بسم الله الرحمن
الرحیم
بنام خداوند هستی و زندگی
- همانا اوست بخشاینده و بخشایندگی
نگاهی بر
فلسفه و منطق تضاد و تنازع
الحادی تضییع کننده حق و
حقوق انسان
بر پایه منطق توحیدی حق برابری
حقوق انسان
در جهان سه منطق بیشر
وجود ندارد
1- تضاد منطق باطل تضییع
حقوق انسان بی خدایان است
2- توحید منطق حق
برابری در حقوق انسان خدا باوران است
3- تضارب منطق منفعت طلبان
در نوسان بین حق و باطل است
و هر سه منطق در ایه
7 سوره الحمد امده است
صِرَٰطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ
غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلَا الضَّالِّينَ
ملحدین می گویند مبدا
جهان انرژی است و درست هم می گویند وان انرژی بوجود نیامده و از بین نمی رود و ازلی
است و به خالق نیاز ندارد اما نمی گویند ان انرژی ذاتش احدیت
است یا شرکت است و
در جهان چه اثری دارد اما قران و علم هم بدان رسیده می گوید ان انرژی در ذات خود
واحد الاحد یعنی تکینه است و جهان را در واحد التوحید ایجاد کرده است
و قران می گوید ماده اولیه جهان هم عقل و حب است اما هنوز علم بدان نرسیده است علم همیشه متاخر از
قران است -علم همیشه بعدا بدرستی بیان
قران می رسد چون علم را انسان بتدریج از خدا در یافت می کند اما قران یک باره کامل شده است
الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ
دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَٰمَ دِينًا
و قران تئوری های علمی رامی
دهد تا انسان بتدریج به بیان قراني برسد از اينرو علم بعدا به
حق و برابري حقوق انسان مي رسد
وَيَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ
الَّذِي أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ هُوَ الْحَقَّ وَيَهْدِي إِلَىٰ صِرَٰطِ الْعَزِيزِ
الْحَمِيدِ
انرژی تاریک تگینگی = واحد
الاحد است
الها وحدا -
قل هو الله حد
از بیگ
بنک = انجار العظیم جهان شروع شده و هر پدیده مجموعه ترکیب یافته
یعنی واحد التوحید است
از طرف دیگر تضاد پایه
همه منطق های الحادی – شکاکی و لا ادری
است و همه ملحدین دیالکتیک منطق
شان تضاد است و اگر بگویند دیالکتیک منطشان توحید
است دیگر ملحد نیستند
خدا جو هستند حالا ما به نقد منطق
دیالتیک تضاد ملحدین که هستي و حركت و تکامل را از تضاد مي دانند می پردازیم ملحدین تضاد را
قانون پايه و اساس عقل هم مي دانند از اينرو با نقد دیالکتیک تضاد در واقع همه فلسفه ها و منطق های باطل را نقد کرده ایم و نیز با این نقد ما به نقد منطق
ارسطوئی تضاد عقل با عشق یعنی منطق الفقها ء ومنطق تضاد عشق با عقل تصوف نیز پرداخته ایم منطق انرژی تاریک خداوند متعال توحید
متقابل عقل و حب یعنی هوشمندی و
جاذبه است .عقل و هوشمندی راهنمای حب و عشق است و عشق و حب
کششدهنده عقل و هوشمندی است تا حرکت تکاملی یعنی فرگشت
بوجود اید فرگشت بر پایه منطق
تضادی و تنازعی الحاد امکان ندارد
علم ژنتیک بر پایه دیالتیک توحید عمل می کند اتم در ذاتش توحید دارد مولکول در ذاتش توحید دارد سلول در ذاتش توحید دارد گیاه و حیوان و انسان در ذاتش توحید دارند د توحید قانون هستی و حرکت و فرگشت است
اما در نظر ملحدین
یعنی بی خدا یان دیالکتیک تضا دقانون هستی و حرکت و فرگشت است اما
علم تجربی ان را باطل کرده است تضاد قانون هستی و حرکت و فرگشت نیست و انها می گویند در هر رابطه - دیالکتیک تضادی تز و
انتی تز و سنتز وجود دارد اما رابطه اضداد به چند نوع برقرار است و ما به همه
آنها خواهيم پرداخت و به ترتیب اين نظرهاَ عبارتند از:
1-
نظر هگل المانی - تز ناقص است و در صيرورت خويش به كمال آنتي تز
را مي آفريند و اين دو در سنتز متحد مي شوند و به کمال می رسند .
2- نظر ژوزف پرودون فرانسوی - تز – آنتي تز – را مي زايد و آنتي تز – تز – را
در خود جذب مي كند و به کمال می رسد .
3-
نظر مارکس المانی - تز و آنتي تز همراهند – آنتي تز – درون تز – رشد
مي كند و از طريق جذب و دفع تز – تز و آنتي تز – در سنتز منحل مي شوند و تکامل می یابند .
4- نظر لنین
روسی - هر پدیده
وحدتی از اضداد است.
اضدادي كه دافع يكديگرند و روابط ميان آنها فعالیت
علیه یکدیگر است
5- نظر
لوفبورفیلسوف فرانسوی - تضاد هرگز از ميان نمي رود اما جهت هاي حل آنها
گوناگون است و در نتيجه سرنوشت ها گوناگون مي شوند تضاد ها داخلي هستند اما مي
توانند به تضادهاي خارجي تبديل شوند و نیز
تضادها هم داخلي و هم خارجی هستند و مي توانند به يكديگر تبديل شوند .
هگل = نقدی بر فلسفه و
منطق دیالکتیک تضاد و تنازع هگلی
نظريه هگل را در تبیین هستی و حرکت و فرگشت در جهان
و زندگی
مطرح می کنیم هگل ظاهرا خدا شناس است اما تفسيري که هگل از خدا می دهد
به بی خدائی منتهی می شود از اینرو ابتدا نظر او را مورد بررسی قرار می دهیم
هگل در نظریه دیالکتیکی خود می فرماید - تز (خدا)
ناقص نیازمند است و در صيرورت خويش
به كمال آنتي تز (یعنی طبيعت ( را
مي آفريند و اين دو در سنتز متحد مي شوند
و طبیعت - خدا ست و خدا - طبیعت است و به
کمال می رسند . ديالكتيك هگل يك سويه و از نقص به كمال است اين ديالكتيك همان
نظريه قديمي وحدت وجود و موجود است که نظریه تصوف
می باشد طراح مدرن اين نظریه هگل
است و به آن فرمول و سرو سامان داده است
این نظر از دید دیالکتیک توحیدی نسبت به انرژی تاریک که تکینگی یعنی احدیت است و اجزا و ترکیب
ندارد شرک است
پیروان این نظریه در یونان
افلوطین و در جهان اسلام ابن عربی و پیروان ابن عربی
از علمای دین از روحانیون عرفای تصوف چنین هستند .و به همین دلیل ائمه ال محمد
تصوف را باطل و ابلیسی اعلام کردند
ودرباطن قران چنین امده است
در اين نظريه حركت از
يك وحدت بدون تضاد در درونش شروع مي شود خدا وحدتی است بدون تضاد طبيعت را مي آفريند و بر او
مسلط می شود وبین خدا و طبیعت تضاد
پیدا می شود و اين دو در يك حرکت تکاملی با حل تضاد به وحدت سرمدي می رسند باز متحد مي شوند یعنی انا
لله و انا فیه راجعون می شود
بر اساس نظریه وجودت وجود و موجود خدا خالق نیست
با تنازل دادن خود و از خود بیگانه شدن و
جهان را ایجاد می کند و از مطلقیت به
نسبیت تنزل می کند و از مقام خدای اولیه ساقط می شود اما در جریان حرکت نیاز خود
را یعنی با کمال یافتن را بر اورده می کند
و به مقام مطلقیت ازلی می رسد .
خدای نیازمند در صيرورت به كمال خويش ماده را با تنزل دادن بخشی از وجود خود ایجاد می کند اما با فرگشت
خدا و طبیعت باهم وحدت خدا و ماده در نهایت بوجود می اید اما این حرکت فرگشتی چگونه
انجام مي گيرد.
1- اگر نیاز خدا را از جهت خلاقيت بشماريم:
خدا در طبيعت ازبخشی
از خود تنزل می کند و از راه عقل متقابلا خدا و طبيعت هر دو از خود
در مي گذرند و در وحدت سرمدي به كمال
نهائي مي رسند.
2- و اگر نیاز خدا را از جهت هستي (معلق در بود و نبود)
بشماريم:
وحدت خدا و طبيعت
همان ماده با عقلش
می شود كه حالا شعور و
اراده و جاودانگي نيز يافته است
بهر تقدير نه در خدا
(تز) و نه در کمال ان (سنتز) تضاد ذاتی وجود ندارد به ديگر سخن خدا مجموعه اي از ضدين
نيست در فاصله بوجود آمدن طبيعت تا وحدت خدا و طبيعت تضاد
حادث مي شود
و در کمال (سنتز) تضاد پايان می یابد و چون نیازی بر جاي نمي ماند
در واقع هويت واحدی بلحاظ نیازی
که داشت در دو هويت متضاد از خود تنزل و بیگانه می شود تا
سرانجام به هويت بي نیازی و کمال یافته برسد.
بدينسان هگل و پیروان
او مي كوشند چگونگي پيدايش تضاد و رفع آن را شرح كند در نتیجه تضاد حادثي و رفعش
جبري است اما بدست انسان نیست و اگر این جبر را در زندگی قرار گیرد که می
گیرد انسان هر گز دارای اختیار و انتخاب
نخواهد بود و جهان انسانیت همیشه در جنگ و
کشتار خواهد ماند یعنی استبداد جبر حاکم بر انسان خواهد بود و هر گز انسان به
ازادی و استقلال و کمال جوئی و برابری در حقوق نخواهد رسید توجه کنید دوستان
عزیز جهان بینی ها را باید در زندگی
انسان باید دید که
چه اثری بر زندگی انسان دارد و انسان را به کجا می برد یعنی بود ونبود قانون توحید یا تضاد در زنگی چه اثری بر ما
دارد
از اینروست که عرفان تصوف در زندگی استبدادی
و حاکمیت قطب العارفین و مطلقه
است و مردم باید مطیع مطلقه او
شوند .
اما عرفان تصوف مسلمانان با نظریه هگل تفاوت های دارد و اصولی دارد
که عبارتند از
1- تضاد عشق با عقل که در
این تضاد عقل سرکوب می شود و پیش رفت علمی
برای انسان بوجود نمی اید
2- تضاد ایمان با شریعت – قوانین حقوقی
وجود ندارد اداره جامعه هردمبیلی یعنی زور
و استبداد خواهد بود چون تضاد در ذات انسان است
3- صلح کل – حق باطل است و باطل حق است و
مبارزه در برابر ظلم دیگر جایز نیست بی خیالش منفعل باش تمام این امور جبری است
4- وحدت وجود و موجود – همانی است که هگل فرمول بندی کرده
5-و فنا فی الله و بقا بالله – و همانی است
که باطل هگل در پی رفع و رجوع است که همه چیز خداست یعنی ماده با عقلش خدا
از
رهگذر اين تضاد حادثي هگلی بشرحي كه گذشت سه گونه دیالکتیک مي تواند ميان
تز و آنتي تز بوجود اید که حالا این سه گونه دیالتیک را شرح
خواهیم داد
1-اگر خدا (تز) در طبيعت (آنتي تز) جذب شود و سنتز
حاصل اين جذب شدن باشد اين دو بايد در يك مجموعه ئي وحدت جويند. تا جذب تز در آنتي
تز ممكن گردد پرواضح است كه وحدتي از
اينگونه بدون جنسيت مشترك ممكن نيست خدا بايد به ماده بدل گردد تا بتواند در آنتي
تز جذب شود.
ممكن است گفته شود
هگل جانبدار مادي گرائ نبود بنابراين جذب خدا را در طبيعت بايد به مثابه جذب روح
در بدن تلقي كرد از اینرو این فرض گذشته از آنكه طبيعت فعال و خدا منفعل مي گردد (و اين غير از ایجاد روح در بدن است) و خداي منفعل ديگر نمي تواند همان نقش فعال روح را داشته باشد
و ناگزير است دائم در طبيعت محدود زنداني بماند در سنتزي كه بدينسان بوجود مي آيد
البته ديگر خدا همان كه در آغاز آفرينش طبيعت بود و طبيعت هم همانكه در نخستين
پيدايش خويش بود نيستند اما سنتز مادي است و خدا ناقص شده است و به کمال نرسیده است يعني خدا درماده به تحليل
رفته است.
2-اگر خدا فعال و طبيعت منفعل فرض شود گذشته از آنكه بايد روشن كرد آيا طبيعت
در خدا جذب مي شود اگر بله طبيعت چرا و چگونه ماديت خود را از دست مي دهد آيا خلق
طبيعت صرف تمرين و ورزش براي وصول به كمال است اگر خدا طبيعت را در خود جذب مي كند
پس باز خدا هويت مادي پيدا مي كند.
و اگر طبيعت ماديت
خود را از دست بدهد خدا با چه چيز طبيعت
در وحدت سرمدي متحد مي شود اگر خلق طبيعت تنها به قصد تمرين خلاقيت و براي
رسيدن به تکامل انجام گرفته است بنابراين
تضادي در كار نبود وجایی براي تضاد ديالكتيكي باقي نمي ماند علاوه بر اينها تضاد
ديالكتيكي بدون فعال بودن دو طرف ضدين
معني پيدا نمي كند بدينقرار قبول هر يك از دو رابطه فوق نفي ديالكتيك نيست اما نفي ديالكتيك تضاد است.
بدينسان حتي وقتي هم
هرم را از قاعده بر زمين بگذارند يعني به جاي خدا و طبيعت يك مجموعه مادي را
بنشانیم ديالكتيكي كه در آن يكي از دو طرف
فعال و ديگري منفعل باشد ديالكتيك تضاد نمي توان شمرد چون در تضاد هر دو طرف فعال هستند .
3-اگر خدا و طبيعت هر دو فعال باشند و بر يكديگر
عمل كنند تا از خود درگذرند و در وحدت سرمدي به هويت واحد و بدون تضاد برسند به
اقتضاي تضاد ديالكتيكي بايد در مجموعه اي فعال شوند تا
بتوانند بر يكديگر عمل كنند گفتن ندارد خدائي كه طبيعت را مي آفريند و با او در
مجموعه ائي جمع مي شود و با آفريده خويش به تنازع مي پردازد تا در سير تنازع به كمال رسد خدا نيست بازيچه دست هگل است و اگر
مجموعه موردنظر مجموعه مادي نباشد - طبيعت مادي در خدا كه هستي مطلق و تگینگی است قرار دارد و مطلق و نسبی بدينسان بريكديگر عمل مي كنند باز گوئيم عمل
كردن بر يكديگر براي منحل شدن در سنتز مقتضي جذب و حذف است چه چيزهاي از خدا و طبيعت در هويت جديد جذب مي شوند و كدامين
اجزاء حذف مي شوند و اگر حذف در رابطه طبيعت نسبی و خدا ی که مطلق است
معني نمي دهد و فقط جذب مصداق دارد . آيا خدائي كه اجزاء دارد مي تواند غيرمادي
باشد بنابراين چنين خدائي ساخته ذهن خرافی فیلسوف
است.
و بالاخره ممكن است
گفته شود خدا با خلق طبيعت قسمتی از وجود خود
را در طبيعت نسبی مي كند و حال ايندو در
سير تنازعی نسبی و مطلق سرانجام در يك
وحدت متعالي سرمدي به اثبات مي رسند
در اين صورت رابطه تز
(خدا) و آنتي تز (طبيعت) چنين مي شود تز در سير به كمال خود را به صورت آنتي تز نسبی
مي شود و اين دو از نو خود را در نهایت مطلق مي كنند اگر از اشكالات موجود در مرحله نخستين
بگذريم اشكال اساسي در مرحله دوم بر جاي مي ماند که جهان نسبی چگونه مطلق می شود
بر فرض مطلق شدن ما حا لا دو مطلق داریم
که نسبت بهم هر دو نسبی هستند و خدا هم از خدائی
ساقط می شود .
خدا با نسبی کردن بخشی از وجودش در طبيعت ماديت مي پذيرد
وبخش دیگری از خدا همان كه بود یعنی مطلق مي ماند اگر این بیان
هگل را بپذیریم پس خدا تنها فعاليتي را پيدا کرده كه نداشته است یعنی طبیعت را از بخشی از وجود
خود ایجاد کرده .
وآيا در سنتز خدای مطلق و طبيعت نسبی در يكديگر منحل مي شوند هگل می گوید با حذف
نسبیت طبیعت در پايان سير تنازعی به سر منزل (کمال مطلق ) مي رسد
اگر جواب دو پرسش
بالا مثبت باشد. اجتماع ضدين در هيچ كدام از مراحل صيرورت تحقق
ندارد.
همواره اصل توحيد در
این صیرورت جاري است و حداكثر هر هويتي با نسبی کردن خود انتی
تز خود را مي سازد و سنتز هم ديگر مفهوم خود را از دست مي دهد آيا به اين جهت بوده
است كه پیِر-ژوزف پرودون فیلسوف فرانسوی مرحله سنتز را اختراع
هگل شمرده و آن را از رابطه دیالکتیک حذف كرده است.
ونیز هگل می گوید اگر خدا را كه هستي مطلق است گفته شود نيستي است به لحاظ اينكه خلاء مادي است او می گوید اين
نيستي با هستي مطلق از نظر محتوي يكسان است و با وجود اين نيستي كه ضد هستي است
تضاد ميان اين دو در صيرورت به هستي مادي حل مي گردد و طبيعت با از دست دادن ماديت
خود درنهایت با با خدا وحدت می یابد و خدا تماما مطلق می شود و خدا به كمال نهائي اش مي رسد ولي انچه هگل می
گوید ر خيالبافي بیش است. خیالاتی است که در ذهن فیلسوف بافته شده است
توضيح آنكه تعريف
كردن نيستي بدان وجودی نمي بخشد و نيستي
را نمي توان ضد هستي قرار داد بلكه نيستي متناقض هستي است.
در نظر هگل نيستي و
هستي دو وجه يك حقيقت است و همزمان يكديگر وجود دارند اين دو در ايجاد موجودات متحد مي شوند (بنابراين ما دو تا خدا خواهيم داشت يكي هستي و ديگري نيستي كه
در خلقت همكاري مي كنند) هيچ يك را به تنهائي نمي توان در نظر آورد.هستي مطلق
و نيستي مطلق دو تجريدي هستند كه تنها اجتماعشان مبني و اساس موجود
نسبي قرار مي گيرد یعنی دو مطلق که نسبت
بهم نسبی می شوند موجود نسبی را ایجاد می کنند در نتیجه دیگر هستی مطلق و نسیتی
مطلق وجود ندارند همه هستی همان جهان نسبی و ماده می شود اما قانون ذات انها دیگر
تضاد نیست بلکه وحدت وجود و موجود است
بدينقرار همزماني و
وحدت ايندو همان هستي مادي است اما اين ماديت
صيرورت به کمال را بي وجه مي سازد و هدف یعنی کمال مطلق دیگر وجود ندارد و
ديالكتيك هگلي را بي پايه مي كند چرا كه خدا خالی از هر ماديت درطبيعت
مادیت مي پذيرد گذشته از اين ايراد. ايراد ديگري نيز بر آن وارد است هگل وجود را
در معني موجود بر وزن مفعول خلاصه مي كند و هستي را ذات او كه اساس و منشاء آن
را تشكيل مي دهد در بر مي گيرد همه نظريه هگل بر اين معني بنا شده است.
كه يك طي راه خيالي بايد از مجرد به مركب و از مرکب به مجرد كه بنيان آن است برسيد به محض
اینکه مرکب شد هر گز مجرد نمی شود و این مجرد دیگر وجود ندارد .
و رابطه هستي با
موجودات رابطه مجرد با مركب نيست هستي بنیانی در ميان بنیان هاي ديگر نيست لحظه ای
از شي نيست هستي شرط هر بنیان و در هرلحظه بودن است
بنياني است كه بر آن صفات پديده ها نمايان
مي گردد.
و همينطور قابل قبول
نيست كه هستي اشياء مبتني بر بروز ذاتشان باشد زيرا در اين صورت اين هستي نيز هستي مطلق است
وانگهي اگر هستي اشياء بر تجلي و بروز ذاتشان باشد معلوم نيست هگل چگونه مي تواند
دقيقه خالص براي هستي مطلق معرفي كند كه
در آن ما حتي اثري از اين ساخت اولي نيابيم درست است كه هستي مطلق در تعريف هايش
واحد الاحد است و بوسيله فهم تعريف گشته است اما اگر عمل خدا يعني در گذشتن از خود
در طبيعت و ماديت جستن و خود ماندن در اين
ماديت خلاصه گردد معلوم نيست چگونه ا ين عمل هستي را بمثابه مبتني بر بروز و تجلي
ذاتش تعريف مي كند ممكن است پاسخ آن باشد كه براي هگل هر تعريفي نسبی است بنابراين ديالكتيك يعني صيرورت از هستي مجرد به
هستي مركب بي وجه مي گردد.
و همانطوري كه قبلا
گفته شد نيستي متضاد هستي نيست بلكه متناقض آن است و بدان لحاظ كه متناقض هستي است
منطقا نیستی از هستي متاخر است چرا كه اول بايد هستي باشد و آنگاه نیستی تصور شود بنابراين هستي و نيستي را نبايد مفاهيمي دانسته شوند كه داراي يك محتوي هستند چون هستی هست و نیستی
نیست و نمی شود
باهم رابطه دیالکتیک تضاد داشته باشند
.
تجرد ابتدايي هستي از
هر گونه ماديت هر چه تصور شود نيستي همين عدم ماديت است امري که به هگل امكان مي
دهد هستي را در نيستي عبور دهد اين است كه وي بطور ضمني نيستي را در تبيين خود
هستي تصور مي كند به محض اينكه هستي از چيز ديگري متمايز شد ديگر ممكن نيست خالي
از هر محتوي شمرده شود.
هستي اول عدم ماديت
است و از ماديت خالي است ولي پر از هستي است.
بدينسان هگل ميگويد
(هستي و نيستي) تجريدهاي تهي هستند و به اندازه يكديگر از هر ماديتي خالي هستند.
فراموش مي كند كه
خالي به معناي خالي بودن از چيزي است حال آنكه هستي اول از هر ماديتي خالي بود به جز اينكه با خودش هستي در هستي بود اما نيستي از هستي خالي است آنچه كه هگل از توجه
بدان غافل مانده است اين است كه هستي هست و نيستي نيست.
بدينسان يكي از دو
طرف اين ديالكتيك خرافی خيالي است و از هر واقعيت تهی است فيلسوف در يك محدوده فكري وجود و عدم را
در هم مي آميزد و عجيب تر آنكه با گلاويز كردن دو تجريد مطلق يعني هستي كه هست و نيستي كه نيست طبيعت مادي را
حاصل مي كند و این شدنی نیست .
به شرحي كه گذشت هگل
با وضع هستي و فرض نيستي براساس هستي تعريف خود را از هستي نقض مي كند چرا كه نفوذ
دادن نيستي مطلق در هستي مطلق و مادي كردن
هستي است و بنابراين جائي براي ديالكتيك تضاد باقي نمي ماند.
در اين ديالكتيك كار
آنتي تز (نيستي) (وجود فرضي صرف) است كه هستي را از خود عبور مي دهد در اين سير تنازعی
هستي از في ذاته (در ذاتش) به کمال كه لذاته (براي ذاتش) است گذر ميكند پنداري همين
حقيقت يا همين هستي است كه مي خواهد خود را از شر بيرون (ماديات) بياسايد
سرانجام نيز مي آسايد اين هستي خود را گم مي كند و دردرجه بالاتر خويش را از نو مي
يابد و در جريان صيرورت ها در خود خويش باقي مي ماند و در عين خود ماندن به كمال
مطلق ارتقاء مي یابد بدينسان هگل اصل توحید
را از صفت استمرار در زمان و مكان نيز
برخوردار مي كند و بنابر عقيده او :
الف در صيرورت الف
باقي مي ماند.
و از آنجا كه در زمان
و مكان واحد اجتماع متناقضان را محال مي شمادرد بناگزير به صيرورت و حرکت پناه مي برد و چون صيرورت اختلاف زمان و مكان را
ايجاد مي كند هگل ناگزير مي شود (بود و نبود) در يك و همان مكان و در يك و همان
زمان را حركت شمرد و حرکت را از تناقض می داند و تناقض اسا س فلسفه ومنطق
هگل می شود .
اما حتي اگر در
مجردات هم باقي بمانيم از اين حركت اثري نيست در حقيقت هگل ناگزير شده است به هستي
ماديت ببخشد يعني اختلاف زمان و مكان را بپذيرد اگر هگل پي مي برد كه صيرورت از
هويتي به هويتي ديگر بدون ارتباط داخل و خارج شدني نيست خويشتن را از دو فلسفه
ومنطق ارسطوئي و افلوطینی ميرهانيد و در صراط مستقيم توحيدي قرار مي گرفت از
اینرو هگل بنيان غلطی را پي
افكنده است که با همه دستكاريها كه در آن
شد درستي نپذيرفت و سپس مارکس ان را وارونه کرد و فلسفه ومنطق اتیسم
یعنی الحاد را بوجود اورد تا بی خدائی
را فرمول بندی کند و هستی و حرکت و تکامل را برپایه تضاد و تنازع بنیان نهاد اما ان را هم
تجربه و علم باطل کرد و بی خدا ها نمی توانند برای هستی قانونمندی و فرمول
ارائه بدهند که توحیدی نباشد به محض اینکه
بخواهند هستی را قانون مند کنند
به توحید باید پناه ببرند حتی در
سخن گفتن هم منطشان باید توحید باشد و هست
و هر گز انسان بدون منطق توحید قادر
نیست دهانش را هم باز کند
یعنی توحید
قانون هستی و حرکت و تکامل و شاهدی از
واحد الاحد یعنی انرژی تاریک که تکینگی یعنی احدیت است.
دوستان عزیز – در الحاد
به معنی بی خدائی کسانی
بیان ساده ای از بی
خدائی می کنند انها به ریشه الحاد اصلا نمی پردازند و
یا اینکه اصلا نمی دانند تا بپردازند و
بسیار سطحی بیان می کنند و نبود خدا را با بودن
قانون توحید در هستی منکر شده در نتیجه
قانون تضاد
جای ان را می گیرد و غفلت می کنند در همان حال وقتی سخن می گویند منطق توحید بکار می برند و این خود شکنی است چیزی را که می خواهند نفی کنند خود عملا اثبات می کنند .بر پایه توحید سخن می گویند و سعی می
کنند در کلامشان هیچ تضادی نباشد و این شاهدی از خدا باوری فطری و ذاتی انهاست
واز خود احکام توحیدی صادر می
کنند از این روست که فرمودند
لا
فرار لحکم الله – هیچ راهی برای فرار از
حکم خدا نیست
توحید
قانون هستی و حرکت تکاملی است و تضاد قانون نقص جوئی رو به نیستی رفتن است
یعنی
نمی تواند انسان از حکم توحیدی فرار کند
از اینر همه تحت حکم خدا هستند و حکم خدا را عمل می کنند و متوجه ان نیستندو
در غفلت هستند که وجود خودشان شاهد اثبات خداست
که توحید در ذاتشان حاکم است و در
درون بدنشان است ایا می توانند قانون
توحید را از وجود خود بیرون کنند و هستی داشته باشند امکان ندارد بنا
براین من به عنوان دومین نفر از المهدیون –
امام المهدی محمد ابن الحسن ع به همه
اگاهی می دهم انچه را در درون خود دارید و
در سخن گفتن بدان عمل می کنید متذکر شوید
و منطق انرژی تاریک یعنی تکینگی یعنی احدیت در مبدا جهان تصدیق کنید
در نتیجه توحید را میزان عمل خود قرار
دهید مومن به حق و برابری حقوق انسان
شوید تا در زندگی امنیت داشته باشید و راه تکامل را بینهایت بدانید که انرژی بوجود امده در موجودات زنده که نامش روح
است بقاء
دارد وبه زندگی
در جهان نسبیت را در ازاد ی و استقلال و کمال جوئیتا بی نهایت
بر پایه حق و برابری در حقوق ادامه دهید و این منطق توحید است که این مفاهیم را
بوجود می اورد که متاسفانه فقها ء مسلمان هم از
توحید به عنوان منطق هستی و
زندگی غفلت کرده اند و گرفتار منطق تضاد ابلیس شده اند و قران
را به صورت تضادی و تبعیض در حقوق بین همه
انسانها زن و مرد تبیین کرده اند و فکر
می کنند مسلمان هستند مسلمان یعنی کسی که
زندگی سالم دارد و بر پایه منطق برابری
در حقوق یعنی توحید زندگی می کند
بسم الله الرحمن
الرحیم
بنام
خداوند هستی و زندگی - همان اوست بخشایند و بخشاینگی
پرودن
-1 = نقد
فلسفه منطق دیالکتیک تضاد و تنازع ژوزف
پرودون فیلسوف
اتئیست فرانسوی
در
این نقد خواهیم دید که اتائیستها دست به
خلق چه قوانین در فلسفه ومنطق می
زنند تا هستی وحرکت و تکامل را در هر پدیده و درهر جامعه اي
طوری تفسیر و تبیین مي کنندکه خدا در اداره جامعه هیچ حضوری حتی با قوانینش
نداشته باشد و چقدر راحت خود را به تجاهل
می زنندو فرمول هایی را اختراع می کنند که
مرغ پخته هم خنده اش می گیرد و خود را روشنفکر و صاحب فلسفه ومنطق پیشرو معرفی می
کنند و البته والبته همه به دام ابلیس می
افتند و با بنیان گذاری
فلسفه ومنطق تضاد و تنازع - خدا را
انکار کنند و برای هستی و حرکت و فرگشت
قانون تضاد و تنازع را جعل می کنند اما باید
برای جهان هستی در زمینه هاي چون
انرژی تاریک = تکینگی بوجود اورنده جهان هستی و مسائل زیر قانونمندی خود را ارائه دهند
1 –ماده
المواد جهان هستی چیست ؟
2— پیدایش هستی
3- پیدایش روح
4-
فرگشت جانداران
5- منطق
عقل
6-
اخلاق اجتماعی
7- ذات
علم
8- ذات
حق
9- ایجاد
جامعه نمونه در ازادی و استقلال و کمال جوئی و برابری در حقوق انسان
10- استمرار تکامل انسان
حتی بعد از مرگ تا فرگشت ابطال نپذیرد
پرودون
می گوید
تز –
آنتي تز را مي زايد و آنتي تز در جريان رشد خود تز را در خود جذب مي كند
اگر
قلمرو ديالكتيك فقط جامعه بشري فرض شود اين نظريه از بسياري اشكالات وارد بر نظريه
هگلي در مراحل آغاز و پايان سيرتنازعی رها
و بري است و نيازي به نسبی كردن خدا در طبيعت و خدا وطبيعت را به
فراز بردن نمي ماند گذشته از اين تز و آنتي تز - هم جنس اند و بنابراين کامل شدن تز بوسيله آنتي تز و جذب شدنش در آن اشكالي
از گونه جذب خدا در طبيعت را بوجود نمي آورد در عوض اشكالات در زمينه هاي آغاز و
سرانجام و نيز چگونگي جذب شدن تز در آنتي تز ببار مي آيند درحقيقت در اين ديالتيك
فرض مي شود.
تز
كه در خود تضادي ندارد آتي تز را ميزايد و آنتي تز كه آن نيز در خويش تضادي ندارد
تز را در خود جذب مي كند و درباره نحوه جذب تز در آنتي تز دو فرض زير منظور است.
تز
آنتي تز خود را ميزايد:
1-آنتي
تز نوزادي است كه با جذب تز در خود بزرگ مي
كند تا كه خود تز مي شود آبستن آنتي تز ديگري مي گردد.
2-و
يا متنازعی است كه تز را در خود به تحليل
مي برد و بدينسان خود تزي باردار آنتي تز ديگري مي شود.
درباره
هر دو فرض اين دو سئوال قابل طرح اند.
1-آيا
آنتي تز با جذب تز هويت خود را نگاه مي دارد و يا از آن در مي گذرد .
2-آيا
جذب تز در آنتي تز عامل تبدیل آنتي تز به تزي باردار آنتي تز ديگري است و بدينسان
است كه هرمرحله - مرحله بعدي خويش را مي بوجود می اورد .
هنوز
اصل توحيدي حاکم است هر وحدت بدون تضادي متضاد خويش را كه باز وحدت بدون تضادي است
ميزايد و اين دو هويت بدون تضاد جانشين
يكديگر ميگرداند.
اما
پرودون فیلسوف فرانسوی درباره چگونگي
زائيده شدن آنتي تز هيچ توضيحي داده داده است در تز چه هم آغوشي و ميان چه عناصري صورت مي
گيرد كه به زاده شدن آنتي تز ميانجامد اگر زاده شدن آنتي تز جبري است بايد چگونگي
آن قابل شناخت باشند حال آنكه تا این زمان چگونگي اين زايمان بيان نشده اند اگر
بتوان گفت كه آنتي تز با جذب تز در خود تبديل به تز و آبستن آنتی تز بعدي مي شود
تز نخستين چه چيز را در خود جذب كرده و بدان آبستن آنتي تز شده است و اگر بدون جذب
چيزي از خارج خود آبستن شده است به سخن ديگر اگر بطور خودجوش آبستن مي شود چگونه و
با چه جرياني اين كار عملي مي شود.
ايا
اين زاد و ولد زماني به پايان مي رسد يا خير براي توجه به اهميت اين سئوال سير تنازعی
يك جامعه را در نظر مي گيريم جامعه بدون
تضاد طبقاتي اوليه آنتي تز خود را كه جامعه طبقاتي است ميزايد و جامعه هاي طبقاتي
بهمان گونه هر يك آنتي تز خود را مي زايند تا مثلا تا به امروز ادامه دارد و خواهد داشت
و
اين جامعه نیز آنتي تز خود را كه جامعه بدون تضاد طبقاتي است ميزايد آيا همين
جريان از نو تكرار مي گردد اگر آري فايده كشف اين ديالكتيك چيست تازه اين سير تنازعی
همان سير تنازعی مفروض نيست چرا كه آنتي
تزهاي در فاصله جامعه بدون تضاد اولي و جامعه بدون تضاد آخري پي درپي زاده مي شوند
مجموعه هاي داراي عناصر متضادند چرا كه طبقات وجود دارند وبا یکدیگر تنازع می کنند ممکن است که تصور کرد جامعه
طبقاتی داراي تضاد نيست بلكه طبقات مكمل يكديگرند.و در اين جامعه يك هويت بيشتر
نمي سازند بنابراين در اين مثال توالي هويت هاي بدون تضاد از اعتبار نيفتاده است
اين تصور علاوه بر آن كه با واقعيت سازگار نيست مورد موافقت هيچ كدام از اصحاب
ديالكتيك تضاد نيز نمي باشد بدينسان حتي
در عالم خيال نيز مشگل مي توان هويت هاي بدون تضاد را از يكديگر زاياند و اینكار
را تا قيامت ادامه داد.
انسان
همواره بايد به ياد داشته باشد كه در اين
فرض نه تز و نه آنتي تز نبايد مجموعه ضدين باشند چرا كه در آن صورت پاي سنتز به
ميان مي آيد.
بر
آن دو ابهام – ابهام هاي موجود در رابطه ميان تز و آنتي تز افزوده مي گردد در
حقيقت اگر تز آنتي تز را نوزاد بدنيا آورد و جريان جذب تز در آنتي تز همان جريان
رشد آنتي تز باشد به ناچار بايد اين دو در يك مجموعه جمععمل کنند بدينسان بطور جبري مجموعه اي از تز و آنتي تز
بوجود مي آيد اگر آنتي تز با جذب كردن تز و رشد خويش هويت جديدي پيدا كند اين هويت
جديد همان سنتز است چرا كه تز و آنتي تز در هم عمل كرده اند و هر دو در هويت
جديدي جذب هم شده اند حذف سنتز خالي
از وجه مي گردد و اگر آنتي تز همان هويت را كه در آغاز زاده شدن داشت حفظ مي
كند با جذب كردن تز همان هويت را رشد مي دهد و بدين ترتيب در خود قابليت
زادن آنتي تز خويش را بدست مي آورد دو مشكل رخ مي نمايد كه بايد آنها را حل كرد
آيا جريان جذب شدن تز در آنتي تز همانند جريان جذب مواد غذائي در بدن است و تز به
كلي هويت خويش را از دست مي دهد يا جريان جذب تز در آنتي تز همان جريان تولد آنتي
تز بعدي است و اين در او است كه تز و آنتي تز در يك هويت جذب مي شوند در صورت اخير
تنها اصطلاح سنتز حذف شده است خود آن برجاست در صورتي كه تز هويت خويش
را در آنتي تز بكلي از دست مي دهد و از جنس وي مي شود علاوه بر اينكه تغذيه از
چنين قانوني پيروي نمي كند و هيچ مثالي از طبيعت يا جامعه بشري شاهد اين مدعي نمي
توان آورد فرض جذب تز در آنتي تز لاجرم با تبديل آنتي تز به تز زاينده آنتي تز
بعدي رابطه دارد و گرنه بر اين جذب چه سودي متصور است اگر هم گفته شود آنتي تز جز
تز خويش را نمي تواند تغذيه كند و فايده فرض جذب تز در آنتي تز همين است پاسخ
آن است كه جريان جذب تز در آنتي تز با تغذيه اين فرق اساسي را دارد
كه آنتي تز با جذب تز بخود باردار مي
شود.
همانند
برخي پروانه ها كه نر و ماده جفت گيري مي كنند و ماده در حين جفت گيري به تدريج نر
را مي خورد با اين فرق كه پروانه پروانه مي آورد و در مثال ما
آنتي تزي كه تز را در خود جذب كرده است تز نمی اورد
بلکه آنتي تز خويش را مي زايد تا اينجا كار اين ديالكتيك بدون سنتز سر راست نمي شود.
اما
مي توان تصور كرد كه تز هم آورد خود را مي زايد و ايندو همانند پروانه جفت گيري مي
كنند و آنتي تز به تدريج كه تز را در خود جذب مي كند باردار آنتي تز خاص خويش مي
گردد باز آنتي تز دوم بر آيند عمل متقابل تز و آنتي تز بر يكديگر است نه هويت تز
را دارد و نه هويت آنتي تز را اين همان سنتز است بدينقرار و لو گفته شود واقعيت يك
امر واقع وحدتي است از ضدين در يك موازنه ناپايدار مشكل حل نمي شود زيرا اگر اين
موازنه ناپايدار با زاده شدن آنتي تز جاي خود را به يك موازنه ديگري سپارد از قبول
سنتز چاره اي باقي نمي ماند حذف سنتز نيازمند حذف تز و آنتي تز هر دو و تعويض بنا
ازپايه است.
بسم الله الرحمن
الرحیم
بنام
خداوند هستی و زندگی - همان اوست بخشایند و بخشاینگی
پرودن
-2 = نقد
فلسفه منطق دیالکتیک تضاد و تنازع ژوزف
پرودون فیلسوف
اتئیست فرانسوی
در
این نقد خواهیم دید که اتائیستها دست به
خلق چه قوانین در فلسفه ومنطق می
زنند تا هستی وحرکت و تکامل را در هر پدیده و درهر جامعه اي
طوری تفسیر و تبیین مي کنندکه خدا در اداره جامعه هیچ حضوری حتی با قوانینش
نداشته باشد و چقدر راحت خود را به تجاهل
می زنندو فرمول هایی را اختراع می کنند که
مرغ پخته هم خنده اش می گیرد و خود را روشنفکر و صاحب فلسفه ومنطق پیشرو معرفی می
کنند و البته والبته همه به دام ابلیس می
افتند و با بنیان گذاری
فلسفه ومنطق تضاد و تنازع - خدا را
انکار کنند و برای هستی و حرکت و فرگشت
قانون تضاد و تنازع را جعل می کنند اما باید
برای جهان هستی در زمینه هاي چون
انرژی تاریک = تکینگی بوجود اورنده جهان هستی و مسائل زیر قانونمندی خود را ارائه دهند
پرودون
می گوید
تز –
آنتي تز را مي زايد و آنتي تز در جريان رشد خود تز را در خود جذب مي كند
اگر
قلمرو ديالكتيك فقط جامعه بشري فرض شود اين نظريه از بسياري اشكالات وارد بر نظريه
هگلي در مراحل آغاز و پايان سيرتنازعی رها
و بري است و نيازي به نسبی كردن خدا در طبيعت و خدا وطبيعت را به
فراز بردن نمي ماند گذشته از اين تز و آنتي تز - هم جنس اند و بنابراين کامل شدن تز بوسيله آنتي تز و جذب شدنش در آن اشكالي
از گونه جذب خدا در طبيعت را بوجود نمي آورد در عوض اشكالات در زمينه هاي آغاز و
سرانجام و نيز چگونگي جذب شدن تز در آنتي تز ببار مي آيند درحقيقت در اين ديالتيك
فرض مي شود.
تز
كه در خود تضادي ندارد آتي تز را ميزايد و آنتي تز كه آن نيز در خويش تضادي ندارد
تز را در خود جذب مي كند و درباره نحوه جذب تز در آنتي تز دو فرض زير منظور است.
تز
آنتي تز خود را ميزايد:
1-آنتي
تز نوزادي است كه با جذب تز در خود بزرگ مي
كند تا كه خود تز مي شود آبستن آنتي تز ديگري مي گردد.
2-و
يا متنازعی است كه تز را در خود به تحليل
مي برد و بدينسان خود تزي باردار آنتي تز ديگري مي شود.
درباره
هر دو فرض اين دو سئوال قابل طرح اند.
1-آيا
آنتي تز با جذب تز هويت خود را نگاه مي دارد و يا از آن در مي گذرد .
2-آيا
جذب تز در آنتي تز عامل تبدیل آنتي تز به تزي باردار آنتي تز ديگري است و بدينسان
است كه هرمرحله - مرحله بعدي خويش را مي بوجود می اورد .
هنوز
اصل توحيدي حاکم است هر وحدت بدون تضادي متضاد خويش را كه باز وحدت بدون تضادي است
ميزايد و اين دو هويت بدون تضاد جانشين
يكديگر ميگرداند.
اما
پرودون فیلسوف فرانسوی درباره چگونگي
زائيده شدن آنتي تز هيچ توضيحي داده داده است در تز چه هم آغوشي و ميان چه عناصري صورت مي
گيرد كه به زاده شدن آنتي تز ميانجامد اگر زاده شدن آنتي تز جبري است بايد چگونگي
آن قابل شناخت باشند حال آنكه تا این زمان چگونگي اين زايمان بيان نشده اند اگر
بتوان گفت كه آنتي تز با جذب تز در خود تبديل به تز و آبستن آنتی تز بعدي مي شود
تز نخستين چه چيز را در خود جذب كرده و بدان آبستن آنتي تز شده است و اگر بدون جذب
چيزي از خارج خود آبستن شده است به سخن ديگر اگر بطور خودجوش آبستن مي شود چگونه و
با چه جرياني اين كار عملي مي شود.
ايا
اين زاد و ولد زماني به پايان مي رسد يا خير براي توجه به اهميت اين سئوال سير تنازعی
يك جامعه را در نظر مي گيريم جامعه بدون
تضاد طبقاتي اوليه آنتي تز خود را كه جامعه طبقاتي است ميزايد و جامعه هاي طبقاتي
بهمان گونه هر يك آنتي تز خود را مي زايند تا مثلا تا به امروز ادامه دارد و خواهد داشت
و
اين جامعه نیز آنتي تز خود را كه جامعه بدون تضاد طبقاتي است ميزايد آيا همين
جريان از نو تكرار مي گردد اگر آري فايده كشف اين ديالكتيك چيست تازه اين سير تنازعی
همان سير تنازعی مفروض نيست چرا كه آنتي
تزهاي در فاصله جامعه بدون تضاد اولي و جامعه بدون تضاد آخري پي درپي زاده مي شوند
مجموعه هاي داراي عناصر متضادند چرا كه طبقات وجود دارند وبا یکدیگر تنازع می کنند ممکن است که تصور کرد جامعه
طبقاتی داراي تضاد نيست بلكه طبقات مكمل يكديگرند.و در اين جامعه يك هويت بيشتر
نمي سازند بنابراين در اين مثال توالي هويت هاي بدون تضاد از اعتبار نيفتاده است
اين تصور علاوه بر آن كه با واقعيت سازگار نيست مورد موافقت هيچ كدام از اصحاب
ديالكتيك تضاد نيز نمي باشد بدينسان حتي
در عالم خيال نيز مشگل مي توان هويت هاي بدون تضاد را از يكديگر زاياند و اینكار
را تا قيامت ادامه داد.
انسان
همواره بايد به ياد داشته باشد كه در اين
فرض نه تز و نه آنتي تز نبايد مجموعه ضدين باشند چرا كه در آن صورت پاي سنتز به
ميان مي آيد.
بر
آن دو ابهام – ابهام هاي موجود در رابطه ميان تز و آنتي تز افزوده مي گردد در
حقيقت اگر تز آنتي تز را نوزاد بدنيا آورد و جريان جذب تز در آنتي تز همان جريان
رشد آنتي تز باشد به ناچار بايد اين دو در يك مجموعه جمععمل کنند بدينسان بطور جبري مجموعه اي از تز و آنتي تز
بوجود مي آيد اگر آنتي تز با جذب كردن تز و رشد خويش هويت جديدي پيدا كند اين هويت
جديد همان سنتز است چرا كه تز و آنتي تز در هم عمل كرده اند و هر دو در هويت
جديدي جذب هم شده اند حذف سنتز خالي
از وجه مي گردد و اگر آنتي تز همان هويت را كه در آغاز زاده شدن داشت حفظ مي
كند با جذب كردن تز همان هويت را رشد مي دهد و بدين ترتيب در خود قابليت
زادن آنتي تز خويش را بدست مي آورد دو مشكل رخ مي نمايد كه بايد آنها را حل كرد
آيا جريان جذب شدن تز در آنتي تز همانند جريان جذب مواد غذائي در بدن است و تز به
كلي هويت خويش را از دست مي دهد يا جريان جذب تز در آنتي تز همان جريان تولد آنتي
تز بعدي است و اين در او است كه تز و آنتي تز در يك هويت جذب مي شوند در صورت اخير
تنها اصطلاح سنتز حذف شده است خود آن برجاست در صورتي كه تز هويت خويش
را در آنتي تز بكلي از دست مي دهد و از جنس وي مي شود علاوه بر اينكه تغذيه از
چنين قانوني پيروي نمي كند و هيچ مثالي از طبيعت يا جامعه بشري شاهد اين مدعي نمي
توان آورد فرض جذب تز در آنتي تز لاجرم با تبديل آنتي تز به تز زاينده آنتي تز
بعدي رابطه دارد و گرنه بر اين جذب چه سودي متصور است اگر هم گفته شود آنتي تز جز
تز خويش را نمي تواند تغذيه كند و فايده فرض جذب تز در آنتي تز همين است پاسخ
آن است كه جريان جذب تز در آنتي تز با تغذيه اين فرق اساسي را دارد
كه آنتي تز با جذب تز بخود باردار مي
شود.
همانند
برخي پروانه ها كه نر و ماده جفت گيري مي كنند و ماده در حين جفت گيري به تدريج نر
را مي خورد با اين فرق كه پروانه پروانه مي آورد و در مثال ما
آنتي تزي كه تز را در خود جذب كرده است تز نمی اورد
بلکه آنتي تز خويش را مي زايد تا اينجا كار اين ديالكتيك بدون سنتز سر راست نمي
شود.
اما
مي توان تصور كرد كه تز هم آورد خود را مي زايد و ايندو همانند پروانه جفت گيري مي
كنند و آنتي تز به تدريج كه تز را در خود جذب مي كند باردار آنتي تز خاص خويش مي
گردد باز آنتي تز دوم بر آيند عمل متقابل تز و آنتي تز بر يكديگر است نه هويت تز
را دارد و نه هويت آنتي تز را اين همان سنتز است بدينقرار و لو گفته شود واقعيت يك
امر واقع وحدتي است از ضدين در يك موازنه ناپايدار مشكل حل نمي شود زيرا اگر اين
موازنه ناپايدار با زاده شدن آنتي تز جاي خود را به يك موازنه ديگري سپارد از قبول
سنتز چاره اي باقي نمي ماند حذف سنتز نيازمند حذف تز و آنتي تز هر دو و تعويض بنا
ازپايه است.
بسم الله الرحمن
الرحیم
بنام
خداوند هستی و زندگی - همان اوست بخشایند و بخشاینگی
3= مارکس
–مقدمه = نقد
فلسفه منطق دیالکتیک تضاد و تنازع مارکس
فیلسوف اتئیست
مارکس
یک اروپای بود و حکومت
کشیش ها را بنام دین و خدا می
دانست که با استفاده از فلسفه ومنطق ارسطو
خشن ترین استبداد را در اروپا حاکم کرده
بودند برای رهائی از این استبداد چاره را در این می دید که دین و خدا را که بهانه استبداد شده بود بزند تا بتواند با استبداد مبارزه کند استبدادی
که مردم را اسیر کرده بود اما اشتباهش این
بود که باید کوشش می کرد و ایدئولوژی
را بوجود می اورد که دین را از دولت جدا
می کرد و مشکل حل می شد و لی او دین الهی
را کنار زد و خود یک دین جدیدبشری
بنا نهاد انهم نه بر پایه فلسفه
ومنطق توحید که برابری انسانها را می توان با ان تبیین کرد
بلکه بر پایه تضاد که استبداد و تضییع حقوق
را ابدی می کند امروز هم همان اشتباه مارکس را اتائیست های مرتکب می
شودند هر چند که اتئیست های امروز
از فلسفه ومنطق دیالتیک تضاد سخن
نمی گویند ولی مردم دعوت به ترک دین و خدا می کنند بدون اینکه یک اندیشه راهنمای بدیلی را
ارائه بدهند هر چند که خود در سخن گفتن از منطق توحید کمال استفاده را می کنند ولی غفلت می کنند که خود و مردم را در عمل و روابط انسانها
به توحید دعوت کنند و گمان می کنند
اگر منطق
توحید را که منطق الهی است تبلیغ
کنند کمک به اخوندیسم می کنند در حالی اخوندیسم هم
فلسفه و
منطق شان تضاد و تنازع است و اخوندیسم با
مارکس و هگل و با اتئیست ها هم فکر
هستند امید وارم با عمل به
فلسفه ومنطق توحید که جدائی دین از
دولت را هم تبیین می کند از حاکمیت
استبدا د اخوندیسم رهائی یابیم و
حتی خود اخوند ها را هم نجات بدهیم که
گرفتار منطق تضاد ارسطوئی ابلیس هستند
تلک
الایام نداولها بین الناس
دولت
از ان مردم است ونه دین نباید در قانون اساسی دین رسمی وجود داشته باشد و نیر راس
دولت شورائی و حذف نظارت استصوابی عمر ابن خطاب و مواد قانون اساسی حق و برابری حقوق انساها شود که هم الهی است و هم انسانی و هم نجاتبخش
است با ایت مقدمه وارد نقد فلسفه
ومنطق دیالکتیک تضاد و تنازع اتائیستی مارکس می شویم
مارکس می فرماید
تز
و آنتي تز با يكديگر همراهند آنتي تز در درون تز رشد مي كند و از طريق جذب و دفع
تز و آنتي در سنتز منحل مي شوند.
ماركس
با انتقاد از ديالكتيك هگل و وپرودن بجاي :
خدای
ناقص = تز ← طبيعت = انتی تز ← خدای کامل
= سنتز
جامعه
بدون طبقه اوليه = تز ← جامعه هاي طبقاتي = انتی تز ← جامعه بدون طبقه نهائی = سنتز
را نشاند و ضدين را با يكديگر
همراه كرد
اشتباه ماركس در این بود که با فلسفه
ومنطق تضاد هر گز نمی توان به جامعه
بی طبقه رسید با وسیله باطل نمی توان به هدف حق رسید راه رسیدن
به جامعه بی طبقه منطق توحید است
که قران بیان کرده است
مردم در ابتدا جامعه توحیدی
بودند و سپس تضاد در اثر افزون طلبی عده ای
عارض شد و تضاد مریضی است و باید
معالجه شود و برای رسیده به جامعه بی طبقه
یعنی توحیدی باید منطق را توحیدی کرد و با منطق تضاد اکان ندارد و اکنون این وظیفه ما المهدیون است که انسانها و از جمله اخوندیسم و اتائیسم به
این امر اگاهی دهیم
سوره 10 ايه 19
وَمَا كَانَ النَّاسُ إِلاَّ أُمَّةً وَحِدَةً فَاخْتَلَفُواْ وَلَوْلاَ
كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِن رَّبِّكَ لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ فِيمَا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ
﴿19﴾
و نبودند مردم مگر امت ( پایگاهی=نسلی ) یگانه پس اختلاف
کردند – و اگر نبود کلمه ای که سبقت گرفت (مهلت داده شد ) از پروردگارت – البته
فیصله داده می شد میانشان در آنچه در او ( در حق ) اختلاف می کردند.
كَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً
فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ وَأَنزَلَ مَعَهُمُ
الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُواْ فِيهِ
وَمَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلاَّ الَّذِينَ أُوتُوهُ مِن بَعْدِ مَا جَاءتْهُمُ
الْبَيِّنَاتُ بَغْيًا بَيْنَهُمْ فَهَدَى اللّهُ الَّذِينَ آمَنُواْ لِمَا
اخْتَلَفُواْ فِيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَاللّهُ يَهْدِي مَن يَشَاء إِلَى
صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ ﴿213﴾
بودند مردم امتی ( پایگاهی= نسلی ) یگانه – ( سپس
اختلاف کردند) پس مبعوث کرد خدا پیامبران
را مژده دهندگان و اخطار کنندگان – و نازل کرد با ایشان کتاب(
بر نامه زنگی ) را به حق تا حکم کند میان
مردم در آنچه که اختلاف کردند در او ( در حقوق و تکالیف) و اختلاف نکردند در او (
در حقوق و تکالیف) مگر آنان که داده شدند او را ( منطق توحیدی را ) از بعد آنچه که آمد ایشان را بیانها – به جویای (برتری طلبی)
میانشان پس هدایت کرد خدا آنان را که ایمان آوردند ( به کتاب ) برای آنچه که
اختلاف کردند در او ( در کتاب) از حق ( از موضع حق یابی) با اجازه او ( خداوند)
است و خدا هدایت می کند کسی را که می
خواهد به مسیر مستقیم (کمال جوئی) .
بدينسان انتقاد ديالكتيك هگلي به ايجاد دگرگوني
بنياني در نظريه هگلي و پرودونی انجاميد اما هنوز اصل توحيد در آغاز و سرانجام سير تنازعی برجا ماند
جامعه بدون طبقه اوليه به جامعه طبقاتي از خود
بيگانه مي شود و اين جامعه پس از گذار از چند مرحله ديكتاتوري پرولتاريا به فراز
مي رود و از اينجا به بعد در يك تحول خطي به جامعه بدون تضاد
كمونيستي (توحیدی )روي
مي نهد. در این نظریه معنا
بر ماده تقدم
دارد در مسائل علمی هم چنین است اول تئوری
(معنا ) مطرح می شود سپس به عمل
(ماده )تبدیل می شود و معنا در ماده حضور دارد معنا قانون هستی ماده است و
پایه هستی وعلم و منطق هم توحید است
بدينسان
نه در درون جامعه اوليه و نه در درون جامعه كمونيستي تضاد وجود ندارد و اصل توحيد نسبت به اين دو جامعه جاري است
ممكن
است ادعا شود كه در نظريه ماركس تضاد هميشه وجود دارد هم در جامعه بي طبقه اوليه و
هم در جامعه كمونيستي بدين فرض نيز در جاي خود خواهيم پرداخت.
بدينقرار
اگر فرض را بر اين بگذاريم كه در دو جامعه اوليه و كمونيستي تضاد وجود ندارد
بناچار تضاد ديالكتيكي عارضی مي شود و
همراهي تز و آنتي تز تنها در فاصله اين دو جامعه (اوليه و كمونيستي ) متصور است در
اين صورت سئوال زير قابليت طرح و بررسي شدن را پيدا مي كنند.
1-دگرگوني
هاي كه در جامعه هاي اوليه بوجود مي آيند نتيجه برخوردهاي دروني است اگر دگرگوني
دروني و جبري هستند چرا در تمامي جامعه ها رخ نداده اند و در جامعه هاي هم كه
دگرگوني ها رخ داده اند يكسان نبوده اند و چه دليل دارد كه در جامعه كمونيستي
دگرگوني هاي جبري دران جامعه از بين بروند
و اگر فرض شود لازم نيست رشد جامعه هاي اوليه هماهنگ بوده باشد و اين دگرگوني ها
دروني هستند آيا گذار از جامعه بدون طبقه اوليه به جامعه طبقاتي بدون تركيب (نه
تاثير) عوامل داخلي و خارجي شدني است.
2-آيا
تز و آنتي تز هر يك بنوبه خود مجموعه ئي هستند از ضدين يا درمورد آنها اصل توحيد جاري است يعني در خود تز و در خود آنتي تز ديگر
تضاد وجود ندارد.
اگر
اصل توحيد د ر درون انها جاري نيست و در درون تز و در درون آنتي تز نيز
تضاد وجود دارد چگونگي روابط اين تضاد ها كدامند.
اگر
هر يك از تز و آنتي تز تضادهاي دروني خاص خويش را دارند اين تضادها – تضادهاي
عارضی هستند يا ذاتي و اگر عارضي هستند چگونگي پيدايشان كدامند و اگر ذاتي هستند
چرا و چگونه از بين مي روند.
3-
روا بط يك مجموعه مثلا يك جامعه با جامعه هاي ديگر و با پديده هاي طبيعي كدامهايند
آيا تاثيرات اين جامعه ها و طبيعت بر يكديگر از طريق تضادهاي دروني بعمل مي آيند و
بیرونی ها تنها نقش شرايط را دارند و يا با يكديگر رابطه
تجزيه و تركيب برقرار مي كنند. و اين تاثيرات متقابل مي توانند چگونگي روابط
تز و آنتي تز را قطعا مختل سازند يا خير
4-
آيا تز و آنتي تز همراهند و يا همراه مي شوند. و بالاخره آيا تضاد تنها در جامعه
صدق مي كند و يا درباره تمامي پديده ها صادق است
پيش
از پرداختن به مطالعه سئوالات فوق روشن كردن اين امر مهم است كه در اين برداشت از
روابط ضدین در مرحله اول (جامعه بدون طبقه) و در مرحله آخر هر چند برخورد وجود
دارد اما تز اثر گیر و آنتي تز اثر دهنده است.
اما
در فاصله اين دو مرحله هر دو هم اثر گیرند و هم اثر دهنده هستند يعني هر دو فعالند.
توضيح
آنكه در مرحله گذار از كمون اوليه به جامعه طبقاتي و نيز در مرحله ديكتاتوري
پرولتاريا هر چند مقاومت وجود دارد و انجام مي گيرد اما از آنجا كه دگرگوني ها
شكلي نيستند بلكه محتوائي هستند فعال شمردن تز و آنتي تز صيرورت از جامعه كمون
اوليه به جامعه طبقاتي و نيز از جامعه سرمايه داري به جامعه كمونيستي را غيرممكن
مي سازد
چرا
كه گذار از كمون اوليه به جامعه طبقاتي و نيز از جامعه سرمايه داري به ديكتاتوري
پرولتاريا گذار از توحید به تضاد و از
تضاد به تضاد غير تخاصمي در حال انحلال است و حال آنكه در جامعه طبقاتي گذار از يك
مرحله به مرحله ديگر گذار از تضادي به تضاد ديگري است از اينرو در گذار از توحید به تضاد و از تضاد به توحید مقاومت تز اثر منفعلانه است بدين
ترتيب همان انتقادات وارد بر نظريه هگل بر اين نظريه نيز وارد شد.
علاوه
بر اينكه در اينجا جامعه بدون طبقه به جامعه طبقاتي صيرورت مي كند و از
اينجا به بعد تز و آنتي تز همراهند (هستند ) تا ديكتاتوري پرولتاريا سنتزی كه تضادها در ان از بين مي روند (شوند )
بنام
خداوند هستی و زندگی - همان اوست بخشایند و بخشاینگی
3= مارکس -1=
جواب به چهار سئوال مارکس سئوال 1 و 2
ماركس
می گوید ماده در ذات خود تضاد ذاتی دارد و
این تضاد عامل حرکت و تکامل می شود
ولی وقتی به جامعه
انسانی می رسد می گوید
كه
جامعه اوليه بدون طبقات بود و در نتيجه بدون تضاد فرض شده است در
مقايسه با نظريه هگل اين مشگل اضافه مي شود كه هگل خدا را قبول دارد و خدا مي
تواند اراده كند و بنابراين مي تواند در طبيعت ماديت را خلق کند و جامعه را حرکت دهد در اينجا از اين اراده در ماده خبري نيست در جامعه هم بنابراين بايد توضيحي براي دگرگوني هاي كه در در جامعه اولیه بوجود آمده داده شود که
كار را به پيدايش جامعه طبقاتي كشانده است - اتائیسم
می گوید روابط توليدي عامل اين
صيرورت از كمون اوليه به جامعه طبقاتي است
1- ایا رشد ابزار تولیدی در رابطه با طبيعت يا بدون اين رابطه بوده است
2- و نیز در
رابطه با مناسبات ميان جامعه هاي اوليه يا بدون اين مناسبات رشد ابزار بوجود امده
است يقينا رشد روابط توليدي در رابطه با طبيعت
صورت گرفته است
اما
فیلسوف بیان نمی کند که تاثير روابط جامعه
ها با هم بر رشد جامعه ها و نابرابري اين رشد نزد جوامع
مختلف چگونه بوده است و فیلسوف ساکت است و
توضیحی نمی دهد چون اگر تاثر طبیعت و جوامع مختلف را بپذیرد قانون تضاد دیالکتیکی
او باطل می شود دوباره به اصل توحید می
رسیم
فلاسفه
ديالكتيك تضاد متوجه اين امر بوده اند كه باز كردن مفهوم بسته رشد روابط توليدي
يعني دخالت دادن طبيعت نه بعنوان شرط بلكه بعنوان عامل ايجاد تضاد طبقاتي است و در این حالت ديالكتيك تضاد باطل مي شود از اين رو مفهوم رشد روابط توليدي نه تنها
درباره جامعه اوليه مبهم مانده است بلكه درباره دوره هاي تاريخي بعد حتي درباره
جامعه سرمايه داري امروز نيز به روشنی
بيان نشده است
توضيح
آنكه اگر در جامعه اوليه تضاد طبقاتي
وجود داشت دگرگوني ها مناسبات با طبيعت را ميشد (هر چند غلط) دگرگوني شرايط خواند
و مدعي شد كه اين دگرگوني ها از طريق تضادهاي طبقاتي اثر مي بخشيد و اگر پذيرفته
مي شد كه براي ايجاد حركت - تضاد لازم است جامعه اولیه بی طبقه بدون تضاد چگونه
حرکت می کرد در همینجا اتائیسم پایان می یابد چون قانون فرضی انها که تضاد قانون
حرکت و تکامل است باطل شد در جامعه اولیه بدون تضاد - توحید عامل
هستی و حرکت و تکامل بود و این اثبات وجود خداست چون توحید شاهد وجود =تکینگی
است که که در قران واحد الاحد امده است یعنی
انرژی تاریک خداست چون تکینه یعنی احدیت
است
بنا
براین لااقل در آغاز جامعه انسانی حضور و عمل يك عامل دیگر لازم بود در مورد ماده نيز همين عامل لازم مي
آيد که خداوند متعال است .
و
پاي ديالكتيك اتائیسم از اول لنگ است و در
نظريه حركت ماده هم اتئیسم مستند به اصل تضاد
است اگر در جامعه اوليه وجود تضاد طبقاتي ذاتی
فرض شده بود ميشد گفت دگرگوني روابط انسان و طبيعت شرط تکامل آنرا فراهم آورده است اما وقتي فرض اين است كه
در آن جامعه اولیه تضاد طبقاتي نبوده است توليد كشاورزي بايد نقش ايجاد كنند تضاد
را نيز بازي كند تا بعد ضدين بطور خودجوش عامل دگرگوني جامعه بگردند آيا علت مبهم
گذاشتن چگونگي دگرگوني جامعه اين نيست كه آنچه در عمل ناچار پذيرفته اند ولی نمي خواهند بر زبان آورند.
اما
چرا اين دگرگوني اساسي با وجود دخالت طبيعت و پيدايش كشاورزي در همه جامعه ها بعمل
نيامده و در جامعه هائي هم كه اين دگرگوني در آنها بعمل آمد است سطح دگرگوني يكسان
نيست ديالكتيك تضاد از پاسخ گوئی درست به اين سئوال نيز تا اين زمان عاجز
مانده است .
حالا
در پرتو روشن شدن اين امر كه حتي در نظريه اتئیسم بدون دخالت لااقل يك عامل خارجي جامعه
بدون طبقه به جامعه طبقاتي مبدل نمي شود به بررسي سئوال بعدي مي پردازيم:
سئوال
2
كه
آيا در تز و آنتي تز نيز تضاد وجود دارد يا نه بايد گفت كه اگر بگوئيم در تز
و آنتي تز تضاد وجود ندارد اصل (توحيد) را پذيرفته ايم فرق اين تعريف از ديالكتيك
با تعريف تضاد در منطق توحيدي تنها اين است كه در اينجا ضدين مجبورند در يك وحدتي
جمع شوند و عليه يكديگر عمل كنند در صورتي كه
در منطق توحيدي دو ضد خارجی بر يكديگر عمل مي كنند و البته در صورتي كه دو
ضد با يكديگر در روابط قرار گیرند و جبري هم نيست
ولی
اگر گفته شود كه در درون هر يك از تز و
آنتي تز نيز تضاد وجود دارد
اين
سئوال مطرح ميشود كه اين تضاد عارضي است يا
ذاتي است ؟ يعني اين تضاد نتيجه تضاد تز و
آنتي تز (اصلي) است و بااز بين رفتن تضاد اصلی از بين مي رود يا مستقل از آن وجود دارد.
اگر
جواب داده شود كه تضاد ميان تز و آنتي تز ذاتي ولي تضاد دروني خود تز و تضاد دروني
خود آنتي تز عارضی هستند كه معناي اين سخن
آن است كه خود تز و آنتي تز في نفسه مركب از ضدين نيستند و در آنها اصل جاري همان
اصل توحيد است و اين از رهگذر رابطه با يكديگر است كه در درون خود دچار تضاد مي
شوند راستي آن است كه پديده ها در رابطه با يكديگر مي توانند دچار تعدد هويت
بگردند و اين هويت ها متعدد احتمالا با يكديگر ناسازگار باشند و دچار تضاد شوند اما اين سخن - سخن ديگر است و
ربطي به ديالكتيك تضاد و تنازع ذاتی درون ماده ندارد
ندارد.
پس
چاره ای جز اين نمي ماند كه گفته شود تضاد
دروني هر كدام از تز و آنتي تز ذاتي آنهاست
در
اين صورت اين سئوال پيش مي آيد كه اگر هر كدام از تز و آنتي تز تضاد دروني و بروني
دارند كدام تضاد اصل و كدام تضاد فرع و
رابطه اين تضادها با هم چيست.
و
اگر با پيدايش جامعه اتئیستی طبقه
سرمايه داري رو به نابودي برود و خود
و تضادهاي داخليش از بين بروند بر سر تضاد دروني و ذاتي جامعه اتئیستی چه مي
آيد با این فرض که تضاد ذاتی و عامل حرکت
تکاملی است وقتی جامعه اتئیستی تضاد ندارد
یعنی حرکت و تکامل نخواهد داشت .
چون
از پيش فرض شد اين تضاد ذاتي است نمي توان گفت از ميان مي رود چرا كه از ميان
رفتنش موكول به از ميان رفتن جامعه اتئیستی است حال كه از بين نمي رود اين تضادهاي
جامعه اتئیستی كدامند و چگونه تکامل مي یابند
اگر با ايجاد جامعه اتئیستی باز جامعه به
طبقات تقسيم شود چه محلي از اعراب براي سنتز يا جامعه اتئیستی مي ماند و اگر به آن سنتز در بي نهايت نخواهيم
رسيد سخن آن دسته از سرمايه داران مي شود كه نظام طبقاتي جامعه را هميشگي مي
شمارند.و نابرابری در حقوق ذاتی جامعه انساها می شود
بدين
قرار وقتي جامعه را در اجزا ء خود ببینیم مي بينيم اگر درباره اجزاء اصل توحيد را جاري
بداريم از ديالكتيك تضاد و تنازع داروینی و مارکسیتی خارج مي شويم و اگر در خود تز
و آنتي تز نيز قائل به تضاد ذاتي گرديم ناگزير بايد هم از سنتز چشم بپوشيم و هم در
دام سرمايه داري قطعي بيافتيم كاري كه
امروزه در كشورهاي اتئیستی به وقوع پيوسته
است و راضی شدند که جامعه سرمایه داری شود امروز چین هم به همان راه می رود بنا
براین در هستی و زندگی اگر بخواهیم به
برابری در حقوق انسانها برسیم باید اصل توحید را
پایه قانون هستی و منطق عقل قرار
دهیم تا با کاپیتالسیم جهانی هم مبارزه
کنیم و جامعه بشری را نزدیک به الگوئی که دین در حج می دهد نزدیک کنیم برابری قطعی انسانها در حقوق تحقق
یابد در نتیجه ان پایه فقط توحید است
بنام
خداوند هستی و زندگی - همان اوست بخشایند و بخشاینگی
قل هو الله
احد
مارکس
-2 = سوال سوم نقد فلسفه منطق دیالکتیک تضاد و تنازع مارکس فیلسوف
اتئیست
یاد
اوری کنیم ماركس می گوید ماده در ذات خود
تضاد ذاتی دارد و این تضاد عامل حرکت و تکامل می شود و جهان نیازی به خدا ندارد
روابط
يك مجموعه مثلا يك جامعه با جامعه هاي ديگر و با پديده هاي طبيعي كدامهايند
آيا
تاثيرات اين جامعه و طبيعت بر يكديگر از طريق تضادهاي دروني بعمل مي آيند
ویا
تنها نقش شرايط را دارند و يا با يكديگر
روابط آلي (اركانيگ) برقرار ميكنند و آيا اين تاثيرات متقابل مي توانند چگونگي
روابط تز و آنتي تز را قطعا مختل سازند يا خير
بايد
گفت همانسان كه گذشت بعدها استالين اجزاء مجموعه را كه در زبان فلسفه ممكن بود
بنابر مورد متفاوت يا مخالف يكديگر باشند يعني لازم نبود
حتما و بطور قطعي ضد يكديگر باشد
بطور
مطلق
ضدين شمرد و
عوامل خارجي مورد بي اعتنايي قرار گرفتند بعدها مائو عوامل خارجي را موثر شمرد
اما بعنوان شرط دگرگوني كه بوسيله علل داخلي
موثر مي شوند بدين حساب عوامل خارجي ثانوي شدند و تنها از طريق تضادهاي داخلي است كه مي توانند
عمل كنند.
مثلا:
تخم
مرغ تحت حرارت مناسب به جوجه بدل مي شود ولي هيچ حرارتي قادر به آفرينش جوجه از
سنگ نيست زيرا اساس دگرگوني اين دو متفاوت است.
ما
ئو بر آن است كه عوامل خارجي بوسيله عامل داخلي موثر واقع مي شوند حالا اين سئوال پيش مي
آيد كه آيا تاثيرات عوامل خارجي بوسيله عوامل
داخلي مي توانند چنان باشند كه جهت حركت
ديالكتيكي پديده را عوض كنند .
آيا
عامل خارجی مي تواند پروسه تكامل پديده را به
پروسه تناقص تغيير جهت دهد براي پاسخ گفتن به اين سئوال بايد پرسيد.
كه
چگونگي تاثير عوامل خارجي از طريق عوامل داخلي كدامند
به
اين سئوال اساسي و مهم هيچ پاسخي در متون مختلف اتائیستی داده نمي شود.
بدينسان
چگونگي ارتباط داخل و خارج و در نتيجه چند و چون و جهت تاثيرات مجمل و
مبهم مي ماند اين ابهام با ذاتي و عام و مطلق كردن تضاد و تنازع ديالكتيكي ميتواند بي رابطه نباشد.
در
حقيقت اگر فرض شود عوامل خارجي شرايط رشد تضادهاي داخلي را بوجود مي آورد اين
سئوال پيش مي آيد كه چرا اين عوامل شرايط رشد يكسان براي همه بوجود نمي آورند.
مثلا
چرا يك تخم مرغ جوجه مي شود و تخم مرغ ديگري مي گندد – آيا همين گوناگوني سرانجام
ها بيانگر اين معني نيست كه عوامل خارجي محرك هاي خشك و خالي نيستند و ميان درون و
برون پديده ديوار برلين فاصله نيست اگر فرض شود كه چگونگي هاي روابط عوامل داخلي و
عوامل خارجي جريانهاي تجزيه و تركيب اند يعني عوامل خارجي با عوامل داخلي وارد
عمليات تجزيه و تركيب مي شوند چرائي گنديدن اين تخم مزغ و جوجه شدن آن تخم مرغ
قابل توضيح مي گردد
اما
در اين صورت تضاد ذاتي و عام و مطلق پي
كار خود مي رود چرا كه تخم مرغ تحت تاثير تجزيه ها و تركيب ها دگرگون مي شود و به
همين لحاظ ديگر يك سرنوشت معين و حتي يعني جوجه شدن در انتظار او نيست بلكه بنابر
بر انواع تجزيه ها و تركيب ها سرنوشت هاي بيشمار در انتظار اوست.
با
اين برداشت در عين حال كه از جاده تضاد ذاتي و مطلق خارج مي شويم در چاه عامل
خارجي بعنوان تنها علت تكامل پديده نيز نمي افتيم
وی
توان گفت كه عوامل خارجي شرايط رشد يكسان
را براي همه تخم مرغها فراهم مي آورند
اما
ممكن است آمادگي رشد تضا دروني در همه تخم مرغ ها يکسان نباشد.
در
اين صورت بايد سرانجام تخم مرغها يكي بماند و همه جوجه بشوند بعضي زودتر و بعضي
ديرتر مگر اينكه ادعا شود تضادهاي همه تخم مرغها مشابه نيستند
در
اين صورت گذشته از اينكه اثبات اين ادعاي تصوري و خرافی بر عهد مدعي است ما
ديگر با تخم مرغ سر و كار نداريم با پديده هائي سر و كار داريم كه هر كدامشان تضاد
خود و پروسه تكاملي ويژه خويش را دارند – در اين صورت چه دليل براي عموميت قوانين تضاد
و تنازع ديالكتيكي بر جا مي ماند
و
چرا نبايد در عام بودن و مطلق بودن تضاد ترديد نكنیم زيرا حكم بر عدم مشابهت قطعي تخم مرغها يك حكم
خيالي و خرافی است در واقع امروز اين امور در قلمرو علم قرار دارند يعني آزمايشگاه
مي گويد كه تخم مرغ ها تركيب مشابهي دارند يا ندارند اما حكم به عام و مطلق بودن تضاد يك حكم خيالي و
خرافی است
و در قلمرو علم و حكمت قرار ندارد.
و
بالاخره مي توان در يكسان بودن شرايط ترديد كرد و گفت علت آنكه مثلا همه تخم
مرغهاي كه زير مرغ مي گذارند جوجه نمي شوند آن است كه در واقع عوامل خارجي شرايط
يكسان را براي همه تخم مرغها فراهم نياروده اند اگر انواع تركيب ها كه اجزاء تخم
مرغ با موجودات خارجي بوجود مي آورند نيز شرايط تلقي گردند.
سخن
درست در مي آيد اما باز تضاد مطلق و ذاتي دنبال كار خود مي رود
و
اگر عوامل خارجي به نقش تحریک کننده اكتفا مي كنند دعوي فوق با
واقعيت سازكاري ندارد چرا كه تجربه روزمره آن هم طي قرنها اين امر را به اثبات
رسانده است. كه اگر تخم مرغها همه سالم باشند يعني
پاره ائي از آنها پيش از گذارده شدن در زير مرغ يا ماشين جوجه كشي با عوامل
خارجي وارد در رابطه تجزيه و تركيب نشده باشند به احتمال نزديك
به يقين همه جوجه ميشوند.
بدينقرار
با مطلق و ذاتي كردن تضاد و تنازع نه تنها
نمي توان تركيب اجزاء ان پديده و اثرات اين تركيب ها را كه به صورت تجزيه در پديده
هاي در رابطه بروز مي كنند توضيح داد
بلكه
رابطه داخل و خارج پديده نيز محكوم بماندن در اجمال و ابهام مي گردد بيشتر و مهمتر
آن كه از عهده توضيح اين مهم بر نمي آيد
كه اگر تز و آنتي تز همراه اند تخم مرغ چه حق
دارد بگندد – مگر نه تخم مرغ مركب از تز و آنتي تز است و مگر نه صيرورت آن جوجه
(سنتز) جبري است
پس
چرا تخم مرغ مي گندد و اگر سبب گنديدن آن را عوامل خارجي تشكيل مي دهد اين سخن به
معناي خروج از برداشت ديالكتيك تضاد و تنازع به برداشت توحیدی است .
خلاصه
اینکه قانون تضاد و تنازع ذاتی در درون ماده
ابطال و ملغی می شود و حرکت تخم مرعغ به
کمال منوط به رابطه توحیدی درون و برون ان است و اگر رابطه درون و برون تضاد و
تنازع باشد تخم مرغ تناقص
پیدا می می پذیرد و حرکت فرگشتی یعنی
تکاملی نمی شود و اتائیسم باطل می شود
سئوال 4 – جواب 1
مارکس 3=
سئوال 4 – جواب 1
بنام
خداوند هستی و زندگی - همان اوست بخشایند و بخشاینگی
قل هو الله
احد
نقد
فلسفه و منطق دیالکتیک تضاد و تنازع مارکس فیلسوف
بزرگ اتئیست که فرمول هستی و حرکت تکاملی ماده را در جهان
بر اساس نفی وجود
خدا بنا نهاد و او معتقد بود که
هستی و حرکت تکاملی قانونمند است و این قروانین همان اصول جهان بینی اتائیست می
باشد و دین را افیون توده ها نامید و بعد
از او همه اتائیست ها نظریه او را سالها
جهان بینی خود قرار داده اند و بر
پایه تضاد و تنازع ذاتی در ماده دیگر خدا
لازم نیست و هم اکنون هم فرمولی غیر از ان وجود ندارد و اتائیست های جوان
مقلد او هستند و برای نفی خدا هیچ فرمول جدیدی ارائه داده نشده است و روش زندگی را در تمام
ابعاد بر پایه دیالکتیک تضاد و
تنازع تبیین کرده اند در نتیجه دین مذهب
جدیدی بنام اتئیست درست شد که هم اکنون همان است ولی بعد از اینکه معلوم
شد جهان بینی تضاد و تنازع علمی نیست و حق نیست بلکه جهل و خرافه و باطل است
اتئیست های امروز فاقد جهان بینی و
روش زندگی هستند
از اینرو فقط به نفی خدا و دین در
ابعاد جزئی می پردازند اگر پرسیده شود
حالا ماخدا و دین را کنار بگذاریم
چه چیزی را باید جایگزین کرد می
گویند ما جهان بینی و روشی نداریم و
انساها را در خلع فکری رها می کنند بلکه بدون
جیره و مواجب نا دانسته انچه را که
در ابتدای فکر اتئیستی نفی می کردند یعنی
برده داری در سیستم کاپیتالیسم می و ظلم و استبداد سرمایه داری در خدمت خدمت گذاری به کاپیتالیسم
عاشقانه فعالیت می کنند تا
بشر در بردگی سرمایه داری
اسیر و پوچ شود و در سخن گفتن
منطق توحید را که منطق الهی است بکار می برند و سعی می
کنند در سخنانشان هیچ تضادی نباشد در نتیجه در سخن گفتن تابع منطق توحیدی که
خداوند در هستی و زندگی قرار داد ه است
پیروی می کنند
یاد اوری کنیم ماركس فیلسوف اتئیست
می گوید
ماده
در هستی خود تضاد ذاتی دارد و این تضاد عامل
حرکت و تکامل ماده می شود در این حالت جهان دیگر
نیازی به خدا ندارد
اگر
حقیقتا چنین باشد سخن مارکس بسیار هوشمندانه بوده است اما علم و تجربه
سخن اورا ابطال کرد اما هنوز هم به نتایج نطریه باطل شده مارکس اتئیست ها پای بند هستند
و مدام تکرار می کنند خدانیست ولی دلایلی که مارکس اورده بود بیان نمی کنند
چون نظریه مارکس غیر علمی و خرافه است و نسل جدید اتئیست ها برای جهان هستی و حرکت تکاملی ان هم هیچ قانونمندی ارائه نمی دهند در واقع پوچ گرا شده اند و هیچ هدفی برای زندگی تعریف
نمی کنند و نیزبرای مکتب اخلاقی هم هیچ
قانونی ارائه نمی دهند و از طرف دیگر فرگشت هم با باطل شدن نظریه
تضادی و تنازع مارکسداروینی باطل شده
است ولی هنوز ان را تکرار می کنند بدون اینکه به اصول جهان
بینی ان اشاره کنند و همچنین معلوم شده
که علم ژنتیک هم بر
پایه جهان بینی ومنطق توحیدی عمل می کند چونکه در درون اتم و مولکول و سلول و گیاه و حیوان و
انسان تضاد و تنازعی وجود ندارد بلکه
توحید و تعاون اجزآء وجود دارد و در جامعه هم
باید روابط انسانها توحید ی شود
تا در حق و برابری در حقوق جامعه حرکت
فرگشتی فراگشتی داشته باشد و نیز مکتب
اخلاقی هم بر پایه قانون خلقت و رابطه
توحیدی تبیین می شود که هر راطه ای که بر
خلاف قانون خلقت باشد یعنی بر خلاف توحید باشد و اخلاقی نیست و اتئیست که دیگر رویشان نمی شود که بگویند به جهان بینی و منطق و مکتب تضادی ایمان دارند
با پراکنده گوئی به نقد دیگران می پردازند در حالی که هیچ بدیلی را ارائه نمی دهند و تمام اندیشه خود را از نسل جدیدی کتمان و
سانسور می کنند که استبداد است و در اینجا ما به
یادشان می اوریم که اتئیست دارای جهان
بینی و منطق و مکتب اخلاقی تضاد ی و تنازعی دارد
و تضاد و تنازع اساس
کاپیتالیسم جهانی هم است از اینر دانسته یا ندانسته در خدمت
کاپیتالیسم ابلیسی قرار گرفته اند امید واریم نسل جوان به این استبداد فکری و سانسور اگاهی یابند و خود را از
دام شیطان بنیان گذار
سیستم تضادی ازاد و مستقل و کمال جو کنند و اتئیست خرافی را
کنار بگذارند و با اصول توحیدی که منطق عقل و پایه برابری حقوق انسان و میزان مکتب
اخلاق است بتوانند در راه فرگشت فراگشتی
قرار گیند فرگشتی که بر خلاف نظر
اتئیست هابا مرگ هم پایان ندارد و در جهان های متتالی ادامه می یابد تا
انسان به جامعه توحیدی بهشت واصل شود
سئوالی
که خود را طرح می کند ازفیلسوف اتئیست جناب
مارکس می پرسیم
آيا تز و آنتي تز در جامعه اولیه
همراه بودند (تضاد
ذاتی ) و سنتز چگونه حاصل می شود .
همانطور
كه گذشت جهان بینی اتئیستی ماركس بر اين
عقيده بود كه ضدين با يكديگر همراهند معني اين سخن آن است كه پديده ها مركب از
ضدين هستند
با از بين رفتن يكي از دو ضد هيچ پديده اي بر جا
نمي ماند اگر بر مبناي اين برداشت به صيرورت جامعه از ابتدا تا انتها نظر كنيم ناگزير
چه در جامعه بی طبقه اولیه و چه در جامعه بی طبقه انتهائي تضاد وجود
داشته و خواهدداشت در اين صورت
برداشت هاي زير را مي توان كرد.
در
جامعه ابتدائي آنتي تز بحال جنين وجود داشته و بر اثر تاثير عوامل خارجي در دل تز
رشد كرده و جامعه طبقاتي را پديده آورده است اين جامعه دورانهاي دگرگوني را پشت سر
گذاشته و به دوران سرمايه داري رسيده است.
با
استقرار جامعه اتئیستی خود و طبقه سرمايه دار را از غيريت ها مي رهاند
و به سوي جامعه بی طبقه هدایت مي كند در
آغاز اين دوران يعني عصر اتئیسم تضاد بر
جا مي ماند اما صفت تخاصم را از دست مي
دهد اين تضاد به تدريج حل مي شود
اما
نه آنكه به كلي از بين برود عينا مثل مرد كه در او از جنسيت زن نيز وجود دارد اما
هيچگاه مجال رشد پيدا نمي كند اين برداشت را كه ما نواقص
آن را كامل كرديم بي نقص ترين برداشتي است كه بر پايه همراه شمردن ضدين ممكن است
بعمل آورد.
با
اين برداشت مشگل بودن و شدن رفع مي شود و مسئله آغاز و فرجام حركت ديالكتيك تضاد نيز حل مي گردد يعني ديگر لازم نيست در آغاز به
اصل کمون اولیه توسل جست و در پايان نيز به اين اصل جامعه بی طبقه اتئیستی بازگشت با اين حال اشكالات بنياني برجا مي
مانند.
وقتي
در آغازجامعه اولیه تضاد وجود دارد و در
جامعه اوليه ضدين همراهند و در جامعه اتئیستی متكامل نيز ضدين همراهند ناگزير از
فرض اصلي مسئله يعني نبودن تضاد در ابتدا و از بين رفتن آن در انتهاي دوران هاي
دگرگون بايد صرف نظر كرد با صرف نظر كردن از اين فرض اين سئوال پيش مي آيد كه آيا
اين چگونگي روابط ضدين هستند كه جهت دگرگوني را تعيين مي كند
و يا فيلسوف از پيش خود اين آغاز و آن سرانجام و دورانهاي ميان آغاز و فرجام را بافته
است اگر روابط ضدين در چگونگي معيني از آن آغاز به اين سرانجام مي رسند در
آغاز و سرانجام چه عواملي دخالت مي كنند و چرا اين عوامل در جامعه متكامل دست از
دخالت بر مي دارند و در جامعه متكامل اتئیستی كه در آن يكي از دو ضدين از هر عملي معاف شده است
حركت وتکامل كه عبارت از تضاد شمرده مي شد
آيا به سكون بدل نمي شود و اگر آري جامعه چگونه بر جا مي ماند مگر نه زندگي موجود عبارت از آن
است که هر لحظه ضدین فعل و انفعال می کنند تا بقا ء داشته باشد و
تکامل یابند .
بنا
بر نظریه اتئیسم زندگي از تضاد است كه در خود اشياء و جريانها موجود است و
دائما در حال وضح شدن و حل شدن مي باشد به محض اينكه اين تضاد قطع شود زندگي نيز
پايان مي يابد و مرگ پایان است .
آيا
وقتي كه یکی از دو متضاد (طبقه سرمايه دار) در جامعه اتئیستی جذب مي شود و تنها به صورت يك جز بدون اثر و
بدون عمل در مي آيد آيا تضاد قطع نمي شود و اين جامعه ائي كه در آن تضاد قطع شده
است جامعه مرده ائي نیست و اگر يكي از دو
ضد كه منفعل است نقشش آن است كه ضد ديگر
خود نباشد اما در خود استمرار پيدا كند
آيا اين به معني استمرار بخشیدن به اصل
توحيد نيست.در ان صورت خدا اثبات می شود چون توحید شاهدی از وحدانیت خدا به عنوان
قانون هستی در مخلوقات حضور دارد
بنام خداوند هستی و زندگی - همان اوست
بخشایند و بخشاینگی
مارکس -3= سئوال
4- جواب 2
ادامه بحث
ما در مورد جهان بینی و منطق اتئیست
- بنا
بر نظر مارکس فیلسوف اتئیست - هستی و زندگي
و فرگشت از تضاد
است كه در خود اشياء و در جريانها موجود
است و دائما در حال وضح شدن و حل شدن مي باشد به محض اينكه اين تضاد قطع شود
زندگي
نيز پايان مي يابد و مرگ پایان است .
ایا
در جامعه اولیه تز و آنتي
تز همراه بودند (تضاد ذاتی ) و سنتز –
يعني
جامعه اتائیستی نهائی چگونه خواهد
شد
باید
پرسید در جامعه اوليه ضدين كدام هايند تز
كدام گروه و آنتي تز جنيني كدام گروه است
آيا
تز و آنتي تز نيز به نوبه خود مجموعه ائي از تز و آنتي تز بوده است اگر
نه كه اصل توحيد بر كرسي قبول مي نشيند و خدا ثابت می شود
و
اگر آري ضدين تز جامعه اوليه و ضدين آنتي تز اين جامعه كدام هايند
و
نحوه ارتباطشان با تضاد اصلي چيست و مهمتر از اين آيا روابط تز و آنتي تز
جامعه اوليه و تز آنتي تزهاي كه هر كدام از تز و آنتي تز جامعه اولیه دارند – رابطه داخل و خارج است؟
چه
دليل دارد كه تضاد جامعه بي طبقه نسبت به تضادهاي دروني گروههاي متضاد در جامعه اصلي تلقي شود – و اگر بدون دليل بايد پذيرفت كه
اين تضاد اصلي است اين برداشت در چه چيز از برداشت ديگران متفاوت است همه تضاد خارجي را قبول دارند و نيز مي پذيرند كه دو
گروه براي آن كه بر ضد يكديگر عمل كنند (مثل دو قشون) ناگزير بايد با يكديگر رابطه
بگيرند.
و
بالاخره در جامعه اتئیستی متكامل كدام
گروه با كدام گروه تضاد دارند و بر سر تضادهاي داخلي این جامعه چه مي آيد و .... و
اگر تضادها بر جا خواهند ماند و عمل
خواهند كرد اين آينده پردازي خرافی چه
معني دارد.
چگونه
مي توان جريان معيني را از پيش ساخت و پرداخت و بدان سرنوشت معيني را پيشاپيش براي
جامعه تعيين كرد – آيا اين كار ريختن واقعيت در قالب خيال و خرافه نيست براي رهائي از چنگ اين اشكالات برداشت
ديگري بايد از ضدین كرد
برداشت
ديگر اين است كه ضدين همراهند و با اين تفاوت كه در آغاز
تضاد با خارج بود (تضاد جامعه ابتدائي با طبيعت) و در پايان نيز (تضاد جامعه اتئیستی
باز با طبيعت) خارجي خواهد شد اما در فاصله معين يعني در مراحل دگرگوني تضاد
داخلي مي گردد كه با اين قول كه در آغاز تضاد خارجي بوده است و در پايان نيز تضاد
خارجي مي شود چاره جز قبول اصل توحيد نيست و پایه فرگشت فراگشتی جامعه توحید می شود
توحید قانون خداست در نتیجه خدا هست
چرا
كه اصل بر اين مي شود كه جامعه ابتدائي در درون خود تضاد نداشته است و جامعه
متكامل اتئییستی نيز در درون خود تضاد نخواهد داشت بدينسان تضاد از اول خارجي بوده است كه موجب پيدايش تضاد داخلي گشته است
و
پس از داخلي شدن تضاد (ضدين) همراه مي شوند تا در مرحله قطعيت يافتن جامعه اتییستی
تضاد از نو خارجي می گردد قبول اين
معني علاوه بر قبول اصل (توحيد) و قبول تقدم عامل خارجي بر عوامل داخلي در نتيجه
بازگشت به توحید است یعنی خدا پذیرفته شده
است و اتئیسم تحقق نیافته است بلکه با قبول اصل توحید در ابتدا و انتهای جامعه بشری
خدا اثبات شده است چون قانون
خدا یعنی توحید حاکمیت دارد
در
اين باره اين سئوال مطرح می شود كه آيا اصل تضاد تنها در جامعه صدق مي كند و يا
درباره تمام پديده ها صادق است بايد گفت كه گروهي از اتائیست ها تضاد را ع مطلق مي
دانند در حقيقت به تدريج كه تاسيس دین
اتئییتی بر پایه ماده گرائي در نظر
كساني ضرور آمد كه روش ديالكتيك تضاد را در ماده ذاتیکردند و اصل
تضاد كليد حل معماي خلقت كائنات گرديد هر چند بسياري كسان كه در جانبداري از
ديالكتيك تضاد و تنازع سر باز زده اند مخالف آن بوده اند كه اصول ديالكتيك
تضاد بر طبيعت و تاريخ تحميل گرده است - اما
مقام مطلقه استبدادی در تراكم و تكاثر خود به چنين تعميمي نياز دارد و از اين روست
كه دین رسمي اتییستی
جانبدار حكومت مطلق اصل تضاد را بر
ماده تحمیل کرده است.
باري
پديده هاي طبيعي در قلمرو علمي قرار دارند و نتايج تجربيات علمي اين
احكام مطلق
گرايانه را ابطال کرد هيچ
پديده مادي بدون مبادله يعني از دادن جزئي و يا گرفتن جزئي يا اجزائي به پديده
ديگر تبديل نشده است
حتي
دگرگوني در شکل پديده نيز بدون از دست
داده انرژي يا گرفتن انرژی امكان انبساط و
يا انقباض در فضا ممكن نگشته است اتم وهر عنصر مركب از زاجزاء است و حركت
پديده (در زمان و مكان) در خود بودن و ديگر شدن نيست بلكه در خود ماندن است یعنی تبدیل انواع در فرگشت موجودات زنده وجود نداشته
حتی یک نمونه نیست و هر گز تکرار هم ندارد
در سیر فرگشت موجودات اصل بر توحید ذاتی در درون هر پدیده و هر گیاه و هر حیوان
و بقا ء بر هویت خود و به کمال رساندن ان
هویت است .
بدينسان
علم حكمت هم از مطلق گرائي اتئیسیتی و هم
از مطلق گرائي ارسطوئی آزاد و مستقل مي
شود حركت تبديل قوه به فعل نيست ( تضاد در فلسفه ومنطق ارسطو) وقتي فعل و
انفعال در كار نيست و پديده از تاثير
گذاري و از تاثير گیری آزاد و مستقل است
اجزاء پديده نسبت به يكديگر فعالند و هدف اين فعاليت زيست مستمر در هويت خويشتن
است.
مسير
و جهت حرکت علم حكمت آزاد و مستقل كردن عقل از مطلق گرائي
(تضاد ذاتی ) دروني و از مطلق گرائي بيروني (مقام مطلقه ) است یعنی ازاد و مستقل کردن عقل انسان از
خرافه تضاد ذاتی و برسمیت شناختن اصل قانون توحید به عنوان شاهد وجود
الله است
.
و
اگر قرار باشد هدف شناخت جاي روش شناخت را بگيرد و از پيش معلوم باشد كه بر حركت
ماده و جامعه احكام مطلقه ای حكم فرماست كار علمي مفهوم خويش را از دست مي
دهد اگر اتم اكسيژن مركب از تز و آنتي تز بود ايندو بر هم عمل مي كردند تا به سنتز
صيرورت كنند تكليف حيات موجودات زنده چه مي شد.
اگر
آب در هویت خود باقی نمی ماند و تغییر نوع می داد آيا جانبداران با اصل تضاد بر جا مي ماندند تا نظريه خرافی فرگشت فوگشتی را بر
پایه تنازع بسازند –
مسئله
اي كه مطرح است مسئله عوامل دگرگوني و
نيروهاي دگرگون كننده است مسئله اين است كه آيا بايد تمام عوامل دگرگوني را در
درون پديده و يا در درون و بيرون و چگونگي روابط ت اجزاء پديده ها با يكديگر بايد جست
اگر
عقل را از چنگ منطق حكم مطلقه خيالي و خرافی رها بسازيم تمامي حركات و تمامي تركيب ها و تجزيه ها و سیستم یافتن
مجموعه ها و از سیستم افتان مجموعه ها را از ديالكتيك تضاد و تنازع ازاد و مستقل کرده ایم
به
این ترتیب اين نظريه و آن چه که از ديالكتيك تضاد متبادر به فكر مي شود (بمثابه
حكم مطلق = خدائی ماده است در اصل اتئییت
ها خدا را انکار نمی کنند فقط نام خدا را به
ماده تغییر داده اند ) اضل
تضاد ذاتی در طبيعت و در جامعه كاربردي ندارد و جز به كار ايجاد مقام
مطلق العناني و استمرار سیستم های کاپیتالیستی و طبقاتي در اشكال نوبه نو شونده
نيامده است از اينرو كوشيده اند آن را از راه تعبير و تفسيرها و كم و زياد كردنها
با واقعيت دمساز گردانند ولي هرگز واقعيت هاي علمي و حكيمانه آن را پذيرش نكرده
است و قانون توحید را به عنوان قانون هستی و حرکت و فرگشت - فرگشت به کرسی نشانده اند و این
سئوال پیش می اید ایا بیگ بنگ با قانون تضاد ذاتی
بوجود امده است و ان چیزی که در
داخل خود تضاد ذاتی داشته است چه بوده است و اگر بگوئیم بیگ بنگ
با توحید اجزای انرژی بوجود
امده ایا این اثبات قانون توحید در مبدا
هستی و حرکت و فرگشت و فراگشت و اثبات واحد
الاحد یعنی انرژی تاریک که تکینه است نمی باشد که هستی را با قانون توحید ایجاد کرده است و به عنوان ایه و شاهد و راهنمای وجود خود در
تمام پدیده ها قرار داده است و ایا با قانون تضاد ممکن است اولین تک سلولی ها بوجود ایند و ایا سلولهای اولیه ذاتا توحید ذاتی ندارند و اصلا
ایا ممکن است حیوات در تضاد و تنازع ذاتی
بوجود امده باشند ونیز در روابط خارجی خود
باقانون تضاد که قوی بر ضعییف سلطه می یابد
انواع ضعیف بافی بمانند ایا غیر از این نیست که در اخر فقط یک نوع حیوان یعنی قویترین باید بماند و بقیه نابود شوندو سپس او هم در تضاد با طبیعت نابود
نمی شود ایا تکاملی ممکن است در جهان
زندگان باقی بماند اما واقعیت
زندگی انواع حیوانات نشان می دهد که در جهان زندگان طرح هوشمندانه
و جاذبانه وجود دارد که
حیوانت را طوری تناسل می دهد
که با اینکه از همدیگر تغذیه می کنند اما
انواع همه حیوانات باقی مانده اند واین نشان از یک سیستم توحیدی بر جهان گیاهان وحیوانات حتی
انسان دارد ایا ممکن است تضاد در جامعه
ذاتی باشد و با ان مبارزه کرد و ان را از بین برد هرگز بله تضاد
مرض و افت است وهر موجودی ممکن است مبتلا به ان شود و
با مبارزه و معالجه ان اصل توحید تحقق می یابد .
بنام خداوند هستی و زندگی - همان اوست
بخشایند و بخشاینگی
4= لنین - 1
=جهان بینی و منطق اتئیستی ديالكتيك
تضادو تنازع به بیان لنین .
هر
پدیده مجموعه ای از اضداد است.
اضدادي كه دافع يكديگرند و فعالیت انها علیه یکدیگر است که به سنتز منتهی می شود
جاي
اين پرسش هست ایا هر کدام از ازاین ضدين هم در داخل خود تضاد دارند .
آيا
بايد يك لحظه اي را در نظر آورد كه تضاد نبوده و حركت هم نبوده است
و
عامل تصادف در پديده مادي ايجاد تضاد يعني حرکت كرده است (تصادف بین چه و چه بوده چون تصادف دو طرف دارد ) و ایا از آن پس تضاد دروني شده است
و
يا از ازل ماده دارای تضاد بوده است و در نتيجه بودن و شدن همراه بوده است يعني شدن هم ازلي است و نمي توان لحظه اي را در نظر آورد كه
پديده بدون تضاد بوده باشد و بعد به اضداد تقسيم شود.
اگر
فرض گردد هر چیزی كه مجموعه است در جريان فرگشت در اضداد تقسیم به دو
مي شود تا اینجا مبدا توحيد و اصل توحید بكرسي
قبول نشسته است در نتیجه مبدا هستی پدیده توحید
بوده است لحظه ای بعد تقسیم به ضدین شده است
می
پرسند اما اگر تنها يك بار و در يك زمان در پديده تضاد دروني نبوده و ايجاد شده و
از آن پس اساس و بنيان پديده تضاد شده باشد چه ايرادي ببار مي آورد زيرا كه از آن زمان
به بعد همواره اصل تضاد حاکم است .
بظاهر
ايرادي وجود ندارد اما در واقع ايراد بسيار مهمي پيش مي آيد زيرا بحث بر سر بود و
نبود تضاد نيست نه پیروان منطق صوری
ارسطوئي و نه جانبداران ديالكتيك تضاد و تنازع و نه كساني كه به شرح و بسط انديشه
توحيدي همت گماشته اند شك ندارند كه در اين جهان اضداد خارجی وجود دارند بنابراين بحث بر سر چگونگي ايجاد
تضاد درونی است اگر
تضاد دروني و ذاتي و در نتيجه مطلق بوده باشد
1- خدا وجود ندارد
2- در نتیجه
خدا وقتی وجود ندارد در درون پدیده تضاد قانون هستی می باشد
اما در طبیعت چنین
نیست بلکه توحید قانون هستی و حرکت و فرگشت و فراگشت است
واگر
با فرض تضاد ذاتی واقعيت مطالعه گردد همان نتيجه به دست نمي آيد كه در صورت خارجي
شمردن تضاد بدست مي آيد در صورت خارجی بودن تضاد اصل بر توحید است و در داخل هر ضد هم توحید وجود دارد و این قانون خدا در ماده است وبنا براین خدا هست .
روش
علمي در این جهان حتي المقدور بايد از
احكام مطلق گرایانه و بت شدن ماده دوری کند فرق
کسی که کل جهان را بت می کند با عربی که یک مجسمه را بت کرده بود چیست؟
فقط بت اتئیست ها بزرگتر از بت مردم دوران
جاهلیت است در نتیجه اینها جاهل تر از
انها هستند
و
اینها بی خدا نیستند خدایشان بقول خودشان ماده بدون عقل است
مبدا جهان هستی را بر خرافه و جهل گذاشته اند در نتیجه
جهان
بینی اتئیست نفی خدا نیست بلکه فقط خدا را
تغییر نام داده اند حالا دیگر ماده همان خدا است که مطلق شده در
حالی که علم فیزیک ثابت کرده که این جهان نسبیت است و مبدا ء و نهایت دارد و جهان
در کلیت خود از مبدا ء بیگ بنگ که یک
پدیده توحیدی است بوجود
امده و اولین موجود ی که در بیگ بنگ بوجود
امد نور بوده است که مجموعه ای از
توحید ذره و موج است و درنور تضاد ذاتی وجود ندارد
.
از
اينرو اگر از ازل اصل توحيد در هستی پدیده
ها جاري بوده باشد که هست و در لحظه ای بر اثر عواملي پدیده دارای اضداد دافع يكديگر شده
است اصول علمي در درستي اين حكم ترديد نمي كند بلکه ان را
تصدیق می کند و بجاي آنكه فقط با يك چشم
تنها به درون بنگرد. با چشمي دیگر بیرون را هم می نگرد در نتیجه
تضاد بین پدیده ها عارضی بوده و ذاتی نبوده است و این باز اثبات اصل توحید
در ماده است که به اثبات خدا منتهی می شود .
و
بدينسان انسان صاحب اندیشه توحیدی روابط ارگانيكي (آلي) را در مطالعه پدیده ها مد
نظر قرار می دهد كه ميان اجزاء پدیده و عوامل خارجي بوجود اورده است که منتهی به تضاد شده است و بدنبال راه علاج ان می شود
در حقيقت اگر از ازل عامل خارجي وجود داشته این عامل خارجی از
بين نمي رود و دليل ندارد كه دست از عمل بكشد بنابراين هر زمان كه پديده اي به
اجزای متضاد دافع يكديگر جريان يابد- بايد از درون رشته تحقيق را به بيرون هم برد
و پيوندها را باز جست و اسباب پيدايش تضادها را به حيطه شناخت در آورد تا راه
معالجه ان هم کشف شود
و تکرار
می کنم اين برداشت نه برداشت برپایه
فلسفه ومنطق صوری ارسطوئي اخوندیسم است و نه برداشت اتئیستی است اين برداشت –
برداشتي توحيدي و نسبي گرائی است كه گر یبان آدمي را از دست مطلقهاي ذهنی و عینی (یعنی بت های ) دروغین در هر دو منطق آزاد و مستقل ميكند . بدينسان بنابر
احكام علمی هيچ امر يا شي اي از هويت توحیدی خويش بيگانه نمي شود و حركت ان در مسير و جهت خود ماندن و در فرگشت و فراگشت خود ادامه مي دهد مگر انكه روابط درونی و برونی اين
پدیده را دچار تضاد کرده باشد و با دچار تضاد شدن - پدیده از حرکت فرگشتی و فراگشتی
باز می ماند و تضاد نه قانون هستی و زندگی بلکه قانون مرگ و نیستی می شود که هست .
علم
امروز با شناخت نور ماده را مركب از زوجين
يافته است براي تجزيه نور (در اتاق ابر)
به ذره و موج نيروي عظيمي لازم است بلکه
ممکن نیست و بر فرض هم که نور تجزیه به ذره و موج هم شود اما اين دو بمحض اینکه يكديگر را در دسترس مي
يابند سريعا در آغوش يكديگر به توحید مي رسند و هويت توحیدی خود را باز سازی مي کنند
و در آن مي مانند در اين تجزيه كه در اتاق
ابرو بر اثر بكار بردن نيروي بزرگ صورت مي گيرد ذره و موج هر كدام هويت ويژه خويش را باز مي يابند
نه تنها دافع يكديگر نيستند بسيار جاذب يكديگرند و اگر به همدیگر دست نیابند
بلکه
ذره - موج مناسب خود را می سازد و موج ذره مناسب خود را می سازد با نیرو
گرفتن از انرژی تاریک در نتیجه نورهر گز نمی میرد بلکه تکثیر پیدا می کند رمز اساسی در
فوران نور در بیگ بنگ هم همین بود ه است در جوامع بشري هم تا ميان گروههایي از مردم يك جامعه يا گروههایي
از جامعه ديگر روابط آلي (سياسي – اجتماعي – اقتصادي و فرهنگي) برقرار نگردد جامعه
به هويت های متضاد (گروهها و طبقات و قشرها) تقسيم نخواهد شد.
اماسیستم پديده هاي طبيعي مطلق نيست يعني ميل تركيبي اجزاء هر پديده با يكديگر
مطلق نيست و بنابراين پديده ها مي توانند با يكديگر وارد روابطه تجزيه و تركيبی
بشوند ودر این روابط تضاد در پدیده ها و جامعه بشری ایجاد شود و برای
معالجه ان یک اصول توحیدی لازم است و جنبش
های انقلابی مشروعیت خود را از همینجا کسب می کنند که جامعه را می خواهند به فطرت
توحیدی خود بر گردانند و تضاد ها را از بین ببرند .بنا
براین با جهان بینی خرافی و تضادی اتئیسم نمی تواند جامعه بشری را نجات داد
بلکه جهان بینی تضادی اتئیستی و اخوندی- خود مرض و افت بشریت هستند ای مردم شما را به خدا و قانون توحید
در هستی و حرکت و فرگشت و فراگشت دعوت می کنیم این علم و حق و منطق و اخلاق
است
بنام
خداوند هستی و زندگی - همان اوست بخشایند و بخشاینگی
4= لنین - 2
=جهان بینی و منطق اتئیستی ديالكتيك
تضادو تنازع به بیان لنین .
بنا
بر نظر لنین فرض می
شود كه تضاد در ذات هر پديده ئي هست
و از ابتداء تا انتهاي جريان فرگشت و فراگشت تضاد در
پديده وجود دارد ديگر فرض جامعه بدون تضاد اوليه و جامعه اتئیستی بدون تضاد انتهائی بي وجه مي گردد با اين فرض از ابتدا پدیده
دارای تضاد ذاتی بوده است تا انتها ء نیز خواهد بود و وعده جامعه
اتئیستی برابری در حقوق کشک می شود
دراین
حالت جريان ديالكتيك تضادی امري
ازلي شمرد می شود و ماده خود خدا می شود
و نیازی به خدا خاق جهان نیست اما یک مشگل باقی می ماند حالا که تضاد که قانون هستی ماده است
ایا این
تضاد مطلق است یا نسبی و بنا بر علم فیزیک و نسیبت
انیشتنی در این جهان هیچ مطلقی وجود ندارد در نتیجه ماده و قانون ماده نسبی
هستند یعنی مبدائی دارند و نهایتی دارند
مبدا جهان بیگ بنگ است و نهایتش فانی شدن در
سیاه چاله است در نتیجه ماده و قانون تضاد ذاتی ان را که
فلاسفه اتئیست بافته اند پنبه می کند
1- اما حقیقتی در
سخن فلاسفه اتئیست وجود دارد و ان
اینکه هستی که خود از خود باشد و نیازی به خالق نداشته باشد حتما باید مطلق باشد
ولی علم می گوید جهان نسبیت است پس خدا
باید باشد البته این خدا را هم علم کشف کرده است و ان انرژی تاریک است بیگ بنگ نبود او بود جهان در سیاه چاله فانی خواهد شد ولی انرژی
تاریک خواهد بود
2- اما
غفلتی که فلاسفه اتئیست داشته
اند این است که ان مطلق باید
تکینه = یعنی احدیت باشد در حالی
که در قانون تضاد تکینگی نیست تضاد حد اقل دو جزء دارد که علیه همدیگر تنازع و تخاصم دارند
تا
بدانجا رسید علم فیزیک –که بدانست تکینه است انرژی تاریک
در نتیجه وعده قران تحقق یافت
قال
هو الله - احد است = طاقه
المظلمه همان الله است
و ما توحید رابعنوان شاهد احدیت بودن انرژی تاریک در درون
هر پدیده ای به عنوان قانون هستی می بینیم که
هر پدیده مجموعه ای از اجزاء در توحید است
اگر کسی موجودی پیدا شود که قانون
ذاتش توحید نباشد شهادت شاهدان وجود خدا باطل شده و خدا هم باطل می شود ولی هر گز
کسی نمی تواند چنین چیزی بیابد و خدا
را نفی کند به همین دلیل است که منطق یعنی سخن گفتن اتئیست ها هم توحیدی است وقانون توحید در بدنشان فریاد می زند خالق من واحد الاحد = تکینه = انرژی تاریک= یعنی االله است
برمی
گردیم به سخن لنین این استاد و فیلسوف بزرک اتئیست که می
گوید در جامعه تضادها گوناگون مي شوند اما
همچنان داخلي باقي مي مانند در نتيجه سرانجام فراگشت جامعه بی طبقه
اتئیستی نمی شود .
و ضديني جاي ضدين قبلی را مي گيرند اما در عين حال در ميان اين ضدين –
تضاد ی وجود دارد كه به عنوان اصلي از بقيه تضاد ها ممتاز مي شود تا با ديگر تضاد ها تنازع کنند و حرکت جديد را بوجود آورند ضدين در جريان مركب تشكيل- زوجهائي متضاد را مي دهند. يك جريان ساده فقط حاوي يك زوج
متضاد است حال آن كه در يك جريان مركب زوجهاي متضاد بيشتري يافت مي شوند اين زوجها
به نوبه خود با هم متضادند بدينسان است كه كليه اشياء و پديده ها ي جهان عيني و ذهنی
یعنی عقل بشر را
هم تضاد تشكيل مي دهد .
لنین
اشکارا می گوید که منطق عقل تضاد
است در ذات عقل تضاد وجود دارد در نتیجه غفلت می کند که چرا انسان در حین
سخن گفتن ضد و نقیض سخن نمی گوید و همیشه
مراقب است که توحیدی سخن بگوید
الله اکبر الله اکبر
از
طرف دیگر فیلسوف اتئیست به این نمی پردازد که تخاصم در تضاد چگونه حل می شود و انسان در جامعه اتئیستی چگونه به صلح می رسد
مگر
اينكه بگوئيم در جامعه اتئیستی اين تضادها
يعني تضادهاي دوران ما قبل جامعه اتئیستی از بين مي روند ولی در جامعه اتئیستی
تضادهاي ديگري سر بر مي آورند که باهم
تخاصم ندارند
بلکه اجز ا ئی هستند که حالا هم زیستی مسالمت امیز(یعنی اسلامی )
دارند ولی فراموش می کند که تنها در جامعه
ای که توحید در ان حاکم باشد زندگی مسالمت امیز یعنی اسلامی شود بالاخر اتئیست هم در نهایت به
جامعه توحیدی و اسلامی می رسد
و چون توحید قانون خدا در هستی و زندگی است باز خدا
اثبات شد
اما
اگر فیلسوف عناد و لجبازی کند و با نگرش
قانون تضاد به هستی و زندگی نگاه کند مشكل
بودن و شدن با منطق تضاد لاينحل مي ماند چرا كه شونده محتاج كننده است
و اگر فاعل خود
پديده فرض شود بناگزير خود را از نيستي به
هستي آورده است در حالی كه شاعر می گوید
ذات نايافته از هستي بخش -
كي تواند كه شود هستي بخش.
نيستي
نمي تواند هستي بشود مگر اینکه نیستی هم خود هستی داشته باشد و کلمه نیستی فقط
اسم باشد نه چیز دیگر بله از هستی هستی بوجود می اید
انهم هستی که مطلق و تکینه باشدکه انرژی
تاریک = طاقه المظمه است می تواند
هستی -
نسبی را بوجود اورد
و همين
گير و مشگل بنيان اتئیسم است در حقيقت اگر ميان بود و نبود و بودن و شدن در
تمام انها رابطه تضاد پذيرفته گردد اتئیسم با خرافه و خیالبافی بنیان یافته است توجه نمی کند با
تضاد هیچ چیزی بوجود نیامد و نخواهد امد تا
فرگشت و فراگشت پیدا کند هستی با
توحید فرگشت و فراگشت یافته است و ادامه
دارد وبرای اینکه فرگشت قانون علمی
باشد مرگ هم مانع فرگشت نمی تواند بشود
چون روح از توحید عقل و حب یعنی هوشمندی و
جاذبه درست شده از اینرو فرگشت و فراگشت
توحیدی تکرار شونده است و جهان های متعدد و متتالی وجود دارد به همین دلیل علمی است و مرگ پایان
فرگشت و فراگشت نیست اگر چنین باشد از اول فرگشت و فراگشت علمی نبوده است
به
این دلایل بوده است که ماركس فیلسوف
اتئیسم و دارنده جهان بینی تضادي با توجه به اين اشكالات مهم فرض جامعه بدون تضاد اوليه و جامعه اتئیستی بدون تضاد اخر
را لازم دیده بود توضيح آن كه اگر
تضاد مطلق باشد و ماده تضاد ذاتی داشته باشد و خارج از ماده هم چيزي وجود نداشته
باشد نتیجه یعنی خدا وجود ندارد
ولی
مارکس با فرض جامعه اولیه و نهائی بدون تضاد
مبدا و نهایت را توحیدی تبیین می
کند و با غفلت خدا را ثابت می كنى و توجه شما را به این هم جلب می کنم با اثبات
قوانین توحید ی در طبیعت خدا خود
را در طبیعت اشکار کرده و به
انسانها امر كرده كه رابطه
ها را توحيدي كنيد در اين حالت هيچ شري وجوى نخواهد داشت به محض اينكه
رابطه را تضادي كنيم يعني
اصل پایه اتئیست را عمل کنیم
شر را ما انسانها بوجود می اوریم
خداوند هیچ شری را خلق نکرده یعنی هیچ موجودی را با
تضاد خلق نکرده است همه چیز را با توحید خلق کرده و می کند ولی چون ما
اختیار داریم بین توحید و تضاد انتخاب
داریم این ما هستیم که رابطه ها را تضادی
یعنی شر می کنیم
در
ادامه می پرسیم اگر تضاد در ماده ازلی
نیست كدامين عامل يا عوامل شرايط بوجود امدن تضاد را در
ماده فراهم آورده است و درباره يك جامعه مي توان به وجود خارج يعني طبيعت و جامعه
هاي ديگر را به عنوان شرايط توسل جست حركت
و فرگشت آن را توجيه كرد اما وقتي ماده
اصيل و قديم و ازلي و ابدي تلقي گردد و در وراي آن چيزي وجود نداشته باشد به ناچار بايد علل فرگشت یعنی پیدایش و فراگشت
یعنی تکامل در خود پدیده باشد و اگر اين علل جمع بوده اند تحول و سير به فرگشت
و فراگشت ديگر چه معنائی دارد – زيرا با وجود اين عوامل در ماده که براي اينكه تضاد پیدا شود و عامل حرکت کردد بايد يا دگرگوني در آن عوامل رخ دهد و يا عامل
ديگري وارد ماده شود که در این حالت ماده
را اصيل و قديم و ازلي و ابدي تصور
کردن موجه نیست و نیاز مند خالق است و خود خدا نیست .
و
اگر فرض شود كه يك عامل تصادفي ماده را روي غلطك حرکت انداخته است ایا اين عامل خارج از ماده قرار
داشته است و يا در خود ماده بوده است . اگر در خارج از ماده قرار داشته است ديگر
از ميان نمي رود و انكار خدا و اتئیسم بي
وجه مي شود اگر گفته شود آن عامل يا آن مجموعه عوامل از ازل در ماده بوده اند و
ماده زير تاثير آنها روي غلطك حرکت افتاده
است تنها كاري كه شده است آوردن خدا از خارج ماده به درون آن است و ماده مطلق و
ازلی شده و خود ماده خداشده است همان که
صوفیه و هگل می گوید با این فرق که خدائی ماده در صوفیه و هگل عاقل است در اتئیسم خرفت است با این حال ماده خدا می شود و خدا اثبات می شود و تازه
تمامي رشته ها را دوباره عوامل خارجي پنبه مي كند توجه به اين امر كه
عوامل خارجي نيز در دگرگوني پديده نقش دارند موجب گرديد كه به عنوان شرط دگرگوني پذيرفته
گردند.یعنی بطور ضمنی خدا پذیرفته شد
پيشرفت
دانش و معلوم شدن اين امر كه خارج نقشي بيشتر از شرط دگرگوني بازي ميكند فیلسوفان جهان
بینی اتئیسم را بر آن داشت كه تا قبول عمل و عمل متقابل
داخل و خارج پيش روند حالا چگونه مي توان مدعي شد كه درباره ماده همه چيز
داخلي بوده است و نیازی به خدا نداشته است در علم ژنتیک نیز ثابت شده تا یک روابط درونی و برونی در ژن دخات
نکند ژن هر گز جهش خوب یا بد پیدا نمی کند
اگر دخالت خارج در درون توحید درونی ژن را افزایش دهد جهش توحیدی و تکاملی می شود اما اگر دخالت
خارج در ژن تضاد ایجاد کند جهش به تخریب ژن منتهی می شود در نتیجه قانون اساسی علم ژنتیک هم توحید است
بنام
خداوند هستی و زندگی - همان اوست بخشایند و بخشاینگی
4= لنین - 3
=جهان بینی و منطق اتئیستی ديالكتيك
تضادو تنازع به بیان لنین .
در
نظر فیلسوف اتئیسم در مرحله جامعه اتئیستی
است كه همه چيز داخلي مي شود و تضاد
از ميان مي رود با از بین رفتن تضاد حرکت چگونه
ادامه پیدا می کند از اين اشكال مهم كه بگذريم و فرض كنيم در آغاز
هر چه بوده ماده در جريان حرکت افتاده است
دو اشكال عمده زير برجا مي ماند.
همانسان
كه آمد به نظر فیلسوفان اتئیسم در يك
جريان مركب زوجهاي بيشتري يافت مي شوند که تضاد دارند در اين صورت تعيين كننده اينكه كداميك از زوجهاي
تضاد اصلي هستند كيست. آيا مي توان نقش فكر را در عمده كردن يك زوج به كلي حذف كرد
اگر فرض شود تضاد عمده است چه کسی جهت يابي فرگشت و فراگشت پديده را تعيين مي كند و بنا بر اين با فرض اينكه
دگرگوني يك مسير و يك سرانجام بيشتر ندارد تضادهاي فرعي چه نقشي بازی مي كنند.
و
اگر خود اين تضادها هم ذاتي دارند بنابراين
بايد هر
زوج براساس
تضاد خودش فرگشت پیدا کند و بقيه تضادها برايش جنبه خارجي يعني شرايط
دگرگوني را داشته باشند اگر فرض شود چنين نيز هست و زوجها در يك جريان مركب در
رابطه با دخالت تضاد اصلي دگرگون مي شوند در اين صورت بايد با بوجود
امدن تضاد در جامعه سرمايه داري و استقرار
جامعه اتئیستی بی طبقه - تضاد دروني جامعه اتئیستی كدام تضاد است و جريان فرگشت آن چيست.
اگر
تضاد هست و اما نوع آن قابل پيش بيني نيست پس اتئیسم چگونه توانسته است از ابتداء
تا انتها جريان دگرگوني اجتماعي را پيش بيني كند از كجا تضاد دروني جامعه اتئیستی لزوما در جهت ايجاد جامعه بی طبقه حل خواهد شد و بر فرض كه در اين جهت حل هم بشود پايان حرکت است و جريان ديالكتيك تضاد بدان ختم مي شود تكليف مطلق و
ذاتي دروني بود تضاد چه مي شود و جامعه ای که دیگر تضاد ندارد چگونه حرکت می کند و
بالاخره اتئیسم به توحید ختم می شود و
خدابطور اتوماتیک اثبات می شود .
و
اگر به جريان مركب جديدي تبديل مي شود تضادهاي اصلي و فرعي آن جامعه كدام هايند و
اگر اين فرض پذيرفته گردد با توجه به نابرابري كه ذاتي تضادها است بدان معني است كه داشتن طبقات ظالم و مظلوم ذاتي
جامعه هاي بشري هستند و هرگز از ميان نخواهند رفت.
و
اگر تضاد ذاتی در جامعه به يك جريان ساده
تبديل مي گردد يعني تنها يك زوج يعني متضادين باقي مي ماند اين زوج كدام است و
تضادش چگونه حل مي گردد و تازه تبديل جريان بغرنج به جريان ساده بازگشت به همان
قالب ديالكتيك توحیدی است اشكال ديگر اين
كه به نظر فیلسوفان اتئیست تخم مرغ در تحت حرارت مناسب به جوجه بدل مي شود ولي هيچ
حرارتي قادر به آفرينش جوجه از سنگ نيست زيرا اساس دگرگوني اين دو متفاوت است.
در
انتقاد اين سخن بايد گفت:
1- تركيب تخم مرغ با تركيب سنگ يكي نيست و
بنابراين تركيباتي كه با پديده هاي ديگر مي دهند يكي نمي توانند باشند و باستناد
اين امر نمي توان حكم بوجود تضاد دروني و ذاتي و اختلافش در تخم مرغ و سنگ كرد.
2-حرارت
آفريننده جوجه نيست.
3-تازه
سخن فیلسوف جاي اين پرسش را باقي مي گذارد
كه چرا همه تخم
مرغها
جوجه نمي شوند و بعضي از تخم مرغها مي گندند چرا جوجه ها يكسان نمي شوند و چرا و
چرا .... و اگر گفته شود اين امر ناشي از آن است كه هر تضاد يك جهت عمده و يك جهت
غير عمده دارد و در نتيجه با تبديل جهت عمده به جهت غيرعمده تخم مرغ مي گندد جواب
آن است كه اين دو جهت عمده و غير عمده يكي جهت نو و ديگري جهت كهنه است.
اما
هميشه مي گوئيد نو بر جاي كهنه مي نشيند
اين قانون عام و الي الا بد تخطي ناپذير جهان است گذار يك پديده ديگر بوسيله جهشي
انجام مي يابد كه طبق خلقت خود آن پديده و شرايط خارجي آن اشكال مختلفي بخود مي گيرد
اين است جريان نشستن نو بر جاي كهنه در درون هر شي يا پديده بين جهات نو و
كهنه تضاد موجود است كه منجر به يك سلسله مبارزات پرفراز و نشين مي شود جهت نو در
نتيجه اين مبارزات از کوچک به بزرگ رشد مي كند و بالاخره موضع مسلط مي يابد.
بنابراين
نظر پديده يك مسير و يك سرانجام بيشتر نمي تواند پيدا كند حال آنكه در عالم واقع
مسيرها و سرانجامها بي شمارند تخم مرغ مي تواند بگندد و يا جوجه شود حرارت نقش
آفريننده را ندارد بلكه به نطفه تخم مرغ امكان مي دهد مواد خارجي (زرده تخم مرغ و
اكسيژن هوا و ...) را جذب و با آنها تركيبات متناسب جوجه شدن را بدهد و نيز ممكن
است اين تركيبات يا پديده هاي خارجي ( در همان درجه حرارت) چنان انجام گيرند كه
تخم مرغ را در جهت گنديدن سير دهند اين جهت يكي نخواهند شد تخم مرغي كه در
مسير گندیدن افتاد بر اثر
مبارزات پر فراز ونشیب تصحیح مسیر نخوهد داد و جهت جوجه شدن را در پيش نخواهد
گرفت.
شگفت
آنكه جسد لنین و... را موميائي كرده اند تا دليل باشد بر غلط بودن تضاد ذاتي و
دروني
(قول
خدا درباره فرعون در اينجا نيز مصداق پیدا می کند كه مدعي را خدا خود شاهد دروغ بودن ادعاي خويش
مي گرداند
سوره
يونس آيه 93).
فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ
لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً وَإِنَّ كَثِيرًا مِّنَ النَّاسِ عَنْ آيَاتِنَا
لَغَافِلُونَ ﴿92﴾
( گفت خداوند ) پس ایندوران نجات
می دهیم تو را به بدنت ( به جسدت ) تا باشی برای کسانی که جانشین تو اند ( در اتئیست ها ) علامتی ( برای عبرت گرفتن ) و همانا بسیاری از
مردم از آیات ما البته غفلت کنندگانند ( اتئیست های امروزهم ) .
چرا
كه اگر گفته بشود در بدن موميائي شده بر اثر موميائي شرط دگرگوني يعني عوامل خارجي
ملغي از اثر شده اند و بنابراين تضادها بدن را در جهت تجزيه نبرده اند ناچار بايد
پذيرفت كه به همين دليل از ازل نيز بدون
اين عامل خارجي تضادهاي ماده نمي توانسته اند فرگشت را ایجاد کند بنابراين خارج از ماده عاملي بايد
بوده باشد كه آن را در جريان شدن قرار دهد و نيز بايد پذيرفت كه عامل
خارجي مي تواند هم مسير و هم جهت و هم سرانجام پدیده را عوض كند.
چرا
كه پس از مرگ بدن به تدريج تجزيه مي شود و با خاك هم هويت مي گردد عاملي كه سبب
گشته است بدن لنين بر جاي بماند همان عايق نمون آن از راه موميائي كردن است و اگر
دانش بشري به كمال رسد يعني بتواند عايق را كامل سازد بدن حتي آب خود را نيز از
دست نخواهد داد شاهد مدعي اجساد ماموتها كه پس از گذشت ميليونا سال آنها را سالم
از دل يخ به در آورده اند و براي حل اين اشكالات راهي جز اين باقي نمي ماند كه
تضاد را ذاتي و دروني ومطلق پديده نپنداريم و كساني كه خواسته اند تضاد را
بر كرسي مطلق بودن نگاهدارند هدفشان نفی خدا بوده تا خود خدا شوند و بر انسانها
حاکمیت مطلقه بیابند هر مستبدی در عمل
اتئیست است چون با قانون تضاد عمل می کند
توحید قانون برابری در حقوق و
فرگشت و
فراگشت است .
5 = نظريه هانری لو فبور
اخرین
شرح دهنده فلسفه ومنطق ديالكتيك تضادو تنازع اتائیستی
لو
فبور می گوید
تضاد
هرگز از ميان نمي رود اما جهتهاي حل آنها گوناگونند و در نتيجه سرنوشت ها مختلف مي
شوند تضادها داخلي هستند اما ممكن است به تضاد خارجي تبديل گردند.
در
مقام مبارزه با تبديل ديالكتيك به احكام مطلق گرايانه لوفبور در
عين حال كه پائي در بند دارد پائي ديگر را آزاد مي كند گر چه بيان وي بغايت مبهم
است اما اينقدر هست كه بتوان احتمال داد وي سرنوشت یک و يكدانه اي را براي جريان تضاد نمي شناسد و يحتمل
كه به نظر او پديده مي تواند سرنوشت هاي گوناگون پيدا كند و اين بر اثر روابط تضاد
كه ميان اجزا يك مجموعه برقرار مي شود
پديد مي آيد.
وي
درباره رابطه تضاد و سرانجام آن چنين ميگويد.
پدیده
دارای اضداد تنها تعبيري عقلاني (ساخته انديشه) نيست
برش دروني مبارزه رابطه دردآلود و غم بار نيروهاي است كه جز در رابطه با يكديگر
وجود ندارند نمي توانند وجود داشته باشند مگر عليه يكديگر همانند ارباب و برده
مبارزه يك رابطه پر غم و شادي است كه در آن متضادين يكديگر را توليد مي كنند و
متقابلا يكديگر را تا پيروزي يكي از آنها و در گذشتن – و يا تخريب متقابل يكديگر –
بر پا نگاه مي دارند تضاد را اگر در كمال عينيش بگيريم – متحرک است منطق جز
ء بیان مجرد آن نیست در گذشتن _ عمل و حيات – پيروزي يكي از نيروهائي
است كه ديگري با تغيير شكل دادن آن و با تغيير شكل دادن خودش و يا بر كشيدن محتوي
به طراز بالاتري غلبه مي جويد.
مراد
لوفبور درباره
در گذشتن يكي از متضادين و يا تخريب متقابل يكديگر روشن نيست دانسته نيست كه آيا
منظور وي تخريب متقابل در يك هويت جديد يا تضادهاي جديد با محتوي داراي طراز و سطح
بالاتري است كه ضدين ممكن است يكديگر را خراب كنند كه سرنوشت و جهت عوض شود مثلا
در مثال داستان تخم مرغ اگر نيروهاي دروني به تخريب يكديگر نائل گردند تخم مرغ مي
گندد و اگر يكي از نيروهاغلبه كند و در گذرد – تخم
مرغ جوجه مي شود.
در
صورتي كه بنا را بر اين بگذاريم كه مقصود نويسنده آن است كه بسته به نوع مبارزه
ضدين جهتها و سرنوشتها عوض مي شود بايد گفت البته اين نظر گام بزرگي به پيش است و
كوششي است براي نزديك كردن برداشت خرافی با واقعيت ها اما مشگل بنياني
را برطرف نمي كند در حقيقت بايد چرائي عوض شدن جهت و سرانجام را توضيح داد اگر همه
عواملي
دروني تلقي شوند دليلي براي عوض شدن جهت و سرانجامها باقي نمي ماند و اگر به خارج
در اين عوض شدن جهت و سرانجامها نقشي سپرده گردد از دو صورت خارج نيست يا عوامل
خارجي شرط دگرگوني تلقي مي شوند و يا عوامل شمرد مي گردند كه با اجزاء پديده وارد
رابطه تفاعل مي گردد در صورت دوم به شرحي كه قبلا گذشت جاي براي تضاد ذاتي و دروني
و عام و مطلق باقي نمي ماند اما در صورت اول يعني در صورتي كه عوامل خارجي را شرط
دگرگوني بدانيم بايد گفت اين سخن در صورتي كه منظور از شرايط فقط درجه حرارت باشد
كه مثلا اگر بسيار كم باشد تخم مرغ يخ مي زند و اگر بسيار زياد باشد تخم مرغ مي
پزد و اگر در حد معين و مناسب جوجه شدن باشد پس از دوره ائي تخم مرغ جوجه مي شود
سخن نه به واقع كه به ظاهر درست مي نمايد چرا كه همين شرايط متفاوت نيز با دخالت
عوامل خارجي ديگر ممكن است تخم مرغ را از هويت خويش بيگانه گرداند در آن صورت در
عين آن كه يخ مي زند و يا مي پزد تركيب ديگر غير از تركيب تخم مرغ معمولي را پيدا
مي كند.
اما
مقصود از اين گونه دگرگوني نبايد عوض شدن شرايط باشد چرا كه عقول همه به اين
واقعيت پي مي برد بلكه بايد مقصود بايد عوض شدن خود عوامل باشد.
در
مثال تخم مرغ كم و زياد شدن اكسيژن كم و زياد شدن درجه حرارت حضور و عمل جانداران
ذره بيني و .... در اين صورت اگر گفته شود كه اين عوامل شرط دگرگوني اند چون از
طريق تضادهاي دروني عمل مي كنند و مراد از چگونگي عمل كردن ورود در رابطه با فعل و
انفعال با تخم مرغ باشد محل بحثي جز اين باقي نمي ماند كه :
1-از
دو جزء يكي داخلي و يكي خارجي كه در جريان تركيب شركت مي كنند. بكدامين دليل اولي
را اساس دگرگوني و دومي را شرط دگرگوني بخوانيم و اين نامگذاري از واقعيت چه چيز
كم و بر آن چه چيزي مي افزايد.
2-و
اگر براستي تضادهاي دروني در كارند و نحوه دخالت عامل خارجي از طريق اين تضادها
جهت دگرگوني و در نتيجه سرنوشت پديده را عوض مي كند بنا گزير همان خداست كه از رگ
گردن به آدمي نزديكتر است و چه جا براي انكار آن مي ماند در اين صورت اساس دگرگوني
خارجي و شرط دگرگوني داخلي مي گردد.
و
آلن با ديو- فیلسوف دیگر فرانسوی درباره چگونگي حل يك تضاد پس از آن كه نظر مي
دهد كه حل يك تضاد هرگز با تبديل به سنتز حل نمي شود.
مي
نويسد:
ستمگر
و ستمديده در تضاد دائمي در جنگي لاينقطع گلاويزند گاهي علني و گاهي در پرده در
جنگي كه گلاويزند همواره يا به دگرگوني انقلابي تمام جامعه مي انجامد و يا به
تخريب دو طبقه ائي كه با يكديگر مبارزه مي كنند...
و
يا طرفي هم هست كه يكي به تمام و كمال ميميرد و هيچ اثري از خود بجا نمي گذارد
براستي و آن طرف سرمايه داري است چرا كه از سرمايه داري به مثابه واپسين
تاريخ بهره كشان چيزي باقي نخواهد ماند.
بايد
در اين ديالكتيك انديشد نه تنها مرگ سرنوشت اين طرف است بلكه خاكستر وي نيز ناپديد
خواهد شد.
تا
به اينجا حل تضاد ايجاب مي كرد كه ضدين در سنتزي هويت هاي خود را از دست بدهند و در
اين نظر صحبت از ناپديد شدن حتي خاكستر يكي از طرفين تضاد است.
با
اين حال باز سخن گنگ است زيرا معلوم نيست كه مثلا طبقه سرمايه دار به تن حذف مي
شود و اين بخش جامعه را بايد نابود كرد و خاكسترش را نيز به باد داد (همانسان كه
در تصفيه هاي استالين معمول بود) و يا بايد هويت هايش به عنوان ستمگر و بهره
كش ظاهر آن است كه مراد نويسنده حذف طبقه سرمايه دار به تن نباشد.
باري
اگر مراد از تخريب متقابل همين باشد كه آلن باديو شرح مي كند لاجرم هر جرياني يا
با از بين رفتن طرفين تضاد به پايان مي رسد (كه معلوم نيست چسان و چگونه و از آن
جامعه چه برجا مي ماند....) و يا با مسلط شدن يكي در ديگري تا از بين رفتن كامل
طرف ديگر ادامه مي يابد در اينجا اين سئوال پيش مي آيد كه ايا ممكن نيست غلبه قطعي
با سرمايه داري باشد اگر ممكن نيست چرا و اگر ممكن است نحوه از بين رفتن کار
گرها چگونه است اگر تا وقتي كه تضاد کار گرها با سرمايه داري به تمامت رشد خود نرسيده باشد
شكست کار گرها گذرا هستند و سرانجام
پيروزي از آن کار گرها است (غلبه محتوم نو بر كهنه) تخريب هر دو طرف چه معني پيدا
مي كند و براي اين فرض:
اگر
يكي از طرفها به طور قطعي جا و موقع مسلط را در رابطه تضاد به دست آورد چه جائي مي
ماند بدينقرار توضيحات آلن باديو ابهامهاي موجود در نظريه لوفبور را
برطرف نمي كند و به نوبه خود سئوالهاي بلا جواب و مشگل هاي حل نكردني تازه ائي نيز
بر آن مي افزايد با وجود اين بيم و نگراني آلن با ديو از برداشتهائي كه به سازش
طبقاتي مي انجامد بجاست اما به شرحي كه خواهد آمد برداشت وي نيز چيزي از اين خطر
نمي كاهد سهل است به ابدي كردن
سیستم طبقاتي مي انجامد.
باري
علت ابهام در بيان لوفبور و در نظر آلن
باديو نيز
همين گيرهاست از اينرو انديشمندان متاخر دست به نوآوريهاي تازه ائي زده اند
بدينسان كه دست از و هم شمردن خارج برداشته و نوعي رابطه ميان تضادهاي داخلي و
خارجي را پذيرفتند تا آنجا كه براي مجموعه دو جريان داخلي و خارجي شناخته – مثلا کاپیتالیسم
مي تواند با طبقه حاكم كشوري عليه توده هاي مردم وحدت كند بدينقرار درون (طبقه
حاكم) با بيرون (کاپیتالیسم ) روابط
ارگانيك برقرار مي كنند اين روابط ارگانيك تضادهاي داخلي را شدت مي بخشد.
بديهي
است كه وقتي کاپیتالیسم با طبقه حاكم
روابط آلي برقرار كرد ديگر شرط دگرگوني نيست و همان قدر در دگرگوني نقش بازي مي
كند (بسته به مورد احتمالا بيشر) كه طبقه حاكم بازي مي كند.
حاصل سخن
اصل
بنياني علم همانسان كه آمد اصل توحيد است حقیقت تضادهاي ديالكتيكي دروني و ذاتي و عام و مطلق را
تحمل نمي كند در حقیقت تنها تضادهاي واقعي و خارجی امكان وجود دارند برخورد نيروها
و روابط تضادها مي تواند وجود داشته باشند و نمي توان از تصديق اين اصل سرباز زد
چرا كه اين اصل را علم به مسند قبول نشانده و علم تنها وسيله اندر يافت واقعيت است
تنها وسيله شناخت جهان است دو گونه (از لحاظ كيفي) شناخت نمي تواند وجود داشته
باشد يكي فلسفي (معنوی ) و يكي علمي (مادی) .بلکه
اصل پایه در شناخت هم ماده
وهم معنا توحید است
و جاي اين سئوال باز مي شود كه پس از 50 قرن كه از
تبليغ توحيد از زمان نوح و پس از 14 قرن
كه از تبليغ توحيد توسط محمد (ص) مي گذرد
آيا بشريت به تصديق اصل توحيد نزديك نشده است لااقل در قلمرو علمي و در ميان
علمائي كه كذاب يعني دليل تراش براي مقام هاي مطلقه استبدادی نيستند اصل توحيد ناگفته و نا نوشته بطور فطری مقبول همگان شده است به
همین دلیل حتی یک اتئیست هنگلم سخن گفتن
از منطق توحید استفاده می کند مبادا در سخنانش تضادی نباشد که
به بی منطقی متهم می شود الحمد لله
.
كساني
كه از روي دقت و بدون غرض و مرض اين نوشته را بخوانند و كوشش را كه به قصد شناخت
حق از باطل و تدارك مقدمات وحدت جهان بيني بر بنيانهاي علمي انجام گرفته است را
باز شناسند تصديق خواهند كرد در جهاني كه نيروها عليه يكديگر به كار مي روند در
جهاني كه هر تشنه مقامي بهترين و آخرين علاج را رابطه تضادی و سانسور مي شناسد در جهاني كه با استفاده از
انواع وسيله ها و پاك ترين عقيده ها انديشه و نظرهاي مخالف زورمداري سانسور مي
شوند – در جهاني كه حتي به عنوان مخالفت با مقامهاي مطلق العنان به عناوين ظاهر
فريب سانسور انجام مي گيرد.
در
جهاني كه حتي مدعيان اعتقاد به توحيد با نشان دادن دوستي و ارادت و از راه دلسوزي
سانسور مي كنند.
در
جهاني كه نزديك به تمامي بشريت بر اثر بلاي سانسور از والاترين خاصه انساني يعني
انديشيدن محروم مانده اند.
در
جهاني كه حتي در جمع هاي معتقد به اصل توحيدي قرآن (بشارت بده به كساني كه سخنان
را مي شنونده و بهترين آن را بر مي گزينند)
زير
پا گذاشته مي شود در اين جهان 50 قرن براي رسيدن به توحيد آن هم در محدوده
تنگ عملي زياد نيست؟
و
هنوز تا قبول اصل توحيد به مثابه زير بناي فلسفه و منطق انديشيدن راه بسيار است
مبارزه بي امان با سانسور بهر شكل كه در آيد و بهر بهانه كه انجام بگيرد تنها راه كوتاه
كردن راه رسيده به حقیقت بر پايه توحيد و
برابری در حقوق انسان است.
چگونگي
پيدايش تضاد و معالجه ان
علت
پيدايش تضاد در ميان انسانها –باوردانسته يا ندانسته انسان به شرك نظری است که تضاد را
در عمل ایجاب می کند تضاد از لحظه اي شروع
مي شود كه انسان خود را مطلق فعال (خدا) مي كند و چون انسان مثل همه پديده هاي
جهان موجودي است نسبي و فعال – در واقع خود را از جايگاه واقعي خود كه نسبي بودن و
فعال بودن است با نگرش افراطي در جايگاه مطلق فعال كه خدا است قرار مي دهد – فرعون
و همه فرعونهاي تاريخ با اين نگرش به خود مستبد شدند و مي شوند بر پايه اصل تکینگی =
واحد الاحد – فقط خداوند هستي مطلق و فعال دارد و هيچ
مخلوقي را با هستي مطلق و منفعل خلق نكرده است چون موجودي كه منفعل باشد عدم است
از اينرو همه پديده هاي جهان هستي را بر پايه توحيد (نسبي و فعال ) خلق كرده است در نتيجه همه
پديده هاي جهان مجموعه هستند – در نتيجه
كسي كه خود را مطلق فعال (خداي دورغين) قرار مي دهد و ديگران را در مطلق منفعل
(هيچ) می بیند رابطه اش با ديگران رابطه تبديل نيرو به زور و تضاد مي شود.
بايد
توضيح داده شود كه:
توحيد
– قدر خداوند است و موجودي كه خود را توحيدی یعنی نسبي و فعال مي داند و به ان ايمان مي
آورد خود را در قدر خداوند قرار داده و نيروهايش وقتي در مجراي قدر الهي عمل مي
كند.
نيرو
– صفت – قدرت را مي يابد و با ديگران به قدر استعداد خود وارد فعل و انفعال مي شود
و مشاركت و كار جمعي(تعاون) را اساس انديشه و عمل خود قرار مي دهد كه پايه انسان سالاري
است اما انساني كه خود را در موضع مطلق فعال و همه كاره قرار مي دهد و
ديگران را در موضع مطلق منفعل (هيچ كاره) چون خود را از مجراي فطري كه توحيد است
خارج كرده و بر پايه شرك (با مطلق فعال كردن خود – خود را شريك خدا در خدائيش كرده
) است و ديگران را مطلق منفعل مي خواهد باشند در رابطه با ديگران تضاد را عمل مي كند و در اين تضاد خود را محور فعال و
ديگران را محور
منفعل مي
بيند – از اينرو به اين رابطه – رابطه تضاد تك محوري مي
گويند هر چند در نظريه و در ذهن موحد
هم باشد اما در عمل چون رابطه اش با ديگري تضاد تك محوري است – مشرك است و شرك در عمل ميزان
باطل است و توحيد ميزان حق است از اينرو هر انساني در انديشه و عمل يكي از
ميزانها را معيار و ملاك خود در رابطه با ديگري قرار مي دهد و به غير از
سه ميزان هيچ ميزان ديگري وجود ندارد.
1-ميزان
حق – يعني توحيد و موازنه اش با ديگري موازنه توحيدي مي شود.
2-ميزان
باطل –
يعني تضاد و موازنه اش با ديگري موازنه
تضاد مي شود.
3-ميزان
نفاق يعني مذبذب بین توحيد و تضاد – و موازنه اش تضاربی مي شود كه اين سه ميزان را
خداوند در نماز روزان مسلمانان قرار داده است از اينرو در سوره حمد:
انعمت
عليهم –
كساني كه نعمت شناخت توحيد و عمل به آن را دارند يعني مردم سالار هستند .
مغضوب
عليهم –
كساني كهتضاد را ميزان انديشه و عمل كردند
يعني مستبد هستند.
و
الضالين –
كساني كه در ميانتضاد و توحيد – گمراه
هستند
با
اين توضيح وارد بحث چگونگي ايجاد تضاد در روابط انسانها مي پردازيم:
هر
پديده اي چون مطلق نيست و نسبي است پس رابطه پذير – اثردهنده – و اثرگیرنده است اما در شرايط موازنه توحيدي يعني برقراري
رابطه توحيدي در درون و بيرون با پديده هاي ديگر از رابطه تضاد تك محوري كه ميان
دو محور تنازع را ايجاد مي كند آزاد و
مستقل است و با خودش توحید دارد - توحيد حركت است حركتي كه همه اجزاي پديده در آن
شركت مي كنند چون هر پديده علاوه بر اينكه نسبي است فعال هم هست و اين فعاليت در
درون آن ايجاد حركت دائمي مي كند و حركت در درون پديده ها امري ثابت است و هيچ وقت
به سكون بدل نمي شود.
بنابراين
هر پديده مجموعه اي از اجزاء است كه اجزايش در توحيد مي باشند اما از آنجا كه اين
توحيد نسبي است و هويتي كه از تركيب اجزا در مجموعه بوجود مي آيد نيز نسبي است
پديده ها مي توانند با يكديگر روابط آلي (ارگانيك) برقرار كنند جريان عمومي دخول
عناصري كه با مجموعه بوجود آورنده پديده توحيد نمي دهد ولي اجزائی را از مجموعه
خود بيگانه مي كند و رابطه اش با بقيه اجزاء از خود بيگانه کردن انها و با خود
کردن انهاست است در نتیجه اجزاء از خود
بیگانه شده با كمك عناصر خارجي كانوني بوجود مي آورند كه رابطه اش نسبت به بقيه
اجزاء پديده – خودشان را در موضع مطلق و فعال و اجزاء پديده دیگر را نسبت به
خود مطلق منفعل مي خواهد یعنی از مجموعه پدیده مورد بحث جدا و
به مجموعه خود می افزايند و اين رابطه – رابطه تضاد را ایجاد می کند كه به درون آن پديده راه يافته است از اينرو هيچ
استبدادي بدون ارتباط با خارج و گرفتن نيرو و تبديل آن در رابطه تضاد تك محوري به زور و حاكم شدن بر جامعه بوجود نمي
آيد و اين حكومت – حكومت ذلت است.
از
اينرو هر پديده كه مجموعه اي از اجزاء است كه نسبت به يكديگر در يك نظامي با رهبري
در مسير و جهتي در مرز موازنه توحيدي – مجموعه حیات است كه در آن تضاد وجود ندارد بلكه تفاهم جريان
عمومي حاكم بر پديده است و موجب اين هماني پديده با خود است.
از
آن مرز بدين سو – يعني در روابط تضاد –
زور – پديده با پديده هاي ديگر درگير جريانهاي داخلي شدن خارج و خارجي شدن داخل مي
گردد – قوي ميگيرد و در خود ادغام مي كند و ضعيف از دست مي دهد و دچار گست مي وشد
.
بدينقرار
براي آنكه تضاد (تعدد هويت– طبقات و غيره ) و زور
کوئی عارض گردد بايد خارج و داخل
نسبي وجود داشته باشد و داخل و خارج پديده ها درهمدیگر دخالت کنند تا كه پديده هاي در رابطه هويتهاي يگانه خويش را
از دست بدهند و در درون هر يك از پديده ها هویت های متعدد در روابط زور قرار گيرند
و جهت عملشان عليه يكديگر باشد. تضاد همين است.
دو
مجموعه بايد قابليت جذبشان در يكديگر كم و قابليت دفعشان نسبت به يكديگر زياد باشد
هويت هاشان نتوانند با يكديگر سازگاري يابند يعني نظامشان و رهبری نيروهاي
محركه شان و مسير و جهت عمل اين نيروها قابليت جذب و تركيب در يكديگر نداشته باشند
يا بسيار كم داشته باشند و هدفشان نسبت به هم در دوري تمام باشند تا بتوان آن دو
را در رابطه با يكديگر متضاد گفت مجموعه هاي كه با يكديگر در رابطه زور قرار مي
گيرند و با هم رابطه تضاد تك محوري – يعني
زور – برقرار می كنند.
بر
پايه موازنه تضادی یکی از سه وضعيت را
نسبت به يكديگر پيدا مي كنند :
1-با
يكديگر روابط آلي علني برقرار نميكنند و يا آن روابط تعيين كننده نيستند اما در
عوض با يكديگر رابطه زور برقرار مي كنند.
2-با
يكديگر رابطه آلي علني برقرار مي كنند در اين روابط يكي مطلق فعال (مسلط) و يا
بيشتر مسلط و ديگري مطلق منفعل ( زير سلطه يا بيشتر زير سلطه ) مي گردد.
3-با
يكديگر روابط آلي برقرار مي كنند اما هر دو به يك نسبت زير سلطه هم ديگرند.
خصوصيات
هر سه وضعيت آن است كه :
الف
– مجموعه هاي در رابطه از هويت فطري خود يعني توحيد بيگانه اند و بنابراين دچار
عارضه تضاد هستند.
ب –
بدون خارج كردن نيرو از مجموعه يا وارد كردن نيرو به مجموعه از فطرت توحيدي خود
بيگانه نمي شوند بنابراين مشخصه تضاد همين دروني شدن بيرون و بيروني شدن درون است.
جريان
خارجي شدن و خارجي كردن يا جريان داخلي كردن و داخلي شدن همراهند همان جريان
پيدايش و بزرگ شدن تضادهاست.
ج-
تضادها در جريانهاي ادغام و گسست جا به تضاد ديگر مي سپارند اما در روابط زور –
تضادها از ميان رفتني نيستند و جهت شناخت وضعيتهاي بالا در آن است كه:
1-
تنها در وضعيت اول جريان ادغام جريان مسلط است و تنها جامعه هاي مسلط مي توانند با
يكديگر موازنه تضاد يعني رابطه زور برقرار
كنند و تنها به كمك داشتن خارج زير سلطه و گرفتن و ادغام جريان مسلط است و تنها
جامعه هاي مسلط مي توانند با يكديگر موازنه تضاد يعني رابطه زور برقرار كنند و تنها به كمك داشتن
خارج زير سلطه و گرفتن و ادغام در خود مي توانند در جريان ايجاد تضاد – موازنه را
برقرار كنند.
بدينقرار
مثلا آمريكا و شوروي دوران كمونيسم بدان جهت مي توانستند در مسابقه تضاد شركت كنند
كه هر دو بر بخشهاي از جهان مسلط بودند و هر دو بخشهاي زير سلطه را استثمار مي
كردند اما اين همه كافي نبودند بايد بخش كلاني از نيروهاي محركه در ايجاد زور بكار
گرفته مي شد – تضادها در مجموعه هاي مسلط از طريق كاربرد نيروهاي محركه خود و
بيگانه – غيرخودي – و خارجي مي شوند و هويت عوض مي كنند از اينرو آمريكا و شوروي
هر دو زير سلطه يكديگر بودند و هر دو به طور روزافزون بخش كلاني از نيروهاي كار و
حاصل و منابع خود و ديگران را به زور تبديل مي كردند. تا موازنه تضادی يعني رابطه زور استمرار يابد و تضادهاي كه عارض
اين دو مي شدند از طريق خصومت هاي سياسي با يكديگر تجلي مي كردند.
2-
وضعيت دوم - وقتي ممكن است كه بنيان مجموعه ها همانند و اندازه فشار و تضيق شان
همان اندازه و عناصر و مواد و يا نيروهائي كه مبادله مي شوند براي هر يك از مجموعه
هائي كه با يكديگر روابط آلي برقرار مي كنند. همان اهميت را داشته باشد كه ما به
عوض براي مجموعه طرف مقابل دارد در اين وضعيت در مجموعه هاي در رابطه هم جريان
ادغام و هم جريان گسست وجود دارد اگر مجموعه هائي كه با يكديگر روابط آلي دارند با
مجموعه هاي ديگر كه نسبت به اين مجموعه ها در موقعيت زير سلطه هستند نيزروابط آلي
داشته باشند جريان مسلط در اين مجموعه ها جريان ادغام است و اگر در عين حال كه
مسلطند – زير سلطه مجموعه يا مجموعه هاي ديگر قرار بگيرند يعني براي دوام بنيانشان
ناگزير از خارج كردن عناصر يا نيروهائي به مجموعه هاي مسلط گردند بسته به شدت
جريان ها ممكن است جريان گسست مسلط گردند وضعيت كنوني اروپا مثال خوبي براي روشن
كردن اين امر است در حقيقت اروپا از سوئي بر بخش هائي از جهان مسلط است و بخش
عظيمي از مواد نيروي كار و حاصل آن را كه متعلق به مردمان ديگر است در
دستگاه فعال خويش ادغام مي كند اما از سوي ديگر اروپا در برابر آمريكا و چين به
خصوص در برابر آمريكا به طور روز افزون موقعيت زير سلطه پيدا مي كند.
3-
وضعيت سوم كه وضعيت عمومي همه زمانهاست به تقدم جريان ادغام در مجموعه های مسلط و
تقدم جريان گسست در مجموعه زير سلطه مشخص مي گردد مثال ايران و غرب – روشنگر اين
واقعيت است ايران در كليت خويش در جريان گسست شتاب مي گيرد اقتصاد سياست فرهنگ و
روابط اجتماعي ايران درگير گسست است نظام اجتماعي ايران از طريق همين گسست برپاست.
بخشي
از جامعه از نظر سياسي – اجتماعي – فرهنگي و اقتصادي نسبت به داخل ايران خارجي مي
شوند و به تدريج در مجموعه مسلط خارجي ادغام مي گردند (سفر براي كار – خود تبعيدي
– فرارمغزها و ...)
بدينقرار
ترجمان مناسبات و تناسبات زور چهار جريان را تشكيل مي دهد 1- جريان
ادغام كه ويژه مجموعه مسلط است –
2- جريان
گسست كه ويژه مجموعه زير سلطه است
3- جريان
تضاد كه بازتاب جريان هاي گسست و ادغام است.
در
حقيقت زير فشار نيروهاي كه جهت خود شدن و هويت توحيدي داشتن عمل مي كنند هر زمان
نیرو و فشاري كه براي تجزيه بايد وارد گردد زيادت مي گيرد و بنابراين تضاد فزونتر
مي گردد اما اين جريانهاي به پيدايش و رشد جريان قيام مي انجامد.
4- جريان قيام يعني خود شدن يعني هويت
توحيدي پيدا كردن كه هم در مجموعه هاي مسلط و هم در مجموعه هاي زير سلطه وجود دارد
جرياني كه جز جريان توحيد نامي نمي توان بر آن نهاد هر چند از آن كليت هاي از خود
بيگانه است اما اظهار قيام امیز آن از جانب بخشي از اين كليت بعمل مي آيد كه به
لحاظ موقعيت بخش كلان فشار بر او وارد مي شود و در پي شناخت اين از خود بيگانگي
خويش به قيام بر مي خيزد.
با
اين برداشت كه دست آوردهاي علمي و تجربي و قرآني از پی هم بر آن صحه مي
گذارند مشكلات لاينحل را كه منطق صوري ارسطوئی و منطق جدلي اتییستس و منطق ذوقی تصوف از حل آن عاجز بودند حل مي
گردند بنابراين هر مجموعه كه توحيدي نبا شد از خود بيگانه است.
البته
جريان اصيل اين مجموعه جريان خود شدن و در خود استمرار داشتن است و مبارزه سياسي –
واقعيت و قانونيت خويش را از همين جريان به دست مي آورد بدينسان علم بدون آنكه
ابزار مقام مطلق العناني گردد.
و
بدون آنكه به علمي جلوه داده شود و اسطوره
علم كردن چيزي كه غير علمي است (به بهانه توقعات مقام مطلقه انحصاري ) نيازي باشد
نقش خويش را در جهاد بزرگ آزادي و استقلال و حاكميت ولايت جمهور مردم ايفا مي كند
راستي آن است كه هر بار پاي اسطوره سازي به ميان مي آيد توحيد نيست كه مي خواهد
جانشين تضاد شود بلكه تضاد ديگري است كه
مي خواهد جانشين تضاد اول بگردد.
در
عين حال توحيد حرکت است حركتي براي رسيدن به هدف نهائي يعني جامه كمال مطلوب
توحيدي كه در آن استقلال و برابري و آزادي و سازندگي و استقامت و كمال جوئي براي
رسيدن به آن هدف بزرگ و ايجاد جامعه بهشت در اين دنياست جامعه اي كه نمونه كوچك آن
را در ايام حج در مكه مي بينيم جامعه اي كه همه يك لباس – يك صفت يك هدف را دارند
– زبان – رنگ – نژاد – مقام – پول – شهوت – و غيره در آن ارزش نيست – توحيد ي بودن
– يعني نسبي بودن و فعال بودن و در جمع بودن و با جمع حركت كردن(تعاون ) ارزش است
– تك روي – خود مطلق بيني در آن جرم است حركت توحيدي حركتي از فعل به فعل است از
فعليت ناقص به فعليت كامل و در درون حركت تضاد و نه قوه وفعل وجود ندارد بلكه
فعل است و فعل است و فعل ....
از
اينرو به اشاره به فلسفه و منطق صوري ارسطوئی مي پردازيم در فلسفه و منطق صوري
حركت خروج از قوه به فعل است و يا زوال تدريجي قوه و حدوث تدريجي فعل است اين
اسطوره تا به امروز حاكم بر تفكر فيلسوفان مسلمان شده است بايد فيلسوفان مسلمانان
توبه كننده و به فلسفه و منطق توحيدي برگردند و بدانند كه توحيد – سكون نيست حركت
حياتي در جهت ثبات بر هويت توحيدي هر پديده است. هر پديده در توحيد نسبي فعاليت
دارد و تحولات و تغييراتي كه بدان تن مي دهد يك رشته گذارهاي متصل از قوه به فعل
نيست يك رشته گذارها از فعل به فعل است مثلا نطفه با بچه شدن از قوه به فعل نمي
آيد بلكه در جريان يك رشته عمليات فعل و انفعال – رشد مي كند اگر اين فعل و
انفعالها توحيدي نباشد نطفه بچه نمي شود.
بدينقرار
انديشه علمي و حكيمانه الهي از هر سه فلسفه و منطق – صوري و جدلي و ذوقی - آزاد و
مستقل مي شود همان كاري كه محمد (ص) در مورد مسئله حج نمود و در عين حال در رابطه
با جريان تضاد مي پذيرد كه در بطن يك جريان عمومي جريانهاي مختلفي وجود دارد محقق
سزاوار اين عنوان بايد ديالكتيك هاي مختلفي كه بيان اين جريانها هستند بيابد و
بخصوص توجه كند كه همانسان كه تضادها يك نوع و همانند نيستند توحيد و تفاهم ها نيز
يك نوع و همانند نيستند به نظر ما هنوز علم بايد رشد كند تا به واقعيت و محتواي
ديالكتيك توحيدي پي برد آنچه كه تحت عنوان شناخت بر پايه اصول پنج گانه توحيد –
بعثت – امامت – عدالت – معاد به عنوان فلسفه و منطق فطري عقل عرضه شده است كوششي
در تقرب به شناخت علمي و حكيمانه است كار انسان خالي از نقص نيست اين ديگران و
نسلهاي آينده هستند كه بايد در تبيين اين فلسفه و منطق بكوشند آن را از وضوح كامل
برخوردار كنند.
رهنمون
حل تضادها
لازم
است اينجا روش حل تضادها را نيز مورد بررسي قرار دهيم بر پايه موازنه توحيدي يعني
براساس رفع روابط آلي زور با تحول بنياني سیستم ها پديده ها در رابطه و با تحول كم
و كيف نيروهاي محركه و رهبري آن از برون به درون و همچنين با تحول در مسير حركت
پديده در جهت توحيد يعني مشاركت همه اجزاي بوجود آورنده پديده(تعاون) – در كل
مجموعه و در نتيجه اين همه با باز يافتن خويشتن توحيدي مشخص مي گردد.
حل
تضاد بر پايه ميزان باطل يعني موازنه تضادی يعني روابط زور با گذار از اين شكل به آن
شكل و تشديد تضادها مشخص مي شود در حقيقت در مناسبات و تناسبات زور تحولات خود شدن
بطور عمده صوري هستند برعكس تغييرات به از خود بيگانگي محتوائي هستند.
همين
امر سبب شده كه اكثر اتیست ها به اين
نتيجه رسيده اند كه سیستم طبقاتي ذاتي جامعه هاي بشري است و هيچ وقت مسئله طبقات
حل نخواهد شد و به همين دليل كه نظامهاي كمونيستي به راحتي از هم پاشيده مي
شوند و خواهند شد و همچنين نظامهاي اسلامي صوري محتواي سرمايه داري را دارند و همه
جامعه هاي اسلامي طبقاتي هستند چون در تمام آنها به زور خواسته اند جامعه ها را
اصلاح كنند در حالي كه وقتي ميزان اصلاح گران و افساد كنندگان هر دو زور باشد در
جامعه هيچ تحول بوجود نخواهد آمد بلكه با رفتن يك سیستم طبقاتي (تضاد ) نظام جديد با شكل و شعارهاي
توحيدي مي آيد ولي محتواي آن نيز جز زور در نتيجه سرمايه داري و طبقاتي در تمام
ابعاد سياسسي – اجتماعي و اقتصادي و فرهنگي نخواهد بود بنابراين شرط حل تضادها
كنار گذاشتن روابط تضاد تك يا دو يا چند
محوري است و عمل به موازنه توحيدي و برقراري رابطه قدرت (يعني هر كس به قدر
استعداد خود در جمع و جامعه مشاركت كند) بدل از رابطه زور است.
با
توجه به مباحث فوق به اين نتيجه مي رسيم كه در طول تاريخ جامعه ها شاهد آن بوده
ايم هر وقت در مرزهاي يك جامعه فشار به صفر ميل كند (يعني دشمن واقعي يا فرضي
نباشد) دوران قيامهاي اصلاح گر پيروز است محتواي جامعه ها متحول شده و در خط
مستقيم تكامل قرار گرفته است.
آنچه
كه همه قيامها را به انحراف گشانده است يكي نداشتن اصول منطق توحیدی براي
استمرار قيام است و ديگري برفرض داشتن متعهد نبودن به ادامه آنها ست .
بنابراين
استمرار محتواي باطل با وجود تحول شكل بنديها نتيجه استمرار ميزان باطل يعني
مناسبات و تناسبات تضاد در نتيجه زور است
اگر يك جريان قيام گر به تدريج در يك جريان تحجر از خود بيگانه مي شود به خاطر
استقرار مناسبات و روابط زور است بدين روش است كه مي توان پيش رفتها و واپس گرائي
ها و بالاخره استمرار محتوايتضاد را از
وراي تحولات صوري توحيدي تبيين كرد در حقيقت در روابط زور بنيانهاي در رابطه
استمرار خود را از راه خنثي كردن نيروهاي محركه يا به سخن روشنتر از راه تغييرات
جهت اين نيروها استمرار مي بخشند از اينرو سیستمها و رهبريهای زير سلطه براي
استمرار خود ناگزير از صدور اين نيروها به خارج از قلمرو خود مي گردند به انواع
حيل براي كار و كسب درآمد و يا دفع نيروي قيام گر توحيدي به طريق تبعيد و يا اگر
نتوانستند هيچ كدام از آنها را انجام دهند با حذف آنها از جامعه از طريق اعدام و
يا زنداني كردن بخود دوام و استمرار مي بخشند.
علت
بغرنج و پيچيده شدن تضادهاي طبقاتي در كشورهاي زير سلطه اين روابط هستند كه بايد
به طور روزافزون به خنثي كردن نيروهاي محركه از راه ادغام عناصر از خود بيگانه در
دستگاه حكومت هاي مطلق العنان شود ويا بايد حذف شود و يا بايد به خارج از جامعه
دفع (تبعيد) شوند در اين شرايط خصوصيات جامعه ها با يكديگر در درون جامعه عناصر
متشكله با يكديگر – خشونت – است اشكال خشونت ممكن است گوناگون باشند و هستند اما
جاي گفتگو ندارد كه تمامي موازنه های تضادی و زور با تخريب نابرابري و تناقص جوئي همراه
است.كه نتيجه افزايش جو خشونت مي باشد خشونتي همه جانبه در تمام ابعاد سياسي –
اجتماعي – اقتصادي – فرهنگي حتي اخلاقي كه منجر به قيام مي شود حاصل اينكه
در
روابط زور – تضادها عوض مي شوند اما از ميان نمي روند حل تضاد به كنار گذاشتن
ميزان باطل – يعني موازنه تضادی – چه در
فلسفه و منطق صوري ارسطوئي و چه در فلسفه و منطق جدلي اتییستی است كه
هر دو بر پايه تضاد یعنی زور ساخته شده
اند .
اما
در روابط قدرت يعني روابط در قدر خداوند يعني نسبي بودن و فعال بودن همه
اجزاء درجريان تعاون– تفاهم – جذب و حفظ و در نتيجه آزادي و سازندگي –
استقلال و برابري و استقامت و كمال جوئي مي باشد و هيچ گونه نشاني از اسارت و
تخريب و ذلت و تبعيض و كج روي و نقص جوئي همراه نيست جريان از توحيد شروع و به
توحيد پايان مي يابد.
و
معني انا
لله و انا اليه راجعون همين است در همه پديده هاي طبيعي نيز اين قانون
با توجه به شرايط آنها صادق است.
خلقت
بر فطرت انجام پذيرفته و خلقت انسان نيز بر فطرت انجام پذيرفته و انسان در تكاپوي
خويش در انديشه وبیان و عمل خويش وقتي بر فطرت ذاتی خود است كه توحيد را در اندیشه
و بیان و عمل رعایت می کند.
فطره
الله التي فطر الناس عليها = خداوند واحد
الاحد است وهر مخلوقی واحد التوحید
و شاهدی از وجود خداست
علی محمدی
المهدیون دوم
29-5-2022
شاد و پيروز باشد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر