1ـ زور چيست و قدرت چيست
خداوند قُوّه (نيرو) را خلق کرد و جهان را از قُوّه (نيرو) خلق كرده است همان طور كه ميفرمايد:
سوره بقره آيه 165:
اَن القوه لَلله جميعاً
همانا نيرو براي خداست همگي
سوره كهف آيه 39:
لاقوّه الا بالله
يا نيست نيروي مگر به سبب خدا
سوره حج آيه 40
اِن الله قوي عزيز
يا همانا خدا نيرومند شريف است
و نيز خداوند قادر است قادر يعني اندازه كننده هر چيزي را خدا به اندازه خلق كرده است.
سوره قمر آيه 49:
اِنّا كل شيءٍ خلقناه بقدر
همانا ما هر چيزي را آفريديم به اندازه
و بعد از خلقت نيز براي فعاليت و حركت هر شي خداوند قدر قرار داده است
سوره طلاق آيه 3:
جعل الله لكل شيء قدراً
و قرار داد خدا براي هر چيزي اندازهاي
در نتيجه خداوند هستي را از قوه (نيرو) خلق كرده و اين مخلوق داراي قدر است هم در خلقت وهم در صيروت الي الله
اگر موجودي كه وجودش قوهاي است بخواهد در هستي و صيروت الي الله يعني حركت تكامل كندبايد ـ قدر هستي خود را بداند اندازههاي وجود خود را- قدري كه خداوند در خلقت موجودات بكاربرده همان قانون خلقت موجودات كه اصول دين است كه همان قدر است يعني خداوند قضي و قَدريعني اراده كرد و استاندارد كرد كه خلقت بر پايه اصول دين انجام بگيرد كه نشانه خود او باشد پسبر پايه توحيد ـ بعثت ـ امامت ـ عدالت و معاد خلق كرد.
پس اصول دين- قدر (استاندارد) خلقت هستي است همان طور كه گفته شد قدر ـ يعني اندازههايمشخص يعني متناسب و نسبيت و اصول دين اسلام در هر مخلوق به طور مقدَّر يعني نسبي حاكماست.
پس خود قوه نيز بر پايه قدر خلق شده است يعني قوّه قانون خلقتش همان اصول دين است و دراصول دين ـ توحيد اصل پايه و اصلالاصول است.
اگر موجودي در قدر خود يعني توحيد حركت و فعاليت كند نيرويش، نيرومندتر ميشود يعنيقدرت پيدا ميكند يا به قول ديگر، هر نيرويي اگر در قدري كه خداي قادر مُقَّرر كرده است حركت كندنيرويش به قدرت بدل ميشود.
يعني قدرت بر پايه توحيد بوجود ميآيد يعني قدرت يك امر توحيدي است و هر انسان اگر اصولقدر يعني اصول دين را در حركت و فعاليت و عمل و انديشه خود رعايت كند قادر ميشود همان طوركه خدا قادر مطلق است انسان نيز قادر مُقدَّر (نسبي) ميشود پس شرط كسب قدرت به اين است كهانسان به هيچ وجه نه خود و نه چيز ديگري را مطلق نكند بلكه مطلق فقط خدا را بداند و همواره درحركت و صيروت خود را در قدر = نسبيّت نگهدارد (تقوي')
نتيجه ـ تبديل نيرو (قوه) به قدرت وقتي ممكن ميگردد كه انسان در قدر الهي يعني اصول دينحركت كند اگر در جامعهاي ولايت جمهور مردم حاكم باشد دولتي كه بوجود ميآيد ميتوان گفتدولت قدرتمند و مقتدر خواهد بود و چون اين قدرت از فيلتر اصول دين عبور ميكند يعني اصولراهنما دارد و نميگذارد از نظام و رهبري و مسير و جهت توحيد منحرف شود يعني اصول تقوي بر اوحاكم است قدرتي كه به اين ترتيب بوجود ميآيد همان قدرت الهي است يعني قدرت به معنيتوانائي خواهد بود. خدا قادر است، يعني خدا تواناست. انسان يا دولت نيز قادر ميشود يعني تواناميشود اين قدرت همان نيروست كه بدليل اينكه در صيروت خود با رعايت اصول قدر الهي با هيچنيرويي ديگري تقابل كاهنده ندارد به صورت تصاعدي نيرومندتر ميشود و اين نيرومندي را قدرتمينامند چون از فيلتر قدر عبور كرده و قدرت شده است اين قدرت قوي (نيرومند) شونده استقدرت حيات است قدرت تكامل است قدرت حق است چون يك معني ديگر قدرـ ارزش است پسنيرويي كه در مجراي قدر الهي حركت كرده و قدرت ميشود اين قدرت ارزش است اين قدرت، زورنيست
حال ببينيم زور چيست؟
حال اگر نيرويي، در حركت خود از چهارچوب قدر الهي خارج شود پس در بيقدري حركت خواهدكرد و در نتيجه قدرت نخواهد شد پس چه خواهد شد.
به محض اينكه از اصول دين يعني اصول قدر خارج شد از توحيد كه اصل پايه است خارج شدهاست در نتيجه در شرك خواهد بود و شرك انواع دارد ثنويت تك محوري يا دو محوري يا چندمحوري و رابطه نيرو، با نيروهاي ديگر بيانگر اين خواهد بود كه خود را مطلق فعال و ديگري را مطلقمنفعل تصور كند ميدانيم كه مطلق فعال فقط خداست پس موجودي كه خود را مطلق فعال تصوركند به خدا شرك ورزيده است.
1 ـ و ميدانيم كه شرك بنابر قول قرآن ظلم است يا بني لا تشرك بالله ان شرك لظلم العظيم لقمانآيه 13 (اي پسرک من شرك نورز به خدا همانا شرك البته ستم بزرگ است) و ظلم نيز مرادف زور است
فقدجاءٌ ظلماً و زوراً فرقان آيه 4 (پس بدرستي كه آوردند ستم و زور را)پس شرك زور است.
2 ـ و چون اين نيرو ـ مطلق حقيقي نيست يعني مطلق بودنش راست نيست. و دروغ است دروغنيز زور است
سوره فرقان آيه 72:
و الذين لا يشهدون زور
و آنانكه گواهي نميدهند زور را
در نتيجه هر عملي كه بر پايه توحيد يعني نسبي بودن و فعال بودن نباشد بر پايه شرك يعنيمطلق فعال بودن است. و زور است
پس نيرويي كه از قدر الهي خارج شد در هر شرايطي در بيقدري يعني در تزویر بوده و آننيرو به قدرت بدل نخواهد شد بلكه اين نيرو چون در مجرای شرك يعني انواع ثنويتها حركت ميكند نيرو را تحريف به زور خواهد كرد و زور = قدرت نيست بلكه ضعف است چون ضعف است پس ميرنده استنيرو وقتي كه از مجراي قدر خارج شد در مجراي تزویرقرار ميگيرد. مجراي تزویرمجراي حركت درفيلتر شرك است. حال اگر انساني يا دولتي براي خود ولايت مطلقه انحصاری فرض كند و چون مطلق حقيقينيست كه از داخل و خارج به هر چيز احاطه داشته باشد بايد با فرض مطلق فعال بودن به خودش و مطلقمنفعل بودن به طرف ديگري يا جامعه رابطه زور برقرار كند و چون ديگري يا جامعه فطرتاً منفعل نيست درمقابل زور ـ آن فرد يا دولت با قدرت خود مقاومت خواهد كرد نتيجه زور ـ زورگو دچار كاهش خواهدشد و در نهايت ميميرد
در نتيجه نيرو اگر بر پايه شرك يعني ثنويت تك يا چند محوري فعاليت كند تحريف به زور خواهدشد. و روزبروز ضعيف ميشود.
چون مجراي شرك مجراي فطري حركت نيرو نميباشد يعني از مجراي قدر الهي حركت نميكندتا به قدرت بدل شود بلكه حركت در مجراي شرك نيرو را تحريف به زور ميكند و زور کج روی استقدرت مستقیم روی است و نیز زور باطل است و قدرت حق است . وبالاخره زور کلمه خبیثه است و قدرت کلمه طیبه است
در قاموس المعنی عربی امده است
القدره = الطاقه = تمکن من الفعل الشی او ترکه بالاراده
توانائی امکان عمل به چیزی یا ترک او با اراده است
اما الزور = العوج - الکذب
کجروری و دروغ است
در قاموس المعنی عربی امده است
القدره = الطاقه = تمکن من الفعل الشی او ترکه بالاراده
توانائی امکان عمل به چیزی یا ترک او با اراده است
اما الزور = العوج - الکذب
کجروری و دروغ است
در نتيجه اينكه قدرت را همان زور، و زور را همان قدرت گفتن اشتباه لفظي است بلكه قدرت برپايه توحيد بوجود ميآيد و زور بر پايه تضاد بوجود ميآيد قدرت توانائي است و زور ـ ضعف است چراكه قوه وقتي در توحيد سير كند چون در قدر الهي سير ميكند قويتر ميشود و قدر مييابد و باارزش ميشود .
اما وقتي قوه در تضاد سير كند چون در تزویر سير ميكند قدرت نخواهد شدبلكه تحريف به زور خواهد شد و قوه ـ از قوّت خود به دليل تقابلهاي كاهنده و تخريبي كاهش يافته واسم آن نه قدرت بلكه زور ـ خواهد بود و زور ضد ارزش است .
در همين جا قابل ذكر است كه نيروهاي مجاهد ـ و مقاومتكننده هيچ وقت نيرو را به زور بدلنميكنند چرا كه هميشه در چهارچوب قدر الهي يعني موازين حاكم بر هستي نيرو را به قدرت بدلميكنند و با قدرت در مقابل زورگو مقاومت ميكنند و آنچه كه زورگو را ويران ميكند زورگوئي خودزورگو است. كه در مقابل مقاومت قدرت مجاهدي (چون در شرايط جنگ هم از اصول و قدر الهيخارج نميشود). كه مانند بنيان مرصوص ايستادگي ميكند زورگويي زورگو مانند صدائي كه به سنگبرخورد ميكند و به سوي خود صاحب صدا برميگردد چون منفذي نمييابد كه از سنگ عبور كند بهخود زورگو برمي گردد. و او را ويران ميكند به همين دليل در اسلام جنگ تجاوزكاران (يعني جنگخارج از اصول) وجود ندارد جنگ در اسلام فقط دفاعي است چرا كه مجاهد از قدر يعني موازين الهيخارج نميشود و آنچه مجاهد در ميدان جنگ نمايش ميدهد قدرت است و نه زور و اگر كشته همشود به مجاهد نميگويند مرده است و او شهيد است شاهد حاكميت اصول الهي ـ اصول هستي ـاصول تكامل و زنده است و حيات دارد و به حيات كامل ميرسد و امام توحيد ميشود.
در اعمال حق ـ استثناء وجود ندارد كه در مرحله آخر مجاهد زور بكار برد زور بكار بردن يعني تركتوحيد و انحراف به تضاد است اگر در آخرين مرحله مبارزه با ولايت مطلقهانحصاری يا هرزورگويي ديگر مجاهد نيز زورگو شود در واقع از جنس ولايت مطلقه انحصاری شده است و اگر در اين مرحلهكشته شود به صفت موحد نخواهد بود بلكه به صفت مشرك خواهد بود و مشرك را سزاوار نيست كهشهيد بگوييم شهيد اسوه و الگوي توحيد است.
در يك فيلم مصري نشان ميداد حضرت علي وقتي كه عمر ابن عبدود را به زمين انداخت و برسينه او نشست تا سر او را از بدن جدا كند عبدود آب دهان به روي علي (ع)پرتاب كرد و امام ازبريدن سر عبدود انصراف نمود بلند شود و لحظهاي بعد آمد و با گفتن الله اكبر سر عبدود را بريد البتهدر فيلم صورت امام را نشان نميدهند.
پرسيدند چرا اول نبريدي ـ گفت وقتي آن كار را كرد عصباني شدم اگر در آن لحظه سر او را بريدهبودم اين كار براي خدا نبود.
معني كه من از اين كار گرفتم اين بود انسان عصباني از قدر يعني از اصول راهنما خارج شده استدر حالت فطري نيست و عملي مطابق قدر الهي ـ و اصول راهنما نخواهد بود بلكه براي نفس خود آنكار را كرده يعني عصبانيت نيز يكي از مصادق شرك ـ و دچار ثنويت تك محوري شدن است.
در نتيجه يك مبارزبا قدرت الهي ميتواند همواره در چهارچوب اصول گردن مطلقالعنانهارا بزند و عملش بر پايه زور نخواهد بود بلكه اين قدرت است قدرتي كه از فيلتر اصول دين ميگذرداصولي كه قدر الهي است و نيرو وقتي از اين مجرا بگذرد صفت قدرت كه يكي از صفات خدا ميباشدپيدا ميكند.
خدا زورگو نيست بلكه خدا قادر است و انسان موحد نيرو را به قدرت بدل ميكند حتي تدبير نيزخود تبديل نيرو به قدرت است مگر نميگويند قدرت فكري ـ قدرت عملي ـ قدرت معنوي قدرتاستنباط ـ قدرت فهم.
هر حركت ما تبديل نيرو به قدرت است به شرطي كه در قدر الهي يعني در چهارچوب اصول ديناسلام باشد ميگويند حضرت علي پاي ديواري نشسته بود ديد ديوار ميريزد بلند شد و در جاي ديگرنشست پرسيدند يا علي از قضاء و قدر الهي فرار ميكني جواب داد از اين قضاء و قدر خدا به آن قضاءو قدر ميروم (قضاء و قدر الهي همان اختيار - انتخاب وـ آزادي و استقلال و رشد كردن است) و علي (ع) گفت:
از قدر خدا فرار نميكنم ـ چرا، چون هر عمل علي (ع) موافق اصول راهنما بوده است و علي باتبديل نيرو در مجراي قدر الهي ـ با قدرت از آنجا بلند شد و در جاي ديگر نشست آيا غير از اين استكه هر حركتي احتياج به نيرو دارد و نيز در جريان حركت اگر در اصول راهنما يعني قدر الهي حركتكند صفت قدرت را پيدا ميكند در هر كاري اگر نيرو در قدر الهي فعاليت كند قدرت ميشود آياعزرائيل كه جان همه را ميگيرد زورگوئي ميكند نه مرگ در واقع اين است كه جسم تحمل بقاء روحرا در خود ندارد و كار عزرائيل يك عمل صالح است و با قدرت انجام ميدهد به بيان ديگر جسم از قدرخارج شده و قدرت تحمل روح را ندارد و عزرائيل با گرفتن روح ـ روح را از عذاب جسم راحت ميكنداگر يك انسان مطلقالعنان مثل صدام كه به ايران حمله كرد به سرزميني تجاوز كند دفاع از سرزمينو كشتن متجاوز در واقع خدمت به متجاوز است تا جسم او را از عذاب روح منحرف شده او راحت كنداما اگر اين مطلق العنان داخلي باشد انسان مبارز هرگز تن به خشونت نداده و در مقابل خشونتديگران نيز بايد با قدرت استقامت كند شرط نجات دادن يك جامعه از دست يك ولايت مطلقهانحصاري جنگ نيست بلكه دادن آگاهي به مردم است. و شرح ضررهاي چنين حاكميتي و شرحمنافع ولايت جمهور مردم است مردمي كه جاهل باشند حاكمان جاهل خواهند داشت مردم آگاهحاكمان آگاه و تابع قانون خواهند داشت پس مبارزه داخلي با صبر و استقامت و عدم تن دادن بهروابط زور و اعمال خشونت است كه به ثمر ميرسد الگوي ما در اين كار علي (ع) 25 سال خانهنشست صبر همراه با تربيت كادر مبارز و آگاهي دادن به مردم تاريخ نشان داد كه مردم چگونه انقلابكردند انقلاب خشونت نيست انقلاب محبت است بردن يك روابط زور و خشن و برقرار كردن محبت ودوستي است. آنهايي كه انقلاب را خشونت و چماقكشي ميدانند اشكال كارشان در اصول پايه وراهنماي فكر و عقيدهشان است. انقلاب يعني برداشتن شرك يعني مطلقالعناني و برقراري جامعهايكه همه در قدر الهي حركت و فعاليت كنند يعني همه در چهارچوب اصول دين نسبي و فعال باشند.
در انقلاب ايران گل بر گلوله پيروز شد همان راه را بايد ادامه داد انساني كه خود را مطلق فعال وديگري را مطلق منفعل بنگرد هر روز پنج نوبت نماز بخواند و هر كار ديني و عبارت را هم بكند عملاًمشرك است. چرا كه ثنويت تك محوري را در عمل به جاي توحيد ـ تفاهم ـ دوستي ـ محبت قرارداده و آزادي و سازندگي را به اسارت و تخريب و استقلال و برابري همه را به وابستگي و تبعيضميان حاكم و محكوم بدل كرده و بجاي اينكه در مسير مستقيم كمالجوئي حركت کندمسيرحركت جامعه كجروي و نقصجوئي خواهد بود و سرانجام جز انحطاط و تحجر نخواهد بود.
خشونت ـ زور است، اما محبت ـ قدرت است با قدرت باشيد، و با قدرت اول خودتان را كنترلكنيد و دوم اينكه به همه درس محبت بدهيد در يك جامعه همه با هم برادر و خواهر هستند اگراستقامت كنيد همه آنهائي كه راه خشونت را پيش گرفتهاند معالجه خواهند شد و دوستان صميميشما خواهند شد هرگز معنويت و محبت را بدل به ماديت و خشونت نكنيد. معنويت و محبت قدرتاست. قدرتي كه در مجراي اصول دين يعني در مجراي قدر الهي حركت ميكند و ارزش همين استارزشهاي يك جامعه اسلامي توحيد ـ بعثت ـ امامت ـ عدالت و معاد است. خشونت نتيجه فلسفه ومنطقهايي است كه اساسشان بر شرك يعني ثنويت تك محوري پايهريزي شده است هر كس خود راحق مطلق و ديگري را باطل مطلق ميبيند، انسان ذاتاً نسبي (مقدر) است و نميتواند خود را مطلقكند كسي كه خود را مطلق كند در واقع خود را فرعون ميكند و فرعونيت، شرك ورزيدن به خداستاين فرعون بود كه اطاعت مطلق از مردم ميخواست محبت نتيجه فلسفه و منطقي است كه اساسشتوحيد باشد وقتي كسي اصل پايه راهنماي انديشهو عمل او توحيد باشد در پي يكي شدن با همه است همهرا برادر و خواهر خود ميبيند اگر اختلافي هم با برادر و خواهر خود داشته باشد. بر پايه قدر (نسبي)ديدن خود و ديگري در نقطه مشتركات سعي ميكند به توحيد برسد.
حق مطلق فقط الله است و باطل مطلق هم وجود ندارد. اگر ما در يك لحظه به بودن حق مطلق وباطل مطلق باور داشته باشيم. در واقع باطل مطلق را مساوي حق مطلق قرار دادهايم يعني به دومطلق، يعني دو خدا اعتقاد پيدا كردهايم يكي حق مطلق يعني الله و ديگري باطل مطلق كه وجودندارد اما ما در خيال خود به او هستي دادهايم اين دو مطلق متناقض يكديگرند يعني كسي كه به دومطلق ـ يكي حق و ديگري باطل ـ باور کنداساس عقيدهاش بر تناقض استوار است و تناقضشرك است.
حق مطلق خداست و حق مقدَّر (نسبي) نيز مخلوقات هستند.
حق نسبي (قدر) اگر از قدر الهي يعني اصول دين يعني قانون هستي خارج شود باطل نسبيميشود.
يعني باطل نسبي ـ همان حق نسبي بوده كه دچار مرض و آفت شده است و مبارزه براي معالجه ودرمان انحرافات اجتماعي مشروعيت خود را از همين جا كسب ميكند مثلاً انسان بدنش در حالتطبيعي بيانگر توحيد است يعني مجموعه اجزاء با هم تركيب شدهاند و به توحيد رسيدهاند تا بدن مابوجود آمده است و به همين دليل هم آيه خداست يعني نشان دهنده اين است كه خالق او توحيداست واو توحيد مطلق است و مخلوق را در توحيد نسبي خلق كرده است. اما چون اين توحيد نسبياست اثرپذير است و بر اثر عوامل خارجي وقتي ميكروب عنصر خارجي وارد بدن ميشود بدن دچارشرك نسبي ميشود شرك يعني چه، يعني دوگانگي يعني ثنويت يعني تضاد راه نجات به دكتر رفتنو درمان كردن است. پس كساني كه خشونت و زورگوئي را پيشه كردهاند مريض هستند وميكروبي كه آنها را مريض كرده افكار باطل فلسفه و منطق ـ ارسطوئي ـ ماركسيستي ـ تصوف ياسلفی هستند كه در مغز رهبران آنها جا گرفته و باعث فهم غلط از اسلام شده و آن چيزي كه موافقاين مكاتب است اسلام تصور ميكنند و عاشقانه نيز از آن دفاع ميكنند پس راه مبارزه با آنها خشونتنيست ايستادن بر آزادي و استقلال و بحث و مناظره است بدين دليل است كه تصحيح اصول فكريبزرگترين انقلاب است كه هر انساني بايد انجام بدهد تا اصول دين اسلام را ـ معيار انديشه و عمل قرارندهد نميتواند فهم صحيحي از اسلام داشته باشد پس وظيفه اصلي هر مبارز اين است كه تا آنجا كهميتوانند اصول دين را به ديگران بياموزد وقتي افكار تصحيح شد جامعه راه صحيح رشد و تكامل را پيداميكند پس قدرتمند كسي است كه تن به خشونت و زور ندهد بر سر اصول به ايستاد و با محبت ومعنويت منحرفين را به راه حق بياورد راه حق ،راه توحيدي بودن است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر