۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه

21- نقد .تضاد و تناقض صوری در منطق ارسطوئی اخوندیسم

 

                         بسم الله الرحمن الرحیم

 

  نقد تضاد و تناقض  در منطق   صوری آخوندیسم 

    

 

پیش از اینکه شفاف بنمایائیم با منطق   اخوندیسم عقل چگونه می تواند واقعیت را در قالب خیال بریزد یک حقیقت اساسی را باید روشن کنیم – ثنویت تضاد   محوری – اصل راهنمای زورمداری است و بکار ساختن بیان استبداد می آید بر این اصل فیلسوف بیان استبداد می سازد میان دو محور – که یکی فعال مطلق (محور فعال) و دیگری منفعل مطلق (محور فعل پذیر ) رابطه زور برقرار است و محور فعال مسلط بر محور فعل پذیر می شود که در آن سلطه آمر بر مامور مطلق است بدیهی است سلطه مطلق مصداق خارجی پیدا نمی کند و ساخته ذهن انسان زورمدار است و این همان استبداد فراگیر است و اصطلاح دینی ان شرک  است چون فقط خدا مطلق فعال است و مطلق منفعل هم وجود ندارد  و باز بدیهی است عقلی که در موقع مطلقا مسلط (سلطه ذهنیت بر عینیت) و یا در موضع مطلقا زیر سلطه (سلطه عینیت بر ذهنیت) قرار می گیرد از شناسائی علمی ناتوان و کارش در قالب سازی پوچ می شود دو منطق – یعنی منطق اتئیسم  و اخوندیسم  هر دو بر پایه سلطه ذهن بر عین ساخته شده است گر چه منطق اتئیستی مدعی جستن روش شناخت واقعیت همانسان که هست می باشد

 

 اما در هر دو منطق اتئیستی و اخوندیسمی اساس ریختن واقعیت در قالب خیال است چرا که هر دو منطق بر اصل ثنویت تضاد محوری ساخته شده است و هر روشی که بر اصل ثنویت  -  تضاد محوری بنا شده باشد انسان با آن :

1- هرگز نمی تواند واقعیت را همانسان که هست بشناسد.

2- حتی اگر عین را محور فعال کند ترجمان سلطه مطلق خیال بر واقعیت می شود چرا که وقتی عین را محور فعال می سازد و ذهن را منفعل و کار آن را پذیرفتن (واقعیت همانسان که هست) می انگارد این حکم را عقل او بر اصل ثنویت تضاد محوری (= عین محور فعال و ذهن محور فعل پذیر ) صادر می کند و در حقیقت چنین رابطه ای میان عقل و واقعیت برقرار نمی شود و در حقیقت بر پایه اصل ثنویت تضاد محوری محال است واقعیت خارجی بی کم و کاست در عقل (باز بتابد) چرا که:

1. با مدار بسته ای که از دو محور یکی فعال و دیگری فعل پذیر بوجود می آید بخش بزرگی از واقعیت در بیرون آن قرار می گیرد و به چشم عقل نمی آید.

2. عقل که به خود نقش فعل پذیر می دهد نزدیک به تمام استعدادهای خویش را می باید از فعالیت ممنوع کند و لاجرم .

3. از شناسائی ناتوان و ناگزیر می شود  ا ز پیش قالب خیالی بسازد و واقعیت را در آن قالب بریزد از اینرو بازتاب واقعیت در عقل جز واقعیت را به قالب خیالی ریختن نمی شود.

و در منطق صوری که بر پایه ثنویت تضاد  محوری ساخته شد است – روش ریختن واقعیت به قالبی است که فیلسوف علم الیقین می پندارد این منطق بر اصل ثنویت نه تنها به ذهن تقدم و سلطه مطلق می دهد بلکه چون عقل را محور فعال می گرداند به  او امکان می دهد هر دست کاری که خواست در واقعیت بکند و بسا ساخته خویش را جانشین کند و یا عدم را بجای وجود بنشاند و یا خیال را بجای واقعیت قرار دهد.

اما نمونه هایی از آرای ارسطو که ترجمان شرک عملی ثنویت تضاد  محوری هستند.

1- جامعه نخبه (اقلییت ) و عوام (اکثریت) تقسیم می شود به حکم طبیعت (البته به تشخیص ارسطو نخبه از حالت قوه به فعلیت رسیده و از قدرت رهبری برخوردار است و عوام که در حالت قوه هستند (ملحق به حیوانات) هستند و از این قدرت محرومند بنابراین رهبری از آن نخبه (قانونگذار) است و مصلحت عوام در اطا عت است چرا که به سود آنهاست نخبه محور فعال عوام فعل پذیر باشد و ولایت مطلقه انحصاری از اینجا نشات گرفته است .

2- و در میان توده مردم هم زن دون انسان و اطاعتش از مرد که انسان است واجب است

این دو حکم و احکامی از این نوع ترجمان شرک عملی – ثنویت تضاد  محوری هستند اما عقل فیلسوف با بکار بردن روشی این احکام را ساخته است روشی که خود نیز بر پایه ثنویت تضاد  محوری (فلسفه شرک و منطق صوری) ساخته شده است.

3= اصل درمبدا ء  هستی  واحد الاحد  مطلق است   و ایه او واحد التوحید نسبی است  – واحد التوحید نسبی قانون هستی مخلوقات جهان است وقتی که واحد الاحد  مطلق است پس هستی مطلق هست و با وجود هستی مطلق – نیستی مطلق نیست و چون نیستی ناقض هستی است پس قانون عدم تناقض مطلق برگرفته شده از اصل واحد الاحد  مطلق است بدون وجود واحد الاحد مطلق ما نمی توانیم از عدم تناقض صحبت کنیم در نتیجه قانون عدم تناقض مطلق برخاسته از اصل واحد الاحد  مطلق است در نتیجه اصل عدم تناقض مطلق تنها در هستی مطلق کاربرد دارد زیرا هستی مطلق – نامحدود است و همانسان که هست و دائم با خود این همانی دارد و عدم آن نیستی است که نیست ودر جهان پدیده ها کاربرد ندارد چرا که هر پدیده با پدیده های دیگر در فعل و انفعال است ونیز در  درون و بیرون خود در فعل و انفعال است همان که هست ماندن وجودی  - مطلقا بی نیازی می طلبد که در جهان مخلوقات وجود ندارد اگر یک پدیده را از رابطه با پدیده های دیگر منع کنیم بنابراین که مجموعه هستی دار نسبی  است همان سان که هست نمی ماند زمان و مکان را صفر نمی توان کرد و با وجود حرکت – حتی همان گذر از قوه به فعل که ارسطو آن را حرکت می خواند که بیان گر ثنویت تضاد محوری است یک پدیده همان که هست نمی ماند با مرگ نیز تغییر و تحول در ان استمرار می یابد  .

اما تناقض نسبی که در رابطه پدیده ها اسمش  تضاد  است وجود دارد و عدم آن نیازمند روابط توحیدی نسبی در درون و برون پدیده هاست و بر سر توحید نسبی از ابتدای خلقت تا به امروز بشریت اجماع دارند چون بدون آن عدم تناقض نسبی قابل ساختن نبود اما عدم تناقض صوری که در منطق ارسطوئی  آمده است چون منطق صوری ارسطوئی   بر پایه فلسفه شرک عملی یعنی ثنویت تضادمحوری ساخته شده است عدم تناقض وجود ندارد بلکه در نهائی ترین تحلیل وقتی به وجود مطلق می رسیم به تناقض بدل می شود بنابراین در منطق صوری اساس بر تناقض است و عدم تناقض صوری است و در محتوی تناقض دارد چرا که اساس منطق صوری در پدیده ها  بر ثنویت تضاد محوری بنا شده است .

 

·   بنابر طبیعت به گفته ارسطو یک نخبه نمی تواند نخبه  و عوام باشد یک عامی نیز نمی تواند در همان حال یک عامی و نخبه باشد بنابر تعریف عدالت که هر کس باید در مقام خویش باشد نخبه باید رهبری و عوام باید اطاعت کند.

·   در باب زن و مرد نیز: بر اصل عدم تناقض صوری مرد (انسان ) در همان حال نمی تواند زن (دون انسان ) باشد و زن (دون انسان) در همان حال مرد (انسان ) باشد پس زن باید از مرد اطاعت کند.

در این احکام اگر تامل کنیم می بینیم واقعیت ها جای خود را به تعریف های خیالی سپرده اند که فیلسوف از هر یک از آنها بعمل آورده است می توان فهمید – فقیهی که با بکار بردن منطق صوری احکام فقهی را استنباط می کند:

الف – تا کجا از واقعیت می برد و در دنیای خیالی زندانی می شود .

ب – فقه تا کجا با اصل توحید و اصول دیگر قرآن قطع و تابع اصل ثنویت تضاد محوری و بیان استبداد فراگیر می شود. ولایت مطلقه فقیه بر ثنویت تضاد  محوری و با بکاربردن اصل عدم تناقض صوری ساخته شده است . اما فراوان تناقض در بر دارد: ولایت مطلق فقیه همان ولایت قانونگذار عادل ارسطو است و طبق همان روش ساخته شده است که در بالا باز نمودیم. الا اینکه در اینجا تناقض هائی را می شماریم که بکار بردن قالب خیالی اصل این همانی یا عدم تناقض صوری ببار می آورد:

الف – در حکم ارسطو (ولایت مطلقه قانونگذار عادل) و ولایت مطلقه فقیه که بر اصل ثنویت تضاد محوری ساخته شد ه اند که تامل کنیم می بینیم مرکب از چند حکم هستند که ساخته ذهن فیلسوفند: نخبه نیروی رهبری دارد و باید رهبری کند عوام ملحق به حیوانها هستند و باید اطاعت کند بهنگام صدور این دو حکم که ساخته ذهنند و جانشین واقعیت (0انسانها دارای نیروی رهبری هستند) می شوند- از این واقعیت غفلت می شود که ولایت اگر مساوی با اعمال زور باشد در طبیعت حتی همان که ارسطو تصور می کند – نیز زور وجود ندارد تا که نخبه در اداره عوام به کار برد. پس نخست نظام اجتماعی می باید بر اصل ثنویت تضاد محوری (حاکمیت اقلیت و فرمانبری اکثریت) ساخت بگیرد . تا زور نزد اقلیت حاکم متمرکز شود. بنابراین زور فرآورده رابطه اقلیت حاکم و اکثریت فرمانبر بر پایه ثنویت است. حاکم و محکوم – تحت این رابطه هستند و اگر در این رابطه بمانند در پندار و گفتار و کردار فرمانبر زور در جریان تمرکز و بزرگ شدنش و بنده زور و فرمانبر آن در تخریب خود می شوند. بنابراین نه نخبه می ماند و نه عوام می مانند: ولایت مطلقه نخبه و اطاعت مطلق عوام ناقض اصل عدم تناقض یا اینهمانی است.

·       ب – نه قانونگذار عادل یکی است و نه فقیه یکی است . ولایت یکی از آنها بر دیگران ناقض اصل این همانی است . زیرا اگر ولایت یکی بر دیگران را جبری (= تصرف مقام و در واقع تسخیر مقام شدن) بدانیم هم فقیه از خود بیگانه شده است و هم فقیه هایی از خود بیگانه می شوند که تن به ولایت جبری فقیهی می دهند که مقام را تصرف کرده است (راست بخواهی – به تصرف مقام در آمده است ) . برای حل این تناقض –روحانیت ناگزیر شده است (ولی امر) را خداوند برگزیده ای بخواند که مجلس خبرگان کشف می کند!

·   ج- رهبری استعداد ذاتی هر انسان است . تبعیض مضاعف (نخبه و نخبه قانونگذار) برای رهبر از سوئی و محروم گمان بردن اکثریت بزرگ از استعداد رهبری و یا محدود کردن این استعداد به استعداد یک گوسفند احکامی ذهنی هستند که با دست کم سه تبعیض – قابل ساختن شده اند. اما این ساخته ذهنی واقععیت خارجی پیدا نکرده است و نمی کند . نه تنها به علت آنکه تحمیل این ذهنیت بر عینیت (استعدادهای رهبری انسان ها) موکول به نظام اجتماعی بر صل ثنویت تضاد محوری انحصار مقام نزد اقلیت حاکم و رابطهء زور میان این اقلیت و اکثریت فرمان بر است . بلکه قانون (در مثال ارسطو) و دین (در مثال ولایت فقیه ) همچون رهبری کنندگان و رهبری شوندگان تابع حکم زور می گردند و فاسد می شوند . چرا که مدار نظام سیاسی مقام انحصاری است و رهبر و قانون و دین می باید از ایجابات زور پیروی کنند. بدین سان قانون و دین در تابعیت از ایجابات مقام انحصاری از طبیعت خویش بیگانه و بیان استبداد خود بیگانگی نه تنها ناقض اصل این همانی صوری ارسطوئی بلکه موجب فساد بزرگی است که در جریان تاریخ دین بمثابه بیان ولایت جمهور مردم را در دین بمثابه بیان ولایت مطلقه انحصاری از خود بیگانه و به بیان استبداد فراگیر بدل کرده است . هر مرامی که بر اصل ثنویت تضاد محوری ساخته شده است مرام استبداد فراگیر و سرانجام ناقض خود گشته است. آیا ایدئولوژی هایی ک در قرن بیستم ساخته شدند سرنوشت دیگری پیدا کردند؟ هر انسانی هم که زندگی روزانه خویش زور را مدار می کند منطق صوری را روش می کند و اصل این همانی فراوانی بکار می برد بنابراین ویران می شود و ویران می کند.

   د- تابعیت قانون یا دین از توقعات در تغییر مقام  فساد بزرگ ببار می آورد از جمله بدین خاطر که توقعات  مقام  نمی تواند تغییر نپذیرد و در تغییرها که می پذیرد از جمله تابع رابطه های زور میان گروه بندیهای جامعه و جامعه با جامعه های دیگر است. بنابر اصل احکام دین باید همان که هستند بمانند. با پیروی احکام دین از توقعات در تغییر مقام دین می باید تغییرها در جهت های ضد و نقیض را بپذیرد . چرا که در روابط زور موقعیت های گروه بندیها تغییر می کنند. بسا آنها که زیر سلطه بودند مسلط می شوند و احکام دین این باره با توقعات سلطه گرهای جدید می باید سازگار شوند. نمونه ای تغییرهای ضد و نقیض را در انقلاب ایران دیدیم :  بسیاری حرامها در دوره پهلوی ها در ولایت مطلقه فقیه مباح شدند.

 و نیز بار اول- چند سالی پیش از انقلاب گروه بندی هائی که – در برابر رژیم شاه ولایت را از آن خود می دانستند . سازمانهای سیاسی و (سازمان روحانیت) بودند. پس هر گروه در غیبت مردم بنابر ایدئولوژی یا این و آن مرام ولایت را حق خود می دانست. رهبری (سازمان روحانیت) نیز دم از ولایت فقیه می زد.

 بار دوم – انقلاب را مردم با شرکت خودجوش در جنبش همگانی پدید آوردند . در نتیجه رهبری (سازمان روحانیت ) نیز تصریح کرد: ( ولایت با جمهور مردم است) .

 بار سوم – صحنه انقلاب جای خود را به صحنه رقابت گروه ها بر سر مقام داد. از نو سخن از ولایت فقیه بمیان آمد. تناسب نیروها با گنجاندن ولایت مطلقه فقیه در قانون اساسی سازگار نبود. به نظارت فقیه قناعت شد.

 بار چهارم – جنگ و سازش پنهانی فرصت سرکوب شدید گروه بندیهای سیاسی مزاحم را فراهم آورد. این بار دین ولایت مطلقه فقیه شد. بدین سان نه تنها حکمی که ساخته ذهن ارسطو است دست کم چهار نوبت تغییر تعریف و جهت داد بلکه بر تابعیت احکام دین از ولایت مطلقه تصریح شد (مکتوب آقای خمینی )" مجمع تشخیص مصلحت" ایجاد گشت که تصریح بر تابعیت احکام دین از ایجابات مقام و بدتر از آن تصریح بر جانشین شدن احکام دین کردن مصلحت های مقام سنجیده است . بدین جانشینی

 – الف – دین همان که هست نمی ماند

و ب- احکام ذهنی مقام فرموده جانشین می شوند. از این رو است که شدت فسادی که دین بدان گرفتار آمده هیچگاه سابقه نداشته است و با پیروی از اصل اینهمانی صوری ارسطوئی – احکام ذهنی که بر وفق توقعات مقام صادر می شوند.

الف – واقعیت را مجبور به پذیرفتن این قالب می کنند . در نتیجه ویرانی بر ویرانی  افزوده می شود

 و ب- بزرگ ترین فاسد کننده دین می شوند.

با وجود این پرسیدنی است غیر از روابط زور و انسانها که در این روابط زندگی می کنند انسان ها خود نیز تغییر می کنند و نیازهاشان نیز تغییر می کنند. با وجود این تغییرها آیا زندگی با و در ولایت مطلقه انحصاری که بنابر اصل باید همان بماند که هست امتناع از تحول و رشد ناگزیر نمی شود؟ جامعه ای که با اجرای احکام منطق صوری رشد نمی کند نیروهای محرکه خویش را در تخریب بکار می برد پس آیا سرنوشتی ک جامعه های مسلمان پیدا کرده اند فرآورده خود تخریبی مستمر نیست؟

این پرسش – عقل فطری را بر آن می دارد که در دین که بر پایه منطق صوری است تامل کند و از خود  بیگانه شدنش را در بیان استبداد اندازه بگیرد. زیرا بدین تامل است که

الف – پی می برد دین از خود بیگان تغییر بد خیمی کرده است : تغییر از بیان مردم سالاری به بیان استبداد است.

ب – فاسد کننده دولت و نظام اجتماعی است که می سازد.

ج- ذهنیت های فردی و جمعی سازگار با بردگی استبداد و تخریب نیروهای محرکه هستند و به استبداد فاسدتر می شود. دین واقعی مردم دین زورمداری و آئین بردگی انسان و برده داری استبداد است.

د- دین وقتی بیان مردم سالاری می شود از تناقضها خالی می شود. زیرا اصولی را راهنما و روش می گرداند که رشد انسان در آزادی و استقلال را میسر می کنند.

2= بنابر اصل اینهمانی یا عدم تناقض صوری اجتماع متناقضان در صدق و کذب محال است و نیز دو چیز که ضد یکدیگر باشند در بیرون یکدیگر می توانند وجود داشته باشند. اما هر دو حکم در نشاندن ساخته خیالی بر جای واقعیت و بخصوص در ساختن فکر و روش راهنمای زورمداری بکار می آیند توضیح اینکه :

دروغ بدون تناقض وجود ندارد. انسانها بنابر فریب منطق صوری از تناقض و بسا تناقض های موجود در قول دروغ غفلت می کنند. در حقیقت دروغ پوشاندن واقعیت است. پوشش دروغ با واقعیت در تناقض است و با وجود این با آن جمع شده است . راست بخواهی یا همان پوشش جایگزین واقعیت می شود و یا ساخته ذهن و بسا واقعیت دیگری را جانشین می کنند. برای مثال انقلاب خشونت و اصلاح عدم خشونت است. در نتیجه انقلاب بد و اصلاح خوب است . سه حکم دروغ هستند . هر یک از آنها اجتماع متناقضانند:

الف -  خشونت و عدم خشونت دو روش هستند . حال آنکه انقلاب تغییر ساخت است و اصلاح تغییر ندادن ساخت و رفع نواقص آنست . پس دو معنی ساخته ذهن با بکار بردن منطق صوری جانشین دو معنی شده اند که انقلاب و اصلاح دارند. هر حکم واجد دست کم دو تناقض است:

الف – انقلاب خشونت است – بنابر محال بودن اجتماع متناقضان با انقلاب عدم خشونت است جمع نمی شوند . خشونتها را که عقل مشاهده می کند او را متقاعد می کنند ک قضیه (انقلاب عدم خشونت است) را کذب و امکان خشونت آمیز نبودن انقلاب را هم از خود می راند چه رسد به راست تلقی کردن (انقلاب خشونت زدائی است9. در مورد اصلاح نیز پیروی از منطق صوری عقل را از تصور امکان خشونت آمیز بودن اصلاح ممنوع می کند. حال آنکه در عمل هم در انقلاب و هم در اصلاح دو روش یکی خشونت و دیگری عدم خشونت بکار می روند . با این تفاوت که اگر پایه نظم جامعه ولایت مطلقه انحصاری باشد ممکن نیست عدم خشونت را روش کرد چه رسد به خشونت زدائی.

ب- دو نایکسان – یعنی انقلاب و اصلاح در تعریف یکسان و قابل مقایسه می شوند. سهل است که یکی از این دو معنائی را پیدا می کنند که عقل زورمداربه  آنها می دهد و جانشین معنای واقعی می کند.

ج- اما تناقضی که عقل فطری آن را آشکار می بیند و عقل صوری نمی بیند اجتماع دو معنی نایسکان انقلاب و اصلاح در یک معنی است. اما این معنی هم با معنی که انقلاب دارد و هم با معنی که اصلاح دارد ناسازگار است. از این رو سازنده این حکم از تعریف شفاف گریزان است.

د- و از آنجا که انقلاب و اصلاح بر وفق منطق صوری به خشونت و عدم خشونتی که چشم می بیند تعریف می شوند بسا می شود که این منطق هر دو را از معنی که دارند تهی می کند. چنان که کلمه انقلاب خشونت و کلمه اصلاح عدم خشونت را به ذهن متبادر می کنند. بیان مردم سالاری را نیز بدینسان در بیان استبداد از خود بیگانه می کنند و هر استبدادی بدین روش کلمه های طیبه را در کلمه های خبیثه از خود بیگانه می کند و در باور انسانها عناصر ناسازگار با استبداد را با عناصر سازگار جانشین می سازد. و هنوز:

ظ– بنابر نا ممکن بودن اجتماع نقیضان اصلاح عدم خشونت است با انقلاب خشونت است جمع نمی شوند. بدینسان عقل صوری حکمی را می سازد و بدان نه تنها خشونت را محور فعال و عدم خشونت را محور فعل پذیر و تابع می کند- بلکه تا آنجا پیش می رود و پیش می برد که انقلاب خشونت و اصلاح عدم خشونت معنی دهند و بنابر اصل عدم امکان اجتماع نقیضان از معانی که دارند تهی شوند. تا آنجا که اصلاح چیست؟ پرسشی می شود .

با یک پاسخ: عدم خشونت است! در تجربه اصلاح طلبان این کلمه تعریف شفاف پیدا نکرد. چنانکه نزد همه آنها که دستیابی به مقام را هدف فعالیت سیاسی خویش می کنند مردم سالاری چیست؟ پرسش بدون پاسخ می ماند و حداکثر به روش رسیدن به  مقام تعریف می شود.

ارسطوئیان می توانند بگویند جعل معنی ربطی به اصل اینهمانی صوری ندارد . بنابراین اصل معنی هر چه باشد نمی تواند با وجود تمامی شرایط خود و نقیض خود باشد. اما اگر چنین گویند دست کم غفلت خویش را از این امر ابراز کرده اند که اصل عدم تناقض همراهی وجود و عدم است . توضیح اینکه هر چیز خود هست و نقیض خود نیست . به سخن دیگر یکی از دو وجود دارد و عدم آن وجود ندارد. بنابراین همراهی نقیضین ساخته هگل نیست . ساخته عقل ارسطو است. هگل وجود و عدم را نسبت به یکدیگر فعال کرده است . هر چند همین کار را پیش از او ارسطو به شیوه دیگری کرده است. تا ببینیم چسان به روش این منطق عقل با واقعیت رابطه برقرار می کند این غفلت مهم سازنده منطق صوری را خاطر نشان کنیم:

الف – از وجود و عدم یکی عدم است که  ساخته ذهن است و بنابراین وجود ذهنی دارد.

ب- همواره ممکن است عدم که وجود ذهنی دارد را جانشین وجود کرد که وجود عینی دارد.

ج- وجود در هستی که از خود دارد نیاز به عدم خود ندارد. اما با بکار گرفتن نقیضش رابطه با واقعیت یعنی هستی که او از خود دارد – با رابطه با عدم یا نقیضش که وجود ذهنی است جانشین می شود. به سخن دیگر وجود از عدم یا ناقض خود تعریف می جوید.

بدین قرار – منطق صوری با همراه کردن عدم با وجود عدم را محور فعال و وجود را محور فعل پذیر می کند. در نتیجه لفظ معنی که از واقعیت می ستاند را به معنی ای جانشین می کند که عقل در رابطه با عدم وجود به آن می دهد بدین جانشینی نه تنها اصل عدم تناقض نقض می شود – بلکه معنی ساخت ذهن معنی گویای واقعیت را نقض می کند. با یکی دو مثال قطع رابطه با واقعیت و ایجاد رابطه با عدم را نشان می دهیم:

·   لا اله الا الله – می گوید پدیده هائی که عقلهای شرک مدار انسان ها خدایشان کرده اند خدا نیستند با نفی یک به یک آنها عقل آزاد و مستقل می شود و به خدای یکتایی که هست باز می رسد. در این حکم که بر اصل توحید به عقل می رسد- با ثنویت یعنی وجود خدا و عدم خدا سر و کار نیست . با وجود خدا و پدیده ها (واقعیت ها) که وجود دارند – سرو کار است . با نقی این خداها :

 الف – عقل به اندریافت شفافی از خدا می رسد. زیرا خداهائی که باید نفی شوند یا نمادهای زور هستند که با نفی آنها عقل به توحید در صفات سلبیه و ثبوتیه خداوند می رسد. یعنی خداوند زور نیست. و یا اسطوره هائی هستند که با نفی آنها عقل از محدود کنند ها آزاد  می شود و به خدا از محدود کننده ها و دیگر محروم کننده های عقل از آزادی خویش آزاد می شود.

 ب – توحید مشی عقل است هم به توحید در صفات و هم به یگانگی خدا در ذات .

ج – این مشی با عریان کردن واقعیت از پوشش دروغ انجام می گیرد. چرا که پدیده ای که خدا انگاشته می شود- بمثابه پدیده واقعیت دارد. الا اینکه به پوشش دروغ عقل شرک مدار بدان خدائی بخشیده است . برای مثال بتی که دست آدمی ساخته است و خدائی جسته است . بمثابه اشیایی که در ساخت آن بکار رفته اند و ساختی که سازنده به آنها داده است واقعیت دارد. نفی آن بمثابه خدا آزادی یافتن عقل و دیدن پدیده است هما نسان که هست.

اما وقتی در قالب منطق صوری ارسطوئی (لااله الا الله) را باز می گوییم " خدا یکی است و دو تا نیست می شود. در این قالب.

الف – جمله جز به این معنی در نمی آید . زیرا اصل راهنما ثنویت وجود و عدم عقل از واقعیت (خداها که در قرآن نفی شده اند غافل می شود و در حد صورت جز وجود یک خدا و عدم چند خدا آن هم در حیطه ذهن معنای دیگری به عقل راه نمی جوید.

به سخن دیگر بر این اصل عقل نمی تواند "لا اله الا الله" را بسازد این جمله را بر اصل توحید می توان ساخت.

ب- اما در (خدا یکی است و دو تا نیست) . "خدا یکی است" وقتی پذیرفتنی است که ثابت کنیم خدا دو تا و بیشتر نیست. چنانکه اگر بگوئیم خدا دو تا است – خدا یکی است عدم می شود. از اینرو متکلمانی که می خواهند یکتائی خداوند را ثابت کنند عدم را که دوگانگی خداوند است ثابت می کنند. و غافل می شوند که قطع رابطه با واقعیت (خداهائی که عقل دائم میباید مراقب باشد از آزادی غافلش نکنند که راست بخواهی اشکال گوناگون زور بمثابه خدا هستند : آن بت عیار که هر لحظه به شکلی در می آید زور است). خداهای قلابی را بر جا می گذارد و بر عقول انسانها حاکم نگاه می دارد. بنابراین-

ج- خداوند در یکانگی خویش نیازمند ثابت کردن عدم امکان دو گانگی خداوند می شود. قلمرو اثبات قلمرو ذهن است . چنانکه متکلمان گویند: اگر دو خدا می باشند و یکی هستی مطلق داشته باشد – دومی یا خدا نیست چون هستی مطلق ندارد و یا هستی مطلق دارد. یعنی همان خدای یگانه است . زیرا هستی اگر مطلق باشد دوگانه نمی شود . دو گانگی دو هستی را محدود می کند و محدودها خدا نمی شوند. به ظاهر از این راه نیز به نفی هر محدودی باز می رسیم که خدا انگاشته می شود. اما

د- توحید در یگانگی از آنجا که بر اصل ثنویت انجام می گیرد. با توحید در صفات همراه نمی شود : توضیح اینکه بر اصل ثنویت هستی مطلق محور مطلقا فعال و آفریده ها از جمله انسان به ناچار محور مطلقا فعل پذیر می شوند. رابطه – رابطه زور است پس خداوند با زور این همانی پیدا می کند.  در روی زمین نمایندگان او – نمایندگان زور مطلق می شوند. ولایت مطلقه پاپ و فقیه و مراد و ... تنها یکی از اشکال قائم مقامی آن زور مطلق است. بدینسان آنها که میگویند ارسطو متافیزیک را فیزیک کرده است حق دارند. زیرا ولی امری که او قائل می شود تجسم خداوند بمثابه زور است . قلب معنی بر اصل ثنویت تضاد  محوری و به روش منطق صوری چنان کامل انجام پذیرفته است که یک روحانی می پرسید ک شما چگونه می گویید خداوند زور نیست و حال آنکه شیعه و سنی اتفاق نظر دارند که خداوند زور مطلق است و قرآن به صراحت خداوند را قادر می خواند؟ به او خاطر نشان کردیم و اینکه به همه آنها که معنای مقلوب را بجای معنای واقعی پذیرفته اند یادآور می شویم که قدرت به معنی زور نیست و قدرت به معنی توانائی است و زور به معنی ضعف است و ضعف درخدا راه ندارد.

·   عقل توحید مدار قدرت بمعنای توانائی را می تواند نامحدود و مطلق بداند اما زور نمی تواند مطلق باشد. چرا که خود برآورده رابطه میان دو محدود است بدینسان بر اصل ثنویت و بر وفق منطق صوری یگانگی و هستی مطلقی که در صورت به خدا داده می شود در محتوی هر دو از او ستانده می شوند: خداوند (= زور ) است یعنی خدا نیست (چون زور تغییر جهت نیرو از توحید که قدر خداوند است به شرک (ثنویت) که تزویر است می باشد. بر اصل رابطه تضاد دو پدیده است و با بیرون آمدن آن دو از تضاد نیرو طبیعت خویش را باز می یابد و زوری بر جا نمی ماند که مطلق باشد و خدا بگردد از اینرو

·   توحید بمثابه اصل راهنمای روش - را ثنویت به عدم سپرده است . با آنکه به قول انگلس عرب ها اول کسانی بودند که توحید را کشف کردند اما هم آنها و هم دیگر مسلمانها بخصوص حوزه های دینی توحید را از یاد بردند و شرک یعنی ثنویت تضاد  محوری را اصل راهنما و منطق ارسطوئی را روش کردند. حال آنکه ثنویت بدون توحید به تصور نیز نمی آید. چرا که دو محور خواه یکی فعال و دیگر فعل پذیر (ثنویت تضاد  محوری) و چه هر دو متقابلا فعال و فعل پذیر (ثنویت دو محوری) باید در مجموعه ای با یکدیگر رابطه برقرار کنند تا فعال و فعل پذیر شوند. بدین قرار – ثنویت در تصور و فرض شدن نیز به توحید نیاز دارد. پس اگر بر سر اصل توحید اجماع وجود دارد از اینرو نیز هست که بدون توحید رابطه تصور کردنی نیز نیست. با وجود این آنهایی که شرک یعنی  ثنویت را اصل راهنما می کنند از توحید غافل می شوند. این غفلت را تناقض و تضاد در منطق صوری بدین سان جبری می کند : ثنویت و توحید متناقضان می شوند توضیح اینکه زور بدون ثنویت بدون تقابل دو محور پدید نمی آید . حال اگر زور را اصیل بدانیم ناگزیر به چند خدائی قائل میشویم . در یونان قدیم زور اصیل فرض می شد و بنابراین به خدایانی قائل بودند که با یکدیگر دائم در کشمکش بودند. اثبات چند خدائی ( و دو خدای خیر و شر در شرق) نفی تضاد خدائی می شد. بعد هم که بنا بر خدای واحد شد- رابطه آن خدا با آفریده ها بر اصل شرک یعنی ثنویت تضاد محوری فرض و بدان – توحید نقض شد. بدین سان بود و هست که ثنویت که جعل عقل شرک مدار است وجود یافته و توحید که بدون آن جعل ثنویت میسر نیز نمی شود عدم گشته است: در مقام گزینش اصل راهنما اجتماع ثنویت و توحید اجتماع نقیضین گمان می رود. در فلسفه شرک این اجتماع محال است و معدوم توحید است!

بدین قرار از (متناقضان) – به منطق صوری – می توان توحید را که هست نیست و ثنویت را که بمثابه اصل راهنمای هستی نیست – هست کرد. فیلسوفی که ارسطو بوده با اصل راهنما کردن ثنویت ناگزیر شد است دو محور را در یک محدوده فعال کند. اما آیا غافل بوده است که محدود کردن نقض خدا نه تنها در یک تائی که در وجود بی نهایت او هستند. شگفتا! ثنویت تضاد  محوری ناقض قطعی توحید اصل راهنما در روش شناخت و استنباط احکام شرعی گشته است!

توحید به مثابه مشی به یکتائی خداوند در صفات سلبیه و ثبوتیه بر اصل ثنویت و بر روش منطق صوری همان خدا یکی است و دو تا نیست صوری می شود که بدان پرداختیم و در روابط پدیده دخالت ندارد و شرک عملی یعنی ثنویت تضاد محوری اساس روابط پدیده ها می شود .

اما توحید بمثابه ارزش پایه چه محلی پیدا می کند؟ بی محل می شود. چرا که بر اصل ثنویت فرد تقدم پیدا می کند و توحید ناقض تقدم و تبعیض است بنابراین به عدم سپرده می شود. باز بگوئیم که ثنویت اصل راهنمای زورمداری است زور که بر این  اصل - اصالت می یابد فرآورده  تقدم و تبعض و تقدم تبعیض پدید آورنده تضادند. اگر می بینیم آزادی نیز زور فرد تعریف می شود بدین خاطر است که خواه محور فعال را خدا بدانند و خواه  ماده  را– رابطه این محور با محور دیگر رابطه زور می شود: ماده گرائی بدون جبر شدنی نیست  در جبر رابطه یکی و آنهم رابطه زور است. اما اگر خدا (= مساوی زور مطلق ) باشد با آفریده های خود – گر چه چنین خدائی نمی تواند خلاق باشد و بر فرض وجود جز  مرگ ویرانی از او بر نمی آید – جز رابطه زور برقرار نمی کند. از این رو آزادی فرد زور فرد تعریف می شود . این سان جانشین کردن اسارت بجای آزادی با منطق صوری میسر شده است . چرا که این منطق عقل را از تناقض دومعنی غافل می کند و بدین غفلت جانشین کردن یکی با دیگری با استفاده  از اصل این همانی صوری میسر می شود. بدین ترتیب که زور "اختیار بر" و زور فرد اختیار او در حوزه فرد خویش بر کردن و نکردن کاری تعریف و در صورت با آزادی اینهمانی پیدا میکند. آزادی فرد زور او بر کردن یا نکردن کاری در مرزهای او با فردهای دیگر می شود بدیهی است آزادی چیست؟ پرسش بی پاسخ می ماند. زیرا تعریف آن در گرو تعریف "اختیار بر" می شود.

اما "اختیار بر" بر اصل تضاد  – که زور را تکیه گاه حق می گرداند زور بر معنی می یابد. بدینسان – با این همانی صوری – صورت را می توان حفظ و محتوی را با متناقض آن جانشین کرد. همین کار با توحید انجام گرفته است:

در صورت توحید مانده  در محتوی  تضاد محوری گشته است.

بدینسان – با استفاده از منطق صوری – توحید بمثابه اصل راهنمای عقل آزاد و مستقل و روش شناخت و توحید بمثابه ارزش پایه – به عدم سپرده شده است. ثنویت تضاد  محوری اصل راهنمای مسلمان ها گشته و به زور باوری روزگار خویش را تباه کرده اد:

3- اما دو ضد به معنای دو کاملا نایکسانی که بتوانند در بیرون یکدیگر وجود داشته باشند نیز تصور ذهن است. در عالم واقع چنین دو ضدی وجود ندارند. اما حتی در عالم ذهن نیز بدون غفلت عقل از توحیدچنین دو ضدی تصور و بنابراین تصدیق کردنی نیستند. در حقیقت تضاد نیاز دارد که دو ضد در رابطه با یکدیگر قرار بگیرند. بدون این رابطه تضادی وجود ندارد تا دو ضد وجود پیدا کنند. حال اگر عقل فطری بپرسد حق و باطل در بیرون یکدیگر و ضد یکدیگر هستند یا نه؟ به پرسش او چه پاسخ می دهیم؟ با آوردن مثالی پاسخ می دهیم:

نیرو وجود دارد. (حق) وقتی به این نیرو تغییر جهت می دهیم و از قدر یعنی توحید خارج می شود و دچار تزویر یعنی شرک یعنی ثنویت می شود و در تخریب بکار می بریم باطل و زور می شود . بدین قرار :

الف – زور و قدرت در نیرو مشترک هستند.

ب- زور با ویران شونده می باید قابلیت فعل و انفعال داشته باشد( اجتماع در یک مجموعه )

ج- با بازگرداندن نیرو به طبیعت خویش زور نیست می شود. و قدرت می ماند.

بدینسان –باطل هیچ جز لباس دروغ پوشاندن بر حق نیست. عقل آزاد و مستقل می تواند بپرسد: آیا اگر دو نایکسان کامل در بیرون یکدیگر در عالم واقع و در عالم ذهن نمی توانند وجود داشته باشند پس یکی از دو نایکسان وجود و دیگری عدم است . و بنابراین تقابل تضاد در حکم تقابل تناقض است!

از این جهت که عقل را در مقام شناخت از واقعیت هر یک از دو ضد .... و در دنیای ذهنی – در محدوده هر چیز و ضد آن زندانی می کند همانند عدم تناقض صوری است . احکام غلطی از نوع " هر چیز را با ضد آن باید شناخت که جانبداران منطق صوری ساخته و غافل بوده اند که از  شناخت خدا و ملائکه ها و جن و پدیده ها ناممکن می کنند. و رواج داده اند و یا دیالیتیک تناقض وقتی در منطق جدلی استالین " دیالکتیک تضاد می شود" فرآورده دو ساخته ذهنی عدم تناقض و تضاد در منطق صوری هستند.

اما از این جهت که اصالت زور را آشکارتر نشان می دهد با عدم تناقض متفاوت است. در حقیقت فرض وجود تضاد با فرض وجود تنها رابطه ای که متضادان می توانند داشته باشند همراه ا ست. این تنها رابطه – رابطه ء عناد و تخاصم است. اما این رابطه – رابطه ء زور است . بدین قرار تضاد هست مساوی است با زور هست. بدیهی است هم اصحاب منطق صور و هم واضعان منطق جدلی (دیالکتیک) از تناقض موجود در قول خویش غافل مانده اند: پیش از جهت ویرانگر دادن به نیرو و بکار بردن بر ضد یکدیگر زور وجود ندارد . هنوز پیش از آنکه رابطه تخریب متقابل برقرار شود تضادی نیز وجود ندارد. با وجود این عقل شرک مدار بدون تصور یک ضد نمی تواند نیرو را در ویرانگری بکار اندازد. حال اگر هر کس عقل خویش را آزاد و مستقل کند تا بتواند تجربه کند و به تجربه دریابد که ضد برای آن ساحته می شود که بکار بردن زور و حذف آن را توجیه کند – می تواند در یابد:

الف – جز بر اصل شرک عملی یعنی ثنویت تضاد محوری – عقل نمی تواند وجود دو ضد را که یکی ضد دیگری باشد در بیرون یکدیگر تصور کند.

ب – تصور این دو ضد با تصور زور همراه است.

ج- تضاد با حذف حل می شود.

از اینرو است که هر ولایت مطلقه ای خواه دینی و چه غیردینی به حکم آنکه زور فرآورده تضاد دو ضد است ساز و کار تقسیم به دو و تبدیل ذهنی یکی از دو به ضد و حذف آن می شود. عقل شرک مدار که برای خود ولایت مطلقه قائل می شود "ضد" سازی می شود و چون بدون حذف ضدها تضاد حل نمی شود دستگاه های حذف "ضدها" بکار انداخته می شوند.

4=عقل توحید مدار که به ربط میان ثنویت تضاد محوری بمثابه اصل راهنما و تصور دو ضد و حذف یکی از دو ضد توجه پیدا می کند و با این توجه به سراغ (دیالتیک تضاد) نزد استالین می رود- می بیند در صورت دیالکتیک است و در محتوی همان تضاد منطق صوری ارسطوئی است. چرا که در دیالتیک متناقضان دو ضد کامل در بیرون یکدیگر که تضادشان از راه حذف ضد میرنده حل شود نیستند. متناقضان در رابطه با یکدیگر یکی خود را در دیگری نفی می کند.

حال اگر عقل توحید مدار به منطق استبدادهای فراگیر رجوع کند می بیند منطق همه آنها عدم تناقض و تضاد صوری بوده است و هست. شاخص فرعونیت فرعون ها و استبداد فراگیر دستگاه پاپها –در قرون وسطی – و دستگاه های نازیسم و استالینیسم و فاشیسم و ولایت مطلقه فقیه و بنیاد گرائی  مدرن و غیره روش کردن همین منطق است . آیا از راه اتفاق است که استبدادهای فراگیر همه این منطق را بکار برده اند و بکار می برند؟ این پرسشی است که نه تنها طلاب "علوم دینی" بلکه تمامی دانشجویان و بسا هر انسانی باید از خود بکند: چرا وقتی مقام مطلقه محور می شود. منطق صوری روش عقل می شود و چرا در دین یا علم دخل و تصرف می کند تا توجیه گر مقام مطلقه بگردند؟ پرسش اول را همواره می یابد با پرسش های دوم و سومی : چگونه عقل از آزادی و استقلال خویش غفلت و مقام مطلقه را محور می کند؟ اگر این کار را با استفاده از منطق صوری می کند – آیا این منطق پرده ای در برابر دید عقل می شود؟

وقتی مقام مطلقه محور می شودکه اصل راهنما ثنویت است. بر این اصل مقام مطلقه هدف می شود  روش ناگزیر ترجمان اصل راهنما و هدف می گردد. کمی دورتر خواهیم دید  که از راه اتفاق نیست که ارسطو فیلسوف آزادی نشد و عدالت را بر اصل شرک یعنی ثنویت تعریف کرد و از راه اتفاق نیست که بگاه بکاربردن تقابل های تناقض و تضاد همواره نیستی که ساخته ذهن بر محور مقام مطلقه است هست انگاشته می شود و نقیض آن (وقتی عدم تناقض بکار می رود و ضد آن  (وقتی که تضاد بکار می رود) که هستی دارند به نیستی سپرده می شوند.

اما چگونه عقل از آزادی و استقلال خویش غفلت می کند ؟ این طور : اصل ثنویت که راهنما می شود عقل از فضای تا بی نهای باز و نامتعین خود محروم می شود در حقیقت عقل بجای آنکه در مقام علم جستن بر موضوع بسان نامحدود موضوع شناخت را که محدود است در بر گیرد.

الف – فضای خویش را محدوده ای می کند که دو محور تشکیل می دهند.

ب – بدینسان بر تمامی فضای بیرون از فضای میان دو محور پرده ابهام و تاریکی می کشد.

ج- از موضوع شناخت نیز هر آنچه بیرون از محدوده می ماند در تاریکی می ماند.

د- در فضای بسته موضوع شناخت را نه آن سان که هست بلکه به ترتیبی که محدوده میان دو محور و از زوایه رابطه میان دو محور در قالب منطق صوری می بیند.

در حقیقت منطق صوری خود می گوید کارش حد و رسم (از جمله – استقراء و قیاس در منطق صوری) معین کردن برای عقل است. هر چند که گمان واضع آن حدودی که این منطق معین می کند عقل را از خطا حفظ می کنند اما در واقع عقل را از آزادی و استقلال محروم می کنند.

برای آنکه ببینیم منطق صوری چگونه عقل را از آزادی و استقلال خویش محروم می کند به سراغ مثال هایی می رویم که اصحاب این منطق در مقام قابل فهم کردن و نشان دادن کار برد این منطق می آورند : خاصه اول این مثال ها اینست که به دنیای خیالی تعلق دارند

 و خاصه دومشان اینست که وقتی هم از دنیای واقعیت ها مثال می آورند – عقل را از ناخوانی مثال با قاعده ای غافل می کنند که می خواهند فهمش را آسان و کاربردش را نشان دهند:

·   بنابر تعریف – (تضاد نسبت میان دو امر وجودی است که بر یک موضوع توارد کنند و میان آنها نهایت خلاف باشد که با پیدا شدن یکی دیگری برود بعبارت دیگر اجتماع آن دو مفهوم ناممکن ولی ارتفاع آن دو ممکن باشد مانند سفیدی و سیاهی).

بدین قرار – سفیدی و سیاهی ضد یکدیگر تصور می شوند. عقل اگر به صورت بسنده کند می گوید: سفیدی و سیاهی ضد یکدیگر هستند. سلامتی و بیماری ضد یکدیگر هستند و ... اما اگر عقل خویشتن را از ابهام ها برهد از خود می پرسد: سفیدی و سیاهی چه تضادی با یکدیگر دارند؟ تامل در این پرسش او را به این نتیجه می رساند که تضادی با یکدیگر ندارند چرا که :

الف – بدون نور رنگی وجود ندارد. به سخن دیگر سفیدی وجود نور و توانائی بازتاباندن آن را گزارش می کند و سیاهی نبود نور و ناتوانائی بازتاباندن آن را گزارش می کنند. اما بود و نبود نور را دو ضد موجود در بیرون یکدیگر نمی توان خواند. بدین قرار تضاد سیاهی یا سفیدی با غفلت و یا پرده ابهام کشیدن بر نوری ساخته شده است که هستی را روشن می کند بسنده کردن به صورت نمی تواند بدون چشم عقل را بر هستی و نور هستی شمول فرو بستن انجام پذیرد . اگر عقل بر هستی و نور هستی شمول چشم نبندد بسا آزادی و استقلال خویش را از دست نمی دهد . و نیز سلامتی و بیماری دو ضد که اجتماعشان در بدن میسر نیست . نیستند چرا که اگر در عصر ارسطو و بنابر اصل ثنویت گمان می بردند – بدن خود بیماری تولید می کند. بخاطر در بند ثنویت تضاد محوری بودن عقل آن مردم نمی توانستند دست کم از بیماری تصور دیگری پیدا کنند . اما اینک می دانند که بدن یک مجموعه است . با حضور موجود ذره بینی و فعل و انفعالش با این مجموع دیگر نمی توان گفت: دو مجموعه یکی مجموعه ای که بدن است و دیگری مجموعه ای که موجود ذره بینی است (میکروب و ویروس) دو ضد موجود در بیرون یکدیگرند. چرا که مجموعه ای که بدن است با فعل و انعال با موجود ذره بینی مجموعه ای پدید می آورد در بدن اختلال پدید می آورد. بدین قرار هیچ یک از دو مثال با تعریف تضاد نمی خوانند . تنها با غفلت از محتوی است که عقل صورت را موضوع حکم می کند.

·   باز بنا بر تعریف " دو قضیه را متضاد گویند هرگاه دو قضیه در موضوع و محمول و در کم و سایر امور متحد و تنها در کیف مختلف باشند این دو قضیه را نسبت به یکدیگر " متضاد" و نسبت میان آن دو را تضاد گویند. دو قضیه متضاد ممکن است هر دو کاذب باشند ولیکن صادق بودن هر دو ناممکن است بلکه اگر یکی صادق بد بناچار دیگری کاذب است . که

مثال را از جدول مناسبات میان دو قضیه نقل کنیم: هر انسانی می اندیشد. هیچ انسانی نمی اندیشد. بنابر تعریف هر یک از این دو قضیه راست باشد دیگری دروغ است. بنابر صورت اگر هر انسانی می اندیشد  را  راست  فرض کنیم هیچ انسانی نمی اندیشد  دروغ می شود . اما قضیه دروغ واقعیت خارجی ندارد . ساخته ذهن است. پرسشی که عقل آزاد و مستقل از خود می کند اینست: معرفت بر قضیه راست برای مثال هر انسانی می اندیشد – که خود یک حکم ذهنی است که از راه استقراء بدست آمده است – چه نیاز به ضدی دارد ک دروغ است؟ عقل فطری وقتی در این پرسش تامل می کند در می یابد نه تنها عقل در معرفت نیازی به دروغ ندارد بلکه این دروغ ساختنی نبود اگر عقل در معرفت بر قضیه راست به صورت بسنده نمی کرد. زیرا تنها معرفت صوری است که عقل را نیازمند تصور ضد می گرداند. انواع قضیه ها می توان ساخت: چون (هیچ انسانی نمی اندیشد) دروغ است پس هر نسانی می اندیشد راست است یا چون تعریف اندیشدن چنین و چنان است هیچ انسانی نمی اندیشد دروغ و بعضی انسانها می اندیشند راست است و ... خواننده ای که در سیر فلسفه عقل تامل کند . از شدت فقری در شگفت می شود که عقل بدان گرفتار می شود وقتی در معرفت به صورت بسنده می کند و از آن نیز ناتوان می شود . چرا که چنین معرفتی در صدور حکم خیالی خلاصه می شود.

اما کدام یک از دو قضیه ساخته ذهن را دروغ و کدامیک را راست بدانیم؟ هر یک از دو قضیه را که فیلسوف صادق بپندارد دیگری کاذب می شود . در منطق صوری قضیه صادق برگزیده می شود یا قضیه کاذب؟ برای این پرسش آنگاه که به گزینش یکی از دو ضد و یکی از متناقضان در منطق صوری می پردازیم پاسخ می جوئیم . در این جا توجه عقلهائی را که می خواهند آزاد و مستقل شوند به این مهم جلب کنیم که مثال روشن می کند که نقض تعریف در خود تعریف است. توضیح اینکه بنا بر تعریف – دو قضیه باید باشند و در موضوع و محمول و کم و سایر امور متحد باشند تا بنابر اختلاف در کیف آن دو را ضد یکدیگر بخوانیم. اما اگر یکی از دو قضیه دروغ است – چگونه می تواند در کم و سایر امور با قضیه راست متحد باشد؟ مگر اینکه عقل بر قضیه راست – از کیفیت دروغ پوشش بسازد. اگر عقل چنین کند پس نخست قضیه راست را اندر می یابد و آنگاه با پوشاندنش به پوشش دروغ ضد آن را که دروغ است می سازد. آیا عقل می تواند نخست قضیه دروغ را بسازد ؟ نه . زیرا تا قضیه راست بر او معلوم نباشد پوشش دروغ برای آن قابل ساختن نیست. اما چگونه دو قضیه متضاد و هر دو دروغ را می توان ساخت؟ دیدیم که تا عقل راست را نشناسد – نمی تواند آن را دروغ کند. پس دو قضیه ضد که هر دو دروغ باشند – ساختنی نیست. مگر اینکه از یک قضیه راست دو قضیه دروغ ساخته شود.برای مثال اگر (هر انسانی می اندیشد) و (هیچ انسانی نمی اندیشد) هر دو دورغ باشند عقل می پرسد : پس قضیه راست کدام است؟ منطق صوری به او می گوید: (بعضی از انسانها می اندیشند) راست است. بنابراین یکبار (هر) را به جای (بعضی) قرار دادن و بار دیگر (هیچ) را به جای (بعضی) نشاندن از یک قضیه که عقل راست می پندارد دو قضیه دروغ ساخته شده است . اما از کجا بعضی از انسانها می اندیشند راست باشد ؟ آیا کار منطق صوری این نیست که از راه این قضیه سازیها عقل را فریب می دهد چنان که دروغ را راست انگارد و از راست غافل بماند؟ پاسخ این پرسش را دورتر وقتی به کار برد این منطق می پردازیم خواهیم یافت.

بدین قرار – دو قضیه وجود ندارد یک قضیه – قضیه راست وجود دارد قضیه دوم و سوم یک یا دو قضیه دروغ را عقل با دروغ کردن راست می سازد. اما آیا عقل اصحاب منطق صوری تا این اندازه در صورت خیره است که نمی بیند تعریف متناقض است؟ یا دیده اند و می بینند اما بنا بر نیاز مقام مطلقه روش فریب عقل را ساخته اند و می سازند؟ دورتر وقتی به کار برد این قضیه ها می پردازیم پاسخ این پرسش را نیز می یابیم.

در منطق صوری (داخل تحت تضاد) نیز داریم. وقتی دو قضیه جزئی هستند با یکدیگر داخل تحت تضاد می شوند. فرق دو قضیه تحت تضاد با دو قضیه متضاد در اینست که در دو قضیه متضاد هر دو ممکن است دروغ باشند اما هر دو نمی توانند صادق باشند اما در دو قضیه تحت تضاد هر دو نمی توانند دروغ باشند اگر یکی راست شد دیگر دروغ است . برای مثال "بعضی انسانها می اندیشند" و "بعضی انسانها نمی اندیشند" . این دو قضیه هر دو ممکن است راست باشند. اما تنها یکی از این دو دروغ هستند.

حال اگر مثال ها را با یکدیگر مقایسه کنیم. بنابراین که واضع منطق صوری وپیروان او خود را اندیشمند می دانسته اند . لاجرم " هیچ انسانی نمی اندیشد" را کاذب می دانسته اند . اما آیا قائل بوده اند که "هر انسانی می اندیشد" ؟ اگر فرض کنیم پاسخ را آری است مثالهای دو قضیه تحت تضاد تعریف را نقض می کنند. زیرا هر دو دروغ می شوند. و اگر بر این نبوده اند که (هر انسانی می اندیشد) مثالهائی که برای دو قضیه متضاد آورده اند الف – هر دو ساخته ذهن و صرف صورت می شوند.

 ب- اما آیا هر دو دروغ هستند؟ این پرسش دو پاسخ پیدا می کند:

الف – واضع منطق صوری بنابر تعریفی که خود از اندیشیدن می کند انسانها را به اندیشه ور و نااندیشه ور تقسیم می کند. این حکم ان است که می تواند با واقعیت بخواند و راست از کار در آید یا نه . بدین قرار – قضیه ای که می سازد ترجمان ثنویت تضاد  محوری همان قالب خیالی است که فیلسوف ساخته و راهنمای عقل خویش در ساختن این حکم کرده است. از آغاز نیز می دانسته است هر دو قضیه دروغ و ساخته ذهن او هستند. با وجود این منطق ساز ناتوانی خویش را از ساختن دو قضیه (موجبه کلیه ) و ( سالبه کلیه) که یکی صادق باشد ابراز کرده است.

ب- اما بنابر اینکه فیلسوف بنابر اندریافت خود از اندیشیدن بر این بوده است که (برخی از انسانها می اندیشند) و برخی نیز نمی اندیشند برای ساختن دو قضیه یکی موجبه کلیه یعنی ( هر انسانی می اندیشد) و دیگری سالبه کلیه یعنی (هیچ انسانی نمی اندیش) بجای بعضی – یکبار هر و یکبار هیچ را قرار داده و راست را دروغ کرده است. اما دو قضیه ای که با پوشاندن لباس دروغ از جزئی به کلی بدل شده اند بنابر تعریف فیلسوف ازاندیشیدن راست بوده اند. حال اگر به صورت بسنده کنیم به همان نتیجه می رسیم که منطق ساز از ارائه دو قضیه کلی که یکی از آن آنها صادق باشد ناتوان و مثال ها تعریف او را نقض می کنند. اما اگر پوشش دروغ یعنی "هر" و "هیچ" را بدریم و از شکل به محتوی گذر کنیم می بینیم دو قضیه کلیه دروغ نبوده اند. به سخن دیگر دروغ محض ساخته شدنی نیست . و چون با "هر" و "هیچ" راست را دروغ شده است. پس تضادی که منطق ساز ساخته است وجود خارجی ندارد و ساخته عقلی است که به صورت بسنده می کند. و اگر عقل فیلسوف از بند تعریف خود ساخته رها شود حجاب های دیگر را نیز دریده است: این بار او می تواند واقعیت یعنی انسانهای صاحب عقل را مستقیم و نه از ورای تعریف خود ساخته و حدود رسم ها ببیند.

و باز بنابر تعریف «تناقض اختلاف دو قضیه به ایجاب و سلب است بگونه ای که از صدق یکی کذب دیگری لازم آید». به سراغ مثالها که در جدول روابط میان دو قضیه آمده اند برویم :« هر انسانی می اندیشد» ( موجبه کلیه) و «هیچ انسانی نمی اندیشد» (سالبه کلیه). بنابر تعریف هر قضیه راست فرض می شد – ناقض آن دروغ می شود

 . الف – تعریف به ما نمی گوید کدامیک از دو قضیه راست است. دانستیم که عقل نخست می باید قضیه راست را بجوید . اما وقتی روش منطق صوری است عقل می تواند هر قضیه را بخواهد راست فرض کند و ناقض آن را دروغ بخواند. آیا این همان روش نیست که در همه جا و همه وقت زورمداری ایجاب کرده و بکار رفته است.

ب – و باز تعریف به ما نمی گوید کدامیک از دو دسته قضایا عقل را به واقعیت راه بر می شوند؟ توضیح اینکه بنابر دو قضیه اول یعنی «هر انسانی می اندیشد» (موجبه کلیه ) و «بعضی انسان ها نمی اندیشند» (سالبه جزیئه) اگر عقل قضیه اول را صادق بداند قضیه دوم کاذب می شود. با وجود این اگر «هر» همه معنی کنیم قضیه «همه انسانها می اندیشند» صادق نمی شود زیرا آن «بعضی از انسانها که نمی اندیشند» جزء همه ء انسان ها هستند. اما اگر «بعضی انسانها نمی اندیشند» را صادق بدانیم و «هر انسانی می اندیشد» کاذب باشد و هر همه معنی دهد بعضی " انسانها که نمی اندیشند" جزء همه انسانهایی هستند که می اندیشند . پس قضیه ای که صادق می پنداشتیم دروغ از کار در می آید . بدین سان برای تعریف قضیه ای که آن را نقض نکند نمی توان یافت.با وجود این اصحاب منطق صوری می توانند بگویند: دسته دوم قضایا هم تعریف را تصدیق می کنند و هم کار برد آن را می آموزند: «بعضی انسانها می اندیشند» (موجبه جزئیه) و «هیچ انسانی نمی اندیشند» (سالبه کلیه) بنابر اینکه می دانیم از دید فیلسوفان نخبه گرا اندیشیدن خاص نخبه ها است و «عوام عقل ندارند» فرض می کنیم «بعضی انسانها می اندیشند» راست باشد. بر این فرض «هیچ انسانی نمی اندیشد» دروغ می شود. پس بنابر صورت قضیه اول راست و قضیه دوم دروغ می شود و با تعریف تناقض نیز سازگار می شود. اما الف – از قضایا آن دسته که ترجمان ثنویت تضاد  محوری (یک محور فعال و محور دیگر فعل پذیر) هستند در صورت با تعریف خوانانی پیدا می کنند

 و ب- "هیچ انسانی نمی اندیشد" قضیه کلی دروغ است که منطق ساز با علم به اینکه "بعضی انسانها می اندیشند" (از جمله خود او) ساخته است. پس می دانسته است «هیچ انسانی» شامل «بعضی از انسانها» که می اندیشند نیز نیست. چرا که اولی در دومی وجود دارد: یکی از دو نقیض را ذهن با پوشاندن لباس دروغ بر قامت راست و ذی وجود می سازد. چنین ذهنی چرا نتواند دروغ را به جای راست بنشاند و ناقض آن یعنی راست را دروغ بخواند؟ افزون بر این و بسیار مهمتر «هیچ انسانی نمی اندیشد» شامل تمامی انسانهای می شود که فیلسوف انها رادر  شمار.< بعضی انسانها می اندیشند > ندانسته است . به سخن دیگر این قضیه دروغ با انکار عقل و توان اندیشیدن تمامی انسانهایی ساخته شده است که ذهن فیلسوف آنها را با عدم عقل و توان تعقل برابر کرده و راهی دیار عدم گردانده است! بدین قرار-

الف – اگر در حد صورت بمانیم قضیه ای که صادق نمی شود در برگیرنده دو راست است انسانها که می اندیشند و تمامی دیگر انسانها که به حکم ذهنی فیلسوف نمی اندیشند. باز مثال تعریف تناقض را نقض می کند.

ب – اگر از صورت به محتوی گذر کنیم از کار عقل در ثنویت را قالب کردن و قضیه ها را به این قالب زدن و به صورت بسنده کردن و بنا گزیر راست را دروغ کردن و دروغ را راهبر عمل کردن شگفت زده می شویم . اما چرا عقل از راست قضیه های دروغ می سازد و خویشتن را از آزادی و استقلال خود محروم می کند چرا بر واقعبت پوشش دروغ می پوشاند و چرا به جای نور گرفتن و نور دادن تاریک می کند و تاریک می شود؟ زیرا:

5= نقد تعریف ها با مثالهائی که بردرستی تعریف ها آورده اند ما را از امر مهم دیگری آگاه می کند: ضد و نقیض یا بود و نبود از آنچه هست و یا با پوشاندن چیزی که از خود هستی دارد ساخته می شوند؟ در پاسخ گوییم : در مثال هستی و نیستی وقتی سخن از هستی محض بمیان است نیستی خالی از هر گونه وجود است زیرا هستی نهایت ندارد تا نیستی چیزی تصور یا تصدیق شود که بیرون از هستی قرار می گیرد و هست. هستی هست و نیستی نیست. در ایجاب و سلب نمی توان نیستی را وجود و هستی را عدم گرداند. بنابر توضیحی که در آغاز دادیم اصل اینهمانی یا عدم تناقض در هستی محض کاربرد دارد. زیرا این هستی بر دوام با خود اینهمانی دارد. اما در مثال انسان و لا انسان -لا انسان را نمی توان خالی از هر گونه وجود خواند . زیرا همه پدیده های عالم همه موجودها لا انسان هستند . هر چند در تناقض وجود وحدت های هشت یا نه گانه (از یک تا 9 و بیشتر از آن وحدت قائل شده اند) برای آنست که تناقض ایجاب و سلب وجود معینی بگردد. به ترتیبی که وجود تصدیق شده همان باشد که از او سلب وجود می شود اما به ترتیبی که دیدیم مثالی که نقض تعریف نکند نمی توان ساخت. به سخن دیگر بدون محروم کردن عقل از آزادی و فضای تا بی نهایت بازش قضیه هایی از ضدان و متناقضان نمی توان ساخت.  و از آنجا که با اکتفا به صورت و پوشاندن راست با دروغ قضیه هائی ساخته می شوند که جز وجود خیالی ندارند این پرسش محل پیدا می کند: عقل چه نیازی به منطقی دارد که او را از شناخت واقعیت آن سان که هست ناتوان می کند؟در مثال هستی و نیستی اگر نیستی را تصدیق کنیم هستی دروغ و عدم می شود. می دانیم که هگل دیالکتیک خود را با دو قضیه خیالی ساخته است . او گفته است: هستی مجرد بنابر اینکه خالی از هر گونه تعینی است با نیستی برابر است. بدین سان او با برابر کردن نیستی با هستی به نیستی وجود بخشید تا هستی را در نیستی عبور دهد. با توجه به این که به حکم فیلسوف نیستی هستی پیدا نمی کند سارتر در انتقاد هگل نوشته است: هستی مجرد از تعین خالی است و نه از هستی. حال آنکه نیستی از هستی خالی است. بر نقد سارتر باید افزود:

الف – شما آقای  هگل در منطق صوری ارسطوئی مانده اید و می خواهید دیالتیک بسازید؟ زیرا عقل باید در صورت خیره بماند تا بگوید: هستی مجرد خالی است و نیستی هم خالی است و غافل شود از این واقعیت که نیستی از هستی خالی است و هستی مجرد از تعین. از اینرو است که عقل شما – برای ساختن این دو صورت هستی بی نهایت را در تاریکی قرار داده است تا نبیند. چرا؟> زیرا دیالتیک شما نیاز به دو محور داشته است یکی فعال و یکی فعل پذیر (ثنویت تضاد محوری ) . اما بر این ثنویت نیز شما همچنان در بند منطق صوری مانده اید . چرا که در این منطق تعریف های تناقض و تضاد بر وفق ثنویت تضاد محوری ساخته شده اند. تفاوتی که به نظر می رسد اینست که شما دو محور یعنی متناقضان را فعال می کنید: یکی در دیگری خود را نفی کند و ...

ب – اما قضیه ها که در منطق صوری ساخته می شوند به ترتیبی که معلوم گرداندیم با سلب وجود از واقعیت و یا پوشاندن آن قضیه هایی می شوند که عقل می تواند هر یک را که بخواهد وجود دهد. بنابراین از ضد و یا نقیض آن حتی اگر وجود داشته باشد سلب وجود کند. چنانکه شما آقای هگل از هستی بی نهایت سلب وجود می کنید. اما راستی اینست که کار عقل صورت سازی و بازی با صورت های ساخته نیست. هر یک از دو ضد و یا دو نقیض را هم که بخواهد نمی تواند وجود یا عدم بگرداند. به آرای فیلسوفی که ارسطو بود و آرائی که از آن پس تا امروز بر وفق منطق صوری ساخته شده اند که مراجعه کنیم می بینیم:

1- ترجمان ثنویت هستند.

2- قضیه هایی که صادق خوانده شده اند و یا می شوند (آرائی که در زمان ما می سازند) – تصدیق اصالت زور و مدار شدن زور و تابعیت انسان و تمامی پدیده های هستی (= محور فعل پذیر) از زور و نمادهای آن هستند. همواره وجود خیالی  یعنی دروغ تصدیق (نیستی که هگل با هستی برابر می کند) و وجود واقعی تکذیب (هستی که با نیستی برابر می کند) شده اند و می شوند:

·   شرک یعنی ثنویت ساخته ذهن فیلسوف است. حال آنکه در هستی محض ثنویت بی محل و تصدیق آن تکذیب آن هستی است . اما توحید محل پیدا می کند. تصدیق توحید تصدیق هستی مطلق است و نقض توحید به ثنویت تکذیب توحید و هستی مطلق است. در جهان پدیده ها توحید بیانگر وجود هر مجموعه و مجموعه ها در رابطه با یکدیگر است. حال آنک ثنویت ریختن پدیده به قالب ساخته ذهن است (هم در منطق صوری و هم در منطق جدلی) . اما به خصوص توحید بمثابه موازنه توحیدی آزادی و استقلال است . بر اصل توحید بیان آزادی به اندیشه آزادی می آید. بر اصل ثنویت تنها بیان استبداد به عقل می رسد. بر توحید رابطه زورو بنابر این استبداد پدید نمی آید. ثنویت جانشین کردن رابطه های فطری با رابطه های زور تضاد و مطلق کردن تضاد و حذف یکی از دو ضد به قصد ایجاد استبداد است. بدین قرار ثنویت ساخته عقل شرک مدار را اصل راهنما کردن در حقیقت وجود (توحید) را عدم و عدم (ثنویت) را وجود بخشیدن است. کاری که انجام گرفته است و قرنها است در حوزه های دینی توحید جای خویش را به ثنویت تضاد محوری سپرده و دین را در بیان استبداد از خود بیگانه کرده است.

·   ضابطه تعریف عدالت را توحید یا شرک گرداندن  و جای توحید را به شرک دادن مثال دیگری از کاربرد اصل عدم تناقض در منطق صوری است . تعریف عدالت بر اصل توحید با زورمداری ناسازگار و تعریف آن بر اصل شرک با زورمداری سازگار است. پس دو تعریف یکی بر عدم تبعیض و دیگری بر تبعیض متناقضان می شوند و تعریف بر اصل شرک تصدیق و تعریف عدالت بر توحید تکذیب می شوند. این بار سر و کارها با دو تقلب و بسا بیشتر است: 

·       الف – لفظ حفظ می شود- معنی تغییر داده می شود

·   . ب- ضابطه ای جعل می شود و بدان دو معنی ساخته و یکی جانشین دیگری می شود. توضیح اینکه توحید ضابطه تعریف عدالت نیست و ظلم بالسویه عدل است سخن نابجائی است . هر کس به این صرافت بیفتد که میان دو ضد رابطه زور برقرار کند به تربیتی که بطور مساوی بر یکدیگر زور وارد کنند. خواهد دید دو ضد تا ویرانی کامل پیش می روند. پس ضابطه توحید و شرک جعل شده است هدف از این جعل در رابطه زور جانبداری یکی از دو محور است. اما اگر عدالت را بر پایه توحید و رعایت خاصه های حق و در مقام شناخت و عمل به حق و عمل به حقوق شخصی و جمعی و رعایت حقوق شخصی و جمعی و رعایت حقوق هر ذی وجود بشماریم تعریف ما از قید ثنویت رها شده است . از تنگنای رابطه  زور ضدها نیز رها شده است. معیاری شده است که بدان می توان مانع شد که بیان مردم سالاری در بیان استبداد از خود بیگانه شود و انسان نیز به بندگی استبداد در نیاید.

·   در آزادی – که اغلب از تعریف آن طفره می روند – نیز لفظ حفظ و معنی ضد گشته است: آزادی هر کس آنجا پایان می پذیرد (محور اول ) که آزادی دیگری از آنجا شروع می شود (محور دوم). این آزادی بر پایه رابطه زور میان دو محور. معنی یافته است . نمی گویند آزادی چیست . زیرا می دانند که مرز میان دو محور را تنها یک عامل عامل روابط زور پدید می آورد. بنابراین آزادی زور فرد معنی پیدا کند

·   الف- این معنی  ساخته خیال  است  و معنی  واقعی  ازادی را نقض می کند 

·    و ب – آزادی انسان را در مرزهای او با دیگران بمثابه فردهای در رابطه نقض می کند. زیرا

·   ج – روابط زور آن هم در سطح فرد با فرد بی نهایت مرز پدید می آورد و انسانها را به ناقضان آزادی یکدیگر بدل می کند . آیا اصحاب منطق صوری هیچ می اندیشند که چسان با اصل عدم تناقض صوری استبداد را ایجاب و آزادی و حقوق انسان و تمام ذی وجودها را سلب می کنند؟

·   ولایت مطلقه قانونگذار- رهبر – فقیه و ... با ولایت جمهور مردم متناقضان می شوند و بدیهی است که ولایت مطلقه فقیه و ... صادق و ولایت جمهور مردم کاذب و مساوی با عدم می شود! دو قضیه ترتیب می یابند: یکی «جمهور مردم ولایت ندارند» (سالبه کلیه) و دیگری «بعضی از مردم (فقیهان) ولایت دارند» (موجبه جزئیه) تصدیق ولایت فقیه و ایجاب آن تکذیب و سلب ولایت جمهور مردم می شود. اما غیر از دروغ کردن راست که در مثال متناقضان (بعضی انسانها می اندیشند و هیچ انسانی نمی اندیشد) باز نمایاندیم در این قضیه سازی صوری یک رشته جعل معنی ها و تقلب ها انجام میگیرد:

الف – ولایت بیانگر نیروی رهبری موجود در انسان است . بکار بردن این نیرو بر وفق فطرت ( بر توحید – بر دوستی و حقوق) از جمله به رعایت اصل "لا اکراه" یا بکار نبردن زور واقعیت پیدا می کند. انکار ولایت جمهور مردم انکار وجود استعداد رهبری نزد یکایک انسانها است (از جمله فقیه که در شمار جمهور مردم است). اصحاب منطق صوری جعل دومی می کنند:

ب – ولایت از نیروی رهبری بنابراین از فطرت انسانها جدا و تفویض از سوی خداوند به شخصی می شود که نوبت ولایت به او رسیده است . غافل از اینکه بدین جعل خدائی خداوند نقض می شود و همراه آن چندین نقض دیگر انجام می گیرد: اگر جمهور مردم (از جمله نامزد رهبری) نیروی رهبری ندارند خداوند چگونه می تواند با آفریده های خود ارتباط برقرار کند؟ و خداوندی که با آفریده های خود نمی تواند رابطه برقرار کند چگونه خدا است؟ و رهبری که معین می کند   و این رهبر  با نبودن نیروی رهبری در خود او و جمهور مردم از چه راه می تواند با آنها ارتباط برقرار کند و بر آنها ولایت بجوید؟ ناگزیر باید فرض کنیم که «ولی امر» در شمار جمهور مردم نیست و دارای نیروی رهبری هست و خداوند از طریق او با آفریده های خود ارتباط برقرار می کند. اما این فرض گره از مشکل باز نمی کند. زیرا اگر جمهور مردم نیروی رهبری نداشته باشند «ولی امر» نمی تواند با آنها ارتباط برقرار کند و بر آنها ولایت بجوید. بناگزیر باید به جای سلب نیروی رهبری از جمهور مردم برای یکایک انسانها نیروی در حد اطاعت کردن قائل شد. (عوام همانند گوسفندان!) . غیر از اینکه حل تناقض با این حکم ساخته ذهن زورمدار تعریف تناقض را نقض می کند منطق صوری ساز را نیز ناگزیر می کند- جعل معنی دیگری که تقلبی بزرگ نیز هست بعمل آورد:

ولایت در اختیار بر و"اختیار بر" را (با همان روش که هگل در برابر کردن هستی و نیستی بکار برد)  زور بر می کند بنابر ظاهر و صورت اصل اطاعت جمهور مردم از ولی امر ایجاب می کند که ولایت ولی زور مطلق یا بسط ید مطلق او بر جمهور مردم معنی دهد. زیرا تنها از زور است که اطاعت معنی می دهد. الا اینکه زور باید صالحه باشد و در صلاح مردم بکار رود. استدلال نیز می کنند که قرآن به اطاعت از «اولی الامر» تصریح فرموده است. در این استدلال نیز بر واقعیت های بسیار پرده غفلت می کشند.

1- ولی امر در قرآن مساوی زور بر و حتی زور مشروط بر نیست

 و 2 - «منکم» دارد

و 3 – با ولایت بر اصل برادری و برابری مومنان با یکدیگر تناقض نباید داشته باشد

 و 4 – امانت است بنابراین موقتی است

5 – اطاعت از زور ناقض اطاعت از خدا است . خدا زور مطلق نیست تصدیق چنین حکمی انکار وجود خدا است. خداوند قدرت مطلق حق مطلق علم مطلق .... است . بنابراین آن اطاعت که نباید ناقض قرآن در اصول و فروعی باشد که به انسان می شناساند. باید عمل به حقوق ذاتی خویش و دفاع از حقوق ذاتی هر انسان و هر ذی وجود و اطاعت نکردن از امر زور باشد.برای برگرداندن معنی اطاعت به تعبیر قرآن خبیثه کردن طیبه تقلب دیگری باز با استفاده از منطق صوری – اعتیاد عمومی به این منطق که منطق اصالت بخشیدن به زور و محور کردن آنست . سبب ندیدن تقلب ها و جعل معنی ها می شود – بعمل آمده است: بنا بر صورت اطاعت از یعنی اطاعت از زور اما از آنجا که خداوند عادل است . اطاعت از ظالم را تجویز نمی کند پس ولایت را از آن ولی عادل (= فقیه جامع الشرایط و ...) مقرر فرموده است و تکلیف جمهور مردم اطاعت از او است. اما مقام اطاعت مقام اجرا است . پیش از آن مقام اندیشیدن و تصمیم گرفتن است . این مقام نه مقام اطا عت است و نه بگاه اندیشیدن و رسیدن به تصمیم و گرفتن آن – اطاعت ممکن است . البته خداوند امر به محال نمی کند . حال که در مقام تعقل و تصمصم اطاعت محال است. در این مقام خداوند کدام ولایت را مقرر فرموده است ؟ میدانیم که در مقام تعقل و تصمیم نیز کسی  نمی تواند به جای دیگری فکر کند و تصمیم  بگیرد. بنابراین بنابر طبیعتی که خداوند آفریده است هر انسانی در مقام تعقل و تصمیم ولایت دارد و این ولایت سلب کردنی و حتی تفویض کردنی نیست. از این رواست که مقرر فرمود: «و امرهم شوری بینهم» . ولایتی که درتکوین وجود هر ذی وجود نهاده است و ولایت اصلی است – که با بکار بردن منطق صوری از دیدگا عقل ها مخفی می کنند – ولایت ذاتی تعقل و تصمصم است. این ولایت است که بیانگر آزادی و استقلال انسان است. بعد از تعقل و تصمیم. نوبت به اجرا می رسد. در این مقام سازماندهی و مدیریت اجرای تصمیم ضرور می شود و این ولایت – ولایتی است که تصمیم گیرندگان و تنها آنها حق دارند به مدیر یا مدیرانی تفویض کنند و یا خود دست جمعی مدیریتش را برعهده بگیرند. ترتیب اخیر اداره ای شورائی لذا بدون نیاز به اکراه و بنابراین به بی نیاز از زور می شود .

و اگر جعل معنی ها و سلب وجودها و تقلب ها را مدنظر آوریم که برای از خود بیگانه کردن بیان آزادی و استقلال (= رهنمودهای قرآن) در بیان اسارت و ذلت و بخاطر جعل ولایت مطلقه فقیه (ترجمان ثنویت تضاد محوری) بعمل آورده اند متوجه می شویم هگل اول کس نبوده است . پیروان فلسفه و منطق ارسطو با خدا و اسلام و انسان همان کار را کرده اند. بر عهده خوانندگان می گذاریم تامل در انواع تبعیض ها را و یادآور می شویم که جز بر ثنویت تضاد محوری و جز با استفاده از فلسفه و منطق صوری تبعیض به تصور نمی آید و جامعه تصدیق نمی پوشد.

6=از قیاس های صوری زمان ما مقایسه جامعه انسان ها با یکدیگر بنا بر حکمی است که داورین در باب زندگی جانداران صادر کرده است: اصل تنازع برای بقاء و انتخاب اصلح . داروینیسم اجتماعی بر اینست که انسانها نیز تابع این حکم هستند. بنابر حکم قوی ترها باید بمانند و ضعیف ترها حذف شوند. دو قضیه که جانبداران داروینسم اجتماعی می سازند این ها هستند: در تنازع بقاء

الف - « هیچ انسانی زنده نمی ماند»

و ب- انسانهای اصلح زنده می مانند.

 از این دو قضیه دومی را راست و ناقض اولی می گردانند. آنگاه می گویند حال که به حکم طبیعت غیر اصلح ها یعنی ضعیف ها محکوم به فنا هستند چرا نباید به کار طبیعت با کشتار ضعیف ها کمک نرساند. تا طبیعت و محیط زیست از آن اصلح ها شود و مسئله های موجود نیز حل شوند؟

اما مسئله ها از جمله آلوده کردن محیط زیست را "خود اصلح بین ها" یعنی دارندگان اسلحه کشتار جمعی می سازند و با همین اسلحه می خواهند به کار طبیعت شتاب ببخشند. در قیاسی که موافق منطق صوری بعمل می آورند نظر داروین – که به نوبه خود استقرانی است که با غفلت از واقعیت های مهم ساخته شده است – را نیز وارونه می کنند. توضیح اینکه در نظر داروین طبیعت است که تغییر می کند و جانداران هستند که بنا بر توانائیهایشان در سازگار شدن  با این تغییر ها  زنده می مانند و یا نمی مانند . حال آنکه «خود اصلح بین ها» طبیعت و نقش آن را با «اسلحه کشتار جمعی» و سلاح گرسنگی و ... جانشین می کنند و توانائی انطباق با تغییرهای طبیعت را نیز با داشتن اسلحه کشتار جمعی یکی می گردانند.

اما در تناقضی که با بکار بردن قیاس صوری می سازند. تنها کار طبیعت نیست که با ویرانگری و مرگ آوری زورمدارها جانشین می شود بلکه زمان یا دوره های تغییرهای بزرگ در نظریه داروین نادیده گرفته می شود . در حقیقت داروینسم اجتماعی به ظاهر «تنازع بقاء و انتخاب اصلح» را همه زمانی و همه مکانی می کند. اما به واقع زمان و مکان را به عدم می سپارد زیرا نخست غفلت می کند که مرگ در بطن زندگی انجام می گیرد. چرا که مرگ دامن هستی را نمی گیرد و آنگاه از یاد می برد که حکم خویش را نقض می کند چرا که جریان تنازع وقتی با اسلحه کشتار جمعی (از جمله گرسنگی) حل می شود «اصلح» ها را نیز بکام مرگ می برد . زیرا آنها نیز بتدریج به میرنده ها و زینده ها تقسیم می شوند و زینده ها میرنده را از میان می برند.

ولی نباید پنداشت که این داروینیسم اجتماعی است که در قضیه و حکم سازی از طبیعت و زمان و مکان غفلت می کند زیرا دو قضیه متناقض ساختن در منطق صوری با غفلت از زمان و مکان ساخته می شود. توضیح اینکه در تناقض از جمله شرط ها دو شرط یکی وحدت زمان و دیگری وحدت مکان هستند. اما قضیه های متناقض رها از قید زمان و مکان ساخته می شوند و در توجیه زور بکار می میروند. برای مثال دو قضیه ای که از اشارات و تنبیهات ابن سینا نقل کردیم

 «هیچ انسانی نمی اندیشد » (سالبه کلیه)

و «بعضی انسانها می اندیشند» (موجبه جزیئه)

دو قضیه متناقض هستند. در این دو قضیه زمان و مکان حذف و دو قضیه ازلی و ابدی گشته اند!

در حقیقت در تناقض وقتی یکی از دو قضیه کلی و دیگری جزئی هستند زمان و مکان مفقود می شود. چنانکه «هر انسانی می اند یشد» (موجبه کلیه)

 و (بعضی انسانها نمی اندیشند» (سالبه جزئیه)

 زمان ازلی و ابدی فرض می شود و مکان هر جا انسان ها یافت شوند! و این قضایا هستند که در ساختن "بیان استبداد" و یا از خود بیگانه کردن بیان مردم سالاری در بیان استبداد بکار می آیند . اگر فارابی گفته است « در تناقض یک وحدت معتبر است و آن وحدت حمل است » بدین خاطر است در ساختن قضیه های متناقض آن شرطها از میان بر می خیزند : در ساختن این نوع قضیه ها – موضوع ایجاب و سلب محول (در مثال اشارات و تنبیهات «می اندیشد» و «نمی اندیشند» است . پرسش در خور اینست: آیا اگر وحدت های دیگر برای مثال وحدت در زمان و مکان را لحاظ کنیم قضیه یکی کلی و دیگری جزئی یکی موجبه و دیگری سالبه را می توان ساخت یا نه ؟ برای مثال می توانیم بگوییم در سال 1000 شمسی - «هر انسانی می اندیشید» و «بعضی انسانها نمی اندیشیدند» ؟ نه زیرا گذشته تاریخ دارد و تاریخ – بر فرض که راست بگوید – تکلیف را معین کرده است . با تعیین زمان حال و آینده نیز تناقضی از این نوع ساختنی نیست. چرا که تعیین زمان در گرو تشخیص و تصدیق یک حکم است. بر مثال در سال 1390 « هر آبستنی به تولد کودک خواهد انجامید» و «بعضی آبستنی ها به تولد کودک نخواهند انجامید» دو قضیه حاکی از عدم تشخیص هستند. این دو قضیه تاریخ تعیین شده (1390 شمسی) را نقض می کنند. به سخن دیگر تعیین تاریخ برای آنست که تکلیف معین و حکمی صادر شود. بنابراین با تعیین تاریخ یکی از دو حکم را بیشتر نمی توان گفت. بدین قرار ساختن این نوع قضایای متناقض به غفلت از زمان و مکان معین شدنی هستند. اما عقل از چه رو به ساختن این قضایا می پردازد؟ از اینرو که

 الف – منطق صوری روش غافل کردن عقل از واقعیتها است

 و ب- نشاندن احکام خیالی بمثابه « معرفت هستی شمول» بر جای تجربه و دانش است

. برای مثال ولایت فقیه- قانون گزار – رهبر – حزب – دولت – حکمی است که نه تنها فرآورده تجربه در زمان و مکان مشخص نیست. بلکه تن به تجربه نیز می دهد. زیرا حکمی متعالی و فرا تجربی است که تجربه را تنها بمثابه انطباق پندار و گفتار و کردار انسان ها با حکم می پذیرد و اجازه می دهد. تمامی «بیان های استبداد» تجربه ناپذیر هستند. یعنی هم فرآورده تجربه نیستند و هم به تجربه آزادی که اندازه صحتشان را معلوم کند تن نمی دهند. از آنجا که بنا بر این بیان ها غلط نه در بیان استبداد که در انسانها است زور برای تصحیح غلط ضرورت پیدا می کند.

از این رو در دوره ای که فلسفه علم را نیز در بر می گرفت و از زمانی هم که علم از بند فلسفه رها گشته وسوسه سلطه بر علم را رها نکرده است . این بار دین و مرام وقتی پوشش اصل راهنما و روش فلسفی (منطق صوری و یا منطق جدلی) هستند در تقلای حاکمیت بر علم می شوند و نزاع علم و دین – علم و ایدئولوژی نزاعی است که در طول قرن بیستم به اوج رسید معرفت دینی از معرفت علمی پیروی می کند و یا هر آنچه با «احکام دین» انطباق پیدا نکنند علم نیست و یا «ایدئولوژی علمی» - که جز ریختن علم به قالب اصل راهنما و روش دست ساخت فلسفه نیست – قوانین علمی جهان شمول را یافته است احکامی بودند که طرف های دعوا چون چماق بر فرق یکدیگر فرو می کوفتند . با آنکه قرآن انسانها را به تجربه به ابتلا و به علم می خواند با آنکه انسان ها را به آزمون رهنمودهای خود فرا می خواند همین رهنمودها بر اصل ثنویت تضاد  محوری و در قالب منطق صوری در احکام تجربه ناپذیر از خود بیگانه گشته اند:

7= در حقیقت هر بیان مردم سالاری که بخواهی آن را در منطق صوری بازگوئی به بیان استبداد بدل می شود. اگر انسان ها از خود بپرسند چگونه و چرا حقوق ذاتی حیات آنها از جمله آزادی و استعدادهای فطریشان از جمله استعداد رهبری یا اندیشیدن از آنها جدا و متکی به زور بنابراین دادنی و ستاندی و کسب کردنی شدند اگر از خود بپرسند چگونه و چرا زور وجود مستقل و اصالت یافت در می یابند که ثنویت بمثابه اصل راهنما و منطق صوری تنها آدمی را به صورت از واقعیت غافل نمی کنند بلکه

– الف – معانی و تعریف را دگرگون می کنند . از جمله آزادی و حق را بر پایه زور تعریف می کنند.

 و ب – تا می توانند انسان را از حقوق و استعدادها عاری و ذهن او را از تکلیف ها پر می کنند

و ج – این تکلیف عمل به حقوق نیستند بلکه انواع اطاعت ها از مقام مطلقه هستند. زمانی نیز که انسانها از آزادی و حقوق خویش سخن بمیان می آورند به آزادی و حق همان معنی را می دهند که زورمداری دارد!

مثال ولایت مطلقه قانونگزار و فقیه و ... و یا مثال «هیچ انسانی قوه رهبری ندارد» و « بعضی از انسانها قوه رهبری دارند» و یا مثال «هر انسانی می اندیشد» و « بعضی انسانها نمی اندیشند » و باز «بعضی انسانها می اندیشند» و «و هیچ انسانی نمی اندیشد» قضیه های متناقضی هستند که با سلب استعداد رهبری و استعداد اندیشیدن قابل ساختن هستند . زیرا اگر استعداد رهبری کردن و استعداد اندیشیدن را فطری انسان بدانیم محلی برای ساختن دو قضیه متناقض پیدا نمی شود . به سخن دیگر عقل بدان نیاز پیدا نمی کند. از زمانی که عقل – عقل شرک مدار – نیاز به ساختن قضیه های متناقض یکی کلی و دیگری جزئی و یکی موجبه و دیگری سالبه پیدا می کند که استعداد ها و حقوق را جدا از طبیعت انسان و کسب کردنی و یا دادنی و گرفتنی می گرداند. چرا استعدادها و حقوق را از فطرت انسان جدا می کند زیرا قائل شدن به استعداد و حقوق فطری

با الف – با صل راهنما که ثنویت است نمی خواند

 و ب – با رهبری مطلق نماینده زور بر انسان و جامعه انسان تقابل دارد

 و این تقابل تنها  در قضیه های متناقض نیست بلکه در قضیه های متداخلان سلبی و متداخلان ایجابی و تحت التضاد و تضاد نیز وجود دارد و از متداخلان سلبی به ایجابی و تحت التضاد وتضاد  شدت می یابد تا به درجه تناقض برسد که زمان و مکان حذف یکی از متقابلان است و همه این تقابلها به سبب اصل راهنما قرار دادن شرک عملی یعنی ثنویت تضاد محوری بوجود می آیند و رو به شدت می گذارند با توجه به جدول نسبت های احکام در منطق صوری می توان آنها را مشاهده کرد

 

                        موجبه کلیه                                   سالبه کلیه

هر انسانی نیروی رهبری دارد

تناقض

هیچ انسانی نیروی رهبری ندارد

 

 

 

متداخلان ایجابی

 

تضاد

 

 

 

متداخلان  سلبی  

بعضی انسانها نیروی رهبری دارند

 

تحت  التضاد 

بعضی انسان نیروی رهبری ندارند

                                موجیه جزئیه                                سالبه جزئیه

 

1- در متداخلان سلبی – چون هیچ انسانی نیروی رهبری ندارد با بعضی انسانها نیروی رهبری ندارند قرار گیرند یک قضیه متداخلان سلبی داریم – نیروی رهبری از کل و جزء سلب شده است بنابراین انسانها قادر نیستند خودشان رهبری کنند بنابراین باید یک عامل دیگر دخالت کند تا نیروی رهبری را حداقل به بعضی از انسانها بدهد تا انسانها را رهبری کنند بنابراین نیروی رهبری در ذات انسانها نیست بلکه دادنش و گرفتنی است و آن عامل دیگر خداوند است که نیروی رهبری را در دین به انبیاء و اوصیاء داده و در فلسفه و منطق نیز این خدا یا خدایان هستند که نیروی رهبری را به فیلسوف یا فیلسوفان داده از اینرو انبیاء و اوصیاء و یا فیلسوفان این نیروی رهبری را از خدا دریافت کرده اند و باید مردم را رهبری کنند مردم فقط دارای نیروی غریزی اطاعت کردن را  دارند.

الف – اولا خداوند با دادن نیروی رهبری به آنها – نسبت به اکثریت مردم تبعیض قائل شده است که تبعیض خود باطل است و تبعیض در اینجاست دفعی است که خدا یکباره به آنها داده است.

ب – بر فرض اینک خداوند نیروی رهبری را به آنها داده آنها مردمی را که خود ذاتا  نیروی رهبری ندارند چگونه می توانند رهبری کنند جز به بر پایه زور یعنی جز بر پایه اصل راهنما قرار دادن شرک عملی یعنی ثنویت تضاد  محوری که در آن – انبیاء و اوضیاء – یا فیلسوفان در محور  مطلق فعال و مردم در محور مطلق منفعل قرار می گیرند و نیز انبیاء و اوصیائی که خود ذاتا نیروی رهبری ندارند چگونه می توانند نیروی رهبری را از خدا دریافت کنند مگر اینکه خدا را در محور مطلق فعال و انبیاء و اوصیاء را در محور مطلق منفعل قرار دهیم و خداوند هیچ موجودی در مطلق منفعل خلق نکرده است و با اصل توحید که منطق فطری عقل است در تناقض قرار می گیرد و خداوند وجودی می شود که زور مطلق است و رهبران مطلق العنان به نمایندگی از خدا فرعونی می کنند و استبداد اساس روابط انسانها می شود به همین دلیل است آنهائی که بر پایه فلسفه و منطق صوری اندیشه و عمل می کنند ولایت جمهور مردم (مردم سالاری) را باطل و استبداد را در حق می دانند و درراه برقراری آن جان خود را هم می دهند و شهید – شرک و باطل می شوند. از اینرو فقهاء شاگرد در دین و فلاسفه شاگرد در فلسفه  – به جانشینی از انبیاء و اوصیاء و یا فیلسوفان استادان  خود همان راه را  – ادامه می دهند از اینرو ولایت از ان  فیلسوف و فقیه می شود.

2- متداخلان ایجابی – چون هر انسانی نیروی رهبری دارد با بعضی انسانها نیروی رهبری دارند قرار می گیرند یک قضیه متداخلان ایجابی داریم نیروی رهبری در جزء و کل وجود دارد اما این نیروی رهبری به اندازه ای  نیست که انسانها خودشان – خودشان را رهبری کنند انبیاء و اوصیاء یا فیلسوفان اولیه عده ای از مردم را تعلیم داده اند و از مرحله غریزه به مرحله عالی رسیده اند بنابراین بعد از پیامبران و اوصیاء و فلاسفه – انسانهای که به مرحله عالی از نیروی رهبری رسیده اند حق دارند مردم را رهبری کنند از اینرو رهبر منتخب مردم نیست بلکه منصوب از طرف خدا به واسطه انبیاء و اوصیاء یا فلاسفه اولیه هستند بنابراین عده ای نخبه که از قوه به فعل رسیده اند بر عوام که در مرحله نیروی غریزی یعنی در مرحله قوه هستند حق حاکمیت دارند بنابراین ولایت نخبه (فقیه – فیلسوف و ...) بر مردم عوام - مطلقه است و چون نخبه ها در اثر تعلیم تدریجی به مرحله ولایت مطلقه رسیده اند – تبعیضی که میان نخبه و عوام است بتدریج بوجود می آید و در هر مرحله شدت می یابد .

برای مثال هر گاه در قضیه –«هر انسانی قوه رهبری دارد» صادق  با«بعضی از انسانها قوه رهبری ندارند» « را کاذب بشماریم هر چند به ظاهر تصدیق کرده ایم هر انسانی قوه رهبری دارد اما در واقع فرآورده قضیه ای که ذهن بر اصل ثنویت و به روش منطق صوری ساخته است بنابر همان اصل با قضیه هائی همراه می شوند که با هر انسانی قوه رهبری دارد تناقض دارد اما با ولایت  فیلسوف –یا  قانون گذار ویا فقیه و ... را بر یک جامعه و به تمامی انسانها تناقض ندارند و آن را تصدیق می کنند بدین ترتیب که «اندیشه عالی» را خاص نخبه ها می کند. فیلسوف با استفاده از اصل ثنویت و منطق صوری به طبیعت و یا خدا نقشی را می دهد که می خواهد: با منطق صوری و بر اصل ثنویت دو قضیه می توان ساخت که در صورت با یکدیگر متناقض نیستند.اما «تنها کس یا کسانی که خدا معین می کند شایستگی رهبری بر دیگران را دارند» مثل انبیاء و اوصیاء و یا فلاسفه ( به تعبیر افلاطون) و یا قانون گذار ( به تعبیر ارسطو) و یا شاگردان آنها  یعنی  نخبه ها و فقهاء از میان خود کسی را که خدا معین کرده است کشف می کنند. و او را بر همگان ولایت مطلقه می بخشند با این- اما بر پایه ثنویت میان رهبری و جامعه زور حاکم می شود.

می توان پرسید آیا در منطق صوری دو قضیه که یک معنی را می دهند نمی توان ساخت؟ مگر نه در این منطق دو قضیه را متماثلان می گویند وقتی «دو مفهوم در اصل ماهیت و لوازم آن یکی باشند و جدائی آنها تنها در وجود باشد آن دو مفهوم را مثلان خوانند. چنانکه می گوییم احمد علی نیست و علی هم احمد نیست» در مثال که تامل کنی می بینی اگر دو قضیه سلبی را ایجابی کنی می شوند: احمد علی است و علی هم احمد است و این دو قضیه هر دو کاذب می شوند . بدین قرار-

 الف – در این منطق حتی در مثلان " جدایی در وجود" (= دو گانگی) ضرورت دارد.

ب – در مقام ایجاب دو قضیه مثلان را نمی توان ساخت. افزون بر این بر اصل ثنویت که اصل راهنما در منطق صوری است. هرگاه دو قضیه ای بسازیم که در «ماهیت و لوازم آن یکی باشند»و در وجود نیز میانشان جدائی نباشد اصل راهنما را نقض کرده ایم بدیهی است این دو قضیه نیز یک قضیه می شوند. به سخن دیگر در منطق صوری دو قضیه از این نوع نمی توان ساخت. چنین قضیه ای را بر اصل توحید می توان ساخت زیرا واقعیت را همانسان که هست بیان می کند. بدین خاطر است که قرآن را وقتی بر اصل توحید می خوانی همه را دارای استعداد رهبری می یابی (توحید ) همه در رهبری شرکت می کنند : «و امرهم شوری بینهم» (توحید) و همگان بر یکدیگر ولایت دارند: «المومنون و المومنات بعضهم اولیاء بعض» (توحید) و ... اگر بپرسی پس تکلیف «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولوا الا مر منکم» چه می شود؟ پاسخ می یابی : اطاعت فرع بر امر است. پس باید امری باشد تا ولی امری واقعیت پیدا کند . پس مقام اطاعت مقام اجرا است اما خدا و رسول امر به عمل به حقوق می دهند . خداوند تکلیفی را که عمل به حقی از حقوق نباشد نه تنها مقرر نمی فرماید بلکه به انسان امر می کند به چنین تکلیف ها تن ندهند. اما این حقوق که خداون انسانها را به عمل به آنها مکلف می فرماید: ذاتی حیات انسان هستند . استعداد از جمله استعداد رهبری و هدایت ذاتی انسان است و امر خداوند اینست: ای انسان تمامی این استعدادها را در راست راه رشد بکار گیرد بدین قرار آزادی (حق ) و استعداد رهبری ذاتی حیات انسانند واطاعت از خدا  و رسول به غفلت نکردن از آزادی و بکار بردن استعداد رهبری در رشد خویش و رشد دیگران (= ولایت بر یکدیگر بر اصل توحید) تحقق پیدا می کند.

اما پیش از مقام اجرا اطاعت بی معنی می شود و می دانیم که پیش از این مقام – مقام اندیشیدن و تصمیم است . به ترتیبی که توضیح داده شد در این مقام.

الف – اطاعت محل پیدا نمی کند

ب – کسی به جای دیگری نمی تواند بیاندیشد و کسی نیز به جای او نمی تواند تصمیم بگیرد.

 بدین قرار استعداد اندیشیدن و استعداد رهبری (تصمیم ) که ذاتی حیات هر انسانند نه سلب کردنی هستند و نه حتی قابل تفویض به دیگری . اما وقتی بر اصل ثنویت تضاد محوری و با بکار بردن منطق صوری قرآن را می خوانند تا رهنمود قرآن را با رای ارسطو یکی کنند بر مقام اندیشیدن و تصمیم گرفتن و استعدادهای ذاتی و حقوق انسان پرده غفلت می کشند. غافل از اینکه بدون اندیشه و تصمیم و رسیدن به مرحله عزم امری وجود ندارد تا ولی امری وجود پیدا کند. در اندیشیدن و تصمیم گرفتن نیز ولی امر بی محل و شوری با محل می شود: و امرهم شوری بینهم.

پس از آنکه تصمیم شوری جزم شد نوبت به اجرا می رسد. مقام اجرا مقام امر و اطاعت است با وجود این اگر یک تن بیندیشد و به تصمیم و عزم برسد چون دیگری نمی تواند به جای او از اندیشیدن تا به عزم رسیدن را انجام دهد لاجرم ولی امر خود او است . در اجرای تصمیمی که گرفته است خود از خویشتن اطاعت می کند. هرگاه جمعی اندیشیدند و به تصمیم و عزم جمعی رسیدند باز چون جمع دیگری نمی تواند جانشین چنین جمعی بگردد تصمیم جمعی را یا جمع باتفاق اجرا می کنند اولوالامر همه اعضای جمع بطور برابر می شوند. و یا یک یا چند تن را برای اجرای تصمیم بر می گزینند آن یک تن و یا آن چند تن «ولی امر منکم» و یا «اولو الامر منکم»می شود  یا می شوند.

بدین قرار بر اصل توحید یک قضیه می توان ساخت همه انسانها قوه رهبری دارند و تا مرحله اجرا «هر کس خود خویشتن را هدایت می کند» و از آن پس نیز مجری را تصمیم گیرندگان بر می گزینند . بر این اصل هیچ تناقضی میان آیه های قرآن وجود ندارند. حال اگر بخواهی بر اصل ثنویت تضاد محوری به آیه های مربوط به رهبری و ولایت و رابطه پیامبر با جامعه مسلمانان و امامت معنی سازگار با این اصل را بدهی . در هر نوبت می باید بر واقعیت یا واقعیت ها پرده غفلت بکشی. افزون بر آن باید توجیه ها بتراشی و در این توجیه ها که تنها یا بکار بردن منطق صوری تراشیدنی هستند. معانی را باید دگرگون بگردانی و دست آخر معانی مبهمی بدست می آوری که کار برد نیز پیدا نمی کنند بیهوده نیست که برای اثبات ولایت مطلقه فقیه نه به قرآن که به روایت استناد می کنند و به روایت نیز با استفاده از منطق صوری معنائی می دهند که می خواهند . و چون هنوز کافی نیست برای آن از قول ارسطو حجت فلسفی اقامه می کنند!

8= دیدیم در ساختن قضیه های متضاد و متناقض چسان بر واقعیت ها پرده غفلت می کشند و معنی ها را تغییر می دهند. اینک گوییم عقل با ساخته خود رابطه مستقیم نمی تواند برقرار کند چه رسد به رابطه برقرار کردن با واقعیت ها که از آنها غفلت می کند:

·   بنابر منطق صوری «هر انسانی می اندیشد» و «هیچ انسانی نمی اندیشد» متضاد هستند . در تضاد «صوری» هر دو قضیه می توانند دروغ باشند اما یکی از دو قضیه بیشتر نمی تواند راست باشد. هرگاه یکی از دو قضیه راست باشد به ترتیبی که دیدیم عقل نخست می باید قضیه راست را بیابد و تصدیق کند. اگر قصد معرفت بر واقعیت باشد عقل نیاز به منطق صوری پیدا نمی کند . هرگاه عقل به منطق صوری نیاز پیدا کرد بدان معنی است که قصدی غیر از  شناختن واقعیت در کار است. لذا این او است که منطق صوری را بکار می برد دو قضیه می سازد یکی را راست و دیگری را دروغ می گرداند. کدام را راست و کدام را دروغ می کند؟ سازند دو قضیه یکی «همه انسانها نمی اندیشند» و دیگری «همه انسانها می اندیشند» کدام را راست و کدام را دروغ می گرداند؟ اگر او به روش تجربه عمل کند و بخواهد صاحب اندیشه ها را شناسائی کند و بنابر کار عقل آنها معنای اندیشیدن را در یابد می باید تمامی ساکنان روی زمین را یک به یک آزمون کند اگر چنین کند نیاز به «متضادان »پیدا نمی کند یا بنابر این میزان که انسان بمثابه موجود زنده عقل دارد و صاحب استعدادها است و کار عقل تعقل است قضیه «هر انسان می اندیشد» را بسازد. باز به منطق صوری نیاز پیدا نمی کند. اما اگر بر این روش نرود و بخواهد روش استقراء در منطق صوری را بکار برد و از جزئی به کلی برسد .

·   الف – تعریفی از اندیشیدن بسازد و با مشاهده موردها قضیه ها را بسازد. از آنجا که تنها وقتی به منطق صوری نیاز پیدا می کند که بخواهد حکمی از پیش ساخته ای را بقبولاند بسا معنائی به اندیشیدن می دهد که بنابر آن هر دو قضیه دروغ بگردند . یا یکی راست و دیگری دروغ شود. اگر با تعریف خویش از اندیشیدن به استقراء بپردازد می تواند دو قضیه را دروغ بخواند و اگر اشکال کنی که اگر دو قضیه دروغ هستند تو خود یز انسانی بنابر اینکه قضیه اول دروغ باشد تو نیز نمی اندیشی و اگر تو نیز نمی اندیشی دو قضیه را چگونه ساختی؟ اما اگر قضیه دوم دروغ باشد قضیه اول راست می وشد . به سخن دیگر هر دو قضیه نمی توانند دروغ باشند منطقی می تواند پاسخ دهد " چرا هر دو قضیه می توانند دروغ باشند زیرا «بعضی از انسانها می اندیشند» راست است! این قضیه با قضیه «هر انسانی می اندیشد»متداخل و با قضیه «هیچ انسانی نمی اندیشد» متناقض می شوند. بدین قرار تداخل تضاد و تناقضی که در منطق صوری تعریف شده اند با هم بکار برده می شوند و برای آن بکار برده می شوند که حکم زور را به عقلها بقبولاند.

·   اما منطق صوری ساز (ارسطو) و یا منطق صوری شناس (پیروان او) بر پایه «تعریف» خود ساخته در «واقعیت»(= قضیه هائی که خود ساخته است ) نگریسته است. راستی اینست : حکم های کلی که بنا بر منطق صوری ساخته می شوند. بدون استثناء از این نوع هستند چرا که این قضیه ها بر اصل شرک عملی یعنی ثنویت تضاد محوری ساخته می شوند. قالبی که بان قضیه ساخته می شود تعریف خود ساخته منطق دان است . چنانکه به تجربه دیدیم در ایران بعد از انقلاب بنابر قالبی که ساختند و بر آن «مسلمان مکتبی» نام نهادند دو قضیه متضاد ساختند: «هر مسلمانی مکتبی است» و «هیچ مسلمانی مکتبی نیست». این دو قضیه را دروغ خواندند و یک قضیه «راست» در پی آوردند : «بعضی از مسلمانان مکتبی هستند»و یا « معتقدان به ولایت مطلقه فقیه مکتبی هستند»! تمامی استبدادهای فراگیر در ساختن قضیه های کلی و متضاد و قضیه های جزئی و کلی متناقض منطق صوری را بکار می برند . بدینسان عقل شرک مدار که بدینسان خود را از رابطه مستقیم با واقعیت محروم می کند چسان گرفتار مدارهای بسته تو در تو می شود و سرانجام با خیالها تنها می گردد.

بدیهی است جز بر اصل ثنویت و با رجوع به منطق صوری نه عقل نیازمند ساختن تعریف پیشکی(= خیالی) و قالب گرداندن آن می شود و نه رابطه اش با واقعیت غیرمستقیم می شود و نه نیاز به اینگونه قضیه سازیها پیدا می کند . و اما

·   دو قضیه متناقض یکی «هیچ انسانی نمی اندیشد»و یا «هیچ مسلمانی مکتبی نیست» به ترتیبی که مشاهده کردیم بدون وجود قالبی (= تعریف) از اندیشیدن و یا مکتبی بودن ساخته شدنی نیستند. به سخن دیگر رابطه منطق دان با اندیشیدن و یا «مکتبی» غیر مستقیم و از راه تعریف خود ساخته است. تناقض بدین سان حل می شود: «بعضی انسانها می اندیشند»«هیچ انسانی نمی اندیشد» را نقض می کند و بدان قضیه «بعضی انسانها نمی اندیشند» بدست می آید. حالا دو قضیه  جزئیه داریم یکی موجبه و دیگری سالبه «بعضی انسان ها می اندیشند» و «بعضی انسانها نمی اندیشند» و یا «بعضی مسلمانها مکتبی هستند» و «بعضی مسلمان ها مکتبی نیستند» هر دو میتوانند راست باشند! در منطق صوری این دو قضیه را "تحت تضاد" گویند و گویند این گونه قضایا هر دو می توانند راست باشند اما هر دو نمی توانند دروغ باشند. غافل از اینکه نه تنها متناقض ها و «قضیه های تحت تضاد» را بدون قالبی ذهنی نمی توان ساخت بلکه :.

الف – افراد هر یک از قضیه ها بسا بیانگر واقعیت موجود در خارج نیستند.

ب – الگوی ذهنی «کاملی» که منطق دادن افراد هر یک از قضیه ها را با آن بسنجد در کار نیست. به سخن دیگر بر فرض که الگوئی هم در کار باشد در تشخیص افراد هر یک از قضیه ها بکار نمی رود . بلکه در ساختن قضیه ها بکار می رود. چرا که

ج- ملاک «الگوی »(=تعریف) همگانی نیست. این الگو یا تعریف همگانی نه بنا بر منطق صوری قابل ساخته شدن است و نه کاربرد دارد . در حقیقت الگو هیچگاه عمومی نیست هم الگو و هم قضیه ها که ساخته می شوند . تابع دلخواه سازنده خویش هستند. چنانکه تعریف «مکتبی»مستقل از محور فعال (= زورمدار) وجود ندارد. در عوض الگوهائی که ترجمان ثنویت و دلخواه محور فعال نیستند همگانی هستند و ترجمان حق و حقوقی می شوند که بدون تبعیض ذاتی حیات هر انسانند . از این نوع هستند تعریف «انسان سالم» و تعریف انسان عامل به حقوق و ... اینگونه الگوها را بر اصل توحید می توان ساخت و بر اصل ثنویت نمی توان ساخت. بر اصل توحید الگو بعد از شناخت کاربرد پیدا می کند به سخن دیگر رابطه مستقیم شناسائی کننده را با واقعیت ایجاب می کند حال آنکه بر اصل ثنویت الگوی ذهنی پبیش از شناخت بکار می آید و شناخت را در دسته بندی و قضیه سازی ذهنی پوچ ها می کند.

9= عقل با بکار بردن منطق ارسطوئی با غفلت ها از واقعیت ها و غیرمستقیم کردن رابطه با واقعیت در حقیقت عرصه فعالیت خویش را محدود می کند:

·   در منطق جد لی (دیالتیک) هگل غافل بود که هستی را نه از تعین که از هستی تهی می کرد تا با نیستی برابر نشاند. باز غافل بود ک عرصه فعالیت عقل خویش را که هستی مجرد و رها از تعیین ست نخست در نیستی پوچ آنگاه در هستی متعین فرو می کاهد . در پی او اصحاب دیالکتیک تضاد عقل را محدوده ضدین زندانی و جدالشان مشغول کردند. از آنجا که واقعیت را به قالبی می ریختند که خود ساخته بودند نه تنها هر آنچه بیرون از دو ضد قرار می گرفت را نمی دیدند بلکه در «ضد دیالتیکی» تراشیدن نیز منطق صوری را بکار می گرفتند. توضیح اینکه کاری به کار واقعیت و ارتباطش با واقعیتهای دیگر نداشتند . خود آنها را ضد یکدیگر می گرداندند و در ذهن خود آنها را به جدال با یکدیگر بر می انگیختند . اگر به سراغ «دیالکتیک طبیعت» انگلس و یا دیالکتیک لنین و استالین و مائو بروی – فراوان «تضادهای دیالکتیکی» می یابی که ساخته ذهن اینان هستند و در دنیای واقعی وجود ندارند بدین قرار عقل در مدار بسته و تنگی زندانی می شود که خود میان دو متناقض و دو ضد می سازد.

به مثال تضاد و تناض در منطق صوری باز می گردیم:

·   «هر انسانی می اندیشد»و «هیچ انسانی نمی اندیشد» یا «هر مسلمانی مکتبی است» و «هیچ مسلمانی مکتبی نیست» دو مثال از ضدهائی هستند که عقل بر اصل ثنویت و باروش کردن منطق صوری می سازد. اما عقل با ساختن این دو قضیه در محدوده تنگ صدق و کذب دو ضد و یا یکی از دو ضد گرفتار می آید. پیش از آن در مدار بسته و تنگ تری زندانی می شود که با تعریف خود ساخته بوجود می آورد. با آن تعریف دو قضیه را می سنجد که هر دو ساخته اویند . و هنوز پیش از ساختن تعریف  دو قضیه عقل می باید از بطن هستی جدا و تنها شود: عقلی که منطق صوری را بکار می برد خود را به برداشتی که انسان و اندیشیدن دارد محدود می کند. در درون این سه مدار بسته مدار چهارم و تنگ تری بوجود می آید که محدوده ذهنی تنگ صدق و کذب دو ضد یا یکی از آن دو و سنجش دو قضیه به یکدیگر توسط عقلی است که در مدارهای تو در تو زندانی است . بدیهی است در سنجش قضیه ها که ساخته است به واقعیت ها رجوع نمی کند به تعریف و برداشت ذهنی خود (برای مثال تعریف اندیشیدن و برداشت از انسان) رجوع می کند.

و نباید پنداشت که عقل بر اصل ثنویت و بر روش منطق صوری تنها زندانی این چهار مدار می شود. در حقیقت پس از آنکه دو قضیه متضاد را معین کرد قالب ذهنی می سازد و با ساختن این قالب به سراغ واقعیت ها می رود. قالب ذهنی که پایه منطق صوری است همان ثنویت است . می توان تصور کرد عرصه فعالیت عقل تا کجا محدود می شود وقتی از دو محور یکی را فعال و دیگری را فعل پذیر می گرداند. در حقیقت هستی و همه پدیده ها را در دو محور فرو می کاهد و از دیدگاه محور فعال در محور فعل پذیر می نگرد.

به تاریخ علم به تاریخ ادیان به تاریخ سیاست به تاریخ اقتصاد به تاریخ اجتماع و  روابط اجتماعی به تاریخ فرهنگ و ضد فرهنگ (= فرآورده های زور) و به تاریخ روابط انسان با طبیعت و محیط زیست که باز گردیم و با تاریخ به پیش آئیم از مرگ و ویرانگری که گرفتار شدن عقل ها در زندان مدارهای ذهنی خود ساخته نه شگفت زده که وحشت زده می شویم. هم اکنون نیز محیط زیست روز به روز آلوده تر می شود و تنها در قلمرو اقتصاد بیشتر از دو سوم فرآورد ها و «خدمات» ویرانگر هستند.

هرگاه هر انسانی تنها تنگ شدن فضای عقل خود را بابت «هر چیر را به ضد آن باید شناخت» و «هر چه دشمن گفت وارونه آن را کن» اندازه بگیرد در می یابد :

الف – اصل راهنما (ثنویت) را عقل او چگونه می سازد.

ب – با این اصل راهنما که بدیهی گمان می برد . چسان عقل خویش را محدود می کند.

مادی گرای که برای هر چه لمس نشود وجود قائل نبود در شناخت اتم فضا یا روح آن را که در قیاس با جرم مادی بسی بزرگ است نمی دید و فیزیک دان عقل خویش را به جرم مادی محدود می کرد و ....

اصل این همانی یا عدم تناقض صوری هنوز محدودیت عقل را بیشتر می کند. زیرا همانطور که مشاهده کردیم در دنیای پدیده ها این اصل عقل را در صورت متوقف می کند. بدین توقف است که هر چیز با خود اینهمانی دارد و بنابراین به ضرورت عدالت بر پایه شرک و قرار گرفتن هر چیز در جای خود می شود. نخبه بمثابه دارای استعداد رهبری مردم با خود اینهمانی دارد و آحاد مردم بمثابه کسانی که فاقد این استعداد هستند و سودشان در اطاعت است با خود اینهمانی دارند. بدینشان در قالب سخت «اینهمانی صوری» در جامعه انسان ها بنابر اصل عدالت (= شرک) نخبه در جای خود و عامه مردم در جای خود قرار می گیرند. بدیهی است چنین قالبی ضد تحول بر صراط  مستقیم تکامل است . چرا که هر نظام اجتماعی که بر دو محور رهبری کننده و رهبری شونده شکل می گیرند نظام بسته ای است که اگر بخواهد بسته بماند باید نیروهای محرکه را که عامل رشد وباز کردن و تحول پذیر گرداندن نظام اجتماعی هستند ویران و حذف کند. در قرن بیستم و اینک در سالهای اول قرن بیست و یکم انسانها در نظام های اجتماعی زندگی می کنند که بر اصل اینهمانی صوری شکل گرفته اند. چنانکه در جامعه ایران نظام اجتماعی – سیاسی داریم که تمامی بنیادهایش بر یک محور فعال – که همواره همان است که بود وهست – و یک محور فعل پذیر – که باز همواره همان است که بود و هست – ساخت یافته اند . بدیهی است از هر تحولی که بخواهد محور فعال مطلق (برای مثال ولایت مطلقه فقیه در بنیاد دولت در رابطه دولت با ملت) را از میان بردارد و یا محور فعال را مردم بگرداند از راه حذف نیروهای محرکه جلوگیری می شود.

عقل وقتی بنا را بر اینهمانی یا عدم تناقض صوری می گذارد به ضروت از ثنویت تضاد محوری پیروی می کند. چرا که حتی اگر بپذیرد دو محور نسبت به یکدیگر فعال هستند و یکدیگر را تغییر می دهند . ناگزیر می شود اینهمانی صوری را رها کند. اما عقلی که ثنویت تضاد محوری را اصل راهنما می کند بدین خاطر که هر محور همان است که هست فضای فعالیت خویش را چنان تنگ می کند که این واقعیت را نمی بیند که محورهای او حتی اگر یکی فعال و دیگری فعل پذیر باشند یک آن نیز همان که هستند نمی مانند.

بار دیگر یادآور شویم که نباید پنداشت که اینهمانی یا عدم تناقض صوری مقید به قید زمان است. دو قضیه برای اینکه متناقض باشند می باید هم زمان باشند. اما زمان می تواند دائمی باشد چنانکه دو قضیه «بعضی انسانه می اندیشند» و «هیچ انسانی نمی اندیشد»متناقضانی هستند که مقید به قید زمان مشخص نیستند. زمان هر دو قضیه دائمی است. به قول ابن سینا : «همین که در تناقض اختلاف در جهت در قضایای مطلقه رعایت شود به این معنی که نقیض مطلقه عامه را دائمه مطلقه قرار دهیم از صدق یکی کذب دیگری لازم آید»چنانکه «هر انسانی مطلق خواب می رود» نقض آن این قضیه می شود: «بعضی انسانها به دوام و مطلق به خواب نمی روند» این دو قضیه از لحاظ دائمی بودن همانند دو قضیه بالا هستند.

اینک در عقلی بنگریم که بنابر اصل اینهمانی در منطق صوری قضیه «فقیه ولایت مطلقه دارد» و یا قضیه «نخبه انسانها می اندیشند»را بعنوان مطلقا صادق تصدیق می کند. این عقل همه آنچه را که بیرون از این حکم های ذهن ساخته هستند یعنی تمامی هستی را از قلمرو خویش بیرون می نهد. پس اگر بخواهد با واقعیت رابطه برقرار کند – بنابر توضیحی که داده شد – رابطه زور بر  قرار می کند. زیرا واقعیت ها می باید به زور با حکم ساخته او انطباق بجویند:

10= باید توجه داشت که خطای قضیه «فقیه یا نخبه ولایت مطلقه دارد» در دائمی بودن و نبودن آن نیست. خطا در خود فقیه است . او محدودیت عقل را به حداکثر می رساند وقتی این حکم غلط را مطلقا صحیح می انگارد . یعنی آن را جاودانه و در همه جا صادق می شمارد و مخالفت با آن را در خور مجازات می گرداند.

راستی اینست که هر حکمی میان انسانها تبعیض برقرار کند.

الف – حقی نیست که همگان از آن برخوردار باشند.

ب- حکم زور است چرا که در هستی تنها زور میان انسانها تبعیض پدید می آورد.

بنابراین حاکمیت مطلق یک تن بر یک جمع نه تنها میان او و جمع تبعیض پدید می آورد بلکه برخلاف حق که همگان از آن برخوردار می شوند همگان از جمله مدعی حاکمیت مطلق از حق خویش محروم می شوند و مقامی را که مدعی ولایت مطلق گمان می برد از آن او شده است بقیت مردم نمی توانند داشته باشند.

نیک که بنگری می بینی مدعی ولایت مطلقه خود نیز از ولایت محروم و آلت اوامر و نواهی زور مطلقه می شود. حال اگر تضاد و تناقض در منطق صوری و نیز به «تضاد دیالکتیکی » در دیالکتیک باز بگردیم می بینیم عمل به این دو روش عقل را به خشونت معتاد می کند.زیرا هر حکمی که میان انسانها فرق ایجاد می کند زور در بردارد و بکار بردن آن بکار بردن زور است . به یاد بیاورید آن حکم را که بنابر آن «نماز را هم باید از ترس خواند» . اگر بنابر اصل اینهمانی صوری  این حکم مطلقا صادق تلقی شود نماز اعتیاد آور به ترس می شود انسانها را معتا ترس که یکی از مظاهر زور است می کند و از خدا غافل و از رشد باز می دارد.

مارکس گفته است: «خشونت مامای تاریخ » است. در دیالکتیک خشونت نقش ماما را بازی می کند: هستی محض که هگل در نیستی عبور می دهد تا هستی متعین را بسازد خشونتی عظیمی ببار می آورد که از خود بیگانه شدن خداوند در آفریده خویش است. در دیالتیک همانطور که از دیالکتیک های مارکس و انگلس دور و به دیالکتیک لنین و استالین نزدیک می شویم نقش خشونت در «حل تضاد » بیشتر می شود. تا که در دیالکتیک استالین نقش آن مطلق می گردد. زیرا حل تضاد به حذف «ضد میرنده » است بنظر استالین

«دیالکتیک از این مبدا به راه افتد که تناقض های درونی لازمه اشیاء و پدیده های طبیعت هستند. اگر اشیاء و پدیده ها همه دارای عناصری که محو می شوند و عناصری که رشد می کنند هستند . مبارزه این ضد و نقیضها مبارزه میان کهنه و نو میان آنکه می میرد و آنکه زاده می شود میان آنکه تلف می شود و آنکه رشد می کند است».

بدین قرار تضاد با مرگ میرنده حل می شود. اما حکم به مرگ از رهگذر مبارزه حکم بر ذاتی و دائمی بودن خشونت است. عقلی که به وجود «تضاد درونی» در هر پدیده محدود و به حل تضاد از راه حذف یکی از دو ضد (ضد «میرنده») قائل میشود . در روش و راه حل جوئی زور و خشونت را روش «اصلی» می گرداند : عقل زورمداری می شود که ویران شدن و ویران کردن را روش عمومی آدمی می گرداند.

محمد باقر صدر در فلسه ما (10) قول ارسطو را (الکون و الفساد صفحات 167 تا 169) نقل کرده و به استناد آن «کشماکش بین اضداد خارجی » را پذیرفته و توضیح داده است : کشماکش میان اضداد که «در اثر آن نتیجه معینی بدست آید» از استکشافات مادیت و دیالکتیک نیست. و هر منطقی (مادی یا الهی) از قدیم ترین دورانهای فلسفه تا امروز آن را پذیرفته است» . او قول ارسطو را نقل و حجت می گرداند: «شئی مجانس می تواند تحت تاثیر مجانس خود قرار گیرد و اثر آن را بپذیرد. علت این امر آنست که کلیه اضداد به یک امر مشترک بازگشت می کنند و در یکدیگر تاثیر متقابل دارند.»

اما اگر قصد از منطق «الهی» منطق صوری باشد :

الف – بنابر قرآن خداوند از هر چیز زوج آفرید. ضدهائی که در خارج از یکدیگر باشند نیافرید.

ب- در هستی آفریده چنین ضدهائی وجود ندارند.

در حقیقت «ضدهای صوری» یا از نوع سفیدی و سیاهی هستند که نا یکسانیشان فرآورده اندازه حضور نور است و به ترتیبی که دیدیم هیچ تضادی با یکدیگری ندارند. یا فرآورده حضور پدیده ای در پدیده دیگر و عمل در این پدیده است مثل بیماری که گویای اندازه حضور و عمل پدیده ای (میکروب و ویروس و ...) در بدن است. به سخن دیگر سلامتی و بیماری دو حالت هستند که وجودی از خود ندارند تا با یکدیگر کشماکش کنند. جنگ و صلح نیز با یکدیگر «تضادی صوری» از نوع بیماری و تندرستی دارند. و یا حقی است که با دروغ پوشانده شده است. تضاد حق و باطل از این نوع است. برای مثال آزادی حق و ذاتی حیات انسان است. ضد آزادی وجود ندارد. اما آدمی می تواند از آزادی خویش غافل شود.  تمامی حقوقی که ذاتی حیاتند. ضد ندارند. ضد هر حقی (= باطل) با پوشاندن آن ساخته می شود. کار منطق صوری ساختن ضد حق است . رایج ترین روش که پویر می گوید افلاطون باب کرد تغییر معنی و معتاد کردن عقل به معنای جعلی است. آزادی چیست؟ در پاسخ به این پرسش اغلب بیانهای زور منکر آزادی نشده اند. اما همه آنها آزادی را بر پایه زور معنی کرده اند. بدین قرار کسی که آزادی شخصی را زور شخصی می انگارد از حق خویش غافل می ماند. حال اگر خداوند را هم زور مطلق تصور کنیم و حق را نیز به زور تعریف کنیم رابطه انسان با خدا و با حق رابطه با زور می شود. بدین سان تضادی که انسان می سازد تضاد با زور است. اما زور با خیال و دروغ ساخته می شود. چنانکه زور از رابطه ثنویت میان دو موجود پدید می آید.  وپیش از این رابطه  وجود ندارد. پس خداوند را زور مطلق گرداندن انکار خدا است. ساحت او از یک ذره زور نیز پاک است . حاصل اینکه جز با دروغ نمی توان حق را انکار کردد بنابراین هر حقی بر پایه زور تعریف شود دروغ و مایه نزاع می شود.

بدین قرار اگر ارسطو «قانون تاثیر متقابل» اضداد را پذیرفته باشد و این «قانون» کشف اصحاب دیالکتیک نباشد . پس هم او پذیرفته است خشونت ذاتی رابطه ها است.

اینک به سراغ دو قضیه متضاد می رویم که بنابر منطق صوری هر دو می توانند کاذب باشند اما هر دو نمی توانند صادق باشند و اگر یکی صادق شد دیگری کاذب می شود: دو قضیه یکی «هر انسانی می اندیشد» (موحبه کلیه) و دیگری «هیچ انسانی نمی اندیشد» (سالبه کلیه) ضد یکدیگرند:

اگر هر دو را دروغ بخوانیم راست جز «بعضی انسانها می اندیشند» نخواهد شد. اما «هیچ انسانی نمی اندیشد» با «بعضی انسانها می اندیشند» دو قضیه متناقض می شوند. اگر آدمی در رابطه تناقض با تضاد د رنگ و در آن تامل کند به یکی از مهمترین فنون منطق صوری پی می برد که همواره عقل از آن غافل می شود و بدین غفلت فریب می خورد. پیش از این توضیح داده شد که تضاد و تناقض با هم بکار برده می شوند. در اینجا خاطر نشان می شود که تضاد خاستگاه و تکیه گاه تناقض است. بدین قرار نتیجه ای که از ساختن دو قضیه دروغ بدست می آید. غیر از اینکه راست را دروغ و بزرگترین دروغ – جزئی از حقیقت بزرگ ترین دروغ است - کردن است خشونت کاملی نیز هست. زیرا هست را نیست می انگارد و نیست انگاشتن هست خشونت را روش عمومی عقلی می گرداند که بنا را بر انکار حق گذاشته است.

اگر «هیچ انسانی نمی اندیشد» را راست بخوانیم (ویرانگری کامل) عقل خود را گرفتار خشونت محض کرده ایم. زیرا صدور این حکم دلالت می کند بر اینکه صادر کننده حکم خود را صاحب عقل می داند. پس وقتی می گوید : «هیچ انسانی نمی اندیشد» به همه و حتی به خود زور می گوید.

اما اگر «هر انسانی می اندیشد» را راست بخوانیم هنوز عقل ما از خشونت نیاسوده است. چرا که عقل دو رابطه با حق و واقعیت می تواند برقرار کند: یکی رابطه مستقیم که معرفت بر حق و واقعیت و تصدیق آن و این همانسان که هستند . این رابطه نیاز به قدرت عقل و نبود زور دارد. دیگری رابطه غیر مستقیم یا بر اصل ثنویت با حق و واقعیت. در این رابطه حق و واقعیت تابع حکمی هستند که عقل صادرمی کند. این رابطه حضور زور و بکار بردن آن را ایجاب می کند. منطق صوری روش تابع ذهنیت کردن عینیت است . لذا وقتی هم حکم ذهنی تصدیق حق یا واقعیتت همانسان که هستند می شود. خشونت بکار می رود. عقل آدمی قدرت خود را از دست نمی دهد و معتاد به خشونت نمی شود اگر همواره به یاد داشته باشد که :

الف – حق از خود هستی دارد خود دلیل خویش است و تصدیق وجودش نیازمند ضد و نقض تراشیدن برای آن نیست .

ب- هر زمان برای معرفت و تصدیق نیاز به خارج از موضوع معرفت و تصدیق پیدا کرد رابطه اش با موضع غیرمستقیم و روشش منطق صوری است . چرا که ساختن قضیه های متضاد و متناقض عقل را از کار فطری که شناخت از راه ارتباط مستقیم با واقعیت است باز می دارد و در محدوده قضیه های متضاد و متناقض زندانی و کارش را نشاندن باطل به جایی حق و توجیه او امر و نواهی زور می کند . خشونتی که عقل باید بکار برد تا از فراخنای کران ناپیدای لااکراه به تنگنای ضدین و متناقضان فرود آید نزدیک به بی نهایت است . بدین قرار راست و دروغهائی که عقل بر اصل ثنویت می سازد. حتی اگر با واقعیت خوانائی پیدا کنند خشونت آمیز هستند. چرا که قضایائی از این نوع: «همه انسانها می اندیشد» و «هیچ انسانی نمی اندیشد» حکم ذهنی هستند. واقعیت باید با این حکمها انطباق پیدا کند. انطباق دادن واقعیت با حکم ذهنی نقش اول دادن به زور را ناگزیر می کند. از اینروست که در تمامی مرامهائی که بیان زور هستند انسانه ولو به زور می باید با احکام دین یا مرامی که به اجرا گذاشته می شوند انطباق پیدا کنند. فاجعه هائی که در تاریخ استمرار دارند فرآورده این رابطه ذهن با عین است. بلحاظ اهمیتی که تغییر رابطه در آزادی عقل و در توانائی جامعه ها به پایان بخشیدن به فاجعه ها دارد. هنوز باید توضیح داد که این قضیه ها را عقلهائی می سازند و از واقعیتها می خواهند با آنها انطباق جویند که ثنویت را اصل راهنما می کنند. زیرا:

الف – قضیه ای که راست گمان می رود جانشین علم می شود. به سخن دیگر استعداد علم جوئی از کار خود بازداشته می شود.

ب – عقل در دنیای ذهنی بسته می ماند و از واقعیت می برد.

ج- دلیل قضیه ها هم که می سازد و حتی قضیه ای که صادق می خواند در خود آنها نیست. در تعریف منطقی (در مثال ما تعریف او از اندیشیدن) است. حال آنکه اگر عقل به جای آنکه بر اصل ثنویت و با بکار بردن منطق صوری – حکم جعل کند و بدان منطق توجیهش کند – خویشتن را از هر محدود کننده ای آزاد و مستقل می کرد و بر آن می شد که بر موضوع علم پیدا کند. نیازمند قضیه سازیها در محدوده ثنویت نمی شد . گرفتار خشونت نیز نمی گشت. زیرا بدان نیاز نمی یافت که واقعیت را با حکمی منطبق کند که صادر می کرد. از اینرو در جامعه ها هر اندازه ذهن ها به قضیه های متضاد و متناقض ساختن و ندیدن و یا انکار تمام یا بخشی از حق یا واقعیت معتادتر می شوند رشد علمی کمتر و کاربرد خشونت بیشتر می شود.

اما چنان نیست که دو قضیه متناقض همواره دو قضیه ای باشند که از صدق یکی کذب دیگری لازم آید. چون عقل در مقام غفلت از حق و توجیه آنست که منطق صوری را بکار می برد . بسا دو قضیه متناقض می سازد ک هیچیک راست نیستند . چنانکه دو قضیه « هیچکس ولایت ندارد» و «فقیه یا نخبه یا ... ولایت دارد» دو حکم متناقض ساخته عقلی هستند که ثنویت تضاد محوری را راهنمای خود کرده است. در حقیقت از دروغ بودن «هیچکس ولایت ندارد» راست بودن «نخبه یا فقیه یا ... ولایت دارد» نتیجه نمی شود . حق این است که هر دو قضیه حکم زور هستند. در حقیقت اگر ولایت را «زور بر » معنی کنیم هیچکس از جمله نخبه نیز ولایت ندارد . زیرا زور فرآورده شرک یعنی  ثنویت است و پیش از آن وجود ندارد. اگر ولایت را رهبری بر یکدیگر بر میزان توحید یعنی مشارکت جمعی معنی کنیم انسانها بر یکدیگر ولایت پیدا می کنند. هر چند رهائی کامل رابطه ها از زور به آزاد شدن انسانها از مالکیت تصمیم در حق یکدیگر است. بنابراین اگر ولایت را با ثنویت معنی کنیم (= با باطل کردن حق) خشونت ذاتی این ولایت و همه جانیه می شود:

کسانیکه منطق صوری را روش می کنند برای پیدا کردن نظر به واقعیت رجوع نمی کنند. به قول خودشان نقیضین می سازند. آنگاه میان دو قضیه که ناقض یکدیگرند یکی را راست و دیگری را دروغ می خوانند. دروغ را نمی پذیرند و راست را می پذیرند . برای مثال «هیچکس ولایت ندارد» و «فقیه جامع الشرایط ولایت دارد» دو قضیه متناقض هستند. قضیه اول را راست نمی دانند . زیرا اداره جامعه ها ناممکن می شود و «در شرع اصل بر ولایت است».پس قضیه «فقیه جامع الشرایط رهبری دارد» را راست می انگارند.

اما این سان قضیه سازی را نمی توان گفت نخست ارسطو ساخت. زیرا هر کس زور را مدار می کند بعمد یا به سهو رابطه مستقیم با واقعیت را با رابطه از راه زور جانشین میکند و اینگونه قضایا را می سازد تا عقل خود و عقلهای دیگران را بفریبد. در باب ولایت بر جامعه ارسطو گفته است: « ولایت  بر جامعه اداره آنست برای رسیدن به هدفهای متعالی». او مداخله عامه مردم را مانع از رسیدن به هدفهای متعالی دانسته است. پس از او همه آنها که به نمایندگی از خداوند و یا یک نژاد و یا یک طبقه یا ... دم از ولایت بر مردم زده اند این دو قضیه را که ساخته ذهن زورمدار آنها هستند تکرار کرده اند و می کنند.

اما عیب این نوع قضیه ها تنها این نیست که با انکار نیروی رهبری آحاد مردم و انکار خدا – زیرا به ترتیبی که چند نوبت توضیح داده شد. فقدان نیروی رهبری در انسانها رابطه خالق و مخلق را ناممکن می کند. حتی اگر یک ذره فاقد نیروی رهبری باشد وجود آن یعنی خدا نیست – ساخته می شوند . این نیز هست که خشونتی را ایجاب می کند که بیش از آن به تصور ناید. هر انکار حق و استعدادی بزرگ ترین خشونت است. زیرا نه تنها جلوگیری از عمل خودجوش استعداد خشونتی بی اندازه می خواهد نه تنها عمل نکردن به حقی به خشونت و ویرانگری میانجامد بلکه این انکار زمینه ساز خشونتهائی است که بر هم افزوده می شوند:

کافی ست هر کس با خود تجربه ای بکند سعی بکند به خود بقبولاند که فاقد قوه نیروی است و «رهبر» بر او ولایت مطلقه دارد. بنابراین در اقتصاد در سیاست در فرهنگ در روابط اجتماعی خویش (از جمله در خانواده) باید مطیع امر او باشد . حال اگر میزان نیروئی را اندازه بگیرد که در یک روز صرف بازداشتن نیروی رهبری اش از فعالیت خودجوش می کند از بزرگی ابعاد خشونت و ویرانی که ببار می آورد سخت در شگفت خواهد شد. اگر ایرانیان این آزمایش را تنها یک روز انجام دهند در می یابند گرفتار خشونتی هستند که ولو انقلاب را خشونت بدانیم هزار انقلاب بسا با خشونتی که در یک روز بر ملتی روا می رود برابری نمی کند.

افلاطون گفته است: فیلسوفی که ولایت مطلقه دارد ولو به زور می باید اعضای جامعه را آدم کند. سخن او تنها بدین خاطر نبود که عوام نادانند و به راه آوردن آنها نیاز به زور دارد بلکه بدین خاطر هم بود و هست که:

1- وقتی بنا بر این شد که هر کس نیروی رهبری دارد بالتبع اداره جامعه با مشارکت همگان در مدیریت انجام می گیرد و خشونت محل پیدا نمی کند. اما

2- وقتی بنا بر این می شود که یک تن بر همگان ولایت دارد و تکلیف تمامی اعضای جامعه اطاعت از او است رابط مطاع و مطیع زور می شود. زور نقش مضاعف پیدا می کند . زیرا هم باید مانع از بکار افتادن خودجوش استعدادها بگردد و هم اعضای جامعه را مطیع بگرداند و مطیع نگاه دارد. بنابراین دارنده چنین طرز فکری پیش و بیش از همه معتاد زور و خشونت می شود

3- افلاطون دو بار نظریه خویش را به اجرا گذاشت و هر دو بار کارش به شکست انجامید . زیرا عملی کردن نظریه او خشونتی را می طلبید که هیچ جامعه ای توان تحملش را نمی آورد. نه تنها هیچ جامعه ای نمی توانست آن را تحمل کند بلکه «رهبر» و دستگاه رهبری نیز تاب تحمل آن را نمی داشتند. زیرا خشونتی که ذاتی نظریه ولایت مطلقه فیلسوف یا فقیه یا ... است فقر فکری شدت گیر می آورد:

عقلی که اینگونه نظرها را می سازد گرفتار فقری می شود که او را از کار می اندازد. چرا که وقتی آزاد و مستقل است و استعدادهای گوناگون انسان فعالیت خودجوش دارند و زندگی او عمل به حقوق ذاتی او است- فرآورده های عقل خالی از خشونت می شوند. هر اندازه عقل بیشتر آزادی و استقلال  خویش را از دست می دهد و اصل و فکر راهنمایش بیشتر خشونت آمیز می شود فرآورده های عقل خشونت آمیز تر می شوند. آیا خشونتی بیشتر از آنکه خدا و اولیاء او را در سانسور و ترور وظیفه مند کردن و یا دین و مرام و حزبی را مامور سانسور اندیشه ها گرداندن در تصور می گنجد؟ اگر نمی گنجد پس قائلان این قولها در زورمداری تا جانی پیش رفته اند که عقل آنها توان فعالیت خودجوش خویش را از دست داده خشکیده است. در حقیقت خشونتی که اصل و اندیشه راهنمای آنها است عقل آنها را گرفتار فقری کرده است که با مرگ عقل از فقر فاصله ای ندارند. زور باورها معنای قول علی (ع) را – هرکس استبداد به رای خویش را روش کند هلاک می شود. در نیافته اند . و گرنه می دانستند قاتل عقلهاشان زور و خشونتی است که در اصل و اندیشه راهنمای آنها است.

«حرکت قسری»و «النصر بالرعب» و ... نیز گزارشگر شدت فقر فکری سازندگان این نوع دستور العمل هستند. اینان و ماموران نگون بختشان غافلند که خشونتی که لحظه به لحظه زندگی آنها را در پندار و گفتار و کردارشان فرا گرفته است در فقری روز افزون هلاکشان می کند. این فقر روز افزون است چرا که فرو بردن جامعه در خشونت به تخریب نیروهای محرکه میسر میشود. تخریب این نیروها فقر را بیشتر و مسئله ها که خشونت فراگیر در درون و بیرون مرزها پدید می آورد را افزونتر بنابراین نیاز به خشونت را بیشتر فقر را بیش از پیش می گرداند.

یکبار دیگر در دو قضیه یکی «هیچکس ولایت ندارد» و دیگری «فقیه جامعه الشرائط ولایت مطلقه دارد» تامل کنیم و بپرسیم: «فقیه» نگون بختی که با انکار ولایت جمهور مردم و در حکم صغیر شمردنشان (قول آقای خمینی در ولایت فقیه) «رهبر» می شود تا کجا تنها می گردد. در حقیقت بنابراین قول نه تنها مردم بر رهبری جامعه خویش حقی ندارند بلکه عقلی نیز ندارند تا در ولایت با او شریک شوند. انکار استعداد و حق جمهور مردم همراه است با ایجاب تکلیف آنها بر اطاعت . کسی را تصور کنید که شخص خویش را ولی امر مطلق جمهور مردم می داند و برای این جمهور جز تکلیف آنهم تکلیف اطاعت کردن نمی شناسد. حال از خود بپرسید: مدعی ولایت مطلقه را چه اندازه از خشونت پر می کند؟ با هم محاسبه کنیم:

1- چون جمهور مردم در حکم صغیر هستند و اقلیت فقها نیز ولایت ندارند پس میدان عمل عقل «مدعی ولایت مطلقه» به خود او محدود می شود. میدان عقل را که در آزادی بی کران است به مدار بسته ای فرو کاستن آغاز و پایانش دایره تنگ زوری است که «رهبر»آلت آنست . سانسوری است که بیشتر از آن تصور کردنی نیست. بستن عقل بر روی جریان آزاد اطلاعات و جریان آزاد اندیشه ها و بدان خود را به خشونت و فقر هلاک کردن است که در آخرت نتیجه آن را خواهید دید .

2- در هریک از قلمروهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و نیز در قلمرو محیط زیست در هر روز بی شمار مدیریت ها ضرور می شوند. اما مدعی ولایت مطلقه به حکم زورمداری ناگزیر می باید در امور از سیر تا پیاز مداخله کند. پس عقلی که بخواهد به تنهائی این مدیریت را تصدی کند. جز اینکه آلت فعل هزاران هزار مامور بگردد و خشونت را مایه اصلی هر تصمیم بگرداند چه می تواند بکند؟ می توان گفت و طرفدارای ولایت مطلقه گفته اند که «رهبر»از صاحبان تخصص نظر کسب و براساس آن تصمیم می گیرد. این ادعا را به تکرار می کردند و می کنند. اما:

الف – نخست اینکه صاحبان تخصص نیز اقلیت کوچک جامعه هستند و سپس اینکه انکار نیروی رهبری آنها و تمامی مردم بجای خود باقی است. و کسی که می داند حق بکار بردن استعداد رهبری خویش را ندارند. نمی تواند نظری را بدهد که بکار اداره بایسته جامعه آید.

ب- و اگر آنها نه به دلخواه «رهبر»که بمثابه انسانهای آزاد و مستقل هر آنچه را حق می دانند بگویند و «رهبر»نظر آنها را اجرا کند نخست اینکه ولایت مطلقه از آن آنها و «رهبر» آلت می شود و سپس اینکه چرا نباید دو جریان آزاد اطلاعات و اندیشه ها برقرار شوند و عقل جمعی به یک نظر برسد و این نظر با شرکت مردم به عمل در آید؟

ج- اما اگر «رهبر» کسانی را در «مجمع تشخیص مصلحت» گردآورد.

و تقدم حاکمیت «مصلحت مقام مطلقه» بر حقوق فردی و جمعی مردم اصل راهنمای مجمع تشخیص مصلحت قرار گیرد مرکز فسادها می شوند – که شکلی از اشکال خشونت هستند – بزرگ و اشکال دیگر خشونت باز هم بزرگ تر می شوند. زیرا این فسادها از ان رو فساد است که حق را باطل می کنند مصلحتی که حقی از حقوق نیست پوشاندن آن با صورتی از حق با محتوای باطل که منطق صوری است که عقل به حکم زور می سازد تا حق را باطل کنند و یا عمل نکردن به آن یعنی عمل کرد به باطل را توجیه کند. از آن روی دروغ زن را خدای هرگز نمی بخشاید که نه  تنها بدون فرو رفتن در خشونت ساخته نمی شود بلکه خشونت بر خشونت می افزاید. زیرا انسانی که با ساختن دروغ از حقی از حقوق خویش غافل می شود از حقوق خویش غافل شده است و بدین غفلت زندگی او دیگر عمل به حقوق نیست بلکه عمل به حکم زور و بنا بر این ویران کردن زندگی است.

شما زور مدارها به خود آئید و در خود بنگرید تا ببینید بسیار بیشتر از مردم در آتش خشونتی می سوزید که روشن کرده اید.

3- اما ولایت مطلقه یک تن بر یک جامعه به ضرورت زور یک تن بر جامعه معنی می دهد. چرا که اگر ولایت همان بود که قرآن تعریف می کند اگر ولایت فقیه همچون ولایت پزشک و دانشمند انتقال علم از فقیه به غیر فقیه بود نیاز به اختیار مطلق (= زور مطلق بر جمهور مردم) نداشت. می باید پای زور بمیان نمی آمد. زیرا انتقال عشق و علم و هنر را حضور زور ناممکن می کند. آیا از یاد برده ایم که با وجود تصریح قرآن بر برادری مومنان زورمدارها می گویند: «من با کسی عقد اخوت نبسته ام»؟! ولایت مطلقه ای که اختیار مطلق امر و نهی معنی پیدا کرد دیگر منحصر به «رهبر» نمی ماند. از جمله به این دلیل ساده که او به تنهائی نمی تواند در سرتاسر یک کشو و درباره فرد فرد مردم کشور این اختیار را بکار برد. بناچار ماموران استبداد فراگیر او جانشینش در اعمال ولایت مطلقه می شوند. مافیاای نظامی – مالی از رهگذر «اعمال ولایت مطلقه» توسط عمله استبداد فراگیر پدید می آیند و «رهبر نگون بخت»را آلت فعل خود می کنند.

در سند ارزشمندی که آقایان داوران و بهبهانی از رفتار شکنجه گران رژیم ولایت مطلقه فقیه با خود در اختیار نسل امروز و نسلهای آینده گذاشته اند از قول «حاج آقا» سرشکنجه گری که به دستیاری مادونهایش این دو را شکنجه میکرده است با اشاره به پاهای ورم کرده آقای بهبهانی گفته است : بخاطر حفظ نظام اسلامی صدها چون این پاها را قربانی می کنیم. شکنجه گر بخت برگشته نمی داند که قربانی اول جنایت او اسلام است . اسلام حقوق و روش بکار بردن حقوق است آئین جنایت در شنیع ترین شکل آن نیست.

اما وقتی ولایت مطلقه زور مطلقه معنی می دهد و توسط ماموران اعمال می شود خشونت عریانی می شود که نخست به جان بکار برندگانش می افتد و آنها را معتاد می کند چنانکه ماموران «حاج آقا» در شکنجه دادن بر یکدیگر سبقت می گیرند تا مگر «ثواب بیشتر» از آنشان گردد! : خشونتی که ملتی در نظام ولایت مطلقه تحمل می کند همه جانبه و سخت ویران گر است:

وقتی دانستیم مدعی ولایت فقیه زودتر و بیشتر از همه به خشونت معتاد می شود و عقل خویش را از فعالیت طبیعیش محروم می کند دانسته ایم که او نیاز به تحقیر شدن ندارد. زیرا خود خویشتن را تحقیر می کند تا آنجا که آلت زور می شود. جامعه ها نیاز به تحقیر مدعی ولایت مطلقه ندارند. بدان نیاز دارند که پیش از آنکه دیر شود خود را از خشونت فراگیری برهند که زور بدان گرفتارشان کرده است:

هر جامعه ای یکی از دو سرنوشت را بیشتر ندارند: یا می گذارد زورمداری او را به تخریب نیروی محرکه ای بگمارد که بطور طبیعی در رشد بکار می افتند و یا در پی بیان ولایت جمهور مردم می شود و با رها کردن خویش از ولایت مطلقه زور که خشونت زدائی کاملی است- این نیرو را در رشد خود بکار می اندازد. در جهان امروز زور مدار است و منطق صوری روش. از اینرو.

1- در قلمرو سیاست نخبه کسی شمرده می شود که فن رسیدن به مقام و ماندن در مقام را نیک بداند و برای رسیدن به مقام استفاده از هر وسیله ای را جایز بداند. در حقیقت نخبه سیاسی کسی است که مقاوتها در برابر تبدیل نیروهای محرکه به زور را خنثی کند . تخریب نیروهای محرکه ابعادی به خود گرفته اند که تاریخ هرگز به خود ندیده بود. نخبه های سیاسی و نظامی و دینی و فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی این تخریب عظیم را رهبری می کنند.

2-  در قلمرو اقتصاد – مدیران ماوراء ملی ها اداره کنندگان نیروهای محرکه در مقیاس جهان هستند . غیر از اینکه بخش بزرگی از این نیروها را در بیرون از قلمرو اقتصاد در انواع بورس بازیها به زوری بدل می کنند که ویران می شود و ویران میکند در قلمرو اقتصاد نیز به حکم امر سرمایه زیادت طلب نظامی اقتصادی ساخته اند که طبیعت را می میراند و انسانها را به پیشخور کردن مجبور می کند و زندگی آیندگان را از پیش نابود می کند.

3- در قلمرو اجتماعی به دو قضیه جعلی یکی «نخبه ها ولایت مطلقه دارند»و دیگری «هیچکس ولایت ندارد» تمامی جامعه انسانی دون انسان (عوام همسان گوسفندان ) و صغیر شمرده می شوند و بعنوان انسانهای دارای حقوق انکار می شوند. راستی اینست که در ساختن قضیه های متناقض راست و دروغ نیستند که با یکدیگر متناقض می گردانند. دو دروغ هستند که با یک انکار ساخته می شوند: دو قضیه یکی «فقیه یا نبخه یا ... ولایت مطلقه دارد» و دیگری «هیچکس ولایت ندارد»هر دو دروغ و جعل هستند .  چون جمهور مردم ولایت دارند «هیچکس ولایت ندارد» (قضیه سلبی). بدون انکار «جمهور مردم ولایت دارند» آن دو قضیه ساخته شدنی نیستند. منطق ساز به انکار بسنده نمی کند. او «هیچکس ولایت ندارد» را جانشین می کند. تا کذبش را دلیل صدق «فقیه ولایت مطلقه دارد»کند. بدین تقلب واقعیتی به بزرگی جامعه ها تا حد صغیر و دون انسان فرو کاسته میشوند. زنان نماد تحقیر انسان در ولایت مطلقه فقیه و نخبه و ... هستند . چرا که در سلسله مراتب اجتماعی که براساس ولایت مطلقه (= با اختیار مطلق بر) ساخته می شود. هرکس که در رده بالاتر است بر کسی که در رده پایین تر است ولایت (= زور بر ) پیدا می کند.

در این سلسله مراتب مادون تر از همه زنان هستند . غیر از خشونتی که بر زنان بعنوان دون انسان روا می رود بخشی از خشونتها هم که مردان تحمل می کنند به آنها بدین عنوان که «ضعیفه» اند منتقل می شود. زن را با «شئی جنسی» برابر شمردن و عامل وسوسه های شهوانی خواندن یا گرداندن و نماد سکس مداری کردن گزارشگر خشونت مطلقی است که زنان قربانی آنند.

در این سلسله مراتب خشونتها به کودکان نیز منتقل می شوند. نه تنها به این علت که محیط نشو و نمای آنان آکنده از خشونت است بلکه به این علت نیز که رابطه پدر و مادر با فرزند رابطه ولایت مطلقه (= اختیار مطلق بر) با کودک است. در این رابطه از شیرخوارگی تا جوانی ماده اصلی آموخته هائی که بکار می برد زور و خشونت هستند. زندگی انسان در محیط های اجتماعی زورمداری قاعده ساده ای پیدا کرده است : بترس و به ترسان!

4- پیش از ولایت مطلقه فقیه در استبداد پهلویها «دین جز محبت » نبود و بخشی از خشونت ها را می زدود. به دلیل همین خشونت زدائی دین را بدهکار می کردند که مانع از واکنش خشونت جامعه می شود. می باید ولایت مطلقه فقیه برقرار می شد تا تجربه بر همه ثابت می کرد که وقتی دین نیز خشونت را مقدس خواند و رواج داد جهنم پدید می آید. جامعه در آن می سوزد بدون آنکه برای کاستن از شدت شعله های هستی سوزش چیزی داشته باشد.

در جامعه امروز ایران – زبان رسمی دین دولتی زبان خشونت است چون خلاقیت و ابتکار در قلمروهای وسیعی ممنوع است فرهنگ بمثابه فرآورده خلاقیت و ابتکار درخت بی برگشته است. در عوض فرآورده های زور تمامی قلمروهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی را فرا گرفته اند. چنان که جامعه جوان ایران در مدار بسته ای گرفتار آمده است که در آن چاره را جز تسلیم زور حاکم گشتن نمی بیند. در بن بست است زیرا او را از انقلاب کردن به این دلیل که برابر خشونت است می ترسانند . بنابراین در برابر خشونتی که از درون و بیرون او را در لهیب شعله هایش می سوزاند راه حلی نمی ماند. اگر این نسل از راه عبرت در «اصلاح طلبی» که باب شد بنگرد. آن را جز پیام تسلیم به خشونت فراگیر نمی یابد. اما این تسلیم تنها شعله های خشونت را تیزتر می کند. جوانی بازبونی و ترس و تسلیم تضاد دارد . جوان نخست می باید جوانی خویش را بازیابد یعنی از لباس ترس بدر آید. اما نباید پنداشت در جامعه های دیگر بیانهای استبداد اندیشه های راهنما و منطق صوری روش زندگی روزمره آدمیان معتاد به زور نیست. در همه جا با شدتی کم و یا بیش به ترس و تسلیم جوانان جوانی خویش را از یاد برده اند.

بر جوان است که بداند:

الف- دین بیان خشونت مطلق (حرکت قسری و نصرت با الرعب) نیست. این بیان ضد دین است . بیان آزادی و استقلال وجود دارد. بنابراین دین یا ولایت جمهور مردم و روش خشونت زدائی است و یا با بکار بردن منطق صوری در بیان زور از خود بیگانه شده است.

ب – دست جوان از وسیله برای خاموش کردن شعله های خشونت خالی نیست. او می تواند و باید حکم زور «ابتکار ممنوع است» را لغو کند از قید اعتیاد به منطق صوری رها شود و در قلمروهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی دست به ابتکار بزند و از تمامی توان خلاقه خویش سود بجوید. او می تواند به نفس خویش اعتماد کند و جنبش همگانی برای بنای نظامهای اجتماعی باز و زیستن در آزادی و استقلال رشد را تدارک کند. او می تواند خود آتش بیار جهنمی نشود که زورمداری زندگی را در آن می سوزاند . به سخن دیگر او می تواند ترس و یاس و خود سانسوری و انطباق طلبی و کز کردگی و لاقیدی و ... را که بدترین خشونتها هستند. که هرکس وجود خویش را بدان می سوزاند – از خود براند.

جوان می تواند هر روز این دو قضیه «فقیه و نخبه و ... ولایت دارد» و «هیچکس ولایت ندارد» را به یاد بیاورد و به خود یادآور شود که این دو جعل در منطق صوری ممکن گشته اند. در غیر این منطق جعلی از این نوع ساخته شدنی نیست. این یادآوری خشونت زدائی سخت کار آمدی است . زیرا به او می آموزد که:

الف – هر بار که قضیه و حکمی را ساخت و یا ساختند که با انکار واقعیت و حقی از حقوق و یا با پرده غفلت کشیدن بر واقعیت و حقی همراه بود قضیه و حکم صوری و جعلی است و نباید پذیرفت.

ب- انکار و در پرده ابهام قرار دادن واقعیت و حق در حقیقت با خشونت همراه است. کسی که چنین قضیه و یا حکمی را می پذیرد ماموریت شکنجه و سوختن خویش از درون و بیرون را نیز پذیرفته است.

11= هم منطق  صوری وهم «منطق جدلی » روشهای قالب سازی و توجیه هستند و شناخت را ناممکن می کنند. هر زمان که نظری نیاز به توجیه پیدا می کند و این توجیه:

الف – با انکار و یا غفلت از حقی وبا

ب- هستی بخشیدن به نیستی ولو در عالم خیال ساخته شود .

عقل حکم خود ساخته را جانشین شناخت حق یا واقعیت کرده است. و یکی از دو منطق ارسطوئی یا مارکسیستی و اغلب منطق ارسطوئی را بکار برده است. نباید پنداشت تنها در «علوم عقلی و نقلی» این دو منطق بکار می روند. زیرا در زندگی روزانه انسانها اغلب شناخت را با توجیه جانشین می کنند. چرا چنین می کنند؟ به این پرسش بگاه انتقاد از منطق ارسطوئی از دیدگاه جهت یابی استعداد رهبری و دیگر استعدادهای آدمی پرداخته می شود. در این جا چگونگی جانشین روش شناخت شدن روش توجیه را توضیح می دهیم:

·       به ترتیبی که توضیح دادیم هگل:

الف- هستی – هستی را انکار می کرد یا از آن غافل می شد (هستی خالی از تعین را خالی از هستی می کرد)

ب- به نیستی که نیست صفت مجرد می بخشید و تا با هستی مجرد برابر نشاند . آنگاه هستی مجرد را در نیستی مجرد عبور می داد تا هستی متعین را حاصل کند.

هستی متعین در خارج وجود دارد. عقل هگل فراگرد پیدایش این هستی را تصور و تصور خود را با ریختن به قالب «دیالکتیک تناقض» توجیه کرده است: خدا خود را در طبیعت آفریده خویش نفی می کند تا به «ایده سرمدی» صیر کند. اگر از فیلسوف پرسیده می شد: یا شما ندانستید با انکار و یا غفلت از هستی – هستی و با جعل هستی ذهنی برای نیستی در ذهن خود :

 الف – شناخت حق (خدائی که هگل در طبیعت نفیش می کند و از خدائی می اندازد) و واقعیت (هستی متعین که فرآورده عبور هستی و نیستی در یکدیگر گمان می برد) را ناممکن می کنید

و ب – عقل خود را از فراخنای بی کران که هستی است محروم می کنید و رابطه اش را با واقعیت غیرمستقیم و از راه خیال(نیستی مجرد برابر نشسته با هستی مجرد) می گردانید

 و ج – روش توجیه را جانشین روش شناخت می کنید. بسا از این که عقل خویش را پایبند ثنویت تک محوری ساخته و در دنیای ذهنی محور فعال و محور فعل پذیر را در «سیر جدالی» (دیالکتیک تناقض) مجبور از گذار از قوه به فعل کرده است همان خیرگی را پیدا می کرد که چشم وقتی از تاریکی بدر می آید و نور آفتاب را در خود می یابد.

اما از آنجا که مارکس و مارکسیستها دیالکتیک را از او گرفتند و مدعی شدند «هرمی را که او بر راس نشانده بود بر قاعده نشانده اند» و قوانین حاکم بر هستی را که مادی است کشف کرده اند دیالکتیک را روش توجیه ذهنیتی کردند که فرآورده دیالکتیک نبود و نمی توانست هم باشد. از جمله برای تاریخ سیر جدالی قائل شدند که طی مراحل می کند و به جامعه سرمایه داری می رسد. در جامعه سرمایه داری تضاد درونی رشد می کند. تا جانی که در صحنه دو طبقه یکی پرولتاریا و دیگری بورژوازی رویارو و گلاویزمی شوند. تضاد این دو طبقه با استقرار دیکتاتوری پرولتاریا حل می شود . از آن پس چون دیگر تضاد بر جا نمی ماند تا استقرار جامعه بی طبقه تحول خطی می شود: همان گذار از قوه به فعل!

اما «ماتریالیسم دیالکتیک تاریخی

الف – در آنچه به گذشته مربوط می شود با افزودن  کاستن های بسیار واقعیت تاریخ را در قالب ریختن بیش نشده است از جمله.

– 1- با جامعه ها را واحدهائی تصور کردن که هر یک از همان قوانین پیروی می کنند و از رهگذر سیر جدالی به جامعه کمونیستی راه می برند. با وجود این بعضی از جامعه ها مثل جامعه های در بند «استبداد آسیانی» نظام ایستا دارند و تحول نمی کنند. باید مستعمره شوند تا نظامهاشان تحول پذیر شوند.

این حکم ذهنی با غفلت از این واقعیت ساخته شده است که روابط درونی هر جامعه و رابطه های جامعه ها با یکدیگر جدائی ناپذیر هستند.

 و – 2- با غفلت از اثر جریان نیروهای محرکه در مجاری رابطه های درونی و رابطه های جامعه ها با یکدیگر

 و– 3- در نتیجه با غفلت از روابط سلطه گر – زیر سلطه و دینامیک ها که گزارشگر تحول جامعه های مسلط و زیر هستند.

و– 4- و نیز غفلت از نقش انسان و او را تحت نظام اجتماعی قرار دادن و محکوم به حکم جبار تاریخ گرداندن و 5- با حذف امرهای واقع و جعل امرها و نیز دستکاری در امرهائی که حذف نکرده اند

و 6- با روبنا و زیر بنا فرض کردن بر اصل ثنویت تضاد محوری و روبنا (دین و اخلاق و حقوق و سنت و عرف و ...)( را تابع تحول زیر بنا کردن.

ب- در آنچه به آینده راجع می شود

– 1 – دیالکتیک تا استقرار دیکتاتوری پرولتاریا نقش دارد. از آن پس مرخص می شود. جامعه آرمانی فرآورده «تحول خطی» می گردد . بنابراین حکم پایان خدمت به «قوانین هستی مشمول »ابلاغ می شود

– 2 – تاریخ ناگزیر می شود این بار طبق حکم ذهنی دوم (جانشین تحول دیالکتیک شدن تحول خطی) حرکت کند .

 و 3 – از استقرار دیکتاتوری پرولتاریا به بعد نیز تمامی جامعه ها باید یک و همان تحول خطی را بکنند. از ذهن سازندگان نظریه این امر که دولت پرولتاریا با دولتهای دیگر رابطه سلطه گر – زیر سلطه برقرار کند خطور نیز نمی کرد.

 و– 4 – اختیار از انسان ها حتی از پرولتاریا ستانده و نقش «تاریخ ساز» به «حزب پیش آهنگ طبقه کارگر» داده می شود و لنین اراده گرائی را نیز وارد نظریه می کند.

بدین سان گذشته و آینده در قالب تضادهائی – که همواره همان ها نیستند و بنابر نیاز «نظریه» تغییر ماهیت می دهند – ریخته می شوند که عقل سازندگان «نظریه» ساخته است. این همه برای توجیه حرکت جبری به سوی «جامعه آرمانی» که ساخته ذهن سازندگان «نظریه»ا ست . شگفتی آور اینکه عقلهای نظریه پردازان از این امر نیز غافل ماندند که اگر – بر فرض محال – جامعه در قالب «دیالکتیک تضاد» صیر کند سرانجامش ویرانی کامل می شود و نه جامعه آرمانی.

راستی اینست که این نظریه سازان همان کار را کردند که هگل کرد. هرم را بر قاعده نشاندن اینان جز این نشد که جای خدا را به «جامعه بی طبقه اولیه» دادند و جای «ایده سرمدی» را به جامعه بی طبقه ای سپردند که در آن انسان می باید به جامعیت می رسید. این نظریه را بدون دیالکتیک ساختند و دیالکتیک را مامور توجیه آن کردند. اما وقتی دیدند ادامه خدمت دیالکتیک بعد از استقرار دیکتاتوری پرولتاریا «جامعه آرمانی» و «انسان جامع» را پدید نمی آورد حکم پایان خدمت را صادر و به «دیالکتیک تضاد » ابلاغ کردند!

بدیهی است وقتی بدین سان ساختن نظریه و توجیه آن جانشین شناخت می شود بیانی که ساخته می شود جز بیان استبداد از کار در نمی آید و نمی تواند خشونت را روش اصلی نگرداند.

اما منطق ارسطو – روش ساخت بیان استبداد و توجیهی است – با توجه به این امر که پیش از او افلاطون دیالکتیک را بدین کار مامور کرده بود- که جانشین روش ساخت نظر و توجیهی می شود که افلاطون برگزیده بود:

·   به ترتیبی که دیدیم – ضد گرداندن سیاه و سفید و ... کاری است که عقل با غفلت از واقعیت نور می کند. بخصوص وقتی مدعی می شد «ضدها را به یکدیگر باید شناخت»  باب شناخت را بر عقل می بندد و باب توجیه را بر او می گشاید. در حقیقت حکم بر ضد سفید بودن سیاه که ساخته ذهن است – که تضادی با یکدیگر ندارند – و حکم بر شناخت ضدها به یکدیگر دو حکمی هستند که حاصل آنها نه تنها شناخت سفید و سیاه نیست بلکه بازداشتن عقل از شناختن سفید و سیاه نیز هست. اگر عقل از خود بپرسد: حکم او بر اینکه بیماری ضد تندرستی است را با غفلت و یا انکار کدام واقعیت ها ساخته است؟ به خود می آید و پی می برد که :

الف- از تمامی عوامل (میکروب – ویروس – تغذیه ناسالم – آلودگی محیط زیست و ...)  غفلت کرده است که بیماری را پدید می آورند.

ب- دو مجموعه یکی انسان تندرست با محیط زیست و پدیده های این محیط و دیگری همین انسان وقتی بیمار است باز با محیط زیست و پدیده هائی که با در آمدن به درون در مجموعه تغییر (= بیماری) ایجاد کرده اند را با حکم عقل غافل از این واقعیتها جانشین کرده است.

ج- با این حکم که ضدها را به یکدیگر باید شناخت معرفت صوری را جانشین معرفت علمی کرده است: این حکم بکار توجیه می آید و مانع از شناختن می شود. بدین خاطر نبود که در دوران حاکمیت مطلق منطق صوری گمان بر این بود که تن آدمی خود بیماری پدید می آورد و آن دو حکم بکار توجیه این گمان نمی آمد؟ هنوز که هنوز است عقلها از این امر غافلند که دو ضد در بیرون یکدیگر وجود ندارند. اگر رابطه ای که سبب ویرانی و مرگ می شود را گزارشگر گلاویز شدن دو ضد تصور کنیم مثل حضور و عمل میکروب در بدن این دو در بیرون از یکدیگر هیچ تضادی با هم ندارند. به سخن دیگر تا به درون در نیایند و میان اجزایشان ترکیب با ترکیبهای ناسازگار با حیات پدید نیاورند تضادی وجود ندارد.

و وقتی به سراغ قضیه های متضاد می رویم – که هر دو می توانند دروغ باشند اما هر دو نمی توانند راست باشند و اگر یکی راست بود دیگری دروغ می شود می بینیم

الف – این قضیه ها عقل را به شناخت راه نمی برند .

 ب – هر دو یا یکی از دو بنابر تعریف کذب هستند. اما در مثال «هر انسانی می اندیشد» و «هیچ انسانی نمی اندیشد» یا «هر انسانی ولایت دارد» و «هیچ انسانی ولایت ندارد»بر فرض که یکی از دو قضیه صادق باشد اعلام صدق آن حاصل شناخت نیست. توضیح اینکه در خارج از این دو قضیه می باید بر صادق بودن یکی از دو قضیه معرفت جست و آنگاه ضد آن را کاذب خواند. و اگر گفته شود عقل با ساختن این دو قضیه می تواند قضیه کاذب و قضیه صادق را از یکدیگر باز شناسد و با حذف قضیه کاذب قضیه صادق را بشناسد گوییم برای شناختن قضیه کاذب باید تحقیق کند. بر فرض که تحقیق او به این نتیجه برسد که قضیه کاذب است به این نتیجه نمی رسد که قضیه ضد آن صادق است. زیرا ممکن است هر دو دروغ باشند. پس باید نوبتی دیگر قضیه دوم را موضوع تحقیق کند. آیا عقل نمی پرسد: وقتی صحت هر قضیه را باید تحقیق کند نیاز او به منطق صوری و تضاد در این منطق از چه رو است؟ ممکن است گفته شود چون عقل می داند یا هر دو قضیه دروغ هستند و یا یکی راست و دیگری دروغ هستند :

 الف – در صورت دروغ بودن هر دو قضیه یعنی «همه انسانها می اندیشند» و «هیچ انسانی نمی انیدشد» و یا «همه انسانها ولایت دارند» و «هیچ انسانی ولایت ندارد» به ترتیبی که دیدیم چنین تضادی در منطق صوری خاستگا و تکیه گاه تناقض می شود و تناقض بنابر ایجاب زورمداری با «بعضی انسانها می اندیشند» یا «بعضی انسانها ولایت دارند» حل می شود.

ب- در صورتی که عقل بداند یکی از دو قضیه راست است با بکار بردن منطق صوری

 الف – از کجا می داند کدامیک از دو قضیه راست است؟

و ب- چگونه می تواند تشخیص دهد کدامیک از دو قضیه راست است؟ این دو پرسش دو نو پاسخ بیشتر ندارند یکی بنابر منطق صوری و دیگری بنا بر روشی که عقل آزادو مستقل در شناختن بکار  می برد:

اندیشیدن چیست و یا ولایت چیست؟ پرسشهایی هستند که تا پاسخ نیابند عقل نمی تواند دو قضیه متضاد را بسازد. حال اگر عقل بنا را بر نخبه گرائی بگذارد و نخبه ها را محور اندیشمند و ولی امر و مردم را محور ناتوان از ولایت اندیشیدن بگرداند و عقل را برای مثال یافتن «هدفهای عالی» و روش رسیدن به آنها و ولایت را «اختیار بر»معنی میکند محال است یکی از دو قضیه را صادق بداند. زیرا نمی تواند بگوید همه می اندیشند و همه ولایت دارند زیرا مردم را می خواهد فاقد توان تعقل و ولایت بگرداند. و نیز نمی تواند بگوید هیچکس نمی اندیشد و هیچکس ولایت ندارد زیرا بنایش بر اینست که نخبه ها را صاحب اندیشه و ولایت بگرداند. اما آیاد منطق صوری به عقل امکان می دهد نخبه گرا نباشد و بتواند تصور کند همه انسانها می اندیشند و همه انسانها ولایت دارند؟ نه عقل ارسطو این توانائی را داشته است و نه آنها که از آن روز تا امروز این منطق را بکار برده اند . چرا؟ زیرا قضیه ها و احکامی که عقل نبابر منطق صوری می سازد با غفلت از واقعیتها می سازد. فیلسوفانی که بر این منطق به پرسش پاسخ داده اند بر این نظر شده اند که ولایت (= اختیار بر) جمهور مردم سبب تجاوزهای روزمره انسانها به یکدیگر می شود. چاره اینست که ولایت بر مردم از آن یک مقام صاحب ولایت مطلقه شود.

اما می توان پرسید: چرا از دیدگاه دینی نتوان دو قضیه سالبه کلیه «هیچکس نیمی اندیشد» و «هیچکس ولایت ندارد» را صادق دانست؟ می توان گفت هر دو صادق هستند. زیرا خداوند می اندیشد و ولایت دارد. می دانیم که زورمداری هائی که دین را وسیله رسیدن به مقام مطلقه و حفظ آن کرده اند چنین گفته اند و هنوز نیز می گویند. اما بر فرض صحت این دو قضیه :

الف – دو قضیه متضاد خاستگاه و تکیه گاه قضیه های متناقض می شوند و تناقض با اندیشه و ولایت از آن خدا است حل می شود.

ب- معرفت بر اندیشه و ولایت خداوند فرآورده قضایای متناقض نیست. عقلهائی می باید وجود می داشتند و توانستند بیاندیشند و علم بجویند تا بر اندیشه و ولایت خداوند معرفتبجویند. صاحبان این عقلها می باید نیروی رهبری می داشتند تا می توانستند ولایت خداوند را بجویند. بدین قرار معرفت بر اندیشه و ولایت خداوند بیرون از قضیه ها و پیش از آنها حاصل گشته و بکار ساختن قضیه های متضاد و متناقض آمده است. اما اگر عقلی انکار ولایت انسان و انکار اندیشمندی او را با اندیشه و ولایت خداوند توجیه می کند لاجرم برای اندیشه و ولایت خداوند می باید کاربردی در نظر گرفته باشد. و گرنه کار او بیهوده است. بدین قرار قصد او توجیه هدفی است که از قضیه سازیها دارد: بنابر تاریخ هدف ولایت مطلقه قانونگذار عادل – فقیه عادل و ... بوده است راستی اینست فیلسوفی که منطق صوری را ساخته است و یا این منطق را بکار می برد با استفاده از آن نخست کلمه را نگاه می دارد و تعریف آن را تغییر میدهد. سپس بنا بر هدفی که معین می کند منطق صوری را در ساختن قضیه ها بکار می برد و سرانجام دو قضیه متضاد هر دو را دروغ می خواند و با استفاده از قضیه های متناقض به هدف می رسد.

·   اما منطق ساز غافل است که ولایت خداوند برابر زور نیست. نسبت دادن چنین ولایتی به خداوند او را در زور محض پوچ بنابراین انکار کردن است. ولایتی که خداند را است از آنجا که آفریده ها را بر فطرت خویش آفریده است ذاتی هر آفریده است: همه آفریده ها از آن برخوردارند . اندیشه ای که خداوند در اختیار انسانها می نهد بیان ولایت جمهور مردم است به سخن دیگر روش آزاد و مستقل زیستن و ولایت بر میزان توحید و مشارکت جمعی را در ولایت در معنای اختیار بر از خود بیگانه نکردن است . بدین قرار روشی که عقل فطری در شناخت بکار می برد بر اصل موازنه توحیدی با رهائی از موانع  و وجدان مداوم بر آزادی  استقلال خویش ساخته می شود. بیان ولایت جمهور مردم بکار او می آید در دانستن این امر که وجدان به هر حقی عمل کردن به آن حق است . چنانکه وجدان هر آزادی – آزادی را در اندیشیدن و عمل کردن روش کردن است. بدین قرار عقل از منطق صوری و قضیه سازیها و قیاسهای صوری آزاد و مستقل می شود و می تواند با حق و با واقعیت رابطه مستقیم برقرار کند. بیدار کننده وجدان بر آزادی و استقلال ورابطه مستقیم با حق  وبا واقعیت است. بدون این رابطه شناخت ناممکن است . این رابطه و شناخت بنوبه خود نیازمند روشی است که همواره رابطه او را با موضوع شناخت مستقیم نگاه میدارد.

·   اما وقتی در کاربرد اصل عدم تاقض یا اینهمانی صوری  ارسطوئی تامل میکنیم در می یابیم چرا اینهمانی را اصل الاصول منطق او گفته اند. در حقیقت ساخته های ذهنی اغلب با این اصل توجیه می شوند:

·   در ولایت مطلق قانونگزار (نظریه ارسطو) بکار توجیه ساخته ذهنی فیلسوف می آید. به ترتیبی که دیدیم دو قضیه یکی «هیچ کس ولایت ندارد » و دیگری «بعضی (= قانونگذاران یا فقیهان) ولایت دارند» بکار توجیه «نظریه » ولایت قانونگزار یا فقیه – که همان نظریه ارسطو است – و دو قضیه «هیچکس نمی اندیشد» و «بعضی می اندیشند» بکار توجیه «نخبه گرائی می آیند و ...»

این قضیه ها نیز به شناخت راه نمی برند و خود فرآورده این یا آن ساخته عقل فیلسوف و فقیه و ... هستند بدیهی است هم نظرها و هم قضیه ها با غفلت و انکار واقعیتها ساخته شده اند. از اینرو است که درب شناخت را بر روی عقل می بندند. برای مثال «هیچکس ولایت ندارد» حاصل «تعقل» عقل است . این حکم خود می گوید : عقل به این نتیجه رسیده است که انسانها فاقد ولایت هستند . اما عقل با بکار بردن کدام روش به این حکم رسید؟ اگر این پرسش را از ارسطو بکنیم پاسخ می دهد: طبیعت انسانها را از دو نوع یکی «نخبه ها» و دیگری «عوام همانند چهارپایان» پدید آورده است . اولی ها بر دومیها ولایت دارند و سود دومی ها در اطاعت از اولی ها است . اگر از جانبداران نظریه ولایت مطلقه و مشروطه فقیه سئوال  بکنیم پاسخ می دهند: بنابر نص قرآن حکم و ملک از آن خداوند است و آن را به هر کس که  می خواهد  می دهد. بنابر روایت خداوند حکم و ملک را به رسول و امام و جانشین امام که فقیه باشد داده است. بدین قرار اولی طبیعت را و دومی خداوند را اعطا کننده ولایت می گردانند. اما فیلسوف از کجا دانست طبیعت انسانها را از دو نوع آفریده است و فقیه چگونه کشف کرد ولایتی که از آن خداوند است فقط  به او داده شده است؟ نقش منطق صوری در آن علم و این کشف چیست؟

تامل را که دقیق کنی می بینی همه قضیه های متناقض و هم «نظریه»ها بیانگر اصل راهنمائی هستند و این اصل ثنویت تضاد محوری است. در حقیقت «یک کس (قانونگزار یا فقیه) یا بعضی (نخبه ها یا فقیهان) ولایت دارد یا دارند» محور فعال و «هیچکس ولایت ندارد» - که همگان منهای آنها که ولایت دارند معنی می دهد – محور فعل پذیر را تشکیل می دهند. پس بنابر اصل عدم تناقض صوری :

 الف – آن کس یا کسان که دارای استعداد ولایت هستند با خود اینهمانی دارند و آنها هم که برای اطاعت کردن خلق شده اند. با خود این همانی دارند . بنابراین انکار ولایت تمامی انسانها منهای یک تن یا یک گروه می تواند و با صراحت انجام می گیرد.

ب- هم حکم بر ولایت یک تن یا یک گروه و هم حکم برسلب ولایت از بقیه انسانها حاصل هیچ شناختی نیست . بازتاب تصور ذهنی سازنده نظریه است . و نظریه بازگفتن اصل راهنما – ثنویت تضاد محوری است که طبق آن اصل اینهمانی و در انطباق با آن قضیه ها ساخته شده اند.

بدین قرار اصل عدم تناقض صوری در توجیه عمل طبیعت (در قول ارسطو) و فعل خداوند (در قول قائلان به ولایت مطلقه و مشروطه فقیه ) بکار رفته است . اما انکار یک انکار (هیچکس ولایت ندارد) نیست. این انکار با انکارها و غفلتهای دیگر همراه است:

1- غفلت از این حقیقت که حکم خداوند حکم زور نیست و ولایت خداوندی مساوی با زور بر انسانها نیست. چنین ولایتی ضعف است و نسبت دادن ضعف به خداوند سلب خدائی از او نیز هست. بنابراین خداوند ولایتی را که زور بر معنی دهد ندارد و انسانها را به آزاد شدن از آن نیز می خواند.

2- خداوند هستی را بر فطرت آفریده است و غیر از اینکه تبعیض در خلق ناقض فطرت و عدالت است و تکوین هستی بر فطرت ایجاب می کند ولایت در هستی آفریده نهاده باشد نص قرآن نیز ولایت بر یکدیگر (در این جهان که انسانها با یکدیگر روابط برقرار می کنند و آزاد شدن از تصمیم گرفتن درباره یکدیگر در آن جهان) صریح و گویای آنست که خداوند ولایت را نهاد هر آفریده خویش کرده است .

3- دو نصی (حکم از آن خداوند است و هر که را بخواهد دهد) که مستند پیروان فلسفه  ومنطق  صوری ارسطو شده اند. سالب حاکمیت مساوی با زور از زورمدارها هستند و نه اثبات ولایت مطلقه برای فقیه . چون خداوند حکم را به همه داده است که خلیفه خدا هستند.

4- غفلت از این مهم که قائل شدن به ولایت بمثابه زور بر دیگران نافی عدالت و بنابراین ناقض ادعا (ولایت فقیه عادل و ...) است و .

5- فقه را باید کسب کرد همانطور که پزشکی را باید کسب کرد . علوم و فنن اصل ولایت را – که بنا بر نص همگانی است – برای فقیه و عالم و فن شناس ثابت نمی کنند بلکه کاربردی از کاربردهای آن را مشخص می کنند. نه تنها ولایت عالم در انتقال علم به دیگری (= ولایت بی نیاز از زور یا همان ولایت فطری) خلاصه نمی شود بلکه فراخنای زندگی فردی و جمعی به فراوان کاربردهای ولایت نیاز دارد که جز با مشارکت همگان بکار بردنی نیستند. ناچیز کردن نزدیک به بی نهایت کاربردهای ولایت در یک کاربرد و تغییر معنای ولایت و اثبات ولایت مطلقه یا مشروطه برای فقیه هم انکار واقعیت و هم ستمی بزرگ و بسا بزرگترین ستمها است. بدین قرار عقل با :

الف – جعل دو قضیه

ب- انکار حق ها و واقعیتها و نیز غفلت از حق ها و واقعیتها دو قضیه متناقض ترجمان ثنویت تضاد محوری می سازد.

ج- در توجیه نظری بکار می برد که فرآورده بستن درب شناخت بر روی خود و انکار حق ها و واقعیتها است. عقل چرا چنین می کند ؟ زیرا

12= و این در امامت یعنی مجموعه ای از رهبری و اصل و بیان راهنما و هدف و روش از دید اصحاب دو منطق صوری و دیالکتیک است که کاربرد این دو منطق را می توان شفاف مشاهده کرد:

1- افلاطون به نظام طبقاتی و به دولتی قائل بود که «فیلسوف اول» در راس آن قرار می گیرد و صاحب ولایت مطلقه است. از او تا هگل که دولت را تجسم حاکمیت عقلانیت و محدوده عینیت پیدا کردن آزادی فرد که در آن و بدان آزادی و رضایت هر کس و به اجرا گذاشتن طرح عقلانی مشترک تالیف می یابد  بیانها همه بیان زور و دولتها زورمداری بوده اند با این تفاوت که هگل و سه شعبه ای که فلسفه او پیدا کرد «نوگرا» بودند:

·   مارکس هگل را بدین خاطر که سلطه بورژوازی را بر دولت نمی دید انتقاد کرد و به اضمحلال دولت از رهگذر دیکتاتوری پرولتاریا قائل شد. اما لنینیسم و پس از او استالینیسم دولت پرولتاریا را استبداد فراگیر و برخوردار از «ولایت مطلقه »کردند.

·       نازیسم که تحقق آرمان مشترک «نژاد برتر»را در و با دولت گمان برد

·   لیبرالها که هگل را لیبرال و قائل به سلطنت مشروطه ای می دانند که در آن حقوق عمومی و فردی به دقت تبیین شده باشند. اما در لبیرالیسم آزادی و حق بر پایه زور تعریف می شود و ضامن آزادی و حقوق فرد نیز دولت است.

2- ارسطو خود به الیگارشی معتقد بود که قانون گذار عادل در راس آن قرار می گرفت.

·   با اخذ نظر او کلیسا از «جامعه مسیحیان» به کلیسای تجسم تثلیث استحاله جست و جریان اینهمانی با زور را تا استبداد فراگیر و گستردن بساط تفتیش عقاید پیش رفت . کلیسا سلسله مراتب پیدا کرد و پاپ در راس آن قرار گرفت. پاپ معصوم از خطا و دارای ولایت مطلقه گشت. از اسقفها تا کشیشهای روستاها منصوب او و اعمال کننده ولایت مطلقه او شدند.

·   با وجود نفی بی چون و چرای فرعونیت در قرآن پیروان ارسطو در اصل راهنما (ثنویت تضاد محوری) و منطق او به ولایت مطلقه قائل شدند. بعضی برای حاکم حتی اگر ظالم شد و بعضی برای فقیه.

بدین قرار از افلاطون و ارسطو تا امروز نه تنها بیان ها که بر اصل شرک عملی یعنی  ثنویت ساخته شده اند بیانهای استبداد هستند . بلکه دین ها را نیز در بیانها استبداد از خود بیگانه کرده اند خود بیگانه کرده اند . قول فوکو بر اینکه بیانها همه بیانهای استبداد هستند راست است هرگاه توجه کنیم که براصل ثنویت و بدین دو منطق جز بیان فرعونیت نمی توان ساخت.

در حقیقت در نظریه ها که تامل کنی می بینی همواره محور فعال محوری است مقام مطلقه آنجا است . این تامل تامل دیگری در رفتار مردم را ایجاب می کند: پیروی از مقامی که مدار زور است حاکی از آنست که هیچیک از دو منطق ابداع افلاطون و ارسطو نبوده اند. پیش از این دو و بعد از این دو مقام مطلقه اصیل و اصل گمان رفته و رفتار انسان در قبال مقام مطلقه است که در یک رشته قواعد تنظیم گشته و منطق نام گرفته است . چنانکه نه در اصالت و نه در اصل بودن مقام مطلقه بحث نیست بحث از تصدی و متصدی مقام است.

بدین قرار :

 الف – محور فعال محوری است که مقام مطلقه در آنست.

ب- رهبری کننده نیز این محور است.

ج- جهت عمومی نیروهای محرکه از خود بیگانه شدن در زور و بکار رفتن زور در تنظیم رابطه مطاع با مطیع است.

باز اگر تامل را بیشترکنیم در می یابیم که محور فعالی که محل تمرکز و تکاثر و انباشت اختیارات می شود خیالی است و وجود ذهنی بیش ندارد در شگفت می شویم از این امر که از افلاطون و ارسطو تا امروز فیلسوفان بیانهای استبداد ساخته اند و منطق پرداخته اند برای حاکم کردن خیال بر واقعیت. نه تنها از این امر غافل شده اند که

الف – زور فرآورده رابطه شرک – ثنویت است.

ب – به شرحی که در نقد تضاد و تناقض دیدیم بدون خیال (انکار واقعیتها و غفلت از واقعیتها و جانشین کردنشان با خیالی که ذهن می سازد) تضاد و بنابراین رابطه زور بر قرار نمی توان کرد. مقام مطلقه فرآورده روابط زور بنابراین زاده خیال است و جز زور محتوائی ندارد و از زور نیز جز تخریب و افزودن بر زور ساخته نیست.

ج- غفلت بزرگ تر اینست : در هر تقابل طرفی که  خیالی است و زور زا است . توضیح اینکه :

1- رهبری با این طرف – طرفی است که مقام و موقع و موضعش خیالی است.

2- زور در خدمت هیچ هدفی جز زور قرار نمی گیرد. به سخن دیگر .

د- هدف زور در بیرون آن نیست در خود آنست : تمرکز و تکاثر و انباشت زور .

چرا که زور هر زمان نتواند تمرکز جوید و بر خود بیفزاید می میرد. شگفتا قرنها و قرنها بر انسانها گذشته اند و انسانها ندانسته اند که زور را نمی توان در هدفی جز افزودن بر زور از راه ویرانگری بکار برد.

اینک اگر در مثال ولایت مطلقه یا غیرمطلقه فقیه تامل کنیم می بینیم دین که برای رها کردن انسان از روابط زور و آزاد کردن جامعه از ایفای نقش دستگاه تولید زور است وسیله توجیه

الف – زور می شود

 و ب – مقامی جعل می شود برای آنکه کسی رهبر یعنی در واقع آلت فعل این زور بگردد.

اعضای جامعه (مردم بعلاوه«رهبر» کسانی که در سلسله مرتب جا می یابند و اعمال ولایت می کنند) بنابر همان ساخته ذهنی از نخبه و  عوام دون انسان تصور کردن همه آنها و از نقشی که به دین داده می شود تا ولایت (=بکار بردن زور) رهبر و واجب کردن اطاعت مردم از رهبر همه خیال فرآورده ذهن نظریه ساز براساس اصیل شناختن زور و خیال و اصل قرار آن (باز خیال )هستند و این خیال ها را عقل با انکار حقوق و استعدادها ( از جمله استعداد رهبری) و واقعیتها و یا غفلت از آنها می سازد.

اینک که کاربرد منطق صوری و جدلی را در ساختن انواع بیانهای استبداد (انواع نظرها درباره دولت و رابطه دولت با جامعه و فرد و حقوق فرد و جامعه و آزادی فرد) را شناختیم به تضاد و تناقض در دو منطق باز می گردیم.

·   در «دیالکتیک تضاد»همواره رهبری با ضدی است که عقل جعل می کند مقام مطلقه نیز از آن ضد مجعول می شود. برای مثال در تناقض هستی با نیستی آیا رهبری با هستی مجرد یا با نیستی مجرد است؟ ظاهر اینست که چون هستی هست پس محور فعال است و خود را در نیستی نفی میکند. اما بسا فیلسوف خود نیز غافل بوده است که «رهبری»با بر نهاد (آنتی تز) بنابراین نیسی است زیرا نیستی است که به تحول هستی از مجرد به متعین جهت می دهد. به سخن دیگر رهبر جبار نیستی است.

·   همینطور در «تضاد طبقاتی» نهاد (تز) طبقه سرمایه داری و بر نهاد (آنتی تز) طبقه کارگر است. این طبقه رهبری می یابد و جامعه را تا دیکتاتوری پرولتاریا و از آن پس تا اضمحال دولت و رسیدن به جامعه بدون طبقه رهبری می کند. می توان پرسیدمگر طبقه کارگر واقعیت ندارد؟ پاسخ اینست که کارگران وجود دارند اما طبقه کارگر با «وجدان طبقاتی»و نقشی که نظریه پرداز بدو در بیرون آوردن مقام (= دولت) از دست طبقه سرمایه دار و سلب مالکیت از این طبقه و برعهده گرفتن رهبری جامعه تا جامعه بی طبقه و رهاندن انسان از غیریت و جامعیت جستن او خیال هستند . این خیال وقتی از هر واقعیتی خالی می شود که لنین نقش اول را به «روشنفکرانی» می دهد که به طبقثه خود خیانت می کنند و در خدمت طبقه کارگرحزب پیشآهنگ را می سازند. این خیال با انکارها و غفلتها ساخته شده است که پیش از این (در قسمت یازدهم ) برشمردیم اما مهمترین غفلت این غفلت است: نقشی که طبقه کارگر به حکم جبر دیالکتیک می باید از عهده اش برآید در مرحله اول تصاحب مقام (= دولت) است. اما مقام هدف دارد و هدف مقام به ترتیبی که دیدیم تمرکز و تکاثر و انباشت  اختیارات است. و این هدف با هدفی که نظریه ساز به طبقه کارگر می دهد تضاد دارد. «بکار بردن زور» در هدفی بیرون آن (انحلال نظام طبقاتی و دولت و راه بردن انسان به جامعیت ) باوری همسنگ خیال است و بکار فریب بیش نمی آید . بدین خاطر است که هر بار هر گروه با هر دین یا مرام خواسته است زور را وسیله رسیدن به هدفی کند خود وسیله زور گشته است.

و اگر ادعا شود نظر لنین نا بجا بود و تحول دیالکتیک بطور خودجوش انجام میگیرد و تحول با انحلال دیکتاتوری بورژوازی به انجام می رسد. هنوز ادعا بنفسه حاکی از غفلت از واقعیتهای مهمی است که عبارت باشند از :

1- زور بمثابه فرآورده روابط ثنویت بطور خود جوش منحل نمیشود. بسا  با توجه به این واقعیت بود که نظریه نیاز به وجدان طبقاتی پیدا کرد . خشونت را مامای تاریخ گرداند.

2- زور فرآورده یک جریان – جریان ویران شدن و ویران کردن است.

 تا وقتی گروهای انسانی در این روابط هستند ویران می شوند و ویران می کنند. به سخن دیگر زور وجود مستقلی ندارد تا خویشتن را «در عدم زور نفی کند .

4- اگر تحول خوجوش است پس دیالکتیک و جبر آن بی معنی و بی محل است. مگر اینکه مراد از خودجوش تحول خود به خود و بدون دخالت شعور و اراده باشد. اگر مقصود چنین تحولی باشد .

 الف – وجدان بی محل می شود . تصمیم گرفتن و تصمیم را به اجرا گذاشتن نیاز به شعور دارد. اگر تحول جبری و بی اعتنا به شعور و اراده انسانها است چه نیاز به وجدان طبقاتی ؟

ب - «رشد روابط تولیدی» که میان ساخت تولید (= مالکیت ابزار تولید) و نیروی تولید (= طبقه کارگر) تضاد پدید می آورد به هر یک از دو طرف سرمایه داران و کارگران نقش می دهد. بنابراین :

1– تغییر جبری فرض می شد .

2– سلب  مالکیت نیز جبری می شود و خشونت می طلبد.

3– نظریه با غفلت از سرمایه بمثابه زور ساخته شده است. زوری که به دو طرف تضاد دو نقشی را داده است که بنابر نظریه باید بازی کنند. تا روابط زور از میان نخیزند دو طرف بر جا می مانند. و هنوز از راه تضاد است که زور تمرکز تکاثر می یابد و انباشت می شود. اگر چنین است که هست پس خود به خود منحل نمی شود.

عمل خودجوش عمل آزاد از جبر است برای آنک انسانه پندار و کردار خودجوش بیابند نیاز به آزاد شدن از روابط زور دارند. برای باز یافتن آزادی بدان نیاز دارند که ثنویت بمثابه اصل راهنما با موازنه توحیدی جانشین می شود و ...

بدین قرار در این دیالکتیک دو طبقه صورت و پوشش هستند . نهاد و بر نهاد واقعی سرمایه (= فرآورده روابط در نظام سرمایه داری) است . آیا سرمایه یک نوبت طبقه سرمایه دار و نوبتی دیگر طبقه کارگر را به خدمت می گیرد تا سرانجام خود را بمثابه مقام نفی کند؟ شگفتا! عقل وقتی بر محور زور می اندیشد چنان کور می شود که واقعیتهای آشکار را نیزنمی بینند . خیال ها را جانشین آنها می کند و به این خیالها نقش فعال مطلق می دهد.

·   اما در متضادها که بنا بر منطق صوری در بیرون یکدیگر قرار می گیرند (پیش از این دانستیم ادعا غلط است) همواره ابتکار با ضدی است که مقام مطلقه نزد او است: در روابط سلطه گر – زیر سلطه ابتکار با مسلط است . زیر سلطه فعل پذیر است. با وجود این زور که سلطه گر و زیر سلطه را در رابطه قرار می دهد زیر سلطه را دهنده و سلطه گر را گیرنده می کند.

اما وقتی در روش همگانی تامل می کنیم که «هر چیز را به ضد آن باید شناخت» و یا «همواره وارونه کاری را کن که دشمن خوب یا بد می داند» می بینیم پیروی کننده از این «قاعده» غافل است که ابتکار را به ضد می دهد و خود واکنش کنش او می شود. از این واقعیت بس مهم نیز غفلت می کند که با سپردن ابتکار به ضد خود عامل او در بکار بردن زور در تخریب از جمله تخریب خویشتن می شود.

می دانیم که در جامعه ها از آنجا که مقام مطلقه تمرکز طلب است و بنابراین در اقلیت جامعه محل می جوید این اقلیت برای جامعه دشمن و ضد خارجی می تراشد تا هزینه های نظامی و انتظامی را افزایش دهد. اقلیت «حاکم» نه تنها خود به منطق صوری عمل می کند بلکه می داند همگان چنین می کنند: هر کس برای خود ضد تصور میکند و در مقام واکنش به کنش مقام ضد در خود زور مقابله ایجاد میکند. دشمن فرضی کافی است برای اینکه آدمی ذهن خویش را صحنه نبرد کند و نیروی خویش را به زور بدل کند و در ویرانگری بکار گیرد. او این کار را در غفلت از این واقعیت می کند که در واکنش به کنش ناموجود دشمن فرضی به ویران کردن خویش مشغول است.

اینک به سراغ قضایای متضاد برویم : «هر انسانی می اندیشد» و «هیچ انسانی نمی اندیشد» بنابر اینکه یکی از دو ضد صادق باشد. به ضرورت قضیه کاذب صاحب ابتکار و رهبری میشود. چرا که دروغ جز پوشاندن حق یا واقعیت نیست. دروغی که پوشاندن واقعیت نباشد ساختنی نیست. برای اینکه بدانیم چگونه و چرا رهبری و ابتکار از آن قضیه دروغ می شود گوییم :

فرض کنیم «هیچ انسانی نمی اندیشد» دروغ باشد پرسشی که منطق صوری نمی کند و روش شناخت بر اصل موازنه توحیدی پیش رو می نهد اینست :

واقعیتی که این دروغ می پوشاند کدام است؟ این پرسش بر عقل آزاد چونی و چرائی ساختن دروغ را معلوم میکند: انسان واقعیت دارد. این انسان عقل دارد و کار عقل نیز اندیشیدن است. پس واقعیت با قرار دادن قید «هیچ» به جای «هر » و می اندیشد را نمی اندیشد کردن پوشیده و راست دروغ گشته است. اما نیاز به ساختن دروغ از چه رو است؟ به این پرسش بر اصل موازنه توحیدی پاسخ در خور را می توان داد: ضد هر واقعیت را تنها با پوشش حق یا واقعیت با دروغ می توان ساخت. بنابراین عقل زورمدار با ساختن دروغ دو کار می کند : غافل شدن و کردن از حق یا واقعیت و ضد تراشی . چرا که بدون این دو کار زور را نمی توان پدید آورد. دروغ که ساخته شد جانشین راست و راهبر عقل می شود. از اینرو بر انسان است که در مقام شناخت راست و دروغ قضیه به صورت بسنده نکند. بر او است که پرده صورت را برگیرد و حق یا واقعیت را بجوید. اما منطق صوری به این پرسش چه پاسخی میدهد؟ منطقی که عقل را از حق ها و واقعیتها غافل می کند روش توجیه است و بنابر غفلت از این امر که دروغ ساختن جز پوشاندن حق یا واقعیت نیست دو قضیه متضاد می سازد. و از بیرون این دو قضیه به دو حکم محکومشان میکند: ممکن است هر دو دروغ باشند اما اگر یکی راست بود دیگری دروغ است . عقلی که منطق صوری را روش می کند چرا قضیه های متضاد و متناقض را می سازد؟ اگر پاسخ این باشد که به خاطر تشخیص صادق از کاذب به دو قضیه متضاد باز می گردیم و فرض می کنیم هر دو قضیه دروغ هستند. ناقض این دو دروغ «بعضی از انسانها می اندیشند» راست می شود. بنابراین عقل به رهبری دو قضیه دروغ و با نقض آن دو قضیه صادق را بدست آورده است. اگر چه هنوز این پرسش برجا است که از کجا آن دو قضیه دروغ و این قضیه راست است؟ اما از آن فعلا در می گذریم و به امکان دومی می پردازیم: یکی از دو قضیه کاذب است . بدیهی است اگر عقل می دانست کدام قضیه صادق است. نیازمند ساختن دو قضیه ضد یکدیگر نمی شد . اگر می دانست

الف – صدق حق و واقعیت در خود آنها است

و ب – دروغ جز پوشاندن حق و واقعیت نیست باز سر و کارش با منطق صوری نمیافتاد اگر با غفلت از ین دو امر بخواهد با مراجعه به دو قضیه متضاد راست را از دروغ تمیز دهد لاجرم می باید دروغ را بشناسد تا ضد آن را به عنوان راست بپذیرد پس رهبری کننده عقل جانبدار منطق صوری دروغ می شود . و هنوز او

الف – پیشاپیش باید بداند یکی از دو قضیه راست است و نداند کدام راست است

 و ب – راست و دروغ دو ضد را به یکدیگر نمی تواند تشخیص دهد مگر اینکه بداند دلیل حق در خود اوست و دروغ جز پوشاندن حق نیست. اما اگر بر این دو عارف باشد نیازمند ساختن دو قضیه متضاد نمی شود. و دیدیم که عقل تا راست را نشناسد ضد آن را نمی تواند بسازد. یعنی از آغاز شناخت نیاز به منطق صوری و قضیه های متضاد ساختن دارد . پس اگر می سازد نیاز دارد و این نیاز او را ناگزیر می کند دروغ را به جای راست بنشاند و راهبر عقل کند. نیازمند کننده عقل جز زور می تواند باشد؟

به اینجا می رسیم این پرسش محل پیدا می کند: منطقی که بکار شناخت نمی آید و قضایای متضادی که بنابر این منطق ساخته می شوند به یکدیگر شناخته نمی شوند به چه کار می آیند؟ کاربردهای متضادها و متناقض ها کدامها هستند؟ این ان پرسشی است که عقل دائم می باید بازش پرسد تا گرفتار بیشترین غفلتها و بدترین فریب ها و سخت ترین بندگی ها که بندگی زور است نگردد. قضیه های متضاد را که مشخص بگردانیم و سر از کار استدلال در منطق ارسطوئی که در آوریم کاربردهایشان را می یابیم و در می یابیم که این قضیه ها بکار محور کردن زور و اطاعت از زورمدار می آیند. بنابر آنچه در جامعه ها مشاهده می کنیم پذیرفته است که .

·       همه انسانها می اندیشند و هیچ انسانی نمی اندیشد هر دو دورغ هستند و

«بعضی انسانها می اندیشند» راست است. یعنی «نخبه» ها می اندیشند و رهبری با نخبه ها است.

همه انسانها ولایت دارند و هیچکس ولایت ندارد هر دو دروغ هستند پیشوا – فقیه – رهبر حزب و ... ولایت دارد راست است.

انسانها که زور را اصیل می دانند و بی آنکه بدانند منطق صوری را بکار می برند راحت می پذیرند «همه اهل اندیشه نیستند» و چون اهل اندیشه می اندیشند پس دروغ است که هیچکس نمی اندیشند. نتیجه اینست که نخبه ها و رهبری آنها (= مدیریت زور) را بدیهی می پندارند. چنانکه همه رهبرند را راست نمی شمارند و هیچکس رهبری نمی کند را هم دروغ می دانند. بنابراین آسان می پذیرند که کس یا کسانی با این یا آن مشخصه ها رهبری و ولایت دارند. حالت انتظار – انتظار رهبر – که در جامعه ها پدید می آید گویای اعتیاد همگان به منطق صوری و باورمندیشان به اصالت زور است.

اما چرا جامعه «هر انسانی می اندیشد»و یا هر انسانی استعداد رهبری دارد و بنابراین همه می اندیشند و یا همه ولایت دارند را راست نمی شمارد؟ هم به دلیل غفلت از حقوق و استعدادهای ذاتی خویش و هم به این دلیل که به تجربه می داند مقام قابل پخش شدن نیست . از این رو به دنبال شخصیت و یا گروه نیک اندیش و عادلی می رود تا مگر مقام را در «صلاح » او بکار برد!:

اما اگر عقل جمعی جامعه از قضایای متضادی بپرسد که می توان ساخت یکی راست و دیگری دروغ و یا هر دو دروغ باشند در می یابد که:

·   در صورتی که سخن از حقوق و استعدادهای ذاتی به میان باشد. دو قضیه متضاد که هر دو دروغ باشند نمی توان ساخت. مگر اینکه حقوق و استعدادها را اکتسابی و یا دادنی و گرفتنی گمان بریم و یا کلمه همان باشد اما معنای آن را تغییر داده باشند. چنانکه ولایت استعداد رهبری خالی از زور و پر از دوستی و دادگری است. اما اگر کلمه رهبری زور بر دیگری تعریف و کلمه طیبه خبیثه بگردد دو قضیه متضاد که هر دو دروغ باشند می توان ساخت و ساخته اند بدین قرار:

الف – وقتی ولایت معنای خود را دارد «هر کس ولایت دارد » قضیه صادق و «هیچکس ولایت ندارد» قضیه کاذب می شود. اما عقل به ساختن این نوع قضیه های متضاد نیاز ندارند و کاربرد نیز ندارند.

ب – وقتی ولایت معنی جعلی دارد دو قضیه متضاد که هر دو دروغ باشند ساخته می شوند: «هر کس ولایت دارد» و «هیچکس ولایت ندارد». این نوع قضایا در زورمداری و «استدلال » زورمداران کاربرد روزانه دارند. به استدلال

زورمدارها باز گردیم و به نکته جدیدی توجه کنیم: اگر همه ولایت داشته باشند سنگ روی سنگ بند نمی شود و اگر هیچکس ولایت نداشته باشد هرج و مرج می وشد. بنابراین ناقض این دو قضیه صادق می شود: فقیه و نخبه و ... ولایت دارند که دروغ بزرگ تر است. نکته جدید اینست که حل تناقض به دروغ بزرگ و بسا بزرگ ترین دروغ انجام می گیرد.

·   قضایای متناقض : تاریخ اندیشه و تاریخ سیاسی انواع دروغهائی را که راست باورانده شده اند فراوان در اختیار گذاشته اند. این دروغها اغلب با استفاده از منطق صوری ساخته شده اند:

·   تکرار کنیم که در تمامی موارد که دو قضیه متضاد یا متناقض ساخته شوند که هر دو دروغ باشند. حل تضاد به صادق پنداشتن ناقض دو قضیه گمان می رود . غیر از مثال ولایت رهبری که آوردم مثالای دیگری که با جعل معنی و با استفاده از غفلت انسانها از حقوق و استعداد های ذاتی خویش ساخته شده اند از جمله اینها هستند.

-   «انسان آزاد است » و «انسان آزاد نیست» . بنابر اینکه آزادی را ذاتی حیات انسان بدانیم قضیه اول صادق و قضیه دوم کاذب می شود و کاربرد نیز ندارد. اما اگر آزادی را ذاتی حیات ندانیم می باید معنای آن را تغییر دهیم . اگر همان معنائی را به کلمه بدهیم که زور دارد («زور بر»  یا اختیار انجام دادن هر کار اعم از زور بکار بردن یا نبردن) آن وقت هر دو قضیه کاذب می شوند. قضیه صادق «امر بین الامرین»با این تعریف می شود که انسان نه کاملا آزاد است و نه کاملا مجبور . بدیهی است این معنی به بر پایه (زور) است که اصالت می دهد. چرا که در هستی متعین تنها (=زور) است که موانع و جبر پدید می آورد. بدین قرار امر بین الامرین با معنایی که بدان داده اند تصدیق اصالت و تقدم زور می شود. راستی اینست که آزادی «زور بر» نیست . امر بین الامرین می تواند «انسان آزاد است» معنی دهد آزادی بر پایه زور تعریف نشود.

-   از رایج ترین قضایای سخت فریبنده این دو قضیه هستند: همه استعداد علمی دارند و هیچکس استعداد علمی ندارد. زبان فریب.

-   الف– استعداد دانشجویی را که ذاتی وجود انسان است کسب دانش می گرداند.و

ب – دانش و فن را نیز منحصر می کند به دانش و فنی که در مدرسه هایی می آموزند که افراد را برای خدمت در کارفرمائیها تربیت میکند. در نتیجه دو قضیه متضاد و هر دو دروغ می سازد تا بدانها بباوراند که «بعضی ها استعداد علمی دارند ». به سخن دیگر نخبه گرائی نظری صادق است.

- و هنوز از پر رواج ترین قضایا که از راه جعل معنی ساخته اند همان دو قضیه ای هستند که مثال آوردم : «هیچ انسانی نمی اندیشد» و «هر انسانی می اندیشد» . ناقض این دو قضیه «بعضی انسانه می اندیشند» صادق باورانده می شود. حال آنکه :

الف – اگر از استعدادهای انسانی یکی اندیشیدن و ابداع و خلق نبود هیچ انسانی نمی توانست بیاندیشد.

ب- اگر همه انسانها نمی اندیشیدند بعضی انسانها نیز محیط متناسب با اندیشیدن را نمی یافتند.

بدین سان قضایای متضاد و متناقض  عقل را در مدار بسته ای زندانی می کنند و در این مدار او دروغ را راست می انگارد و تصدیق می کند.

و عقل آزادی و استقلال خویش را باز نمی یابد مگر به موازنه توحیدی . بدین موازنه عقل از موانع و محدود کننده ها رها می شود  وما  موازین  واصول شناخت و مشخصات حق را  در اختیار همه آنهائی قرار می دهیم که بخواهند در آزادی و استقلال  وکمال جوئی زندگی  کنند. .

 

والسلام

 

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر