‌ كه‌ در زمان‌ ما انسانيت‌ را از خود بيگانه‌كرده‌اند، تأمل‌ كنيم‌:

* شعار جدايي‌ دين‌ از زندگی ، سرانجام‌ به‌ رواج‌ ماكياوليسم‌ در همة‌ عرصه‌هاي‌ فعاليت‌انسان‌ انجاميده‌ است‌. در حقيقت‌، باور را از عمل‌ نمي‌توان‌ جدا كرد. اگر دين‌ ترجمان‌ توحيدباشد، جدا كردن‌ آن‌ از زندگی ،اصل‌ كردن‌ تضاد در زندگی  است‌. پس‌ وقتي‌ دين‌ توحيداست‌، جدا كردن‌ آن‌ از زندگی ، همراه‌ كردن‌ تضاد  و زادة‌ آن‌، زور، با سياست‌ است‌. انحطاط‌حرفة‌ سياست‌ در مردم‌ سالاريهاي‌ غرب‌ به‌ دليل‌ آن‌ جدايي‌ و اين‌ همراهي‌ نيست‌؟

مشكل‌ روشنفكران‌ زمان‌ ما اينست‌ كه‌ با «اخلاق‌ گرايي‌» مبارزه‌ كرده‌اند و اينك‌ اخلاق‌ زور،چه‌ در رژيمهايي‌ كه‌ بنام‌ دين‌ و ايدئولوژي‌، استبداد برقرار كرده‌اند و خواه‌ در «مردم‌سالاريهاي‌» غرب‌، از درون‌ و بيرون‌ ،انسانها را مي‌خورد و تباه‌ مي‌كند. از اين‌رو است‌ كه‌ از نو،به‌ سراغ‌ اخلاق‌ مي‌روند. اخلاقي‌ كه‌ بر ارزشهاي‌ ديگري‌ بنا شود. وقت‌ آنست‌ كه‌ انسانيت‌ ازفريب‌ بزرگ‌ رها شود. مشكل‌ سياست‌ همراهي‌ دين‌ نيست‌. مشكل‌ آن‌ اينست‌: سياست‌ بركدام‌ اصل‌ راهنما؟ سياست‌ بر اصل‌ ثنويت‌ ،چه‌ رنگ‌ ديني‌ بخود بگيرد و خواه‌ نگيرد ،و حتي‌وقتي‌ ضد ديني‌ مي‌شود، با زور همراه‌ است‌. عصر آزادي‌ ،عصري‌ نيست‌ كه‌ در آن‌، سياست‌ به‌معناي‌ مجموعة‌ تدابير، ترجمان‌ توحيد مي‌شود؟

* حمله‌ به‌ «دمكراسيهاي‌ توده‌اي‌» كه‌ زوال‌ يافته‌اند و در حال‌ زوالند از سوي‌ مخالفانشان‌و حمله‌ به‌ «آزاديهاي‌ بورژوايي‌» از سوي‌ جانبداران‌ آن‌ نوع‌ «دمكراسي‌»، سبب‌ شد كه‌ آزادي‌ ازارزش‌ بيفتد. آمريت‌ استبدادي‌ نخبه‌ها و حزب‌ طراز نو و ارتش‌ و دولت‌ كه‌ خمير ماية‌ايدئولوژيهاي‌ زمان‌ ما را تشكيل‌ مي‌دهند. بن‌بست‌ را  كامل‌ گرداند. تا آنكه‌ اردوگاه‌ كمونيسم‌متلاشي‌ شد. اينك‌ روشنفكران‌، بخصوص‌ روشنفكران‌ چپ‌، متوجه‌ شده‌اند كه‌ آزادي‌ را از نوبايد ارزش‌ كرد. گرفتاريشان‌ اينست‌ كه‌ هنوز نمي‌دانند آن‌ را بر كدام‌ اصل‌ تعريف‌ و بنا بنهند.

* جدايي‌ نخبه‌ها از توده‌ها و اعتقاد به‌ ولايت‌ اولي‌ها بر دومي‌ها، سبب‌ گشته‌ است‌ كه‌اوليها، بنام‌ ايدئولوژي‌ انواع‌ استبدادهاي‌ راست‌ و چپ‌ را به‌ جامعه‌ها تحميل‌ كنند و خود نيز،در استبدادي‌ كه‌ بنا و از آن‌ پاسداري‌ مي‌كنند، فاسد و تباه‌ شوند. اين‌ امر خاص‌ جامعه‌هاي‌داراي‌ رژيم‌ استبداد ديني‌ و يا ايدئولوژيك‌ نيست‌. در همه‌ جا، نخبه‌ها ترور فكري‌ را تحميل‌كرده‌اند و در جو ترور، انديشه‌ها عقيم‌ گشته‌اند. اينك‌ روشنفكران‌ راستين‌، درصدد شك‌ به‌خويشتن‌ برآمده‌اند. اما هنوز در پي‌ آنند كه‌ بر چه‌ اصل‌ و روشي‌، خود را بمثابة‌ نخبه‌ نفي‌مي‌كنند، از پاي‌ بند سانسورها رها شوند و به‌ فراخناي‌ آزادي‌ گام‌ بگذارند؟

7 ـ تضاد ماديت‌ و معنويت‌، در دورانهاي‌ مختلف‌، به‌ نفي‌ يكي‌ از اين‌ دو بعد انجاميد.در دوران‌ ما، حاكميت‌ ماديت‌ انسان‌ را از بعد معنويش‌ محروم‌ ساخته‌ است‌، با تبديل‌نيازهاي‌ معنوي‌ به‌ نيازهاي‌ مادي‌ و مدار باز مادي‌  معنوي‌ به‌ مدار بسته‌ مادي‌  مادي‌برگرداندن‌، انسان‌ را عامل‌ توليد و مصرف‌ انبوه‌ كرده‌ است‌. انواع‌ كمبودها را پديد آورده‌ است‌ وانسان‌ را در حصار ماديت‌، به‌ مصرف‌ روز افزون‌ و تخريب‌ خويش‌ محكوم‌ ساخته‌ است‌. چرا كه‌مصرف‌ انبوه‌، تخريب‌ انبوه‌ است‌ و در مدار بسته‌ مادي‌ مادي‌، انسان‌ به‌ تخريب‌ و مرگ‌خويش‌، محكوم‌ است‌. باز جستن‌ بعد معنوي‌، بياد آوردن‌ خود فراموش‌ شده‌ است‌. اما اين‌خود فراموش‌ شده‌، جز با بازيافتن‌ توحيد بمثابة‌ اصل‌ راهنما، ممكن‌ نمي‌شود. اين‌ سخن‌حق‌، حق‌ است‌: با فراموش‌ كردن‌ خدا، انسان‌ خود را گم‌ مي‌كند. بدينقرار، اين‌ سخن‌ نيز حق‌است‌ كه‌ مشكلهاي‌ ديگر از اين‌ دو مشكل‌ زاده‌ مي‌شوند.

توحيد بر تضاد  در انقلاب‌ ايران‌ پيروز شد. اين‌نوشته گزارش‌ پيروزي‌ مردم‌ بر دو نوع‌استبداد شد و ترديد نداريم‌ كه‌ گزارش‌ پيروزي‌ مردم‌ ايران‌ بر نوع‌ سوم‌ استبداد نيز مي‌شود.سه‌ نوع‌ عمومي‌ استبداد كه‌ تاريخ‌ بخود ديده‌ است‌، در ايران‌ از پا در آمده‌اند و در مي‌آيند. با ازپا در آمدن‌ اين‌ استبدادها در ايران‌، در واقع‌ در جهان‌ است‌ كه‌ استبدادها از پا در مي‌آيند. اين‌نوشته بشارت‌ عصر جديد و گزارش‌ پيروزي‌ بزرگ‌ آزادي‌ بر استبداد در مقياس‌ جهان‌ مي‌شود.پس‌ بيشترين‌ درودها بر آنها كه‌ شهيد و الگوي‌ جاويد شدند، بر آنها كه‌ كتاب‌ ناطق‌ شدند وسرزمين‌ ايران‌ را سرزمين‌ نبرد با انواع‌ استبدادها كردند و بر آنها كه‌ تصميم‌ دارند با پيروزي‌ برواپسين‌ تلاش‌ مذبوحانة‌ استبداد، امامان‌ عصر آزادي‌ بگردند

 



 فصل‌ اول‌

 

 

اصل‌ توحيد

 

در پي‌ يك‌ مقايسه‌ و يك‌ رابطه‌ تضادی ، ابليس‌ شيطان‌ مي‌شود و آدم‌ از خود بيگانه‌ مي‌گردد:ابليس‌ به‌ خدا مي‌گويد مرا از آتش‌ آفريدي‌ و آدم‌ را از خاك‌، من‌ از او برترم‌ (1) ابليس‌ سر برفرمان‌ اسطورة‌ «نژاد برتر» مي‌گذارد و از خدا بيگانه‌ مي‌شود، رانده‌ مي‌شود. اينك‌ خود را دررابطة‌ زور با آدم‌ مي‌يابد. آدم‌ را مي‌فريبد. او را به‌ اسطورة‌ خدايي‌ جستن‌ مي‌فريبد. آدم‌، درفريب‌، خود را در رابطة‌ شرك‌ با خدا قرار مي‌دهد:(2)

«آدم‌ بر پروردگار خويش‌ عصيان‌ كرد و گمراه‌ شد.»

يعني‌ خود را مانند خدا مطلق‌ و فعّال‌ تصور مي‌كند و چون‌ مطلق‌ حقيقي‌ نيست‌ رابطه‌اش‌با ديگران‌ زور مي‌شود. به‌ فريب‌ باور مي‌كند كه‌ به‌ دانش‌ و جاوداني‌ شدن‌، خدا مي‌گردد (3).رانده‌ مي‌شود (4). از بهشت‌ خود بودن‌، به‌ اين‌ دنياي‌ پر از برخوردها و تضادها، هبوط‌ مي‌كند.توبه‌ مي‌كند و توبه‌اش‌ پذيرفته‌ مي‌شود. بر عهدة‌ او مي‌شود كه‌ با انديشه‌ و دست‌ خويش‌، راه‌طولاني‌ بازگشت‌ به‌ فطرت‌ را طي‌ كند (5).

اما در جريان‌ زندگاني‌، روابط‌ شرك‌ اساس‌ قرار مي‌گيرند و خداها، شخصيتهايي‌ كه‌ دم‌ ازخدايي‌ مي‌زنند، پديده‌هايي‌ كه‌ به‌ مقام‌ خدايي‌ رسانده‌ مي‌شوند و... همه‌ از رهگذر دور شدن‌آدميان‌ از توحيد پديد مي‌آيند. بر شماره‌ اسطوره‌ها و خداها آنقدر افزوده‌ مي‌شود كه‌ آدمي‌ ازشمال‌ و جنوب‌ و شرق‌ و غرب‌، خود را محصور و زنداني‌ اين‌ خداها ميابد. شيطان‌ مي‌گويد(6):

«بعد، به‌ يقين‌ از پيش‌ و پس‌ و از راست‌ و چپ‌ آنان‌ در مي‌آيم‌ چنان‌ كه‌ بيشتر آنان‌ شكرنگزارند.»

توحيد فعل‌ است‌. حركتي‌ بر وفق‌ روشي‌ براي‌ بازگشت‌ به‌ فطرت‌ و به‌ آزادي‌ كامل‌ از سلطه‌همة‌ خداهاي‌ موهوم‌ است‌. حركت‌ به‌ سوي‌ انقلاب‌ بزرگ‌ و همه‌ جانبه‌ است‌ كه‌ امكان‌ نوعي‌رابطه‌ جديد اجتماعي‌ و نوعي‌ رابطة‌ نو با طبيعت‌ و با خويشتن‌ را در پي‌ مي‌آورد. طبيعت‌ وجامعه‌ و ذهن‌ انديشمند، ديگر عوامل‌ محدودكننده‌ آزاديهاي‌ آدمي‌ نيستند، اسباب‌ وسعت‌گرفتن‌ آزاديهاي‌ اويند.

اين‌ حركت‌ عكس‌ حركت‌ نخستين‌ است‌: از خود بيگانگي‌ با انكار خدا، با ميل‌ به‌ دست‌يابي‌بر مقام‌ مطلق‌ و فعّال‌ يا پرستش‌ اسطوره‌ها آغاز گرفته‌ بود. اين‌ حركت‌ با انكار خداهايي‌ كه‌ساخته‌ و محصول‌ زندگاني‌ اجتماعي‌ براساس‌ روابط‌ شرك‌ هستند، آغاز مي‌گيرد:

«بگوئيد نيست‌ خدايي‌ مگر الله رستگار مي‌شويد»

اگر در نوع‌ فريبي‌ كه‌ آدم‌ خورد دقت‌ كنيم‌، مي‌بينيم‌ ميوه‌ ممنوعه‌ همان‌ اسطوره‌ شرك‌عملي‌ است‌. در قرآن‌، مجموعة‌ خداها در اشكال‌ گوناگون‌ و در تغيير شكلهاشان‌ نفي‌ مي‌شوند.ميوه‌ ممنوعه‌اي‌ كه‌ ما آدميان‌ در اين‌ دنيا به‌ پرهيز كردن‌ از خوردن‌ آن‌ دعوت‌ شده‌ايم‌، همين‌خداها هستند. همانطور كه‌ درخت‌، به‌ تعبير قرآن‌ و سيب‌ يا نارنج‌ به‌ تعبير داستانهاي‌مذهبي‌ صورت‌ مادي‌ اسطورة‌ مقام‌ مطلق‌ است‌، خود نيز مي‌تواند به‌ اسطوره‌اي‌ ذهني‌ بدل‌بگردد. آدم‌ باور كرد كه‌ با خوردن‌ ميوة‌ درخت‌، خدايي‌ هم‌ آورد و هم‌ شأن‌ خداي‌ يكتا مي‌شود(7).

قرآن‌، روش‌ نيز معني‌ مي‌دهد و در حقيقت‌ روش‌ آزاد شدن‌ از زندان‌ بزرگ‌ باور به‌خداهايي‌ است‌ كه‌ اشكال‌ مادي‌ و ذهني‌ بخود مي‌گيرند و زمان‌ به‌ زمان‌، به‌ يكديگر مي‌گردندو يا اشكال‌ تازه‌اي‌ پيدا مي‌كنند. بدينقرار، در سه‌ بند، به‌ خداهايي‌ مي‌پردازيم‌ كه‌ بايد نفي‌شوند تا آدمي‌ از هر گونه‌ استبداد، بخصوص‌ استبداد فراگير رها گردد:

بند اول‌: اسطوره‌ها (مطلقها)

اسطوره‌ها كه‌ از رهگذر روابط‌ اجتماعي‌ و در جامعه‌ها پديد مي‌آيند، شش‌ دسته‌اند. درتوحيد، همة‌ اين‌ اسطوره‌ها، در وجود و وظايف‌ اجتماعيشان‌، نفي‌ مي‌شوند:

1ـ اسطوره‌هايي‌ كه‌ ساختة‌ رابطة‌ انسان‌ و طبيعتند

نه‌ طبيعت‌ در مجموع‌ و نه‌ پديده‌هايش‌ خدايي‌ نمي‌كنند. ملك‌ و ملك‌ از آن‌ خدا هستند(8). آفريده‌ها در انجام‌ دادن‌ وظايف‌ خويش‌ نيز، از خداهايي‌ گوناگون‌ فرمان‌ نمي‌برند. بر وفق‌يك‌ نظم‌ و قاعده‌ پايدار، به‌ قدر و اندازه‌ عمل‌ مي‌كنند (9).

ابراهيم‌ مشي‌ توحيد را با قبول‌ و انكار خدايي‌ همين‌ پديده‌ها شروع‌ كرد و به‌ پايان‌ برد:

با خود گفت‌: خداي‌ من‌ خورشيد است‌: (10)

«پس‌ چون‌ آفتاب‌ را عالمتاب‌ يافت‌، گفت‌ اين‌ خداي‌ من‌ است‌.»

و چون‌ آفتاب‌ غروب‌ كرد و ماه‌ در آسمان‌، به‌ نورافشاني‌ آغاز كرد، با خود گفت‌: خورشيدغروب‌ كرد پس‌ خدا نمي‌تواند باشد. خداي‌ من‌ ماه‌ است‌ (11):

«پس‌ چون‌ ماه‌ را تابان‌ ديد، گفت‌: اين‌ خداي‌ من‌ است‌.»

و چون‌ ماه‌ نيز افول‌ كرد، با خود گفت‌: اين‌ پديده‌ها خدا نمي‌توانند باشند و (12)

«همانا من‌ روي‌ مي‌نهم‌ به‌ سوي‌ كسي‌ كه‌ آسمانها و زمين‌ را بر فطرت‌ آفريد...»

بدينسان‌، در حركت‌ توحيدي‌، بايد خدايي‌ پديده‌هاي‌ طبيعي‌، خورشيد و ماه‌ و ستاره‌(13) و باد و باران‌ و نور و آتش‌ (14) و "اله‌"هايشان‌ را نيز نفي‌ كرد. اين‌ پديده‌ها موافق‌اندازه‌هاي‌ حاكم‌ بر طبيعت‌ مخلوق‌، عمل‌ مي‌كنند و خود قادر به‌ اتخاذ تصميم‌ نه‌ دربارة‌خودشان‌ و نه‌ دربارة‌ آدميان‌ نيستند (15). نه‌ مي‌توانند هستي‌ ببخشند و نه‌ مي‌توانندهستي‌ بستانند. (16)

و نبايد پنداشت‌ كه‌ امروز ديگر اين‌ پديده‌ها را نمي‌پرستند،زيرا بسياري‌ هنوز مي‌پرستندو بسيارتر از بسيارند آنها كه‌ ماده‌ و طبيعت‌ را به‌ مدد «علم‌» اسطوره‌ كرده‌ و به‌ مقام‌ خدايي‌رسانده‌اند. بحران‌ تمدن‌ امروز ره‌ آورد ماده‌پرستي‌ نيست‌؟

2ـ اسطوره‌هايي‌ كه‌ ساختة‌ رابطة‌ انسان‌ با زمان‌ و مكان‌ هستند

نه‌ شرق‌، نه‌ غرب‌، نه‌ شمال‌، نه‌ جنوب‌، نه‌ دنياي‌ پائين‌، نه‌ دنياي‌ بالا، از ويژگي‌ خدايي‌برخوردار نيستند. اينها همه‌ به‌ خدا تعلق‌ دارند (17). به‌ دليل‌ محل‌ سكناي‌ اين‌ يا آن‌ قوم‌شدن‌، به‌ ساكنان‌ خود قدرت‌ خدايي‌ نمي‌بخشند. هيچ‌ ملت‌ به‌ لحاظ‌ زمين‌ معين‌، نمايندگي‌خدا را پيدا نمي‌كند (18). و مالكيت‌ مطلق‌ بر زمين‌ و آسمان‌ از آن‌ خدا است‌ (19). وبنابراين‌، مالكيت‌ آدمي‌ بر زمين‌، به‌ حد رابطه‌اي‌ كه‌ كار و سعي‌ پديد مي‌آورد. محدودمي‌شود (20).

سير در مكان‌ (21) و زمان‌ (22) ارزش‌ مي‌گردد. گذشته‌ و حال‌ و آينده‌ يك‌ جريان‌ دارند.آدمي‌ بايد و مي‌خواهد كه‌ پيشاروي‌ خويش‌ را باز كند و پيش‌ برود (23):

«بديهي‌ است‌ كه‌ انسان‌ مي‌خواهد پيشاروي‌ خويش‌ را باز كند.»

اما همانسان‌ كه‌ نبايد گذشته‌ و حال‌ را مطلق‌ كرد و در آنها ماند، نبايد پنداشت‌ علم‌ قطعي‌آينده‌ نزد آدمي‌ است‌ (24):

«همانا علم‌ ساعت‌ نزد خدا است‌... و هيچكس‌ اندر نمي‌يابد كه‌ فردا چه‌ رويدادهايي‌ راميزايد...»

اسطوره‌ آينده‌ با مشخصات‌ معين‌ و مدت‌، همواره‌ از اسباب‌ از خود بيگانگي‌ آدميان‌ بوده‌است‌. اما بخصوص‌ در زمان‌ ما، خواه‌ در جامعه‌هاي‌ مسلط‌ و خواه‌ در جامعه‌هاي‌ زير سلطه‌،اين‌ اسطوره‌، دست‌ به‌ دست‌ اسطورة‌ علم‌، از عوامل‌ سازماندهي‌ اجتماعي‌ گشته‌ است‌. درانديشة‌ توحيدي‌، علم‌ به‌ تاريخ‌ معاد، روزي‌ كه‌ نظام‌ اجتماعي‌ دگرگون‌ شود و انسان‌ از جبرهابياسايد و جامعيت‌ بجويد، براي‌ هيچكس‌ حاصل‌ نمي‌شود. و كسي‌ نمي‌تواند، نه‌ به‌ مددديالكتيك‌ معجزه‌گر و نه‌ به‌ مدد هيچ‌ روش‌ ديگري‌، از پيش‌، مدتي‌ را كه‌ مي‌توان‌ طي‌ آن‌ به‌جامعة‌ كمال‌ مطلوب‌ رسيد، معين‌ كند. رهايي‌ از باور به‌ اين‌ اسطوره‌، بخصوص‌ در دوران‌ ما،سبب‌ مي‌شود كه‌ خود را از قيد جبرهاي‌ بسيار برهانيم‌ و روشهاي‌ مناسب‌ براي‌ رشد و آزادي‌پيدا كنيم‌.

بخصوص‌ ما زير سلطه‌ها نبايد از ياد ببريم‌ كه‌ ليبراليسم‌ غرب‌ مسلط‌، به‌ جامعه‌هاي‌صنعتي‌ و ما وعده‌ داد كه‌ با پيروي‌ از الگوي‌ رشدش‌، در دوره‌ معيني‌، به‌ رشد ميرسيم‌. پس‌ ازآن‌، ماركسيسم‌ به‌ استعانت‌ اسطورة‌ علم‌ وعده‌ داد كه‌ مراحل‌ تاريخ‌ طي‌ شده‌اند و مرحلة‌سرمايه‌داري‌ به‌ مرحلة‌ كمونيستي‌ تحول‌ مي‌كند و اين‌ در زمان‌ معين‌ و به‌ «جبر تاريخ‌»!

اما زمان‌ گذشت‌ و معلوم‌ شد كه‌ سخن‌ جبرها راست‌ نيست‌. يعني‌ نه‌ جامعه‌ها تنها يك‌سرنوشت‌ دارند و نه‌ زمان‌ رسيدن‌ به‌ آن‌ سرنوشت‌، معين‌ است‌ (25).

«بهشت‌ بيابان‌ است‌ و آدميان‌ آن‌ را با عمل‌ امروز خويش‌ مي‌سازند.»

به‌ سخن‌ ديگر نوع‌ جامعة‌ آينده‌ به‌ نوع‌ عمل‌ اجتماعي‌ امروز بستگي‌ دارد و علم‌ ساعت‌ نزدخدا است‌: (26)

«و نزد او است‌ علم‌ زمان‌ و بازگشت‌ شما به‌ سوي‌ او است‌.»

3ـ اسطوره‌هايي‌ كه‌ بر وجه‌ اجتماعي‌ واقعيت‌ اجتماعي‌ ناظرند

به‌ اسطوره‌هايي‌ كه‌ شكل‌ مادي‌ دارند، در قسمت‌ سوم‌ مي‌پردازيم‌. در اينجا به‌اسطوره‌هايي‌ مي‌پردازيم‌ كه‌ منشأ مادي‌ دارند اما شكل‌ غيرمادي‌ بخود گرفته‌اند:

اسطوره‌ نژاد قديمي‌ترين‌ و ديرپاترين‌ اين‌ اسطوره‌ است‌. به‌ تعبير قرآن‌ همزمان‌ با خلقت‌آدم‌ است‌. در جريان‌ تاريخ‌، اين‌ اسطوره‌ اشكال‌ گوناگون‌ بخود گرفته‌ است‌ و امروز ترجمان‌بسياري‌ از جنگها و برخوردها در مقياس‌ جهان‌ است‌.

قرآن‌ باني‌ آن‌ را شيطان‌ معرفي‌ مي‌كند. مي‌گويد هر سلطه‌گري‌ كه‌ مي‌خواهد خود را از راه‌زور به‌ ديگران‌ تحميل‌ كند، از نژاد خويش‌ اسطوره‌اي‌ مي‌سازد و بدان‌ حكومت‌ بر ديگران‌ راموجه‌ مي‌گرداند. هر بار كه‌ قرآن‌ به‌ معرفي‌ «طاغوت‌» و ستمگران‌، اقوام‌ زورمند و زورگومي‌پردازد، به‌ ياد مي‌آورد كه‌ بر باور شيطان‌ بوده‌اند و خويش‌ را از نژاد ويژه‌ مي‌خوانده‌اند.(27)

بعد به‌ دين‌ «آبا» پرستي‌: آبأپرستي‌ نيز داريم‌. همانطور كه‌ يادآور شديم‌ در بند سوم‌ به‌ آن‌مي‌پردازيم‌.

اسطوره‌ يك‌ كارش‌ اينست‌ كه‌ آدمي‌ را از گذشت‌ زمان‌ و تحول‌ غافل‌ مي‌كند و برغم‌ گذارزمان‌ و تحول‌، معتقد به‌ خود را در گذشته‌ نگاه‌ مي‌دارد. آدمي‌ را از زمان‌ جدا مي‌كند و مرغ‌انديشه‌ را زنداني‌ مي‌كند تا در افق‌ زمان‌ پرواز نكند. بقاء بر دين‌ آباء، درست‌ پنداشتن‌ ديني‌ به‌لحاظ‌ آنكه‌ آباء بر آن‌ دين‌ بوده‌اند، ماندن‌ در گذشته‌ و گمراهي‌ است‌. قرآن‌ بيش‌ از همه‌ با اين‌اسطوره‌ مبارزه‌ مي‌كند و بارها مي‌پرسد (28).

«وقتي‌ به‌ آنها گفته‌ شد به‌ آنچه‌ از سوي‌ خدا فرود آمده‌ و به‌ فرستاده‌ او بگرويد، گفتند ما راهمان‌ دين‌ كه‌ آباء خود را بر آن‌ يافته‌ايم‌، كفايت‌ مي‌كند. بر دين‌ آباء خود مي‌مانند اگر چه‌آبائشان‌ را علمي‌ نبود و به‌ راه‌ هدايت‌ نبودند.»

نه‌ تنها اهميت‌ پايبندي‌ به‌ ديني‌ را، تنها بدين‌ سبب‌ كه‌ دين‌ آباء بوده‌ است‌، درعقب‌ماندگي‌ فكري‌ خاطر نشان‌ اهل‌ خرد مي‌كند، بلكه‌ يادآور مي‌شود كه‌ صاحب‌ امتيازان‌حكومت‌گر هستند كه‌ بر دين‌ آباء اصرار مي‌ورزند (29):

«و همچنان‌، نشد كه‌ پيش‌ از تو، هشداردهنده‌اي‌ به‌ جامعه‌اي‌ بفرستيم‌ و مترفهايشان‌بگويند همانا آباء خود امتي‌ مي‌دانيم‌ و از دين‌ آباء خود پيروي‌ مي‌كنيم‌* پيامبر بدانهامي‌گفت‌: حتي‌ اگر شما را به‌ بهتر از آن‌ هدايت‌ كنم‌؟ در پاسخ‌ مي‌گفتند: ما بدانچه‌ تو را براي‌ابلاغش‌ فرستاده‌اند، كافريم‌*»

و اين‌ گروه‌ كه‌ حتي‌ وقتي‌ ميدانند ديني‌ كه‌ به‌ آنها اظهار مي‌شود، بهترين‌ دين‌ها است‌،بدان‌ كفر مي‌ورزند، هر ستم‌ و بيداد و زشتگاري‌ را بنام‌ تقليد آباء، رسم‌ روزگار مي‌كنند (30).

و عمومي‌ترين‌ اسطوره‌ها، اسطوره‌ شخصيت‌ است‌ پرستش‌ شخصيت‌،
رايج‌ترين‌ پرستش‌ است‌. مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ دستگاه‌ مطلق‌ تراشي‌، دستگاه‌ ذهني‌ ما است‌ و ازاينرو انديشة‌ توحيدي‌ به‌ مبارزه‌ با پرستش‌ شخصيت‌، تقدم‌ قطعي‌ مي‌بخشد: مبارزه‌ با نفس‌جهاد اكبر است‌.

و از آنجا كه‌ در اين‌ باره‌ كتابي‌ تأليف‌ كرده‌ايم‌. در اينجا به‌ دو سه‌ مورد اشاره‌ مي‌كنم‌:

به‌ ظاهر براي‌ آنكه‌ به‌ شخصيت‌ نقش‌ خدايي‌ ببخشند و شخصيت‌ها بتوانند بطور ثابت‌ برجامعه‌ها حكم‌ برانند و بدينسان‌ حكومت‌ منشأ خدايي‌ و يا عقيدتي‌ و مرامي‌ پيدا كند، ميان‌شخصيت‌ و خدا رابطة‌ خويشاوندي‌ برقرار مي‌كنند: شاهان‌ ايران‌ خود را از نژاد اهورائي‌مي‌دانستند و اسكندر در مصر از كاهنان‌ حكم‌ ستاند كه‌ فرزند ژوپيتر است‌ و چون‌ به‌ همدان‌رسيد، خود را ژوپيتر خواند! اما شاهان‌ تنها نبودند كه‌ چنين‌ مي‌كردند، پيروان‌ مذاهب‌ نيز،پيامبر خويش‌ را فرزند خدا مي‌خواندند و مي‌خوانند (31):

«و گفتند يهود عزير پسر خداست‌ و گفتند مسيحيان‌ مسيح‌ پسر خدا است‌...»

در قسمتهاي‌ دوم‌ و سوم‌، به‌ بازتابهاي‌ فرزند خدا خواندن‌ پيامبران‌ مي‌پردازيم‌. عجالتاًبدانيم‌ كه‌ فرزند خدا شدن‌، بتدريج‌، جمعي‌ نيز مي‌شود(32):

«يهود و نصارا گفتند ما فرزندان‌ خدا و دوستان‌ او هستيم‌...»

بدينسان‌، شخصيت‌ به‌ خدايي‌ مي‌رسد و تن‌ ماديش‌، در ذهن‌ او، محو مي‌گردد وشخصيتش‌ همان‌ مرامي‌ مي‌شود كه‌ بنام‌ او حكومت‌ مي‌رانند. در زمان‌ ما، اين‌ اسطوره‌، شكل‌تازه‌اي‌ پيدا كرده‌ است‌: غربي‌ خود را دارندة‌ خرد متعالي‌ مي‌داند و فرهنگ‌ خويش‌ را جهان‌شمول‌ مي‌پندارد و به‌ زور، بشر را به‌ پذيرش‌ اين‌ فرهنگ‌ مي‌خواند. در جاي‌ ديگر، مسكوستاد زحمتكشان‌ جهان‌ خوانده‌ مي‌شد و مخالف‌ با نظر لنين‌، كفر تلقي‌ مي‌گشت‌.

اما اينگونه‌ شخصيت‌پرستي‌ شكلي‌ خاص‌ از آن‌ شخصيت‌پرستي‌ است‌ كه‌ عموميتي‌ به‌تمام‌ دارد. در حقيقت‌ هر يك‌ از ما آدميان‌، در زندگاني‌ روزمره‌، شخصيت‌ خود يا ديگري‌ را به‌مقام‌ خدايي‌ مي‌رسانيم‌ و بر خويش‌ و ديگران‌ حاكم‌ مي‌گردانيم‌. در اينجا نمي‌توان‌ پرستش‌شخصيت‌ را كه‌ تازه‌ خود به‌ تفضيل‌ نياز دارد، خلاصه‌ كرد. با وجود اين‌ بايد بگويم‌ كه‌ زندگاني‌اجتماعي‌ بر محور روابط‌ زور مي‌چرخد و بر اين‌ محور، عمل‌، به‌ سبب‌ اين‌ خاصيتش‌ كه‌ برخود مي‌افزايد و به‌ خاطر خاصيت‌ ديگرش‌ كه‌ تكاثر و انباشت‌ مي‌پذيرد، ميل‌ به‌ مطلق‌مي‌كند. وقتي‌ انسان‌ رابطه‌ با خدا را قطع‌ مي‌كند. دستگاه‌ ذهن‌ به‌ دستگاه‌ توليد مطلقهاتبديل‌ مي‌شود (33) در حقيقت‌ انباشت‌ به‌ صورت‌ مطلقهاي‌ گوناگون‌ انجام‌ مي‌گردد.فزوني‌طلبي‌ ضرورت‌ انديشه‌ و عمل‌ بر محور روابط‌ زور يا موازنة‌ شرك‌ است‌. هر غنايي‌، فزوني‌ديگري‌ را مي‌طلبد و هر فزوني‌طلبي‌، فزوني‌طلبيهاي‌ ديگر را در پي‌ مي‌آورد (34):

«مواظب‌ باش‌! همانا انسان‌ خودكامگي‌پذير است‌ * تا كه‌ غني‌ بر غني‌ مي‌افزايد، طغيان‌مي‌كند.»

در حقيقت‌ در توازن‌ شرك‌ فزوني‌طلبي‌ قانون‌ حاكم‌ بر عمل‌ انسان‌ است‌ و بناگزير،فزوني‌طلبيها، مجموعة‌ بغرنجي‌ از مطلقها بوجود مي‌آورند و اين‌ مجموعه‌،

همان‌ «هوي‌» است‌ كه‌ آدمي‌ خداي‌ خويش‌ مي‌گرداند و مي‌پرستدش‌ (35):

«آيا مي‌بيني‌ اين‌ كسان‌ را كه‌ هواي‌ خود را خداي‌ خود كرده‌اند؟... در نتيجه‌ خود را مطلق‌ وفعّال‌ و ديگران‌ را مطلق‌ و منفعل‌ مي‌بينند پس‌ شرك‌ عملي‌ يعني‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ رااساس‌ روابط‌ مي‌كنند.

4ـ اسطوره‌هايي‌ كه‌ بر وجه‌ سياسي‌ واقعيت‌ اجتماعي‌ ناظرند

خدا، رهبري‌، ولايت‌، قدرت‌، ملك‌، قانون‌، حكم‌، امر و حق‌ اسطوره‌هايي‌ هستند كه‌ بر وجه‌سياسي‌ واقعيت‌ اجتماعي‌ ناظرند.

قرآن‌،روش‌ بازگشت‌ به‌ توحيد، نخست‌ سلب‌ مالكيت‌ و آنگاه‌ سلب‌ مطلقيت‌ ازاسطوره‌هاي‌ فوق‌ مي‌كند. در حقيقت‌، بوده‌اند و هستند و بسيار كه‌ خود را مالك‌ منحصر خدا،رهبري‌، سازمان‌، قدرت‌، قانون‌، حكم‌، امر و حق‌ مي‌دانستند و مي‌دانند. بنام‌ اين‌ مالكيت‌ادعايي‌، خويش‌ را مالك‌ خير و شر آدميان‌ مي‌شناختند و مي‌شناسند.

گذشته‌ از آنكه‌ هر قوم‌ و قبيله‌اي‌ صاحب‌ خدائي‌ بود كه‌ قدرت‌ حامي‌ خويش‌ به‌ شمارمي‌آورد و به‌ اين‌ خدا اشكال‌ گوناگون‌ مي‌بخشيد، بعد از دعوت‌ به‌ توحيد نيز، اين‌ تمايل‌ به‌داشتن‌ خدائي‌ اختصاصي‌ از ميان‌ نرفت‌: قوم‌ موسي‌ پس‌ از قبول‌ دعوت‌ موسي‌ و بيرون‌ رفتن‌از مصر، از موسي‌ خواستند كه‌ همانند اقوام‌ ديگر آنها نيز اله‌اي‌ داشته‌ باشند (36):

«گفتند اي‌ موسي‌ براي‌ ما اله‌اي‌ قرار ده‌ همانند اله‌هايي‌ كه‌ آنها دارند»

و چون‌ نپذيرفت‌، در غيبت‌ او، مجسمة‌ گوساله‌اي‌ را بخدايي‌ برداشتند (37):

«پس‌ از رفتن‌ او، شما گوساله‌اي‌ را به‌ خدايي‌ برداشتيد. و شما ستمكارانيد...»

اما جريان‌ بدين‌ جا ختم‌ نشد: آنها بر اين‌ باور شدند كه‌ قوم‌ برگزيده‌ايد و اقوام‌ ديگر به‌ خد،جز به‌ واسطه‌گري‌ آنها، راه‌ ندارند. بدين‌ خاطر است‌ كه‌ رهبري‌ بشر را ملك‌ مطلق‌ خويش‌مي‌شمارند. جنگها را شخصيتها و اقوام‌ برگزيده‌ پديد آورده‌اند و هنوز كه‌ هنوز است‌، صاحبان‌اديان‌ مختلف‌، خداي‌ يكديگر را قبول‌ ندارند!

نبايد پنداشت‌ كه‌ با رها كردن‌ باور به‌ خدا، مالكيت‌ بر مطلق‌ از ميان‌ مي‌رود. چرا كه‌مالكيت‌ بر خدا و دين‌ و قانون‌ و حكم‌ و... حاصل‌ ناباوري‌ به‌ خدا است‌. در واقع‌،

در زمان‌ معاصر، بيش‌ از هر زمان‌، جنگ‌ و خون‌ريزي‌، از رهگذر باور يا وانمود كردن‌ باورداشتن‌ به‌ مالكيت‌ بر حقيقت‌ مطلق‌ روي‌ مي‌دهد. ميان‌ گروندگان‌ به‌ يك‌ ايدئولوژي‌ يا دين‌نيز، برخوردهاي‌ خونين‌ روي‌ مي‌دهند چرا كه‌ هر گروه‌ خود را صاحب‌ اختيار «ايدئولوژي‌» و يا«دين‌» و مخالفت‌ خود را گمراه‌ مي‌شمارد. آنها كه‌ مي‌گويند خدا را قبول‌ ندارند، در حقيقت‌خدا را مادي‌ كرده‌اند و خويش‌ را مالكش‌ ساخته‌اند و بنام‌ اين‌ مالكيت‌، بخود حق‌ هر كاري‌ رامي‌دهند. و بسيارند كه‌ بصرف‌ تعلق‌ داشتن‌ به‌ ديني‌ و يا مرامي‌ و يا خداي‌ ديني‌، در خواب‌غرور، آينده‌اي‌، همه‌ كاميابي‌، بخود وعده‌ مي‌دهند. به‌ اينان‌ بايد گفت‌: خوبي‌ و بدي‌ حال‌ وآينده‌، به‌ عمل‌ است‌ (38):

«زنهار حيات‌ دنيا شما را نفريبد و غرور به‌ ]به‌ برخورداري‌ از رحمت‌[ خدا شما را نفريبد»

اشكال‌ ديگر اين‌ مالكيت‌، ايجاد قرابت‌ با خدا و انحصار اين‌ قرابت‌ به‌ خويش‌ و دلخواه‌ خودرا بنام‌ سخن‌ خدا، بر بندگان‌ خدا، تحميل‌ كردن‌ است‌. در حقيقت‌، از راه‌ قرابت‌، شخص‌خدايي‌ مي‌جويد و ديگران‌ به‌ نام‌ او، خود نيز قرابت‌ مي‌جويند و دم‌ از ولايت‌ مطلقه‌ مي‌زنند.جمعي‌ مي‌پندارند پيامبر خدا است‌ و خود نيز به‌ دليل‌ پيرو او بودن‌، فرزندان‌ خدايند (39):

«كساني‌ كه‌ گفتند خدا، همان‌ مسيح‌ ابن‌ مريم‌ است‌، به‌ يقين‌ كفر ورزيدند...»

و

«و يهوديان‌ و مسيحيان‌ گفتند ما فرزندان‌ خدائيم‌...

و از راه‌ اين‌ مالكيت‌، اختيار حلال‌ و حرام‌ را نيز بدست‌ مي‌آوردند خود را فوق‌ قانون‌ و منشأمنزلت‌ فرد و جمع‌ مي‌گرداندند. هر چه‌ خواستند و مي‌خواهند بخدا نسبت‌ دادند و مي‌دهندو مردم‌ را به‌ اطاعت‌ از خود مجبور مي‌كردند و مي‌كنند (40):

«پس‌ ستمگرتر كسي‌ است‌ كه‌ به‌ دروغ‌، سخني‌ را به‌ خدا نسبت‌ مي‌دهد و از راه‌ ناداني‌مردم‌ را گمراه‌ مي‌كند»

از اينرو مالكيت‌ امر و حكم‌ و اختيار حلال‌ و حرام‌ و ايجاد و سلب‌ منزلت‌، از خدا سلب‌مي‌شود (41):

]پيامبر[ بگو: امر، كل‌ آن‌، خدا را است‌...»

و حتي‌ پيامبر نيز حق‌ ندارد از سوي‌ خود، قانون‌ و حكم‌ بگذارد(42):

«و پيامبر را نمي‌رسد كه‌ آيه‌اي‌ بياورد مگر به‌ اجازه‌ خدا»

بنابراين‌، هر قانون‌، هر حكم‌، هر قدرت‌ و هر امري‌، قابل‌ پيروي‌ نيست‌. به‌ سخن‌ ديگر، ازامر ستمگران‌ و فرعون‌ و طاغوت‌، نبايد فرمان‌ برد (43):

«و امر فرعون‌ رشيد نيست‌.»

و نيز (44):

و آنها كه‌ از توحيد روي‌ مي‌تابند، به‌ اطاعت‌ امر هر جبار عنيدي‌ در مي‌آيند (45):

«و همان‌ قوم‌ عاد كه‌ آيه‌هاي‌ خداي‌ خود را انكار كردند و بر پيامبران‌ او عصيان‌ كردند و امرجباران‌ بسيار خيره‌ سر را فرمان‌ بردند.»

و قضاوت‌ و حكم‌ ملك‌ مطلق‌ صاحبان‌ مقام‌ بود و قابل‌ نقض‌ نبود. حتي‌ وقتي‌ حاكم‌ اشتباه‌كرده‌ بود. براي‌ اينكه‌ حكم‌ از اعتبار نيفتد. آن‌ را اجرا مي‌كردند. در تاريخ‌ و بيشتر در زمان‌ ما،دستگاه‌ قضايي‌ مهمترين‌ ابزار استبداد حاكمان‌ بود و هست‌. بخصوص‌ وقتي‌ دولت‌ بر پاية‌دين‌ و يا ايدئولوژي‌ تأسيس‌ شده‌ باشد. حاكم‌ و محكوم‌، به‌ خاطر حفظ‌ اعتبار دين‌ و ياايدئولوژي‌، بايد حكم‌ را ولو ظالمانه‌ باشد، اجرا و اطاعت‌ كنند. از اينرو، حكم‌ از اختيارصاحبان‌ مقام‌ سياسي‌ و مذهبي‌ بيرون‌ مي‌رود. حكم‌ از آن‌ خدا است‌ و بنابراين‌، بايد قضاوت‌بر وفق‌ عدالت‌ و قسط‌ باشد و قاضي‌ بايد مستقل‌ باشد و صاحبان‌ دعوا در انتخاب‌ قاضي‌ بايدآزاد باشند. حكم‌ از آن‌ خدا است‌ و در آن‌ شريك‌ نيز ندارد (46):

«همانا حكم‌ تنها از آن‌ خدا است‌...»

« چون‌ حكم‌ از آن‌ خدا است‌ و از دست‌ قدرت‌ سياسي‌ بيرون‌ است‌ بايد ترجمان‌ عدل‌ وحق‌ باشد(47):

و:

«و وقتي‌ ميان‌ مردم‌ دادرسي‌ كرديد، پس‌ به‌ عدل‌ حكم‌ دهيد.»

و قضاوت‌ بايد از هر گونه‌ تمايلي‌ خالي‌ باشد (48):

«پس‌ حكم‌ كن‌ ميان‌ مردم‌ به‌ حق‌ و از هوي‌ پيروي‌ مكن‌»

بدينسان‌، حكم‌ (به‌ دو معناي‌ ايجاد و سلب‌ دلبخواهي‌ منزلت‌ و قضاوت‌ دلبخواهي‌) هم‌ ازمالكيت‌ مطلق‌ مقام‌ حاكم‌ بدر مي‌آيد و هم‌ وجه‌ خدايي‌ خويش‌ را از دست‌ مي‌دهد. وقتي‌ دراين‌ امر واقع‌ انديشه‌ كنيم‌ كه‌ در همة‌ دوره‌هاي‌ تاريخي‌، مردم‌ نيستند كه‌ به‌ عنوان‌ انسان‌داراي‌ منزلت‌ يعني‌ حقوق‌ و تكاليف‌ حمايت‌ شده‌ توسط‌ قانون‌ هستند، بلكه‌ قدرت‌ حاكم‌است‌ كه‌ ايجاد منزلت‌ يا سلب‌ منزلت‌ مي‌كند و هنوز كليسا است‌ كه‌ منزلت‌ مسيحي‌ بودن‌ راايجاد و يا سلب‌ مي‌كند و يا رهبري‌ حزب‌ است‌ كه‌ منزلت‌ تعلق‌ به‌ يك‌ سازمان‌ و عقيده‌راهنماي‌ آن‌ سازمان‌ را ايجاد و يا سلب‌ مي‌كند و... به‌ اهميت‌ سلب‌ مالكيت‌ حكم‌ از غير خدابهتر پي‌ مي‌بريم‌. در حقيقت‌، وقتي‌ حكم‌ از آن‌ خدا است‌، به‌ قاعده‌ تخليف‌، هر موجودي‌ ازمنزلت‌ برخوردار مي‌شود و هيچكس‌ نمي‌تواند منزلتي‌ را از كسي‌ سلب‌ كند و يا به‌ او ببخشد.بدين‌ قرار، خارج‌ كردن‌ اختيار ايجاد و سلب‌ منزلت‌ از دست‌ حاكمان‌، قدم‌ اساسي‌ در راه‌ آزادشدن‌ و كردن‌ و رشد كردن‌ و رشد دادن‌ است‌. بدين‌ خاطر است‌ كه‌ مبارزه‌ با حكم‌ ظالمانه‌واجب‌ مي‌شود (49):

«مي‌خواهند محاكمه‌ را نزد طاغوت‌ ببرند و حال‌ آنكه‌ فرمان‌ يافته‌اند از فرمان‌ آنان‌ سربپيچند.»

با اين‌ حال‌، بسيار مي‌شود كه‌ حاكمان‌، بنام‌ حق‌، دامن‌ ستم‌ و فساد خويش‌ را بر جامعه‌هامي‌گسترانند. و بسيارند مردماني‌ كه‌ گمان‌ خويش‌ را حق‌ و بلكه‌ حق‌اليقين‌ مي‌شمارند و براين‌ باور، ديگران‌ را بر باطل‌ مي‌پندارند. در زمان‌ ما چه‌ جنگها و تخريبها كه‌ از رهگذر«حق‌پرستي‌» روي‌ نمي‌دهند؟ بنابراين‌، براي‌ اينكه‌ حق‌ اسطوره‌ نگردد و تابع‌ هواي‌ حاكمان‌نشود، بايد از مالكيت‌ مخلوق‌ بدر آيد (50):

پس‌ بدانيد كه‌ همانا حق‌ خدا را است‌...»

و كافران‌، پيروان‌ طاغوت‌، از حق‌ بيزارند. بلكه‌ مي‌خواهند حق‌ تابع‌ هواي‌ آنها بگردد. اما اگرچنين‌ شود، زمين‌ و آسمان‌ تباه‌ مي‌شوند (51):

«و اگر حق‌ از هواي‌ آنها پيروي‌ مي‌كرد، هر آينة‌ آسمانها و زمين‌ و آنچه‌ در آنها است‌، فاسدمي‌شدند...»

و امروز حق‌ تابع‌ غالب‌ نيست‌ و جهان‌ و آدميان‌ بدين‌ فسادها گرفتار نيستند؟ هم‌ آنها كه‌مسلطتند و حق‌ را تابع‌ دلخواه‌ خويش‌ مي‌سازند و هم‌ آنها كه‌ زير سلطه‌اند و در جو فشار وترس‌، اسطوره‌ حق‌ را بجاي‌ حق‌ پيروي‌ مي‌كنند، بر باطلند. اينان‌ نمي‌توانند يكديگر را به‌رشد رهبري‌ كنند.

و هدايت‌ نيز از مالكيت‌ صاحبان‌ مقام‌ و نمايندگان‌ دروغين‌ خدايان‌ و نيز نمايندگان‌خداي‌ واحد، بدر مي‌آيد. در حقيقت‌، در توحيد، هدايت‌ از آن‌ خدا است‌  جز او كسي‌نمي‌تواند ديگران‌ را هدايت‌ كند. حتي‌ پيامبر نيز نمي‌تواند هدايت‌ كند (52):

«پيامبر! چنين‌ نيست‌ كه‌ هر كس‌ را بخواهي‌ بتواني‌ هدايت‌ كرد. اين‌ خدا است‌ كه‌ هر كس‌ رابخواهد، هدايت‌ ميكند.»

اين‌ هدايت‌ شامل‌ همه‌ انسان‌ها مي‌شود. انتخاب‌ راه‌ با انسان‌ است‌ (53):

«همانا راه‌ هدايت‌ به‌ شاكر و كافر بنموده‌ايم‌ »

و اگر به‌ راه‌ ستم‌ و زشتكاري‌ رفتند، به‌ حال‌ خود رها مي‌شوند. تنها ستمكار و فاسق‌ است‌كه‌ با وجود هدايت‌ خدايي‌، گمراهي‌ مي‌جويد. او به‌ حال‌ خود رها مي‌شود (54):

«... و خدا از راه‌ هدايت‌ گمراه‌ نمي‌كند مگر فاسقان‌ را»

و نيز هدايت‌ مطلق‌ نيست‌. علم‌ بتدريج‌ حاصل‌ مي‌شود. هيچكس‌ نمي‌تواند آدمي‌ را به‌يكباره‌ به‌ يقين‌ برساند. انسان‌، خود، بايد بكوشد و بر آگاهي‌ خويش‌ بيفزايد تا به‌ يقين‌ برسد.بدينقرار، نه‌ هدايت‌ مطلق‌ وجود دارد و نه‌ آدمي‌ ناگزير است‌ از لحظه‌ اول‌، باوري‌ مطلق‌بياورد. پيامبر نيز بايد پرستش‌ كند تا به‌ يقين‌ برسد (55):

«خداي‌ خود را پرستش‌ كن‌ تا تو را يقين‌ آيد.»

وقتي‌ به‌ تاريخ‌ مي‌نگريم‌ و به‌ زمان‌ خود مي‌انديشيم‌، به‌ زماني‌ مي‌انديشيم‌ كه‌ بيش‌ از هروقت‌ ديگر، به‌ عنوان‌ هدايت‌ كردن‌ بشر، خون‌ ريخته‌ مي‌شود، ارزش‌ نفي‌ مالكيت‌ بر هدايت‌ ونفي‌ مطلق‌ بودن‌ هدايت‌ را اندر مي‌يابيم‌. هنوز راهي‌ طولاني‌ به‌ آزادي‌ قطعي‌ باقي‌ است‌. مگرنه‌ هنوز غرب‌، بنام‌ داشتن‌ «اسپري‌ ESPRIT»، هدايت‌ بشر را حق‌ ويژه‌ خويش‌ مي‌شمارد.مگر نه‌ از ياد مي‌برد كه‌ هدايت‌ به‌ آگاه‌ شدن‌ است‌ و علم‌ را به‌ زور نمي‌توان‌ در كله‌ها فرو كرد؟مگر با همين‌ زور، راه‌ هدايت‌ به‌ رشد را به‌ روي‌ جهانيان‌ نمي‌بندد؟ مگر نه‌ هنوز مدعيان‌داشتن‌ وظيفه‌ هدايت‌ كردن‌، به‌ عذر ناداني‌ مردم‌، دم‌ از ولايت‌ مطلقه‌ مي‌زنند و مي‌خواهندمردم‌ را چنان‌ بسازند كه‌ دلخواهشان‌ است‌؟

ولايت‌ نيز اسطوره‌ بود و هست‌. از ولي‌ امر بايد اطاعت‌ كرد، هر كس‌ كه‌ بود و هر كار كه‌ كرد!چرا كه‌ ولايت‌ قداست‌ دارد و بنام‌ همين‌ قداست‌ رژيمهاي‌ استبدادي‌ بر جهان‌ ما حكم‌رانده‌اند و هنوز نيز حكم‌ مي‌رانند و موانع‌ بزرگ‌ رشد انسان‌ بوده‌اند و هستند.

در مشي‌ توحيد، بايد از اسطوره‌ ولايت‌ غير خدا، آزاد شد. ولايت‌ مطلقه‌ از آن‌ خدا است‌ ودر آن‌ شريك‌ ندارد (56):

«و براي‌ شما غير از خدا ولي‌ و ياري‌كننده‌اي‌ نيست‌.»

و بديهي‌ است‌ كسي‌ بر خدا ولايت‌ ندارد و اين‌ عنوان‌ دروغ‌ از همه‌ و همه‌ سلب‌ مي‌شود(57):

«و او را شريكي‌ در ملك‌ نيست‌ و زبوني‌ بدو راه‌ دارد تا او را ولي‌ باشد.»

امروز در همه‌ جاي‌ جهان‌، حاكمان‌ خود را ولي‌ مطلق‌ بشر مي‌شمارند و بنام‌ اين‌ ولايت‌،گروه‌ گروه‌ مي‌كشند. طبيعت‌ را ويران‌ و حال‌ و آينده‌ بشر را تباه‌ مي‌كنند. در راست‌ راه‌ توحيد،بايد ولايت‌ را مشروط‌ كرد و به‌ قاعده‌ تخليف‌، حق‌ مسلم‌ جمهور بشر دانست‌. در پايان‌ اين‌مبحث‌ به‌ اين‌ امر باز مي‌گردم‌.

و اين‌ همه‌ را توسط‌ زور و بنام‌ اسطوره‌ ولايت‌ مي‌كنند. وقتي‌ اساس‌ روابط‌ اجتماعي‌ رابطه‌شرك‌ است‌ بناگزير خدايي‌ كه‌ براستي‌ پرستيده‌ مي‌شود و همه‌ مي‌كوشند از حمايتهايش‌برخوردار شوند، زور است‌. اسطورة‌ زور، در همه‌ زمانها و بخصوص‌ در دوران‌ ما، بيش‌ از همة‌اسطوره‌ها پرستيده‌ مي‌شود.

در بيان‌ توحيد، قوة‌ جنبة‌ خدايي‌ را از دست‌ مي‌دهد. مالكيت‌ بر آن‌ نيز از شاهان‌ و رؤساي‌مذاهب‌ و نژادهاي‌ برگزيده‌ و... سلب‌ مي‌شود.

قرآن‌ بشارت‌ مي‌دهد و تاريخ‌ شهادت‌ كه‌ صاحبان‌ زور از زور آزمايي‌ با يكديگر تباه‌مي‌شوند. زيرا، در روابط‌ زور طرفين‌ متخاصم‌ به‌ تباه‌ شدن‌ محكوم‌ هستند. قوه‌ يعني‌ نيرو اگردر مجراي‌ شرك‌ عمل‌ كند صفت‌ زور را مي‌يابد از اين‌رو قوه‌ از آن‌ خدا است‌ (58):

«همانا قوه‌، تمامي‌ آن‌، خدا را است‌.»

و بسيارند كه‌ گمان‌ مي‌كنند قدرتي‌ بزرگتر دارند و جاودانه‌ حكمشان‌ بر همگان‌ جاري‌است‌. قرآن‌ قصه‌ نابودي‌ قدرتهاي‌ بزرگ‌ را باز مي‌گويد. در سوره‌ روم‌، ويراني‌ دو ابرقدرت‌ زمان‌بعثت‌ پيامبر، ايران‌ و روم‌ را، بشارت‌ مي‌دهد و سرگذشت‌ اقوامي‌ را شرح‌ مي‌كند كه‌ از راه‌زورمداري‌ و زورآزمايي‌ با يكديگر، نابود شدند. خصومت‌ گرايي‌ بر پايه‌ روابط‌ زور به‌ نابودي‌متخاصمان‌ مي‌انجامد. قانوني‌ كه‌ اين‌ خصومت‌ از آن‌ پيروي‌ مي‌كند، اينست‌ (59):

«گفتند كيست‌ آنكه‌ قوتش‌ از ما بيشتر است‌؟»

قوم‌ عاد بودند كه‌ اين‌ پرسش‌ را مي‌كردند و خدا از آنها تواناتر است‌ هلاكشان‌ كرد (60):

روميان‌ مغلوب‌ فارسيان‌ شدند... و آنها به‌ زودي‌ بر فارسيان‌ غلبه‌ كردند (61) و اينسان‌يكديگر را به‌ سقوط‌ راه‌ بردند(63):

«چرا در زمين‌ به‌ سير نمي‌پردازند تا ببينند پايان‌ كار كساني‌ كه‌ پيش‌ از آنها بودند وقوتشان‌ از ايشان‌ بيشتر و آثارشان‌ فزونتر و كشتزارها كه‌ بر زمين‌ ايجاد كردند، فراوان‌تربودند، چون‌ است‌؟ پيامبران‌ به‌ بينه‌ و برهان‌ به‌ نزد آنها شدند ]اما سود نبخشيد[ پس‌ خدا به‌آنها ستم‌ روا نداشت‌، بلكه‌ خود بودند كه‌ به‌ خود ستم‌ كردند.»

اين‌ سوره‌ پيش‌ از سقوط‌ دو امپراطوري‌ ايران‌ و روم‌ نازل‌ شد و انهدام‌ اين‌ دو ابرقدرت‌ راپيش‌بيني‌ كرد. و اين‌ پيش‌بيني‌ تحقق‌ پيدا كرد. از آن‌ زمان‌ تا امروز، چندين‌ قدرت‌ وابرقدرت‌ پيدا شده‌ و از ميان‌ رفته‌اند؟ در زمان‌ خود ما، بدنبال‌ افول‌ ستاره‌ قدرت‌ امپراطوري‌انگليس‌، اينك‌ آثار انحطاط‌ ابرقدرتهاي‌ روس‌ و امريكا نمايان‌ مي‌شوند. و راست‌ بخواهي‌،قرآن‌ روش‌ منحل‌ كردن‌ مطلق‌ها را به‌ بشر مي‌آموزد كه‌ متمركز و متراكم‌ مي‌شوند. قواعدانحلال‌ اين‌ مطلق‌ها را به‌ انسانها مي‌آموزد. توحيد همين‌ است‌.

5ـ اسطوره‌هايي‌ كه‌ بر وجه‌ اقتصادي‌ واقعيت‌ اجتماعي‌ ناظرند

از اسطوره‌هايي‌ كه‌ صورت‌ مادي‌ دارند، در بند سوم‌ صحبت‌ مي‌كنم‌. در اينجا از اسطوره‌ملك‌ كه‌ گذشته‌ از اقتصاد به‌ وجوه‌ ديگر واقعيت‌ اجتماعي‌ نيز ناظر است‌، بحث‌ مي‌كنم‌ و بعدبه‌ مالكيت‌ مي‌پردازيم‌:

در ايران‌، شاه‌ صاحب‌ ملك‌ بود. ملك‌ و حاكم‌ بر سرزمين‌ و هر جنبنده‌اي‌ كه‌ در آن‌ زندگي‌مي‌كرد، بود و بر سر ملك‌، ميان‌ بنياد سلطنت‌ و بنياد مذهب‌، همواره‌ نزاع‌ بود. امروز، هنوزاين‌ ملك‌داري‌ و نزاع‌ بر سر آن‌ پايان‌ نپذيرفته‌ است‌.

مي‌گوييد در نقاط‌ پيشرفته‌ جهان‌، ملك‌داري‌ از ميان‌ رفته‌ است‌. اما چنين‌ نيست‌.پيشرفته‌ها خود را مالك‌ زمين‌ و آنچه‌ در او است‌ مي‌دانند و مالكيت‌ بر تصميم‌ درباره‌چگونگي‌ زندگاني‌ بشريت‌ امروز، حتي‌ نسلهاي‌ آينده‌ را از آن‌ خود مي‌دانند و بدين‌ عنوان‌ كه‌مالكيت‌ مطلق‌ و مقدس‌ است‌ و جز پيشرفته‌ها، بقيه‌ بشر توانايي‌ استفاده‌ از منابع‌ را ندارند،خود را مالك‌ طبيعت‌ و منابع‌ آن‌ مي‌شمارند. در جامعه‌هاي‌ خودشان‌ نيز بحث‌ دربارة‌خصوصي‌ يا دولتي‌ كردن‌ مالكيت‌ است‌ و نه‌ كم‌ و كيف‌ آن‌. بدين‌ قرار، اسطوره‌ شكل‌ تازه‌اي‌بخود گرفته‌ اما برجاست‌:

آقاي‌ برژنف‌ از «حاكميت‌ محدود» حرف‌ مي‌زد و رؤساي‌ جمهوري‌ امريكا از «مسئوليت‌جهاني‌ بزرگ‌ترين‌ قدرت‌ جهاني‌» سخن‌ مي‌گويند و در قلمرو حاكميت‌ جهاني‌ خويش‌،«حاكميت‌ محدود» را نيز بر مردم‌ زير سلطه‌ روا نمي‌بينند.

اما ملك‌، در مالكيت‌ خدا است‌ (63):

«بگو: خداوندا، مالك‌ ملك‌ توئي‌...»

زمين‌ و آنچه‌ در آنهاست‌، ملك‌ اوست‌ (64):

«ملك‌ آسمانها و زمين‌ و هر آنچه‌ در آنها است‌، خدا را است‌.»

و در ملك‌ شريك‌ ندارد (65):

«... و در ملك‌ او را شريكي‌ نيست‌.»

و هيچكس‌، حتي‌ پيامبر، مالك‌ خير و شر مردم‌ نيست‌ (66):

«بگو: همانا من‌، مالك‌ خير و شر شما، هيچ‌ نيستم‌.»

بنابراين‌، ملك‌ ديگر آن‌ نگين‌ حكمراني‌ كه‌ ستمگران‌ به‌ انگشت‌ مي‌كردند و بدان‌ خود رامالك‌ ماكان‌ و مايكون‌ مي‌شمردند و بهر كس‌ مي‌خواستند، بخشي‌ از مالكيت‌ و حاكميت‌ راتفويض‌ مي‌كردند، نيست‌. هيچكس‌ و هيچ‌ گروه‌ و هيچ‌ ملت‌ و هيچ‌ نژادي‌ مالك‌ ملك‌ نيست‌تا بتواند بدلخواه‌ حكم‌ براند و يا آن‌ را ببخشد. ملك‌ از آن‌ خدا است‌. بهر كس‌ بخواهد مي‌دهدو از هر كس‌ بخواهد مي‌ستاند(67):

«بگو: خدايا توئي‌ مالك‌ ملك‌. آن‌ را بهر كس‌ كه‌ خواهي‌، ميدهي‌ و از هر كس‌ كه‌ بخواهي‌،مي‌ستاني‌.»

حكومتهاي‌ ستمگر و گروه‌بنديهاي‌ حاكم‌ مدعي‌ مي‌شدند كه‌ ملك‌ را خدا به‌ آنها ارزاني‌داشته‌ است‌ و اين‌ آيه‌ را دليل‌ مدعاي‌ خود قرار مي‌دادند. اما چون‌ زور بدست‌ آنها بود، كسي‌ راياراي‌ گفتن‌ نبود كه‌ اولاً آيه‌ مي‌گويد، ملك‌ «مطلق‌» نيست‌، دادني‌ و گرفتني‌ است‌. و ثانياًملكي‌ كه‌ با زور بدست‌ آمده‌ باشد، غصب‌ است‌. خدا به‌ آنان‌ كه‌ براي‌ استقرار عدل‌ مي‌كوشند،ملك‌ مي‌دهد و وعده‌ مي‌دهد كه‌ حاكميت‌ طاغوت‌، نه‌ مطلق‌ و نه‌ جاوداني‌ است‌. بدست‌مردمي‌ كه‌ بر ضد زور مدار و زورمداري‌ قيام‌ مي‌كنند، سرانجام‌ از بين‌ مي‌رود. بدين‌ قرار، آن‌ملكي‌ كه‌ به‌ زور تحصيل‌ نشده‌ باشد، خدا داده‌ و اين‌ ملك‌ را كه‌ به‌ زور بدست‌ آمده‌ يا به‌استبداد برگردانده‌ شده‌ را، خدا نداده‌ است‌. نمرود ملك‌ خدا داد را به‌ استبداد فراگيردبرگردانده‌. او خود را خدا مي‌شمرد و ابراهيم‌ يد او را يد غاصب‌ مي‌شناخت‌. نمرود احتجاج‌مي‌كرد كه‌ (68):

«آيا نديدي‌ آن‌ كس‌ را كه‌ خدايش‌ بدو ملك‌ داده‌ بود، با ابراهيم‌ احتجاج‌ ميكردند؟ وقتي‌ابراهيم‌ بدو گفت‌: خداي‌ من‌ زنده‌ مي‌كند و مي‌ميراند، پاسخ‌ داد من‌ زنده‌ مي‌كنم‌ و مي‌ميرانم‌.ابراهيم‌ گفت‌: همانا خدا خورشيد را از خاور بر مي‌دمُد

تو او را از باختر بدمان‌. پس‌ آنها كه‌ به‌ خدا كفر مي‌ورزيدند، در بهت‌ فرو ماندند. خدا مردم‌ستمگر را هدايت‌ نمي‌كند.»

نمرود ملك‌ را از آن‌ انحصاري‌ خود پنداشت‌ با انحصارطلبي‌ خود بيگانه‌ شد و بر روية‌استبداديان‌ ،دم‌ از خدايي‌ زد! و بحكم‌ سنت‌ خدايي‌، ملك‌ از دست‌ بداد. ملك‌ در يد اهل‌ آن‌،ابراهيم‌ قرار گرفت‌ (69):

«به‌ تحقيق‌ به‌ آل‌ ابراهيم‌، كتاب‌ و حكمت‌ داديم‌ و بدانها ملكي‌ بزرگ‌ داديم‌.»

«در مبحث‌ امامت‌، به‌ اين‌ امر، با تفصيل‌ بيشتر پرداخته‌ايم‌ و روشن‌ ساخته‌ايم‌ چه‌ كساني‌از ملك‌ محرومند و اگر حاكميت‌ را غصب‌ كردند، مبارزه‌ با آنها ناگزير مي‌شود و سرانجام‌ ملك‌از دستشان‌ بدر مي‌رود و اين‌ حق‌ به‌ حق‌دار مي‌رسد.

اما مالكيت‌ زمين‌ و آسمان‌ نيز از آن‌ خدا است‌ و به‌ قاعده‌ تخليف‌، زمين‌ در اختيار بشر وهمة‌ بشر، نسل‌ بعد از نسل‌، قرار مي‌گيرد(70):

«بپرس‌: اگر مي‌دانيد اين‌ زمين‌ و آنچه‌ در آنست‌، از آن‌ كيست‌؟ در دم‌، خواهند گفت‌: از آن‌خدا. پس‌ چرا از ياد مي‌بريد؟ و بپرس‌: آسمانها از آن‌ كيست‌؟ در دم‌، خواهند گفت‌: از آن‌ خدااست‌...»

و اين‌ زمين‌ براي‌ زندگاني‌ جنبندگان‌، انسانها، نسل‌ بعد از نسل‌ است‌ (71):

«و زمين‌ را براي‌ انسانها و ديگر بندگان‌ قرار داد.»

بدينسان‌، انسان‌ حق‌ زندگي‌ بر روي‌ زمين‌ و استفاده‌ از فضا را دارد. و اين‌ حق‌ را نمي‌توان‌از او گرفت‌. شرائط‌ حياتي‌ انسان‌ و ديگر موجودات‌ را نبايد از بين‌ برد. پس‌ انسانها در اين‌ حق‌مساويند. اقتضاي‌ اين‌ برابري‌ آنست‌ كه‌ هر كس‌ بر سعي‌ خويش‌ و دست‌ آورد سعي‌ خويش‌مالكيت‌ پيدا كند. اما اين‌ مالكيت‌ تحقق‌ پيدا نمي‌كند مگر آنكه‌ انسانها بر منابع‌ زمين‌ فضا،دسترسي‌ داشته‌ باشند. پس‌ بايد كه‌ اين‌ مالكيت‌ نسبي‌ باشد. يعني‌ دسترسي‌ يكي‌، مانع‌دسترسي‌ ديگري‌ نباشد. اما براي‌ اينكه‌ نسبي‌ گرايي‌ نيز، خود اسطورة‌ دست‌ و پاگيري‌ نشود.

در بند سوم‌ اين‌ مبحث‌ را به‌ اختصار باز مي‌آوريم‌.

 

6ـ اسطوره‌هايي‌ كه‌ بر وجه‌ فرهنگي‌ واقعيت‌ اجتماعي‌ ناظرند

 

سحر، غيب‌، تقدير، روح‌، دين‌، علم‌... و رشد و كمال‌ اسطوره‌هاي‌ حي‌ و حاضر در جامعه‌هاو در همة‌ دورانها بوده‌اند و هم‌ اكنون‌ نيز جزء ديوارهاي‌ محكم‌ زندان‌ انديشه‌ و عمل‌ انسان‌هستند.

به‌ ظاهر اين‌ طور مي‌نمايد كه‌ سحر و سر و غيب‌ و تقدير و دين‌ بيشتر بر جامعه‌هاي‌ رشدنكرده‌ و علم‌ و رشد بيشتر بر جامعه‌هاي‌ رشد كرده‌ خدايي‌ مي‌كنند. اما وقتي‌ از شمار غيب‌گويان‌ و پيش‌ گويان‌ و... در جامعه‌هاي‌ غربي‌ آگاه‌ مي‌شويم‌، متوجه‌ اين‌ واقعيت‌ مي‌گرديم‌ كه‌ماده‌پرستي‌، بناگزير، ذهن‌ را به‌ ماوراي‌ آن‌ مي‌گريزاند و مردمان‌ مي‌كوشند نوعي‌ ارتباط‌ باماوراي‌ اين‌ خدا پيدا كنند.

بهررو، اعتقاد به‌ اين‌ اسطوره‌ها، بندهايي‌ بر دست‌ و پاي‌ بشر هستند و در مشي‌ توحيد،چاره‌ از برداشتن‌ اين‌ بندها نيست‌. از اينرو، مبارزه‌ براي‌ آزادي‌ انسان‌، از جمله‌ به‌ پايان‌بخشيدن‌ به‌ زندگاني‌ اين‌ اسطوره‌ها است‌. خصوص‌ كه‌ اسطوره‌هاي‌ ديگر نيز زندگاني‌ خويش‌را از اين‌ اسطوره‌ها دارند.

قران‌ دربارة‌ اين‌ اسطوره‌ها روشن‌ و صريح‌ سخن‌ مي‌گويد:

سحر و جادو باطلند و زورمندان‌ گروهي‌ را به‌ خدمت‌ در مي‌آورند كه‌ كارشان‌ رام‌ كردن‌مردم‌ و قبولاندن‌ خدايي‌ حاكمان‌ است‌. فرعون‌ با خيلي‌ از اين‌ ساحران‌، خدايي‌ خويش‌ را به‌مردم‌ مي‌باوراند. هر مقام‌ حاكمي‌ از اين‌ ساحران‌ مي‌داشت‌. در زمان‌ ما علم‌ جاي‌ سحر و جادورا گرفته‌ است‌ و ساحران‌ زمان‌ ما، علما و مبلغان‌ «علوم‌»، بخصوص‌ «علوم‌ انساني‌» هستند كه‌مجاز و دروغ‌ را در نظر مردم‌ واقعيت‌ جلوه‌ مي‌دهند.

موسي‌ چشم‌ بينندگان‌ را به‌ حقيقت‌ گشود و ساحران‌ را نيز بخود آورد و همگان‌ دروغ‌بودن‌ سحر را ديدند (72). ساحران‌ به‌ رستگاري‌ راهبر نيستند و رستگار نمي‌شوند(73):

«ساحران‌ رستگار نمي‌شوند»

خاصة‌ مشترك‌ همه‌ اين‌ اسطوره‌ها و سبب‌ تميزشان‌ از علم‌ و ديني‌ كه‌ بر علم‌ استوار است‌،اينست‌ كه‌ بر دروغ‌ و تزوير و مكر و زور بنا شده‌اند. و اهل‌ اين‌ امور تا رستاخيز معلون‌ خداهستند، بجاي‌ افزودن‌ بر آگاهي‌، ذهن‌ را به‌ زندان‌ باورهاي‌ باطل‌ اسير مي‌كنند و با دستگاه‌ذهني‌ سانسور كه‌ بدينسان‌ پديد مي‌آورند، آن‌ را از دسترسي‌ به‌ حقيقت‌ باز مي‌دارند.

غيب‌ و تقدير نيز اسطوره‌هايي‌ هستند كه‌ گروهي‌ بسيار در لباس‌ دين‌شناس‌ و پيشگو وغيب‌گو و تقديرشناس‌، نه‌ تنها افراد بلكه‌ جامعه‌ها را به‌ مخدر اين‌ باورها، معتاد مي‌كنند. درزمان‌ ما، بسيارند كه‌ گمان‌ مي‌كنند فقر و جهل‌ ميليارد انسان‌، تقدير آنها است‌ و اين‌ انبوه‌عظيم‌ نيز به‌ اين‌ نابختياري‌ باور دارند. و به‌ دليل‌ اين‌ باور، توان‌ كار خويش‌ را در اختيارزورمندان‌ جهان‌ مي‌گذارند و آنها همين‌ توان‌ را به‌ زور تبديل‌ مي‌كنند و به‌ اين‌ زور، آنها رابكارپذيري‌ فزونتر ناگزير و به‌ پرستش‌ خداهاي‌ توجيه‌گر اين‌ كارپذيري‌ معتادتر مي‌سازند. ازاينرو، قرآن‌ چند نوبت‌ به‌ ياد انسان‌ مي‌آورد كه‌ هيچ‌ انساني‌ را از غيب‌ و تقدير آگاهي‌ نيست‌(74):

«]پيامبر![ بگو: اين‌ است‌ و جز اين‌ نيست‌ كه‌ غيب‌ همه‌ از آن‌ خدا است‌.»

و تقدير خدايي‌ سعي‌ و عمل‌ است‌. بعثت‌ است‌. و هر چه‌ جز اين‌ است‌ لهوالحديث‌ است‌،اسطوره‌ است‌ كه‌ به‌ مردم‌ به‌ جاي‌ سخن‌ راست‌ باورنده‌اند (75). در بيان‌ قرآن‌، تقدير آفرينش‌به‌ اندازه‌ است‌ (76) و سعي‌ و حركت‌، به‌ هر اندازه‌، اثري‌ پايدار دارد (77). نگون‌ بختي‌ و فسادو تخريب‌، هر چه‌ پديد مي‌آيد، بدست‌ خود آدميان‌ است‌ (78):

«فساد در زمين‌ و دريا، از عمل‌ آدميان‌ پيدا مي‌شود.»

و كسي‌ عزيز بلاجهت‌ نيست‌: براي‌ آنها كه‌ تقوي‌ مي‌جويند، گشادگي‌ قرار مي‌دهد(79):

«و هر كس‌ به‌ خدا پرهيزگاري‌ بجويد، خدا در كار او گشايش‌ ايجاد مي‌كند.»

و خدا در حق‌ هيچ‌ موجودي‌ ستم‌ نمي‌كند(80):

«خدا ذره‌اي‌ ستم‌ نمي‌كند.»

بنابراين‌، سرنوشت‌ هر كس‌ حاصل‌ كاري‌ است‌ كه‌ مي‌كند و نتيجه‌ايست‌ كه‌ از كار خويش‌بدست‌ مي‌آورد (81):

«هر آدمي‌ گروگان‌ دست‌ آورد خويش‌ است‌.»

و مردمان‌ بايد آن‌ باور كهنه‌ و روح‌هاي‌ گوناگون‌ را از دست‌ بدهند. همة‌ آدميان‌ از يك‌روحند. روح‌ ويژه‌ و متعالي‌، خاص‌ اين‌ يا آن‌ نژاد وجود ندارد. انسانها همه‌ فرزندان‌ آدمند. ازنفس‌ واحد هستند. يكي‌ هستند. و كسي‌ را توانائي‌ تسخير روح‌ نيست‌. نه‌ تنها بازيگراني‌ كه‌مدعيند روح‌ تسخير مي‌كنند و بدينكار ناتوانند بلكه‌ شخصيتهايي‌ نيز كه‌ گمان‌ مي‌كنند خلق‌شده‌اند تا روح‌ ملتي‌ و يا جهاني‌ را تسخير كنند و به‌ فرمان‌ آورند، دروغ‌ گويند. حتي‌ پيامبران‌نيز بر روح‌ آدميان‌ سلطه‌ ندارند. روح‌ امري‌ از آن‌ خدا است‌ و علم‌ انسان‌ اندك‌ است‌(82):

«]پيامبر[ بگو: روح‌ امري‌ است‌ كه‌ به‌ پرودگار من‌ راجع‌ است‌ و به‌ شما اندكي‌ بيش‌ از علم‌داده‌ نشده‌ است‌.»

طبقه‌بندي‌ ارواح‌ جاي‌ مهمي‌ را در ايدئولوژيهاي‌ قدرتهاي‌ حاكم‌ داشته‌ و هنوز نيز دارد.رژيمهايي‌ هم‌ كه‌ روح‌ را انكار مي‌كنند، بي‌دريغ‌ از «روح‌ خلاق‌» ملتهاي‌ تحت‌ حكومت‌خويش‌، دم‌ مي‌زنند. در جامعه‌هاي‌ اسلامي‌ نيز، اين‌ طبقه‌بندي‌ بر جا مانده‌ و هنوز توجيه‌گرانحطاط‌ ملتهاي‌ مسلمان‌ است‌:

ملتهاي‌ ما به‌ تسخير ارواح‌ پست‌ در آمده‌اند!

و بسيارند كه‌: در پي‌ سقراط‌، به‌ علو روح‌ و پستي‌ تن‌ و تضاد اين‌ دو قائلند و درون‌ آدمي‌ راعرصة‌ اين‌ تضاد تلقي‌ مي‌كنند و بدين‌ توجيه‌، به‌ طبقه‌بندي‌ جديدي‌ از ارواح‌ مي‌رسند:ارواحي‌ كه‌ توانسته‌اند علو بجويند و ارواحي‌ كه‌ در قيد پستي‌ ماده‌ مانده‌اند. در اين‌ سالها، به‌علم‌ روح‌ پرداخته‌اند. پيشرفت‌ در اين‌ علم‌، وضع‌ را از لحاظ‌ رهايي‌ انسان‌ آسان‌تر خواهد كرديا مشكل‌تر؟ اميد كه‌ با بي‌اعتبار شدن‌ اسطوره‌ علم‌، علم‌ كار را آسان‌تر سازد.

و اسطورة‌ دين‌، همان‌ راه‌ و روشي‌ است‌ كه‌ مطلق‌ مي‌شود و خود، هدف‌ خويش‌ مي‌گردد.اين‌ اسطوره‌ بسياري‌ از انديشمندان‌ را بدست‌ زورمندان‌ نابود ساخته‌ است‌. بنام‌ دين‌، بكاربردن‌ بدترين‌ زور و ويرانگرترين‌ دروغها، نه‌ تنها جايز كه‌ واجب‌ گشته‌اند. هنوز بساط‌ تفتيس‌عقايد برچيده‌ نشده‌، بنام‌ ايدئولوژي‌، از نو گسترده‌ شده‌ است‌. دين‌ و ايدئولوژي‌ مطلق‌هايي‌بشمار مي‌روند كه‌ بايد يكجا پذيرفت‌. ترديد و سئوال‌، نه‌ تنها نشانة‌ بي‌ايماني‌ است‌، بلكه‌وقتي‌ نياز قدرت‌ حاكم‌ ايجاب‌ مي‌كند، نشانة‌ ارتداد مي‌شود و پرسشگر نگون‌بخت‌ رامستحقق‌ اعدام‌ مي‌گرداند. نه‌ مرتد كشي‌ از رسم‌ افتاده‌ است‌ و نه‌ تصفيه‌هاي‌ حزبي‌ كم‌ رونق‌شده‌اند.

اما غلو در دين‌ و ايدئولوژي‌ در تجويز بدترين‌ زورگوئيها و تحميل‌ همة‌ انواع‌ سانسورهاخلاصه‌ نمي‌گردد. در گذشته‌ و شايد امروز بيشتر از گذشته‌، دين‌ و ايدئولوژي‌ دارنده‌ خود رابهشتي‌ يا انقلابي‌ مي‌كند. رهبران‌ اين‌ باور غلط‌ را القاء مي‌كنند كه‌ مثلاً مسلمان‌ بودن‌ براي‌رفتن‌ به‌ بهشت‌ كفايت‌ مي‌كند. مسلمان‌، عملش‌ هر چه‌ باشد، بدليل‌ مسلمان‌ بودن‌، بهشتي‌مي‌گردد! به‌ يهودي‌ و مسيحي‌ و ماركسيست‌ نيز نظير اين‌ باور دروغ‌ را القاء مي‌كنند.مسلمانان‌ در جنگ‌ احد شكست‌ خوردند چرا كه‌ مي‌پنداشتند چون‌ پيامبر در ميان‌ آنها است‌و دينشان‌ اسلام‌ است‌، خدا نخواهد گذاشت‌ شكست‌ بخورند! شكست‌ خوردند و قرآن‌ به‌ آنهابه‌ تأكيد هشدار داد كه‌ عمل‌ بايد و گرنه‌ بدليل‌ مسلمان‌ بودن‌ و در كنار پيامبر ايستادن‌،پيروزي‌ بدست‌ نمي‌آيد(83).

از اين‌ دو عمومي‌تر و رايج‌تر، تبعيض‌ است‌. اگر مسلماني‌ به‌ غير مسلماني‌ ستم‌ كند، حق‌ بامسلمان‌ است‌ اگر حكومت‌ در دست‌ مسلمانان‌ باشد. اگر ماركسيست‌ با غير ماركسيست‌اختلاف‌ كند، حق‌ با او است‌ وقتي‌ قدرت‌ در دست‌ ماركسيستها باشد. بدينقرار، در همه‌ جا وهمه‌ زمانها، غلو در دين‌ و در ايدئولوژي‌ و اسطوره‌ كردنشان‌، دين‌ و عقيده‌ را ابزار مطلق‌انساني‌ ساخته‌ و از اسباب‌ انحطاط‌ جامعه‌ها گردانده‌ است‌.

بكار بردن‌ زور براي‌ قبولاندن‌ يك‌ دين‌ يا يك‌ ايدئولوژي‌ امر واقعي‌ مستمر است‌. درجامعه‌هاي‌ غربي‌ نيز چنين‌ مي‌كنند. نه‌ تنها تشبه‌جوئي‌ را به‌ زور و انواع‌ سانسورها و فريبها ومكرها و به‌ ضرب‌ چماق‌ علم‌ به‌ جامعه‌هاي‌ زير سلطه‌ تحميل‌ مي‌كنند، بلكه‌ در جامعه‌هاي‌خود نيز، با استفاده‌ از اسطوره‌هاي‌ علم‌ و رشد و بكار بردن‌ انواع‌ نيرنگها آدميان‌ را رنگ‌مي‌كنند. و خدا به‌ پيامبر مي‌گويد: خدا را پرستش‌ كن‌ تا به‌ يقين‌ برسي‌. به‌ سخن‌ ديگر، دين‌جز از راه‌ آگاهي‌ پذيرفتني‌ نيست‌. و آگاهي‌ بدون‌ دسترسي‌ به‌ اطلاعات‌ و بدون‌ افزودن‌ بر علم‌خويش‌، حاصل‌ نمي‌شود. پس‌ بنام‌ دين‌، زور نمي‌توان‌ گفت‌، و دين‌ را بزور نيز نمي‌توان‌تحميل‌ كرد. آنها كه‌ دين‌ يا ايدئولوژي‌ را بزور تحميل‌ مي‌كنند، ضد دين‌ را تحميل‌ مي‌كنند.همواره‌ چنين‌ بوده‌ است‌ و هنوز نيز چنين‌ است‌.

از اينرو، در دين‌ توحيد، وقتي‌ امكان‌ تبليغ‌ هست‌، حق‌ بكار بردن‌ زور نيست‌. و قدم‌ اول‌ درتبيلغ‌ دين‌، مبارزه‌ با انواع‌ سانسورها است‌. در آزادي‌ و ابداع‌ و ابتكار و بيان‌ و قلم‌ و... و انتخاب‌عقيده‌ است‌ كه‌ امكان‌ انتخاب‌ عقيده‌ بهتر و مساعدتر با رشد، فراهم‌ مي‌آيد. بدينسان‌ فرق‌ميان‌ دين‌، بمثابة‌ روش‌ رشد و دين‌ بمثابة‌ قالب‌ تغيير ناپذيري‌ كه‌ بايد يكجا پذيرفت‌ و به‌احكام‌ حكام‌ دين‌ بي‌چون‌ و چرا گردن‌ گذاشت‌، تفاوت‌ ميان‌ روش‌ و اسطوره‌ است‌. اولي‌ آزادمي‌كند و دومي‌ اسير مي‌گرداند. بهررو، در مشي‌ توحيد، بايد دين‌ را از مقام‌ خدائي‌ فرو آورد تاروش‌ رشد بگردد. بنابراين‌: آنچه‌ به‌ حساب‌ مي‌آيد، گرايش‌ نيست‌. عمل‌ صالح‌ است‌. مسلمان‌و مسيحي‌ و يهودي‌ و هر كس‌ ديگري‌ كه‌ عمل‌ صالح‌ كند. پاداش‌ نيكو مي‌گيرد. بدينسان‌،قرآن‌ به‌ بحث‌ بي‌حاصل‌ كه‌ يهودي‌ خود را بر حق‌ و مسيحي‌ و غير مسيحي‌ را بر باطل‌مي‌شمارد و مسيحي‌ و مسلمان‌ و صاحبان‌ عقايد ديگر نيز چنين‌ مي‌كنند، پايان‌ مي‌بخشد(84):

«يهوديان‌ گفتند مسيحيان‌ بر حق‌ نيستند و مسيحيان‌ گفتند يهوديان‌ بر حق‌ نيستند وحال‌ آنكه‌ همانها و هم‌ اينها كتاب‌ مي‌خوانند...»

داوري‌ با خدا است‌ و او در معاد، داوري‌ خواهد كرد. با وجود اين‌، بايد همه‌ بدانند عمل‌است‌ كه‌ به‌ حساب‌ مي‌آيد. از يهوديان‌ و مسيحيان‌ و صابئين‌، هر كه‌ ايمان‌ آورد، رستگارمي‌شود(85):

«همانا آنها كه‌ ايمان‌ آورده‌اند و يهوديان‌ و مسيحيان‌ و صابئين‌، و كساني‌ كه‌ ايمان‌ به‌ خدا وروز آخر مي‌آورند و عملشان‌ صالح‌ است‌، پاداششان‌ نزد خدا است‌ و بر آنها ترس‌ و اندوه‌ راه‌نمي‌يابد.»

و وقتي‌ ايمان‌ و عمل‌ ملاك‌ مي‌شود و نه‌ رنگ‌ تعلق‌، نبايد در دين‌ غلو كرد. قرآن‌ در دو آيه‌خطاب‌ به‌ يهوديان‌ و مسيحيان‌، آنها را از غلو در دين‌ برحذر مي‌دارد: خدا كردن‌ بنده‌ و سخن‌ناگفته‌ به‌ خدا نسبت‌ دادن‌، كاري‌ است‌ كه‌ دين‌ را به‌ اسباب‌ حاكميت‌ ضد آن‌ بدل‌ مي‌سازد(86):

«اي‌ اهل‌ كتاب‌ در دين‌ خود غلو نكنيد و از قول‌ خدا جز حق‌ نگوييد. اينست‌ و جز اين‌نيست‌ كه‌ عيسي‌ فرزند مريم‌ فرستادة‌ خدا است‌. كلمه‌ و روح‌ خدا است‌ كه‌ در مريم‌ القا شده‌است‌. پس‌ به‌ خدا و پيامبران‌ او ايمان‌ بياوريد و خير شما در اين‌ است‌ كه‌ به‌ تثليث‌ (اب‌ و ابن‌ وروح‌القدوس‌) باور مكنيد. اينست‌ و جز اين‌ نيست‌ كه‌ خدا، خداي‌ يگانه‌ است‌ و خدا از داشتن‌فرزند منزه‌ است‌...»

 

و وقتي‌ قرار است‌ دين‌ راه‌ رشد باشد، ديگر بكار بردن‌ زور براي‌ قبولاندن‌ دين‌ بي‌وجه‌مي‌گردد (87):

«در دين‌ اكراه‌ نيست‌. به‌ تحقيق‌، راه‌ رشد از راه‌ سركشي‌ جدا گشت‌.»

و وقتي‌ عمل‌ صالح‌ براي‌ خدا بجا مي‌آيد و عمل‌كننده‌ نه‌ مي‌خواهد بر ديگري‌ حكومت‌بجويد و نه‌ زير بار ولايت‌ اهل‌ دين‌ ديگري‌ برود، ناگزير حق‌ اختلاف‌ عقيده‌ داشتن‌ بايدپذيرفته‌ شود (88):

«]پيامبر[ بگو:اي‌ كافران‌ * آنچه‌ را شما مي‌پرستيد، من‌ نخواهم‌ پرستيد * و شما نيز آنچه‌را من‌ مي‌پرستم‌، نمي‌پرستيد * و آنچه‌ را شما مي‌پرستيديد، من‌ نخواهم‌ پرستيد * و شمانيز آنچه‌ را من‌ مي‌پرستم‌، نمي‌پرستيد * دين‌ شما از آن‌ شما و دين‌ من‌ از آن‌ من‌.»

اما كافران‌ كه‌ زور را اساس‌ كار قرار داده‌اند، روشي‌ عكس‌ روش‌ بالا را دارند. آنها دست‌ از زدو خورد و كشتار بر نمي‌داند تا كه‌ شما را از دين‌ خود برگردانند. آنها حق‌ انتخاب‌ دين‌ و حق‌اختلاف‌ عقيده‌ را قبول‌ ندارند (89).

اسطوره‌ دين‌ همواره‌ با اسطوره‌ علم‌ همراه‌ و بر اين‌ اسطوره‌ متكي‌ بوده‌ است‌. در دوران‌ ما،علم‌ مقام‌ خدائي‌ يافته‌ است‌ و پي‌ در پي‌ ،ايدئولوژيها است‌ كه‌ خلق‌ مي‌كند و بر بشر حاكم‌مي‌گرداند. و از آنجا كه‌ شناخت‌ به‌ علم‌ حاصل‌ مي‌شود، حكم‌ علمي‌ وقتي‌ مطلق‌ مي‌گردد،بزرگترين‌ حجاب‌ و كاملترين‌ سانسور است‌ (90):

«علم‌ حجاب‌ اكبر است‌.»

همانا دين‌، علم‌ را نيز نمي‌توان‌ به‌ زور تحميل‌ كرد. اما واقعيت‌ اينست‌ كه‌ در زمان‌ ما، بنام‌علم‌، در همه‌ جا زور مي‌گويند و آسان‌ استدلال‌ مي‌كنند كه‌ چون‌ خود مي‌دانند و مردم‌نمي‌دانند، پس‌ بايد بزور، آنها را به‌ راهي‌ كه‌ بنظرشان‌ درست‌ است‌، ببرند. شاه‌ مي‌گفت‌: ولو به‌زور، ايران‌ را به‌ دروازة‌ تمدن‌ بزرگ‌ مي‌رسانم‌. غرب‌ چند قرن‌ است‌ كه‌ بنام‌ مسئوليت‌ عالم‌متمدن‌ و به‌ بهانة‌ متمدن‌ كردن‌ و بيرون‌ كشيدن‌ بشر از جهل‌، هر چه‌ مي‌خواهد با بشرمي‌كند. حال‌ آنكه‌ اگر قرار بود علم‌ بر جهل‌ پيروز شود، كافي‌ بود كه‌ سانسورها همه‌ لغو شوند ودست‌آوردهاي‌ علمي‌ در حد نسبي‌ اعتبار بيابند و علم‌ چماق‌ نشود.

در دوران‌ ما، احتجام‌ علمي‌ وجود دارد اما بحث‌ آزاد وجود ندارد. در حقيقت‌، در احتجام‌علمي‌، هر يك‌ از دو طرف‌ كاري‌ به‌ انتقاد نظر طرف‌ مقابل‌ خود ندارد و هيچيك‌ نمي‌خواهنداز نادرستي‌هاي‌ نظر يكديگر بكاهند و به‌ نظري‌ درست‌ برسند. هر يك‌ مي‌خواهد ديگري‌ راشكست‌ بدهد! مباحثة‌ علمي‌ به‌ معناي‌ اقرار به‌ اين‌ واقعيت‌ است‌ كه‌ (91):

«... و به‌ شما از علم‌ جز اندكي‌ داده‌ نشده‌ است‌.»

علم‌ بشر اندك‌ است‌ و اگر بخواهد بر آن‌ بيفزايد و راه‌ رشد را هموار سازد، نبايد وقتي‌ علم‌ندارد، بنام‌ علم‌، تسليم‌ نظري‌ شود (92):

«از آنچه‌ بدان‌ علم‌ نداري‌، پيروي‌ مكن‌.»

و نيز نبايد بر سر آنچه‌ علم‌ ندارد، محاجه‌ كند (93):

«چرا بر سر آنچه‌ بدان‌ علم‌ نداريد، محاجه‌ مي‌كنيد؟»

بدينقرار، وقتي‌ پاي‌ محاجه‌ و مجادله‌ و منازعه‌ و... به‌ ميان‌ مي‌آيد، آشكار است‌ كه‌ علم‌ ازميان‌ پاي‌ بيرون‌ برده‌ است‌. علم‌ براي‌ آشكار شدن‌، به‌ كنار رفتن‌ مانع‌ زور نيازمند است‌. علم‌به‌ بلاغ‌ و نه‌ چماق‌، نياز دارد.

قرآن‌، استثناء قائل‌ نمي‌شود: از آنچه‌ بدان‌ علم‌ نداري‌، پيروي‌ مكن‌. يعني‌ عقيدة‌ خوب‌ راهم‌ كور كورانه‌ نبايد پذيرفت‌. پس‌ بايد علم‌ پيدا كرد و اين‌ علم‌ را علم‌اليقين‌ نشمرد. چرا كه‌وقتي‌ آدمي‌ دانسته‌اي‌ را يقين‌ فرض‌ مي‌كند. ديگر نيازي‌ به‌ شك‌ و در نتيجه‌ پيشرفت‌ علمي‌در او پيدا نمي‌شود. از اينرو، توقف‌ جايز نيست‌. بايد بر دوام‌ پيش‌ رفت‌ و بر علم‌ افزودنكوشيدن‌ به‌ معناي‌ راضي‌ شدن‌ به‌ «علمي‌» است‌ كه‌ آن‌ را يقين‌ شمرده‌ايم‌. توقف‌ ركود وفساد مي‌آورد(94):

«زگهواره‌ تا گور، دانش‌ بجوي‌»

آنها كه‌ توقف‌ مي‌كنند، از ظن‌ پيروي‌ مي‌كنند. گمان‌ خود را علم‌ قطعي‌ فرض‌ مي‌كنند وباوري‌ از روي‌ ظن‌ را اساس‌ اختلافها و برخوردها مي‌گردانند. آنان‌ كه‌ فرشتگان‌ را دختران‌ خدامي‌خواندند و آنان‌ كه‌ به‌ خدا فرزند نسبت‌ مي‌دادند و آنها كه‌ هر عقيده‌اي‌ را با موقعيت‌ ومنافع‌ خود سازگار نمي‌يافتند، سحر و سخن‌ لغو مي‌پنداشتند و...، پيروان‌ ظن‌ خويش‌ بودند(95):

«... و آنها را از علم‌ بضاعتي‌ نيست‌. جز از ظن‌ پيروي‌ نمي‌كنند و همانا به‌ ظن‌، از حق‌ بي‌نيازنمي‌توان‌ شد.»

بدينقرار، كسي‌ يا گروهي‌، از حزبي‌ كه‌ مي‌خواهد نظر خويش‌ را بنام‌ علم‌ از راه‌ زور و انواع‌روشهاي‌ تخريبي‌ تحميل‌ كند، پيرو ظن‌ و دشمن‌ علم‌ است‌. اگر براستي‌ به‌ آن‌ نظر معتقدباشد، اسطوره‌ علم‌ را مي‌پرستد و از خود بيگانه‌ است‌ (96):

«و از مردم‌، آنها كه‌ خريدار سخن‌ بيهوده‌ مي‌شوند، از راه‌ خدا گمراه‌ مي‌گردند.»

و آنها كه‌ ظن‌ را بر علم‌ رجحان‌ مي‌دهند و دلبخواه‌ خود را بر علم‌ تحميل‌ مي‌كنند ومي‌خواهند علم‌ به‌ استخدامشان‌ در آيد، فزوني‌ طلبند. در قرون‌ وسطي‌، علم‌ رسمي‌ مي‌گفت‌زمين‌ حركت‌ نمي‌كند و هر كس‌ جز اين‌ مي‌گفت‌، بنام‌ مخالفت‌ با علم‌ خدائي‌، محاكمه‌ ومحكوم‌ مي‌شد. در دوران‌ خود ما، تجربه‌هاي‌ علمي‌ كه‌ با ايدئولوژي‌ حاكم‌ سازگار نيستند،متوقف‌ مي‌شوند. بدينقرار، اختلافها در دين‌ و تقسيم‌ شدن‌ به‌ فرقه‌هاي‌ گوناگون‌، از راه‌ بغي‌است‌ (97):

«و چون‌ وقتي‌ فرقه‌ فرقه‌ شدند كه‌ علم‌ برايشان‌ بنموده‌ شد، پس‌ از راه‌ سركشي‌ فرقه‌ فرقه‌شدند...»

و آسان‌ مي‌توان‌ بنام‌ نسبيت‌، علم‌ را نپذيرفت‌. ضابطه‌، زور و عدم‌ زور است‌. توضيح‌ آنكه‌نسبيت‌گرائي‌ اگر از ناداني‌ است‌، نبايد ايستاد. بايد علم‌ را پي‌ گرفت‌ تا دانا شد. اگر به‌ خاطرزيادت‌طلبي‌ و تشخص‌جوئي‌ و حكمروائي‌ است‌، آشكار است‌ كه‌ نسبت‌گرائي‌، اسطوره‌ شده‌است‌. امروز در بخش‌ بزرگي‌ از جهان‌، از گسترش‌ علم‌ جلوگيري‌ مي‌كنند به‌ خاطر آنكه‌ اين‌گسترش‌ با منافع‌ حاكمان‌ ناسازگار است‌. در زمان‌ ما بيشتر از زمانهاي‌ گذشته‌، بنام‌ علم‌، مانع‌رشد علمي‌ مي‌شوند. علم‌ اسطوره‌ زمان‌ ما است‌:

«علم‌ بزرگترين‌ مانع‌ها است‌.»

آيا مانع‌ رشد چند ميليارد انسان‌، خداي‌ علم‌ نيست‌؟ ملت‌ برگزيدة‌ اين‌ خدا، اينك‌ غريبان‌نيستند كه‌ براي‌ دسترسي‌ به‌ اين‌ خدا بايد از طريق‌ آنها تقلا كرد و به‌ قدري‌ كه‌ اجازه‌مي‌دهند، آن‌ را پرستيد؟ و...

پيش‌ از اين‌، شرح‌ كرديم‌ كه‌ دين‌ را به‌ زور نمي‌توان‌ باوراند. چرا كه‌ راه‌ رشد از راه‌ غي‌ وزياده‌طلبي‌ جدا است‌. باز توضيح‌ داديم‌ كه‌ در روابط‌ زور طرفين‌ رابطه‌ تباه‌ مي‌شوند. اينك‌ كه‌در زمان‌ ما انباشت‌ براساس‌ روابط‌ زور رشد خوانده‌ مي‌شود و اسطوره‌ رشد خداي‌ خدايان‌جهان‌ امروز گشته‌ است‌، ضرورت‌ دارد مسئله‌ جدائي‌ را از راه‌ غي‌ از ديدگاه‌ توحيد، بيشتربررسي‌ كنيم‌: پيش‌ از اين‌ توضيح‌ داديم‌ كه‌ در روابط‌ زور تمايل‌ به‌ مطلق‌ با غلبه‌ برطرف‌تخاصم‌، از راه‌ استغناء، موضوع‌ خويش‌ را از دست‌ مي‌دهد. طرف‌ غالب‌ ارضاء شده‌ است‌ اماميان‌ بخشي‌ از نيروي‌ مغلوب‌ و نيروي‌ غالب‌، برخوردهايي‌ مي‌شوند كه‌ به‌ پيروزي‌ يكي‌ برديگري‌ مي‌انجامند. و پيروزي‌ پايان‌ نيست‌، آغاز قرار گرفتن‌ در روابط‌ زور تازه‌اي‌ است‌. چرا كه‌بدون‌ پيروزيهاي‌ جديد، نمي‌توان‌ پيروزيهاي‌ پيشين‌ را حفظ‌ كرد. در اين‌ روابط‌ نيز، بخشي‌از نيروهاي‌ متخاصمان‌ در برخوردها تلف‌ مي‌شود. بتدريج‌، ميزان‌ نيروها و موادي‌ كه‌ تلف‌مي‌شوند. از نيروها و موادي‌ كه‌ توليد مي‌شوند، به‌ زبان‌ اقتصاد، ميزان‌ مصرف‌ از ميزان‌ توليدبيشتر مي‌شود. بدين‌ خاطر است‌ كه‌ در هر قماري‌، همه‌ بازيگران‌ بازنده‌اند و در قمار زور نيز. ازاين‌رو است‌ كه‌ زياده‌طلبي‌ كار آدمي‌ را به‌ سقوط‌ مي‌كشاند:

«راستي‌ آنست‌ كه‌ راه‌ رشد از راه‌ غي‌ جدا شد.»

اما رشد به‌ معناي‌ انباشت‌ دائمي‌ وقتي‌ ممكن‌ مي‌شود كه‌ آدميان‌ در خارج‌ روابط‌ زور عمل‌كنند. رابطه‌ انسان‌ با خدا براساس‌ تناسب‌ زور نيست‌. بنابراين‌، توليد با تخريب‌ همراه‌نمي‌شود. يا بهتر است‌ بگوئيم‌ نيروئي‌ كه‌ مصرف‌ مي‌شود، اندك‌ و اندازه‌ توليد بسيار زيادمي‌شود. براي‌ مثال‌، در تحميل‌ علم‌، به‌ نسبتي‌ بيشتر از آنچه‌ آدمي‌ انديشه‌ را از بندسانسورها رها مي‌كند، پيشرفت‌ مي‌كند. اين‌ انباشت‌ مي‌تواند تا نهايت‌ ادامه‌ يابد. بدين‌ قرار،وقتي‌ از نقش‌ زور در تنظيم‌ روابط‌ و فعاليتهاي‌ انسان‌ كاسته‌ مي‌شود، به‌ نسبتي‌ بسيار بيشتررشد بر ميزان‌ و شتاب‌ آهنگ‌ خويش‌ مي‌افزايد. در پايان‌ اين‌ مبحث‌، به‌ تفصيل‌ به‌ اين‌ امر بازمي‌گرديم‌.

اينكه‌ كه‌ اسطوره‌ رشد، بجاي‌ رشد، جهانيان‌ را فريفته‌ ساخته‌ است‌، اينك‌ كه‌ فزوني‌مصرف‌ بر توليد و فزوني‌ نياز بر توليد، وضعيت‌ جهان‌ را انفجارآميز كرده‌اند بايد به‌ فرياد و هرچه‌ بلندتر گفت‌:

«درست‌ آنست‌ كه‌ راه‌ رشد از راه‌ غي‌ جدا شده‌ است‌.»

و بيش‌ از همه‌ غرب‌ بايد اين‌ صدا را بشنود. شايد تا وقت‌ باقي‌ است‌، بخود آيد و از پرستش‌اسطوره‌ رشد باز ايستد. هنوز وقت‌ باقي‌ است‌؟ چرا كه‌ بعد از قوت‌ نوبت‌ ضعف‌ مي‌رسد (98):

«... بعد از قوت‌، ضعف‌ قرارداد...»

حركت‌ از شرك‌ به‌ توحيد و گذار از كفر به‌ خدا به‌ كفر به‌ طاغوت‌، رشد همين‌ است‌ (99):

«راستي‌ آنست‌ كه‌ راه‌ رشد از راه‌ غي‌ جدا شد. پس‌ آنكس‌ كه‌ به‌ طاغوت‌ (مطلق‌العنان‌)

كفر مي‌ورزد و به‌ خدا ايمان‌ مي‌آورد، به‌ رشته‌ بهم‌ بافتة‌ محكمي‌ تمسك‌ جسته‌ است‌.»

 

بند دوم‌: مشي‌ از شرک  و توحيد

 

يوسف‌ در زندان‌ از دوهمبند خويش‌ مي‌پرسد (100):

«اي‌ همبندهاي‌ من‌! خداهاي‌ متفرق‌ بهترند يا خداي‌ يگانه‌ قهار؟»

اما تنها در مصر نبود كه‌ «ارباب‌ متفرق‌» خدائي‌ مي‌كردند. ايلياد و اديسه‌ نه‌ تنها فهرستي‌ ازآلهه‌ يوناني‌ بدست‌ مي‌دهند، بلكه‌ گزارش‌ جنگهاي‌ خدايان‌ از راه‌ بجان‌ هم‌ انداختن‌ آدميان‌ ونيز برانگيختن‌ برخوردها ميان‌ خدايان‌ از راه‌ تحريك‌ آدميان‌ هستند. در جامعه‌اي‌ كه‌ پيامبراسلام‌ در آن‌ بعثت‌ كرد، اين‌ ارباب‌ متفرق‌ همان‌ بتهاي‌ بي‌جان‌ بودند كه‌ پرستيده‌ مي‌شدند.در امپراطوري‌ ايران‌ و روم‌، دين‌هاي‌ توحيد، در عمل‌، به‌ ثنويت‌ و تثليث‌ منقلب‌ شده‌ بودند.

تغيير شكل‌ شرك‌ و ادامه‌ آن‌ در پوشش‌ جديد، پس‌ از اسلام‌ نيز ادامه‌ يافت‌ و هم‌ در زمان‌ما، «ارباب‌ متفرق‌» بر ذهنها حكومت‌ مي‌كنند و در شكل‌ دادن‌ به‌ روابط‌ ميان‌ ملتها و در درون‌ملتها، ميان‌ گروههاي‌ اجتماعي‌ و فرد با فرد، نقشي‌ مهم‌ ايفا مي‌كنند. از اينرو، از شرك‌، ارباب‌و واسطه‌هاي‌ خدا و خلق‌ يا چند خدائي‌گري‌، بت‌پرستي‌، ثنويت‌ و تثليث‌ و كفر بحث‌مي‌كنيم‌. مي‌كوشيم‌ ربط‌ آنها را با روابط‌ ميان‌ جامعه‌ها و با مناسبات‌ درون‌ جامعه‌ها، ازديدگاه‌ قرآن‌، نشان‌ بدهيم‌.

            الف‌ ـ شرك‌

 

همتا قرار دادن‌ براي‌ خدا در خلق‌، در پرستش‌، در ولايت‌ ،در حكم‌ و امر، در ملك‌، درمالكيت‌، در علم‌، در حق‌، در روح‌، در رزق‌، در قدرت‌ و قوت‌، در معاد (101). حتي‌ ريا شرك‌است‌ (102).

و چه‌ كساني‌ شرك‌ مي‌ورزند؟ پنج‌ دسته‌اند كه‌ شرك‌ مي‌ورزند و مردم‌ را به‌ شرك‌مي‌خوانند:

1 ـ آنها كه‌ مي‌خواهند قدرت‌ سياسي‌ را در دست‌ داشته‌ باشند و بر دوام‌. بخصوص‌طاغوتيان‌ يعني‌ جانبداران‌ انواع‌ استبدادها:

2 ـ آنها كه‌ اختيار عقايد مردم‌ را در دست‌ گرفته‌اند و مي‌خواهند همواره‌ و به‌ انحصار،سازنده‌ فكر و دارندة‌ اختيار حلال‌ و حرام‌ مردم‌ باشند:

3 ـ آنها كه‌ امتيازات‌ اجتماعي‌ دارند و مي‌خواهند جاودانه‌ حفظشان‌ كنند و مرزهاي‌اجتماعي‌ و اقتصادي‌ را ايجاد و حفظ‌ مي‌كنند:

4 ـ آنها كه‌ عمدة‌ فعاليتها و امكانات‌ اقتصادي‌ را در دست‌ دارند؛

5 ـ آنها كه‌ بدنبال‌ سراب‌ مقام‌ و يا از راه‌ كارپذيري‌ بدنبال‌ مشركان‌ مي‌روند.

و اين‌ پنج‌، گروههاي‌ جدا از يكديگر نيستند، ولي‌ يكديگرند (103) و دست‌ در دست‌ هم‌،با حرصي‌ تمام‌، به‌ دنيا چسبيده‌اند. با شرك‌، جامعه‌ به‌ فرقه‌ها تجزيه‌ مي‌شود و هر حزبي‌گمان‌ مي‌برد حقيقت‌ نزد او است‌ و بدانچه‌ دارد دلخوش‌ مي‌شود (104):

«... از مشركان‌ مباش‌ * از كساني‌ مباش‌ كه‌ در دين‌ فرقه‌ فرقه‌ شدند و هر حزب‌ به‌ داشته‌خويش‌ دلشاد!»

اما مبلغان‌ شرك‌ چهار دسته‌ اولند كه‌ دست‌ در دست‌ يكديگر، عمل‌ مي‌كنند و دستة‌پنجم‌ را نيز به‌ دنبال‌ مي‌كشانند. روز حساب‌، دسته‌ پنجم‌ به‌ چهار دسته‌ قبلي‌ مي‌گويند شماما را به‌ راه‌ شرك‌ برديد و آنها پاسخ‌ مي‌دهند (105):

«وقتي‌ آنها كه‌ شرك‌ ورزيده‌ بودند، كساني‌ را خواهند ديد كه‌ به‌ شرك‌ به‌ خدا راهبرشان‌شده‌اند، خواهند گفت‌ خداوندا اينان‌ هستند كه‌ ما را به‌ راه‌ شرك‌ بردند* و اينان‌ در رد آنهاخواهند گفت‌: همانا شما از دروغگويانيد»

راستي‌ آنست‌ كه‌ گروههاي‌ حاكم‌، بهنگام‌ فرا رسيدن‌ خطر، مردم‌ را رها مي‌كنند و در لحظه‌حقيقت‌، پيروان‌ را قرباني‌ منافع‌ خويش‌ مي‌گردانند. بيان‌ قرآن‌ به‌ يك‌ امر واقع‌ مستمرمستند است‌. در حقيقت‌، براي‌ آنها، مردم‌ تا وقتي‌ بدرد مي‌خورند كه‌ ابزار سلطه‌ هستند.لحظه‌اي‌ كه‌ بدين‌ عنوان‌ بكار نمي‌آيند، مزاحمند و بايد در درد و رنج‌ رهايشان‌ كرد. استكبارهمين‌ است‌.

مشخصة‌ گروههاي‌ حاكمي‌ كه‌ مشركند و مشرك‌ساز، استكبار است‌. و دسته‌ اول‌مستكبران‌ مشرك‌، همانطور كه‌ ذكر شد، آنها هستند كه‌ مقام‌ سياسي‌ را در دست‌ دارند و ازراه‌ مكر و تبليغ‌ شرك‌، بزرگي‌ و فزوني‌ در بزرگي‌ را مي‌جويند (106):

«... و چون‌ بر آنها نذير آمد، جز بر نفرت‌ دائميشان‌ نيفزود* زيرا در زمين‌ استكبارمي‌جستند و مكر و فريفتاري‌ در كار مي‌آوردند»

اما اين‌ طور نيست‌ كه‌ يك‌ گروهي‌ در جامعه‌اي‌، از راه‌ استكبار و در انزوا و جدائي‌ از جامعه‌،مشرك‌ شود. چه‌ بسا كه‌ اين‌ گروه‌ موفق‌ مي‌شود ملتي‌ را به‌ سلطه‌طلبي‌ خو بدهد و به‌ شرك‌راهبر شود و در شرك‌ و سلطه‌طلبي‌ تا هلاك‌ ببرد. از جمله‌ در سوره‌ روم‌، آيه‌هاي‌ 26 تا 42،مشخصات‌ قوم‌ مشرك‌ و زورگوي‌ را شرح‌ مي‌كند (107):

«بگو: در زمين‌ سير كنيد و بنگريد چون‌ است‌ پايان‌ كار كسانيكه‌ پيش‌ از شما مي‌زيستند واكثرشان‌ از مشركان‌ بودند»

ارباب‌ دين‌، آنها كه‌ اختيار عقل‌ و دين‌ مردم‌ را در دست‌ دارند، ياران‌ گروه‌ اول‌ و دو گروه‌سوم‌ و چهارمند. قرآن‌ از آنان‌ مي‌پرسد (108):

«... شما را چه‌ مي‌شود كه‌ اينسان‌ داوري‌ مي‌كنيد؟ * آيا شما را كتابي‌ است‌ كه‌ اين‌ گونه‌داوري‌ را از آن‌ آموخته‌ايد*و يا در آن‌ كتاب‌ هر آنچه‌ دلخواه‌ شما است‌، گرد آمده‌ است‌؟»

و نيز (109):

«و آيا شركأ شما قاعده‌ و حكمي‌ كه‌ خدا اجازه‌ نداده‌ است‌ برايتان‌ وضع‌ كرده‌اند؟»

و بالاخره‌ به‌ پيامبر مي‌گويد از مردم‌ بپرسد (110):

«آيا از شركاء شما، يكي‌ هست‌ كه‌ شما را به‌ حق‌ هدايت‌ كند؟ آيا آن‌ خدا كه‌ به‌ حق‌ هدايت‌مي‌كند، به‌ خدائي‌، از آنها كه‌ به‌ حق‌ هدايت‌ نمي‌كنند مگر اينكه‌ خود هدايت‌ شوند، سزاوارترنيست‌؟ پس‌ چونيد و چسان‌ حكم‌ مي‌كنيد؟»

و بدستياري‌ كذابان‌ و صاحبان‌ مقام‌ سياسي‌، زمين‌ و اموال‌ را بنام‌ خدايان‌، بخود منحصرمي‌كنند. همان‌ طور كه‌ در زمان‌ ما، بنام‌ دولت‌، چنين‌ مي‌كنند(111):

«و گفتند اين‌ چهارپايان‌ و مزارع‌، بانحصار، از آن‌ خدايان‌ است‌ و از آنها كسي‌ نبايد بخوردمگر آنكس‌ كه‌ ما بخواهيم‌ و چهارپاياني‌ بودند كه‌ سوار شدن‌ بر آنها حرام‌ شده‌ بود وچهارپاياني‌ را بدون‌ ذكر نام‌ خدا، سر مي‌بريدند و چون‌ در جعل‌ اين‌ احكام‌ بخدا دروغ‌ بستند،زود به‌ سزاي‌ افترازني‌ خويش‌ رسيدند * و مي‌گفتند آنچه‌ در شكمهاي‌ اين‌ چهارپايان‌ است‌،خاص‌ مردان‌ و بر زنان‌ ما حرام‌ است‌. اما اگر مرده‌ باشد، زن‌ و مرد در آن‌ شريكند. به‌ سزاي‌ اين‌توصيفهاي‌ باطل‌ زود خواهد رسيد و همانا خدا حكيم‌ و همواره‌ دانا است‌.»

و البته‌ آنها كه‌ به‌ مقام‌ مالي‌ و سياسي‌ مي‌رسند، تمايز اجتماعي‌ نيز مي‌جويند. قرآن‌ اين‌برتري‌جويي‌ در موقعيت‌ اجتماعي‌ را، از جمله‌، در آيه‌هاي‌ 32 تا 46 سوره‌ كهف‌ موضوع‌ بحث‌قرار داده‌ است‌ كه‌ در بند سوم‌ به‌ تفصيل‌ بدان‌ مي‌پردازيم‌.

اما اين‌ گروههاي‌ سلطه‌گر و سلطه‌پذير چرا جانبدار شركند؟ در آيه‌هايي‌ كه‌ آوردم‌، روشن‌گفته‌ شده‌ است‌ چرا جانبدار شركند. با وجود اين‌ بايد گفت‌ كه‌ قرآن‌ در آيه‌هاي‌ بسيار هدف‌مشركان‌ را از تحميل‌ شرك‌ شرح‌ مي‌كند. اگر مشركان‌ در خلق‌ و پرستش‌ و هدايت‌ و دين‌ و... وملك‌ و مالكيت‌ و...، براي‌ خدا شريك‌ مي‌تراشند، براي‌ اينست‌ كه‌ مي‌خواهند هر گونه‌ حقي‌ رااز مردم‌ سلب‌ كنند و بنام‌ خدايان‌، انحصار تصميم‌ دربارة‌ مردم‌ را داشته‌ باشند و هر قانوني‌ راكه‌ به‌ سود خود يافتند، تحميل‌ كنند (112).

بدينسان‌ مشركاني‌ كه‌ ولايت‌ را در دست‌ دارند، حلال‌ خدا را حرام‌ مي‌كنند، قتل‌ نفس‌ را،هر وقت‌ منافعشان‌ ايجاب‌ كرد، واجب‌ مي‌گردانند. مال‌ يتيم‌ را حق‌ خود مي‌دانند. به‌ انواع‌حيله‌ها، از معامله‌ و مبادله‌، ثروت‌ مي‌اندوزند، حريص‌ مال‌ و زينت‌ و آلات‌ جلوه‌ و تفاخرند.مردم‌ را به‌ ترس‌ معتاد مي‌كنند. مردم‌ را فرقه‌ فرقه‌ مي‌كنند. جامعه‌ را به‌ نفاق‌ معتادمي‌سازند. معنويت‌ را از بين‌ مي‌برند و چنان‌ عمل‌ مي‌كنند و طوري‌ مي‌باورانند كه‌ پنداري‌ جزدنياي‌ مادي‌ و تمتع‌، واقعيتي‌ وجود ندارد و...

بدينسان‌، روشن‌ است‌ كه‌ از نظر قرآن‌، شرك‌ ايدئولوژي‌ سلطه‌گري‌ است‌. قرآن‌ ميان‌ شرك‌و تضادهاي‌ اجتماعي‌ رابطه‌اي‌ تنگاتنگ‌ مي‌بيند. شرك‌ مجموعة‌ ذهنيت‌ ناظر به‌ تضادهاي‌عيني‌ اجتماعي‌ است‌. روشهايي‌ كه‌ شرك‌ القا مي‌كند. همه‌، بازتاب‌ روابط‌ زور و ترجمان‌خصومتها و در مجموع‌، روشهاي‌ تخريب‌ براي‌ دستيابي‌ به‌ ولايت‌ و تمركز و تكاثر آن‌ و تداوم‌بخشيدن‌ بدان‌ هستند. در موازنه‌ها، فهرستي‌ از اين‌ روشها بدست‌ داده‌ايم‌ (113). درمجموع‌، روشهائي‌ كه‌ بر پاية‌ توحيد بيان‌ شده‌اند و مي‌شوند، متضمن‌ جذب‌ هستند وروشهائي‌ كه‌ براساس‌ شرك‌ تدارك‌ شده‌اند و مي‌شوند، متضمن‌ دفع‌ و تخريب‌ و حذفند.

از آنجا كه‌ روابط‌ سلطه‌گر ـ زير سلطه‌، در مقياس‌ جهان‌، پديد آورنده‌ دين‌ شرك‌ و كفرند،هر بار هم‌ كه‌ توحيد براي‌ بي‌اعتبار كردن‌ شرك‌ به‌ بشر ارائه‌ شده‌ است‌، ديري‌ نپائيد كه‌ درشكل‌ توحيد، محتواي‌ شرك‌ از نو قوام‌ گرفته‌ و خود را تحميل‌ كرده‌ است‌. گاه‌ خداوند به‌صورتهاي‌ مادي‌ در آمده‌ و گاه‌ بعكس‌، آدمي‌ و يا بتي‌ خدائي‌ جسته‌ و اغلب‌، بتها و فرشته‌ها وآدمها، نقش‌ واسطه‌ را ميان‌ خدا و انسان‌ پيدا كرده‌اند: بازسازي‌ روابط‌ ـ اجتماعي‌ براساس‌مناسبات‌ و تناسبات‌ زور با بازسازي‌ ايدئولوژي‌ شرك‌ مقارن‌ مي‌شود.

ب‌  پرستش  بت  زنده 

 

به‌ وقت‌ بعثت‌ پيامبر، مردم‌ عرب‌ بت‌ مي‌پرستيدند. امروز از قرار اكثريت‌ بزرگي‌ از بشربتهاي‌ جاندار و بي‌جان‌ را مي‌پرستند! به‌ هر رو، بت‌پرستي‌ گزارشگر نفاق‌ و پراكندگي‌ قوم‌عرب‌، فقر سياه‌ او و حاكميت‌ اشرافيت‌ قريش‌ و رؤساي‌ قبايل‌ بود. پرده‌داران‌ كعبه‌ صاحب‌امتيازان‌ بودند.

گذشته‌ از خاصة‌ عمومي‌ مشركان‌، قرآن‌ براي‌ بت‌پرستان‌ چهار خاصة‌ مهم‌ مي‌شمرد: ركودعقلي‌ و كارپذيري‌ و فساد و وابستگي‌ به‌ روابط‌ شخصي‌ كسب‌ مقام‌ يا حفظ‌ يا ارتقاء آن‌.

بت‌پرستان‌ آنهايند كه‌ در ساخته‌ خود، مي‌مانند. از آن‌ فراتر نمي‌روند. پنداري‌ در خوابي‌سنگين‌ فرو رفته‌اند. در خواب‌ مستي‌ كه‌ بابليان‌ فرو رفتند و بدان‌ موجوديت‌ خويش‌ را ازدست‌ دادند (114):

«همانا بجاي‌ خدا جز بتان‌ را نمي‌پرستيد كه‌ ساخته‌ فريب‌آميز شما هستند...»

و ابراهيم‌ از قومش‌ مي‌پرسد (115):

«اين‌ مجسمه‌ها چيستند كه‌ شما مي‌پرستيدشان‌؟»

اما چگونه‌ مي‌توان‌ كار مايه‌ عظيمي‌ كه‌ آدمي‌ را به‌ تحرك‌ برمي‌انگيزد، از عمل‌ بازداشت‌ وتمايل‌ انديشه‌ را به‌ نو جوئي‌ و رشد خنثي‌ كرد؟ اين‌ كار از راه‌ كارپذير كردن‌ مفرط‌ و به‌ فسادبي‌حد خو دادن‌ و نگاه‌ داشتن‌ آدميان‌ در قيد و بند روابط‌ شخصي‌ زور ممكن‌ مي‌شود.

بدين‌ خاطر، قرآن‌ چند نوبت‌ كارپذيري‌ بت‌پرستان‌ را بيادشان‌ مي‌آورد و به‌ آنها نهيب‌مي‌زند از ايفاي‌ نقش‌ آلت‌ باز ايستند و فعال‌ كردند. از جمله‌ در سوره‌ نحل‌، پس‌ از آنكه‌ به‌ يادبت‌پرستان‌ مي‌آورد كه‌ بتان‌ مالك‌ چيزي‌ و قادر بكاري‌ نيستند (116)، كارپذير و فعال‌ رااينسان‌ مقايسه‌ مي‌كند (117):

«و خدا دو مرد را مثال‌ مي‌زند. يكي‌ از آنها گنگ‌ و عاجز است‌ و بكاري‌ توانا نيست‌ و كل‌ برولي‌ خويش‌ است‌ زيرا او را بهر كار مي‌گمارد، از او ساخته‌ نمي‌شود.

آيا او با كسي‌ كه‌ به‌ عدل‌ مي‌خواند و بر صراط‌ مستقيم‌ است‌. برابر است‌؟»

در داستان‌ موسي‌ و قومش‌ نيز اين‌ كارپذيري‌ را يادآور مي‌شود: قوم‌ موسي‌ به‌ لحاظ‌موقعيتي‌ كه‌ به‌ عنوان‌ زير سلطه‌ در نظام‌ فرعون‌ داشتند، روحيه‌ كارپذير پيدا كردند. همين‌روحيه‌ سبب‌ شد كه‌ وقتي‌ به‌ قوم‌ بت‌پرستي‌ برخوردند، از موسي‌ خواستند خدائي‌ همچون‌خداي‌ بت‌پرستان‌ برايشان‌ قرار بدهد و به‌ شرحي‌ كه‌ گذشت‌، سرانجام‌ گوساله‌اي‌ طلايي‌ساختند و خداي‌ خود گرداندند (118). موسي‌ به‌ دلالت‌ خدائي‌، اين‌ قوم‌ را 40 سال‌ در راه‌ارض‌ موعود نگاهداشت‌ (119) تا نسلي‌ كه‌ به‌ سلطه‌ فرعونيان‌ خو كرده‌ و كارپذير بار آمده‌ بود،بتدريج‌ مرد و نسل‌ جديدي‌ فعال‌ و خلاق‌ و با نشاط‌رو آمد.

اين‌ كارپذيري‌ با ركود عقلي‌ و فساد روزافزون‌ همراه‌ است‌. هم‌ بهنگام‌ ظهور بت‌شكن‌بزرگ‌، ابراهيم‌، بابل‌ در برج‌ ركود عقلي‌ و فساد خويش‌ غرق‌ مي‌شد و هم‌ به‌ هنگام‌ ظهوربت‌شكن‌ بزرگ‌ ديگر، فرزند ابراهيم‌، محمد (ص‌)، دو امپراطوري‌ در ساخته‌هاي‌ خويش‌متوقف‌ شده‌ بودند و در ركود عقلي‌ و فساد و استبداد سقوط‌ مي‌كردند. آيا امپراطوريهاي‌زمان‌ ما در ساخته‌هاي‌ خويش‌ متوقف‌ نشده‌اند و نشانه‌هاي‌ ركود عقلي‌ هر زمان‌ نمايان‌ترنمي‌شوند؟ اين‌ پرسش‌ ابراهيم‌ امروز بيشتر جاو موقع‌ ندارد؟ (120):

«اف‌ بر شما و بر آنچه‌ غير از خدا كه‌ مي‌پرستيد! آيا نمي‌انديشيد؟»

اقوام‌ پيشين‌ در فساد خويش‌ تباه‌ شدند (121). ستمگر بودند و گمان‌ مي‌بردند بتهامظهر پيوندهاي‌ شخصي‌ ميان‌ آنها هستند و تار عنكبوتي‌ كه‌ پديد مي‌آورند، بدين‌ مظهر،استوار مي‌ماند. ابراهيم‌ به‌ قوم‌ بت‌پرست‌ خود مي‌گويد(122):

«... همانا بتها را خداي‌ خود ساختيد بدين‌ پندار كه‌ در زندگي‌ دنيايي‌ بيانگر مودت‌ ميان‌شما مي‌شوند»

اما اين‌ پيوندها ،به‌ سستي‌ تارهاي‌ عنكبوتي‌ هستند و بگاه‌ خيزش‌ مردمي‌ كه‌ از بندكارپذيري‌ و فساد و ترس‌ از سلطه‌گران‌، بدر مي‌آيند، دوام‌ نمي‌آورند(123):

«كساني‌ كه‌ غير خدا را اولياء خويش‌ مي‌سازند، به‌ عنكبوتي‌ مي‌مانند كه‌ از تار خانه‌مي‌سازد. و همانا اگر دانش‌ داشتند مي‌دانستند كه‌ سست‌ترين‌ خانه‌ها، خانه‌ عنكبوت‌ است‌.»

وقتي‌ پيام‌ توحيد رسيد و موجهاي‌ حركت‌ برخاست‌، اشرافي‌ كه‌ موقعيت‌ خود را ازمتولي‌گري‌ بت‌ خانه‌ها داشتند، از پيامبر خواستند براي‌ آنكه‌ اختلاف‌ از ميان‌ برخيزد و آنهانيز ايمان‌ بياورند، خداوند به‌ بتهاي‌ آنها نيز مقام‌ واسطه‌ و شفيع‌ بدهد. اين‌ آيه‌ها بر پيامبرنازل‌ شدند.(124):

«آيا ديدي‌ لات‌ و عزي‌ را* و مناة‌ سومين‌ آنها را؟»

و قريش‌ مدعي‌ شدند كه‌ دنباله‌ آيه‌ها، اين‌ "آيه‌" بود:

«اينها غرانيق‌ عالي‌ مقام‌ و همانا به‌ شفاعتشان‌ اميد مي‌رود»

اما دروغ‌ مي‌گويند. آنها مي‌خواستند بهر قيمت‌ امتيازات‌ خود را حفظ‌ كنند و بنام‌ پرده‌داركعبه‌، موقعيت‌ اشرافيشان‌ را نگاهدارند. بنابر قرآن‌، آنها درصد فريب‌ پيامبر برآمدند و اگر خداپيامبر را به‌ ثبات‌ قدم‌ بر نيانگيخته‌ بود، فريب‌ خوردن‌ او، محتمل‌ بود (125):

«و نزديك‌ بود فريبت‌ بدهند كه‌ بدآنچه‌ به‌ تو وحي‌ فرستاديم‌، از قول‌ ما دروغ‌ بيافزائي‌. اگراين‌ كار را مي‌كردي‌، البته‌ تو را به‌ دوستي‌ مي‌پذيرفتند. و اگر استوار و پا بر جايت‌ نكرده‌ بوديم‌،نزديك‌ بود كه‌ بدانان‌ كمي‌ متمايل‌ شوي‌. اگر چنين‌ مي‌كردي‌، عذاب‌ دو جهان‌ را دو چندان‌ به‌تو مي‌چشانديم‌ و از ما ياوري‌ نمي‌يافتي‌.»

اگر پيامبر نظر آنها را مي‌پذيرفت‌، توحيد را انكار كرده‌ بود و شرك‌ بر توحيد پيروز شده‌ بود(126):

«و نزديك‌ بود كه‌ تو را در سرزمين‌ خود، سبك‌ و بي‌ قدر بسازند و پس‌ از آن‌، از آن‌ بيرونت‌كنند...»

با وجود اين‌، از زمان‌ ابراهيم‌ تا امروز، شرك‌ در ظاهر توحيد سبب‌ ادامة‌ حاكميت‌ اربابان‌شده‌ است‌. خدا يكي‌ است‌ اما واسطه‌ها بسيارند و اين‌ واسطه‌ها هستند كه‌ اربابي‌ مي‌كنند.

 

ج‌ ـ ثنويت‌ و تثليث‌

 

بهنگام‌ بعثت‌ پيامبر، دو مذهب‌ رسمي‌ در دو امپراطوري‌ ايران‌ و روم‌، ثنويت‌ و تثليث‌بودند. در هر دو جامعه‌، اصل‌ بر يگانگي‌ خدا بود اما واقعيت‌ ملموس‌، بتدريج‌ در ذهنها، دوخدائي‌گري‌ و سه‌ خدائي‌گري‌ را رسوب‌ داده‌ بود.

در ثنويت‌، تضاد ميان‌ خداي‌ آفرينندة‌ روشنائي‌ها و نيكيها و خداي‌ آفرينندة‌ تاريكيها وزشتيها در سطح‌ جهان‌، در جامعه‌، در خانه‌ و در درون‌ هر فرد، در يك‌ رشته‌ مناسبات‌ وتناسبات‌ زور و برخوردهاي‌ حاصل‌ از آن‌ بروز مي‌كرد. اين‌ برخوردها ارادة‌ زيستن‌ را ضعيف‌مي‌كردند و بر جامعه‌، كارپذيري‌ را چون‌ مخدر تزريق‌ مي‌نمودند. به‌ مردم‌ باورانده‌ بودند كه‌دورة‌ حكومت‌ خداي‌ تاريكيها و زشتيها، يعني‌ اهريمن‌ است‌. مردم‌ خود نقشي‌ نداشتند. اين‌كارگزاران‌ دو خدا بودند كه‌ در طبيعت‌، در جامعه‌، و در درون‌ آنها با يكديگر مي‌ستيزيدند.

امروز وقتي‌ در نظريه‌ استاليني‌ تضاد دقت‌ مي‌كنيم‌، همان‌ ثنويت‌ را باز مي‌يابيم‌ كه‌ درشكلي‌ ديگر حاكم‌ گشته‌ است‌: در هر دو نظر، تضاد با حذف‌ متضاد حل‌ مي‌گردد! در هر دونظر، جز روابط‌ زور و تخاصم‌ ميان‌ نيروهاي‌ خير و شر، حقيقت‌ ديگري‌ وجود ندارد. ثنويت‌همواره‌ ايدئولوژي‌ سلطه‌گر است‌. مقام‌ حاكم‌ حق‌ و مخالفش‌ باطل‌ است‌ و بايد از بين‌ برود.

اما اين‌ ثنويت‌ تنها نظريه‌ استالين‌ نيست‌ و فقط‌ بر جامعه‌ روسيه‌ حكمروايي‌ نمي‌كند: ازقابيل‌ بدين‌ سو، ايدئولوژي‌ زور است‌. در حقيقت‌، زور براي‌ متمركز شدن‌ و متكاثر گشتن‌، به‌خصومت‌ و متضادها نياز دارد. بدون‌ تضاد زور بوجود نمي‌آيد. بدينقرار، مبارزه‌ با ثنويت‌ نه‌آسان‌ و نه‌ كم‌ اهميت‌ است‌. تلاش‌ براي‌ ساختن‌ جهاني‌ ديگر است‌ كه‌ در آن‌ جستجوي‌ زورپايان‌ يافته‌ باشد. زور بدون‌ تضاد پديد نمي‌آيد و تا تضاد هست‌، زور نيز هست‌ و ابعاد ويراني‌بزرگ‌تر مي‌شوند و بر پيكر جامعه‌ بشري‌ زخمهاي‌ فزونتر و علاج‌ ناپذيرتر وارد مي‌كنند. درزمان‌ ما، ترس‌ از تباه‌ شدن‌ انسان‌، به‌ غايت‌ جدي‌ شده‌ است‌. اگر به‌ واقعيتهاي‌ متخاصم‌بنگريم‌، زود پي‌ مي‌بريم‌ كه‌ امروز نيز اربابان‌ زور در وجود ما به‌ جنگ‌ مشغول‌ بودند ومشغولند:

  دنياي‌ سرمايه‌داري‌ با دنياي‌ كمونيسم‌ ؛

  ابرقدرت‌ امريكا با ابرقدرت‌ روسيه‌؛

  دنياي‌ رشد يافته‌ با دنياي‌ از رشد مانده‌؛

  كشورهاي‌ در راه‌ ماوراء صنعتي‌ شدن‌ با كشورهاي‌ در حال‌ رشد؛

  طبقات‌ متخاصم‌؛

  و...

و در درون‌ هر يك‌ از اين‌ دنياها، باز تخاصم‌ها هستند. اضطراب‌ از بيم‌ يك‌ انفجار، زندگي‌ رابر همه‌ انسانها تلخ‌ كرده‌ است‌. بظاهر انفجار جمعيت‌ تهديدي‌ بزرگ‌ است‌. اما به‌ واقع‌ ادامه‌اين‌ ثنويت‌، ثنويتي‌ كه‌ در شكل‌ اهريمن‌ لحظه‌اي‌ ما آدميان‌ را ترك‌ نمي‌گويد، چنان‌ مي‌كندكه‌ شماره‌ مردگان‌ از گرسنگي‌، جنگ‌، بيماري‌ و... از شماره‌ نوزادان‌ در مي‌گذرد و اگر تخاصم‌ادامه‌ بيابد، شرايط‌ زيست‌ در اين‌ كره‌ از بين‌ مي‌روند و...

در روزگار پيشين‌، كار بر انسان‌ آسانتر بود: فرشتگان‌، ديوان‌ اجنه‌ (127) بنام‌ خداها درميان‌ آدميان‌ و يا در درون‌ آدمي‌، آتش‌ كينه‌ و خصومت‌ بر مي‌افروختند. خارجي‌ بودند وآدمي‌ اميدوار بود بتواند از شر بدها و به‌ خوب‌ها پناه‌ ببرد. اما در زمان‌ ما، تضاد دروني‌ و ذاتي‌انگاشته‌ مي‌شود و دست‌ از سر آدمي‌ برنمي‌دارد! خلاصي‌ از آن‌ نيز تصور نمي‌رود ممكن‌باشد. آدمي‌ بازيچه‌ بي‌اختياري‌ است‌. نتيجة‌ انكار خدا، بازيچه‌ اسطوره‌ تضاد دروني‌ و ذاتي‌شدن‌، شده‌ است‌.

بدينقرار، كار اول‌ آزاد كردن‌ انسان‌ است‌ از باور به‌ خداي‌ تاريكي‌، بيگانه‌اي‌ كه‌ ضد فرض‌مي‌شود. خدا يكي‌ است‌ (128):

«و خدا گفت‌: دو خدا نگيريد. همانا او خداي‌ يگانه‌ است‌...»

و آنگاه‌ بايد او را از ترس‌ اهريمن‌ آزاد كرد. ترسي‌ كه‌ در درونش‌ لانه‌ كرده‌ و زبونش‌ ساخته‌است‌ (129):

«...آيا به‌ غير خدا پرهيزگاري‌ مي‌جوئيد؟»

و قرآن‌ در باب‌ تثليث‌، بيشترين‌ تأكيدي‌ را بر نفي‌ غلو در دين‌، ارباب‌ شدن‌ اولياء دين‌ وانواع‌ نمايندگيها از سوي‌ خدا مي‌گذارد: غلو در دين‌ مكنيد و عيسي‌ را كه‌ بنده‌ خدا است‌،فرزند او مشماريد (130):

«...و به‌ تثليث‌ قائل‌ نشويد و بدين‌ باور پايان‌ دهيد براي‌ شما بهتر است‌. همانا خدا، خداي‌يگانه‌ است‌ و از داشتن‌ فرزند منزه‌ است‌...»

اما غلو و در دين‌ سبب‌ اربابي‌ مي‌شود. از اينرو، دعوتي‌ كه‌ پيامبر مامور ابلاغش‌ به‌ اهل‌كتاب‌ شد دعوت‌ به‌ ترك‌ ارباب‌ است‌ (131). بگو اي‌ اهل‌ كتاب‌ بياييد بر سر سخني‌ كه‌ ما وشما بدان‌ قائليم‌، توافق‌ كنيم‌: جز خدا را نپرستيم‌ و چيزي‌ را شريك‌ او قرار ندهيم‌ و سواي‌خدا، كساني‌ را ارباب‌ خود نگردانيم‌. پس‌ اگر اين‌ دعوت‌ را نپذيرفتند، بگوئيد شاهد باشيد كه‌ما مسلمانيم‌.»

وقتي‌ به‌ فلسفه‌ ارسطويي‌ مي‌نگريم‌ و نظر او را دربارة‌ رهبري‌ و تبديل‌ آن‌ نظريه‌ را به‌نظريه‌ مشيت‌ كه‌ به‌ ايجاد سلسله‌ مراتب‌ و اختصاص‌ ولايت‌ مطلقه‌ به‌ مقام‌ اول‌ مذهب‌مي‌انجامد، توجه‌ مي‌كنيم‌، مي‌بينيم‌ فرزند خدا كردن‌ پيامبر، ضرورت‌ نوعي‌ رابطه‌ ميان‌اربابان‌ زميني‌ و خدا است‌. طوريكه‌ در عين‌ داشتن‌ مشروعيت‌ حكومت‌ بنام‌ فرزند خدا و خدا،اختيار حلال‌ و حرام‌ و حتي‌ بهشت‌  و جهنم‌ را نيز بدست‌ بياورند. بدينسان‌، مجموع‌ آدميان‌نه‌ تنها در اين‌ دنيا، كه‌ در آن‌ دنيا نيز، از هر گونه‌ اختياري‌ محروم‌ مي‌شوند و سعادتشان‌يكسره‌ بدست‌ اربابي‌ مي‌افتد كه‌ پنداري‌ به‌ سود خود از خدا و خلق‌ سلب‌ مسئوليت‌ كرده‌اند(132):

«عالمان‌ دين‌ و روحانيان‌ خود و مسيح‌ فرزند مريم‌ را، از غير خدا، اربابان‌ خويش‌ ساختندو به‌ آنها جز اين‌ امر نشده‌ بود كه‌ خداي‌ يگانه‌ را پرستش‌ كنند. به‌ اين‌ دلايل‌ قرآني‌ است‌ كه‌ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ شرك‌ ورزيدن‌ به‌ خدا است‌.»

رنسانس‌ چند قرن‌ بعد از هشدار قرآن‌ واقع‌ شد. پس‌ از آن‌ نيز انقلاب‌ فرانسه‌ و انقلابهاي‌ديگر واقع‌ شدند و از اربابي‌ اين‌ ارباب‌ كاستند. چند قرن‌ جنبش‌ و انقلاب‌، گواه‌ صادق‌ بردرستي‌ و اهميت‌ مبارزه‌ با ارباب‌ شدن‌ احبار و رهبان‌ نيست‌؟

اهميت‌ اين‌ امر به‌ لحاظ‌ نقش‌ دين‌ و يا ايدئولوژي‌ در جامعه‌هاي‌ بشري‌ و اينكه‌ توحيد به‌اندك‌ غفلتي‌ جاي‌ خود را به‌ ثنويت‌ مي‌دهد، بسيار اهميت‌ دارد. از اينرو قرآن‌ از اين‌ تأكيد بازنمي‌ايستد كه‌ (133):

«و به‌ شما امر نمي‌كند فرشتگان‌ و پيامبران‌ را خدايان‌ (ارباب‌) خويش‌ بسازيد...»

و پي‌ در پي‌ به‌ پيامبر امر مي‌كند بگو: من‌ بشري‌ مثل‌ شما هستم‌ (134). من‌ مالك‌ خير وشر شما نيستم‌ (135). من‌ وكيل‌ بر شما نيستم‌ (136). پدر مردان‌ شما نيست‌ (137). تومسلط‌ بر مردم‌ و صاحب‌ اختيار آنها نيستي‌ (138). تو بايد دعوت‌ كني‌، هدايت‌ با تو نيست‌(139). امر با تو نيست‌ (140).اي‌ پيامبر تو را شاهد و مبشر و هشداردهنده‌فرستاديم‌(141). ما از پيامبران‌ ميثاق‌ ستانديم‌ كه‌ در بندگي‌ الگو باشند و جز پيام‌ خدا راتبليغ‌ نكنند (142). و...

نفي‌ اين‌ اربابي‌ تنها بر عقول‌ و معنويت‌ نيست‌. ماديت‌ را نيز شامل‌ مي‌شود (143):

«اي‌ كساني‌ كه‌ ايمان‌ آورده‌ايم‌ بدانيد كه‌ بسياري‌ از علماي‌ دين‌ (احبار) و روحانيان‌(رهبان‌) اموال‌ مردم‌ را به‌ ناروا مي‌خورند و راه‌ خدا را مي‌بندند. و آنها كه‌ طلا و نقره‌ گنجينه‌مي‌كنند و آن‌ را در راه‌ خدا انفاق‌ نمي‌كنند، به‌ عذاب‌ دردناك‌ بشارتشان‌ ده‌.»

بدينقرار، قرآن‌ نه‌ تنها ميان‌ اربابي‌ و خوردن‌ اموال‌ و دست‌ در دست‌ گنج‌ اندوزان‌ گذاشتن‌و راه‌ خدا را بستن‌، رابطه‌اي‌ تنگاتنگ‌ مي‌بيند و تاريخ‌ گذشته‌ و زمان‌ خود ما نيز بر درستي‌اين‌ نظر گواهي‌ مي‌دهد، بلكه‌ توحيد را نفي‌ همة‌ انواع‌ روابط‌ ارباب‌ و رعيتي‌ و آثار آن‌ مي‌داند.در بند سوم‌ به‌ اين‌ مهم‌ باز مي‌گرديم‌. اما از نابختياري‌، ولايت‌ مطلقه‌ از كليسا به‌ اسلام‌ راه‌جست‌ و به‌ جامعه‌ها كارپذيري‌ القاء كرد. جامعه‌ اسلامي‌ از حركت‌ و جوشش‌ بيفتاد. آيارنسانس‌ ما دير روي‌ نخواهد داد؟ فردا خيلي‌ دير نيست‌؟

د ـ كفر

 

وقتي‌ شخصيت‌ پرستيده‌ مي‌شود، طاغوت‌ پيروي‌ مي‌گردد، دنيا پرستيده‌ مي‌شود. طغي‌قاعده‌اي‌ مي‌گردد كه‌ همه‌ از آن‌ پيروي‌ مي‌كنند. در مراتب‌ شرك‌، فرو رفته‌ و به‌ كفر رسيده‌اند.اين‌ معني‌ حائز كمال‌ اهميت‌ است‌ كه‌ در قرآن‌ حتي‌ يكبار نيز از كساني‌ كه‌ خدا رانمي‌پرستند، بعنوان‌ كافر، سخن‌ به‌ ميان‌ نمي‌آيد. قرآن‌ نمي‌گويد كساني‌ كه‌ خدا رانمي‌پرستند و مادون‌ خدا نيز كسي‌ را نمي‌پرستند، كافرند. فرض‌ اينست‌ كه‌ نفي‌ خدا بازنداني‌ شدن‌ در زندان‌ مخوف‌ ارباب‌، يعني‌ پرستش‌ خداهاي‌ خود ساخته‌، اسطوره‌ها، همراه‌است‌.

به‌ لحاظ‌ نظري‌، مطلق‌ همواره‌ در ذهن‌ انسان‌ وجود دارد و حتي‌ وقتي‌ مي‌گوئيم‌ مطلق‌وجود ندارد به‌ وجود آن‌ اقرار مي‌كنيم‌. اما جريان‌ تاريخ‌ زمان‌ خود ما شهادت‌ مي‌دهد كه‌ انكارخدا، بنفسه‌، قبول‌ طاغوت‌ است‌. به‌ بيان‌ ديگر، انكار توحيد، قبول‌ ثنويت‌ است‌ و ثنويت‌ به‌معناي‌ متعدد كردن‌ مطلقها است‌ و شرك‌ همين‌ است‌.

با آنكه‌ به‌ هنگام‌ بعثت‌ پيامبر، ماده‌پرستان‌ وجود مي‌داشتند، اما قرآن‌، در بحث‌ از شرك‌،به‌ آنها نمي‌پردازد. به‌ طاغوت‌، به‌ همة‌ مقام‌پرستان‌ و زورمداران‌ و زورمداري‌ مي‌پردازد. چراكه‌ واقعيتي‌ كه‌ بازتاب‌ نظريه‌ فلسفي‌ انكار توحيد است‌، طاغوت‌ و مظاهر آن‌، فرعون‌ و قارون‌،احبار و رهبان‌، شيطان‌ و... هستند. بشر قرباني‌ مقام‌طلبيهاي‌ اينها است‌ و بدينسان‌، نه‌ تنهاشرك‌ و كفر را در رابطه‌ با روابط‌ مسلط‌ زير سلطه‌ مورد بحث‌ قرار مي‌دهد، بلكه‌ بر اهل‌ خردروشن‌ مي‌كند كه‌ پذيرش‌ خداي‌ يكتا به‌ معناي‌ انكار زور و زورمداري‌ و مناسبات‌ و تناسبات‌زور به‌ عنوان‌ اساس‌ تنظيم‌ روابط‌ ميان‌ جوامع‌ بشري‌ و در درون‌ اين‌ جوامع‌ است‌ و به‌ عكس‌.

از اينرو، آنها كه‌ در دين‌ غلو مي‌كنند و پيامبر و كسان‌ او را خدا مي‌خوانند، كافرند. زيراهمانسان‌ كه‌ گذشت‌ به‌ ايجاد سلسله‌ مراتب‌ و واسطه‌ تراشي‌ ميان‌ انسان‌ و خدا و در نتيجه‌ به‌استبداد ديني‌ مي‌انجامد(144):

«و آنگاه‌ كه‌ خدا به‌ عيسي‌ گفت‌: اي‌ عيسي‌ پسر مريم‌ آيا تو به‌ مردم‌ گفته‌اي‌ من‌ و مادر مرا،بخدائي‌ بشناسيد؟ گفت‌ خدايا تو منزهي‌. مرا نمي‌رسد حرفي‌ بزنم‌ كه‌ بدان‌ حق‌ ندارم‌...»

و آنها كه‌ به‌ تثليث‌ قائل‌ شدند، كافرند (145):

«و هر آينه‌ آنها گفتند خدا سه‌ است‌، كافر شدند...»

نمونة‌ اعلاي‌ تمركز اختيارات‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ و ديني‌ در يك‌ شخص‌ دم‌ زدنش‌ ازخدايي‌، فرعون‌ است‌. اما فرعون‌ يك‌ پديدة‌ تاريخي‌ پايدار است‌: تمايل‌ به‌ جمع‌ آوردن‌ همه‌اختيارات‌ و قوا در يك‌ شخص‌، امروز قوي‌تر است‌. بهررو، اين‌ تمركز، به‌ شخص‌پرستي‌ و كفرمي‌انجامد.

غرور (146)، حميت‌ جاهلي‌ (147)، استكبار (148)، طغي‌ (149)، مال‌پرستي‌ (150)، وايمان‌ به‌ طاغوت‌ (151)، از خاصه‌هاي‌ اصلي‌ كافران‌ است‌.

و به‌ عنوان‌ روش‌، اينان‌ در راه‌ طاغوت‌ و زورمداري‌ از جنگ‌ (152) و دروغ‌گوئي‌ و صرف‌جان‌ و مال‌ (153) و...، امتناع‌ ندارند.

كافران‌ پيروان‌ طاغوتند، رهبران‌ و پيروان‌ يكديگرند (154) و در همان‌ حال‌ كه‌ به‌ راه‌توحيد پشت‌ مي‌كنند، در مطلق‌ العناني‌ و شقاق‌ بسر مي‌برند (155):

«چنين‌ است‌ كساني‌ كه‌ كفر مي‌ورزند، در پوچي‌ و تضادهاي‌ گروهي‌ مي‌افتند»

اما كافران‌ در همان‌ حال‌ كه‌ ولي‌ يكديگرند و در ستيز با هم‌ هستند، برسم‌ شيطان‌، دربرگرداندن‌ اشخاص‌ از راه‌ توحيد مي‌كوشند اما با اينها نيز به‌ راه‌ شقاق‌ مي‌روند (156):

«همانند شيطان‌ وقتي‌ به‌ انسان‌ گفت‌ كفر بورز. پس‌ چون‌ انسان‌ كفر ورزيد، شيطان‌ بدوگفت‌: همانا من‌ از تو تبري‌ مي‌جويم‌ چرا كه‌ از خدا، پروردگار دو عالم‌ مي‌ترسم‌!»

و روشن‌ است‌ كه‌ سلطه‌جوئي‌ و سامان‌ دادن‌ نظام‌هاي‌ اجتماعي‌ در مناسبات‌ و تناسبات‌زور بدون‌ سانسور، بدون‌ بستن‌ راه‌ توحيد ممكن‌ نمي‌شود. در تاريكي‌ فرو مي‌برند و خود نيزدر تاريكي‌ فرو مي‌روند. (157):

«همانا كساني‌ كه‌ كفر ورزيدند و راه‌ خدا را بر بستند، در گمراهي‌ بسي‌ دوري‌ گرفتند.»

بدينقرار، كفر در روابط‌ اجتماعي‌ مبتني‌ بر زورمداري‌، ريشه‌ دارد و براي‌ ريشه‌ كن‌ كردن‌آن‌، بايد به‌ همان‌ اندازه‌ كه‌ به‌ زمينه‌هاي‌ ذهني‌ كفر اهميت‌ داده‌ مي‌شود، به‌ زمينه‌هاي‌اجتماعي‌ آن‌ نيز اهميت‌ داده‌ شود. اما پيش‌ از آنكه‌ به‌ مباني‌ اجتماعي‌ شرك‌ بپردازيم‌، بايد به‌ياد آوريم‌ كه‌ با وجود بي‌اعتبار شدن‌ شرك‌ در شكل‌ چند خدايي‌، با صفاتي‌ كه‌ بتدريج‌ به‌ خدابستند، شرك‌ در شكل‌ جديد حاكم‌ گشت‌:

 

هـ ـ منزه‌ كردن‌ خدا از صفاتي‌ كه‌ با توحيد ناسازگارند

 

تحقيق‌ تا بدينجا روشن‌ مي‌كند كه‌ خلق‌ و علم‌ و ملك‌ و امر و قدرت‌ و...، خدا را است‌. عدل‌و رحمت‌ و فيض‌ و كرم‌ و... نيز خدا را است‌. حي‌ و بي‌جسم‌ و بي‌مكان‌ و رب‌ و...، خدا است‌. اماقصد نداريم‌ به‌ صفات‌ سلبيه‌ و ثبوتيه‌ خدا بپردازم‌. مي‌خواهم‌ دو مسئله‌ اساسي‌ را شرح‌ كنم‌:

مسئله‌ اول‌ اينكه‌: پس‌ از دعوت‌ به‌ توحيد و پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌، استبداد سياسي‌ وديني‌ اين‌ باور دروغ‌ را تبليغ‌ مي‌كرد كه‌ خداوند زور مطلق‌ است‌ و هر چه‌ مي‌خواهد مي‌كند وهر چه‌ انسان‌ مي‌كند، اراده‌ او است‌. با عدل‌ و ظلم‌ نبايد كارهاي‌ خدا را سنجيد. هر چه‌مي‌شود بايد از او دانست‌ و پذيرفت‌. استقرار استبداد اموي‌ و عباسي‌ بدون‌ تبليغ‌ فلسفه‌ جبركه‌ به‌ تازگي‌ از يونان‌ گرفته‌ بودند، امكان‌ نداشت‌. وقتي‌ فلسفه‌ پذيرفته‌ مي‌شد، جامعه‌، به‌كارپذيري‌، حكومتها را تقدير خدائي‌ تلقي‌ مي‌كرد و آنچه‌ را از ناحيه‌ حاكمان‌ روي‌ مي‌داد،مقرون‌ به‌ مشيت‌ الهي‌ مي‌شمرد و سرنوشت‌ خويش‌ را تقديري‌ تغييرناپذير مي‌خواند. درتوضيح‌ اصل‌ عدالت‌ اين‌ مهم‌ را با تفصيل‌ مورد بحث‌ قرار مي‌دهيم‌. در اينجا مي‌خواهيم‌بگوييم‌ چگونه‌ با نسبت‌ دادن‌ اعمال‌ متضاد به‌ خدا، شرك‌ پيشين‌ در پوشش‌ اسلامي‌ از نو سربر مي‌داشت‌ و نقش‌ خويش‌ را به‌ عنوان‌ ايدئولوژي‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ از سر مي‌گرفت‌.

اما پيش‌ از اسلام‌ نيز، شرك‌ در صورت‌ اديان‌ توحيدي‌ از نو مستقر گشته‌ بود. از اينرو، قرآن‌با تأكيد تمام‌، صفاتي‌ را نفي‌ مي‌كند كه‌ به‌ خدا نسبت‌ داده‌ شده‌اند و بدانها دين‌ توحيد به‌ دين‌توجيه‌گر مطلقهاي‌ حاكم‌ بدل‌ شده‌ است‌. و مسئله‌ اول‌ كه‌ در دو بند اول‌ و دوم‌ شرح‌ كرديم‌،اينست‌ كه‌ هر اثباتي‌ را با نفي‌اي‌ همراه‌ مي‌كند تا كه‌ از تجديد شرك‌ در شكل‌ توحيد جلوگيرد. در تكميل‌ دو بند اول‌ و دوم‌ و در مقام‌ تأكيد، شرح‌ دو مورد را بر آنچه‌ تا به‌ حال‌ شرح‌كرده‌ايم‌، مي‌افزايم‌:

 

  خدا يگانه‌ است‌ (158):

      الله احد

  خدايي‌ نياز و همه‌ بدو نيازمندند:

      الله صمد

  زاده‌ نيست‌ و نمي‌زايد:

      لم‌ يلد و لم‌ يولد

  و همسر و همتا ندارد:

      و لم‌ يكن‌ له‌ كفواً احد

بدينقرار، ايجاد هر گونه‌ رابطه‌ ميان‌ مخلوق‌ و خالق‌، جز رابطه‌اي‌ كه‌ نتيجه‌ خلاقيت‌ مطلقه‌خدا است‌، بي‌اعتبار است‌:

نه‌ پيامبران‌، نه‌ فرشتگان‌، نه‌ جن‌ و پري‌، نه‌ هيچ‌ پديده‌ ديگري‌ رابطه‌ خويشاوندي‌ با خداندارند.

و نيز خدا رب‌ است‌:

  رب‌ و ملك‌ مردمان‌ است‌ (159):

رب‌ الناس‌* ملك‌ الناس‌

  رب‌ مشرق‌ و مغرب‌ و همة‌ خلقت‌ است‌ (160):

رب‌المشرقين‌ و رب‌المغربين‌

 رب‌ دنياها است‌(161):

رب‌العالمين‌

 رب‌ آسمانها و زمين‌ و آنچه‌ در آنها است‌ (162):

رب‌السموات‌ و الارض‌ و ما بينهما

و منع‌ مي‌كند كه‌ پيامبران‌ و يا روحانيان‌ و يا فرشتگان‌ و يا هر پديده‌ ديگري‌ را با دادن‌نسبتي‌، بدو نزديك‌ گردانند و رب‌ قرارشان‌ بدهند (163):

«و به‌ شما امر نمي‌كند كه‌ فرشتگان‌ و پيامبران‌ را اربابان‌ خود بگردانيد...»

و مسئله‌ دوم‌ اينكه‌: اثبات‌ هر صفتي‌ براي‌ خدا با نفي‌ صفت‌ ضد آن‌ همراه‌ است‌. و ضابطة‌عمومي‌ عدل‌ است‌. تفصيل‌ سخن‌ اينكه‌:

جبرگرايان‌ مي‌گويند وقتي‌ هدايت‌ و ضلالت‌، امر و نهي‌، ملك‌ و ملك‌، ماكان‌ و مايكون‌ وخلق‌ از خدا است‌، آدمي‌ "بازيچه‌ همي‌ كند بر نطع‌ وجود" (164) و كارپذير و بدون‌ انتخاب‌است‌. در كارهاي‌ خويش‌، بدون‌ اراده‌ و بنابراين‌ غير مسئول‌ است‌. و خدا فعال‌ مايشاء است‌ وهر اتفاق‌ كه‌ در جهان‌ روي‌ مي‌دهد، از اوست‌. پيامبران‌ مبعوث‌ اويند اما فرعون‌ها نيزبرانگيخته‌ اويند! تضادها، همه‌، از او هستند، خود او مي‌گويد: "اگر ما بعضي‌ را بر بعضي‌برنمي‌انگيختيم‌، جهان‌ پر از فساد مي‌شد"(165). و باز خود او مي‌گويد ملك‌ را به‌ هر كس‌مي‌خواهد مي‌دهد. بنابراين‌، ظلم‌ و عدل‌ از او است‌. و بر ما نيست‌ خدا را استيضاح‌ كنيم‌ كه‌چرا چنين‌ مي‌كند. بايد آنچه‌ را واقع‌ مي‌شود، بپذيريم‌.

نمي‌خواهيم‌ به‌ بحث‌ در فلسفه‌اي‌ بپردازيم‌ كه‌ با استبداد اموي‌، در اسلام‌ مطرح‌ شد و دوجريان‌، يكي‌ طرفدار جبر و ديگر طرفدار اختيار، بدان‌ مشغول‌ شدند. مي‌خواهم‌ بگويم‌ جبرايدئولوژي‌ استبداد است‌ و بر همراهي‌ اضداد متكي‌ است‌. همراهي‌ عدل‌ و ظلم‌ در فعل‌ خدا،علم‌ و جهل‌ و در فعل‌ خدا، غني‌ و فقر در فعل‌ خدا و...، در زمان‌ ما، جاي‌ خود را به‌ همراهي‌اضداد در درون‌ جامعه‌ها و در درون‌ انسانها سپرده‌ است‌. باور به‌ اين‌ فكر دير يا زود به‌كارپذيري‌ انبوه‌ مردمان‌ مي‌انجامد كه‌ عادت‌ كرده‌اند كار حكومت‌ را به‌ گروهي‌ كه‌ "خلق‌ وخوي‌" اين‌ كار را دارند و بسپرند. اين‌ كارپذيري‌ با فعال‌ مايشائي‌ حكومت‌ همراه‌ مي‌شود.

از اينرو، انديشه‌ توحيدي‌ كه‌ فعال‌ كردن‌ انسان‌ را هدف‌ قرار مي‌دهد، از اين‌ فريفتاري‌غافل‌ نمانده‌ است‌:

الف‌ ـ جبرگرايان‌ از ياد مي‌برند كه‌ ستم‌، جهل‌، فقر، مرض‌ و...، از ضعف‌ مايه‌ مي‌گيرند.جنايت‌ از ضعف‌ سرچشمه‌ مي‌گيرد. قدرتي‌ كه‌ به‌ مخلوق‌ ستم‌ كند و مردمان‌ را گرفتار جهل‌ وفقر و مرض‌ و... گرداند، در ديدگاه‌ خدا ضعف‌ است‌ و خود از جهل‌ و فقر معنوي‌ كامل‌ مايه‌مي‌گيرد.

قرآن‌ ماجراي‌ پرورده‌ شدن‌ موسي‌ را در دربار فرعون‌ شرح‌ مي‌كند و مي‌گويد چگونه‌ از راه‌ناداني‌ و خطاكاري‌، همه‌ نوزادان‌ پسر قوم‌ موسي‌ را مي‌كشتند اما موسي‌، عامل‌ نابودي‌ خويش‌را، زنده‌ نگاهداشتند (166):

«پس‌ از آل‌ فرعون‌ بودند كه‌ او را از آب‌ گرفتند تا كه‌ دشمن‌ و مايه‌ اندوه‌ فرعونيان‌ بگردد.همانا فرعون‌ و هامان‌ و قشونهاشان‌، خطاكار بودند.»

و تنها در داستان‌ فرعون‌ نيست‌ كه‌ زيادت‌طلبي‌ و ستم‌ بي‌حد و تقسيم‌ مردم‌ به‌ مسلط‌ وزير سلطه‌ و...را به‌ ضعف‌ معنوي‌ فرعونيان‌ نسبت‌ مي‌دهد، در تمامي‌ مواردي‌ كه‌ كسي‌ ياگروهي‌ و يا قومي‌ و يا ملتي‌ براه‌ ستم‌ مي‌رود، با تأكيد تمام‌، اين‌ هشدار داده‌ مي‌شود كه‌ستمكاران‌ قرباني‌ پندار غلط‌ خويش‌ مي‌شوند كه‌ ضعف‌ خويش‌ را قدرت‌ مي‌پندارند.

بنابراين‌، تمامي‌ اعمالي‌ كه‌ بازتاب‌ ضعف‌ هستند، از خدا نيستند. پس‌ هدايت‌ و ضلالت‌ راچگونه‌ از خدا بدانيم‌ و بگوئيم‌ هر كه‌ را مي‌خواهد هدايت‌ مي‌كند و هر كه‌ را نمي‌خواهد گمراه‌مي‌كند؟ بعضي‌ كسان‌ كوشيده‌اند اين‌ قول‌ و نظاير آن‌ را تناقض‌ گوئيهاي‌ قرآن‌ بشمارند. وجبرگرايان‌ آن‌ را بدان‌ شرح‌ كه‌ آورديم‌، توضيح‌ داده‌اند .

اما حقيقت‌ امر همان‌ است‌ كه‌ در دو بند اول‌ شرح‌ شد: بدون‌ سلب‌ ملك‌ و رهبري‌ و... ازخدايان‌ زميني‌، آدميان‌ رها نمي‌گردند. و براي‌ اينكه‌ اين‌ سلب‌، خود مايه‌ كارپذيري‌ اكثريت‌عظيم‌ و فعال‌ مايشائي‌ اقليت‌ حاكم‌ نگردد، كساني‌ كه‌ از هدايت‌ و ملك‌ و رزق‌ و... محروم‌مي‌شوند، يك‌ به‌ يك‌، در قرآن‌ معرفي‌ شده‌اند. و به‌ مطالعه‌ يك‌ مورد بسنده‌ مي‌كنيم‌:

هدايت‌ فيض‌ خدائي‌ است‌ و همة‌ مخلوق‌ را شامل‌ مي‌شود (167). همة‌ موجودات‌ به‌فطرت‌ توحيد خلق‌ شده‌اند و مسير همه‌ به‌ سوي‌ او است‌. گمراهي‌، نرفتن‌ به‌ راه‌ هدايت‌ است‌(168):

«كسي‌ كه‌ هدايت‌ مي‌جويد، همانا خود را هدايت‌ مي‌كند و كسي‌ كه‌ گمراهي‌ مي‌جويد،همانا خويشتن‌ را گمراه‌ مي‌كند. هيچكس‌ بار عمل‌ ديگري‌ را بر دوش‌ خويش‌ نمي‌يابد و ما تاپيامبري‌ بر نيانگيزيم‌، كسي‌ را به‌ گناهي‌ عذاب‌ نمي‌كنيم‌:»

وقتي‌ كسي‌ از هدايت‌ سر مي‌پيچيد، هنوز خداوند بر او منت‌ مي‌گذارد و پيامبر مي‌فرستد.شهيد و بشير و نذير مي‌فرستد تا از بيراهه‌ به‌ راه‌ باز آيد (169):

برو به‌ سوي‌ فرعون‌. همانا او در طغيان‌ خودكامگي‌ است‌* به‌ او بگو: آيا ميل‌ داري‌ ازپليديها پاك‌ شوي‌؟ *تو را به‌ راه‌ خدا هدايت‌ كنم‌ تا فروتن‌ شوي‌؟»

وقتي‌ به‌ راه‌ نيامد، او را رها مي‌كند: يضل‌ من‌ يشأ

بدينسان‌، ضلالت‌، محروم‌ شدن‌ از هدايت‌ است‌ و اين‌ محروميت‌ نتيجه‌ عمل‌ آدمي‌ است‌.بدين‌ خاطر است‌ كه‌ كسان‌ زير را از هدايت‌ محروم‌ مي‌خواند و گرفتار گمراهيشان‌ مي‌شناسد(170):

1ـ «بدو گمراه‌ نمي‌شوند مگر فاسقان‌»

2ـ «خدا قوم‌ ستمكار را هدايت‌ نمي‌كند.»

3ـ «و خدا قوم‌ كافر را هدايت‌ نمي‌كند.»

4ـ «و خدا كسي‌ را كه‌ گمراهي‌ مي‌جويد هدايت‌ نمي‌كند.»

5ـ «و خدا كسي‌ را كه‌ دروغ‌ زن‌ و كفروزراست‌، هدايت‌ نمي‌كند.»

6ـ «و خدا كسي‌ را كه‌ مسرف‌ و كذاب‌ است‌، هدايت‌ نمي‌كند.»

اين‌ گروهها، خود بدست‌ خويش‌، از هدايت‌ محروم‌ مي‌شوند و گرنه‌ (171):

«پيامبر بگو:اي‌ مردم‌ راستي‌ آنكه‌ حق‌ از پروردگار شما به‌ شما آمد. پس‌ هر كس‌ هدايت‌بجويد، همانا نفس‌ خويش‌ را هدايت‌ كرده‌ است‌ و هر كس‌ گمراهي‌ بجويد، همانا نفس‌ خويش‌را گمراه‌ كرده‌ است‌ و من‌ بر شما وكيل‌ نيستم‌»

اين‌ چهار گروه‌ كه‌ به‌ راه‌ حق‌ نمي‌روند و خود را از هدايت‌ محروم‌ مي‌كنند، گروههائي‌هستند كه‌ در چهار وجه‌ واقعيت‌ اجتماعي‌ زور را اساس‌ كار قرار مي‌دهند: ظالمان‌ و مسرفان‌و فاسقان‌ و كافران‌ و كذابان‌ (كه‌ به‌ زبان‌ امروز ايدئولوژيهاي‌ مستبدان‌ ستمگر حاكمند).

بدينقرار، از ديد توحيد، نه‌ تنها انواع‌ شركها نفي‌ مي‌شوند، بلكه‌ شرك‌ در خداي‌ واحد نيز،به‌ شرح‌ بالا، نفي‌ مي‌شود. چهار گروه‌ بالا، ديگر نمي‌توانند با توسل‌ به‌ يكي‌ از انواع‌ شرك‌،بخصوص‌ با انتساب‌ مخلوق‌ به‌ خدا و مقام‌ رب‌ بخشيدن‌ به‌ كس‌ يا كساني‌، اربابي‌ خود را برمردم‌ توجيه‌ كنند. اما هنوز همة‌ راه‌ها بسته‌ نشده‌اند: بايد عوامل‌ اجتماعي‌ شرك‌ را نيزشناساند و از ميان‌ برد تا توحيد مستقر گردد:

 

 

بند سوم‌:روابط‌ اجتماعي‌ توليدكنندة‌ خدا(مطلقهاي‌ دروغين‌)

 

ذهن‌ آدمي‌ ساخته‌ و سازندة‌ روابط‌ اجتماعي‌ است‌ كه‌ در آن‌ عمل‌ مي‌كند و بنابراين‌ شرك‌باوري‌ بريده‌ از نوع‌ اين‌ روابط‌ و بدون‌ اثر در آنها كه‌ بدون‌ تأثير گرفتن‌ از آنها نيست‌. روابط‌اجتماعي‌ در تبديل‌ ذهن‌ به‌ دستگاه‌ خدا تراشي‌ نقش‌ تعيين‌كننده‌اي‌ دارند. همانطور كه‌خداهائي‌ كه‌ شرح‌ شدند، به‌ نوبة‌ خود، بر اين‌ روابط‌ اثر مي‌گذارند. تا اينجا انواع‌ خداها وارتباطشان‌ را با مناسبات‌ و تناسبات‌ زور در جامعه‌هاي‌ بشري‌ مطالعه‌ مي‌كرديم‌، اينك‌ نوبت‌آنست‌ كه‌ تأثير روابط‌ اجتماعي‌ را بر پيدايش‌ شرك‌ شرح‌ كنيم‌:

 

داستان‌ دو دوست‌

 

به‌ پيامبر مي‌گويد داستان‌ دو دوست‌ را براي‌ مردم‌ بگويد (172):

«اي‌ رسول‌ داستان‌ دو دوست‌ را براي‌ مردم‌ شرح‌ كن‌: به‌ يكي‌ از آنها دو باغ‌ انگور داديم‌ ودورادور، به‌ درختان‌ نخل‌ آراستيم‌ و در ميان‌، كشتزاري‌ پديد آورديم‌. آن‌ دو باغ‌، بدون‌ آفت‌،ميوه‌ها به‌ كمال‌ دادند. از ميانشان‌، نهر آبي‌ جاري‌ گشت‌.»

تا اينجا از صاحب‌ باغ‌ حركت‌ بود و از خدا بركت‌. اما با مقايسه‌ ثروت‌ خويش‌ با ثروت‌دوستش‌، به‌ راه‌ خود برتر بيني‌ و كفر رفت‌. به‌ همان‌ راه‌ كه‌ شيطان‌ رفت‌ (173):

«و اين‌ مرد كه‌ در باغش‌ ميوه‌ بسيار بود، در مقام‌ مفاخرت‌، به‌ رفيقش‌ گفت‌: من‌ از تو به‌دارائي‌، بيشتر و به‌ خدم‌ و حشم‌ نيز برتر و معزز ترم‌ * روزي‌ در آن‌ حال‌ كه‌ به‌ نفس‌ خودستمكار بود، به‌ باغ‌ در آمد و از روي‌ غروري‌ به‌ تمام‌، گفت‌: گمان‌ نمي‌كنم‌ اين‌ باغ‌ و ثروت‌ هرگزاز بين‌ برود و نيز گمان‌ نمي‌كنم‌ قيامتي‌ به‌ پا شود و اگر به‌ فرض‌ من‌ به‌ سوي‌ خدا باز گردم‌،البته‌ در آن‌ جهان‌ نيز از اين‌ باغ‌ منزلي‌ بهتر خواهم‌ يافت‌.

بدينسان‌، از راه‌ مقايسه‌ بر پايه‌ ثروت‌ خويش‌ و مقام‌ اجتماعي‌، موقعيت‌ اجتماعي‌ برتربراي‌ خويش‌ فرض‌ كرد و اين‌ نابرابري‌ اجتماعي‌ را با خداپرستي‌ جور نيافت‌ و به‌ انكار آغازيد(174):

«رفيق‌ در مقام‌ گفتگو و اندرز به‌ او گفت‌: آيا به‌ خدايي‌ كافر شدي‌ كه‌ تو را نخست‌ از خاك‌ وسپس‌ از نطفه‌ آفريد و آنگاه‌ مردي‌ كامل‌ بگردانيد؟ اما پروردگار من‌، خداي‌ يكتا است‌ و هرگزكسي‌ را شريك‌ خداي‌ خود نمي‌كنم‌.»

بدينقرار، مقايسه‌ براساس‌ قوه‌ اقتصادي‌ و اجتماعي‌، فكر نابرابري‌ را در ذهن‌ قوي‌تر توليدكرد و او را به‌ انديشه‌ سلطه‌ بر رفيق‌ انداخت‌. دو دوست‌ بودند كه‌ و اينك‌ يكي‌ مي‌خواست‌منزلت‌ مسلط‌ پيدا كند. سلطه‌جوئي‌ ايدئولوژي‌ شرك‌ مي‌طلبيد و از اين‌رو، از توحيد به‌ شرك‌گرائيد. و اين‌ گروه‌، از همان‌ گروههاي‌ مشركان‌ است‌ كه‌ در بند پيش‌ معرفي‌ شدند. وسلطه‌گري‌ به‌ نابودي‌ سلطه‌گر مي‌انجامد. قرآن‌ اين‌ سنت‌ تاريخي‌ را از زبان‌ دوست‌ اين‌ طوربيان‌ مي‌كند (175):

«... يا صبحگاهي‌ جوي‌ بخشكد و نتواني‌ آب‌ بدست‌ آوري‌. يا آنكه‌ ميوه‌هايش‌ همه‌ نابودشوند. صبحدمي‌ برخيزي‌ و با اندوه‌ تمام‌، بنا و درختان‌ را كه‌ آنهمه‌ خرجشان‌ كرده‌اي‌، ويران‌و خشك‌ شده‌، ببيني‌ و با خود بگوئي‌:اي‌ كاش‌ مشرك‌ نمي‌شدم‌. اين‌ وقت‌، كسي‌ جز خداتوانايي‌ ياري‌ رساندن‌ به‌ تو را ندارد و ياري‌ نمي‌شوي‌»

قرآن‌ در داستان‌ آدم‌، شيطان‌ را باز مي‌شناساند كه‌ چگونه‌ به‌ اعتبار نژاد، برتري‌ جست‌ ودر داستانهاي‌ ديگر، دوري‌ گرفتن‌ او را در فسادانگيزي‌ و كفر باز مي‌گويد. دربارة‌ آدميان‌ نيزهمين‌ روش‌ را بكار مي‌برد. برتري‌جوئي‌ با مقايسه‌ مال‌ و گروه‌ شروع‌ مي‌شود و به‌ انواع‌نابرابريها و ايجاد روابط‌ مسلط‌ ـ زير سلطه‌ و طرز فكر ناظر به‌ آن‌، يعني‌ شرك‌ مي‌انجامد. وشرك‌ اصل‌ راهنماي‌ پندار و گفتار و كردار مي‌شود. در اين‌ داستان‌، آغاز از خود بيگانگي‌ رابيان‌ مي‌كند و در داستانهاي‌ ديگر، جريان‌ رشد و انحلال‌ زور و سرنوشت‌ خداهائي‌ كه‌ در اين‌جريان‌ پديد مي‌آيند را توضيح‌ مي‌دهد:

فرعون‌ چگونه‌ خدا شد؟ جريان‌ خدا شدن‌ و خدائي‌ كردن‌ او را قرآن‌ اينسان‌ توضيح‌مي‌دهد (176): خدا به‌ موسي‌ مي‌گويد به‌ سوي‌ فرعون‌ برو چرا كه‌ در طغيان‌ خودكامگي‌ شده‌و در زمين‌، علو جسته‌ است‌ (177):

«همانا فرعون‌ در زمين‌ علو جسته‌ و اهل‌ زمين‌ را گروه‌بندي‌ كرده‌ و بخشي‌ را مستضعف‌گردانده‌ است‌.»

بدين‌قرار، روابط‌ مسلط‌ ـ زير سلطه‌ ميان‌ ملتها، اساس‌ تقسيم‌ آنها به‌ طبقات‌ است‌. و براي‌آنكه‌ روابط‌ مسلط‌ ـ زير سلطه‌ دوام‌ آورند و تقسيم‌ هر يك‌ از جامعه‌هاي‌ مسلط‌ و زير سلطه‌ به‌طبقات‌ ممكن‌ شود، ناگزير صاحب‌ امتيازان‌ جامعه‌ زير سلطه‌، بايد در گروه‌بندي‌ حاكم‌ جامعة‌مسلط‌ ادغام‌ شوند. قارون‌ نمونة‌ نوعي‌ مسلط‌هاي‌ جامعه‌ زير سلطه‌، با آل‌ فرعون‌ پيوند جسته‌بود (178):

 

«همانا قارون‌ از قوم‌ موسي‌ بود و سرشار از تحقير بر اين‌ قوم‌ و همه‌ ستم‌ بر آنها بود.»

اين‌ بود كه‌ قارون‌ در كنار فرعون‌ و هامان‌ استكبار جست‌ (179):

«و قارون‌ و فرعون‌ و هامان‌ با هم‌ بودند و موسي‌ با بينات‌ به‌ دعوت‌ كردنشان‌ آمد. پس‌ برروي‌ زمين‌ استكبار جستند. بر هدايت‌ پيشي‌ نجستند»

بر اين‌ زمينه‌ كه‌ روابط‌ سلطه‌گر ـ زير سلطه‌ ميان‌ دولتهاي‌ در رابطه‌ باشد، فرعون‌ و آل‌ او، به‌عنوان‌ گروه‌بندي‌ حاكم‌، صاحب‌ مؤلفه‌هاي‌ ولايت‌ شدند و فرعون‌ به‌ عنوان‌ مظهر ولايت‌مطلقه‌ دم‌ از خدايي‌ زد:

 

الف‌ ـ مؤلفه‌ اجتماعي‌

 

فرعون‌ و ملااو، در يك‌ رشته‌ پيوندهاي‌ افقي‌ و عمودي‌، تار عنكبوت‌ را بوجود آورده‌ بودندو اين‌ مجموعه‌ولايت‌ را در خود جمع‌ مي‌كرد. موسي‌ مأمور شد به‌ سوي‌ اين‌ قوم‌ برود (180):

«به‌ سوي‌ فرعون‌ و ملااو شو چرا كه‌ استكبار پيشه‌ كرده‌اند و مردمي‌ علوجو گشته‌اند.»

ملا، مستكبران‌ جامعه‌ها بودند و نشد پيامبري‌ به‌ قومي‌ مأمور شود و اينان‌ به‌ مخالفت‌ با اوبرنخيزند: با صالح‌ (181)، با شعيب‌ (182)، با نوح‌ (183)، با موسي‌(184)، و با محمد ستيزكردند. به‌ حكم‌ اين‌ رويه‌ بود كه‌ موسي‌ با خدا گفت‌ (185):

 

ب‌ ـ مؤلفه‌ اقتصادي‌

 

«و موسي‌ گفت‌: خداوندا تو به‌ فرعون‌ و ملااو، مال‌ و زينت‌ داده‌اي‌ و فرعون‌ و ملا او با همين‌مال‌ و زينت‌ مردم‌ را از راه‌ تو به‌ بيراهه‌ مي‌برند...»

از تحليل‌ جنبه‌هاي‌ گوناگون‌ تمركز مال‌ و سرمايه‌ در دست‌ گروه‌بندي‌ حاكم‌ بر دستگاه‌دولت‌، بگذريم‌ و اين‌ جنبه‌ را توضيح‌ بدهيم‌ كه‌ تنها در همة‌ تاريخها، رژيمهاي‌ استبدادي‌ به‌زور و زر برپا مي‌شدند، بلكه‌ در جهان‌ امروز، چند ميليارد انسان‌ به‌ تمام‌ معني‌ محروم‌ ورژيمهايي‌ كه‌ سرمايه‌هاي‌ بزرگي‌ را صرف‌ توليد فرآورده‌هاي‌ مخرب‌ و جلوگيري‌ از رشد بشرمي‌كنند، ثمره‌ گرد آمدن‌ منابع‌ مالي‌ در دست‌ ديوان‌ سالاران‌ و فن‌ سالاران‌ و پول‌ سالاران‌ و...هستند. و چون‌ در جاي‌ ديگر توضيح‌ داده‌ايم‌ چگونه‌ همين‌ تمركز و تراكم‌ سبب‌ انهدام‌ تارعنكبوت‌ حاكم‌ مي‌شود، در اينجا به‌ ذكر اين‌ امر اكتفا مي‌كنيم‌ كه‌ به‌ هنگام‌ بعثت‌ موسي‌،همين‌ تمركز بيرون‌ از اندازه‌ اسباب‌ سقوط‌ فرعونيان‌ را فراهم‌ آورد (186):

«خداوندا دستشان‌ را از اموالشان‌ كوتاه‌ گردان‌ و دلهاشان‌ را در هم‌ فشر»

اين‌ دعا اجابت‌ شد و خود از اسباب‌ گرايش‌ انبوه‌ مردم‌ به‌ مخالفت‌ با فرعونيان‌ گشت‌.

با وجود اين‌، انحصار ولايت‌ در جريان‌ رشد خويش‌، به‌ تمركز منابع‌ مالي‌ و انباشت‌روزافزون‌ آن‌ نياز دارد. فن‌ دانان‌ انحصار بسيار كوشيده‌اند و هنوز نيز مي‌كوشند بلكه‌ در عين‌حفظ‌ آهنگ‌ رشد انحصار آن‌ را جاوداني‌ بسازند. اما در جريان‌ تاريخ‌ هيچگاه‌ بدين‌ كار توفيق‌نيافته‌اند و حتي‌ در زمان‌ دوره‌هاي‌ رشد و انحطاط‌ انحصار كوتاه‌تر شده‌اند. تاريخ‌ ما را به‌ دوامر رهنمون‌ مي‌شود: يكي‌ همين‌ كوتاه‌تر شدن‌ دوره‌ها است‌ و ديگري‌ بزرگ‌تر شدن‌ ابعادانحصار است‌ كه‌ ايجاد شده‌ و از ميان‌ رفته‌اند:

امپراطوريهاي‌ ايران‌ و روم‌ عمري‌ طولاني‌تر داشتند اما ميزان‌ انحصار از امپراطوريهاي‌قرنهاي‌ 19 تا 20 مسيحي‌، كوچك‌تر بود و مقايسه‌ امپراطوريهاي‌ اين‌ دو قرن‌ با دو ابرقدرت‌امروز، مقايسه‌ گربه‌ با ببر است‌. دربارة‌ انحصار مالي‌ نيز، همين‌ سخن‌ صدق‌ مي‌كند:انحصارهاي‌ مالي‌ در امپراطوريهاي‌ گذشته‌ پردوام‌تر بودند اما در مقايسه‌ با چند مليتيهاي‌زمان‌ ما بسيار كوچك‌ مي‌نمايند.

علتها را در جاي‌ ديگر بر شمرده‌ايم‌. در اينجا به‌ دو علتي‌ اشاره‌ مي‌كنيم‌ كه‌ قرآن‌ بر آنهاتأكيد روا مي‌بيند:

  يكي‌ فزوني‌ آگاهيها است‌ كه‌ سبب‌ به‌ پا ساختن‌ مردمان‌ بسيار مي‌شود و بدان‌، مردمان‌رژيمهاي‌ اسبتدادي‌ را از هم‌ مي‌پاشند.

  اما همين‌ وسعت‌ و عمق‌ پيدا كردن‌ آگاهيها، از جمله‌ به‌ علت‌ شتاب‌ رشد انحصار و بزرگ‌شدن‌ تصاعدي‌ آن‌ است‌. اين‌ شدت‌ رشد و بزرگ‌تر شدن‌ ابعاد، سبب‌ مي‌شود كه‌ سرانجام‌،ميزان‌ تخريب‌ از ميزان‌ ساختن‌، فزوني‌ مي‌گيرد (187):

«به‌ تكاثر از خود غافل‌ مي‌شويد* تا به‌ زيارت‌ گورها مي‌رويد»

اين‌ دو عامل‌، در جمع‌ عوامل‌ ديگر، موجب‌ فروپاشي‌ انحصار مي‌گردند: از درون‌ پيوندها راسست‌ و توانائي‌ جذب‌ را كاهش‌ مي‌دهند و از بيرون‌، ماية‌ رشد جريان‌ انقلابي‌ مي‌شوند. زيراتوانائي‌ نظامي‌ و سياسي‌ و "ايدئولوژيك‌" دولت‌ را براي‌ حفظ‌ خويش‌، به‌ تحليل‌ مي‌برند.بدينسان‌، مستضعفان‌ وارثان‌ زمين‌ مي‌شوند (188):

«و اراده‌ كرده‌ايم‌ بر مستضعفان‌ روي‌ زمين‌ منت‌ گزاريم‌ و آنان‌ را امامان‌ و وارثان‌ زمين‌بگردانيم‌»

 

ج‌ ـ مؤلفه‌ سياسي‌

 

اما ايجاد ولايت‌ مطلقه‌ و رشد آن‌، بدون‌ در اختيار داشتن‌ رهبري‌، ملك‌، حكم‌، امر، و ابزارآن‌ و حقوق‌ ممكن‌ نمي‌شود. مقام‌ سياسي‌ بايد اين‌ همه‌ را در دست‌ داشته‌ باشد تا بتوان‌ آن‌را مقام‌ سياسي‌ خواند. مقام‌ سياسي‌ هر اندازه‌ در جريان‌ رشد، پيش‌ مي‌رود، تمايلش‌ به‌انحصاري‌تر كردن‌ مقوله‌هاي‌ بالا، بيشتر مي‌شود. بنابراين‌ محكوم‌ است‌ كه‌ در تضاد بزيد و دراين‌ تضاد، از راه‌ جذب‌، و بيشتر حذف‌، رشد كند. از اين‌رو، نياز به‌ پرشمار و پرشمارتر كردن‌ابزار و افزودن‌ بر اثر بخشي‌ آنها دارد.

ابزار ديوان‌ سالاري‌ و قشون‌ هستند. بدون‌ اين‌ ابزار، نه‌ مؤلفه‌ *سياسي‌ و نه‌ مؤلفه‌هاي‌ديگر، تكوين‌ پيدا نمي‌كنند و با هم‌ جمع‌ نمي‌شوند. از اين‌رو، توسعة‌ ديوان‌ سالاري‌ و قشون‌،بنفسه‌، علامت‌ ميل‌ مقام‌ سياسي‌ به‌ مطلق‌ شدن‌ است‌. همواره‌ اين‌ طور بوده‌ است‌ امابخصوص‌ در زمان‌ ما است‌ كه‌ رشد انحصار در توسعة‌ ديوان‌ سالاري‌ و فن‌ سالاري‌ وقشونسلاري‌، بروز مي‌كند (189):

«]پيامبر![ آيا داستان‌ قشونهاي‌* فرعون‌ و قوم‌ ثمود به‌ تو رسيده‌ است‌؟»

داستان‌ قشون‌ و دستگاه‌ اداري‌ (كه‌ هامان‌ نماينده‌ آن‌ بود) فرعون‌، داستان‌ خدا شدن‌فرعون‌ است‌ (190):

«و او و لشگرهايش‌، به‌ ناحق‌، در زمين‌ استكبار جستند و گمان‌ بردند كه‌ به‌ سوي‌ ما بازنميگردند»

بدينسان‌، ديوان‌ سالاري‌ و قشون‌، دو ركن‌ از اركان‌ و يا به‌ اصطلاح‌ قرآني‌ دو وتد از اوتاداستبداد فراگير يا فرعونيتند(191):

«فرعون‌ صاحب‌ اوتاد»

اين‌ وتدها، بدون‌ زيادت‌طلبي‌، استوار نمي‌شوند. چرا كه‌ در روابط‌ زور عدم‌ افزايش‌ قواي‌يك‌ طرف‌، به‌ معناي‌ قواي‌ طرف‌ ديگر است‌. از اينرو، بايد طغي‌ بجويد (192):

«]موسي‌![ برو به‌ سوي‌ فرعون‌ چرا كه‌ طغيان‌ كرده‌ است‌»

در جريان‌ اين‌ زيادت‌طلبي‌ پرستش‌ شخصيت‌ نيز پرستش‌ عمومي‌ مي‌گردد و پرستش‌مظهر ولايت‌ واجب‌ مي‌شود.

 

د ـ مؤلفه‌ فرهنگي‌

 

تمركز و انباشت‌ اختيارات‌ اخلاق‌ متناسب‌ با خود را به‌ همراه‌ دارد و نظريه‌ ناظر به‌ اين‌تمركز و انباشت‌، همان‌ پرستش‌ زور است‌. قرآن‌ فهرست‌ كاملي‌ از صفات‌ اخلاقي‌ در جامعه‌اي‌كه‌ در آن‌، زور در اشكال‌ گوناگون‌، پرستيده‌ مي‌شود، بدست‌ مي‌دهد. در پرستش‌ شخصيت‌،فهرست‌ كامل‌ اشكال‌ زورپرستي‌ را آورده‌ايم‌ (193).

ولايت‌ مطلقه‌ حاكم‌، بيش‌ از همه‌، به‌ اين‌ ابزار نياز دارد: ميزاني‌ از علم‌، نوعي‌ از دين‌، سحر،غيب‌، تقدير و... و به‌ خصوص‌ جبرپرستي‌.

با آنها مستبد روشهاي‌ حذف‌ و تخريب‌ و از جنس‌ خود كردن‌ مخالف‌ را بوجود مي‌آورد:مكر و دروغ‌ و فريفتاري‌ و جنگ‌ و تخريب‌... و با اين‌ روشها، دين‌ را به‌ يك‌ رشته‌ پرستش‌ها.پرستشهاي‌ اسطوره‌ها، بدل‌ مي‌سازد. پيامبري‌ كه‌ فعال‌ كردن‌ گذشته‌ و بيرون‌ رفتن‌ از گذشته‌و حال‌ و ورود در آينده‌ است‌، خود به‌ اسطوره‌اي‌ بدل‌ مي‌شود و دين‌ آدميان‌ را در تار عنكبوت‌گذشته‌ نگاه‌ مي‌دارد و خشكاند. به‌ رايج‌ترين‌ پرستشهاي‌ زمان‌ خود باز بنگريم‌:

پرستش‌ اسطوره‌ها:

پرستش‌ شخصيت‌ و نژاد و...

پرستش‌ دنيا (پول‌پرستي‌، تجمل‌پرستي‌، جلوه‌فروشي‌، تفرعن‌، غرور و....)

پرستش‌ جاه‌ (رياست‌پرستي‌، رهبري‌طلبي‌، مرادي‌طلبي‌ و...)

و اين‌ پرستش‌ها در آنها كه‌ مقام‌ را در دست‌ دارند. اخلاق‌ شيطان‌ پديد مي‌آورد:

  دروغگويي‌ و دوروئي‌ و پيمان‌شكني‌ و ريا و....

 تبذير و اسراف‌

      و گروههاي‌ حاكم‌ در مردم‌ اين‌ صفات‌ را القاء مي‌كنند؟:

حسد و بخل‌ و عناد و شهوت‌پرستي‌ و بدگماني‌ و... و بخصوص‌، انواع‌ ترسها، اثر اين‌ ترسهارا ببين‌ كه‌ با وجود قيام‌ موسي‌، هنوز از ترس‌ فرعون‌، جز كسان‌ موسي‌، كسي‌ از قومش‌ ياراي‌گرويدن‌ به‌ او را پيدا نمي‌كند(194):

«پس‌ از قوم‌ موسي‌، جز بستگانش‌ كسي‌ به‌ موسي‌ ايمان‌ نياورد. و اين‌ از ترس‌ فتنه‌ انگيزي‌فرعون‌ و اتباعش‌.»

و مقام‌ بدستان‌، روشهاي‌ زير را براي‌ كارپذير كردن‌ مردم‌ و مطيع‌ ساختن‌ آنان‌ و بي‌اعتباركردن‌ مخالفان‌، بكار مي‌برند:

  برقرار كردن‌ انواع‌ سانسورها؛

  بهتان‌ زدن‌، پرونده‌سازي‌ ؛

  دست‌ انداختن‌ و مسخره‌ كردن‌؛

  تحقير كردن‌، مبارزه‌ قلمي‌ و زباني‌، كم‌ كردن‌ صداي‌ حق‌ در ميان‌ قيل‌ و قالها، مترسك‌تراشي‌، سخن‌ چيني‌ و غيبت‌، غدر و خيانت‌، زورگويي‌، رياكاري‌، عذر و بهانه‌جوئي‌، انواع‌فسادها و انواع‌ اعتياد و...

زور پرستان‌ كه‌ بازيچه‌ و بازيگر زورند، همواره‌ مخالفند با:

  توحيد (195):

«و نشد كه‌ به‌ دياري‌ اندازدهنده‌اي‌ بفرستيم‌ و صاحب‌ امتيازان‌ خودكامه‌ نگويند ما بدانچه‌تو به‌ رسالت‌ آورده‌اي‌، كافريم‌. »

  علم‌، وقتي‌ در جريان‌ رشد، سطح‌ آن‌ از حد منافع‌ آنها فراتر مي‌رود. وقتي‌ در تاريخ‌ سيركنيد، مي‌بينيد مردمي‌ بودند پرعده‌ و پرعُده‌ اما (196):

«پس‌ چون‌ پيامبرانشان‌ بينات‌ در دست‌، بدعوتشان‌ آمدند، بدانچه‌ از علم‌ داشتند، دل‌خوش‌ كردند و تا كه‌ آنها را فرا گرفت‌ آن‌ چيز كه‌ از ناباوري‌، به‌ استهزاش‌ مي‌گرفتند.»

ظرفيت‌ هر دولتي‌ حدود رشد علمي‌ جامعه‌ را نيز معين‌ مي‌كند. دوره‌هاي‌ تاريخي‌، كه‌ درآنها دولتهاي‌ ملي‌ و جهاني‌ پديدار شده‌اند، دوره‌هاي‌ تحول‌ علمي‌ نيز هستند. در دوران‌ ما،ظرفيتهاي‌ بسيار بزرگ‌تر پديد آمده‌اند و عرصة‌ رشد علم‌ را وسيع‌ گردانيده‌اند. اما چنان‌نيست‌ كه‌ رشد علمي‌ محدود نباشد. نابرابري‌ در رشد رشته‌هاي‌ مختلف‌ و نابرابري‌ دردسترسي‌ به‌ علم‌ و بالاخره‌ محدوديتي‌ كه‌ مقامات‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ تحميل‌ مي‌كنند، درزمان‌ ما بيشترند. زمان‌ ما نيز، زمان‌ تضاد علم‌ با ساختهاي‌ زور در جهان‌ است‌. هر چند راست‌است‌ كه‌ علم‌ و معرفت‌ از مؤلفه‌هاي‌ زور و در زمان‌ ما علم‌ به‌ نسبت‌ بيشتري‌ در تأليف‌ زورشركت‌ مي‌كند، اما راست‌ نيست‌ كه‌ زور بي‌طرف‌ است‌. زيرا، بنابر تعريف‌، يكي‌ بايد داشته‌باشد و يكي‌ نداشته‌ باشد، تا زور معني‌ پيدا كند. بنابراين‌ علم‌ و معرفت‌ تا وقتي‌ به‌ استخدام‌زور در نيايد، نمي‌تواند در تأليف‌ زور شركت‌ كند. از راه‌ همگاني‌ كردن‌ آزادي‌ و علم‌ و معرفت‌است‌ كه‌ جهان‌ وارد عصر جديد مي‌شود.

  با آزادي‌، بخصوص‌ با آزادي‌ انتخاب‌ دين‌ و عقيده‌. تا بدانجا كه‌ فرعون‌ تعجب‌ مي‌كرد كه‌چگونه‌ گروندگان‌ به‌ موسي‌، بدون‌ اجازه‌ او، اين‌ كار را كرده‌اند و تهديد مي‌كرد (197):

«فرعون‌ گفت‌: به‌ او ايمان‌ آورديد بيش‌ از آنكه‌ به‌ شما اجازه‌ دهم‌؟...*بي‌ترديد،

دست‌ راست‌ و پاي‌ چپ‌ شما را مي‌برم‌ و سپس‌ تمامي‌ شما را به‌ صليب‌ مي‌كشم‌.»

  با حذف‌ شدن‌ امتيازات‌ موهوم‌ نژادي‌ و قومي‌ و طبقاتي‌ و گروهي‌ و فردي‌. در تمامي‌اقوامي‌ كه‌ پيامبران‌ بر آنها مبعوث‌ شدند. "ملا و مترف‌" امتيازات‌ خود را برخ‌ پيامبران‌كشيدند. (198):

«پس‌ زور بدستان‌ قوم‌ ]نوح‌[، ملا، كه‌ كفر ورزيده‌ بودند، بدو گفتند ما تو را بشري‌ چون‌ خودبيش‌ نمي‌بينيم‌ و در ديد نخست‌، آنها كه‌ از تو پيروي‌ مي‌كنند را اراذل‌ قوم‌ بيش‌ نمي‌يابيم‌...»

  با تن‌ دادن‌ به‌ پذيرش‌ منزلتها و حقوق‌، حتي‌ حق‌ حيات‌ براي‌ مردم‌ (199):

«و خدا به‌ حق‌ قضاوت‌ مي‌كند و آنها كه‌ به‌ دون‌ خدا مي‌خوانند، به‌ حق‌ قضاوت‌نمي‌كنند...»

و به‌ دنبال‌ اين‌ آيه‌، داستان‌ فرعون‌ مي‌آيد كه‌ چسان‌ فرعونيان‌ براي‌ حفظ‌ سلطه‌ خويش‌،پسران‌ كساني‌ را كه‌ ايمان‌ مي‌آوردند، مي‌كشتند. فرعون‌ خود را خدا مي‌خواند و حق‌ راتوقعات‌ "ولايت‌ مطلقة‌" خويش‌ مي‌شمرد. خود را به‌ دليل‌ داشتن‌ اختيارات‌ و امتيازها،صاحب‌ ملك‌ مي‌خواند و موسي‌ را به‌ علت‌ محروميت‌ از آنها، تحقير مي‌كرد (200):

«...اي‌ قوم‌! ملك‌ مصر و اين‌ رودها كه‌ زير پاي‌ من‌ جريان‌ دارند، از آن‌ من‌ نيستند؟ آياچشم‌ نداريد و نمي‌بينيد؟* آيا من‌، از اين‌ كس‌ كه‌ بي‌چيز است‌ و سخنش‌ را نمي‌تواند درست‌ادا كند، بهتر نيستم‌؟»

و باز فرعون‌ گفت‌: اگر فرستادة‌ خدا است‌، چرا طوق‌ زرين‌ بر دست‌ ندارد و چرا فرشتگان‌آسمان‌ همراه‌ او نيستند؟ قومش‌ را به‌ جهل‌ و دروغ‌ به‌ خواري‌ معتاد كرد و اين‌ قوم‌، از روي‌اعتياد به‌ خواري‌، از او اطاعت‌ مي‌كردند، او خود را خداي‌ بزرگ‌ مي‌خواند!(201):

«پس‌ ]فرعون‌[ گفت‌: من‌ خداي‌ اعلاي‌ شما هستم‌!»

  با فطرت‌ توحيدي‌ (202):

«روي‌ به‌ جانب‌ دين‌ حنيف‌آور، به‌ جانب‌ فطرت‌ خدائي‌، فطرتي‌ كه‌ آدميان‌ را بدان‌ آفريد...از مشركان‌ مباش‌! از كساني‌ مباش‌ كه‌ دين‌ را وسيلة‌ فرقه‌سازي‌ كردند و فرقه‌ فرقه‌ شدند.»

  با روشهايي‌ كه‌ براساس‌ علم‌، آزادي‌، رشد و يكساني‌ آدميان‌ و فطرت‌ بي‌تضادشان‌،پيشنهاد شوند(203):

«آنان‌ را كه‌، بر روي‌ زمين‌، به‌ ناحق‌، بزرگي‌ مي‌فروشند، از نشانه‌هاي‌ خود رويگردان‌مي‌كنم‌. اگر نشانه‌اي‌ بينند، بدان‌ ايمان‌ نمي‌آورند. اگر راه‌ رشدي‌ بينند، در آن‌ نمي‌شوند. و اگرراه‌ غي‌ بينند، در آن‌ مي‌شوند...»

وقتي‌ كار بدين‌ غايت‌ رسيد. مقام‌ حاكم‌، مانع‌ رشد علم‌ و توسعة‌ آگاهيها مي‌شود. درمحدودة‌ رژيم‌ حاكم‌، ميزان‌ رشد ميل‌ به‌ صفر مي‌كند. توانائي‌ زور حاكم‌ براي‌ مهار و جهت‌دادن‌ به‌ نيروهاي‌ محركه‌ كم‌ و كمتر مي‌شود. چرا كه‌ در هر دوره‌اي‌، ميزان‌ تحمل‌ مردم‌ نيزاندازه‌اي‌ دارد. زماني‌ مي‌رسد كه‌ ديگر نمي‌توان‌ با امكانات‌ موجود، از جامعه‌ و طبيعت‌، بيش‌از آنچه‌ گرفته‌ مي‌شود، گرفت‌. در اين‌ زمان‌، زور گرفتار ركود مي‌شود. در بناي‌ زور كه‌ محكم‌ وبي‌ترك‌ مي‌نمود. تركهاي‌ بسيار پديد مي‌آيند و از آنجا كه‌ پس‌ از پر شدن‌ پيمانة‌ زور حاكم‌،علم‌ و آگاهي‌ در خارج‌ از فرهنگ‌ تحميلي‌، بسط‌ مي‌يابند، مايه‌ رشد نيروي‌ انقلابي‌ مي‌شوند واين‌ نيرو به‌ ناتوانائيهاي‌ زور حاكم‌ پي‌ مي‌برد و با سود جستن‌ از اين‌ ناتوانائيها، به‌ دوران‌خدائي‌ كردنش‌ پايان‌ مي‌بخشد. هر عصر جديد، بدينسان‌ پديد مي‌آيد. فرعونيان‌ هر عصر،بدين‌گونه‌ گرفتار گيجي‌ مي‌شوند و اسباب‌ سقوط‌ خويش‌ را، خود فراهم‌ مي‌آورند(204):

«همانا فرعون‌ و هامان‌ و قشونهاشان‌، خطاكارانند.»

غير از اين‌ اوتاد چهارگانه‌، توتاليتاريسم‌ را اوتاد ديگري‌ است‌ كه‌ در كتابي‌ ديگر، موضوع‌بحث‌ قرار داده‌ايم‌. عمده‌ به‌ اين‌ چهار مؤلفه‌ است‌ كه‌ ميان‌ جامعه‌ها، روابط‌ مسلط‌ ـ زير سلطه‌برقرار مي‌شوند و امكان‌ تمركز انباشت‌ اختيارات‌ را فراهم‌ مي‌آورند. اين‌ ستونها و پايه‌ها دير پانيستند. با حركت‌ در جهت‌ توحيد، جايكن‌ مي‌شوند و همانند فرعون‌ و هامان‌ و قارون‌ و ملا ومترف‌ها و قشونهاشان‌، هلاك‌ مي‌شوند. سنت‌ خدا، قانون‌ پايدار، همين‌ است‌ (205):

«و در سنت‌ خدا، هرگز تغيير و تبديل‌ نخواهي‌ جست‌.»

بدينقرار، هم‌ پرستش‌ اساطير و شرك‌ و كفر عامل‌ روابط‌ اجتماعي‌ مبتني‌ بر زور مي‌شوندو هم‌ اين‌ روابط‌ پرستش‌ شرك‌ و كفر را برقرار مي‌كنند: يكديگر را متقابلاً ايجاب‌ مي‌كنند.توحيد حركت‌ در جهت‌ آزادي‌ و استقلال‌ از پرستشهاي‌ آن‌ اسطوره‌ و شرك‌ و كفر و نيزمجموع‌ روابطي‌ است‌ كه‌ فرهنگ‌ شرك‌ را پديد مي‌آورند و جامعه‌ را به‌ زندان‌ تنگ‌ وتنگي‌پذير بدل‌ مي‌سازند. در واقع‌، وقتي‌ به‌ آن‌ اسطوره‌ها و شرك‌ و كفر و روابطي‌ مي‌انديشيم‌كه‌ در آنها اسيريم‌ و به‌ ياد ذهن‌ خود و دهها مطلقي‌ مي‌افتيم‌ كه‌ هر روز بر اصل‌ ثنويت‌،مي‌تراشد و ما فرمان‌ بردارشان‌ مي‌شويم‌، پي‌ مي‌بريم‌ كه‌ از آزادي‌ بسيار دوريم‌ و هنوز بايد كه‌در رهائي‌ از پرستش‌ اسطوره‌ها، از شرك‌ و كفر، باز و بيشتر بكوشيم‌. آزادي‌ اينسان‌ بدست‌مي‌آيد.

توحيد گسترش‌ آزاديها است‌ و اين‌ آزاديها، بدون‌ تغيير اساس‌ روابط‌ كه‌ اينك‌ زور است‌،ممكن‌ نمي‌شود. توحيد پيشنهاد پايه‌ تازه‌اي‌ براي‌ نشاندن‌ به‌ جاي‌ پايه‌ زور و تغيير روابط‌ميان‌ جامعه‌ها، در درون‌ جامعه‌ها و ميان‌ انسان‌ با خويشتن‌، بر وفق‌ اين‌ پايه‌ است‌: موازنة‌توحيدي‌.

 

بند چهارم‌: رابطة‌ انسان‌ با خدا، يا موازنة‌ توحيدي‌

 

يعني‌ مطلق‌ و فعال‌ فقط‌ خداست‌ و همه‌ نسبي‌ و فعّال‌ هستند در نتيجه‌ رابطه‌ بر پايه‌قدرت‌ توحيد و چهار اصل‌ ديگر كه‌ در فصول‌ آينده‌ شرح‌ مي‌شوند، پايه‌ و اساس‌ هستند كه‌ ازآن‌ به‌ موازنة‌ توحيدي‌ تعبير مي‌كنيم‌:

اين‌ موازنه‌ و دو نوع‌ موازنة‌ ديگر را در "موازنه‌ها" شرح‌ كرده‌ايم‌. با وجود اين‌، تعريف‌ كوتاهي‌را از موازنه‌ توحيدي‌ بدست‌ مي‌دهيم‌:

اگر اعمال‌ تضييق‌ و فشار مفقود باشد، اگر رابطة‌ آدميان‌ با يكديگر و ميان‌ آنها با ميحط‌زيستشان‌ و ميان‌ آدمي‌ با خودش‌، رابطة‌ زور نباشد، موازنه‌ را موازنة‌ توحيد مي‌خوانيم‌.

اين‌ موازنه‌ را چگونه‌ مي‌توان‌ برقرار كرد؟ از راه‌ رابطه‌ نوي‌ ميان‌ انسان‌ با خدا. در اين‌ رابطه‌،انسان‌ موجود نسبي‌، در هستي‌ مطلق‌ رشد مي‌كند و مي‌شكفد. ميان‌ نسبي‌ و مطلق‌، زور به‌طبيعت‌ نخستين‌ خويش‌ كه‌ قدرت‌ حيات‌ در رشد است‌، باز مي‌گردد. نيروها ديگر در دام‌تنازع‌ها نمي‌افتند. تعاون‌ براي‌ رشد، جاي‌ تنازع‌ بر سر مقام‌ را مي‌گيرد. نيروها از يكديگرنمي‌كاهد، بر يكديگر مي‌افزايند. و آنگاه‌ كه‌ موازنه‌ توحيدي‌ خالص‌ است‌. نيرهاي‌ محركه‌رشد، ميل‌ به‌ بي‌نهايت‌ مي‌كنند. بدينسان‌، جرياني‌ جز جرياني‌ كه‌ روابط‌ زور پديد مي‌آورند وتنازع‌ كنندگان‌ را به‌ عرصه‌هاي‌ تخريب‌ راه‌ مي‌برند، پديد مي‌آيد. اين‌ جريان‌، همان‌ جريان‌رشد تا لامنتهايي‌ است‌.

در زير، پاره‌اي‌ از تغييرهاي‌ بنيادي‌ را كه‌ با تغيير پايه‌، از موازنة‌ توحيدي‌ به‌ موازنه‌ شرك‌پديدار مي‌شوند، مي‌شماريم‌:

 

1ـ رابطه‌ها بر پايه‌ موازنه‌ تضاد 

 

شرك‌ در عمل  يعني‌ رابطه تضاد   كه‌ در آن‌ يك‌ طرف‌ محور و مطلق‌ و فعّال‌ و طرف‌ ديگرهيچ‌ يعني‌ مطلق‌ و منفعل‌ در نتيجه‌ رابطه‌ بر پايه‌ زور است‌ اگر رابطه‌هاي‌ اجتماعي‌ بازتاب‌رابطة‌ انسان‌ با خدا، بشوند، يعني‌ برمدار زور نشوند، محلي‌ براي‌ تعارض‌ها نمي‌ماند چه‌ رسدبه‌ تضادها(206):

«و همانا امت‌ شما، امت‌ يگانه‌اي‌ شد و من‌ خداي‌ شما هستم‌، پس‌ تقوا بجوئيد.»

رابطه‌ انسان‌ با خويشتن‌، وقتي‌ پايه‌ زور است‌، رابطه‌ شرك‌ است‌. انسان‌ از خود بيگانه‌است‌. خود را يا مجموعه‌اي‌ از ناتوانائيها مي‌بيند و يا زور مجسم‌. در هر دو حال‌، بجاي‌ اعتمادبه‌ استعدادهاي‌ خويش‌، به‌ زور اعتماد مي‌كند. و بدين‌ كار، به‌ ويراني‌ اساس‌ شخصيت‌ واستعدادهاي‌ خويش‌ مي‌پردازد و عوامل‌ را نه‌ مساعد رشد كه‌ موافق‌ تخريب‌ و مرگ‌ مي‌گرداند.اين‌ انسان‌، براي‌ اينكه‌ خويشتن‌ را باز بجويد، بايد از باور به‌ اصالت‌ زور، و نيز روابط‌ زور رهابگردد. اين‌ آزادي‌، از راه‌ آگاهي‌ به‌ اين‌ امر ميسر مي‌شود كه‌ خدا به‌ او قدرت‌ تشخيص‌ نيك‌ ازبد را داده‌ است‌. و راه‌ رهائي‌ را نيز (207):

«به‌ نفس‌ و آنكه‌ راست‌ كرد (به‌ عدل‌ استوارش‌ كرد). پس‌ بدو استعداد تميز زشتگاري‌ ازپرهيزگاري‌ بخشيد.»

راه‌ و بيراه‌ در خود اوست‌: بايد توحيد را بجاي‌ ثنويت‌ اصل‌ راهنما كند. از بيگانگي‌ با خود به‌يگانگي‌ با خود باز آمدن‌، همين‌ است‌. اما اصل‌ راهنما كردن‌ توحيد، بدون‌ رابطه‌ با خدانمي‌شود. پس‌ اگر انسان‌ براي‌ خدا عمل‌ كند، خراب‌ نمي‌كند، مي‌سازد. در نتيجه‌، رابطه‌اش‌ باخود و ديگران‌، رابطه‌ تعاون‌ و همكاري‌ و همبستگي‌ مي‌گردد (208):

«و آنها كه‌ مي‌گويند: خداوندا همسران‌ و فرزندان‌ ما را، نور چشممان‌ كن‌ و ما را امام‌پرهيزگاران‌ بگردان‌»

رابطه‌ ميان‌ ملتها، براساس‌ عدالت‌ و همكاري‌ و انصاف‌، استوار مي‌شود. رابطة‌ جامعه‌اي‌ كه‌به‌ توحيد راه‌ برده‌ است‌ با جامعه‌هاي‌ ديگر كه‌ درگير تنازعها و تضادها هستند. نبايد رابطة‌ زورباشد. در برابر زشتكاري‌ ديگران‌ نيز، نبايد از خطر عدالت‌ بيرون‌ رفت‌ (209):

«... كينه‌ به‌ قومي‌، مبادا كه‌ شما را بر آن‌ دارد كه‌ از عدل‌ دوري‌ كنيد. دادگري‌ كنيد، دادگري‌به‌ پرهيزگاري‌ نزديك‌تر است‌. همانا خدا همواره‌ بدانچه‌ مي‌كنيد آگاه‌ است‌.»

در مجموع‌، انسان‌ توحيد جوي‌ بايد شهيد خدا بر ديگران‌ باشد. علامت‌ راهنما به‌ راست‌راه‌ توحيد باشد (210):

«اي‌ كساني‌ كه‌ ايمان‌ آورده‌ايد، براي‌ خدا متكفل‌ امر (عدل‌) و الگو و شهيد قسط‌ باشيد.»

 

2 ـ تخليف‌

 

بنابر قاعدة‌ تخليف‌، انسان‌ در آنچه‌ به‌ خدا تعلق‌ دارد، جانشين‌ خدا مي‌شود. به‌ عنوان‌خليفه‌، همة‌ انسانها، نسل‌ بعد از نسل‌، مالك‌ زمين‌ و فضا و منابع‌ موجود در آنها مي‌گردند و به‌حكم‌ اين‌ مالكيت‌ ،مسئوليتها نيز از آن‌ فرد فرد انسانها مي‌گردند. هر انساني‌، حق‌ و وظيفه‌دارد در مسئوليت‌ ادارة‌ امور و همة‌ امور سياسي‌ و اقتصادي‌ و اجتماعي‌ و فرهنگي‌ شركت‌كند. اين‌ مسئوليت‌ نه‌ قابل‌ سلب‌ و نه‌ قابل‌ معامله‌ و نه‌ قابل‌ بخشش‌ است‌. هيچكس‌ را نبايددر موقعيتي‌ قرار داد كه‌ آزادي‌ و مسئوليتهاي‌ خويش‌ را از دست‌ فرو گذارد. و اگر كسي‌ به‌ جبرخويش‌ و يا به‌ جبر ديگران‌ از آنها چشم‌ پوشيد، با خدا نيز زور در كار آورده‌، از موازنه‌ توحيدي‌بيرون‌ رفته‌ و به‌ ناگزير گرفتار تنازعها و تخاصمها گشته‌ است‌. از اينرو ولايت‌ و حاكميت‌، وقتي‌خدائي‌ است‌ كه‌ جمهور مردم‌ در آن‌ شريك‌ باشند. اگر نه‌، حاكميت‌ بر پاية‌ نخبه‌ گرائي‌ وتنازعها و تضادهاي‌ اجتماعي‌ و در نتيجه‌، ضد خدائي‌ مي‌شود.

بنابراين‌ قاعده‌ برابري‌ و نابرابري‌، معنائي‌ ديگر پيدا مي‌كند:

مسابقه‌ها در رشد علمي‌، در ايمان‌، در عدالت‌ و در تقوي‌، همگاني‌ مي‌شوند، در عوض‌:

 

الف‌:

 

  انسانها مثل‌ دانه‌هاي‌ شانه‌، برابر مي‌شوند؛

  زن‌ و مرد از يكديگرند و خلقتي‌ يكسان‌ دارند و برابر مي‌شوند؛

  ميان‌ نژادها و ملتها و زن‌ با مرد فرقي‌ نمي‌ماند (211):

«اي‌ مردم‌! همانا شما را از مرد و زن‌ آفريديم‌ و شما را ملت‌ها و قبيله‌ها گردانديم‌ تا ازيكديگر بازشناخته‌ شويد. همانا بزرگوارترين‌ شما نزد خدا، پرهيزگارترين‌ شما است‌.»

ب‌:

خصومت‌ و تنازع‌ از ميان‌ برمي‌خيزد. هر كس‌ در همان‌ حال‌ كه‌ رشد مي‌كند، مي‌كوشدديگران‌ را نيز از دست‌ آورد خود، برخوردار كند. همه‌ مي‌سازند و ساخته‌ مي‌شوند. (212):

«و ما را امام‌ پرهيزگاران‌ بگردان‌.»

با نابرابري‌ استعدادها چه‌ كنيم‌؟ در طبيعت‌، اين‌ نابرابري‌ وجود دارد. پاسخ‌ تفصيلي‌ را دراقتصاد اسلامي‌ داده‌ايم‌ (213). كوتاه‌ سخن‌ اينكه‌ نيازهاي‌ مادي‌ آدميان‌ مشابهند وسازماندهي‌ كار، بايد بهر كس‌ امكان‌ بدهد، استعدادهاي‌ خويش‌ را بتمامه‌ رشد دهد. اما ازلحاظ‌ معنوي‌، اين‌ نابرابري‌ مي‌تواند بسي‌ سودمند باشد چرا كه‌ استعدادها با دستاوردهاي‌خويش‌، به‌ رشد عمومي‌ كمك‌ مي‌رساند. زيباتر از صحنه‌هاي‌ مسابقه‌ها در علم‌، در عدالت‌،در تقوي‌، كجا مي‌توان‌ سراغ‌ كرد؟

در فصلهاي‌ آينده‌، بحثها بر اين‌ موضوعها روشني‌ بيشتر خواهند بخشيد.




ماخذهاي‌ فصل‌ اول‌



1ـ قرآن‌، سوره‌ اعراف‌، آية‌ 12

2ـ قرآن‌، سوره‌ طه‌، آية‌ 121

3ـ قرآن‌، سوره‌ طه‌، آية‌ 120

4ـ قرآن‌، سوره‌ طه‌، آية‌ 123

5ـ قرآن‌، سوره‌ طه‌، قسمت‌ آخر آية‌123

6ـ قرآن‌، سوره‌ اعراف‌، آية‌ 17

7ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ طه‌، آية‌ 120 و اعراف‌،آية‌ 20

8ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ مائده‌، آيه‌هاي‌ 17 و 18و نجم‌، آية‌ 26 و...

9ـ قرآن‌، سورة‌ فرقان‌، آية‌ 2

10ـ قرآن‌، سورة‌ انعام‌، آية‌ 78

11ـ قرآن‌، سورة‌ انعام‌، آية‌ 77

12ـ قرآن‌، سورة‌ انعام‌، آية‌ 79

13ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ نحل‌، آية‌ 24 بعد(داستان‌ سليمان‌ و ملكة‌ سبا) و فصلت‌، آية‌37

14ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ انبياء، آيه‌هاي‌ 21 و22 و 23 و انعام‌، آية‌ 6

15ـ قرآن‌، سورة‌ مائده‌، آية‌ 76

16ـ قرآن‌، سورة‌ نحل‌، آيه‌هاي‌ 20 تا 22

17ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ بقره‌، آيه‌هاي‌ 115 و142 و شعراء آية‌ 28 و صافات‌، آية‌ 5

18ـ قرآن‌، سورة‌ مائده‌، آيه‌هاي‌ 20 تا 32

19ـ قرآن‌، سورة‌ سبا، آيه‌هاي‌ 1 و 22 و

طه‌ ،آية‌ 20 و...

 

20ـ نگاه‌ كنيد به‌ اقتصاد اسلامي‌، قسمت‌مالكيت‌ و حدود آن‌.

21ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ آل‌ عمران‌، آية‌ 137 ونسأ، آيه‌هاي‌ 9 و 100

22ـ قرآن‌، سورة‌ عصر، آيه‌هاي‌ 1تا3

23ـ قرآن‌، سورة‌ قيامة‌، آية‌ 5

24ـ قرآن‌، سورة‌ لقمان‌، 34

25ـ حديث‌ نبوي‌

26ـ قرآن‌، سورة‌ زخرف‌، آية‌ 85

27ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ بني‌اسرائيل‌ آية‌ 4 ومائده‌، آية‌ 20و...

28ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ مائده‌، آية‌ 104 وبقره‌، آية‌ 171و يونس‌، آية‌ 78 و لقمان‌، آية‌21 و...

29ـ قرآن‌، سورة‌ زخرف‌، آيه‌هاي‌ 23 و 24

30ـ قرآن‌، سورة‌ اعراف‌، آيه‌هاي‌ 27 و 28

31ـ قرآن‌، سورة‌ توبه‌، قسمت‌ اول‌ آية‌ 30

32ـ قرآن‌، سورة‌ مائده‌، قسمت‌ اول‌ آية‌ 18

33ـ نگاه‌ كنيد به‌ شخصيت‌، پرستش‌ و ايجادولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌

34ـ قرآن‌، سورة‌ علق‌، آيه‌هاي‌ 6 و 7

35ـ قرآن‌، سورة‌ جاثيه‌، قسمت‌ اول‌ آية‌ 23

36ـ قرآن‌، سورة‌ اعراف‌، قسمت‌ اول‌ آية‌138

37ـ قرآن‌، سورة‌ بقره‌، آية‌ 51

38ـ قرآن‌، سورة‌ لقمان‌، آية‌ 33

39ـ قرآن‌، سورة‌ مائده‌، آيه‌هاي‌ 17 و 18 و72

40ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ انعام‌، قسمت‌ آخر آية‌144 و اعراف‌ آية‌ 37

41ـ قرآن‌، سورة‌ آل‌ عمران‌، آية‌ 154

42ـ قرآن‌، سورة‌ رعد، آية‌ 38

43ـ قرآن‌، سورة‌ هود، آية‌ 97

44ـ قرآن‌، سورة‌ شعراء، آية‌ 151

45ـ قرآن‌، سورة‌ هود، آية‌ 59

46ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ انعام‌، آيه‌ 62 و يوسف‌،آيه‌هاي‌ 40 و 67 و قصص‌ آيه‌هاي‌ 70 و 88و غافر، آية‌ 12 و سورة‌ كهف‌، آية‌ 26

47ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ مائده‌، آية‌ 42 و نسأ،آية‌ 58

48ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ ص‌، آية‌ 26 و مائده‌،آية‌ 49

49ـ قرآن‌، سورة‌ نسأ، آية‌ 60

50ـ قرآن‌، سورة‌ قصص‌، آية‌ 75

51ـ قرآن‌، سورة‌ مؤمنون‌، آية‌ 71

52ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ قصص‌، آية‌ 56 واسراء، آيه‌ 97 و كهف‌، آية‌ 17 و...

53ـ قرآن‌، سورة‌ نسأ، آية‌ 76

54ـ قرآن‌، سورة‌ بقره‌، آية‌ 26

55ـ قرآن‌، سورة‌ حجر، آية‌ 99

56ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ بقره‌، آيه‌هاي‌ 107 و120 و انعام‌، آية‌ 70 و توبه‌، آيه‌هاي‌ 74 و116و...

57ـ قرآن‌، سورة‌ اسرا، آية‌ 111

58ـ قرآن‌، سورة‌ بقره‌، آية‌ 165

59ـ قرآن‌، سورة‌ فصلت‌، آية‌ 15

60ـ قرآن‌، سورة‌ فصلت‌، آيه‌هاي‌ 15 و 16

61ـ قرآن‌، سورة‌ روم‌، آيه‌هاي‌ 1و 3

62ـ قرآن‌، سورة‌ روم‌، آية‌ 9

63ـ قرآن‌، سورة‌ آل‌ عمران‌، آية‌ 26

64ـ قرآن‌، سورة‌ مائده‌، آية‌ 120

65ـ قرآن‌، سورة‌ اسرا، آية‌ 111

66ـ قرآن‌، سورة‌ جن‌، آية‌ 21

67ـ قرآن‌، سورة‌ آل‌ عمران‌، آية‌ 26

68ـ قرآن‌، سورة‌ بقره‌، آية‌ 258

69ـ قرآن‌، سورة‌ نسا، آية‌ 54

70ـ قرآن‌، سورة‌ مؤمنون‌، آيه‌هاي‌ 85 و 89

71ـ قرآن‌، سورة‌ رحمن‌، آية‌ 10

72ـ قرآن‌، سورة‌ شعراء، آيه‌هاي‌ 41 تا 46

73ـ قرآن‌، سورة‌ يونس‌، آية‌ 77

74ـ قرآن‌، سورة‌ يونس‌، آية‌ 20

75ـ قرآن‌، سورة‌ لقمان‌، آية‌ 6

76ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ انعام‌، آية‌ 96 و يس‌آية‌ 38 و فصلت‌، آية‌ 10 و فرقان‌، آية‌ 25 واحزاب‌، آية‌ 38 و...

77ـ قرآن‌، سورة‌ طور، آيه‌ 21

78ـ قرآن‌، سورة‌ روم‌، آية‌ 41

79ـ قرآن‌، سورة‌ طلاق‌، آية‌ 4

80ـ قرآن‌، سورة‌ نسأ، آية‌ 40

81ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ طور، آية‌ 21 و مدثر،آية‌ 38

82ـ قرآن‌، سورة‌ اسراء، آية‌ 85

83ـ قرآن‌، سورة‌ نساء، آيه‌هاي‌ 78 و 79

84ـ قرآن‌، سورة‌ بقره‌، آية‌ 113

85ـ قرآن‌، سورة‌ بقره‌، آية‌ 62

86ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ نساء آية‌ 171 و مائده‌،آية‌ 77

87ـ قرآن‌، سورة‌ بقره‌، آية‌ 256

88ـ قرآن‌، سورة‌ كافرون‌، آيه‌هاي‌ 1 تا 6

89ـ قرآن‌، سورة‌ بقره‌، آية‌ 217

90ـ حديث‌ نبوي‌

91ـ قرآن‌، سورة‌ اسرا، آية‌ 85

92ـ قرآن‌، سورة‌ اسرا، آية‌ 36

93ـ قرآن‌، سورة‌ آل‌ عمران‌، آية‌ 66

94ـ حديث‌ نبوي‌

95ـ قرآن‌، سورة‌ نجم‌، آية‌ 28

96ـ قرآن‌، سورة‌ لقمان‌، آية‌ 6

97ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ شوري‌، آية‌ 14 وجاثيه‌، آية‌ 17

98ـ قرآن‌، سورة‌ روم‌، آية‌ 54

99ـ قرآن‌، سورة‌ بقره‌، آية‌256

100ـ قرآن‌، سورة‌ يوسف‌، آية‌ 39

101ـ جز آيه‌هايي‌ كه‌ در بند اول‌ نقل‌ شدند،سوره‌هاي‌ كهف‌، آيه‌هاي‌ 26 و 110 واعراف‌، آية‌ 191 و مؤمن‌، آية‌ 92 و فاطر،آية‌ 40 و احقاف‌، آية‌ 4 و رعد، آية‌ 16 واسرا، آية‌ 111 و شوري‌، آية‌ 21 يونس‌،آيه‌هاي‌ 35 و 71 تا 74 و روم‌، آيه‌هاي‌ 13 و40 و نحل‌، آية‌ 100 و...

102ـ حديث‌ نبوي‌

103ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ جاثيه‌، آية‌ 19 وانفال‌، آية‌ 73 و بقره‌، آية‌ 257 و...

104ـ قرآن‌، سورة‌ روم‌، آيه‌هاي‌ 31 و 32

105ـ قرآن‌، سورة‌ نحل‌، آية‌ 86

106ـ قرآن‌، سورة‌ فاطر، آيه‌هاي‌ 42 و 43و44و 45

107ـ قرآن‌، سورة‌ روم‌، آية‌ 42

108ـ قرآن‌، سورة‌ قلم‌، آيه‌هاي‌ 36 تا 38

109ـ قرآن‌، سورة‌ شوري‌، آية‌ 21

110ـ قرآن‌، سورة‌ يونس‌، آية‌ 35

111ـ قرآن‌، سورة‌ انعام‌، آيه‌هاي‌ 138 و139

112ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ انعام‌، آيه‌هاي‌ 81 و148 و روم‌، آيه‌هاي‌ 31 و 32و بقره‌، آية‌96 مائده‌، آية‌ 22 و فاطر، آية‌ 43و...

113ـ نگاه‌ كنيد به‌ موازنه‌ها، از كتاب‌شناخت‌ حق‌ و باطل‌ و نفاق‌

114ـ قرآن‌، سورة‌ عنكبوت‌، آية‌ 17

115ـ قرآن‌، سورة‌ انبياء، آية‌ 52

116ـ قرآن‌، سورة‌ نحل‌،ُ آيه‌هاي‌ 73 و 74

117ـ قرآن‌، سورة‌ نحل‌ آية‌ 76

118ـ قرآن‌، سورة‌ اعراف‌، آيه‌هاي‌ 137 تا170

119ـ قرآن‌، سورة‌ مائده‌، آية‌ 26

120ـ قرآن‌، سورة‌ انبياء، آية‌ 67

121ـ قرآن‌، سورة‌ عنكبوت‌، آيه‌هاي‌ 30 و31 و 41

122ـ قرآن‌، سورة‌ عنكبوت‌، آية‌ 25

123ـ قرآن‌، سورة‌ عنكبوت‌، آية‌ 41

124ـ قرآن‌، سورة‌ نجم‌، آيه‌هاي‌ 19 و 20

125ـ قرآن‌، سورة‌ اسراء، آيه‌هاي‌ 73 و 75

126ـ قرآن‌، سورة‌ اسراء، آية‌ 76

127ـ قرآن‌، سورة‌ انعام‌، آيه‌هاي‌ 94،100

128ـ قرآن‌، سورة‌ نحل‌، آية‌ 51

129ـ قرآن‌، سورة‌ نحل‌، قسمت‌ آخر آية‌ 52

130ـ قرآن‌، سورة‌ نسأ، آية‌ 171

131ـ قرآن‌، سورة‌ آل‌ عمران‌، آية‌ 64

132ـ قرآن‌، سورة‌ توبه‌، آية‌ 31

133ـ قرآن‌، سورة‌ آل‌ عمران‌، آية‌ 80

134ـ قرآن‌، سورة‌ كهف‌، آية‌ 110

135ـ قرآن‌، سورة‌ جن‌، آية‌ 21

136ـ قرآن‌، سورة‌ انعام‌، آية‌ 66

137ـ قرآن‌، سورة‌ احزاب‌، آية‌ 40

138ـ قرآن‌، سورة‌ غاشيه‌، آية‌ 42

139ـ قرآن‌، سورة‌ بقره‌، آية‌ 272

140ـ قرآن‌، سورة‌ آل‌ عمران‌، آية‌ 128

141ـ قرآن‌، سورة‌ احزاب‌، آية‌ 45

142ـ قرآن‌، سورة‌ آل‌ عمران‌، آية‌ 81

143ـ قرآن‌، سورة‌ توبه‌، آية‌ 34

144ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ مائده‌، آيه‌هاي‌ 116تا 118 و نسأ، آية‌ 171

145ـ قرآن‌، سورة‌ مائده‌، آية‌ 73

146ـ قرآن‌، سورة‌ ملك‌، آية‌ 20

147ـ قرآن‌، سورة‌ فتح‌، آية‌ 26

148ـ قرآن‌، سورة‌ اعراف‌، آية‌76

149ـ قرآن‌، سورة‌ طه‌، آية‌ 24

150ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ بقره‌، آية‌ 212،مائده‌، آية‌ 27

151ـ قرآن‌، سورة‌ نسأ، آية‌ 76

152ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ مائده‌، آية‌ 60 وانفال‌، آية‌ 36

153ـ قرآن‌، سورة‌ انفال‌، آية‌ 73

154ـ قرآن‌، سورة‌ بقره‌، آية‌ 257

155ـ قرآن‌، سورة‌ ص‌، آية‌ 2

156ـ قرآن‌، سورة‌ حشر، آية‌ 16

157ـ قرآن‌، سورة‌ نسأ، آية‌ 167

158ـ قرآن‌، سورة‌ اخلاص‌، آيه‌هاي‌ 1 تا 4

159ـ قرآن‌، سورة‌ ناس‌، آيه‌هاي‌ 1و 2

160ـ قرآن‌، سورة‌ رحمن‌، آية‌ 17

161ـ قرآن‌، سورة‌ فاتحه‌، آية‌ 2

162ـ قرآن‌، سورة‌ صافات‌، آية‌ 5

163ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ آل‌ عمران‌، آيه‌هاي‌64 و 80(نقل‌ شده‌ در متن‌ 80) و توبه‌، آية‌31

164ـ سخن‌ از خيام‌ است‌

165ـ قرآن‌، سورة‌ حج‌، آية‌ 40

166ـ قرآن‌، سورة‌ قصص‌، آية‌ 8

167ـ قرآن‌، سورة‌ طه‌، آية‌ 50

168ـ قرآن‌، سورة‌ اسرا، آية‌ 15

169ـ قرآن‌، سورة‌ نازعات‌، آيه‌هاي‌ 17 تا19

170ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ بقره‌، آيه‌هاي‌ 26 و264 و آل‌ عمران‌، آية‌ 86 و توبه‌، آية‌ 37 ونحل‌، آية‌ 37 و زمر، آية‌ 3 و غافر، آية‌ 28

171ـ قرآن‌، سورة‌ يونس‌، آية‌ 108

172ـ قرآن‌، سورة‌ كهف‌، آيه‌هاي‌ 32 و 33

173ـ قرآن‌، سورة‌ كهف‌، آيه‌هاي‌ 34 تا 36

174ـ قرآن‌، سورة‌ كهف‌، آيه‌هاي‌ 37 تا 38

175ـ قرآن‌، سورة‌ كهف‌، آيه‌هاي‌ 41 تا 43

176ـ نگاه‌ كنيد به‌ پرستش‌ شخصيت‌،مبحث‌اول‌

177ـ قرآن‌، سورة‌ قصص‌، آية‌ 4

178ـ قرآن‌، سورة‌ قصص‌، آية‌76

179ـ قرآن‌، سورة‌ عنكبوت‌، آية‌ 39

180ـ قرآن‌، سورة‌ مؤمنون‌، آية‌ 46

181ـ قرآن‌، سورة‌ اعراف‌، آية‌ 75

182ـ قرآن‌، سورة‌ اعراف‌، آية‌ 88

183ـ قرآن‌، سورة‌ هود، آيه‌هاي‌ 27 و 28

184ـ قرآن‌، سورة‌ اعراف‌، آية‌ 109

185ـ قرآن‌، سورة‌ يونس‌، قسمت‌ اول‌ آية‌88

186ـ قرآن‌، سورة‌ يونس‌، قسمت‌ آخر آية‌88

187ـ قرآن‌، سورة‌ تكاثر، آيه‌هاي‌ 1 و 2

188ـ قرآن‌، سورة‌ قصص‌، آية‌ 5

189ـ قرآن‌، سورة‌ بروج‌، آيه‌هاي‌ 17 و 18

190ـ قرآن‌، سورة‌ قصص‌، آية‌ 39

191ـ قرآن‌، سورة‌ فجر، آية‌ 10

192ـ قرآن‌، سورة‌ طه‌، آية‌ 24

193ـ نگاه‌ كنيد به‌ پرستش‌ شخصيت‌،مبحث‌ سوم‌

194ـ قرآن‌، سورة‌ يونس‌، آية‌ 83

195ـ قرآن‌، سورة‌ سبا، آية‌ 34

196ـ قرآن‌، سورة‌ غافر، آية‌ 83

197ـ قرآن‌، سورة‌ اعراف‌، آيه‌هاي‌ 123 و124

198ـ قرآن‌، سورة‌ هود، آية‌ 27

199ـ قرآن‌، سورة‌ غافر آيه‌هاي‌ 20 تا 34

200ـ قرآن‌، سورة‌ زخرف‌، آيه‌هاي‌ 51 تا54

201ـ قرآن‌، سورة‌ نازعات‌، آية‌ 24

202ـ قرآن‌، سورة‌ روم‌، آيه‌هاي‌ 30 تا 32

203ـ قرآن‌، سوره‌هاي‌ اعراف‌، آية‌ 146 ورعد، آية‌ 33 و عنكبوت‌ آية‌ 29 و غافر، آية‌37 و...

204ـ قرآن‌، سورة‌ قصص‌ آية‌ 8

205ـ قرآن‌، سورة‌ فاطر، قسمت‌ آخر آية‌ 43

206ـ قرآن‌، سورة‌ مؤمنون‌، آية‌ 52

207ـ قرآن‌، سورة‌ شمس‌، آيه‌هاي‌ 7 و 8

208ـ قرآن‌، سورة‌ فرقان‌، آيه‌ 74

209ـ قرآن‌، سورة‌ مائده‌، قسمت‌ دوم‌ آية‌ 8

210ـ قرآن‌، سورة‌ مائده‌، قسمت‌ اول‌ آية‌ 8

211ـ قرآن‌، سورة‌ حجرات‌، آية‌ 13

212ـ قرآن‌، سورة‌ فرقان‌، آية‌ 74

213ـ نگاه‌ كنيد به‌ اقتصاد اسلامي‌

 

 

 

 




 

 

 

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر