نقد روشنفکری دینی مخصوصا شریعتی و بنی صدر(و ما ادامه دهندگان راه شری صدر به این نقد ها جواب خواهیم داد )
قبل از همه تیتر وار نقدهای گنجی را بر شریعتی می اوریم
از مقاله 1 گنجی
شریعتی دانش آموخته مدرسه لنین بود.
به گمان شریعتی تنها راه مقابله با تهاجم فرهنگی غرب، پیاده کردن حقوق اسلامی است. مجموعه اثار 31 ص303
شریعتی دانش آموخته مدرسه لنین بود.
مقاله 5
یک راه دیگر برای حل سخنان متناقض یک
متفکر آن است که گفتمان غالب او را دریابیم و سخنان دیگر او را فرعی و عرضی محسوب کنیم.
مشکل شریعتی آنست که گفتمان او گفتمان غیردموکراتیک است. از این رو،
بازسازی آرای وی به شکلی دموکراتیک و معتبر، بسیار دشوار است. برخی از مدافعان
شریعتی با استناد به مقاله شریعتی زیر عنوان «عرفان،
برابری، آزادی» او را مدافع دموکراسی معرفی کردهاند
مقاله 1
گویی انسان ها بدون امر مقدس نمی
توانند به حیات بشری خود ادامه دهند. مقدس معانی گوناگونی دارد : کمال محض، خطا
ناپذیری، چون و چرا ناپذیری، پرسش ناپذیری و غیره.
خدا امر قدسی است. انبیا
افرادی مقدس تلقی می شوند. پیام انبیا (متون دینی) مقدس تلقی می شود. برخی مکانها
و زمانها مقدس تلقی می شود.
مقاله 1
تولد یک
متن به معنای مرگ مؤلف است. یعنی متن مستقل از مؤلف است
و لزوماً بهترین تفسیر متن، تفسیر مؤلف از متن نیست. تفسیر متن منوط ومتکی به کشف
قصد و نیت مؤلف نیست. مقتضیات وامکانات درون متنی مستقل از خواست مؤلف است.
خواننده برای فهم و تفسیر، وارد گفت و گو بامتن می شود.
مقاله 4
هرنوع
قرائتی از اندیشههای یک متفکر، باید از نظر هرمینوتیکی، روایتی معتبر باشد
مقاله1
مهندس مهدی بازرگان در تیر ماه سال
1365 در مقدمه ای بر کتاب شخصیت و اندیشه دکتر علی شریعتی ، می گوید ، انقلاب
ایران دارای سه رهبر بود . رهبر مثبت (آقای
خمینی) ، رهبر منفی (شاه) و رهبر فرهنگی- فکری-عقیدتی-عاطفی- عملی-تدارکاتی
(شریعتی). بازرگان می گوید: "شریعتی در
افکار و روحیات نسل جوان، بذر پاشی و آبیاری کرد و از طرف رهبری و متولیان انقلاب،
با هنرمندی تمام مورد بهره برداری قرار گرفت". "اگر دکتر شریعتی در کتاب
امت و امامت تکیه و تاکید روی نیاز امت به امام و به رهبر مرشد و مطاع همگان نمی
کرد رهبری و ولایت در انقلاب و نظام حاکم چنین قداست و قدرت نمی یافت
مقاله 1
اعتقاد به حقوق بشر راموجب
"رکود و حتی قهقرا و انحراف" می دانست
مقاله 2
شریعتی با حقوق بشر هم همدلی نداشت. او
حقوق بشر را محصول انقلاب فرانسه و رواج اومانیسم می دانست.
مقاله5
به گمان شریعتی تنها راه مقابله با تهاجم فرهنگی غرب، پیاده کردن حقوق اسلامی است. مجموعه اثار 31 ص303
به گفته شریعتی، حقوق اسلامی و احکام
فقهی، «قوانین منبعث از فطرت است» این قوانین را خالق طبیعت وضع کرده است، لذا
«کهنه شدنی نیست». بدین ترتیب احکام فقهی، احکام ابدی است
مجموعه اثار 31 ص374
توضیح می دهد
این رأی شریعتی را با آرای
روشنفکران دینی پس از وی مقایسه کنید که تمام احکام فقهی غیرعبادی را تاریخی (نه
فطری و طبیعی و آسمانی ) - موقتی (نه
همیشگی و کهنه ناشدنی) میدانند.
سروش و مجتهد شبستری، شارع را پیامبر اسلام ( نه
خدا) میدانند. به نظر اینان، تمام قرآن کلام پیامبر است، نه خدا
(
یاد اوری کنم علی جانی هم مثل سروش و شبستری بر خلاف شریعتی نظر دارد
متون مقدس را دو صدائی متضاد= شرک برای زمان ومکان گذشته می داند )
شریعتی تعدد زوجات یا چند همسری را
«ضرورت اجتماعی» میشمارد و میگوید قرآن به دلیل «سرنوشت یتیمها مسأله تعدد
زوجات را مطرح» کرده است. دلیل دیگر این ضرورت اجتماعی، جنگهای بی شمار، کشته شدن
مردها و افزایش تعداد زنان نسبت به مردان است.
مقاله 5
شریعتی تعدد زوجات یا چند همسری را
«ضرورت اجتماعی» میشمارد و میگوید قرآن به دلیل «سرنوشت یتیمها مسأله تعدد
زوجات را مطرح» کرده است. دلیل دیگر این ضرورت اجتماعی، جنگهای بی شمار، کشته شدن
مردها و افزایش تعداد زنان نسبت به مردان است
نقد شریعتی بنقل از وبلاگ گمنامیان
روشفنکر دینی تناقضی است مانند جمهوری
اسلامی!/اسلام همه چیز را به گند می کشد، باید سیفون کشید به هرچه که پسوند اسلامی
دارد
جمهوری اسلامی را در نظر بگیرید، در آن انتخابات
برگزار می گردد، اما مفهوم انتخابات را به گند می کشد چرا که در رژیم اسلامی، می
گویند حکومت متعلق به مردم است، اما بعد با پر رویی، شورایی را از چند ملا درست می
کنند و به نظر مردم، نظارت کند! و معتقدند که حاکمیت حق مردم است، امام مردم شعور
انتخاب را ندارند و چند ملا (مانند جنتی) باید بر آنها نظارت کند!
یعنی با مهارت تمام، یک مفهوم با ارزش، به نام
حاکمیت مردم به مردم را به گند می کشند و ضایع می کنند...!
حال نگاهی به مفهوم روشنفکر
دینی بیاندزید.
روشنفکر به معنای کسی است
که از تفکر نمی ترسد، به همه چیز شک میکند و همه چیز را به چالش می کشد.
اما روشنفکر دینی، به معنای
کسی است که اول مفهومی مضحک به نام الله و مقدس بودن قران و دین را پذیرفته و بعد
می خواهد روشنفکر باشد! یعنی حاضر نیست در باره مفاهمیی چون الله و یا مقدس بودن
قران، شک کند!
در حالی که در قران، دستور
به سنگسار و برده داری می دهد، چطور یک عقل سلیم می تواند به آن
شک نکند؟!
اسلام با هر چه که درآمیزد،
آنرا به گند می کشد و به منجلاب تبدیل می کند، مثال واضح آن اقتصاد اسلامی است که
وضع کنونی کشور، نمونه واضح آن است. یا دمکراسی دینی و روشنفکر دینی!
باید سیفون را کشید به هر
ترکیبی که بخشی از آن اسلام است...!
اصولا
روشنفکر دینی وجود خارجی ندارد، چه آنکه اصولا این عبارت، جمع نقیضین است و
روشنگری و آزادی اندیشی با دینداری جور در نمی آید.
روشنفکر معنای مشخصی دارد، روشنفکر کسی است که از
تفکر و تعقل نمی ترسد، حتی اگر نظرش با نظر قشر عامی جامعه در تعارض باشد، و
اینچنین رفتاری در تناقض است با دینداری.
دین اسلام چیزی که است که صدها سال است که خود را
تیرگی و تاریکی نگه داشته است و جوهره این دین، بر اساس نیاندیشیدن و نپرسیدن است.
روشنفکر دینی به شکلی مضحک در پی توجیه دین است،
و صد البته که توجیه با روشنگری و روشنفکری زمین تا آسمان تفاوت دارد، چه آنکه
روشنفکری بی هیچ قید و بندی در پی اندیشیدن بی قید و بند صحیح است
سی سال است ما شاهد جنایت رژیم اسلامی هستیم، از
کشور ما یک خرابه ساخته شده است، ده ها هزار انسان در زندان های رژیم سلاخی شده
اند، جنگ احمقانه ای را به مدت هشت سال به کشور تحمیل کرده اند، اما همچنان برخی
در صدد هستند که بگویند حکومت دینی چیز خوبی است و رژیم اسلامی آنرا بد اجرا کرده
است.
نقد شریعتی
کسی که برای اولین بار ایده
مجلس خبرگان رهبری را به وجود آورد، دکتر علی شریعتی بود. هر چند شریعتی قبل از
انقلاب ایران مرده است ، اما بی شک شریعتی را باید پایه گذار رژیم ولایت
فقیه دانست ،
گفتار شریعتی
اما دو دوره غیبت داشته است: اول، غیبت
صغرا (کوچک) که در این دوره چهار «باب» یا «نایب خاص» – که اختصاصاً خودش تعیین
کرده- واسطه میان او و شیعیان بوده اند.
دوم پس از این دوره و پس از مرگ چهار نایب خاص، دوره «غیبت صغرا» (که مدتش عمر یک نسل است) تمام شده و «غیبت کبرا» (بزرگ) فرا رسیده است که اکنون، در این دوره هستیم.
دوم پس از این دوره و پس از مرگ چهار نایب خاص، دوره «غیبت صغرا» (که مدتش عمر یک نسل است) تمام شده و «غیبت کبرا» (بزرگ) فرا رسیده است که اکنون، در این دوره هستیم.
در این دوره دیگر «باب» یعنی واسطه ورود و تماس،
یا «نایب خاص» – یعنی نماینده ویژه یا کسی که به جای امام کار می کند و با مردم
تماس دارد و به دست امام منصوب شده – وجود ندارد و تنها راه تماس مردم، با او
که رهبر است و زنده و حاضر «نایب عام» است. ]این همان ولایت فقیه
است[
این نایب عام را چه کسی انتخاب می کند؟ بر خلاف
آن چهار تن که امام آنها را شخصاً نصب کرده، اینان را مردم با کمک «اهل خُبره»
انتخاب می کنند؟ چگونه انتخاب می کنند؟]این همان مجلس خبرگان
رهبری است[
.....
با آغاز دوران غیبت بزرگ و خاتمه کار نواب
انتصابی -که امام به وسیله آنها، در نهان، بر مردم خویش حکم می ران، مردم، از طریق
این باب های تعیین شده، با شخص رهبر تماس داشتند و وظیفه اجتماعی خود را از او کسب
می کردند و حقیقت اعتقادی مذهب خویش را از او می پرسیدند - رابطه قطع می شود و
مسئولیت امام به مردم واگذار می شود و دوران انتصاب پایان می گیرد و عصر «انتخاب»
فرا می رسد.
«توقیع»، (فرمان) مشهور امام –که پیش از ورود به دوران «غیبت بزرگ» صادر شده است- نظام ویژه ای را که جانشین نظام «امامت» می شود به این گونه اعلام می دارد: اما الحوادث الواقعه، فارجعوا فیها الی رواة احادیثنا، فانهم حجتی علیکم و انا حجة الله علیهم. ( اما درباره پدیده ها و رویدادهایی که در مسیر زمان و در طی تحولات و تغییرات اجتماعی، وقوع می یابد، به روایان سخن ما -دانشمندان ومتفکرانی که به سخنان ما هم، دانایند و هم آشنا- رجوع کنید که آنان حجت منند بر شما و من جحت خدایم بر ایشان).
اما اینها چه کسانی اند؟ و چگونه و چرا انتخاب می شوند؟
«توقیع»، (فرمان) مشهور امام –که پیش از ورود به دوران «غیبت بزرگ» صادر شده است- نظام ویژه ای را که جانشین نظام «امامت» می شود به این گونه اعلام می دارد: اما الحوادث الواقعه، فارجعوا فیها الی رواة احادیثنا، فانهم حجتی علیکم و انا حجة الله علیهم. ( اما درباره پدیده ها و رویدادهایی که در مسیر زمان و در طی تحولات و تغییرات اجتماعی، وقوع می یابد، به روایان سخن ما -دانشمندان ومتفکرانی که به سخنان ما هم، دانایند و هم آشنا- رجوع کنید که آنان حجت منند بر شما و من جحت خدایم بر ایشان).
اما اینها چه کسانی اند؟ و چگونه و چرا انتخاب می شوند؟
ضوابط و شرایط انتخاب آنان را امام صادق برای توده مردم اعلام کرده است:
امّا، من کان من الفقها صائناً
لنفسه، حافظاً لدینه، مخالفاً لهواه، مطیعاً لامرمولاه، فللعوام ان یقلدوه.
(اما از
دین شناسان، آنکه نگه دار خویشتنش بود، نگهبان ایمانش، مخالف هوسش، فرمانبردار خدا
و مطیع امر مولایش، برتوده مردم است که تقلیدش کنند. ) و این هم طبیعی است و هم
منطقی و هم ضروری.
بنابراین می بینیم که در این دوره غیبت کبرا، یک
نظام انتخاباتی خاص به وجود می آید و آن یک انتخابات دموکراتیک است برای رهبر، اما
یک دموکراسی آزاد نیست، گرچه این انتخاب شونده به وسیله «مردم» انتخاب می شود، اما
در برابر «امام» مسئول است و در برابر مردم نیز. بر خلاف دموکراسی که منتخب به
وسیله «مردم»، فقط در برابر خود مردم که انتخاب کنندگان و موکلین او هستند، مسئول
است.
این است که مردم نایب عام را خودشان، با تشخیص و
آرای خودشان، بر اساس این ضوابط انتخاب کرده و رهبری او را می پذیرند، و او را
جانشین امام تلقی می کنند، و این جانشین امام در برابر امام و مکتب او مسئول است
یعنی بر خلاف نماینده ای که با نظام دموکراتیک انتخاب شده، مسئول این نیست که ایده
ها و ایده آل ها و نیازهای مردمی که او را انتخاب کرده اند بر آورده کند، بلکه
مسئول است که مردم را بر اساس قانون و مکتبی که امام رهبر و هدایت کننده آن مکتب
است هدایت کند و آنها را بر اساس این مکتب تغییر و پرورش دهد.
البته این انتخاب که یک «انتخاب مقیدی» است، به این معنی نیست که همه مردم بیایند رأی بدهند و هر کس آرایش بیشتر بود، به جانشینی امام منتخب شود و در مسند نیابت امام قرار گیرد، بلکه چون این فرد یک شخصیت اجتماعی است و در عین حال یک شخصیت علمی، بنابراین توده ناآشنا با علم، خود به خود شایستگی انتخاب او را ندارند و عقل حکم می کند کسانی که آگاهی و علم دارند و می دانند که عالم ترین و متخصص ترین و آشناترین فرد به این مکتب کیست، یعنی «عالِم شناسان» به این انتخاب مبادرت ورزند. و مردم هم که خود به خود با فضلا و روحانیان و علمای مذهب خودشان تماس و به آنها اعتماد دارند و از آنها پیروی می کنند، طبعاً رأی آنها را برای انتخاب نایب امام می پذیرند و این یک انتخاب طبیعی است، همان طور که درباره متخصصان دیگر این کار را می کنیم، مثلاً من که بیماری قلب دارم و شخصاً هیچ گونه آگاهی طبی ندارم، بزرگ ترین متخصص قلب را خودم انتخاب نمی کنم و معمولاً از دانشجویان پزشکی، اطبا، داروسازان و یا کسانی که آگاهی به این مسایل دارند استخبار می نمایم که بهترین متخصص قلب کیست و بنا بر اعتقادی که به ایشان دارم، رأی ایشان را به عنوان رأی خودم می پذیرم، یک نوع انتخابات دو درجه ای طبیعی.
این امام، در دوره غیبت، مسئولیت هدایت خلق و پیروانش را بر عهده علمای روشن و پاک و آگاهان بر مذهب خود می گذارد تا ظهورش فرا رسد و آن هنگامی است که رژیم های حاکم و نظام های اجتماعی در سراسر زندگی انسان ها به خصیض فساد رسیده باشد.
چه شد که مردم ایران تن به رژیم ولایت
فقیه دادند؟ / چگونه دکتر علی شریعتی پایه و اساس رژیم ولایت فقیه را بنا نهاده
است؟
در زمان شاه ، شرایط مساعدی فراهم شد تا نطفه نا
میمون رژیم اسلامی ، شکل گیرد.
از طرفی به دلیل خوی و منش دیکتاتوری محمد رضا
شاه پهلوی نقش اساسی بازی کرد، او به جای توسل جستن به دمکراسی برای مقابله با خطر
کمونیسم، به مذهب و آخوند ها متوسل شد، در اواخر دوران سلطنت او ، مبالغ کلانی خرج
ساخت مساجد جدید شد و سیل پول بود که به طرف حوزه های علمیه سرازیر می شد.
بر عکس پدرش که از سر مبارزه با دین درآمده بود،
او خود به دامن دین پناه برد و متاسفانه اسلام و آخوند ، به مانند سرطان ،
آنچنان رشد کردند که او را نیز بلعیدند.
در این میان ، نقش دکتر علی شریعتی، بسیار بسیار
مهم و اثرگذار بوده است، ولی متاسفانه هنوز برای نسل جوان شناخته نشده است.
شریعتی یکی از مهمترین تئورسین های رژیم اسلامی
بوده که متاسفانه با تسلطی که به ادبیات داشت و اتکا به مدرک دانشگاه سوربن فرانسه
اش، موفق شد جایگاه اجتماعی خوبی در بین جوانان قبل از انقلاب بیابد.
متاسفانه به دلیل سیاست های غلط شاه و عدم وجود
آزادی بیان، افکار شریعتی و خمینی در جامعه نقد نشد و کشور ما به جای رسیدن به
دموکراسی، گرفتار غول بیابانی به نام ولایت فقیه شد.
شریعتی چون نمی توانست تمام پلیدی و زشتی اسلام
را بپوشاند، اسلام را به دو بخش صفوی و علوی تقسیم کرد و هر جا اعمال زشت اسلام را
می دید و توجیهی برای آن نمی یافت، می گفت این مال اسلام صفوی است. به این روش،
تمام پلیدی های اسلام را به اسلام صفوی منتصب کرد.
در اینجا از باب یادآوری ، بخش هایی از سخنرانی
علی شریعتی را تاریخ هشتم آبان 1350 به
اختصار می آورم و کلمات قرمز ، به شما نشان می دهد که چگونه مجلس خبرگان و ولایت
فقیه ، دقیقا بر اساس افکار شریعتی شکل گرفت.
ذکر این نکته خالی از لطف نیست که آخوند جماعت با دموکراسی هیچ آشنایی نداشتند
و اگر ادعای حکومت اسلام و آخوندها را می کردند ، شاید موفق به جلب حمایت مردم نمی
شدند، اما شریعتی با شکل دهی ساختار حکومتی جدید و اسلامی و پوشاندن قبای دموکراسی
به آن ، موفق شد که آخوند ها را بر پشت مردم ایران سوار کند.
به دیگر عبارت، شریعتی موفق شد پوششی از دموکراسی تقلبی با کمک این احادیث زیر بر قامت نازیبای اسلام بپوشاند و رژیمی خونخوار را به مردم ایران هدیه کند. ترکیب کلمه جمهوری اسلامی (حاکمیت مردم +حاکمیت اسلام) ، حیله گری شریعتی بود و لاغیر!
به دیگر عبارت، شریعتی موفق شد پوششی از دموکراسی تقلبی با کمک این احادیث زیر بر قامت نازیبای اسلام بپوشاند و رژیمی خونخوار را به مردم ایران هدیه کند. ترکیب کلمه جمهوری اسلامی (حاکمیت مردم +حاکمیت اسلام) ، حیله گری شریعتی بود و لاغیر!
چیزی به نام روشنفکری دینی وجود خارجی ندارد!
اصولا جمع دو کلمه متناقض است، کسی که روشنفکر
باشد و اهل تفکر، قطعا کمی فکر می کند و حاضر نخواهد بود بپذیرد محمدی که بچه باز
بوده است، پیامبر الله باشد.
بی شک نقش منفی افرادی چون شریعتی و مطهری، اگر
از خمینی پر رنگ تر نباشد، کم رنگ تر نیست. اینها قبایی زیبا بر تنآیین وحشی گری
اسلام کردند و موفق شدند در سایه نبود آزادی بیان در زمان شاه، بدون اینکه عقیده
آنها نقد شود، اسلام را دینی الهی و خوب نشان دهند.
چگونه شریعتی با توجیه تشیع علوی و صفوی، پایه
گذار نظام جنایت کار ولایت فقیه شد و نقش شاه چه بود
این چند خط را از کتاب تشیع علوی و صفوی شریعتی
بخوانید:
نوعی جدید و تیپی تازه در میان گروه علمای اسلامی
پدید آمده اند که فقیه نیستند، اما مثل همین فقها حرف میزنند، یعنی حرف نمیزنند،
که در رشته منبر نیستند. نمینویسند، که اهل تصنیف و تالیف و ترجمه نیستند، قرآن و
سیره تعلیم نمیدهند، زیرا که کار تفسیر نمیکنند. صدر اسلام و نهضت اسلام را
نمیشناسند، زیرا که سیره پیغمبر و شرح حال ائمه و اصحاب را نمی دانند، زیرا که این
چیزها مربوط به تاریخ است ، به علوم دینی مربوط نیست. مباحث اعتقادی و استدلالی
اصول فکری اسلام را نمیشناسند، زیرا که این رشته علوم عقلی است و ویژه متکلم و
فلسفه خوان و اهل جدل... خلاصه آقا مفسر قرآن نیست، محدث نیست، متکلم
نیست،فقیه نیست، فیلسوف نیست، عارف نیست، خطیب نیست، مدرس نیست، تاریخ اسلام را
نمیداند، اقتصاد اسلام را نمیداند، پیشوایان اسلام را نمیشناسد، تمام عمر دست به
قلم نبرده، هیچوقت زبان به سخن نگشوده، یک نفر یک کلمه حرف تازه یا کهنه ای درباره
اصل یا فرع اسلام از او نشنیده است، هیچکس هم از او توقع هیچ چیز ندارد. خود به
خود این سئوال پیش میآید که : پس آقا چکاره است؟
آقا "روحانی" است! مجموعه آثار ۹ / تشیع علوی و تشیع صفوی / ص ۱۹۱
آقا "روحانی" است! مجموعه آثار ۹ / تشیع علوی و تشیع صفوی / ص ۱۹۱
و همینطور به یاد داشته باشید که دکتر
علی شریعتی در سخنرانی در تاریخ هشتم آبان سال 1350 است که در حسینه ارشاد
ایراد کرده ( و در کتاب «انتظار؛ مذهب اعتراض» که در پیرامون موضوع مهدودیت و
تاثیرات معنوی و اجتماعی آن است منتشر شده است.)، شریعتی موضوعی را که سال ها بعد
در انقلاب اسلامی ایرانی تحت عنوان «ولایت فقیه» مطرح شد با همان شیوه و ساز و
کاری که در قانون اساسی آمده یعنی تشکیل «مجلس خبرگان رهبری» و با همان ظرافت های
سیاسی – اجتماعی آن مطرح کرده است.
معتقدم نقشی که شریعتی در انقلاب و به وجود آمدن
رژیم منحوس ج.ا. داشت، اگر از خمینی بیشتر نباشد، کمتر نیست!
شریعتی لباسی زیبا بر قامت نازیبای دین اسلام
کشید و با توجیهی مضحک موفق شد که اشکالات عدیده اسلام را بپوشاند، در نتیجه غیر
از قشر سنتی جامعه ایران که همیشه از روحانیت پیروی می کردند، بخش عمده ای از
فعالین سیاسی و دانشجویان آن زمان نیز از خمینی حمایت کردند و در نتیجه جلادی به
نام خمینی موفق شد که بر گرده مردم ایران سوار شود و کشور ایران را به یک خرابه
تبدیل کند.
شریعتی چون نمی توانست تمام پلیدی و زشتی اسلام
را بپوشاند، اسلام را به دو بخش صفوی و علوی تقسیم کرد و هر جا اعمال زشت اسلام را
می دید و توجیهی برای آن نمی یافت، می گفت این مال اسلام صفوی است. به مانند دختر
بچه چهار ساله ای که وقتی کار بدی می کند می گوید (ساناز بده این کار را کرد!!)
مثلا اعمال قشری مفت خور به نام روحانی را به این
نحو توجیه کرد که اصولا اینان متعلق به تشیع صفوی هستند و در اسلام علوی اینها را
نداریم. اما در عین حال به وجود فقه در اسلام اعتراف می کند و در نتیجه قشر فقیه
را به رسمیت می شناسد.
در جواب شریعتی باید گفت که : تصور کنیم که
روحانی بد است و در اسلام واقعی وجود ندارد، می شود به من بگویید که چرا در متن
قران قوانین برده داری و قطع دست و پا و فرمان به کشتن کسانی است که چون مسلمانان
فکر نمی کنند ؟!فرض کنیم که روحانی در اسلام نیست، آیا خود محمد و قرآن نیز جزوی
از اسلام نیست؟!
چگونه شریعتی موفق شد که به این
سادگی سر مردم را شیره بمالد ؟!
متاسفانه همزمان با شریعتی و قبل از شکل گیری
انقلاب، این فضای آزاد نبود که کسی از شریعتی این سوال فوق را بپرسد، چه آنکه به
دلیل حماقت پهلوی دوم، فضای آزادی وجود نداشت، امکان نقد آزادانه افکار شریعتی نیز
در آن دوره میسر نشد و نتیجه آن ولایت فقیه شد که الان می بینم.
اگر محمد رضا شاه پهلوی ، مطبوعات و کتاب های
مخالف را قلع و قمع نمی کرد و اجازه می داد مخالفین به آزادی به نقد و گفتگو
بپردازند، قطعا کسانی پیدا می شدند که جواب اباطیل شریعتی را بدهند و شریعتی فرصت
نمی یافت که سر بخشی از جوانان آن دوره را (شیره اسلام) بمالد.
خوشبختانه به مدد اینترنت و دیگر رسانه ها و
شجاعت نسل جوان و همینطور سی سال جنایات جمهوری اسلامی ، مردم ایران چهره واقعی
اسلام را به شفافیت دیده اند و دیگر امثال شریعتی ها نمی توانند با عنوان روشنفکر
دینی در صدد توجیه اسلام برآیند.
شریعتی به صراحت ساختار ولایت فقیه را قبل از
انقلاب تبیین کرده است، او در هشت آبان سال 1350 در حسینه ارشاد سخنرانی کرد و در
کتاب (انتظار؛ مذهب انتضار) نیز به صراحت ساختار ولایت فقیه و مجلس خبرگان را
معرفی کرده است.
اینجا می توانید بخش هایی از آن
کتاب را ببینید:
مذهبی های عادی هیچ لزومی نمی بینند که اعتقاد به عمر طولانی امام زمان را با اصول و قوانین زیست شناسی جدید توجیه کنند، آنها معتقدند که خداوند چنین رسالتی را به فردی از انسان واگذار کرده و برای انجام رسالتش استعداد زنده ماندن بیش از عمر بشر معمولی را به او عطا کرده و این اراده خداوند است و خدا بر هر کار تواناست و توجیه فیزیولوژی و بیولوژیک آن لازم نیست. اعتقاد به امام زمان در این گروه آخری یعنی مذهبی هایی که نمی خواهند معتقداتشان را با اصول علمی جدید توجیه کنند، خیلی روشن است و آن اینکه امام زمان از ذریه پیغمبر اسلام و به طور دقیق فرزند امام حسن عسگری و یکی از اوصیای به حق پیغمبر است که او را پس از خودش در فهرست اسامی 12تن نام برده که به دنیا آمده و بعد غایب شده است، غیبت کرده است، نه از دنیای مادی و از بین چشم ها، او را "نمی شناسند" اما "می بینند" شاید بسیاری دیده اند و هم اکنون در کوچه و بازار می بینند. اما بازش نمی شناسند. این غیبت از چشم هاست، نه از ماده، نه از طبیعت و نه از زمین. این است که برخلاف عیسی که بنابر مشهور به آسمان رفته و سوشیانت که به عقیده پیروانش در عالم دیگر است و امام محمد حنیفه که در کوه رضوی مخفی است، مهدی - موعود - در میان مردم زندگی عادی دارد و همه او را می بینند؛
اما نمی
شناسند.
اما دو دوره غیبت داشته است: اول، غیبت صغرا (کوچک) که در این دوره چهار "باب" یا "نایب خاص" – که اختصاصاً خودش تعیین کرده- واسطه میان او و شیعیان بوده اند.
دوم پس از این دوره و پس از مرگ چهار نایب خاص، دوره " غیبت صغرا" (که مدتش عمر یک نسل است) تمام شده و " غیبت کبرا" (بزرگ) فرا رسیده است که اکنون، در این دوره هستیم. در این دوره دیگر "باب" یعنی واسطه ورود و تماس، یا "نایب خاص" – یعنی نماینده ویژه یا کسی که به جای امام کار می کند و با مردم تماس دارد و به دست امام منصوب شده – وجود ندارد و تنها راه تماس مردم، با او که رهبر است و زنده و حاضر "نایب عام" است.
این نایب عام را چه کسی انتخاب می کند؟ بر خلاف آن چهار تن که امام آنها را شخصاً نصب کرده، اینان را مردم با کمک «اهل خُبره» انتخاب می کنند؟ چگونه انتخاب می کنند؟
در اینجا یک مسأله بسیار اساسی و حساس مطرح می شود. مسأله ای که از نظر تاریخی و به ویژه از نظر اجتماعی و سیاسی و هم از نظر فکری و مرامی سخت عمیق و شگفت آور است و در عین حال، مثال بسیار روشنی است که تشیع را تا چه حد وارونه کرده اند و این پوستین را از رویه دیگری -که بد منظره و ترس آور و زشت و بیزار کننده است (و این رویه دیگری خودشان است) – بر اندام روح و اندیشه و شعور و احساس و جهان و زندگی ما پوشانده اند!
در عصر غیبت کبرا یعنی دوران نامحدود تاریخی که از قرن سوم هجری آغاز می شود و تا خدا بخواهد ادامه دارد، شیعه یک فلسفه سیاسی و مکتب اجتماعی ویژه ای پیدا می کند که به همان اندازه که امروز منحط و ذلت آور و ضد مردم و نسبت به انسان و اراده و آزادی و اندیشه انسانی، اهانت آمیز و نفی کننده مسوولیت های اجتماعی و یاس آور و تسلیم بار نشان داده می شود و جز برای توده سر به زیری که عمل می کنند اما فکر نمی کنند و می پذیرند ولی نمی فهمند، اساساً قابل دفاع نیست. آری، درست به همین اندازه، مترقی و عزت آور و مردمی و نسبت به انسان و اراده و آزادی و اندیشه انسانی حرمت آمیز و تثبیت کننده مسوولیت های اجتماعی و بخشنده خوشبینی تاریخی و استقلال عقلی و روحی است:
با آغاز دوران غیبت بزرگ و خاتمه کار نواب انتصابی -که امام به وسیله آنها، در نهان، بر مردم خویش حکم می ران، مردم، از طریق این باب های تعیین شده، با شخص رهبر تماس داشتند و وظیفه اجتماعی خود را از او کسب می کردند و حقیقت اعتقادی مذهب خویش را از او می پرسیدند - رابطه قطع می شود و مسوولیت امام به مردم واگذار می شود و دوران انتصاب پایان می گیرد و عصر "انتخاب" فرا می رسد.
" توقیع، (فرمان) مشهور امام –که پیش از ورود به دوران "غیبت بزرگ" صادر شده است- نظام ویژه ای را که جانشین نظام "امامت" می شود به این گونه اعلام می دارد: اما الحوادث الواقعه، فارجعوا فیها الی رواة احادیثنا، فانهم حجتی علیکم و انا حجة الله علیهم. ( اما درباره پدیده ها و رویدادهایی که در مسیر زمان و در طی تحولات و تغییرات اجتماعی، وقوع می یابد، به روایان سخن ما -دانشمندان ومتفکرانی که به سخنان ما هم ، دانایند و هم آشنا- رجوع کنید که آنان حجت منند بر شما و من جحت خدایم بر ایشان).
اما اینها چه کسانی اند؟ و چگونه و چرا انتخاب می شوند؟
ضوابط و شرایط انتخاب آنان را امام صادق برای توده مردم اعلام کرده است:
امّا، من کان من الفقها صائناً لنفسه، حافظاً لدینه، مخالفاً لهواه، مطیعاً لامرمولاه، فللعوام ان یقلدوه.
(اما از دین شناسان، آنکه نگه دار خویشتنش بود، نگهبان ایمانش، مخالف هوسش، فرمانبردار خدا و مطیع امر مولایش، برتوده مردم است که تقلیدش کنند.) و این هم طبیعی است و هم منطقی و هم ضروری.
تقلید نه تنها با تعقل ناسازگار نیست، اساساً کار عقل این است که هر گاه نمی داند، از آنکه می داند تقلید می کند و لازمه عقل این است که در اینجا خود را نفی نماید و عقل آگاه را جانشین خود کند. بیمار خردمند کسی است که در برابر طبیب متخصص خردمندی نکند، چه، خردمندی کردن در این جا بی خردی است و اقتضای تعقل، تعبد است و تقلید. مهندس، طبیب، حقوقدان و رهبر یک تشکیلات انقلاب یا حزبی، همیشه تربیت شده ترین و فهمیده ترین افراد را در میان مراجعان و اعضای خود مطیع تر و مجری تر از همه یافته اند . زیرا شعور، این فضلیت علمی و عقلی را به آنان آموخته است که ابراز فضل در آنچه نمی دانند فضولی است و این شیوه عقل است که در یک رشته علمی، از متخصص تقلید کند و این قانونی است که در همه رشته های زندگی جاری است و هر جامعه ای که پیشرفته تر و متمدن تر است، اصل تقلید و تخصص در آن استوار تر و مشخص تر است.
بنابراین می بینیم که در این دوره غیبت کبرا، یک نظام انتخاباتی خاص به وجود می آید و آن یک انتخابات دموکراتیک است برای رهبر، اما یک دموکراسی آزاد نیست، گرچه این انتخاب شونده به وسیله "مردم" انتخاب می شود، اما در برابر "امام" مسوول است و در برابر مردم نیز. بر خلاف دموکراسی که منتخب به وسیله "مردم"، فقط در برابر "خود مردم" که انتخاب کنندگان و موکلین او هستند، مسوول است.
این است که مردم "نایب عام" را خودشان ، با تشخیص و آرای خودشان، براساس این ضوابط انتخاب کرده و رهبری او را می پذیرند، و او را جانشین امام تلقی می کنند، و این جانشین امام در برابر امام و مکتب او مسوول است یعنی بر خلاف نماینده ای که با نظام دموکراتیک انتخاب شده ، مسوول این نیست که ایده ها و ایده آل ها و نیازهای مردمی که او را انتخاب کرده اند بر آورده کند، بلکه مسوول است که مردم را براساس قانون و مکتبی که امام رهبر و هدایت کننده آن مکتب است هدایت کند و آنها را براساس این مکتب تغییر و پرورش دهد.
البته این انتخاب که یک "انتخاب مقیدی" است، به این معنی نیست که همه مردم بیایند رای بدهند و هر کس آرایش بیشتر بود، به جانشینی امام منتخب شود و در مسند نیابت امام قرار گیرد، بلکه چون این فرد یک شخصیت اجتماعی است و در عین حال یک شخصیت علمی، بنابراین توده نا آشنا با علم، خود به خود شایستگی انتخاب او را ندارند و عقل حکم می کند کسانی که آگاهی و علم دارند و می دانند که عالم ترین و متخصص ترین و آشنا ترین فرد به این مکتب کیست، یعنی "عالِم شناسان" به این انتخاب مبادرت ورزند. و مردم هم که خود به خود با فضلا و وروحانیان و علمای مذهب خودشان تماس و به آنها اعتماد دارند و از آنها پیروی می کنند، طبعاً رای آنها را برای انتخاب نایب امام می پذیرند و این یک انتخاب طبیعی است، همان طور که درباره متخصصان دیگر این کار را می کنیم، مثلاً من که بیماری قلب دارم و شخصاً هیچ گونه آگاهی طبی ندارم، بزرگ ترین متخصص قلب را خودم انتخاب نمی کنم و معمولاً از دانشجویان پزشکی ، اطبا داروسازان و یا کسانی که آگاهی به این مسایل دارند استخبار می نمایم که بهترین متخصص قلب کیست و بنابر اعتقادی که به ایشان دارم، رای ایشان را به عنوان رای خودم می پذیرم، یک نوع انتخابات دو درجه ای طبیعی.
این امام، در دوره غیبت، مسوولیت هدایت خلق و پیروانش را برعهده علمای روشن و پاک و آگاهان برمذهب خود می گذارد تاظهورش فرا رسد و آن هنگامی است که رژیم های حاکم و نظام های اجتماعی در سراسر زندگی انسان ها به خصیض فساد رسیده باشد.
او در کنار کعبه ندا در می دهد و انقلابش را از آنجا آغاز می کند، و بعد دو نیروی عاصی بر نهضت او در زمین به وجود می آیند: یکی دجّال، مرد مسخ شده افسونگری که در دل ها و اندیشه ها، اختلال و انحراف ایجاد می کند و یک چشم است، با چشم چپ، که در میانه پیشانی دارد و شراره از آن می تابد و دیگر مردی است که سفیانی که نیروی جمع و فلسطین و اردن را اشغال می کند و از آنجا مقاومتش را در برابر این نهضت آغاز می نماید ولی نیروی او میان مکه و مدینه نابود می شود.
امام پس از ظهور و اعلام نهضت خویش در کعبه با 313 تن که نخستین گروندگان و همگامان او هستند به کوفه می آید و آنجا را مرکز قدرت خویش قرار می دهد و در پشت کوفه به قدری از علمای فاسد می کشد که جوی های خون روان می شود و مبارزه با شمشیر و جهاد و کشتار آغاز می نماید و حکومت عدل را "در سطح جهانی" استقرار می دهد و از همه ستمکاران تاریخ انتقام می گیرد، شکست کربلا را جبران می کند و تمام رهبران و پیشوایان به حق ، انبیا، ائمه شیعی را که نتوانستند هدف خودشان را تخقیق بخشند، و پایمال و شکست خورده ظلم و زور شدند به حکومت حقه خویش می رساند و نظام عدالت به جای زور، و تقوا به جای فساد،و برادری به جای نفاق و خصومت ، چنان در دنیا مستتر و استوار می شود که گرگ و میش از یک آبشخور آب می خورند.
پرچمی که به دست دارد پرچم مسلمانان در جنگ بدر و شمشیرش، شمشیر علی ( ذوالفقار) است، زرهی که بر تن دارد زره رسول خدا پیغمبر اسلام، و پایتخت قدرتش کوفه و آغاز ظهورش کعبه است، و بعد از استقرار حکومت جهانی عدل، کشته می شود. این تمام کلیات طرز تفکر شیعه امروز درباره امام زمان است.
من شخصاً به این طرز تفکر، و طرح این شکل اعتقادی بیش از از طرحی که در ذهن تحصیلکرده های روشنفکر مذهبی است و می کوشند تا اصل امام زمان را با اصول فیزیولوژی و فیزیک و شیمی و بیولوژی اثبات کنند معتقدم.
یکی از دانشجویان اخیراً از من پرسیده بود که آیا "به دلیل اینکه علوم طبیعی عمر محدودی برای انسان قایل نیستند و یا آن چنان که بعضی ازنویسندگان دانشمند -که من شخصاً به آنها احترام می گذارم- اخیراً می خواهند اثبات کنندکه: چون عمر انسان محدود نیست، پس می توان یک عمر چند هزار ساله را پذیرفت، برای امام زمان می شود چنین استدلالی را به کار برد؟"
در جوابش عرض کردم من کار ندارم که می شود یا نمی شود. بیاییم به جای حل این مسأله و به جای اینکه اذهان و افکار را به این مطالب ذهنی و کلامی -به صورت قدیم و یا جدیدش– متوجه کنیم به یک مسأله بزرگ تر توجه کنیم و آن اینکه "اعتقاد به این اصل چه فایده ای دارد؟ مهم این است که دریاییم اعتقاد و یا عدم اعتقاد به این اصل چه نقش مثبت و یا منفی می تواند در رسالت، مسوولیت، سرنوشت و وظیفه فردی و اجتماعی ما داشته باشد؟ یا در زندگی امروز ما چه تاثیری می تواند به جای گذارد؟
من در تحقیقات اسلامی به یک اصل معتقدم و این اصل را در تمام بحث هایی که راجع به مذهب و اسلام می شود، صادق می دانم و آن این است که به جای اینکه -مثل علمای قدیم یا جدید– اعتقاد به یک اصل را از راه های علمی و منطقی و یا تئوری های فیزیک و شیمی و کلام و فلسفه اثبات، و حق باطل آن را به این شکل ها و با این وسایل تحلیل کنیم، بیاییم یک ملاک مطمئن تر از نظر حقیقت یابی و مفید تر از نظر زندگی اجتماعی بیابیم و بکار ببریم.
ما که مسلمانیم، آدم و بهشت و نبوت و وحی از اصول اعتقادیمان است، به طور مشترک، و اختلافمان در برداشت و نوع تلقیمان از این اصول است، تو جوری برداشت می کنی، من جور دیگر و سومی جور دیگر، آیا برداشت من از این مسأله اسلامی درست است؟ یا برداشت تو؟ و یا آن طوری که دیگری می فهمد؟ و یا اصلاً هیج کدام؟
یکی استدلال فیزیک و شیمی و فیزیولوژی و بیولوژی می کند، دیگری –استدلال کلامی، و دیگری استدلال عقلی و فلسفی، دیگری عرفانی و اشراقی و.... به سادگی می توان فهمید کدام درست است. اگر دیدید که استباط من مثلاً از اصل "امامت" و اعتقاد به آن، با طرز تحلیلی که می کنم و جوری که می فهم، در زندگی شخص معتقد به این اصل، و جامعه ای که به این اصل اعتقاد دارد تاثیر مثبت و سازنده ومترقی دارد، پس این استباط درست است، حقیقت دارد. و اگر استباطی که ما از این اصل می کنیم و برای آن پنجاه تئوری علمی هم از قول علما و حامعه شناسان و شیمی دانان و فلاسفه قدیم و جدی هم داریم دیدیم که در زندگی ما اثر سازنده ای ندارد، در بینش و تفکر اجتماعی و روشنی فکر ما تغییر نمی دهد. باید در درستی نظیه مان شک کنیم.
اگر در یک جامعه عده ای امامت را به این شکل که تو استدلال و اثبات کردی پذیرفته و معتقد شدند چه تغییری در سرنوشتشان حاصل و چه اثری در وظیفه شان خواهد داشت؟ سرتوشت کسانی که به این اصل معتقدند با آنهایی که اعتقاد ندارند چه تفاوتی دارد؟ بعد می بینیم که من و تو به امامت معتقدیم ولی ملت های دیگری هستند که اعتقادی به این اصل ندارند و وضع زندگیشان با ما چندان فرقی نداشته و حتی از ما هم بهتر است. وقتی آثار این عقیده به کیفیتی است که می بینیم ، باید دید عیب در کجاست. آیاد اعتقاد به امامت اصل درستی نیست؟ نجات نمی دهد؟ عزت نمی دهد؟ مسوولیت نمی دهد؟ آگاهی نمی دهد؟ ارزش انسانی نمی دهد و انحطاط می آورد؟
این را نمی توان گفت، به دلیل آن که همه ما مهتقد به این اصل هستیم که اسلام و تشیع، مذهب زندگی ساز و عزت بخش است، یا آن طوری که ما این اصل را می فهمیم غلط است؟ نمی شود اصل امامت یک اصل حقی باشد -چنان که واقعاً هست- و ما به این حقیقت به درستی آگاه شده باشیم و در عین حال، سرنوشتمان عبارت از بدبختی و ذلت است.
علی(ع) شخصیتی است که ملت ما به او معتقد است، معتقد بودن به او یا دلبستگی و عشق و ایمان به فرزندش حسین، یک اصل است می بینیم ما به حسین معتقدیم، اما زندگیمان از آخرت یزید هم بدتر است. آیا اعتقاد به رهبری علی و اعتقاد به نهضت حسین به درد شب اول قبر و سوال و جواب آن جا می خورد؟ و بعد که سرما را توی قبر گذاشتیم و زندگی پس از این جهان را آغاز کردیم فرق بین ما و کسانی که اساساً به این اصل معتقد نیستند پدیدار می شود؟ هرگز: من کان فی هذه اعمی فهو فی الاخرة اعمی و اضل سبیلا (هرکه اینجا کور باشد، در آخرت نیز کور است و بلکه گمراه تر است): پس امامت و ولایت باید به درد اینجا بخورد تا در آنجا هم نتیجه بدهد.
آیا می توانیم در این شک کنیم که اصولا اعتقادی به رهبری علی، انحطاط آور است؟ یا دلبستگی به نهضت و رسالت حسین خمودی و سستی و ذلت می آورد؟ نه، حتی یک روشنفکر صغیر مذهبی هم اگر آزادیخواه باشد چنین شکی نمی کند. پس هزار و یک دلیل هم اگر در اثبات عقیده و تلقی فعلی مان از تشیع علی و عشق به حسین بیاورید مسلم است که نوع تلقی ای که از این دلبستگی ، از این نهضت و این نوع تصویری که از چهره علی یا حسین در ذهن داری غلط است. این را باید تصحیح کنی، جز این امکان ندارد. پس می بینیم که یک ملاک محکم و روشن که همه می توانند به سادگی بهفمند و درک آن فلسفه و کلام و فیزیم و شیمی نمی خواهد، به اصول اسلامی یا شیعی معتقدیم ولی این اصول در سرنوشتمان، اثری نداشته و چنانچه منکر هم باشیم باز در وضع و مسوولیت وجبهه گیری های اجتماعی مان و زندگی فردی و جمعی مان فرقی نمی کند، معلوم می شود در نواع شناختی که از این اصول داریم باید شک کنیم . زیرا همه ما به این اصل اعتقاد مشترک داریم که امکان ندارد یک ملتی مسلمان باشد و به رهبری علی و راه او معتقد، ولی این اعتقاد هیچ فایده ای در زندگیش نداشته باشد.
بدیهی است که، به قول عیسی" هر درختی را از ثمرش باید شناختگ و ثمرات شجره اعتقادی ما این نیست، پس بیاییم به جای اینکه به حل مشکلات ذهنی و کلامی –که غالباً خودمان آنها را می تراشیم- بپردازیم، از دید دیگری مسأله را مطرح کنیم.
به این ترتیب که از همان اول از خودمان و از کسی که یک عقیده اسلامی را بیان می کند، بپرسیم: فایده اش چیست؟ برای چه گفته شده؟ چه تاثیری بر جامعه و سرنوشت فردای ما دارد؟ و اعتقاد یا عدم اعتقاد به ان علاوه بر آثار اخروی در زندگی پیش از مرگ ما چه اثری را داراست؟
چون معتقدیم که اسلام دین زندگی است و کهنه نشده، یعنی هر قصه ای که در قرآن هست و هر عقیده ای که در اسلام و مذهب تشیع مطرح است، باید در زندگی امروزی و سرنوشت فردی و جمعیمان، در آگاهیمان، در عزت و شخصیت و استقلال مان نقشی داشته باشد که کسانی که به آن معتقد نیستند از اثرش محروم هستند.
اگر چنین بود پس نوع برداشت مسأله درست است، والا اگر هزار دلیل هم داشته باشد غلط است، زیرا "و انتم الاعلون ان کنتم مومنین- لله العزه و لرسوله و للمومنین (وشما، اگر ایمان داشته باشید، برتر و بالار از همه اید، عزت ویژه ی خدا و رسولش و مومنان است.)
پس اگر دیدیم مومنین عزت ندارند بلکه ذلیلند و از نظر شعور و فرهنگ و اقتصاد و تمدن و قدرت نظامی، کفار بر آنها برتری و بالایی دارند، باید یقین کنیم که ایمانمان عوضی است و اسلام را وارونه به ما فهمانده اند!
حال به سادگی می توان فهمید که در مورد امام زمان بهتر است به جای اینکه این مسأله را طرح کنیم و بااستدلال های ذهنی و شرح و بسط های کلامی و فسلفی و عرفانی شده و الان کجاست و چه جور زندگی می کند و چه می خورد و چه وضعی دارد و غیب چیست و غایب شدن چگونه است و... مسأله را به این شکل مطرح کنیم که اصولاً اعتقاد یک فرد، یک گروه، یک ملت به امام زمان، به انتظار و همچنین به اصل انقلاب آخرالزمان، چه ارزشی از نظر زندگی اجتماعی امروز دارد؟ و مفاهیم و هدف هایی را که در این اصل اعتقادی هست استخراج کنیم، مسوولیت های خود را در برابر این عقیده و در عصر غیبت بفهیم، بفهمانیم، و بدان عمل کنیم.
این یک "پیشنهاد" نیست، "نظریه" من نیست، بینش و روح اسلام نخستین این است. این دو امام زمان، دو امامت، دوشیعه و دو اسلام است. یکی اسلام به عنوان "ایدئولوژی (یعنی، مکتب اعتقادی، اعتقاد مرامی و هدایتی، یعنی دین) که مسایل اعتقادی و مراسم علمی و حتی عبادی آن، عاملی است برای تکامل معنوی و اسنان و عزت و رشد اخلاقی و فکری و اجتماعی و "سلاحی" است برای ترقی زندگی نوع انسان و جنبه علمی دارد و برای پیش از مرگ هم مفید است. دیگری که مجموعه علوم و معارف و دانش ها و اطلاعات بسیار از قبیل فلسفه و کلام و عرفان و اصول و فقه و رجال و... است. اسلام به عنوان یک "فرهنگ".
اسلام، به عنوان ایدئولوژی، ابوذر می سازد، اسلام، به عنوان فرهنگ، ابوعلی سینا؛ اسلام به عنوان ایدئولوژی –یعنی عقیده- روشنفکر می سازد و به عنوان فرهنگ، عالم. عقیده اسلامی است که مسوولیت و آگاهی و هدایت می دهد. علوم اسلامییک رشته خاص علمی است که یک مستشرق نیز می تواند فرا گیرد، یک کج اندیش مرتجع یا بداندیش مغرض هم ممکن است آن را واقعاً داشته باشد. این است که یک فرد تحصیل نکرده ممکن است اسلام را درست تر فهیمده باشد اسلامی تر فکر و زندگی کند و مسوولیت اسلامی را تشخیص دهد تا یک فقیه یا عالم اصول یا فیلسوف و عارف. کسی که مثلاً «رسائل» و «مکاسب» را خوانده است به احکام اسلام واقف می شود و اما آنکه شرح حال و زندگی پیغمبر را خوانده است، معنی اسلام را شناخته .
به هر حال عقیده من این است که کسی که مثلاً کتاب "اسفار" ملاصدرا" یا "شفا" ابوعلی را تحصیل کرده یک فیلسوف اسلامی است اما کسی که نهج البلاغه علی(ع) را می شناسد اسلام شناس است. اسلام به عنوان عقیده را باید در قرآن، زندگی پیغمبر، شناخت اصحاب و پروردگان نمونه مکتب اسلام شناخت ، یعنی همان منابعی که امروز حتی در میان دانشمندان اسلامی و برنامه رسمی تحصیلات اسلامی متروک مانده و در میان مردم مجعول است. اشعار شعرای جاهلیت عرب در مدارس اسلام به عنوان متن ادبی تدریس می شد و نهج البلاغه هرگز به هیچ عنوان! فلسفه یونانی ها و منطق ارسطو برنامه درسی بود و تفسیر قرآن نه، سیره پیغمبر اسلام و شرخ حال و افکار و شیوه زندگی و مبارزات ائمه مطرح نیست و اگر هم استثنائاً چند نفری به خواست فردی خود تحقیق کنند، علوم اصلی حساب نمی شود، فضل است! این است که متاسفانه طرز تفکر و بینش ما در مسایل اسلامی، با روش اسلامی و روح و اثر آن بیگانه است. قرآن و طرز فکر و شیوه ی زندگی پیغمبر و پرودگان وی همیشه می کوشند تا افکار مسلمانان را از مسایل ذهنی و طرح معماهای عیر واقعی و تفکر در مسایل غیبی و بحث از آنچه یا بی ثمر است یا غیر ممکن متوجه زمینه های عینی و عملی و مثبت کنند.
اما دو دوره غیبت داشته است: اول، غیبت صغرا (کوچک) که در این دوره چهار "باب" یا "نایب خاص" – که اختصاصاً خودش تعیین کرده- واسطه میان او و شیعیان بوده اند.
دوم پس از این دوره و پس از مرگ چهار نایب خاص، دوره " غیبت صغرا" (که مدتش عمر یک نسل است) تمام شده و " غیبت کبرا" (بزرگ) فرا رسیده است که اکنون، در این دوره هستیم. در این دوره دیگر "باب" یعنی واسطه ورود و تماس، یا "نایب خاص" – یعنی نماینده ویژه یا کسی که به جای امام کار می کند و با مردم تماس دارد و به دست امام منصوب شده – وجود ندارد و تنها راه تماس مردم، با او که رهبر است و زنده و حاضر "نایب عام" است.
این نایب عام را چه کسی انتخاب می کند؟ بر خلاف آن چهار تن که امام آنها را شخصاً نصب کرده، اینان را مردم با کمک «اهل خُبره» انتخاب می کنند؟ چگونه انتخاب می کنند؟
در اینجا یک مسأله بسیار اساسی و حساس مطرح می شود. مسأله ای که از نظر تاریخی و به ویژه از نظر اجتماعی و سیاسی و هم از نظر فکری و مرامی سخت عمیق و شگفت آور است و در عین حال، مثال بسیار روشنی است که تشیع را تا چه حد وارونه کرده اند و این پوستین را از رویه دیگری -که بد منظره و ترس آور و زشت و بیزار کننده است (و این رویه دیگری خودشان است) – بر اندام روح و اندیشه و شعور و احساس و جهان و زندگی ما پوشانده اند!
در عصر غیبت کبرا یعنی دوران نامحدود تاریخی که از قرن سوم هجری آغاز می شود و تا خدا بخواهد ادامه دارد، شیعه یک فلسفه سیاسی و مکتب اجتماعی ویژه ای پیدا می کند که به همان اندازه که امروز منحط و ذلت آور و ضد مردم و نسبت به انسان و اراده و آزادی و اندیشه انسانی، اهانت آمیز و نفی کننده مسوولیت های اجتماعی و یاس آور و تسلیم بار نشان داده می شود و جز برای توده سر به زیری که عمل می کنند اما فکر نمی کنند و می پذیرند ولی نمی فهمند، اساساً قابل دفاع نیست. آری، درست به همین اندازه، مترقی و عزت آور و مردمی و نسبت به انسان و اراده و آزادی و اندیشه انسانی حرمت آمیز و تثبیت کننده مسوولیت های اجتماعی و بخشنده خوشبینی تاریخی و استقلال عقلی و روحی است:
با آغاز دوران غیبت بزرگ و خاتمه کار نواب انتصابی -که امام به وسیله آنها، در نهان، بر مردم خویش حکم می ران، مردم، از طریق این باب های تعیین شده، با شخص رهبر تماس داشتند و وظیفه اجتماعی خود را از او کسب می کردند و حقیقت اعتقادی مذهب خویش را از او می پرسیدند - رابطه قطع می شود و مسوولیت امام به مردم واگذار می شود و دوران انتصاب پایان می گیرد و عصر "انتخاب" فرا می رسد.
" توقیع، (فرمان) مشهور امام –که پیش از ورود به دوران "غیبت بزرگ" صادر شده است- نظام ویژه ای را که جانشین نظام "امامت" می شود به این گونه اعلام می دارد: اما الحوادث الواقعه، فارجعوا فیها الی رواة احادیثنا، فانهم حجتی علیکم و انا حجة الله علیهم. ( اما درباره پدیده ها و رویدادهایی که در مسیر زمان و در طی تحولات و تغییرات اجتماعی، وقوع می یابد، به روایان سخن ما -دانشمندان ومتفکرانی که به سخنان ما هم ، دانایند و هم آشنا- رجوع کنید که آنان حجت منند بر شما و من جحت خدایم بر ایشان).
اما اینها چه کسانی اند؟ و چگونه و چرا انتخاب می شوند؟
ضوابط و شرایط انتخاب آنان را امام صادق برای توده مردم اعلام کرده است:
امّا، من کان من الفقها صائناً لنفسه، حافظاً لدینه، مخالفاً لهواه، مطیعاً لامرمولاه، فللعوام ان یقلدوه.
(اما از دین شناسان، آنکه نگه دار خویشتنش بود، نگهبان ایمانش، مخالف هوسش، فرمانبردار خدا و مطیع امر مولایش، برتوده مردم است که تقلیدش کنند.) و این هم طبیعی است و هم منطقی و هم ضروری.
تقلید نه تنها با تعقل ناسازگار نیست، اساساً کار عقل این است که هر گاه نمی داند، از آنکه می داند تقلید می کند و لازمه عقل این است که در اینجا خود را نفی نماید و عقل آگاه را جانشین خود کند. بیمار خردمند کسی است که در برابر طبیب متخصص خردمندی نکند، چه، خردمندی کردن در این جا بی خردی است و اقتضای تعقل، تعبد است و تقلید. مهندس، طبیب، حقوقدان و رهبر یک تشکیلات انقلاب یا حزبی، همیشه تربیت شده ترین و فهمیده ترین افراد را در میان مراجعان و اعضای خود مطیع تر و مجری تر از همه یافته اند . زیرا شعور، این فضلیت علمی و عقلی را به آنان آموخته است که ابراز فضل در آنچه نمی دانند فضولی است و این شیوه عقل است که در یک رشته علمی، از متخصص تقلید کند و این قانونی است که در همه رشته های زندگی جاری است و هر جامعه ای که پیشرفته تر و متمدن تر است، اصل تقلید و تخصص در آن استوار تر و مشخص تر است.
بنابراین می بینیم که در این دوره غیبت کبرا، یک نظام انتخاباتی خاص به وجود می آید و آن یک انتخابات دموکراتیک است برای رهبر، اما یک دموکراسی آزاد نیست، گرچه این انتخاب شونده به وسیله "مردم" انتخاب می شود، اما در برابر "امام" مسوول است و در برابر مردم نیز. بر خلاف دموکراسی که منتخب به وسیله "مردم"، فقط در برابر "خود مردم" که انتخاب کنندگان و موکلین او هستند، مسوول است.
این است که مردم "نایب عام" را خودشان ، با تشخیص و آرای خودشان، براساس این ضوابط انتخاب کرده و رهبری او را می پذیرند، و او را جانشین امام تلقی می کنند، و این جانشین امام در برابر امام و مکتب او مسوول است یعنی بر خلاف نماینده ای که با نظام دموکراتیک انتخاب شده ، مسوول این نیست که ایده ها و ایده آل ها و نیازهای مردمی که او را انتخاب کرده اند بر آورده کند، بلکه مسوول است که مردم را براساس قانون و مکتبی که امام رهبر و هدایت کننده آن مکتب است هدایت کند و آنها را براساس این مکتب تغییر و پرورش دهد.
البته این انتخاب که یک "انتخاب مقیدی" است، به این معنی نیست که همه مردم بیایند رای بدهند و هر کس آرایش بیشتر بود، به جانشینی امام منتخب شود و در مسند نیابت امام قرار گیرد، بلکه چون این فرد یک شخصیت اجتماعی است و در عین حال یک شخصیت علمی، بنابراین توده نا آشنا با علم، خود به خود شایستگی انتخاب او را ندارند و عقل حکم می کند کسانی که آگاهی و علم دارند و می دانند که عالم ترین و متخصص ترین و آشنا ترین فرد به این مکتب کیست، یعنی "عالِم شناسان" به این انتخاب مبادرت ورزند. و مردم هم که خود به خود با فضلا و وروحانیان و علمای مذهب خودشان تماس و به آنها اعتماد دارند و از آنها پیروی می کنند، طبعاً رای آنها را برای انتخاب نایب امام می پذیرند و این یک انتخاب طبیعی است، همان طور که درباره متخصصان دیگر این کار را می کنیم، مثلاً من که بیماری قلب دارم و شخصاً هیچ گونه آگاهی طبی ندارم، بزرگ ترین متخصص قلب را خودم انتخاب نمی کنم و معمولاً از دانشجویان پزشکی ، اطبا داروسازان و یا کسانی که آگاهی به این مسایل دارند استخبار می نمایم که بهترین متخصص قلب کیست و بنابر اعتقادی که به ایشان دارم، رای ایشان را به عنوان رای خودم می پذیرم، یک نوع انتخابات دو درجه ای طبیعی.
این امام، در دوره غیبت، مسوولیت هدایت خلق و پیروانش را برعهده علمای روشن و پاک و آگاهان برمذهب خود می گذارد تاظهورش فرا رسد و آن هنگامی است که رژیم های حاکم و نظام های اجتماعی در سراسر زندگی انسان ها به خصیض فساد رسیده باشد.
او در کنار کعبه ندا در می دهد و انقلابش را از آنجا آغاز می کند، و بعد دو نیروی عاصی بر نهضت او در زمین به وجود می آیند: یکی دجّال، مرد مسخ شده افسونگری که در دل ها و اندیشه ها، اختلال و انحراف ایجاد می کند و یک چشم است، با چشم چپ، که در میانه پیشانی دارد و شراره از آن می تابد و دیگر مردی است که سفیانی که نیروی جمع و فلسطین و اردن را اشغال می کند و از آنجا مقاومتش را در برابر این نهضت آغاز می نماید ولی نیروی او میان مکه و مدینه نابود می شود.
امام پس از ظهور و اعلام نهضت خویش در کعبه با 313 تن که نخستین گروندگان و همگامان او هستند به کوفه می آید و آنجا را مرکز قدرت خویش قرار می دهد و در پشت کوفه به قدری از علمای فاسد می کشد که جوی های خون روان می شود و مبارزه با شمشیر و جهاد و کشتار آغاز می نماید و حکومت عدل را "در سطح جهانی" استقرار می دهد و از همه ستمکاران تاریخ انتقام می گیرد، شکست کربلا را جبران می کند و تمام رهبران و پیشوایان به حق ، انبیا، ائمه شیعی را که نتوانستند هدف خودشان را تخقیق بخشند، و پایمال و شکست خورده ظلم و زور شدند به حکومت حقه خویش می رساند و نظام عدالت به جای زور، و تقوا به جای فساد،و برادری به جای نفاق و خصومت ، چنان در دنیا مستتر و استوار می شود که گرگ و میش از یک آبشخور آب می خورند.
پرچمی که به دست دارد پرچم مسلمانان در جنگ بدر و شمشیرش، شمشیر علی ( ذوالفقار) است، زرهی که بر تن دارد زره رسول خدا پیغمبر اسلام، و پایتخت قدرتش کوفه و آغاز ظهورش کعبه است، و بعد از استقرار حکومت جهانی عدل، کشته می شود. این تمام کلیات طرز تفکر شیعه امروز درباره امام زمان است.
من شخصاً به این طرز تفکر، و طرح این شکل اعتقادی بیش از از طرحی که در ذهن تحصیلکرده های روشنفکر مذهبی است و می کوشند تا اصل امام زمان را با اصول فیزیولوژی و فیزیک و شیمی و بیولوژی اثبات کنند معتقدم.
یکی از دانشجویان اخیراً از من پرسیده بود که آیا "به دلیل اینکه علوم طبیعی عمر محدودی برای انسان قایل نیستند و یا آن چنان که بعضی ازنویسندگان دانشمند -که من شخصاً به آنها احترام می گذارم- اخیراً می خواهند اثبات کنندکه: چون عمر انسان محدود نیست، پس می توان یک عمر چند هزار ساله را پذیرفت، برای امام زمان می شود چنین استدلالی را به کار برد؟"
در جوابش عرض کردم من کار ندارم که می شود یا نمی شود. بیاییم به جای حل این مسأله و به جای اینکه اذهان و افکار را به این مطالب ذهنی و کلامی -به صورت قدیم و یا جدیدش– متوجه کنیم به یک مسأله بزرگ تر توجه کنیم و آن اینکه "اعتقاد به این اصل چه فایده ای دارد؟ مهم این است که دریاییم اعتقاد و یا عدم اعتقاد به این اصل چه نقش مثبت و یا منفی می تواند در رسالت، مسوولیت، سرنوشت و وظیفه فردی و اجتماعی ما داشته باشد؟ یا در زندگی امروز ما چه تاثیری می تواند به جای گذارد؟
من در تحقیقات اسلامی به یک اصل معتقدم و این اصل را در تمام بحث هایی که راجع به مذهب و اسلام می شود، صادق می دانم و آن این است که به جای اینکه -مثل علمای قدیم یا جدید– اعتقاد به یک اصل را از راه های علمی و منطقی و یا تئوری های فیزیک و شیمی و کلام و فلسفه اثبات، و حق باطل آن را به این شکل ها و با این وسایل تحلیل کنیم، بیاییم یک ملاک مطمئن تر از نظر حقیقت یابی و مفید تر از نظر زندگی اجتماعی بیابیم و بکار ببریم.
ما که مسلمانیم، آدم و بهشت و نبوت و وحی از اصول اعتقادیمان است، به طور مشترک، و اختلافمان در برداشت و نوع تلقیمان از این اصول است، تو جوری برداشت می کنی، من جور دیگر و سومی جور دیگر، آیا برداشت من از این مسأله اسلامی درست است؟ یا برداشت تو؟ و یا آن طوری که دیگری می فهمد؟ و یا اصلاً هیج کدام؟
یکی استدلال فیزیک و شیمی و فیزیولوژی و بیولوژی می کند، دیگری –استدلال کلامی، و دیگری استدلال عقلی و فلسفی، دیگری عرفانی و اشراقی و.... به سادگی می توان فهمید کدام درست است. اگر دیدید که استباط من مثلاً از اصل "امامت" و اعتقاد به آن، با طرز تحلیلی که می کنم و جوری که می فهم، در زندگی شخص معتقد به این اصل، و جامعه ای که به این اصل اعتقاد دارد تاثیر مثبت و سازنده ومترقی دارد، پس این استباط درست است، حقیقت دارد. و اگر استباطی که ما از این اصل می کنیم و برای آن پنجاه تئوری علمی هم از قول علما و حامعه شناسان و شیمی دانان و فلاسفه قدیم و جدی هم داریم دیدیم که در زندگی ما اثر سازنده ای ندارد، در بینش و تفکر اجتماعی و روشنی فکر ما تغییر نمی دهد. باید در درستی نظیه مان شک کنیم.
اگر در یک جامعه عده ای امامت را به این شکل که تو استدلال و اثبات کردی پذیرفته و معتقد شدند چه تغییری در سرنوشتشان حاصل و چه اثری در وظیفه شان خواهد داشت؟ سرتوشت کسانی که به این اصل معتقدند با آنهایی که اعتقاد ندارند چه تفاوتی دارد؟ بعد می بینیم که من و تو به امامت معتقدیم ولی ملت های دیگری هستند که اعتقادی به این اصل ندارند و وضع زندگیشان با ما چندان فرقی نداشته و حتی از ما هم بهتر است. وقتی آثار این عقیده به کیفیتی است که می بینیم ، باید دید عیب در کجاست. آیاد اعتقاد به امامت اصل درستی نیست؟ نجات نمی دهد؟ عزت نمی دهد؟ مسوولیت نمی دهد؟ آگاهی نمی دهد؟ ارزش انسانی نمی دهد و انحطاط می آورد؟
این را نمی توان گفت، به دلیل آن که همه ما مهتقد به این اصل هستیم که اسلام و تشیع، مذهب زندگی ساز و عزت بخش است، یا آن طوری که ما این اصل را می فهمیم غلط است؟ نمی شود اصل امامت یک اصل حقی باشد -چنان که واقعاً هست- و ما به این حقیقت به درستی آگاه شده باشیم و در عین حال، سرنوشتمان عبارت از بدبختی و ذلت است.
علی(ع) شخصیتی است که ملت ما به او معتقد است، معتقد بودن به او یا دلبستگی و عشق و ایمان به فرزندش حسین، یک اصل است می بینیم ما به حسین معتقدیم، اما زندگیمان از آخرت یزید هم بدتر است. آیا اعتقاد به رهبری علی و اعتقاد به نهضت حسین به درد شب اول قبر و سوال و جواب آن جا می خورد؟ و بعد که سرما را توی قبر گذاشتیم و زندگی پس از این جهان را آغاز کردیم فرق بین ما و کسانی که اساساً به این اصل معتقد نیستند پدیدار می شود؟ هرگز: من کان فی هذه اعمی فهو فی الاخرة اعمی و اضل سبیلا (هرکه اینجا کور باشد، در آخرت نیز کور است و بلکه گمراه تر است): پس امامت و ولایت باید به درد اینجا بخورد تا در آنجا هم نتیجه بدهد.
آیا می توانیم در این شک کنیم که اصولا اعتقادی به رهبری علی، انحطاط آور است؟ یا دلبستگی به نهضت و رسالت حسین خمودی و سستی و ذلت می آورد؟ نه، حتی یک روشنفکر صغیر مذهبی هم اگر آزادیخواه باشد چنین شکی نمی کند. پس هزار و یک دلیل هم اگر در اثبات عقیده و تلقی فعلی مان از تشیع علی و عشق به حسین بیاورید مسلم است که نوع تلقی ای که از این دلبستگی ، از این نهضت و این نوع تصویری که از چهره علی یا حسین در ذهن داری غلط است. این را باید تصحیح کنی، جز این امکان ندارد. پس می بینیم که یک ملاک محکم و روشن که همه می توانند به سادگی بهفمند و درک آن فلسفه و کلام و فیزیم و شیمی نمی خواهد، به اصول اسلامی یا شیعی معتقدیم ولی این اصول در سرنوشتمان، اثری نداشته و چنانچه منکر هم باشیم باز در وضع و مسوولیت وجبهه گیری های اجتماعی مان و زندگی فردی و جمعی مان فرقی نمی کند، معلوم می شود در نواع شناختی که از این اصول داریم باید شک کنیم . زیرا همه ما به این اصل اعتقاد مشترک داریم که امکان ندارد یک ملتی مسلمان باشد و به رهبری علی و راه او معتقد، ولی این اعتقاد هیچ فایده ای در زندگیش نداشته باشد.
بدیهی است که، به قول عیسی" هر درختی را از ثمرش باید شناختگ و ثمرات شجره اعتقادی ما این نیست، پس بیاییم به جای اینکه به حل مشکلات ذهنی و کلامی –که غالباً خودمان آنها را می تراشیم- بپردازیم، از دید دیگری مسأله را مطرح کنیم.
به این ترتیب که از همان اول از خودمان و از کسی که یک عقیده اسلامی را بیان می کند، بپرسیم: فایده اش چیست؟ برای چه گفته شده؟ چه تاثیری بر جامعه و سرنوشت فردای ما دارد؟ و اعتقاد یا عدم اعتقاد به ان علاوه بر آثار اخروی در زندگی پیش از مرگ ما چه اثری را داراست؟
چون معتقدیم که اسلام دین زندگی است و کهنه نشده، یعنی هر قصه ای که در قرآن هست و هر عقیده ای که در اسلام و مذهب تشیع مطرح است، باید در زندگی امروزی و سرنوشت فردی و جمعیمان، در آگاهیمان، در عزت و شخصیت و استقلال مان نقشی داشته باشد که کسانی که به آن معتقد نیستند از اثرش محروم هستند.
اگر چنین بود پس نوع برداشت مسأله درست است، والا اگر هزار دلیل هم داشته باشد غلط است، زیرا "و انتم الاعلون ان کنتم مومنین- لله العزه و لرسوله و للمومنین (وشما، اگر ایمان داشته باشید، برتر و بالار از همه اید، عزت ویژه ی خدا و رسولش و مومنان است.)
پس اگر دیدیم مومنین عزت ندارند بلکه ذلیلند و از نظر شعور و فرهنگ و اقتصاد و تمدن و قدرت نظامی، کفار بر آنها برتری و بالایی دارند، باید یقین کنیم که ایمانمان عوضی است و اسلام را وارونه به ما فهمانده اند!
حال به سادگی می توان فهمید که در مورد امام زمان بهتر است به جای اینکه این مسأله را طرح کنیم و بااستدلال های ذهنی و شرح و بسط های کلامی و فسلفی و عرفانی شده و الان کجاست و چه جور زندگی می کند و چه می خورد و چه وضعی دارد و غیب چیست و غایب شدن چگونه است و... مسأله را به این شکل مطرح کنیم که اصولاً اعتقاد یک فرد، یک گروه، یک ملت به امام زمان، به انتظار و همچنین به اصل انقلاب آخرالزمان، چه ارزشی از نظر زندگی اجتماعی امروز دارد؟ و مفاهیم و هدف هایی را که در این اصل اعتقادی هست استخراج کنیم، مسوولیت های خود را در برابر این عقیده و در عصر غیبت بفهیم، بفهمانیم، و بدان عمل کنیم.
این یک "پیشنهاد" نیست، "نظریه" من نیست، بینش و روح اسلام نخستین این است. این دو امام زمان، دو امامت، دوشیعه و دو اسلام است. یکی اسلام به عنوان "ایدئولوژی (یعنی، مکتب اعتقادی، اعتقاد مرامی و هدایتی، یعنی دین) که مسایل اعتقادی و مراسم علمی و حتی عبادی آن، عاملی است برای تکامل معنوی و اسنان و عزت و رشد اخلاقی و فکری و اجتماعی و "سلاحی" است برای ترقی زندگی نوع انسان و جنبه علمی دارد و برای پیش از مرگ هم مفید است. دیگری که مجموعه علوم و معارف و دانش ها و اطلاعات بسیار از قبیل فلسفه و کلام و عرفان و اصول و فقه و رجال و... است. اسلام به عنوان یک "فرهنگ".
اسلام، به عنوان ایدئولوژی، ابوذر می سازد، اسلام، به عنوان فرهنگ، ابوعلی سینا؛ اسلام به عنوان ایدئولوژی –یعنی عقیده- روشنفکر می سازد و به عنوان فرهنگ، عالم. عقیده اسلامی است که مسوولیت و آگاهی و هدایت می دهد. علوم اسلامییک رشته خاص علمی است که یک مستشرق نیز می تواند فرا گیرد، یک کج اندیش مرتجع یا بداندیش مغرض هم ممکن است آن را واقعاً داشته باشد. این است که یک فرد تحصیل نکرده ممکن است اسلام را درست تر فهیمده باشد اسلامی تر فکر و زندگی کند و مسوولیت اسلامی را تشخیص دهد تا یک فقیه یا عالم اصول یا فیلسوف و عارف. کسی که مثلاً «رسائل» و «مکاسب» را خوانده است به احکام اسلام واقف می شود و اما آنکه شرح حال و زندگی پیغمبر را خوانده است، معنی اسلام را شناخته .
به هر حال عقیده من این است که کسی که مثلاً کتاب "اسفار" ملاصدرا" یا "شفا" ابوعلی را تحصیل کرده یک فیلسوف اسلامی است اما کسی که نهج البلاغه علی(ع) را می شناسد اسلام شناس است. اسلام به عنوان عقیده را باید در قرآن، زندگی پیغمبر، شناخت اصحاب و پروردگان نمونه مکتب اسلام شناخت ، یعنی همان منابعی که امروز حتی در میان دانشمندان اسلامی و برنامه رسمی تحصیلات اسلامی متروک مانده و در میان مردم مجعول است. اشعار شعرای جاهلیت عرب در مدارس اسلام به عنوان متن ادبی تدریس می شد و نهج البلاغه هرگز به هیچ عنوان! فلسفه یونانی ها و منطق ارسطو برنامه درسی بود و تفسیر قرآن نه، سیره پیغمبر اسلام و شرخ حال و افکار و شیوه زندگی و مبارزات ائمه مطرح نیست و اگر هم استثنائاً چند نفری به خواست فردی خود تحقیق کنند، علوم اصلی حساب نمی شود، فضل است! این است که متاسفانه طرز تفکر و بینش ما در مسایل اسلامی، با روش اسلامی و روح و اثر آن بیگانه است. قرآن و طرز فکر و شیوه ی زندگی پیغمبر و پرودگان وی همیشه می کوشند تا افکار مسلمانان را از مسایل ذهنی و طرح معماهای عیر واقعی و تفکر در مسایل غیبی و بحث از آنچه یا بی ثمر است یا غیر ممکن متوجه زمینه های عینی و عملی و مثبت کنند.
علی شریعتی، جاده صاف کن خمینی بود، نقش او در بدبختی امروز ما، اگر بیشتر از خمینی نباشد، کمتر نیست!
به لطف سی سال جنایت رژیم اسلامی، اکنون همه می دانند اسلام چیز مسخره ای
است، همه می دانند قوانین چشم درآوردن و برده داری و سنگسار، قوانین احمقانه ای
هستند. اما خطر اسلام زمانی است که کسی می آید و این تلاش می کند این زشتی و پلیدی
را استتار کند و با ماله کشی، لباسی زیبا بر قامت زشت دین بپوشاند.
تا زمانی که نسل جوان ما، درنیابد که بدبختی امروزش، حاصل افکار امثال شریعتی است، نمی توان امیدی به دمکراسی در این کشور داشت!
تا زمانی که نسل جوان ما، درنیابد که بدبختی امروزش، حاصل افکار امثال شریعتی است، نمی توان امیدی به دمکراسی در این کشور داشت!
امثال علی
شریعتی و بنی صدر، تئورسین های رژیم ولایت فقیه بوده اند. خمینی بدون
وجود آنها نمی توانست نسل دانشجو و طبقه متوسط جامعه را به خیابان بکشاند.
اگر شریعتی وجود نمی
داشت، هیچگاه این انقلاب به وقوع نمی پیوست و خمینی بر گرده مردم سوار نمی شد!
شریعتی را معلم شهید انقلاب(!) لقب داده اند،
صفتی که برازنده اوست. نقش شریعتی در بدبختی کنونی جامعه، اگر بیشتر از خمینی
نباشد، کمتر از او نیست.
نکته اصلی که باید به آن توجه داشت این است که در
قبل از انقلاب، دو قشر از جامعه بسیار اثر گذار بودند و اتحاد این دو قشر بود که
جامعه ایران را به مصیبت ولایت فقیه دچار کرد:
قشر سنتی جامعه (که به صورت طبیعی از
آخوندها پیروی می کردند)
قشر دانشجو و اهل مطالعه ایران
اتحاد بین دو قشر، زمانی به وقوع پیوست که شریعتی
وارد کار شد و توانست نقش خود را به خوبی بازی کند.
قشر دانشجو و اهل مطالعه، قشری بسیار اثر گذار
هستند، این قشر همیشه لب به انتقاد می گشایند و در حقیقت جامعه را هدایت می کنند.
متاسفانه به دلیل نبود دمکراسی و مطبوعات آزاد در
زمان شاه، شریعتی توسط روشنفکران جامعه نقد نشد و در نهایت افکار شریعتی بود
که باعث ایجاد پیوند، بین دانشجویان و قشر سنتی جامعه (برای پیروی از خمینی)
گردید.
در اینجا بخش هایی از سخنرانی علی
شریعتی را تاریخ هشتم آبان 1350 به اختصار ذکر می شود تا شما خواننده
عزیز، ببینید که چگونه علی شریعتی، پایه گذار ولایت
فقیه و مجلس خبرگان و دیگر ارکان های نظام اسلامی شده است:
سخنان
زیر را به دقت بخوانید، این حرف ها از دهان شریعتی خارج شده است.
"در این دوره دیگر «باب» یعنی واسطه ورود و
تماس، یا «نایب خاص» – یعنی نماینده ویژه یا کسی که به جای امام کار می کند و با
مردم تماس دارد و به دست امام منصوب شده – وجود ندارد و تنها راه تماس مردم،
با او که رهبر است و زنده و حاضر «نایب عام» است. ]این همان ولایت فقیه است[
این نایب عام را چه کسی انتخاب می کند؟ بر خلاف
آن چهار تن که امام آنها را شخصاً نصب کرده، اینان را مردم با کمک «اهل خُبره»
انتخاب می کنند؟ چگونه انتخاب می کنند؟]این همان مجلس خبرگان رهبری است[
بنابراین می بینیم که در این دوره غیبت کبرا، یک
نظام انتخاباتی خاص به وجود می آید و آن یک انتخابات دموکراتیک است برای رهبر، اما
یک دموکراسی آزاد نیست، گرچه این انتخاب شونده به وسیله «مردم» انتخاب می شود، اما
در برابر «امام» مسئول است و در برابر مردم نیز. بر خلاف دموکراسی که منتخب به
وسیله «مردم»، فقط در برابر خود مردم که انتخاب کنندگان و موکلین او هستند، مسئول
است.
براستی اسلام واقعی کجاست؟!
اسلام واقعی را تنها می
توان در زمان حیات محمد بن عبدالله یافت، چه آنکه در آن زمان، بر اساس ادعای محمد؛
خدای او با او در تماس بوده و اشتباهات را تصحیح می کرده است. حال اگر به زمان صدر
اسلام و زندگی محمد نگاه کنیم، جنایاتی می بینیم که تنها می توان در زمان قدرت
طالبان، نمونه اش را یافت!
در اینجا، با ذکر تعدادی از
قوانین اسلامی، نشان می دهم که اسلام، تنها یک منجلاب متعفن و بدبو است.
پیشاپیش پاسخ ماله کشانی که
استدلال احمقانه ای را می آورند و می گویند این آیات، متعلق به زمان صدر اسلام است
و لازمه اداره جامعه آن زمان بوده را ارایه می کنم.
پاسخ من این است: چطور است
در اینجا، به صورت خلاصه
لیست کثافت کاری های اسلامی را تقدیم می کنم:
1- تجاوز به زنان شوهر دار:
در خود قران به صراحت این
اجازه را می دهند که به زن شوهردار، تجاوز صورت گیرد، این هم آیه قرآنی که دستور این تجاوز را می دهد:
آیه 24 سوره النسا:
وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ النِّسَاء إِلاَّ مَا
مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ كِتَابَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَأُحِلَّ لَكُم مَّا وَرَاء
ذَلِكُمْ أَن تَبْتَغُواْ بِأَمْوَالِكُم مُّحْصِنِينَ غَيْرَ مُسَافِحِينَ فَمَا
اسْتَمْتَعْتُم بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً وَلاَ جُنَاحَ
عَلَيْكُمْ فِيمَا تَرَاضَيْتُم بِهِ مِن بَعْدِ الْفَرِيضَةِ إِنَّ اللّهَ كَانَ
عَلِيمًا حَكِيمًا ﴿۲۴﴾
و [همچنين بر شما حرام شده است] زنان شوهردار،
مگر ملك يمين [كنيز]تان، اين فريضه الهى است كه بر شما مقرر گرديده است، و فراتر
از اينان بر شما حلال گرديده است كه با صرف اموال خويش، پاكدامنانه و نه
پليدكارانه، آن را به دست آوريد، و آنانكه [به صورت متعه] از آنان برخوردار شويد،
بايد مهرهايشان را كه بر عهده شما مقرر است، بپردازيد، و در آنچه پس از تعيين [در مدت
يا مهر تغيير دهيد يا] به توافق رسيد، گناهى بر شما نيست، كه خداوند داناى فرزانه
است
این نوشته را نیز بخوانید:
چرا و چگونه قرآن حداقل های اخلاق را زیر پا می
گذارد و به صراحت دستور به تجاوز به زنان شوهر دار را می دهد؟
2- کشتن هر انسانی که اسلام را
قبول نمی کند!
به صراحت در قران دستور
داده می شود که هر انسانی را که حاضر نیست اسلام بیاورد را بکشید.
دلیل رشد سرطانی اسلام نیز
همین دستور است، مسلمانان به رهبری محمد راهزن، در صدر اسلام، به دیگر
کشورها حمله می کردند و می گفتند اگر اسلام را قبول نکنید، شما را خواهیم کشت.
معلوم است که این دین گسترش می یابد، این آیه را قران را ببینید:
سوره توبه، ایه 123:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ
آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ الْكُفَّارِ وَلِيَجِدُواْ
فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ.
ای کسانیکه ایمان آورده
اید، کافرانی که نزد شمایند را بکشید! تا در شما درشتی و شدت را
بیابند. و بدانید که خداوند با پرهیزکاران است!
3- رابطه جنسی با کودک نه
ساله!
تحریر الوسیله خمینی، تمامی
رساله مراجع تقلید، رفتار محمد با عایشه. منبع:
"تاریخ طبری ،جلد چهارم : خوله پیمبر را دعوت کرد که بیامد و عایشه را عقد کرد ودرآن
هنگام وی (عایشه) 6سال داشت / صحیح بخاری۷٫۶۲٫۹۰ پیامبر اسلام وقتی با من
ازدواج کرد که من شش یا هفت ساله بودم. / صحیح مسلم ۸٫۳۳۱۱عایشه روایت کرده است که وقتی
پیامبر با او ازدواج کرده وی ۷ سال داشته، و وقتی به خانه پیامبر وارد شده است ۹ سال داشته است"
این نوشته را بخوانید
پدوفیلی چیست و چرا جنایت بزرگی است؟ / چرا در
اسلام با بچه بازی مخالفتی نشده است؟
4- دستور به جدا کردن و بریدن
سر انسان ها:
در سوره انفال، ایه دوازده
می بینیم که الله به صراحت دستور می دهد که سر انسان ها و انگشتان را از تن جدا
کنید و ببرید. به دلیل خشن بودن بیش از حد، از گذاشتن ویدیوهای اینچنین در این
وبلاگ معذورم.
واقعیت این است که هیچ
انسانی که بیمار روانی نباشد، حاضر نیست سر دیگر انسان ها را از تن جدا کند، چنین
رفتاری حتی در بین حیوانات نیز نادر است. براستی، اسلام چگونه منجلابی است که
دستور می دهد سر دیگر انسان ها را از تن جدا کنید؟!
آیه فوق و ترجمه اش را
ملاحظه بفرمایید:
"إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلآئِكَةِ
أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ
كَفَرُواْ الرَّعْبَ فَاضْرِبُواْ فَوْقَ الأَعْنَاقِ وَاضْرِبُواْ مِنْهُمْ كُلَّ
بَنَانٍ:
چنين بود كه پروردگارت به فرشتگان وحى فرستاد كه
من با شما هستم، مؤمنان را ثابت قدم بداريد، كه به زودى در دل كافران هراس
مىافكنم، گردنها و سرانگشتانشان را قطع كنيد"
5- برده داری در اسلام:
در قران به صراحت دستور به
برده داری شده است و این عمل کثیف به رسمیت شناخته شده است.
سوره روم، آیه بیست و هشت:
ضَرَبَ لَكُم مَّثَلًا مِنْ أَنفُسِكُمْ هَل
لَّكُم مِّن مَّا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُم مِّن شُرَكَاء فِي مَا رَزَقْنَاكُمْ
فَأَنتُمْ فِيهِ سَوَاء تَخَافُونَهُمْ كَخِيفَتِكُمْ أَنفُسَكُمْ كَذَلِكَ
نُفَصِّلُ الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ
{خداوند] براى شما از خودتان مثلى زده است آيا در
آنچه به شما روزى دادهايم شريكانى از بردگانتان داريد كه در آن [مال با هم] مساوى
باشيد و همان طور كه شما از يكديگر بيم داريد از آنها بيم داشته باشيد اين گونه
آيات خود را براى مردمى كه مىانديشند به تفصيل بيان مىكنيم
سوره نحل آیه 75
ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً عَبْدًا مَّمْلُوكًا لاَّ
يَقْدِرُ عَلَى شَيْءٍ وَمَن رَّزَقْنَاهُ مِنَّا رِزْقًا حَسَنًا فَهُوَ يُنفِقُ
مِنْهُ سِرًّا وَجَهْرًا هَلْ يَسْتَوُونَ الْحَمْدُ لِلّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاَ
يَعْلَمُونَ.
خدا برده زر خريدی را مثل می زند که هيچ قدرتی
ندارد، و کسی را که از، جانب خويش رزق نيکويش داده ايم و در نهان و آشکارا انفاق
می کند آيااين دو برابرند ? سپاس خاص خداست ، ولی بيشترشان نادانند.
سوره معارج آیات 29 و 30
وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ؛
إِلَّا عَلَى أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُ
مَلُومِينَ.
و کسانی که شرمگاه خويش نگه می دارند؛ مگر برای
همسرانشان يا کنيزانشان ، که در اين حال
ملامتی بر آنها نيست.
این نوشته ها را در اینباره
مطالعه بفرمایید:
کنیزانی که در زمان پیامبر به بردگی برده می شده اند، در جنگ علیه اسلام شرکت نکرده بودند، پس گناه آنها چه بوده که باید برده مسلمانان می شده اند ؟!
چرا محمد برده داری را
ممنوع نکرد!؟
6- دستور به کتک زدن زنان در
اسلام:
آیه 34 سوره النسا، به
صراحت می گوید که زنان خود را کتک بزنید. در کشورهای متمدن، حتی اگر کسی با
حیوانات بد رفتاری کند، با مجازات روبرو می شود، براستی، این چه آیین کثیفی است که
دستور می دهد زنان را کتک بزنید؟!
آیه سی و چهار سوره النسا :
"الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاء
بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُواْ مِنْ
أَمْوَالِهِمْ فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ
اللّهُ وَاللاَّتِي تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِي
الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلاَ تَبْغُواْ عَلَيْهِنَّ
سَبِيلًا إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيًّا كَبِيرًا
ترجمه :
مردان بايد بر زنان مسلط باشند چرا كه خداوند
بعضى از انسانها را بر بعضى ديگر برترى بخشيده است، و نيز از آن روى كه مردان از
اموال خويش [براى زنان] خرج مىكنند، زنان شايسته آنانند كه مطيع و به حفظ الهى
در نهان خويشتندار هستند، و زنانى كه از نافرمانيشان نگرانيد، بايد نصيحتشان كنيد
و [سپس] در خوابگاهها از آنان دورى كنيد [و سپس اگر لازم افتاد] آنان را کتک
بزنید آنگاه اگر از شما اطاعت كردند، ديگر بهانه جويى [و زيادهروى] نكنيد،
خداوند بلندمرتبه بزرگوار است"
این نوشته ها را بخوانید:
بخش عمده ای از خشونت علیه زنان در ایران را مدیون آیات قرآن هستیم...!/ ویدیو از ایزابل آلنده با زیرنویس فارسی
خشونت علیه زنان آنقدر زشت است که قران بابت دستور به کتک زدن زنان، از درجه اعتبار ساقط می گردد./مگر می شود بدون نکوهش قرآن به خشونت علیه زنان اعتراض کرد؟
لازم به ذکر است که این
تنها خلاصه ای از جنایات های اسلامی است، وگرنه دستوراتی چون سنگسار (که دستور
مستقیم محمد است)، کشتن کسانی که به محمد توهین می کنند، ترور و کشتن انسان های
دیگر و هزار جنایت دیگر، هدیه این آیین پلید به بشریت است!
هموطن مسلمانم، می دانی چرا کتاب قرآن مقدس نیست؟ چون در آن اجازه تجاوز مرد به زن داده شده است...!
باور کن اگر خدایی باشد، از
تو به دلیل اینکه لحظه ای از مغزت استفاده کرده ای، انتقام نخواهد گرفت....!
با خودت لحظه ای بیاندیش که
آیا ممکن است یک کتاب مقدس، اجازه تجاوز به یک زن را صادر کند؟ فراموش نکن که
تجاوز، نه تنها جسم قربانی را آزار می دهد، بلکه روان قربانی را نیز متلاشی می
کند. باور کن قربانی تجاوز، آرزو می کند که بمیرد، اما مورد تجاوز قرار نگیرد.
باور کنید که تجاوز به یک
زن، نهایت بی عدالتی، بی اخلاقی و دور بودن از انسانیت است.
حال به من بگو آیا ممکن است
کتابی که در آن اجازه تجاوز مرد به زن داده شده است، کتابی مقدس باشد؟!
آیات زیر را ببین، معنای
آنها را بخوان، آیا این آیات، دستور به تجاوز به زنان نیست؟
مثال شماره یک:
در آیه بیست و چهار سوره نسا، به صراحت قران
اجازه می دهد به زنانی که اسیر می شوند ، حتی اگر شوهر نیز داشته باشند، تجاوز
صورت گیرد، آیه را بخوانید:
وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ النِّسَاء إِلاَّ مَا
مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ كِتَابَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَأُحِلَّ لَكُم مَّا وَرَاء
ذَلِكُمْ أَن تَبْتَغُواْ بِأَمْوَالِكُم مُّحْصِنِينَ غَيْرَ مُسَافِحِينَ ﴿۲۴ النسا﴾
ترجمه: و [همچنين بر شما حرام شده است]
زنان شوهردار، مگر ملك يمين [كنيز]تان، اين فريضه الهى است كه بر شما مقرر گرديده
است..... ﴿۲۴ النسا﴾
در این ایه، پیامبر و الله و کتاب مقدس شما،
اجازه می دهد مرد مسمان به کنیز خود، حتی اگر شوهر نیز داشته باشد، تجاوز کند.
کاملا مشخص است که یک زن، تمایلی ندارد با مردی که او را برده خود کرده و او را به
مالکیت خود درآورده است، همبستر شود، خصوصا وقتی که آن زن شوهر نیز دارد...!
یک سوال از شما دارم، آیا این اخلاقی است؟ جواب
من آری یا نه است.
مثال شماره دو:
در سوره بقره آیه ۲۲۳ ، قرآن به صراحت زنان را ملک و کشتزار مردان
معرفی می کند، آیه و ترجمه آنرا ببینید:
سوره بقره آیه ۲۲۳: نِسَآؤُكُمْ حَرْثٌ لَّكُمْ فَأْتُواْ حَرْثَكُمْ
أَنَّى شِئْتُمْ وَقَدِّمُواْ لأَنفُسِكُمْ وَاتَّقُواْ اللّهَ وَاعْلَمُواْ
أَنَّكُم مُّلاَقُوهُ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ.
ترجمه : زنانتان
کشتزار شما هستند. هرجا که خواهید به کشتزار خود درآیید. و برای خویش از پیش
چیزی فرستید و از خدا بترسید و بدانید که به نزد او خواهید شد. و مومنات را بشارت
ده.
وقتی قران از زنان به عنوان کشتزار یاد می کند در
حقیقت می گوید که شما مردان اجازه دارید به هر طریقی که می خواهید با آن زن
بخوابید و اصولا رضایت او دیگر ملاک عمل نخواهد بود. به صورت مشخص، کسی برای ورود
به زمین خودش ، از زمین اجازه نمی گیرد...!
همانطوری که می دانید طبق اصل اسلامی، زن موظف به
(تمکین) از شوهرش است و موظف است هر گاه که شوهرش بخواهد، با او رابطه جنسی برقرار
کند.
اینکه رابطه ازدواج بین زن و مرد برقرار باشد،
دلیل نمی شود که زن گونی پیاز تلقی شود و مرد هر موقع که خواست سراغش برود! برای
یک رابطه جنسی، اگر موافقت یکی از طرفین وجود نداشته باشد، آن رابطه جنسی تجاوز
است. اینکه مرد نیز شوهر آن زن است، چیزی از زشتی این کار و تجاوز بودنش کم نمی
کند.
البته به صورت مشخص هیچ کسی برای وارد شدن به
زمین و ملک خود ، از مزرعه خود اجازه نمی گیرد! این آیه غیر انسانی یعنی مجوز رسمی
تجاوز به همسر.
باز سوالم را از شما
تکرار می کنم، آیا چنین کتابی، کتاب مقدسی تلقی می شود؟
بدون شک محمد آخرِ پیامبران و کلاش ها است، نه تنها معجزه ای نداشته، بلکه کتاب پر از ایراد خود را معجزه معرفی کرده است!
پیامبری بدون معجزه !
بررسی آیه 25 الانعام و59 الاسرا
در ادبیات رایج ایران، وقتی می گویند کسی آخرِ چیزی است، یعنی در آن حیطه به
آخرِ خط رسیده و کسی حرفه ای تر از او نیست. به همین دلیل وقتی مسلمین می گویند
محمد آخرِ پیامبران است ، باید گفت بلی ، او آخرِ پیامبران و کلاش ها است ! براستی
کسی که بتواند کتابی پر از ایراد و غلط را به عنوان معجزه به خورد ملت بدهد، کلاشی
و پیامبری را به آخر رسانیده است !
برخی از مسلمین معتقدند محمد معجزه های را داشته است، و برخی دیگر معتقدند که
خیر، معجزه محمد فقط قران است.
در جواب آن دسته ای که معتقدند محمد معجزه داشته است، باید این سوال را
مطرح کرد که آیا ممکن است محمد پیامبر، معجزه ای می داشته و در قران اشاره ای به
آن نشده باشد؟! لذا براحتی می تواند نتیجه گرفت که محمد فاقد معجزه بوده است؛
البته در ادامه آیاتی از قران را ذکر می کنم که خواهید دید که محمد واقعا فاقد
معجزه بوده است.
توجه شما را به این دو آیه جلب می کنم ، در آیه بیست و پنجم الانعام می
خوانیم:
وَمِنْهُم مَّن
يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ وَجَعَلْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَن يَفْقَهُوهُ
وَفِي آذَانِهِمْ وَقْرًا وَإِن يَرَوْاْ كُلَّ آيَةٍ لاَّ يُؤْمِنُواْ بِهَا
حَتَّى إِذَا جَآؤُوكَ يُجَادِلُونَكَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُواْ إِنْ هَذَآ
إِلاَّ أَسَاطِيرُ الأَوَّلِينَ﴿۲۵﴾
و برخى از آنان به تو
گوش فرا مىدهند و[لى] ما بر دلهايشان پردهها افكندهايم تا آن را نفهمند و در
گوشهايشان سنگينى [قرار دادهايم] و اگر هر معجزهاى را ببينند به آن ايمان
نمىآورند تا آنجا كه وقتى نزد تو مىآيند و با تو جدال مىكنند كسانى كه كفر
ورزيدند مىگويند اين [كتاب] چيزى جز افسانههاى پيشينيان نيست
در این آیه محمد به
صراحت می گوید حتی اگر کافران معجزه نیز ببینند، ایمان نخواهد آورد، چرا که الله
بر دل های آنها پرده افکنده و گوش های انها را کر کرده است.
نکته های ذیل با لختی
فکر به ذهن خواننده بی طرف، متبادر می شود:
یک- مشخص است که
محمد، هیچ معجزه ای ارایه نکرده بوده است، و محمد این آیه را در طی مجادله با
اعراب آورده است، چه آنکه اعراب استدلال می کرده اند که پیامبران قبل ، همه معجزه
داشته اند ، چرا محمد ناتوان از ارایه معجزه است ؟ در تاریخ امده که چند تن از
سران مکه، به محمد می گفته اند اگر معجزه ای بیاوری ، ما فورا به تو ایمان خواهیم
آورد.
دو- محمد چون ناتوان
از ارایه معجزه بوده است، کتاب قران را به عنوان معجزه به اعراب معرفی کرده بوده
است، اما اعراب می گفته اند این کتاب که چیز جدیدی ندارد، این کتاب افسانه ها و
قصه های پیشینیان است ، این معجزه نیست. لذا این آیه نازل شده است و می گوید آنها
حتی اگر معجزه هم ببیند، باز همین سخن را تکرار می کنند.
سه- محمد چون ناتوان
از ادامه بحث منطقی با کافران بوده است، به یک کلک خنده دار و غیر منطقی متوسل می
شود، استدلال می کند الله بر دل کافران پرده افکنده است و گوش آنها را کرد
کرده است تا معجزه محمد را(همان کتاب پر از ایراد قران را) را نبینند!
چهار-باید از الله
پرسید خوب الله جان، مگر مریضی که بر دل ملت پرده می اندازی که هدایت نشوند، بعد
برای هدایت آنها پیامبر می فرستی ؟! خوب آدم عاقل که این کار را نمی کند!
آیه بامزه بعدی، آیه
پنجاه و نه الاسرا است، در این آیه می خوانیم:
وَمَا مَنَعَنَا أَن
نُّرْسِلَ بِالآيَاتِ إِلاَّ أَن كَذَّبَ بِهَا الأَوَّلُونَ وَآتَيْنَا ثَمُودَ
النَّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُواْ بِهَا وَمَا نُرْسِلُ بِالآيَاتِ إِلاَّ
تَخْوِيفًاو
[چيزى] ما را از
فرستادن معجزات باز نداشت جز اينكه پيشينيان آنها را به دروغ گرفتند و به ثمود
ماده شتر داديم كه [پديدهاى] روشنگر بود و[لى] به آن ستم كردند و ما معجزهها را
جز براى بيمدادن [مردم] نمىفرستيم
نکته های زیر در این
آیه نیز جالب توجه است:
در این ایه ، الله و محمد در جواب کافرانی که از
محمد معجزه می خواسته اند، می گوید ما قبلا به عنوان معجزه یک ماده شتر را برای
قوم ثمود فرستادیم، اما این قوم ثمود، این شتر را کشتند، لذا دیگر الله معجزه صادر
نمی کند
به
دیگر عبارت، معدن و منبع معجزه های الله ، محدود بوده است و اکنون ته کشیده ! این
آیه با صفات قادر مطلق بودن الله (که قران آنرا ذکر کرده است) ، در تناقض است.
مگر نه اینکه مسلمانان معتقدند که موسی ، عصایش را تبدیل به اژدها کرد ، چرا محمد ناتوان از ارایه چنین معجزه ای بود ؟!
لطفا برای من از معجزات مسخره ای مانند اینکه اگر تعداد حرف فلان را به حرف بهمان ضرب کنیم، عدد نور به دست می آید، ننویسید ! اینها معجزه نیست. معجزه چیزی است که ملموس باشد. چرا در خود قرآن ، گفته نشده چنین معجزه ای در قران هست یا پیامبر یا امامان چنین چیزی نگفته اند !؟
مگر نه اینکه مسلمانان معتقدند که موسی ، عصایش را تبدیل به اژدها کرد ، چرا محمد ناتوان از ارایه چنین معجزه ای بود ؟!
لطفا برای من از معجزات مسخره ای مانند اینکه اگر تعداد حرف فلان را به حرف بهمان ضرب کنیم، عدد نور به دست می آید، ننویسید ! اینها معجزه نیست. معجزه چیزی است که ملموس باشد. چرا در خود قرآن ، گفته نشده چنین معجزه ای در قران هست یا پیامبر یا امامان چنین چیزی نگفته اند !؟
حال نکته مهم دیگری را در نظر بگیرید، قرآنی که
معجزه محمد است، پر است از غلط؛ در قرآن هم غلط های املایی فراوان به چشم می خورد
و هم از آن بدتر، غلط هایی را می بیینم که با واقعیت علمی در تناقض است. مثلا
اینکه محمد ادعا می کرده شهاب سنگ ها، تیرهایی است که الله به طرف شیطان پرت
می کند(!)
در جمع بندی باید گفت :
بدوه هیچ شکی ، محمد آخرِ پیامبران و کلاش ها است، او موفق شده است که یک کتاب پر از ایراد را
به عنوان معجزه خود قالب کند، در حقیقت نکته ضعف خود را (کتابی که پر از ایراد
است) را به عنوان معجزه قالب کرده است.
البته لازم به یادآوری است، شیوه گسترش اسلام ، توسط محمد به این نحو بوده است
که او به شمشیر متوسل می شده است، به مانند غده ای سرطانی از یک جمع کوچک شروع
کرده و ذره ذره گسترش یافته است و بعد از قدرت گیری ، به جای بحث کردن، به کشتن
مخالفین روی آورده است.
وبلاگ
جمهوری ایرانی
آیا
خائن تر از شریعتی میشناسید؟…او از خميني خطرناكتر است
اولین
ضربه ی شریعتی و شاید مهم ترین آن این بود که شریعتی وقتی با تئوری های جامعه
شناسی سوسیالیستی در باره ی دین مواجه شد ، واقعا هویت خود را در خطر دیده
است.شریعتی جوان که از جامعه ی سنتی مشهد بیرون آمده و کاملا هم ضد فلسفه است به
فرانسه می رود و او که “تنها دکترای ادبی” داشته است ، به یکباره در مقابل این موج
ژستی روشنفکرانه می گیرد و نظرات خاص جامعه شناسانه از خود در می کند.
او
که فیلسوفان را پفیوزان تاریخ می دانست و عینا این عبارت را بکار برده است (که
ناشی از مکتب خاص حوزه ی علمیه ی مشهد و ساختار دینی و فکری پدر اوست) این مسئله
را مطرح می کند که دین باید دوباره عینت اجتماعی بدست آورد و دینی که تنها به
مسائل مذهبی و اخلاقی می پردازد دین نیست.زیرا شریعتی به هر طریقی می خواست ثابت
کند که “مذهب ماهیت افیونی ندارد”…در این میان ناشیانه به سراغ روحانیت رفت و
عاملی که در طول تاریخ ، مذهب را تبدیل به افیون توده ها کرده است را روحانیت
توصیف کرد.او گمان می کرد که اگر ساختار مذهبی جامعه با آگاهی های اجتماعی تک تک
آحاد جامعه باشد، مکانیزم مذهب می تواند درست عمل کند و زیر بنای درستی در جامعه
را شکل دهد.
این
واکنش شریعتی در برابر موج اندیشه ی مارکسیستی زمان خود باعث واکنش جدی حوزه ی
علمیه ی قم و نجف شد که هم فقه خود را سترگ می دیدند و هم منافع خود را در مقابل
یک فکل کرواتی که جوانان مسلمان را جذب کرده بود به خطر می دیدند.شریعتی به عنوان
یک شبه روشنفکر که قشر عام جوانان را بخود جذب می کرد ، موج بزرگی در زمان خود
برپا کرد.علت هم این بود که جوانان ایرانی مسلمان دچار دوگانگی هویتی شده بودند و
از سویی به گذشته و سنت های پدران خود تعلق داشتند و از سویی از نظر منطقی
مارکسیسم را یک علم می دیدند.
شریعتی
خود داروی مسکنی برای کنترل این درد ارائه داد.مسکنی که بعد از اثر گذاری اش خود
عوارض بدتری داشت.واکنش ها به شریعتی در حوزه علمیه که از فردی چون علامه طباطبایی
تا حائری و شیرازی و خوئی و مطهری و منتظری و خمینی و … را در بر می گرفت و تا
جوجه هایی مثل مصباح یزدی هم وجود داشت موجب ضربه ی بزرگی به جامعه ی ایران شد که
هنوز هم ملت قربانی واکنش حوزه ها به این عمل ناشیانه ی شریعتی هستند…آنها با دیدن
هجمه ی فکری شریعتی و تز اسلام منهای روحانیت او که بدون اذعان رسمی خودش در جای
جای آثارش فریاد می شد و عباراتی مثل “دوست دارم بیرون مسجد با کفشهایم قدم بزنم و
به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بشینم و به کفش هایم فکر کنم” علنا علت ارتجاعی
بودن دین را روحانیت و کشیش و پاپ دانسته بود.
از
همان زمان بود که حوزه دست به کار شد و این بار به جای پاسخ به شبهات فلسفی و فکری
جریانات چپ و راست وارداتی ، این بار مدعی وجود تمام علوم انسانی در دین شد.پدیده ای
که در گذشت سابقه نداشت و حتی افرادی مثل نواب صفوی هم با وجود افکار خاص خود به
چنین حوزه هایی وارد نشده بودند.
این
جا بود که افرادی چون مصباح و مطهری و بهشتی و خمینی و … وارد فاز اسلامی کردن همه
چیز شدند و این قصد را کردند که روحانیت را نهادی انقلابی نشان دهند و استدلال شان
هم ایستادگی چند مرجع در برابر انگلیس در دوران مشروطه بود (که آنهم بر سر قدرت
ایدئولوژیک و سهم خواهی بود).
از
اینجا بود که جمله ی معروف خمینی که می گفت اسلام برای نوک پا تا موی سر افراد
برنامه دارد ، شعار حوزه شد… اینجا بود که جوابیه ها و نقد های مذهب مداران سنتی
به شریعتی ماهیت ایدئولوژیک پیدا کرد و اینجا بود که این توهم وارد برخی آخوند های
جوان شد که تشیع نوعی ایدئولوژی مدرن با تمام ویژگی های یک ایدئولوژی مدرن است و
شریعتی است که مزخرف می گوید.شریعتی به محدثین شیعه مثل کلینی و مجلسی می تاخت و
روحانیت هم دقیقا هرچه داشت از صدقه سر روحانیون دوره ی صفویه و برخی محدثین متقدم
داشت.
آنها
هم اسلام را نوعی علم متحرک قلمداد کردند و از همین تاریخ بود که دهها کتاب اقتصاد
اسلامی و جامعه شناسی اسلامی و فلسفه ی تاریخ اسلامی و روان شناسی اسلامی و ستاره
شناسی اسلامی و … با تیراژ و تعداد بالا بیرون آمد و مقدمه ای شد برای ایجاد یک
تضاد…تضادی که حتی می توان پرورش تزی مثل ولایت فقیه و حکومت روحانیت بر مردم را
ناشی از برخوردهای فکری دهه 40 و 30 آن دوره دانست.
طیف
به شدت شریعتی زده بعد از انقلاب با قشر مذهب مدار که دیگر مسلمان نبودند و بلکه
“اسلامیست” بودند گلاویز شدند و این گلاویز شدن کاملا به حیات این فرقه کمک
کرد.بازنده ی نهایی هم طیف شریعتی زده بود.سازمان تروریستی فرقان که رسما خود را
وام دار شریعتی می دانست و همینطور مجاهدین خلق و گروههای مثل خلق مسلمان که رسما
تز اسلام منهای روحانیت و آخوندیسم را شعار اصلی خود می دانست وارد فاز پاسخ گویی
خشن شد.نبود طرح گسترده ی پارادایم هایی مثل آزادی و مطرح نشدن نسبی بودن و مطلق
نبودن خیلی از گزاره ها و جذم اندیشی و انقلابی فکر کردن و شعار زدگی شریعتی نقش
اساسی ای در خشونت طلبی این قشر داشت
مطهری
و مفتح و بهشتی و صدها روحانی بدست این دسته از گروهها که دچار بحران هویت بودند
کشته شدند.کشتار طرفداران روحانی خمینی بدست این گروهها با وجود اینکه طرفداران
خمینی مثل خلخالی و هادی غفاری و محمدی گیلانی هم جنایت کار بودند ، موجب مظلوم
جلوه داده شدن طیف خمینی شد و مردم بار دیگر حق را به طیف وفادار به خمینی
دادند.چون خشونت زدگی را به چشم می دیدند
سیطره
ی این قوم با تمام زوایای قدرت طلبی اش تحت عنوان طبقه ی امت حزب الله هنوز ریشه
در پارادیم های شریعتیستی دارد.مادامی که این تفکر احساسی بطور کامل زدوده نشود
باید منتظر تداوم حیات طیف های مقابل باشیم و اوضاع فعلی را قبول كنيم
وبلاگ خرد گرائی
علی
شریعتی
|
به راستی
انسان به شگفتی میآید که کشوری با چنین فرهنگِ غنی، ثروتی عظیم و دستاوردهایِ
ارزنده در کِشَندِ (=طولِ) تاریخ، هنوز گامهای ترقی و پیشرفت را به نسبتِ دُوَلی
که هتا (=حتی) نیمی از این سرمایههایِ مادی و فرهنگیاش را ندارند، برنداشته
است. این شگفتی زمانی به نقطهی اوجِ خود میرسد که آرامگاهِ یگانه مردِ بی
همتایِ تاریخاش جولانگاه و چراگاهِ چهارپایان است اما، قبرِ تجاوزگرِ خاکاش از
فرسنگها چون نگینی میدرخشد و مقدس است. برایِ سالروزِ فوتِ فرزندزادگانِ دشمناناش
سوگواری میکند و به غم و اندوه فرو میرود اما، هیچ از دلاورِ آذرپادگانیاش
که در مقابلِ پدران همین متجاوزین ایستاد و جان باخت، نمیداند. چرچیل در پاسخ به
پرسشِ اینکه ابزارِ اصلیِ استعمارِ جهانیتان چه بوده است، پاسخ میدهد: "
وجودِ اکثریتِ نادان و اقلیتِ خائن در آن سرزمینها "، شاید این پاسخ، کلیدِ
عللِ ناشناختهی عقبماندگیِ ما باشد.
یکی از افرادی که در تاریخ معاصرِ ایران، بیانصافانه به او ارج مینهند، بدونِ توجه به عمقِ تخریبگرِ مطالباش و اثرگذاریِ شگفتاورِ سخنانِ سطحی و یا قصارِ (گاه شیرین و موزونِ) ادبیاش، علی شریعتی است. البته گذراندن دورانِ سه سالهی تحصیل در دانشکده ادبیاتِ مشهد، به او قدرتِ قلمی بخشید تا بتواند مُراداش را در قالبِ وزنِ ادبی عرضه دارد و گوشِ شنونده را مجذوب کند.
نمونهی بارز را میتوان این جمله دانست: "خدایا مرا از فاجعهی پلیدِ مصلحت پرستی، مصون بدار تا به رعایتِ مصلحت، حقیقت را ذبحِ شرعی نکنم".
یکی از افرادی که در تاریخ معاصرِ ایران، بیانصافانه به او ارج مینهند، بدونِ توجه به عمقِ تخریبگرِ مطالباش و اثرگذاریِ شگفتاورِ سخنانِ سطحی و یا قصارِ (گاه شیرین و موزونِ) ادبیاش، علی شریعتی است. البته گذراندن دورانِ سه سالهی تحصیل در دانشکده ادبیاتِ مشهد، به او قدرتِ قلمی بخشید تا بتواند مُراداش را در قالبِ وزنِ ادبی عرضه دارد و گوشِ شنونده را مجذوب کند.
نمونهی بارز را میتوان این جمله دانست: "خدایا مرا از فاجعهی پلیدِ مصلحت پرستی، مصون بدار تا به رعایتِ مصلحت، حقیقت را ذبحِ شرعی نکنم".
او توانسته است با عنوانِ چنین جملاتی "گاه
پرمعنا" قشرِ عظیمی از نسلِ جوانِ گذشته و امروز را جذبِ خود کند و این
جذابیت به زیادهروی نیز کشیده شده است و هرآنچه سخنِ زیبا و دلنشین این سوی
و آن سو میشنوند به ایشان منسوب میکنند.
برای نمونه ادعا میشود که ایشان گفته است:" ترجیح میدهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم" که البته این سخنِ بسیار زیبا و دلنشینی است اما حقیقتِ امر این است که این سخن، برگرفته شده از دیالوگ مارلون براندون در فیلمِ "یک وحشی" که در سالِ ۱۹۵۳ نمایش داده شده است، میباشد. سخنِ اصلی گفته شده در آن دیالوگ اینچنین است: " من ترجیح میدهم سوارِ بر موتورسیکلتام به خدا فکر کنم، تا اینکه در کلیسا بنشینم و به موتورسیکلتام فکر کنم".
اگر محلِ نزاع به همین "قهرمان سازیهایِ کاذب" منتهی میشد، هرگز واردِ این جستار نمیشدم، مساله اما، بسیار فراتر از این سخنان است.
طرحِ ولایتِ فقیه و نقش مردمِ انتخاب کننده از نگاهِ شریعتی:
گرمیِ بازارِ شنوندگانِ علی شریعتی، به اعتبارِ جملاتِ موزونِ گاه "پرمعنایاش"، فضای کافی را برایِ ارائهی نگاههای تئوریکِ سیاسی فراهم کرد، او از درگیریِ دولتِ وقت در جنگِ سرد و مقابله با نفوذِ کمونیستها، بهرهیِ بهینه برد و توانست نگاهِ ایستایِ اسلامیانِ زمانِ خود را پویا کند.
نمونهی بارز،سخنرانیِ ایشان در تاریخِ ۸ آبانِ ۱۳۵۰ در حسینیه ارشاد است ،که در کتابی به نامِ "انتظار، مذهبِ اعتراض" چاپ شده است. علی شریعتی در این سخنرانی، طرحِ ولایتِ فقیه را روشن کرده و از دگر سو با کمالِ شگفتی "بی اعتبار بودنِ حقِ رایِ مردمِ عامی" را در قبالِ ولیِ فقیه توجیه میکند!
- در دورانِ غیبتِ صغری، آقایِ مهدی تنها با چهار تن "نایبِ خاص" که خودش انتخاب کرده بود در تماس بوده است و پس از اتمامِ آن دوران و مرگِ آن چهار تن، غیبتِ کبری فرا میرسد.
- در دورانِ غیبتِ کبری دیگر واسطه یا "نایبِ خاص" میانِ امام و عوام وجود ندارد از این روی تنها تماسِ مردم با آقایِ مهدی، "نایبِ عام" [= ولی فقیه] است.
- چگونگی انتخابِ "نایبِ عام" را مردم با کمکِ "اهل خبره" [=مجلسِ خبرگان] صورت میدهند
- توجیهِ عدمِ وجودِ دموکراسی آزاد در ولایتِ فقیه: "در این دورهی غیبتِ کبری، یک نظامِ انتخاباتیِ خاص به وجود میاید و آن یک انتخاباتِ دمکراتیک است برای رهبر اما یک دموکراسی آزاد نیست!!! گرچه این انتخاب شونده به وسیلهی مردم انتخاب میشود، اما در برابرِ <<امام [=آقایِ مهدی]>> مسئول است و در برابرِ مردم نیز، بر خلافِ دموکراسی که منتخب به وسیله <<مردم>>، فقط در برابرِ <<خودِ مردم>> که انتخابکنندگان و موکلین او هستند مسئول است. این است که مردم <<نایبِ عام>> را خودشان، با تشخیصِ آرایِ خودشان، بر اساس این ضوابط انتخاب کرده و رهبریِ او را میپذیرند و او را جانشینِ امام [=آقایِ مهدی ] تلقی میکنند و این جانشین امام در برابرِ امام [=آقایِ مهدی] و مکتب و او مسئول است، یعنی بر خلافِ نمایندهای که با نظامِ دمکراتیک انتخاب شده است، مسئولِ این نیست که ایدهها و ایدهآلها و نیازهایِ مردمی که او را انتخاب کردهاند برآورده کند، بلکه مسئول است که مردم را بر اساسِ قانون و مکتبی که امام[=آقایِ مهدی] هدایت کنندهی آن مکتب است، هدایت کرده و آنها را بر اساسِ آن مکتب تغییر و پرورش دهد
برای نمونه ادعا میشود که ایشان گفته است:" ترجیح میدهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم" که البته این سخنِ بسیار زیبا و دلنشینی است اما حقیقتِ امر این است که این سخن، برگرفته شده از دیالوگ مارلون براندون در فیلمِ "یک وحشی" که در سالِ ۱۹۵۳ نمایش داده شده است، میباشد. سخنِ اصلی گفته شده در آن دیالوگ اینچنین است: " من ترجیح میدهم سوارِ بر موتورسیکلتام به خدا فکر کنم، تا اینکه در کلیسا بنشینم و به موتورسیکلتام فکر کنم".
اگر محلِ نزاع به همین "قهرمان سازیهایِ کاذب" منتهی میشد، هرگز واردِ این جستار نمیشدم، مساله اما، بسیار فراتر از این سخنان است.
طرحِ ولایتِ فقیه و نقش مردمِ انتخاب کننده از نگاهِ شریعتی:
گرمیِ بازارِ شنوندگانِ علی شریعتی، به اعتبارِ جملاتِ موزونِ گاه "پرمعنایاش"، فضای کافی را برایِ ارائهی نگاههای تئوریکِ سیاسی فراهم کرد، او از درگیریِ دولتِ وقت در جنگِ سرد و مقابله با نفوذِ کمونیستها، بهرهیِ بهینه برد و توانست نگاهِ ایستایِ اسلامیانِ زمانِ خود را پویا کند.
نمونهی بارز،سخنرانیِ ایشان در تاریخِ ۸ آبانِ ۱۳۵۰ در حسینیه ارشاد است ،که در کتابی به نامِ "انتظار، مذهبِ اعتراض" چاپ شده است. علی شریعتی در این سخنرانی، طرحِ ولایتِ فقیه را روشن کرده و از دگر سو با کمالِ شگفتی "بی اعتبار بودنِ حقِ رایِ مردمِ عامی" را در قبالِ ولیِ فقیه توجیه میکند!
- در دورانِ غیبتِ صغری، آقایِ مهدی تنها با چهار تن "نایبِ خاص" که خودش انتخاب کرده بود در تماس بوده است و پس از اتمامِ آن دوران و مرگِ آن چهار تن، غیبتِ کبری فرا میرسد.
- در دورانِ غیبتِ کبری دیگر واسطه یا "نایبِ خاص" میانِ امام و عوام وجود ندارد از این روی تنها تماسِ مردم با آقایِ مهدی، "نایبِ عام" [= ولی فقیه] است.
- چگونگی انتخابِ "نایبِ عام" را مردم با کمکِ "اهل خبره" [=مجلسِ خبرگان] صورت میدهند
- توجیهِ عدمِ وجودِ دموکراسی آزاد در ولایتِ فقیه: "در این دورهی غیبتِ کبری، یک نظامِ انتخاباتیِ خاص به وجود میاید و آن یک انتخاباتِ دمکراتیک است برای رهبر اما یک دموکراسی آزاد نیست!!! گرچه این انتخاب شونده به وسیلهی مردم انتخاب میشود، اما در برابرِ <<امام [=آقایِ مهدی]>> مسئول است و در برابرِ مردم نیز، بر خلافِ دموکراسی که منتخب به وسیله <<مردم>>، فقط در برابرِ <<خودِ مردم>> که انتخابکنندگان و موکلین او هستند مسئول است. این است که مردم <<نایبِ عام>> را خودشان، با تشخیصِ آرایِ خودشان، بر اساس این ضوابط انتخاب کرده و رهبریِ او را میپذیرند و او را جانشینِ امام [=آقایِ مهدی ] تلقی میکنند و این جانشین امام در برابرِ امام [=آقایِ مهدی] و مکتب و او مسئول است، یعنی بر خلافِ نمایندهای که با نظامِ دمکراتیک انتخاب شده است، مسئولِ این نیست که ایدهها و ایدهآلها و نیازهایِ مردمی که او را انتخاب کردهاند برآورده کند، بلکه مسئول است که مردم را بر اساسِ قانون و مکتبی که امام[=آقایِ مهدی] هدایت کنندهی آن مکتب است، هدایت کرده و آنها را بر اساسِ آن مکتب تغییر و پرورش دهد
- نقشِ رای دهندگان و چگونگی
رای دادن: " البته این انتخابات که یک انتخاباتِ مقیدی است، به این معنی نیست که همهی مردم بیایند
و رای بدهند و هر کس شمارهی آرائش
بیشتر بود به جانشینی امام منتخب شود و در مسندِ نیابتِ امام قرار گیرد، بلکه چون
این فرد یک شخصیتِ اجتماعی است و در عینِ حال یک شخصیتِ علمی، بنابرین تودهی ناآشنا با علم، خودبهخود
شایستگی انتخابِ او را ندارد و
عقل حکم میکند کسانی که آگاهی و علم دارند و میدانند که عالمترین و متخصصترین
و آشناترین فرد به این مکتب کیست، یعنی <<عالمشناسان>> به این
انتخابات مبادرت ورزند و مردم هم خودبهخود با فضلا و روحانیون و علمایِ مذهبِ
خودشان تماس و به آنها اعتقاد دارند و از آنها پیروی میکنند.
علی شریعتی از یک سو طرحِ جانشینِ امام زمان را در بینِ روحانیت جا میاندازد و از دگر سو پیشاپیش غیرِ دمکراتیک بودنِ انتخابات را توجیه کرده و با شگفتی ولی فقیه را نه پاسخ گویِ ایدهها و ایدهآلها و نیازهای مردم بلکه پاسخ گویِ قانونِ امام زمان ارزیابی میکند.(چه تشابهِ نزدیکی است بینِ عملکردهای آقایِ خمینی و خامنهای در قبالِ مردم و تئوریِ علی شریعتی)
نگاهِ ایستایِ چند سدهایِ اسلامی، با شنیدنِ این مطالبِ بنیادین، از قالبِ سنتی تشریفاتیاش خارج شده و گروههایِ اسلامشناسِ وقت، به تحقق پیوستنِ این تئوری را همسانِ با قدرت رسیدن ارزیابی کرده و از آنجا که تودهها، خود اسلام پناه بودند، تحققِ تئوریِ بیان شده آنچنان دشوار نبوده است.
نگاهِ ایران ستیزانهی علی شریعتی:
یکی از
دلایلِ اصلیِ شکستِ ما در کِشَندِ تاریخ، بیارزش شمردنِ ایران در قیاسِ با ارزشهایِ
مورد پسندِ فردی یا گروهی است. اگر در گذرگاهِ تاریخ به نگاهِ مارکس نزدیک میشویم
و کمونیسم، افکارِ ما را مجذوب میکند به تندی در مقابلِ ایران و ایرانیت و تاریخ
و پرچمِ خودمان جبههگیری کرده و آن را فدایِ ارزشهای موردِ پسنده فردی میکنیم و
یا اگر باورمند به آقایِ محمد میشویم و نگاهِ اسلام ما را مجذوب میکند بی پروا
تیشه به ریشهی هویتمان زده و اساسا خود را با هویتِ دینیمان معرفی میکنیم و
اگر جایی از دستاوردهایِ تاریخِ ایران در قیاسِ با اندیشهمان، ماهیتِ اندیشهی
ما را منحوس جلوه بدهد، کلا آن را از تاریخِ ایران قیچی میکنیم.
علی
شریعتی نیز از این مهم جدا نیست و در کتابِ "مکتب، وحدت، عدالت، علی" ،
برایِ درس گرفتن از سورهی روم در قرآن میگوید:
- "
به نظرِ من، در همینجا است که قرآن نمیخواهد پیشبینی کنید و غیبگویی و چشمبندی.
زیرا پیامِ دیگری دارد و آن این که:<<ای کسانی که مرعوب شدهاید و ما را
مسخره میکنید و میگویید محمد اصلا از دنیا اطلاعئ ندارد و نمیداند که روم هفصد
هزار سربازِ مسلح و مدرنترین ارتش را در اختیار دارد و ایران به بیش از یک میلیون
نظامی مسلح، با بهترین ساز و برگهای جنگی مجهز است بدانید که این دوغول که دنیا
را در تسلطِ خود دارند، آنقدر با هم خواهند جنگید و آنقدر لشکرکشیهای بیهوده و
بی ثمر خواهند داد تا به قدری که خود را فرسوده کنند و از درون بپوسانند که با یک ضربِ شمشیرِ چند مسلمانِ پابرهنه،
اما مؤمن، یعنی آگاه، مصمم و مسئول، همهی آن شکوه و عظمتِ ایران و روم به زانو
درآیند>>
ایشان از
تازشِ اعراب به ایران با افتخار یاد میکند و مومن، مصمم و مسئول بودنِ آنها را میستاید،
حملهای را ارج مینهد که بازتاباش کشتارِ دویست سالهی بیرحمانهی ایرانیان
توسطِ اعراب را دربرداشت.( به کتابِ دو قرن سکوت، اثرِ
عبدالحسینِ زرین کوب در بخشِ کتابهای ارزشمند مراجعه شود).
ایشان پا
را فراتر گذاشته و در کتابِ " بازگشت به خویشتن" میگوید:
"
من در کنفرانسهای ارشاد نشان دادهام که اصولا
ملیت ایرانی پس از حمله ی عرب به وجود آمد! علمای ملی شده ی اخیر هم بسیار زور
زدند تا بجای نبوغهای جهان ، همچون ابوعلی و خوارزمی ، حتی یک چهره ی با ارزش
علمی و اذبی در ایران باستان بیابند و نیافتند.
در پاسخِ به این سخنِ شگفتانگیز،
پیشنهاد میشود که به کتابِ "تاریخِ تمدن" اثرِ ویل دورانت (فیلسوف و
تاریخشناس) که از جلدِ دهم به تمدنِ ساسانی پرداخته است مراجعه شود و دراینجا به
چند نمونه از اشارهی وی به تمدنِ ایرانِ پیش از اسلام خواهم پرداخت:
- از ثروت و جلال شاپورها ، قبادها و
خسروها چيزی جز بقايای هنر دوران ساسانی به جا نمانده است. اما همين مقدار كافی
است كه ما را از دوام و قابليت انعطاف هنر ايران از زمان داريوش كبير و پرسپوليس
تا دوران شاه عباس كبير و اصفهان به شگفت آورد
- روی هم هنر ساسانيان نماياننده
بازخيزی از چهار قرن انحطاط دوران اشكانيان است، اگر ما به قيد احتياط از بقايای
آن قضاوت كنيم بايد بگوييم كه در كمال و عظمت به پای هنر دوران هخامنشی نمیرسد.
همچنين از حيث ابداع، ريزه كاری و ذوق با هنر ايران بعد از اسلام برابری نتواند
كرد
شیوهای که علی شریعتی در استدلالاش
به کار گرفته "گریزِ به پیش (=فرارِ به جلو)" نام دارد، در این شیوه
فردی که در دیدگاه دارایِ ضعفِ بنیاندین است، با حمله به رقیبِ فکریِ خود تلاش میکند
تا آنچه او به عنوانِ اعتبار داشته را بیارزش جلوه دهد تا بدین سان بر رویِ فقرِ
اندیشهِ خود سرپوش گذاشته و یا در شرایط خاص آن را آراسته جلوهساز کند.
به این دلیل است که او دم از
"قیچی کردنِ تاریخِ ایرانِ قبل از اسلام" میزند
آیا مبلغینِ بادیه نشینان میتوانند
یک دستاورد از جهانِ اسلام نام ببرند که دستِ ایرانیان در آن دخیل نبوده باشد؟
نگاهی به کشورِ امروزِ عربستان (پس از ۱۴۰۰ سال) بیندازید، آیا به راستی اگر
اسلام در ذات ایجادِ تحول و پیشرفت و علم و معرفت میکرد، وضع کشورهای اسلامی از
جمله عربستان چنین بود؟
یاوه گوییهایِ علی شریعتی:
واژهی یاوه به معنای بیهوده، بی
معنی و مهمل به کار گرفته شده و در نوشتار و گفتارِ علی شریعتی در کنارِ سخنانِ
"پر معنا"، بسیار سخنانِ بی معنا و یاوه به چشم میخورد که بیشتر از
رویِ بازی با واژههایِ ادبی برای سردرگمیِ عوام در فهمِ نوشتارش به کار رفته
است.
برایِ نمونه، در کتابِ "علی،
حقیقتی بر گونهی اساطیر" میگوید:
- " کیست که واقعا نداند که در
عصمتِ ملکوتیِ سپیده، در زمزمهیِ جادوییِ چشمهسران، در نسیمِ پیامآورِ سحر، در
چشمِ خونپالایِ غروب، در نغمهی آسمانیِ شباهنگ، در خلوتِ نیمهشبهایِ روشنِ
کوچه باغهایِ خاموش، در خمِّ خستهی چشمی از تبِ عشق، در همآغوشیِ پاکِ مه و
مرداب، در لبخند، در نگاه، در مهتاب، در بازیِ پنهان و پر غوغایِ باد بر سرِ شاخههایِ
بلندِ سپیدارهایِ مغرب در افق، در شفق و در هر چه ما را از خویش به در میبرد،
درست به همان اندازه عمق، معنی، راز و زیبائی نهفته است که در قیافهی یک <<گوشتکوب>>
و حتی در همان درزِ پر از گوشتکوبیدهیِ شبماندهی آن؟ این بیچاره انسان است که
میخواهد دنیایش اینچنین باشد و نیست
از آنجا که متن نوشته شده خود گویایِ
روشنی از درکِ واژهی "یاوه" است، از توضیحِ بیشتر خودداری میکنم.
فرامد (=نتیجهگیری):
نسلِ جوانِ دیروز از رویِ تأثیرپذیریِ
ناآگاهانه سرنوشتی برایِ خود رقم زد که تاوانش، متحملِ دو نسلِ بعدیاش شد. میشود
برایِ خطاها بهانه تراشید و هزار و یک کمبود را نام برد اما حقیقتِ امر این است
که نسلِ گذشته ما پایِ منبرِ کسانی نشست که آموزههای آنها امروز به صورتِ
سرراست(=مستقیم) در کشورمان اجرا میشود و با شگفتیِ هرچه تمام ترمیبینیم که نسل
جوانِ امروز مخالفِ اجرایِ این قوانینِ امروزی است (اصلِ ولایتِ فقیه، بی اعتبار
بودنِ رایِ مردم، اعتراض به بیاعتناییِ خواستهها و ایدههای مردم،...) اما نظریهپردازِ
این قوانین را میستاید!
هر تحولی در جامعه، بازنمودِ سطحِ
بینشِ آن جامعه است، از این روی است که دستاوردِ تفکرِ ولتر (ده سال پس از مرگِ
او) انقلابِ فرانسه است که مهدِ فرهنگ و تمدنِ مدرنِ جهان میشود، و در ایران،
دستاوردِ تفکرِ آقایِ شریعتی (دو سال پس از مرگ او) انقلابِ اسلامی است که مهدِ
صدورِ تروریسم، فتوایِ قتل و مرگ و کشتار، دیکتاتوری و جنایت میشود. دو جامعه، دو
روشنفکر، دو انقلاب...
اینجاست که سخنِ فیلسوفِ بنام، راسل
مصداق پیدا میکند: "جامعهی گوسفندی، لایقِ حکومتِ گرگان است"، هرچند
که آقای علی شریعتی، در "مجموعه آثار" میگوید: "فیلسوفان
پوفیوزانِ تاریخ اند
وبلاگ گمنامیان
اعتماد به امثال بنی صدر و دیگر جداشدگان از رژیم، حماقت محض است!/چون دخترکی شیطان، تنها می گویند «خمینی بٙده» این کار را کرد!
مهمترین مولفه برای آزادی خواه بودن، اعتقاد به
دمکراسی، حقوق بشر و آزادی بیان است، وقتی کسی در جنایات رژیم مشارکت داشته، به
صورت عملی نشان داده به این اصول یاد شده اعتقاد ندارد!
پس نقش کسانی که در جنایات
رژیم مشارکت داشته اند، قدرت را به دست داشته اند، حتی نظریه پرداز رژیم بوده اند،
این میان چه می شود؟! آیا با چند فحش به خمینی و خامنه ای، تمام این گناه ها شسته
می شود؟! عدم اعتقاد این افراد به دمکراسی و آزادی بیان چه می شود؟!
چند نکته کوچک وجود دارد که
کنار هم چیدن آنها، ما را به نتیجه جالبی می رساند:
1- آقای بنی صدر حاضر نیست
مسولیت خودش را در تشکیل رژیم ولایت فقیه بپذیرد، حاضر نیست قبول کند که اعتقادات
او بوده که ولایت فقیه را پایه گذاری کرده و فقط می گوید: «خمینی ما را گول زد و
خمینی آدم بدی بود!»
2- باید از آقای بنی صدر
پرسید، اگر کس دیگری جای خمینی بود و قرار بود همین افکار اسلامی شما را اجرا کند،
ایا حاصلش فرق می کرد؟! مثلا، دستور قران مبنی بر کتک زدن به زنانی که بنی صدر از
آن طرفداری میکند و تلاش می کند بر آن ماله
بکشد، وقتی اجرا بشود،
حقوق زنان از نقض می گردد، حال چه توسط خمینی اجرا شود، چه توسط خود بنی صدر و چه
توسط بن لادن!
3- آقای بنی صدرو ...
، مدعی هستند که خمینی یا خامنه ای، بد عمل می کنند، اما حاضر نیستند نقش خود را
در شکل گیری نظام ولایت فقیه بپذیرند و یا قبول کنند زمانی جزوی از این نظام بوده
اند و در جنایاتش شریک بوده اند.
(کشتار ترکمن صحرا - در
کردستان چکمه را در نیاورید - موی زن اشعه دارد -و فرار با چادر زنانه )
4- این آقایان تنها مسولیت
جنایات را به گردن یک شخص دیگر (مثلا خمینی) می اندازند، اما حاضر نیستند بپذیرند
که افکار آنها با خمینی هماهنگ بوده است. تنها مانند دخترکی شیطان که یک گلدان را
می شکند و برای فرار از تنبیه، می گوید «ساناز بٙده» این کار را کرد، بنی صدر نیز
می گوید «خمینی بٙده» این جنایات را کرده است!
5- صرف اینکه کسی به خامنه ای
بد و بیراه بگوید، او را مبارز راه آزادی نمی کند، باید دید که مثلا آقای بنی صدر،
آیا واقعا به آزادی بیان و اندیشه و دمکراسی و جدایی دین از سیاست معتقد است؟!
6- در داخل این رژیم، همیشه
تنش و دعوا و جنگ قدرت وجود داشته است. بنی صدر می رود، هاشمی رفسنجانی می آید،
موسوی می رود، کروبی می آید، خاتمی می رود، احمدی نژاد می آید...!
7- کسانی که در جنگ قدرت شکست
می خورند، دو راه پیش رو دارند، یا مانند آیت الله آذری قمی و یا موسوی اردیبلی،
خانه نشین شوند و اجازه دهند خامنه ای تکه استخوانی جلو آنها بیاندازد و مثلا
ریاست یک سازمان کوچک را بدست گیرند و مشغول چپاول آن شوند، یا روش اینکه رهبر
آنها را مورد غضب قرار دهد و این اشخاص، معمولا از کشور نیز خارج می شوند
(مثل بنی صدر)
8- این روش کثیفی است که سی
بعد از مشارکت در شکل گیری و جنایات رژیم، در جنگ قدرت شکست بخورد، بعد به
بیرون از کشور بیاید و یک شبه؛ مدعی آزادی و دمکراسی شود!
9- باید از این آقایان پرسید
زمانی که قدرت را بدست داشتید، چرا حرف از دمکراسی و آزادی نمی زدید؟!
شاید بتوان این اشخاص را
بابت جنایاتی که کرده اند، بخشید، اما هرگز نمی توان به آنها اعتماد کرد.
فرق بسیار است بین کسی که
حاضر به قبول قدرت و مشارکت در جنایات رژیم نشده، برای آزادی جنگیده است، با کسی
که در جنایات رژیم شریک بوده، حالا که از قدرت کنار گذاشته شده است، به خارج آمده
و مدعی آزادی خواهی است...!!
آشفته بازاری است که جنایات
کاران رژیم، کسانی که هنوز از دست آنها خون می چکد، مدعی آزادی شده اند!
وبلاگ فضول محله
آقای بنی صدر؛ ما را به خیر تو امید نیست، شر مرسان
هرانا
در مصاحبه ای با بنی صدر: آقای بنی صدر شما در کتاب حق قضاوت و
انسان در قرآن گفته اید حقوق بشری که در قرآن وجود دارد از اعلامیه جهانی حقوق بشر
کامل تر است، آیا کماکان بر این عقیده هستید؟.
بنی صدر: بله، من در آن کتاب چهارده اصل بیش تر از اعلامیه حقوق بشر برشمردم که در قرآن وجود دارد و در اعلامیه حقوق بشر نیامده است. اعلامیه جهانی حقوق بشر، حقوق بشر از دید فقهای دنیای اسلام ، و حقوق بشری که من از قرآن استخراج کردم در کتابی مقایسه و چنین نتیجه گیری شده که کامل ترین بیان حقوق بشر که بی ابهام و شفاف است حقوق بشری است که بنی صدر از قرآن استخراج کرده است.
بنی صدر: بله، من در آن کتاب چهارده اصل بیش تر از اعلامیه حقوق بشر برشمردم که در قرآن وجود دارد و در اعلامیه حقوق بشر نیامده است. اعلامیه جهانی حقوق بشر، حقوق بشر از دید فقهای دنیای اسلام ، و حقوق بشری که من از قرآن استخراج کردم در کتابی مقایسه و چنین نتیجه گیری شده که کامل ترین بیان حقوق بشر که بی ابهام و شفاف است حقوق بشری است که بنی صدر از قرآن استخراج کرده است.
حال
نگارنده از خوانندگان در خواست می کند که آیات زیر را که بر گرفته از قرآن است
بخوانید و کمی با حقوق بشر اسلامی
آشنا شوید:
- وَقَاتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (بقره/۲۴۴): در راه الله کشتار کنید و بدانید که الله شنواى داناست!
- قَاتِلُواْ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْیَوْمِ الآخِرِ وَلاَ یُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُواْ الْکِتَابَ حَتَّى یُعْطُواْ الْجِزْیَةَ عَن یَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ (توبه/۲۹ ):
و کسانیکه از اهل کتابى (یهودیان و مسیحیان) که به الله و روز آخرت ایمان ندارند و حرام داشته ی الله و پیامبرش را حرام نمىگیرند و دین حق نمىورزند، آن ها را بکشید (آنقدر بکشید که تسلیم شوند و باج و خراج بدهند به پیامبر اسلام) تا به دست خویش و با حقارت جزیه بپردازند.
- وَقَاتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (بقره/۲۴۴): در راه الله کشتار کنید و بدانید که الله شنواى داناست!
- قَاتِلُواْ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْیَوْمِ الآخِرِ وَلاَ یُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُواْ الْکِتَابَ حَتَّى یُعْطُواْ الْجِزْیَةَ عَن یَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ (توبه/۲۹ ):
و کسانیکه از اهل کتابى (یهودیان و مسیحیان) که به الله و روز آخرت ایمان ندارند و حرام داشته ی الله و پیامبرش را حرام نمىگیرند و دین حق نمىورزند، آن ها را بکشید (آنقدر بکشید که تسلیم شوند و باج و خراج بدهند به پیامبر اسلام) تا به دست خویش و با حقارت جزیه بپردازند.
آقای
بنی صدر یک دست عبا و عمامه کم دارند تا به جای صندلی، بر روی منبر نشسته و برای
ملت ایران روضه علی اصغر بخوانند. ایشان در پی آن است که با تکیه بر قوانین
وحشیانه اسلام، در ایران دموکراسی اسلامی پیاده کند. زهی خیال باطل
- وَقَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ
اللّهِ وَقَالَتْ النَّصَارَى الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ ذَلِکَ قَوْلُهُم بِأَفْوَاهِهِمْ
یُضَاهِؤُونَ قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُواْ مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللّهُ أَنَّى
یُؤْفَکُونَ (توبه/۳۰):
و یهودیان مىگویند عزیر پسر الله و مسیحیان مىگویند مسیح پسر الله، این سخنى است که به زبان مىآورند و به سخن کافران پیشین تشبث مىجویند، الله (باید) آنها را بکشد که چگونه به بیراهه میروند.
و یهودیان مىگویند عزیر پسر الله و مسیحیان مىگویند مسیح پسر الله، این سخنى است که به زبان مىآورند و به سخن کافران پیشین تشبث مىجویند، الله (باید) آنها را بکشد که چگونه به بیراهه میروند.
- یَا
أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِینَ یَلُونَکُم مِّنَ الْکُفَّارِ
وَلْیَجِدُواْ فِیکُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ
(توبه/۱۲۳):
اى کسانى که ایمان آوردهاید با کافرانى که مجاور شما هستند بجنگید و بکشیدشان و آنان باید در شما خشونت بیابند و بدانید که الله با متقیان است.
- یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ فَلاَ یَقْرَبُواْ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ… (توبه/۲۸): مؤمنان همانا مشرکان نجس هستند، لذا نباید پس به مسجدالحرام نزدیک شوند.
اى کسانى که ایمان آوردهاید با کافرانى که مجاور شما هستند بجنگید و بکشیدشان و آنان باید در شما خشونت بیابند و بدانید که الله با متقیان است.
- یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ فَلاَ یَقْرَبُواْ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ… (توبه/۲۸): مؤمنان همانا مشرکان نجس هستند، لذا نباید پس به مسجدالحرام نزدیک شوند.
شاید
آقای بنی صدر زمانی که مشغول استحراج حقوق بشر ناب محمدی از
درون قرآن بودند، این آیه ها و هزاران آیه های ضد انسانی دیگر، از دید چشمان
تیزبین شان پنهان مانده اند و شاید هم آقای بنی صدر مسلمان دو آتشه، هنگام استخراج
حقوق بشر از معدن تازینامه، به اندازه کافی با قدرت، تیشه بر صخره های انسان ستیزی
قرآن نزده اند تا تمامی جنایاتی که کتاب آسمانی مسلمانان در سینه دارد، بیرون ریزد
و آقای بنی صدر که خود را مفسر قرآن می دانند، آن را برای ایرانیان به ارمغان
آورند.
به
هر حال باید خدمت آقای بنی صدرکه خود را هنوز رییس جمهور برگزیده ملت ایران می داند، گفت که آقای محترم، بیش از سه
دهه است که گوشه ای از اسلام ناب محمدی توسط خمینی و خلخالی و خامنه ای و قاضی
صلواتی ها، در ایران زمین پیاده شده و می شود؛ بهترین و با سواد ترین جوانان آزادی
خواه این مرز و بوم، به خاطر دستورات مستقیم و روشن قرآن مبنی بر ملحد و مرتد
خواندن کسانی که بدان خزعبلات باور ندارند، یا کشته شده و به دار آویخته گشته اند
و یا در زندان های مخوف حکومت اسلامی در حال جان دادن و زیر شکنجه های جسمی و روحی
و تجاوز فیزیکی سربازان امام زمان که اتفاقن آنان نیز به شدت مسلمان هستند، قرار
دارند.
قانون
برده داری و زن ستیزی اسلام چی؟.
آیا آنها نیز از قوانین سازمان ملل بالاتر هستند؟. این همان قانون زن ستیزی نیست
که شما به زور دختر دلبند و بیگناه خود فیروزه خانم را به عقد مردک خودکامه ای به
نام مسعود رجوی در آوردید؟. شما همان کاری را کردید که ابوبکر دختر بچه
نازنین ۶
ساله خود عایشه را در اختیار محمدابن عبدالله مردک خودکامه و زنباره گذاشت تا با
او وقت گذرانی و بچه بازی کند؟.
حال
آقای بنی صدر که پس از سه دهه ای که از عمر ننگین انقلاب اسلامی می گذرد و بلاهایی
که شما و دوستان تان با آن انقلاب بر سر مردم ایران آوردید، هنوز نام وبسایت رسمی
تان “انقلاب اسلامی” است، شما با چه رویی از جمهوری اسلامی بنی صدری، برای آینده
ایران سخن می گویید؟. آیا واقعن باور دارید که جوانان آزادی خواه ایران، به حکومتی
به جز یک نظام سکولار
دموکرات که در آن هر
شهروندی در انتخاب دین و مسلک و باورهای خویش آزاد باشد و آزادی بیان و عدالت
اجتماعی یکسان برای همگان وجود داشته باشد، راضی خواهند شد؟.
شما
هم اکنون بسیار پیر و فرتوتید و در سن بالایی به سر می برید که به احتمال قوی، این
خشک مغزی و مهمل بافی های تان ناشی از فرسودگی ذهن تان به خاطر سن بالای تان می
باشد. گرچه پول های مفت مملکت و ارزهای فرستاده شده به وسیله پدر آیت الله تان توانسته
شما را تا این سن برساند و در شما بی غیرتی و
وطن فروشی اثر گذار نباشد، ولی یقیناً شما شاید یک گونی نمک زیادتر از سهمتان در
دنیا مصرف کرده باشید و بهتر است خود را بازنشست کنید که به زودی رخت از این جهان
خواهید بست و حوریان چهل متری بهشتی در انتظارتان صف آرایی خواهند کرد.!
گویا
آقای بنی صدر به تازگی با بی بی سی لندن هم مصاحبه داشته است. البته همه ما می
دانیم که دولت بریتانیای کبیر بیش
از ۴ سده
است که پدرخوانده کشور ما شده، و حکومت های هر دوره را تعین و یا بر آن ها نظارت
کرده است. همان بریتانیایی که با تبلیغات زهر آگین ۳۳ سال پیش، و اخبار دروغین که به وسیله
همین آقای بنی صدر در اختیار آنان گذاشته می شد، توانست به کمک بنی صدر جنایت کاری
به نام خمینی را به حلق مردم ایران فرو کند.
اکنون
که به همت بریتانیای کبیر و آمریکا، ظاهراً شکل حکومت های منطقه تغییر یافته و
همگی از عراق، افغانستان، تونس، و مصر کاملاً
در طلسم جادویی اسلام فرو رفته اند، دولت بریتانیا با برگزاری مصاحبه با بنی صدر،
می خواهد در پیکر نزدیک به مرگ این خردباخته اسلامی بدمد، و باردیگر او را در
ایران به پست و مقامی برساند. اینجاست که جوانان مملکت باید مواظب حرکات و دعوت
هایی که دولت انگلیس از مزدوران اسلامی خود می کند، باشند و کلاه گشاد دیگری مانند
گذشته بر سر ملت فلک زده ما نرود.
شباهت رجوی با
بنی صدر، که یکی خود را رهبر مقاومت و دیگری خود را رییس جمهور برگزیده ملت ایران
می داند، بسیار زیاد است. بنی صدر و رجوی هر دو ایدئولوژیست های متصعب و خشک مغز
اسلامی و از شاگردان مکتب علی شریعتی جنایت کار اند
و به دنبال برقراری نظامی بر پایه اسلام ناب محمدی در ایران زمین هستند. جدا از
نسبت فامیلی که بنی صدر و رجوی، پس از ازدواج فیروزه بنی صدر، دختر ابوالحسن خان،
با مسعود رجوی با یکدیگر پیدا کردند، ایشان از لحاظ فکری نیز بسیار شبیه یکدیگرند
و بر آن هستند که مغز جوانان ایران زمین را شستشو داده و از ایشان ابزاری بسازند
برای به قدرت رسیدن و حکومت اسلامی خود را آغاز کردن.
عجیب
اینجاست آقای بنی صدر و علی شریعتی که هرکدام
یک دکترای قالیچه ای (دادن قالیچه، و گرفتن دکترا) برای خود دست و پا کردند، چرا
مدرکی دهان پر کن هم برای مسعود رجوی در
دوران فامیلی او با بنی صدر دست و پا نکردند. شاید در این مورد هم آقای بنی صدر
خواسته اند کمی جلوتر از داماد سیاسی خود باشند. ولی بد نیست آقای بنی صدر در مورد
تز دکترای اقتصاد اسلامی خود که بنا به گفته خمینی کار خر است، کمی بنویسند
تا ما بعدها اگر گذرمان به پاریس افتاد، تز کذایی اشان را بخوانیم تا ببینیم علاوه
بردادن قالیچه، ایشان صفحات کاغذی هم حرام کرده اند، یا نه؟!.
آقای
بنی صدر، در توهمات خویش گمان می کند که جوانان آزادی خواهی که از جان و مال و
هستی شان گذشته اند تا روزی میهن شان از اسارت اسلام و آخوند و پاسدار و بسیجی رها
گردد و گل آزادی در وجب به وجب ایران زمین، غنچه دهد؛ برای ایشان فرش قرمز پهن
خواهند کرد تا آقای بنی صدر بیایند و برای ایرانیان فرهیخته، دوباره همچون خمینی
جنایتکار، از دموکراسی اسلامی و حقوق بشر قرآنی سخن بگویند.
علی
شریعتی، مردک فانتزی با دکترای قلابی قالیچه ای از فرانسه، تئوریسین حکومت اسلامی
و ولایت فقیه که با استفاده از جملات زیبا و نا مفهوم و همچنین تقلید عقاید و
اندیشه ها و گفتارهای فیلسوف های غربی و تبدیل آن ها به نظریات اسلامی، لباس
زیبایی را تن عروس زشت منظر اسلام کرد و انقلاب اسلامی را پایه ریزی نمود، و
جوانان ایران زمین را فریب داد
باید
خدمت آقای بنی صدر گفت که مردم ایران، یک بار فریب علی شریعتی و اسلام بزک دوزک شده وی را
خوردند و گرفتار خمینی و رژیم ستمکارش گشتند و سه دهه است که در فقر و درماندگی و
بیچارگی به سر می برند و اکنون جوانان آزادی خواه ایرانی از بالاترین حد شعور و
درک اجتماعی و سیاسی برخوردارند و نیک می دانند که آخر و عاقبت یک حکومت دینی به
کدامین قهقرا ختم می شود؛ امروز نگارنده به عنوان یک جوان ایرانی اعلام می کند که
آقای بنی صدر؛ برو این دام بر مرغ دگر نِه!
باید
یادواره های مشهور پارسی را طلا گرفت و قاب کرد و بر سر در هر خانه ای جای داد،
چنانچه یادواره ای معروف می گوید: عاقبت گرگ زاده گرگ شود/ گرچه با آدمی بزرگ شود؛
حال آقای بنی صدر آخوند زاده که سه دهه پیش به خمینی کمک
کرد تا بر جان و مال و ناموس ایرانیان تسلط پیدا کند و با در دست داشتن ظاهراً
مدرک دکترای اقتصاد، زمانی که پدر معنوی اش، خمینی گفت: اقتصاد مال خر است.! لال
مانی گرفت و لام تا کام حرف نزد، امروز ماهیت واقعی خود که همان “آخوند کراواتی”
است را نشان می دهد و دم از حقوق بشر اسلامی می زند.
خلاصه کلام اینکه آقای بنی صدر؛ ما را به خیر تو امید نیست، شر مرسان.
خلاصه کلام اینکه آقای بنی صدر؛ ما را به خیر تو امید نیست، شر مرسان.
نظر
این جانب علی محمدی طبق گفته بنی صدر او با شریعتی باهم شروع کردند
و هر دو به جهان بینی توحیدی رسیدند بی خدایان از فلسفه ومنطق توحید می
ترسند چون توانائی رد بر نقد های انها را دارد و قران را به عنوان
کتاب حقوق بشر -ازادی - استقلال- برابری -و تکامل تبیین کرده است ومی
کند
طرفداران شریعتی و بنی صدر کجایندشریعتی و بنی صدر هر دو تئوریسین ولایت
فقیه ودارای جهان بینی توحیدی چرا فقط به این دو این همه گیر می دهند چون
قران را کتاب توحید و تک صدائی برابری حقوقی بین همه بشر و مخصوصا بین زن
ومرد می دانند و این امر برای هر مستبدی خوشایند نیست چه ملا ها و چه
روشنفکرانی که معتقد به دو صدائی متضاد = شرک در قران هستند که تنها راه
ابطال - وجود خدا - پیامبری - و قران به عنوان کتاب حقوق بشر است
بخشی از مقاله ای که از بنی صدر در ماهنانه هاروارد چاپ شد
من و علی شریعتی در سال ۱۹۶۴ در پاریس دیدار داشتیم.
در آنجا همنظر شدیم که اسلام موجود که از حقوق بریده شده است و صرفا حول مجموعه ای
از تکالیف تقلیدی و کورکورانه تدوین شده است، با اندیشه رشد و دمکراسی ناسازگار
است. در آن جلسه هر دوی ما پذیرفتیم که اگر اسلام همین است، باید از آن دست کشیده،
شجاعانه بایستیم و به جستجوی یک نظام و باور جدیدی برخیزیم که بتواند با استعدادهای
انسان هماهنگ باشد. پس از مطالعه تفصیلی به این نتیجه مشترک رسیدیم که اسلامِ استبداد
محور تاریخی، مخالف روح اسلام بوده و در
برابر همه اصول راهنمای آزادی و اسقلال و بنیادِ این دین قرار دارد که در قرآن بیان
شده اند. به منظور بسط این یافته، تصمیم گرفتیم در همان حالی که اسلام موجود را به
نقد می کشیم، گفتمان جایگزین اسلامی را هم جستجو و پیشنهاد کنیم. در این راه من
شخصاً بر روی اسلام به مثابه بیان مردم سالاری تمرکز کردم. از دید من، این پیشنهاد اسلام به
مثابه بیان مردم سالاری بود که توانست
جوانان را به صورت انبوه بسیج کند. در آن دوران بسیاری از روحانیان، از همه بالاتر
خود آقای خمینی، به وسیله همین تفسیر نو از اسلام به جامعه معرفی شدند. آقای خمینی
در زمان تبعید در فرانسه و در خلال بیش از ۱۲۴ مصاحبه، با راهنمایی ما، ویژگیهای
همین اسلام نو را شرح می داد و در انظار عمومی خودش را ملتزم به دینی معرفی کرد که
مدافع استقلال و آزادی است، و حقوق بشر زیربنای نظام حقوقی آن است، و مخالف هرگونه
تبعیض مذهبی، جنسیتی، طبقاتی و قومیتی است. ایران نیز قرار بود به یک جمهوری مردم
سالار کامل بدل شود که در آن نه خمینی و
نه هیچ روحانی دیگری پست اجرایی نخواهند گرفت. اما گویی همان داستانی که پس از
رحلت پیامبر اسلام رخ داد و طی آن دینی که به صورتی انقلابی برای ساختن جامعه ای
باز آمده بود طولی نکشید که به دولت مستقر اسلامی بدل شد، در جریان انقلاب ۱۹۷۹ نیز
باید تکرار می شد تا از پروژه رهایی طلبانه آغازین سال ۵۷ فقط یک تاریخ باقی بماند
و روحانیت حاکم با قبضه قدرت حتی بحث از ایدآلهای اولیه را نیز ممنوع سازد در تقسیم کار شریعتی مامور نقد اسلام
موجود شد اما شریعتی در نقد نماند و جهانبینی توحیدی را پیشنهاد داد
و من هم به روش شناخت بر پایه توحید رسیدم
علی محمدی -
جدیدا ما از بنی صدر پرسیدم ایا در مدت تحقیق باهم تماس داشتید گفت نه هیچ تماسی نداشتیم از دو مبدا متفاوت حرکت کردیم در یک نقطه یعنی در توحید بهم رسیدیم نیتی بود اگرملاقاتی داشته باشیم و یافته های خود هماهنگ کنیم اما رژیم شاه فرصت نداد
جدیدا ما از بنی صدر پرسیدم ایا در مدت تحقیق باهم تماس داشتید گفت نه هیچ تماسی نداشتیم از دو مبدا متفاوت حرکت کردیم در یک نقطه یعنی در توحید بهم رسیدیم نیتی بود اگرملاقاتی داشته باشیم و یافته های خود هماهنگ کنیم اما رژیم شاه فرصت نداد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر