۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

2-امامت‌ ـ ملكيت‌ ـ حكومت‌ ـ و- ولايت‌ بر پايه‌




2-امامت‌ ـ ملكيت‌ ـ حكومت‌ ـ و- ولايت‌ بر پايه‌  اصول سنت الله در هستی یعنی اصول دین  

             خلافت‌ انسان‌ بر زمين‌
1 ـ امامت‌: ما مخالف‌ اين‌ نيستيم‌ كه‌ عالمي‌ در راس‌ حكومت‌ قرار گيرد بلكه‌ ميان‌ عالم‌ دين‌ و ديگرانسانهاي‌ سياسي‌ هيچ‌گونه‌ فرقي‌ نيست‌ چرا كه‌ معيار راي‌ مردم‌ است‌ و مردم‌ هر كسي‌ را در يك‌انتخابات‌ آزاد و مستقل‌ از دخالت‌هاي‌ داخلي‌ و خارجي‌ انتخاب‌ كنند حق‌ دارد در راس‌ حكومت‌ قرارگيرد بنابراين‌ ما در چگونگي‌ انتخاب‌ و اختيارات‌ حاكم‌ بر مردم‌ حرف‌ داريم‌ و آن‌ هم‌ مطابق‌ قرآن‌ وسنت‌ (اصول‌ دين‌) مي‌باشد نه‌ نظريه‌ شخصي‌ و نه‌ اجتهاد خارج‌ از اصول‌ دين‌ اسلام‌ بلكه‌ مي‌خواهيم‌حكومت‌ مطابق‌ قرآن‌ و سنت‌ تبيين‌ شود نه‌ تنها ضرري‌ بر اسلام‌ ندارد بلكه‌ اسلام‌ را از خرافات‌ وانحرافات‌ حفظ‌ مي‌كند و آن‌ را در دنيا يك‌ دين‌ مردم‌ سالار مي‌شناساند و آن‌ موقع‌ است‌ كه‌ مسلمان‌با افتخار مي‌تواند از اسلام‌ نيز دفاع‌ كند و به‌ برادران‌ ديني‌ ديگر مذاهب‌ نيز ثابت‌ كنيم‌ كه‌ حكومت‌اسلامي‌ هم‌ مردم‌ سالار و با راي‌ مستقيم‌ مردم‌ و شوراي‌ (انتخابات‌) حقيقي‌ تشكيل‌ مي‌شود و اصلاًاسلام‌ دين‌ مردم‌ سالاري‌ است‌. و هر حكومتي‌ كه‌ بر پايه‌ مردم‌ سالاري‌ بوجود بيايد همان‌ اسلامي‌است‌ از اينرو به‌ قرآن‌ مراجعه‌ مي‌كنيم‌ و به‌ ريشه‌يابي‌ كلماتي‌ مي‌پردازيم‌ كه‌ به‌ نحوي‌ در مباحث‌تشكيل‌ حكومت‌ دخالت‌ دارند.
1 ـ امامت‌ مطلق‌: بنابر اصول‌ دين‌ اسلام‌ و مذهب‌ شيعه‌ اثنا عشري‌ امامت‌ از اصول‌ دين‌ است‌ واسلام‌ دين‌ همه‌ بشر و دين‌ همه‌ انبياء و دين‌ هستي‌ و دين‌ آسمانها و زمين‌ها است‌ از اينرو امامت‌اصلي‌ است‌ جهان‌ شمول‌ كه‌ از ذره‌ اتم‌ گرفته‌ تا كهكشاتها تابع‌ آن‌ است‌ و در دل‌ هر ذره‌اي‌ امامت‌(رهبري‌) وجود دارد و آن‌ آيه‌ و علامتي‌ است‌ از ذات‌ خداوند كه‌ امام‌ مطلق‌ هستي‌ است‌ و به‌ نسبت‌وجود پديده‌ از نظر كمال‌ و نقص‌، درجه‌ ومراتبي‌ دارد از اينرو مي‌فرمايد:
آيه‌ 12 سوره‌ 46:
«كل‌ شي‌ء احصياه‌ في‌ امام‌ مبين‌»
هر چيزي‌ را به‌ شمارش‌ آورديم‌ در رهبري‌ آشكار
امامت‌ در هر پديده‌اي‌ آيه‌اي‌ از آيات‌ خداوند است‌ همان‌ طور كه‌ بقيه‌ اصول‌ دين‌ نيز مطابق‌ قرآن‌از قوانين‌ هستي‌ است‌ و در درون‌ هر پديده‌اي‌ وجود دارد، اصول‌ دين‌ همچنانكه‌ ام‌الكتاب‌ قرآن‌ است‌قانون‌ هستي‌ هر چيز است‌ از ماده‌ كوچك‌ تا بزرگ‌ و از عالم‌ مادي‌ تا عالم‌ معنوي‌ از جن‌ و ملائكه‌هاگرفته‌ تا ذات‌ خداوند متعال‌ كه‌ در درجه‌ اعلی و مطلق‌ ازلي‌ و ابدي‌ مي‌باشد اما در مخلوقات‌ به‌ صورت‌مقدر (نسبي‌) وجود دارد و اگر امامت‌ مطلق‌ الهي‌ نبود امامت‌ تكويني‌ وجود نمي‌داشت‌ و اگر امامت‌تكويني‌ در هستي‌ نبودامامت‌ عام‌ انسانها بوجود نمي‌آمد و اگر امامت‌ عام‌ انسانها نبود امامت‌ معصوم‌به‌ عنوان‌ امامت‌ خاص‌ الگو و كمال‌ انساني‌ وجود پيدا نمي‌كرد از اينرو انبياء و ائمه‌ (ع‌) الگوي‌ امامت‌معصوم‌ به‌ صفت‌ خاص‌ يعني‌ معلمان‌ و مبلغان‌ دين‌ هستند و هدف‌ در زندگي‌ انساني‌ رسيدن‌ به‌ كمال‌يعني‌ رسيدن‌ به‌ معصوميت‌ يعني‌ پاك‌ شدن‌ از گناه‌ و اشتباهات‌ است‌ از اينرو به‌ معني‌ ديگر انبياء وائمه‌ (ع‌) صاحب‌ امامت‌ خاص‌ و مردم‌ داراي‌ حق‌ امامت‌ عام‌ هستند.
از اينرو انبياء و ائمه‌ (ع‌) اسوه‌ يعني‌ الگو براي‌ بشر هستند تا هر انساني‌ با عمل‌ به‌ اصول‌ و فروع‌دين‌ متقي‌ شود و تقوي‌ يعني‌ حفظ‌ فكر و عمل‌ انساني‌ به‌ توسط‌ اصول‌ و موازين‌ دين‌ يعني‌ قانون‌خلقت‌ از خطا و انحراف‌ به‌ بيراه‌ جهنم‌ دنيايي‌ و آخرتي‌ از اينرو فرمود الله:
آيه‌ 124 سوره‌ البقره‌:
اني‌ جا علك‌ للناس‌ اماماً
همانا قراردهنده‌ام‌ تو را براي‌ مردم‌ پيشوا
و نيز فرمود:
يوم‌ فدعوا كل‌ اُناس‌ بامامهم‌
روزي‌ كه‌ مي‌خوانيم‌ همه‌ انسانها را با امامشان‌
آيه‌ 71 سوره‌ 17
بنابراين‌ امامت‌ نه‌ تنها در انسان‌ بلكه‌ در ذات‌ هر ذره‌اي‌ وجود دارد و بايد سير به‌ كمال‌ كرده‌ واسوه‌ آن‌ انبياء و ائمه‌ (ع‌) هستند چه‌ پيامبران‌ و چه‌ ائمه‌ چون‌ امامتشان‌ خاص‌ است‌ حق‌ حاكم‌ شدن‌بر مردم‌ را بدون‌ انتخاب‌ و بيعت‌ مردم‌ كه‌ امامت‌ عام‌ را دارند بر مردم‌ ندارند انسان‌ اگر خود را امامت‌نكند چگونه‌ مي‌تواند از الگو پيروي‌ كند از اينرو قرآن‌ صراحت‌ دارد كه‌ همه‌ مردم‌ امامت‌ و رهبري‌دارند از اينرو فرموده‌ است‌:
سوره‌ 28 آيه‌ 5:
و فجعلهم‌ ائمه‌ و فجعلهم‌ الوارثين‌
و  قرار مي‌دهيم‌ ايشان‌ را رهبراني‌ و قرار مي‌دهيم‌ ايشان‌ را وارثان‌ زمين‌
از اينرو امامت‌ سه‌ نوع‌ است‌:
1ـ امامت‌ مطلق‌ كه‌ از آن‌ خداوند است‌ چرا كه‌ خدا هستي‌اش‌ مطلق‌ است‌.
امامت‌ خاص‌ به‌ انبياء و ائمه‌ (ع‌) كه‌ وظيفه‌شان‌ تعليم‌ كتاب‌ و سنت‌ بوده‌ كه‌ الحمدلله به‌ خوبي‌وظايف‌ خود را عمل‌ كردند و اگر مردم‌ با ايشان‌ بيعت‌ مي‌كردند تشكيل‌ حكومت‌ نيز مي‌دادند (مثل‌علي‌(ع‌) و اگر مردم‌ بيعت‌ نكردند با داشتن‌ لياقت‌ و توانايي‌ به‌ سبب‌ داشتن‌ علم‌الكتاب‌ يعني‌ علم‌اصول‌ دين‌ كه‌ انسان‌ را قادر به‌ كارهاي‌ خارق‌العاده‌ مي‌كند مثل‌ عاصف‌ ابن‌ برخيا وزير حضرت‌ سليمان‌كه‌ كرسي‌ ملكه‌ سبا را از يمن‌ در يك‌ چشم‌ بهم‌ زدن‌ آورد به‌ حضور حضرت‌ سليمان‌ به‌ قدس‌ ولي‌ ائمه‌(ع‌) با داشتن‌ اين‌ علم‌ مردم‌ را بزور يا با نشان‌ دادن‌ اعمال‌ خارق‌العاده‌ به‌ اطاعت‌ و بيعت‌ خود درنياوردند و لازم‌ بود كه‌ مانند مردم‌ عادي‌ زندگي‌ كنند چرا علم‌الكتاب‌ (علم‌ اصول‌ الدين‌) را فقط ‌مهدي‌ (ع‌) در درجه‌ اعلی‌ عمل‌ خواهد كرد و ائمه‌ اصول‌ الدين‌ را به‌ ما شيعيان‌ ياد دادند و امام‌صادق‌ (ع‌) ميگويد:
علينا القاء الاصول‌ و عليكم‌ التفريع‌
بر ماست‌ ياد دادن‌ اصول‌ (دين‌) و بر شما (بعد شناخت‌ اصول‌) فروع‌ را خود تبيين‌ كنيد
و متأسفانه‌ بجاي‌ اينكه‌ در حوزه‌هاي‌ علميه‌ اصول‌ دين‌ (توحيد ـ بعثت‌ ـ امامت‌ ـ عدالت‌ ـ معاد) رابه‌ عنوان‌ اصول‌ پايه‌ و بديهيات‌ اوليه‌ و اصول‌ فلسفه‌ و منطق‌ اسلامي‌ تدريس‌ كنند علماء اسلام‌بخصوص‌ شيعه‌ به‌ تدريس‌ فلسفه‌ و منطق‌ صوری  غربي‌ (ارسطوئي‌) اقدام‌ كرده‌اند و مي‌كنند و اسلام‌ را به‌غرب‌زدگي‌ آلوده‌ كرده‌اند و هنوز نيز مي‌كنند و بعد هم‌ داد از هجوم‌ فرهنگي‌ غرب‌ مدرن‌ امروزي‌مي‌زنند عزيزان‌- ما و شما و همه‌ مسلمانان‌ بايد با فرهنگ‌ غربي‌ مبارزه‌ كنيم‌ در صورتي‌ كه‌ فرهنگ‌غرب‌ زدگي‌ در حوزه‌هاي‌ علميه‌ تدريس‌ مي‌شود و نمي‌توان‌ بوسيله‌ غرب‌زدگي‌ قديم‌ با غرب‌زدگي‌جديد مبارزه‌ كرد برگرديد از اين‌ غرب‌زدگي‌ به‌ خود آييد به‌ قول‌ شاعر:
آب‌ در كوزه‌ و ما تشنه‌ لبان‌ مي‌گرديم‌       يار در خانه‌ و ما گرد جهان‌ مي‌گرديم‌
آنچه‌ ما را احتياج‌ است‌ در اسلام‌ است‌ ترك‌ كنيد فلسفه‌ منطق‌ غربي‌ (يوناني‌) را برگرديد به‌ اسلام‌و دين‌ خودتان‌ را براي‌ خدا خالص‌ كنيد دين‌ شما وقتي‌ خالص‌ و آلوده‌ نيست‌ كه‌ فرهنگ‌ غرب‌ (يوناني‌و ارسطوئي‌) را ترك‌ كنيد.
جهان‌ تا جهان‌ است‌ براساس‌ فلسفه‌ و منطق‌ ارسطوئي‌ شما نمي‌توانيد اسلام‌ را بفهميد همانطوركه‌ آيت‌ الله لنگراني‌ مي‌گويد: ما بعد از چهل‌ سال‌ درس‌ و بحث‌ هنوز اسلام‌ را نفهميده‌ايم‌ ايشان‌راست‌ مي‌گويند اما دليل‌ آن‌ را نمي‌داند دليل‌ اينكه‌ اسلام‌ را نمي‌فهميد همان‌ التقاطي‌ فكر كردن‌ وعمل‌ كردن‌ است‌. كه‌ به‌ جاي‌ اصول  دين‌ شما فلسفه‌ و منطق‌ غرب‌ را مطالعه‌ مي‌كنيد و ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌هم‌ نتيجه‌ همان‌ فلسفه‌ و منطق‌ ارسطوئي‌ است‌.

امامت‌ عام‌: همان‌ طور كه‌ گفتيم‌ امامت‌ عام‌ در همه‌ موجودات‌ است‌. در همه‌ انسانها چه‌ زن‌ و چه‌مرد وجود دارد و در جامعه‌ انساني‌ بنابر آيه‌:
و امرهم‌ شوري‌ بينهم‌                    كارشان‌ شوري‌ (انتخابات‌) ميانشان‌ است‌
و جامعه‌ در يك‌ انتخابات‌ عمومي‌ با كانديداتوري‌ آزاد و انتخاب‌ در زمان‌ غيبت‌ امام‌ زمان‌ ـ حاكم‌جامعه‌ را انتخاب‌ مي‌كنند. چون‌ خداوند مردم‌ را خودشان‌ را، امام‌ خودشان‌ قرار داده‌ است‌، و فرموده‌است‌: (و جعلهم‌ ائمه‌) و قرار داديم‌ (مردم‌) را امامان‌ كه‌ خود، خودشان‌ را رهبري‌ كنند.
2 ـ ملكيت‌ مطلق‌: (اختيار مطلق‌) همان‌ طور كه‌ در اصل‌ امامت‌ گفتيم‌ انسان‌ ذاتاً خود رهبر خوداست‌ و اين‌ حقوق‌ ذاتي‌ كه‌ قانون‌ وجود اوست‌ در بعد ديگري‌ به‌ نام‌ ملكيت‌ (يعني‌ صاحب‌ اختياربودن‌) است‌. انسان‌ صاحب‌ اختيار است‌. و اين‌ اختيار را از خداوند متعال‌ كسب‌ كرده‌، يا به‌ معني‌صحيح‌ اين‌ خداوند است‌، كه‌ خودش‌ صاحب‌ اختيار مطلق‌ است‌ و اختيار نسبي‌ و مقدر را در ذات‌انسان‌ قرار داده‌ است‌. بنابراين‌ ملكيت‌ حق‌، خدادادي‌ است‌ و در خلقت‌ انسان‌ خداوند قرار داده‌ است‌.مَلكِيت‌ را در قرآن‌ بعضي‌ها به‌ معني‌ پادشاهي‌ ترجمه‌ كرده‌اند يعني‌ انسان‌ خود شاه‌ خود است‌ و هيچ‌كس‌ حق‌ ندارد، بر او شاهي‌ كند مگر اينكه‌ مردم‌ خودشان‌ شخصي‌ را به‌ اين‌ مقام‌ براي‌ مدت‌ محدودانتخاب‌ كنند. و الاّ رژيم‌هاي‌ شاهنشاهي‌ كه‌ بصورت‌ وراثتي‌ است‌ از اساس‌ باطل‌ است‌. چه‌ امامت‌ وچه‌ ملكيت‌ حق‌ ذاتي‌ همه‌ انسانهاست‌ و در اين‌ امر برابر هستند پس‌ كساني‌ كه‌ بدون‌ رأي‌ و انتخاب‌مردم‌، بصورت‌ وراثتي‌ و مادام‌العمري‌ بر مردم‌ ملكيت‌ مي‌يابند در واقع‌ خود را در مكان‌ خدا مي‌گذارندو خداي‌ مردم‌ مي‌شوند و مردم‌ را به‌ اطاعت‌ مطلق‌ خود مي‌خوانند، و اين‌ درست‌ همان‌ مقامي‌ است‌كه‌ خداوند صاحب‌ آن‌ است‌ ملكيت‌ مطلق‌ فقط‌ از آن‌ خداوند است‌. چون‌ تنها موجود مطلق‌ در هستي‌فقط‌ خداوند است‌.
سوره‌ آل‌ عمران‌ آيه‌ 26:
قل‌ اللهم‌ ما لك‌ الملك‌ توتي‌ الملك‌ من‌ تشاء تنزع‌ الملك‌ ممن‌  تشاء و تعزّ من‌ تشاء و تذل‌ من‌ تشاء بيدك‌ الخير انك‌ علي‌ كل‌ شي‌ء قدير
بگو خدايا اختياردهنده‌ای  اختياري‌ مي‌دهي‌ اختيار را به‌ هر كس‌ كه‌ بخواهي‌ مي‌گيري‌ اختيار را از هر كس‌كه‌ بخواهي‌ عزت‌ مي‌دهي‌ هر كس‌ را كه‌ بخواهي‌ و ذليل‌ مي‌كني‌ هر كس‌ را بخواهي‌ وبدست‌ توست‌ خيرهمانا تو بر هر چيزي‌ توانايي‌
شرح‌ ـ اختياردهنده‌ خداست‌ و خداوند چگونگي‌ دادن‌ اين‌ اختيار را در آيات‌ ديگر بيان‌ كرده‌است‌ به‌ شرحي‌ كه‌ مي‌آيد ـ وقتي‌ كه‌ خداوند آدم‌  و حوا را خلق‌ كرد، و فرمود:
اِنّي‌ جاعل‌ في‌ الارض‌ خليفه‌
من‌ در زمين‌ قراردهنده‌ام‌ جانشين‌
و آدم‌ و حوا را جانشين‌ خود بر روي‌ زمين‌ قرار داد و ما همه‌ بشر، اولاد آدم‌ و حوا هستيم‌. يعني‌همه‌ ما جانشين‌ خدا بر روي‌ زمين‌ هستيم‌ و بدست‌ ما خداوند، اختيار دادن‌ و گرفتن‌ را انجام‌ مي‌دهد.يعني‌ جانشين‌ خدا = مردم با هر ديني‌ كه‌ داشته‌ باشند اگر كسي‌ را به‌ اختيار خود انتخاب‌ كنند و اختيارخود را يعني‌ ملكيت‌ (پادشاهي‌) را به‌ او به‌ امانت‌ بسپارند براي‌ مدت‌ معيني‌ او صاحب‌ اختيار يا ملك‌يا شاه‌ مي‌شود و به‌ اين‌ ترتيب‌ خداوند مُلك‌ را با دست مردم به‌ كسي‌ كه‌ بخواهد مي‌دهد و اگر مردم‌ كسي‌ را به‌ اين‌مقام‌ انتخاب‌ نكنند خداوند مُلك‌ از او گرفته‌ است‌.
كسي‌ را كه‌ مردم‌ به‌ اين‌ مقام‌ انتخاب‌ كنند خداوند با دست‌ مردم‌ به‌ او عزت‌ مي‌دهد و اگر اين‌شخص‌ در مدت‌ حكومت‌ خود از اختيارات‌ داده‌ شده‌ خارج‌ شود. و بر مردم‌ و  بدون‌ رأي‌ مردم‌ بخواهدحاكم‌ شود يا حكم‌ را در خانواده‌ خود، به‌ وراثت‌ بگذارد در واقع‌ خيانت‌ كرده‌ و مردم‌ كه‌ جانشين‌ خدابر روي‌ زمين‌ هستند،  و خداوند با دست‌ مردم‌ او را از آن‌ مقام‌ سرنگون‌ مي‌كند و آن‌ همان‌ ذلت‌ است‌ كه‌خداوند هركسي‌ را كه‌ بخواهد ذليل‌ مي‌كند با دست‌ مردم‌ يعني‌ كساني‌ كه‌ صاحب‌ اختيار يعني‌ صاحب‌اصلي‌ ملكيت‌ (پادشاهي‌) هستند.
ملكيت‌ خاص‌: صاحبا اختياري‌ مخصوص‌ از آن‌ انبياء است‌ خداوند انبياء را يك‌ اختيار مخصوص‌داده‌ بود و آن‌ گرفتن‌ دين‌ از خداوند، و ابلاغ‌، آن‌ به‌ مردم‌ بوده‌ است‌ و اين‌ ملكيت‌ به‌ معني‌، حكومت‌كردن‌ نيست‌، چون‌ مردم‌ خود ملكيت‌ عام‌ دارند، و خود مي‌توانند بر خود حاكم‌ شوند. اما اگر اين‌ مردم‌با پيامبري‌ بيعت‌ كنند. يعني‌ رضايت‌ به‌ حكومت‌ او بدهند پيامبر نيز مي‌تواند، بر مردم‌، حكومت‌ كند.در غير اين‌ صورت‌ پيامبر هم‌ حق‌ ندارد، برمردم‌ بدون‌ راي‌ و اختيار مردم‌ حاكم‌ شود. اين‌ مطلب‌ را دربعد حاكميت‌ بيان‌ خواهيم‌ كرد. بنابراين‌، ائمه‌ كه‌ جانشينان‌ انبياء بوده‌اند. ملكيت‌، خاص‌ داشتنديعني‌ صاحب‌ اختيار بودند در ابلاغ‌ و تعليم‌ دين‌ نه‌ درحكومت‌ كردن‌ بر مردم‌ از اينرو،
خداوند مي‌فرمايد:
سوره‌ نساء آيه‌ 54:
آتينا آل‌ ابراهيم‌ الكتاب‌ و الحكمه‌ و آتيناهم‌ مُلكاً عظيماً
داديم‌ به‌ آل‌ ابراهيم‌ كتاب‌ و حكمت‌ را داديم‌ ايشان‌ را مالکیتي‌ بزرگ‌ (براي‌ ابلاغ‌ دين‌)
  
و می دانیم که  ابراهیم(ع) حکومت نداشت

ملكيت‌ عام‌: پادشاهي‌ عموم‌ مردم‌ بر خودشان‌ حق‌ خدادادي‌ است‌. و در زمان‌ غيبت‌ امام‌ زمان‌(ع‌) پادشاهي‌ خاصي‌ وجود عيني‌ و عملي‌ ندارد، بنابراين‌، اين‌ خود مردم‌ هستند كه‌ بر خودشان‌ملكيت‌ خواهند داشت‌. و خداوند اين‌ حق‌ را در آيه‌اي‌ از قرآن‌ مي‌فرمايد:
سوره‌ نحل‌ آيه‌ 75:
اذكروا نعمته‌ الله عليكم‌ اذ جعلكم‌ نبياً و جعلكم‌ ملوكاً
ياد آوريد نعمت‌هاي‌ خدا را بر خودتان‌ آنگاه‌ كه‌ قرار داد از شما پيامبراني‌ و قرار داد شما را صاحب‌اختياراني‌
مردم‌ صاحب‌ اختيار ملكيت‌ خودشان‌، بر خودشان‌ هستند. و آن‌ هم‌ حقي‌ است‌، خدادادي‌و ذات‌ همه‌ انسانهاست‌ و هيچ‌ كس‌ حق‌ ندارد، بدون‌ رأي‌ مردم‌ بخواهد بر مردم‌ صاحب‌ اختيار يا به‌معني‌ ديگر پادشاهي‌ يابد و هر كس‌ اين‌ كار را بكند مفسد است‌ و مبارزه‌ براي‌، سرنگوني‌ آن‌ حق‌ همه‌مردم‌ است‌. در آنجا كه‌، مي‌فرمايد: اگر كسي‌ حتي‌ صاحب‌ اختياري‌ يك‌ روستا را بدون‌ رأي‌ مردم‌،بدست‌ آورد خداوند او را چنين‌ توصيف‌ مي‌كند.
سوره‌ نحل‌ آيه‌ 35:
اِن‌ الملوك‌ اذ دخلوا قريه‌افسدواها و جعلوا اعزة‌ اهلها اذله‌ و كذالك‌ يفعلون‌
همانا شاهان‌ (بدون‌ رأي‌ مردم‌) آنگاه‌ كه‌ داخل‌ شوند بر روستاي‌ فساد مي‌كنند و قرار مي‌دهندعزت‌ مردم‌ (آزادي‌ و استقلال‌ و مردم‌ سالاري‌ را) به‌ ذلت‌ (اسارت‌ و نوكري‌ و استبداد)و چنين‌ مي‌كنند (همواره‌ اين‌ روش‌ صاحب‌ اختياران‌ يعني‌ شاهان‌ غيرمنتخب‌ است‌.

بنابراين‌، رژيم‌ شاهنشاهي‌ هم‌ اگر براساس‌ رأي‌ مردم‌، باشد، و مدت‌ حكومت‌ شاه‌ محدود به‌ قانون‌باشد. مثلاً چند سال‌ آن‌ شخص‌ شاه‌ باشد و به‌ ارث‌ به‌ اولاد خود ندهد و بعد از تمام‌ شدن‌ مدت‌شاهي‌اش‌ مقام‌ را ترك‌ كند و به‌ رأي‌ عموم‌ مردم‌ بگذارد و مردم‌ هر كس‌ را كه‌ بخواهند انتخاب‌ كننداسم‌ حكومت‌ در اسلام‌ مهم‌ نيست‌. مهم‌ چگونگي‌رسيدن‌ به‌ مقام‌ و ترك‌ آن‌ است‌.
برپايه‌ منشور حقوق‌ بشر، انحصارطلبي‌، تبعيض‌ و نابرابري‌ باطل‌ هستند. بنابراين‌، اگر در هرموردي‌ از موارد زندگي‌ يك‌ جامعه‌، يكي‌ از اين‌ سه‌ مورد وجود داشته‌ باشد حقوق‌ بشر نقض‌ شده‌است‌ و بايد اصلاح‌ شود.
با توجه‌ به‌ مطالب‌ بالا نظري‌ به‌ سلطنت‌ مي‌اندازيم‌ براي‌ اينكه‌ سلطنت‌ با حقوق‌ بشر موافق‌ باشدنبايد ميان‌ مقام‌ سلطنت‌ و جامعه‌ يكي‌ از موارد فوق‌ يعني‌ انحصار، تبعيض‌ و نابرابري‌ وجود داشته‌باشد.
1 ـ سلطنت‌، مقامي‌ انحصاري‌ است‌. چون‌ فقط‌ يك‌ خانواده‌ به‌ طور وراثت‌ صاحب‌ آن‌ مي‌شود.وديگر خانواده‌هاي‌ يك‌ جامعه‌ حق‌ بدست‌ آوردن‌ آن‌ را ندارند در نتيجه‌ با حقوق‌ بشر تناقض‌ دارد. برپايه‌ حقوق‌ بشر هر كس‌ حق‌ دارد، بالاترين‌ مقام‌ كشور را بر پايه‌ رأي‌ مردم‌ بدست‌ آورد وقتي‌ كه‌ براي‌كسب‌ اين‌ مقام‌، يك‌ خانواده‌ به‌ صورت‌ انحصاري‌ و بدون‌ رأي‌ مردم‌، آن‌ مقام‌ را بطور وراثتي‌ براي‌هميشه‌ دارد. اين‌ نقض‌ حقوق‌ بشر است‌ پس‌ هر كس‌ حق‌ دارد بالاترين‌ مقام‌ كشور يعني‌ سلطنت‌ رابتواند كسب‌ كند در غير اين‌ صورت‌، انحصارطلبي‌ در وجود مقام‌ سلطنت‌استمرار خواهد.
2 ـ مقام‌ سلطنت‌ تبعيض‌ است‌، يك‌ خانواده‌ براي‌ هميشه‌ آن‌ را خواهد داشت‌ و ديگران‌ از آن‌محروم‌ خواهند بود، در صورتي‌ كه‌ بنابر حقوق‌ بشر تبعيض‌ باطل‌ است‌ و اين‌ خانواده‌، از همه‌ نعمات‌كشور برخوردار خواهد شد. و ديگران‌ فقط‌ بايد مدح‌ و ثناي‌ آنها را بگويند. كه‌ الحمدلله، خدائي‌ داريم‌و بر ما سلطنت‌ مي‌كند، از اينرو، مقام‌ سلطنت‌، مقام‌ خدائي‌ است‌. و چون‌ خدا نيست‌، پس‌ فرعوني‌است‌ است‌.يعني‌ هيچ‌ دكتر، مهندس‌، فيلسوف‌ و روشنفكر حق‌ ندارد. به‌ اين‌ مقام‌ برسد سلطنت‌ درست‌ مثل‌ آن‌است‌. مقام‌ وليعهدي‌ با تعيين‌ صاحب‌ مقام‌ قبلي‌ است‌ و مردم‌ در آن‌ نقش‌ ندارند.
3 ـ مقام‌ سلطنت‌ نابرابري‌ است‌. همان‌ طور كه‌ گفتيم‌ يك‌ خانواده‌ بطور انحصاري‌ و تبعيضانه‌ آن‌مقام‌ را براي‌ هميشه‌ خواهند داشت‌ و در استفاده‌ كردن‌ از نعمت‌هاي‌ كشور ميان‌ آن‌ خانواده‌ وخانواده‌هاي‌ ديگر موجود در جامعه‌ نابرابري‌ خواهد بود. و آن‌ نيز با حقوق‌ بشر تضاد دارد، حتي‌ دردرون‌ خانواده‌ سلطنتي‌، انحصار و تبعيض‌ و نابرابري‌ حاكم‌ مي‌شود.
الف‌ ـ شاه شدن‌ حق‌ انحصاري‌ فرزند بزرگتر است‌ هر چند كوچكتر با لياقتر باشد. (انحصار)
ب‌ ـ دختر نمي‌تواند آن‌ را داشته‌ باشد (تبعيض‌)
پ‌ ـ ميان‌ فرزند دختر و پسر، نابرابري‌ بوجودمي‌ آيد (نابرابري‌)
و اگر هم‌ در درون‌ خانواده‌ سلطنتي‌ آن‌ را از بين‌ ببرند باز رابطه‌ خانواده‌ سلطنتي‌ با جامعه‌ برپايه‌انحصار، تبعيض‌ و نابرابري‌ خواهد ماند.
4 ـ مقام‌ سلطنت‌، مطلقه‌ است‌، چون‌ مادام‌العمري‌ است‌ هيچ‌ كس‌ حق‌ ندارد به‌ طور مادام‌العمري‌،بر مردم‌ سلطنت‌ كند، چون‌ مادام‌العمري‌ بودن‌ يعني‌ خدا شدن‌ و چون‌ خدا نيست‌، يعني‌ مطلق‌نيست‌، پس‌ نمي‌تواند مقامي‌ داشته‌ باشد كه‌ به‌ طور مطلق‌  تا آخر عمرش‌ آن‌ را داشته‌ باشد.
 (مثل‌رضا شاه) اين‌ دليل‌ نمي‌شود كه‌ نسلهاي‌ بعدي‌ حق‌ انتخاب‌ نداشته‌ باشند و اگراين‌ اصل‌ پايه‌ قانون‌ اساسي‌ باشد هر كس‌ با مقام‌ سلطنت‌ مخالفت‌ كند به‌ عنوان‌ ضد قانون‌ ضد كشورضد مردم‌ به‌ انواع‌ زندان‌ و اعدام‌ محكوم‌ خواهد شد.
و ما نسل‌ امروز حق‌ نداريم‌ سرنوشت‌، نسلهاي‌ آينده‌ را تعيين‌ كنيم‌ و حق‌ انتخاب‌ را از آنها بگيريم‌هر نسلي‌ خود سرنوشت‌ خود را تعيين‌ مي‌كند و مقام‌ سلطنت‌ ضد اين‌ حق‌ است‌.
و6 ـ مقام‌ سلطنت‌ ضد پيشرفت‌ جوانان‌ است‌، با انحصاري‌ شدن‌، اين‌ مقام‌ در يك‌ خانواده‌ هيچ‌جواني‌ حتي‌ آرزوي‌ داشتن‌ آن‌ را نيز نمي‌تواند بكند و اين‌ عقده‌اي‌ مي‌شود، كه‌ بر قلبهاي‌ جوانان‌سنگيني‌ مي‌كند، و جوان‌ از قبل‌ راه‌ پيشرفت‌ را محدود مي‌بيند و هرگز راه‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ بالاترين‌مقام‌ كشوري‌ را نخواهد داشت‌ و اين‌ عقده‌ها روزي‌ باز خواهد شد از اينرو سلطنت‌ ضد پيشرفت‌جوانان‌ است‌ و رشد پيشرفت‌ حق‌ همه‌ بشر است‌ و از اصول‌ منشور حقوق‌ بشر است‌، پس‌ مقام‌سلطنت‌ ضد حقوق‌ بشر است‌.
7 ـ همان‌ طور كه‌ كمي‌ قبل‌ در ملكيت‌ شرح‌ داديم‌ مقام‌ سلطنت‌ بر خلاف‌ اراده‌ خداوند است‌ براساس‌، آيات‌ قرآني‌ همه‌ مردم‌ حق‌ دارند، به‌ مقام‌ ملكيت‌ برسند چون‌ همه‌ مردم‌ جانشين‌ خدا بر روي‌زمين‌ هستند و اراده‌ مردم‌ اراده‌ خداست‌ و اراده‌ مقام‌ سلطنت‌ چون‌ سلب‌ اراده‌ مردم‌ است‌. پس‌ مقام‌سلطنت‌ ضد خداست‌. همان‌ طور كه‌هر ولايت‌ مطلقه‌ ضد خداست‌ و طاغوت‌ مي‌باشد.
8 ـ حق‌، همگاني‌ و ذاتي‌ انسان‌ است‌، حق‌ تعيين‌ سرنوشت‌ و رسيدن‌ به‌ رشد و تكامل‌ و رسيدن‌ به‌بالاترين‌ مقام‌ كشور از آن‌ همه‌ است‌، بطور مساوي‌ زن‌ و مرد، فقير، ثروتمند،و.... ندارد. حق‌، نه‌دادني‌، و نه‌ گرفتني‌ است‌، حق‌ داشتني‌ است‌ بنابراين‌ هر كس‌ حق‌ دارد، ذاتاً و در خلقت‌ وجودش‌است‌. پس‌ بايد آن‌ حق‌ را به‌ عمل‌ در آورد هر كس‌ و هر مقامي‌ كه‌ اين‌ حق‌ را از انسان‌ سلب‌ كند، قابل‌سرنگوني‌ و نابود شدني‌ است‌. و مبارزه‌ سياسي‌ همين‌ است‌.
3 ـ حاكميت‌ مطلق‌ :حالا رسيديم‌ به‌ حاكميت‌ دانستيم‌ كه‌ امامت‌ و ملكيت‌ مطلق‌ از آن‌ خداونداست‌ چرا كه‌ فقط‌ خداوند وجودش‌ مطلق‌ است‌ و به‌ غير از خدا همه‌ موجودات‌ نسبي‌ (مقدر) هستنديعني‌ داراي‌ طول‌ و عرض‌ و ارتفاع‌ و عمق‌ و يا دراي‌ زمان‌ و مكان‌ هستند. و اگر موجود زنده‌اي‌ باشند،خوردن‌ و نوشيدن‌ و به‌ مستراح‌ رفتن‌ دارند و هر موجود كه‌ اين‌ صفات‌ را داشته‌ باشد، نميتواند خداباشد مثل‌، عيسي‌ (ع‌) و يا علي‌ (ع‌) كه‌ بعضي‌ها از مسلمانان‌ علي‌ اللهي‌ هستند و يا مسيحي ها -‌ عيسي‌(ع‌) را خدا مي‌دانند. اين‌ افكار سرتاسر باطل‌ است‌ و اين‌ افراد خداپرست‌ نيستند به‌ معني‌ حقيقي‌موحد نيستند، و بت‌پرست‌ هستند و اساس‌ افكارشان‌ بر استبداد است‌ به‌ همين‌ دليل‌ كشيش‌ها قرنهادر اروپا حكومت‌ استبدادي‌ تشكيل‌ دادند خداي‌ كه‌ نياز به‌ خوردن‌ و نوشيدن‌، رفتن‌ و آمدن‌ داردخداي‌ حقيقي‌ نيست‌ اين‌ خدا نيازمند است‌ نياز استبداد را بوجود مي‌آورد واين‌ خداها خدايان‌استبداد مي‌باشند. خداي‌ حقيقي‌ بي‌نهايت‌ است‌. خوردن‌ و آشاميدن‌ رفتن‌ و آمدن‌ را نياز ندارد همه‌جا هست‌. چرا كه‌ وجودش‌ مطلق‌ (بي‌نهايت‌) است‌ و در همه‌ جا حضور دارد و بي‌نياز از همه‌ مخلوقات‌است‌ خدا پدر و مادر ندارد تا بدنيا بيايد. مثل‌ علي‌، و عيسي‌، خدا ازدواج‌ نمي‌كند چون‌ همتا ندارديعني‌ يك‌ مطلق‌ ديگر بايد باشد كه‌ با خدا ازدواج‌ كند به‌ محض‌ اينكه‌ يك‌ مطلق‌ ديگر باشد. هر دونسبت‌ به‌ بهم‌ نسبي‌ مي‌شوند و خداي‌ حقيقي‌ از خدايي‌ يعني‌ از مطلقيت‌ مي‌افتد.
حالا به‌ قرآن‌ مراجعه‌ مي‌كنيم‌ و با استفاده‌ از آيات‌ قرآن‌ جايگاه‌ حاكميت‌ و حكومت‌ را در آن‌مي‌يابيم‌.
سوره‌ انعام‌ آيه‌ 57:
اِن‌ الحكم‌ الا لله   - نيست‌ حكم‌ (مطلق‌) مگر براي‌ خدا
سوره‌ يوسف‌ آيه‌ 67:
يحكم‌ ما يريد  - حكم‌ مي‌كند آنچه‌ را كه‌ مي‌خواهد
حاكميت‌ خاص‌: انبياء و در نتيجه‌ اوصياء حق‌ حكومت‌  ندارند و براي‌ اينكه‌ آنها به‌ حكومت‌برسند بايد خود مردم‌ آنها را به‌ اين‌ مقام‌ انتخاب‌ مي‌كردند و آيات‌ زير ناظر بر آن‌ است‌:

سوره‌ نساء آيه‌ 65:
حتي‌ يحكموك‌ فيها شجر بينهم‌
تا قرار دهند تو را حاكم‌ در آنچه‌ اختلاف‌ شد ميانشان‌
اين‌ آيه‌ مي‌گوید كه‌ مردم‌ پيامبر را حاكم‌  قرار مي‌دهند. خداوند هيچ‌ پيامبري‌ نفرستاده‌ است‌ كه‌ برمردم‌ حاكم‌ شود از اين‌ رو اوصياء انبياء هم‌ هيچ‌ گونه‌ حق‌ حكومت‌ بر مردم‌ را نداشتند حكومت‌ دردرجة‌ مطلقه‌ از آن‌ خداست‌ و در درجه‌ عام‌ مردم‌ به‌ عنوان‌ خليفه‌ خدا بر روي‌ زمين‌ خداوند حق‌حكومت‌ را به‌ همه‌ مردم‌ واگذار كرده‌ است‌ از اين‌ رو اگر مردم‌ با پيامبري‌ بيعت‌ مي‌كردند پيامبر هم‌مي‌توانست‌ حكومت‌ كند در غير اين‌ صورت‌ انبياء و در نتيجه‌ اوصياء انبياء هيچگونه‌ حق‌ حكومت‌نداشتند و در نتيجه‌ پيامبر حق‌ نداشت‌ كسي‌ را در حكومت‌ براي‌ خود جانشين‌ تعيين‌ كند چيزي‌ راكه‌ خود حق‌ ندارد به‌ ديگري‌ نمي‌توانست‌ بدهد.

سوره‌ مائده‌ آيه‌ 43:
فان‌ جائوك‌ فاحكم‌ بينهم‌
پس‌ اگر بيايند (يعني‌ ايمان‌ آورند و ترا حاكم‌ قرار بدهند) نزد تو پس‌ حكم‌ بده‌ ميانشان‌

و اين‌ حكومت‌ هم‌ بايد براساس‌ اصول‌ دين‌ باشد اصولي‌ كه‌ محكمات‌ قرآن‌ است‌.
سوره‌ آل‌ عمران‌ آيه‌ 3:
هو الذي‌ انزل‌ عليك‌ الكتاب‌ منه‌ آيات‌ محكمات‌ هن‌ ام‌الكتاب‌
اوست‌ آنكه‌فرستاد بر تو كتاب‌ را از او آياتي‌ محكمات‌ است‌ كه‌ آنها اساس‌ كتاب‌ است‌
محكمات‌ عبارتند از: توحيد، بعثت‌، امامت‌، عدالت‌ و معاد
هر حكومتي‌ بر پايه‌ اين‌ پنج‌ اصل‌ حكومت‌ مردم‌ سالاري‌ مي‌شود.
حاكميت‌ عام‌: حكومت‌ براساس‌ قرآن‌ امانتي‌ است‌ كه‌ مردم‌ به‌ حاكم‌ مي‌دهند و چون‌ امانت‌ است‌ وامانت‌ را بايد به‌ صاحبان‌ آن‌ برگرداند پس‌ مدت‌ حكومت‌ محدود است‌. و براساس‌ عدل‌ هم‌ بايدحكومت‌ كند و گرنه‌ بايد معزول‌ شود.
و قرآن‌ مي‌فرمايد:
سوره‌ نساء آيه‌ 58:
اِن‌ الله يأمر اَن‌ تُؤدوا الامانات‌ الي‌ اهلها و اذا حكمتم‌ بين‌ الناس‌ اَن‌ تحكموا بالعدل‌
همانا خدا امر مي‌كند كه‌ بدهيد امانات‌ را (حكم‌ را) به‌ اهلش و آنگاه‌ كه‌ حكومت‌ كرديد ميان‌مردم‌ اينكه‌ حكومت‌ كنيد به‌ عدالت‌
مردم‌ حكومت‌ را به‌ حاكم‌ به‌ امانت‌ مي‌دهند و حاكم‌ بايد بعد از تمام‌ شدن‌ مدت‌ حكومت‌ كه‌ آن‌ رانيز خود مردم‌ تعيين‌ مي‌كنند آن‌ را به‌ مردم‌ برگرداند و در مدت‌ حكومت‌ هم‌ بايد با عدالت‌ حكومت‌كند و اگر از عدالت‌ خارج‌ شد بايد عزل‌ شود.
براي‌ اينه‌ عدل‌ يكي‌ از اصول‌ دين‌ است‌ و اصول‌ را خدا نازل‌ كرده‌ كه‌ اساس‌ حكم‌ باشد از اينروفرموده‌:
سوره‌ نساء آيه‌ 44:
و من‌ لم‌ يحكم‌ بما انزل‌ الله فاولئك‌ هم‌ كافرون‌ و (هم‌ الظالمون‌ آيه‌ 45) و (هم‌ الفاسقون‌ آيه‌ 47)
و هر كس‌ حكم‌ نكرد به‌ آنچه‌ فرستاد خدا پس‌ آنها ایشانند  که كافرانند‌ و ايشانند که ظالمانند‌ و ايشانندکه  متمردانند‌.
بنابراين‌، كسي‌ كه‌ حكومتش‌ بر پايه‌ مردم‌ سالاري‌ نباشد، كافر، ظالم‌ و فاسق‌ است‌ و عزل‌ او واجب‌است‌ حكومت‌ بر پايه‌ اصول‌ دين‌، همان‌ حكومت‌ مردم‌ سالاري‌ است‌ و خروج‌ از آن‌ طغيان‌ است‌.
سوره‌ نساء آيه‌ 60:
يريدون‌ اَن‌ يتحاكموا الي‌ الطاغوت‌ و قد اُمروا اَن‌ يكفروا به‌
مي‌خواهند اينكه‌ حاكميت‌ دهند به‌ طاغوت‌ و بدرستي‌ كه‌ امر كرده‌ شدند كه‌ انكار كنندش‌

بنابراين‌، انكار حكومت‌ طاغوتي‌، يعني‌ حكومت‌ مطلقه  و قيام‌ براي‌ سرنگوني‌ آن‌ واجب‌ الهي‌است‌. همان‌ طور كه‌ گفتيم‌ مردم‌، خليفه‌ خدا بر زمين‌ هستند فرمود:
هو الذي‌ جعلكم‌ خلائف‌ الارض‌
اوست‌ آنكه‌ قرار داد شما را جانشينان‌ روي‌ زمين‌.
4 ـ ولايت‌، ولايت‌ براساس‌ آيه‌ مشهور آن‌ كاملا واضح‌ و روشن‌ است‌ اما كساني‌ كه‌ با بديهيات‌اوليه‌ ارسطويي‌ آيات‌ قرآن‌ را تفسير مي‌كنند آن‌ را مطابق‌ انديشه‌ شرك‌ (ثنويت‌ تك‌ محوري‌ارسطويي‌) غلط‌ مي‌فهمند.
اِنّا وليكم‌ الله و رسولُه‌و الذين‌ امنوا
همانا جز اين‌ نيست‌ كه‌ ولي‌ شما خداست‌ و رسولش‌ و كساني‌ كه‌ ايمان‌ آورده‌اند

اين‌ آيه‌ در شأن‌ امام‌ علي‌ (ع‌) نازل‌ شده‌ است‌ كه‌ شأن‌ همه‌ امامان‌ نيز است‌ و ولايت‌ ائمه رابعد از رسول‌ الله (ص‌) ابلاغ‌ مي‌كند بنابر آيه‌ مباهله‌ شأن‌ ائمه‌ همان‌ شأن‌ رسول‌ الله (ص‌)است‌ يعني‌ هر جا در قرآن‌ كلمه‌ رسول‌ آمده‌ است‌ در بطن‌ كلمه‌ رسول‌، امام‌ نيز موجود است‌ و فرق‌پیامبر‌ با امام‌ فقط‌ براساس‌ حديث‌ منزله‌ در عدم‌ وحي‌ كتاب‌ به‌ امام‌ است‌ چرا كه‌ رسول‌ الله خاتم‌انبياء است‌ و اِلاّ در باقي‌ امور امام‌ همان‌ نقش‌ رسول‌ را دارد كه‌ مهمترين‌ صاحب‌علم‌ كتاب‌ بودن‌ است‌.اما ولايت‌ نيز درجه‌ و مراتب‌ دارد از جمله‌:
1 ـ ولايت‌ مطلقه‌، از آن‌ الله است‌.
2 ـ ولايت‌ خاص‌، از آن‌ رسول‌ الله و اوصياء او يعني‌ آل‌ محمد است‌.
3 ـ ولايت‌ عام‌، از آن‌ همه‌ كساني‌ است‌ كه‌ به‌ خدا و رسول‌ الله (امامان‌ ‌) ايمان‌ آورده‌اند و درچهارچوب‌ ولايت‌ مطلقه‌ الله (يعني‌ عمل‌ به‌ كتاب‌ الله) و ولايت‌ خاص‌ رسول‌ (امام‌ ‌) (يعني‌عمل‌ به‌ سنت‌ مفروضه) براساس‌ آيه‌ (و امرهم‌ شوري‌ بينهم‌) از ميان‌ خود كسي‌ را به‌ ولايت‌ انتخاب‌مي‌كنند و ولايت‌ عامه‌ خود را به‌ او امانت‌ مي‌دهند وكسي‌ كه‌ اين‌ منصب‌ را صاحب‌ مي‌شود اولي‌ الامرخوانده‌ مي‌شود.
و در همين‌ جا يادآوري‌ كنيم‌ كه‌ آيه‌:
سوره‌ نساء آيه‌ 59:
اطيعوا الله و اطيعوا الرسول‌ و اولي‌ الامر منكم‌
را 14 قرن‌ است‌ كه‌ غلط‌ معني‌ مي‌كند و اولي‌ الامر را به‌اوصياء نسبت‌ مي‌دهند در صورتي‌ كه‌ شأن‌اوصياء همان‌ شأن‌ رسول‌ الله (ص‌) است‌ واطيعوا الرسول‌ در واقع‌ به‌ معني‌ اطيعوا الاوصياء‌ نيز مي‌باشددر صورتي‌ كه‌ اگر اولي‌ الامر را به‌ اوصياء نسبت‌ دهيم‌ در اصل‌ از شأن‌ اوصياء كاسته‌ايم‌ و او را ازرسول‌ الله (ص‌) جدا كرده‌ايم‌ و ديگر وصي‌ نفس‌ رسول‌ الله(ص‌) نخواهد بود و اين‌ برداشت‌ با آيه‌مباهله‌ در تناقض‌ قرار مي‌گيرد همان‌ طور كه‌ در عمل‌ نيز به‌ سنت‌ وصي‌ مانند سنت‌ رسول‌ الله (ص‌)عمل‌ مي‌كنيم‌ و نيز اولي‌ الامر منكم‌ كلمه‌ مِن‌ كم‌ به‌ معني‌ انتخاب‌ كردن‌ از ميان‌ خودتان‌ است‌ درصورتي‌ كه‌ وصي‌ را مردم‌ با انتخابشان‌ وصي‌ قرار نمي‌دهند بلكه‌ آنها را خداوند وصي‌ قرار داده‌ است‌چه‌ عملاً حكومت‌ بكنند چه‌ نكنند مردم‌ بايد به‌ آنها ايمان‌ آورند و به‌ سنت‌شان‌ عمل‌ كنند چرا كه‌رسول‌ الله (ص‌) علم‌الكتاب‌ را كه‌ همان‌ اصول‌ دين‌ يا روح‌ قرآن‌ است‌ را در اختيار آنها قرار داده‌ است‌و همين‌ اصول‌ كليد تفسير قرآن‌ نيز مي‌باشد و محكمات‌ قرآن‌ است‌ و اگر ما اولي‌ الامر را در شأن‌وصياء‌ بدانيم‌ با آيه‌ مباهله‌ كه‌ وصي‌ را نفس‌ رسول‌ الله (ص‌) مي‌داند در تناقض‌ قرار مي‌گيرد و درهمين‌ آيه‌ نيز اطيعوا الرسول‌ همان‌ اطيعوا الاوصي‌ نيز مي‌باشد
در نتيجه‌ منكم‌ در شأن‌ آنها نيست‌ و در همين‌ آيه‌ نيز كلمه‌ اطاعت‌ از اولي‌ الامر نيامده‌ است‌ چراكه‌ اطاعت‌ از اولي‌ الامر مشروط‌ به‌ اين‌ است‌ كه‌ خود اولي‌ الامر از ولايت‌ مطلقه‌ الله و ولايت‌ خاص‌اطاعت‌ كند و بدان‌ عمل‌ كند اگر چنين‌ كرد مردم‌ از او اطاعت‌ خواهند كرد در يك‌ كلمه‌ اولي‌ الامر بايدتابع‌ قانون‌ باشد.
و آنچه‌ كه‌ وصي‌ از قرآن‌ بيان‌ كند به‌ عنوان‌ سنت‌ اوصياء بر همه‌ واجب‌ است‌ بر آن‌ عمل‌ كنند درصورتي‌ كه‌ برداشت‌هاي‌ ولي‌ امر براي‌ مردم‌ واجب‌ نيست‌. كه‌ عمل‌ كنند، چون‌ برداشت‌ در زمان‌ غيبت‌بايد از راه‌ شوراي‌ اسلامي‌ بشود و هر چه‌ قدر در شورا رأي‌ به‌ اجماع‌ نزديكتر باشد درست‌تر است‌ ونيز يادآوري‌ كنيم‌ كه‌ در نمازهاي‌ پنج‌گانه‌ نيز وقتي‌ كه‌ به‌ محمد (ص‌) صلوات‌ مي‌فرستيم‌ به‌ آل‌ محمديعني‌ اوصياء نيز مانند رسول‌ الله (ص‌) صلوات‌ مي‌فرستيم‌ يعني‌ شأن‌ اوصياء همان‌ شأن‌ رسول‌ الله(ص‌) است‌ و بدون‌ ايمان‌ به‌ آنها اعمال‌ انسان‌ مسلمان‌ باطل‌ مي‌شود و اصول‌ دين‌ كه‌ تفسير كننده‌همه‌ چيز مي‌باشد از اوصياء باقي‌ مانده‌ است‌ اصولي‌ كه‌ بديهيات‌ اوليه‌ اسلامي‌ مي‌باشد ولي‌ متأسفانه‌امروز بجاي‌ آن‌ بديهيات‌ اوليه‌ ساخته‌ ارسطو قرار گرفته‌ است‌ در غدير خم‌ و در جاهاي‌ ديگر نيزرسول‌ الله اعلام‌ كرده‌ كه‌ اوصياء را او به‌ راي‌ خود معين‌ نكرده‌ است‌ بلكه‌ اين‌ امري‌ از طرف‌ خداونداست‌ و آنها اسوه‌ عملي‌ اسلام‌ هستند همان‌ طور كه‌ رسول‌ الله (ص‌) اسوه‌ بود.
برادران‌ اهل‌ سنت‌ در صلوات‌ نماز اين‌ امر را كه‌ شأن‌ آل‌ محمد (اوصياء) مانند شأن‌ انبياء است‌روشنتر بيان‌ مي‌كنند آنجا كه‌ مي‌گويند:

اللهم‌ صل‌ علی' محمد و علی‌' آل‌ محمد كما ـ صليت‌ علي‌' ابراهيم‌ و علي‌' آل‌ ابراهيم‌ في‌ العالمين‌ انّك‌حميد مجيد
و بارك‌ علی‌ محمد و علی‌ آل‌ محمد  كما - باركت‌ علی‌'ابراهيم‌ و علی‌' آل‌ ابراهيم‌ في‌ العالمين‌ انّك‌حميد مجيد
و تَرَّحم‌علی محمد و علی‌ آل‌ محمد كما ـ تَرحمت‌ علی‌'ابراهيم‌ و علی‌' آل‌ ابراهيم‌ في‌ العالمين‌ انّك‌حميد مجيد
در اين‌ دعا محمد و آل‌ محمد كما (همچنانكه‌) ابراهيم‌ و آل‌ ابراهيم‌ توصيف‌ شده‌ است‌ در نتيجه‌شأن‌ آل‌ محمد مانند شأن‌ آل‌ ابراهيم‌ است‌ كه‌ انبياء بودند در صورتي‌ كه‌ معني‌ اين‌ بيان‌ را خود اهل‌سنت‌ درك‌ نمي‌كنند و اگر بخواهيم‌ شمارش‌ كنيم‌ ميان‌ اين‌ دو آل‌، كماهاي‌ بسياري‌ ديگري‌ وجوددارد و اصولاً از اين‌ دعا كه‌ در نماز آن‌ را رسول‌ الله قرار داده‌ است‌ و نماز نيز ستون‌ (عمود) دين‌ است‌مي‌توان‌ فهميد دين‌ و مذهب‌ محمد همان‌ دين‌ و مذهب‌ ابراهيم‌ است‌ و نيز دين‌ و مذهب‌ آل‌ ابراهيم‌و آل‌ محمد نيز همان‌ است‌. در زير چند نمونه‌ از اين‌ كماها را شمارش‌ مي‌كنيم‌.
1 ـ دين‌ ابراهيم‌ و آل‌ ابراهيم‌ اسلام‌ بود، پس‌ كما اسلام‌ دين‌ محمد و آل‌ محمد نيز مي‌باشد.
2 ـ مله‌ ابراهيم‌ شيعه‌ بود (واِن‌ مِن‌ شيعه‌ لابراهيم‌ صافات‌ آيه‌ 81) ـ كما مله‌ (مذهب‌) محمد وآل‌محمد ...
3 ـآل‌ ابراهيم‌ صاحب‌ علم‌الكتاب‌ بود  كما آل‌ محمد صاحب‌ علم‌الكتاب‌اند
4 ـ آل‌ ابراهيم‌ مطهر بودن‌ كما آل‌ محمد مطهر هستند
5 ـ تعدادشان‌ 12 نفر بودند كما تعدادشان‌ 12 نفر است‌
6 ـ نفر دوازدهم‌ (عيسي‌ زنده‌ و غايب‌ است‌ كما مهدي‌ (ع‌) زنده‌ و غايب‌ است‌
7 ـ آل‌ ابراهيم‌ حق‌ ولايت‌ خاص‌ داشتند كما آل‌ محمدد حق‌ ولايت‌ خاص‌ دارند.
به‌ همين‌ اندازه‌ اكتفا مي‌كنيم‌ خود مي‌توانيد جدولي‌ از اين‌ كماها را بدست‌ آوريد.
3 ـ ولايت‌ عام‌: اما ولايت‌ عام‌ از آن‌ (والذين‌ آمنوا) يعني‌ همه‌ مومنين‌ به‌ خدا و رسول‌ (اوصياء)مي‌باشد و تحت‌ ولايت‌ آنها يعني‌ تحت‌ حاكميت‌ كتاب‌ الله و سنت‌ آنها مي‌باشند و خودشان‌ برخودشان‌ ولايت‌ دارند.
1 ـ از اينرو با عمل‌ به‌ كتاب‌ الله ولايت‌ مطلقه‌ الله عملي‌ مي‌شود.
2 ـ با عمل‌ به‌ رسول‌ الله و اوصياء او يعني‌ آل‌ محمد ولايت‌ خاص‌ عملي‌ مي‌شود.
3 ـ با عمل‌ به‌ (و امرهم‌ شوري‌ بينهم‌) و قول‌ امام‌ علي‌ (ع‌) (اَن‌ يَخْتاروا لِاَنفسهم‌ اماماً) ولايت‌(والذين‌ آمنوا) عملي‌ مي‌شود، يعني‌ ولايت‌ خودشان‌ بر خودشان‌ عمل‌ مي‌كنند.
توضيح‌ در مورد ولايت‌ مطلقه‌:
ولايت‌ مطلقه‌ از آن‌ كسي‌ مي‌تواند باشد كه‌ خود مطلق‌ (رها از تعين‌ و ازلي‌ و ابدي‌) بوده‌ باشداولين‌ شعاري‌ كه‌ رسول‌ الله (ص‌) بيان‌ فرمود آن‌ بود كه‌ قولوا لا اِله‌َ اِلاّ الله تفلحوا) بگوئيد نيست‌معبودي‌ (مطلقي‌) مگر الله تا رستگار شويد در طول‌ تاريخ‌ انسانها بنابر فطرت‌ خداجوئي‌شان‌ به‌اشتباه‌ يا قصداً پديده‌هاي‌ هستي‌ يا انساني‌ را يا مقامي‌ را يا چيزي‌  را مطلق‌ تصور كرده‌اند و به‌عبوديت‌ يعني‌ اطاعت‌ مطلق‌ بدون‌ چون‌ و چرا پرداخته‌اند و در نتيجه‌ جهنم‌ را براي‌ خود در دنيا وآخرت‌ مهيا كرده‌اند حركت‌ و انقلاب‌ انبياء از جمله‌ حضرت‌ ابراهيم‌ در نفي‌ خورشيد و ماه‌ و ستاره‌ ونمرود به‌ مطلق‌ نبودن‌ شروع‌ شد چرا كه‌ انسان‌ تا وقتي‌ كه‌ موجودي‌ غير الله را مطلق‌ تصور كند درواقع‌ خود را به‌ بردگي‌ كشانده‌ و دين‌ (قانون‌) كه‌ در يك‌ جامعه‌ برقرار مي‌شود اگر در رأس‌ آن‌ كسي‌قرار گيرد كه‌ ادعاي‌ مطلق‌ بودن‌ را كند مانند فرعون‌ و نمرود جامعه‌ را مجبور به‌ بردگي‌ مي‌كند ازاينرو، پس‌ اساس‌ رستگاري‌ انسان‌ در نفي‌ هر مطلقي‌ غير از الله است‌ از اينرو مي‌بينيم‌ كه‌ شعار لا اله‌الله اساس‌ معالجه‌ همه‌ گمراهي‌ انسان‌ است‌ از اينرو، در تمام‌ قرآن‌ هر جا كلمه‌ اله‌ آمده‌ است‌ بايددانسته‌ شود كه‌ يا نفي‌ مطلقهاي‌ ذهني‌ و عيني‌ غيرالله است‌ يا اگر در مورد الله باشد انحصار اله‌ (يعني‌مطلق‌ بودن‌) فقط‌ در شأن‌ الله است‌ و مي‌بينيم‌ كه‌ در قرآن‌ به‌ عنوان‌ نمونه‌ حكومت‌ فرعون‌ را مثال‌آورده‌ است‌ حكومت‌ فرعون‌ حكومتي‌ بود كه‌ فرعون‌ براي‌ خود ولايت‌ مطلقه‌ انحصاری قائل‌ بود و خود را فعال‌مطلق‌ قرار مي‌داد و جامعه‌ را در انفعال‌ مطلق‌ مي‌ديد و از اينرو، رابطه‌ زور را اساس‌ رابطه‌ حاكم‌مطلق‌العنان و مردم‌ قرار مي‌داد و هر عملي‌ را با زور و اجبار انجام‌ مي‌داد و از طرفي‌ زورگوئي‌ بافطرت‌ انسان‌ سازگاري‌ ندارد و در جامعه‌ كساني‌ پيدا مي‌ شوند كه‌ اين‌ حاكميت‌ مطلقه انحصاری‌ را قبول‌نمي‌كنند و به‌ مبارزه‌ بر مي‌خيزند در نتيجه‌ در هر جامعه‌اي‌ كه‌ نتوان‌ رهبري‌ جامعه‌ را زير سئوال‌ برد(يعني‌ رهبر مسئول‌ باشد) و چون‌ و چرا كرد يا به‌ زبان‌ اسلامي‌ رهبر را امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكركرد حاكميت‌ و ولايت‌،  مطلق‌ العناني‌ است‌ و خود را به‌ جاي‌ خدا قرار داده‌ است‌ و اطاعت‌مطلق‌ مي‌طلبد و براي‌ مردم‌ حق‌ نفس‌ كشيدن‌ هم‌ قائل‌ نمي‌شود.
ولي‌ ناگفته‌ نماند كه‌ خدا مطلق‌العنان‌ نيست‌ چون‌ كه‌ مطلق‌ حقيقي‌ است‌ و احتياج‌ به‌ زورگوئي‌ندارد و چون‌ مطلق‌ است‌ مسئول‌ نيست‌ از اينرو، هر حاكمي‌ خود را مطلقه‌ كرد در واقع‌ مشركي‌ است‌كه‌ مردم‌ را به‌ شرك‌ دعوت‌ مي‌كند پس‌ معني‌ دقيق‌ كلمه‌ اله‌ همان‌ مطلق‌ بودن‌ است‌ از اينرو،فرعون‌مي‌گفت‌:
سوره‌ 28 آيه‌ 38:
و قال‌ فرعون‌ ياايها الملاءُ ما عَلِمت‌ لكم‌ مِن‌ اِله‌ غيري‌
و گفت‌ فرعون‌اي‌ جماعت‌ ندانستم‌ براي‌ شما الهي‌ (مطلقي‌) غير خودم‌
فرعون‌ خود را مطلق‌ مي‌دانست‌ و مطلق‌العناني‌ مي‌كرد در همين‌ جا بايد بگوييم‌ ولايت‌ مطلقه‌انحصاری همان‌ حكومت‌ فرعوني‌ است‌ يا بزبان‌ ديگر طاغوتي‌ است‌ كه‌ از قوانين‌ الهي‌ طغيان‌ كرده‌ و خود رافوق‌ قانون‌ معرفي‌ مي‌كند
سوره‌ 28 آيه‌ 88
و لا تدع‌ مع‌ الله اِلهاً
نخوانيد با الله مطلق‌ ديگري‌ را
يعني‌ مطلق‌ فقط‌ الله است‌ وقتي‌ كه‌ ما مطلقيت‌ را فقط‌ به‌ الله داديم‌ بشريت‌ از دست‌ مطلقها ومطلق‌العناني‌ آسوده‌ مي‌شود و جامعه‌اي‌ بوجود مي‌آيد كه‌ در آن‌ همه‌ خدا را مي‌پرستند و در آن‌آزادي‌ و استقلال‌ اساس‌ آن‌ را تشكيل‌ مي‌دهد انسان‌ آزاد و مستقل‌ و مستقيم‌ نمي‌شود مگر بانفي‌همه‌ اله‌هاي‌ دورغين‌ كه‌ سد راه‌ الله را مي‌كنند يعني‌ سد راه‌ خليفه‌ خدا يعني‌ مردم‌ را مي‌كنند و ازامامت‌ و ولايت‌ فطري‌ و  عام‌ مردم‌ كه‌ خداوند در هستي‌ آنها قرار داده‌ است‌ جلوگيري‌ مي‌كنند درنتيجه‌:
در جهان‌ مخلوقات‌ همه‌ پديده‌ها هستي‌ نسبي‌ و فعال‌ دارند و اساس‌ معرفت‌ اين‌ موضوع‌ علم‌ است‌آنجا كه‌ خدا مي‌فرمايد:
سوره‌ 47 آيه‌ 19:
فَاَعلم‌ اِنّه‌ لا اله‌ الاّ الله
بدان‌ همانا او (خدا) كه‌ نيست‌ مطلقي‌ (معبودي‌) مگر الله
در اينجا لازم‌ است‌ براي‌ اثبات‌ اين‌ برداشت‌ از مصادر اسلامي‌ از بزرگان‌ ديگر نمونه‌ بياوريم‌.
1 ـ آيه‌ الله طالقاني‌ در تفسير پرتوي‌ از قرآن‌ صفحه‌ 201 جلد 4 آورده‌ است‌.
الله همان‌ هستي‌ مطلق‌ و مشار اليه‌ فطرت‌ و مبدأ بي‌نياز و قائم‌ به‌ ذات‌ است‌ كه‌ هستي‌ نماهاممكنات‌ نيازمند و قائم‌ به‌ او هستند.
2 ـ در كتب‌ درسي‌ ايران‌ كتاب‌ بينش‌ اسلامي‌ سال‌ سوم‌ دبيرستان‌ صفحه‌ 4 چنين‌ آمده‌ است‌.قرآن‌ خدا را ولي‌ مطلق‌معرفي‌ مي‌كند و ولايت‌ ديگران‌ را در صورتي‌ كه‌ از سوي‌ او باشد مجازمي‌شمارد.
مالهم‌ مِن‌ دونه‌ مِن‌ ولي‌ ولا يُشرِك‌ في‌ حُكمه‌ احداً براي‌ ايشان‌ (مردم‌) غير از او (الله) ولي‌ نيست‌ والله كسي‌ را در حكم‌ خود شريك‌ قرار نمي‌دهد. قرآن‌ در اين‌ آيه‌ مخصوصاً با تعبير (مِن‌ دون الله) كه‌معني‌ غير خداست‌ ولايت‌ (سرپرستي‌) ديگر را نفي‌ كرده‌ و آن‌ را در انحصار خدا قرار مي‌دهد و تنهابراي‌ افرادي‌ حق‌ ولايت‌ قائل‌ مي‌شود كه‌ از طرف‌ او معيين‌ شده‌ باشد (مطالب‌ كتاب‌ درسي‌ تمام‌ شد)
و در مباحث‌ قبل‌ گفتيم‌ كه‌ مردم‌ همگي‌ خليفه‌ عام‌ خدا در روي‌ زمين‌ هستند و ولايت‌ عام‌ هم‌ ازآن‌ همه‌ مومنين‌ است‌ از اينرو، در جامعه‌ اسلامي‌ اگر مردم‌ براساس‌ آيه‌ (و امرهم‌ شوري‌ بينهم‌) ازميان‌ كساني‌ كه‌ شرايط‌ علم‌ و سلامتي‌ جسم‌ را داشته‌ باشند كسي‌ را انتخاب‌ كنند همان‌ به‌ منزله‌منتخب‌ الله خواهد بود چرا كه‌ يد الله فوق‌ ايديهم‌ ـ دست‌ خدا بالاي‌ دستشان‌ است‌. يعني‌ تأييدخداوند با ايشان‌ است‌.
از اينرو پيامبر و اوصياء هم‌ براي‌ تشكيل‌ حكومت‌ به‌ بيعت‌ مومنين‌ نيازمند هستند و بدون‌ بيعت‌اوصياء هم‌ حق‌ تشكيل‌ حكومت‌ به‌ زور و اكراه‌ كردن‌ به‌ مردم‌ ندارند زندگي‌ امام‌ علي‌ (ع‌) در 25 ساله‌خانه‌ نشينی‌ او و زندگي‌ ده‌ امام‌ ديگر مؤيد اين‌ بيان‌ است‌ يعني‌ در حكومت‌ اسلامي‌ در هر صورت‌خواست‌ مردم‌ اساس‌ است‌ چه‌ بيعت‌ كردن‌ باشد و چه‌ انتخاب‌ كردن‌ باشد چرا كه‌ مردم‌ خود بر خودولايت‌ عام‌ دارند و بدون‌ رضايت‌ آنها هيچ‌ كاري‌ انجام‌ شدني‌ نيست‌. و ولايت‌ حق‌ مردم‌ است‌ و هيچ‌فردي‌ چه‌ عالم‌، چه‌ مهندس‌ چه‌ دكتر و چه‌... اصالتاً حق‌ ولايت‌ بر مردم‌ را ندارد و اگر كسي‌ادعاي‌ اين‌ حق‌ را كرد او كسي‌ نيست‌ جز فرعون‌ كه‌ ولايت‌ مطلقه‌ براي‌ خودقائل‌ بود.
و در قرآن‌ مي‌خوانيم‌ كساني‌ كه‌ با رسول‌ الله (ص‌) بيعت‌ مي‌كنند دست‌ خدا فوق‌ دست‌ ايشان‌است‌ (يدالله فوق‌ ايديهم‌) در نتيجه‌ منتخب‌ مردم‌ در زمان‌ غيبت‌ نيز همان‌ شرايط‌ را دارد يعني‌ وقتي‌مردم‌ كسي‌ را انتخاب‌ كردند دست‌ خداوند هم‌ بالاي‌ دست‌ ايشان‌ است‌ يعني‌ ولي‌امري‌ كه‌ مردم‌انتخاب‌ كنند در واقع‌ خدا انتخاب‌ كرده‌ است‌ و در همين‌ جا بايد بگوييم‌ كه‌ آيه‌:
(انّبي‌ اولي‌ بالمومنين‌ من‌ انفسهم‌)
پيامبر اولي‌ به‌ مومنين‌ است‌ از خودشان‌
معني‌ را كه‌ در بالا ذكر شد را يادآوري‌ مي‌كند.
1 ـ پيامبر (و اوصياء) اولي‌ به‌ مردم‌ است‌ چون‌ مطهر از خطا است‌.
2 ـ صاحب‌ علم‌الكتاب‌ و سنت‌ است‌ در صورتي‌ كه‌ عالم‌ صاحب‌ سنت‌ نيست‌ و نيز صددرصدعالم‌ به‌ كتاب‌ نيست‌، و اگر بگويم‌ هست‌، ديگر علماء هم‌ وجود دارند كه‌ شرايطي‌ را كه‌ او دارد،دارند در صورتي‌ كه‌ همان‌ طور كه‌ گفتيم‌ در هر زمان‌ فقط‌ يك‌ وصي‌ وجود دارد از طرفي‌ ديگر مدت‌ولايت‌ اوصياء نه‌ تنها مادام‌العمري‌ است‌ بلكه‌ بعد از مرگشان‌ باز هم‌ مومنين‌ با عمل‌ كردن‌ به‌ سنت‌ايشان‌ تحت‌ ولايت‌ اوصياء هستند در صورتي‌ كه‌ ولايت‌ ولي‌ امر به‌ دليل‌ مطهر نبودن‌ نه‌ تنها محدوداست‌ بلكه‌ ولايت‌ را به‌ صورت‌ امانت‌ بنابر آيه‌ امانت‌ از مردم‌ مي‌گيرد و امانت‌ را بايد پس‌ داد و اِلاّخيانت‌ كار خواهد بود پس‌ ولي‌ امري‌ كه‌ بخواهد مادام‌العمري‌ حكومت‌ كند خائن‌ به‌ خدا و رسول‌ ومومنين‌ است‌ با اينكه‌ ولايت‌ خاص‌ تا روز قيامت‌ برپاست‌ ولي‌ با همه‌ اين‌ها ولايتشان‌ مطلقه‌ نيست‌بلكه‌ محدود به‌ حيات‌ دنياست‌ در صورتي‌ كه‌ ولايت‌ الله، مطلقه‌ است‌، در قبل‌ و بعد از خلقت‌ و بعد ازقيامت‌ استمرار دارد.
3 ـ سيد حسن‌ طاهري‌ خرم‌ آبادي‌ در كتاب‌ ولايت‌ فقيه‌ آورده‌ است‌ صفحه‌ 17:
واقعيت‌ و هستي‌ مساوي‌ با ماده‌ طبيعت‌ نيست‌ ماده‌ پرتوي‌ از واقعيت‌ مطلق‌ و غير مادي‌ است‌ ودر صفحه‌ 18 در جهان‌ بيني‌ اسلام‌ انسان‌ تنها داراي‌ بعد مادي‌ نيست‌ بلكه‌ بعد معنوي‌ هم‌ دارد و اين‌انسان‌ به‌ سوي‌ كمال‌ مطلق‌  يعني‌ آفريننده‌ هستي‌ در حركت‌ است‌ و كمالش‌ در لقاء الهي‌ است‌ .
4 ـ علامه‌ محمد حسين‌ حسيني‌ طهراني‌ در كتاب‌ ولايت‌ فقيه‌ جلد اول‌ ص‌ 3 آورده‌ سپاس‌بي‌قياس‌ و حمد و ثناي‌ مالا يقاس‌ از آن‌ خداوند است‌ كه‌ با ولايت‌ كليه‌ مطلقه‌ و شامله‌ عامه‌ خود بركاخ‌ هستي‌ عالم‌ وجود تمكين‌ يافت‌
سوره‌ كهف‌ آيه‌ 4:
هنا لِك‌ الوالية‌لله الحق‌ هو خيرٌ ثواباً و خيرٌ قباً
آنجا ولايت‌ براي‌ خداي‌ حق‌ است‌ اوست‌ بهترين‌ و ثواب‌ بهترين‌ نتيجه‌
نتيجه‌اي‌ كه‌ از اين‌ مباحث‌ مي‌گيريم‌ اين‌ است‌ كه‌ ولايت‌ مطلقه‌  شریك‌ قائل‌ شدن‌ براي‌خداست‌.و چون‌ مردم‌ ولايت‌ عامه‌ (مقدّر) نسبي‌ را در اختيار دارند انتخاب‌ مردم‌ به‌ منزله‌انتخاب‌ خدا خواهد بود چون‌ مردم‌ خليفه‌ و جانشين‌ او در روي‌ زمين‌ هستند و يادآوري‌ اين‌ سخن‌نيز بجاست‌ كه‌ بگوييم‌ آقاي‌ خامنه‌اي‌ كه‌ امروز بر منصب‌ ولايت‌ عام تكيه‌ زده‌ است‌ دراولين‌ سخنراني‌ در سوم‌ خرداد بعد از انتخابات‌ رياست‌ جمهوری خاتمي‌ از راديو ايران‌ پخش‌ شد كه‌فرمود:
(هيچ‌ كس‌ مطلق‌ نيست‌ هيچ‌ كس‌ كامل‌ نيست‌)
و در اين‌ جا نظر آقاي‌ منتظري‌ را مي‌آوريم‌ كه‌ به‌ ولايت‌ مطلقه‌ لا گفت‌ و در واقع‌ پايبند به‌شعار لا ِاله‌ الاّ الله ماند و منصب‌ دنيائي‌ را از دست‌ داد و آخرت‌ را بدست‌ آورد.
در كيهان‌ انديشه‌ شمار 22 صفحه‌ 43 (نقد تئوري‌ تفكيك‌ مرجعيت‌ از رهبري‌) ديدگاه‌ آيت‌ الله منتظري‌ را چنين‌ آورده‌ است‌.
(در انتهاي‌ اين‌ بررسي‌ توجه‌ خوانندگان‌ را به‌ نظر آيت‌ الله العظمي‌' منتظري‌ در رابطه‌ با ولايت‌فقيه‌ جلب‌ مي‌كنيم‌.)
ما در آغاز بحث‌ گفتيم‌ كه‌ در زمينه‌ اين‌ موضوع‌ دو دسته‌ روايات‌ در اختيار ماست‌ يك‌ دسته‌ كه‌فقط‌ ناظر به‌ مرجعيت‌ است‌. دسته‌ ديگر رواياتي‌ كه‌ ناظر به‌ ولايت‌ است‌ و براي‌ برخي‌ از فقها واجدشرايط‌ ولايت‌ را ثابت‌ مي‌كند.
نظر آيت‌ الله منتظري‌ (حفظ‌ الله) در اين‌ زمينه‌ اين‌ است‌:
كه‌ روايات‌ دسته‌ دوم‌ نمي‌تواند به‌ تنهايي‌ ولايت‌ را براي‌ فقيه‌ اثبات‌ كند بلكه‌ تنها مبين‌ اين‌ است‌كه‌ يكي‌ از شرايط‌ ولايت‌ موضوع‌ فقاهت‌ است‌ و آنچه‌ يك‌ فقيه‌ جامع‌الشرايط‌ را به‌ مرتبه‌ ولايت‌ و حق‌تصميم‌گيري‌ براي‌ جامعه‌ ارتفاع‌ مي‌دهد انتخاب‌ و گزينش‌ مردم‌ است‌. و تا زماني‌ كه‌ اين‌ انتخاب‌صورت‌ نگيرد عملاً ولايت‌ فقيه‌ ثابت‌ نمي‌شود.
گر چه‌ لايق‌ آن‌ باشد البته‌ انتخاب‌ و گزينش‌ مردم‌ يك‌ شرط‌ است‌.
و داشتن‌ فقاهت‌ و شرايط‌ رهبري‌ شرايط‌ ضروري‌ و لازم‌ ديگر (پايان‌ حرف‌ آقاي‌ منتظري‌)

گفتيم‌ كه‌ طبق‌ آيه‌ ولايت‌ ـ انما وليكم‌ الله و رسُولُه‌ و الذين‌ آمنوا ولايت‌ از آن‌ مومنين‌ به‌ خدا ورسول‌ است‌ و براساس‌ آيه‌ (و امر هم‌ شوري‌ بينهم‌) = يكي‌ از كساني‌ كه‌ داراي‌ دو شرط‌ ـ علم‌ و جسم‌سالم‌  داشته‌ باشند را به‌ طور مستقيم‌ بدون‌ دخالت‌کسی انتخاب‌ مي‌كنند.
و خداوند متعال‌ در اين‌ مورد مي‌فرمايد:
سوره‌ بقره‌ آيه‌ 247:
اِن‌ الله اِصطفئه‌ عليكم‌ و زاده‌ بَسطه‌في‌ العلم‌ و الجسم‌
و نيز آيه‌ 122 سوره‌ 9 مي‌فرمايد:
فَلو لا نَفَرَ مِن‌ كُل‌ فرقه‌ منهم‌ طائفه‌ ليتفقهوا في‌ الدين‌ و لِينذروا قومهم‌ اِذا رجعوا اليهم‌ لعلهم‌يخذرون‌
پس‌ چرا كوچ‌ نمي‌كند (يعني‌ بكند) از هر گروهي‌ از ايشان‌ دسته‌اي‌ تا فقه‌ جويند در دين‌ و تا انذار كنندقومشان‌ را آنگاه‌ كه‌ رجوع‌ كنند به‌ سوي‌ ايشان‌ شايد هشيار شوند.
در همين‌ آيه‌ هم‌ اختيار رجوع‌ با مردم‌ است‌ تا رجوع‌ نكنند كسي‌ كه‌ هر چند فقه‌ هم‌ آموخته‌ باشدمرجع‌ نمي‌شود. يعني‌ رجوع‌ به‌ مرجع‌ به‌ اختيار مردم‌ است‌ البته‌ بايد در جامعه‌اي‌ كه‌ تعداد كانديدهازياد هستند بايد ميان‌ آنها مردم‌ يكي‌ را انتخاب‌ كنند تا معلوم‌ شود چه‌ كسي‌ بايد زمام‌ امور را بدست‌گيرد در آن‌ صورت‌ در رأس‌ جامعه‌ قرار مي‌گيرد و مرجعيت‌ براي‌ او ثابت‌ مي‌شود و مرجع‌ امور جامعه‌مي‌گردد آن‌ هم‌ به‌ طور امانت‌ از طرف‌ ديگر منصب‌ ولايت‌ بايد براي‌ مدت‌ محدودي‌ باشد نه‌مادام‌العمري‌ بايد انتخابات‌ جديدي‌ برگزار شود اگر مردم‌ مجدداً شخص‌ اول‌ را ولي‌ امر قرار دادندحتي‌ براي‌ چند بار هم‌ باشند اشكالي‌ ندارد اما چون‌ ولايت‌ يك‌ امانت‌ است‌ بايد ولي‌ امر امانت‌ را پس‌مدتي‌ به‌ صاحبان‌ آن‌ پس‌ بدهد يعني‌ انتخابات‌ جديد برگزار شود.
سوره‌ نساء آيه‌ 58:
اِن‌ الله يأمُرُكم‌ اَن‌ تُؤدوا الامانات‌ الي‌ اهلها
همانا خداوند امر مي‌كند شما را كه‌ بسپارند امانات‌ را به‌ اهلش
و چون‌ مردم‌ ولايت‌ خودشان‌ رابه‌ صورت‌ امانت‌ به‌ ولي‌ امر مي‌دهند پس‌ حاكم‌ پس‌ از مدتي‌ امانت‌را بايد به‌ صاحبان‌ آن‌ برگرداند يعني‌ مدت‌ ولايت‌ امري‌ او محدود بايد باشد اگر براي‌ چندين‌ بارهم انتخاب‌ شود هيچ‌ اشكالي‌ ندارد مهم‌ اين‌ است‌ كه‌ امانت‌ را بايدپس‌ بدهد.
حجت‌ الاسلام‌ حسني‌ امام‌ جمعه‌ اروميه‌ در نماز جمعه‌ بعد از انتخابات‌ دوم‌ خرداد گفته‌ است‌ دراسلام‌ انتخابات‌ وجود ندارد ولي‌ اي‌ كاش‌ او كمي‌ قرآن‌ را با اصول‌ دين‌ مي‌خواند و اي‌ كاش‌مي‌توانست‌ خود را از فلسفه‌ و منطق‌ ارسطويي‌ آزاد كند در آن‌ صورت‌ راي‌ و نظر خود را بيان‌ كند.
اي‌ كاش‌ علماء حوزه‌ها مي‌توانستند خود را از غرب‌زدگي‌ (پيروي‌ از فلسفه‌ و منطق‌ يونان‌) آزاد ومستقل‌ و اسلام‌ را اسير غرب‌زدگي‌ نكنند دم‌ از هجوم‌ فرهنگي‌ غرب‌ مي‌زنند در صورتي‌ كه‌ خودشان‌مروّج‌ فرهنگ‌ غرب‌ هستند چگونه‌ مي‌توان‌ با غرب‌ زدگي‌ ارتجاعي‌ (ارسطوئي‌) با غرب‌زدگي‌ مدرن‌(امروزي‌) مبارزه‌ كرد بيائيداي‌ علماء دين‌ اصلاح‌ را در اساس‌ بنا بنهيد و خود را از فلسفه‌ و منطق‌غرب‌ رهائي‌ بخشيد و اصول‌ دين‌ اسلام‌ را به‌ هر صورت‌ كه‌ مي‌توانيد بهفميد اساس‌ قرار دهيد آن‌وقت‌ خواهيد ديد اسلام‌ چقدر آسان‌ است‌ و چقدر قوانين‌ اسلام‌ مكمل‌ يكديگر است‌ و چقدر راحت‌مي‌توانيد حكم‌ اسلام‌ را بدست‌ آوريد كه‌ با خواست‌ الهي‌ مطابق‌ باشد التقاط‌ در فلسفه‌ و منطق‌ واستفاده‌ از  منطق‌ صوري‌ ارسطويي‌، شرك‌ ورزيدن‌ به‌ خداي‌ كريم‌ است‌ آيا دين‌ كامل‌ نيست‌ و بايدارسطو آن‌ را كامل‌ كند.
همانطور كه‌ در سطور قبل‌ گفته‌ شد در زمان‌ غيبت‌ معصوم‌ شوراي‌ عمومي‌ مردم‌ به‌ منزله‌ اجراي‌ولايت‌ و الذين‌ آمنوا است‌ و مردم‌ مي‌توانند مجلس‌ را هم‌ انتخاب‌ كنند كه‌ نظارت‌ بر كار ولي‌ امر امانت‌ داركند.
چون‌ مردم‌ جانشين‌ خدا بر روي‌ زمين‌اند و مجلسي‌ كه‌ مردم‌ انتخاب‌ كنند همان‌ وظيفه‌ جانشيني‌مردم‌ را به‌ امانت‌ از طرف‌ مردم‌ عمل‌ مي‌كند از اينرو ولي‌ امر امانت‌دار بايد از مجلس‌ اطاعت‌ كند ودر واقع‌ از مردم‌ اطاعت‌ كرده‌ و اطاعت‌ از مردم‌ اطاعت‌ از خداست‌.
اين‌ نكته‌ را ناگفته‌ نگذاريم‌ كه‌ دستورات‌ و قوانين‌ كه‌ از مجلس‌ شورا خارج‌ مي‌شود و مطابق‌ كتاب‌الله و سنت‌ (اصول‌الدين‌)است‌ ولي‌ امر از اين‌ قوانين‌ به‌ عنوان‌ اطاعت‌ از خدا بايد اطاعت‌ كند نه‌برعكس‌ آن‌ كه‌ امروز مي‌گويند مجلس‌ از ولي‌ امر بايد اطاعت‌ كند ولي‌امر مجري‌ قوانين‌ است‌ اگرمجلس‌ از ولي‌ امر اطاعت‌ كند ولي‌ امر مصدر قانون‌گذاري‌ مي‌شود در صورتي‌ كه‌ حتي‌ پيغمبر و اوصياءخود به‌ ذات‌ قانون‌گذار نبود بلكه‌ كتاب‌ و سنت‌ هر دو از خداوند متعال‌ مي‌باشد و اوصياء همه‌ از كتاب‌و سنت‌ اطاعت‌ مي‌كردند يعني‌ در يك‌ كلمه‌ ولي‌امر فوق‌ قانون‌ نيست‌ وتصميم‌گيري‌يعني‌ قانون‌گذاري‌ از طرف‌ شورا انجام‌ مي‌گيرد آن‌ هم‌ در چهارچوب‌ كتاب‌ الله و سنت‌الله است‌ و نيزدر آيه‌:
و شاورهم‌ في‌ الامر فاذا عزمت‌ فتوكل‌ علي‌ الله ان‌ الله يحب‌ المتوكلين‌
و مشورت‌ كن‌ با ايشان‌ در امور پس‌ آنگاه‌ كه‌ ثابت‌ شدي‌ (در اجرا) پس‌ توكل‌ كن‌ بر خدا (چون‌ درتصميم‌گيري‌ ممكن‌ است‌ خطائي‌ رخ‌ داده‌ باشد در ميان‌ جمع‌) كه‌ همانا خدا دوست‌ دارد توكل‌ كنندگان‌ را
بدين‌ قرار، شورا حتي‌ اگر در شوراي‌ وزيران‌ هم‌ باشد محل‌ تصميم‌گيري‌ است‌ و ولي‌امر آهنگ‌عمل‌ را مي‌كند يعني‌ تصميم‌ شورا را با عزم‌ راسخ‌ به‌ اجرا مي‌گذارد و چون‌ عمل‌ كننده‌ يك‌ نفر است‌فعل‌ عزمت‌ نيز مفرد آمده‌ است‌ و براي‌ تصميم‌گيري‌ و شاورهم‌ فعل‌ با ضمير جمع‌ آمده‌ است‌جانبداران‌ فلسفه‌ و منطق‌ غرب‌زدگي‌ (ارسطوئي‌) كه‌ آرزوي‌ استقرار مطلق‌العناني‌ ديني‌ را دارند وعوام‌ را (كل‌ انعام‌) مي‌شمارند مدعي‌ مي‌شوند كه‌ معني‌ فاذا عزمت‌ اين‌ است‌ كه‌ پس‌ از شور، تصميم‌ باولي‌امر است‌.
حال‌ آنكه‌ مرحله‌ عزم‌ بعد از مرحله‌ تصميم‌ است‌ و تا تصميم‌ گرفته‌ نشده‌ باشد عزم‌ معنا پيدانمي‌كند از اين‌ گذشته‌ اگر قرار باشد پيامبر تصميمي‌ غير از تصميم‌ شوري‌' را اتخاذ كند خداوند از اونمي‌خواست‌. توكل‌ به‌ خدا كن‌. چرا كه‌ تصميم‌ پيامبر يا از روي‌ غرض‌ و يا در مقام‌ پيامبري‌ و اجراي‌قانون‌ و امر خداست‌ در حالت‌ اول‌ از مقام‌ پيامبري‌ تا حد يك‌ مطلق‌العنان‌ خود رأي‌ سقوط‌ مي‌كند وتوكل‌ به‌ خدا ديگر معني‌ ندارد و درحالت‌ دوم‌ تصميم‌ و عزم‌ در دست‌ خدا بود و نه‌ شورا و نه‌ تصميم‌شورا نه‌ عزم‌ پيامبر معني‌ پيدا نمي‌كردند. توكل‌ وقتي‌ معني‌ مي‌دهد كه‌ پيامبر در درستي‌ راي‌ شوراترديد مي‌كند به‌ قول‌ آيت‌ الله طالقاني‌ كه‌ در پرتويي‌ از قرآن‌ جلد 3 قسمت‌ پنجم‌ ص‌ 390 و 398آمده‌ است‌.
فاذا عزمت‌ فتوكل‌ علي‌ الله اِن‌ الله يحب‌ المتوكلين‌
تفريع‌ بر شاورهم‌ في‌ امر است‌ .
كه‌ چون‌ در مشاوره‌ رأي‌ بر انجام‌ كاري‌ قرار گرفت‌ و بايد عزم‌ كني‌ و ديگرترديد و دو دلي‌ به‌ خود راه‌ ندهي‌ با اين‌ سخن‌ قاطع‌ تاييد كردن‌ شورا و موكول‌ كردن‌ تصميم‌ به‌شوراي‌ پس‌ از آن‌ بود كه‌ با آن‌ عواقب‌ سخت‌ و ناگواري‌ كه‌ شوراي‌ احد پيش‌ آورد و آن‌ ضربه‌اي‌ كه‌ برمسلمانان‌ وارد شد و آن‌ بزرگاني‌ كه‌ از دست‌ داد و آن‌ شكاف‌ و تفرقه‌ فكري‌ و جنگي‌ كه‌ در اجتماع‌آنان‌ پديد آمد و نزديك‌ بود يكسره‌ متلاشي‌ شوند همه‌ آثار شورا بود كه‌ مدينه‌ را بي‌پناه‌ گذاردند و برخلاف‌ نظر شخصي‌ آن‌ حضرت‌ (پيامبر) به‌ سوي‌ دشمن‌ رفتند با همه‌ اينها باز اصل‌ شورا را تحكيم‌مي‌كند چون‌ پايه‌ اجتماع‌ اسلام‌ است‌ و براي‌ هميشه‌ تا انديشه‌ها و استعدادها بروز كنند و هر صاحب‌راي‌ خود را شريك‌ در سرنوشت‌ بداند و مسلمانان‌ براي‌ آينده‌ و هميشه‌ تربيت‌ شوند و بتوانند در هرزمان‌ و هر‌ جا بعد از غروب‌ نبوت‌ خود را رهبري‌ كنند (كلام‌ طالقاني‌ تمام‌ شد)
بدينسان‌، معلوم‌ است‌ كه‌ بنابر تثبيت‌ اصل‌ شورا و خداوند خطاب‌ به‌ پيامبر مي‌گويد در اجراي‌تصميم‌ ترديد و بيم‌ بخود راه‌ مده‌ و به‌ خدا توكل‌ كند در آيه‌ بعد بيشتر تاكيد مي‌كند و اضح‌ترمي‌گرداند كه‌ نظر به‌ رأي‌ شورا واجراي‌ آن‌ است‌ اگر چه‌ جا داشت‌ به‌ پيامبر بگويد كه‌ اگر با مردم‌ بد‌سلك‌ بودي‌ از اطرافت‌ پراكنده‌ مي‌شدند كدام‌ بد سلوكي‌ بيشتر از اين‌ كه‌ شورا تشكيل‌ بدهد و به‌نظر و رأي‌ شورا اعتناء نكند و تصميم‌ شخصي‌ خود را به‌ اجرا بگذارد.
اين‌ پاسخ‌ اگر مسئله‌ را از لحاظ‌ فردي‌ حل‌ كند از لحاظ‌ گروهي‌ حل‌ نمي‌كند توضيح‌ آنكه‌ آياشورائي‌ها مطلق‌العنان‌ تصميم‌ مي‌گيرند و تصميم‌ خود را از راه‌ ولي‌ امر كه‌ بر مي‌گزينند به‌اجرا مي‌گذارند آيا مطلق‌العناني‌ فرد نه‌ اما مطلق‌العناني‌ جمع‌ بله‌؟
پاسخ‌ آن‌ است‌ كه‌ باز به‌ لحاظ‌ آنكه‌ ما در دنياي‌ واقعيتها به‌ سر مي‌بريم‌ ناگزير هر جا كه‌ به‌ رهبري‌عمومي‌ يا ولايت‌ امر نياز دارد تصميم‌هاي‌ كوچك‌ در شورا اتخاذ و تصميمهاي‌ كلان‌ در شوراي‌عمومي‌ جامعه‌ اتخاذ مي‌شوند و از سوي‌ ولي‌امر به‌ اجرا گذاشته‌ مي‌شوند. بدينسان‌، هم‌ سازمان‌ وحزب‌ سياسي‌ جا و محل‌ پيدا مي‌كند و هم‌ ولي‌امر با اين‌ خصوصیت‌ كه‌ در سازمان‌ و حزب‌ سياسي‌افراد نسبي‌ و فعال‌ هستند و به‌ صفت‌ انسان‌ موحد عمل‌ مي‌كنند انساني‌ كه‌ فقط‌ خدا را مطلق‌ و فعال‌مي‌داند.
هنوز ما بايد به‌ سئوال‌ ديگري‌ جواب‌ بدهيم‌ و آن‌ اينكه‌ آيا ميان‌ برداشت‌ از اصل‌ ولايت‌ و اين‌سخن‌ كه‌ رهبري‌ مسئول‌ امانت‌ خداوند نهاده‌ در هر انسان‌ است‌ با اصل‌ اطاعت‌ از خدا و رسول‌ واولي‌الامر ناسازگار نيست‌ مي‌دانيم‌ كه‌ قرآن‌ دستور مي‌دهد.
سوره‌ نساء آيه‌ 59:
اطيعوا الله و اطيعوا الرسول‌ و اولي‌الامر منكم‌
بايد توضيح‌ بدهيم‌ كه‌ دو نظر وجود دارد يك‌ نظر بر پايه‌ فلسفه‌ و منطق‌ ارسطوئي‌،و غربي‌ و ثنويت‌و تك‌ محوري‌ كه‌ جانبدار اصل‌ اطاعت‌ مطلق‌ از رهبري‌ است‌ و يك‌ نظر بر پايه‌ اصول‌ دين‌ اسلام‌جانبدار اصل‌ مشاركت‌ و اطاعت‌ است‌ اگر اصل‌ بر مشاركت‌ در رهبري‌ و اطاعت‌ از رهبري‌ باشد بايدميان‌ مشاركت‌ و اطاعت‌ نه‌ تنها تناقض‌ بلكه‌ تزاحم‌ نيز وجود نداشته‌ باشد پس‌ بايد ببينيم‌ چه‌ وقت‌تناقض‌ و تزاحم‌ ميان‌ مشاركت‌ و اطاعت‌ وجود پيدا نمي‌كند در مقام‌ حل‌ مشكل‌ بايد بگوييم‌ كه‌اطاعت‌ از طاغوت‌ (مطلق‌ العنان‌) شرك‌ و كفر به‌ خداست‌ و اينكه‌ پيامبر وكيل‌ و صاحب‌ اختيار مردم‌ ومسلط‌ بر مردم‌... نيست‌ معلوم‌ مي‌شود كه‌ ميان‌ اصل‌ شورا (مشاركت‌ و اطاعت‌ وقتي‌ تناقض‌ و حتي‌تزاحم‌ بوجد نمي‌آيد كه‌ فرق‌ تصميم‌ واجرا را از ياد نبريم‌ در واقع‌ در شورا هم‌ در تصميم‌ گرفتن‌شركت‌ مي‌كنند وقتي‌ تصميم‌ گرفته‌ شد همه‌ از تصميمي‌ كه‌ در گرفتن‌ آن‌ شركت‌ كرده‌اند و از جانب‌ولي‌امر به‌ اجرا گذاشته‌ مي‌شود اطاعت‌ كنند (يادآوري‌ مي‌كنيم‌ كه‌ فَاذا عزمت‌ به‌ اين‌ دليل‌ مفرد آمده‌است‌ كه‌ مجري‌ يعني‌ ولي‌امر يك‌ نفر بايد باشد مثلاً امروز در ايران‌ مجري‌ دو نفر است‌ يكي‌ رئيس‌جمهور و ديگري‌ رهبري‌ و همين‌ دوگانگي‌ (ثنويت‌) باعث‌ مشكلات‌ بسيار شده‌ است‌.)
غير از اين‌ راه‌ حل‌ هيچ‌ راه‌ حل‌ ديگري‌ نمي‌توان‌ يافت‌ كه‌ نه‌ تنها بلكه‌ تناقضهاي‌ بسياري‌ سربازنكند جا دارد خاطر نشان‌ كنيم‌ كه‌ آيه‌هاي‌ قران‌ چنان‌ انطباقي‌ با اصول‌ دين‌ كه‌ اصول‌ راهنما است‌دارند كه‌ اگر مفسر بخواهد معنائي‌ به‌ يكي‌ از آيه‌ها بدهد كه‌ مخالف‌ اصول‌ دين‌ باشد در جا تناقضهاي‌بسيار ميان‌ آن‌ معني‌ و معناني‌ ديگر آيه‌ها پيدا مي‌شود با اين‌ ميزان‌ مي‌توان‌ راست‌ و دروغ‌ تفسيرهارا به‌ آساني‌ از يكديگر باز شناخت‌ براي‌ مثال‌ نشاندن‌ اصل‌ اطاعت‌ مطلق‌ بجاي‌ اصل‌ مشاركت‌ واطاعت‌ با اصل‌ شورا تناقض‌ پيدا مي‌كند اگر بخواهيم‌ تناقض‌ را آنسان‌ حل‌ كنيم‌ كه‌ جانبداران‌ مطلق‌العناني‌ رهبر حل‌ كرده‌اند و بگوييم‌ شورا براي‌ بحث‌ و روشن‌ كردن‌ جوانب‌ امر است‌ و تصميم‌ نهائي‌ باولي‌امر است‌ تناقضهاي‌ بزرگ‌ و حل‌ نشدني‌ بروز مي‌كنند از جمله‌ اين‌ دو تناقض‌ ولي‌ امر اگرمطلق‌العنان‌ نباشد بايد خدا باشد تا رأي‌ جامعه‌ را ناصواب‌ و رأي‌ خود را عين‌ صواب‌ بداند در اين‌صورت‌ ديگر چرا بايد توكل‌ بخدا كند و اگر مردم‌ رأي‌ ندارند چرا مسئولند و چرا چشم‌ و دهان‌ و گوش‌و همه‌ اعضائشان‌ مسئولند. بدينسان‌، اگر ولي‌امر در تصميم‌گيري‌ خود مطلق‌العنان‌ باشدميان‌ اصل‌شورا و مشاركت‌ و اصل‌ اطاعت‌ از رهبري‌ تناقض‌ بوجود مي‌آيد با توجه‌ به‌ رويه‌ پيامبر و توضيحهاي‌بالا و رويه‌اي‌ كه‌ در تمام‌ جامعه‌هاي‌ بشري‌ در پيروي‌ از تصميم‌ متخذ بوجود آمده‌ و ادامه‌ دارد اين‌دو آيه‌ قرآني‌ به‌ شرحي‌ كه‌ داده‌ شد با يكديگري‌ تناقض‌ و حتي‌ تزاحم‌ ندارند.
آيه‌ اطاعت‌ از ولي‌امر دعوت‌ از مسلمانان‌ به‌ ترك‌ رويه‌اي‌ است‌ كه‌ در همه‌ جامعه‌ها از ديرباز وجودداشته‌ بو در زمان‌ ما نيز وجود دارد و آن‌ اينكه‌ در يك‌ جمع‌ كساني‌ كه‌ تصميم‌ متخد را به‌ سود خودنمي‌يابد از اطاعت‌ آن‌ سرباز مي‌زنند و اختلاف‌ پيش‌ مي‌آورند. شركت‌ در رهبري‌ و ايفاي‌ نقش‌ امام‌يكي‌ از موازين‌ اساسي‌ اسلام‌ است‌ موازيني‌ كه‌ به‌ موازين‌ تقوا در قرآن‌ شناخته‌ مي‌شد و تقوا يعني‌نگهداري‌ انسان‌ در فكر و عمل‌ از خطا بنابراين‌ اصول‌ دين‌ اصول‌ تقوا است‌. از اينرو، هر اندازه‌ درجه‌شركت‌ در رهبري‌ بيشتر باشد هر اندازه‌ امامت‌ بيشتر عمومي‌ شود تقواي‌ بيشتري‌ در جامعه‌ بوجودمي‌آيد و هر اندازه‌ تقوا بيشتر عموميت‌ يابد نشان‌ آن‌ است‌ كه‌ مردم‌ بيشتر در رهبري‌ جامعه‌ شركت‌مي‌كنند
در سوره‌ 2 آيه‌ 72:
واجعلنا للمتقين‌ اماماً آمده‌ است‌.
در اينجا به‌ عنوان‌ نمونه‌ به‌ احاديثي‌ مي‌پردازيم‌ كه‌ اشاره‌ به‌ امر ولايت‌ دارد و اين‌ احاديث‌ خودنشان‌ دهنده‌. اين‌ است‌ كه‌ ولايت‌ از آن‌ مردم‌ مؤمن‌ است‌ و مردم‌ بايد يك‌ نفر را از ميان‌ علماء (منظوراز علماء به‌ لباس‌ نيست‌ بلكه‌ كسي‌ است‌ كه‌ اصول‌ دين‌ و فروع‌ و تنه‌ و ساقه‌ و شاخه‌ وبرگ‌هاي‌ دين‌ را مي‌شناسد و حكم‌ الهي‌ را مي‌تواند استخراج‌ نمايد و براي‌ هر مشكل‌ جامعه‌ راه‌ حل‌اسلامي‌ پيدا كند واگر روحاني‌ و غيرروحاني‌ هم‌ باشد فرقي‌ نمي‌كند) كه‌ پيش‌ شرط‌ كانديد شدن‌ رادارند از ميان‌ كانديدها انتخاب‌ كنند.
1 ـ حديث‌ ابي‌ خديجه‌ از تاب‌ فروع‌ كافي‌ ج‌ 7 ص‌ 412:
قال‌ ابوعبدالله (ع‌) اياكم‌ اَن‌ يُحاكم‌ بعصكم‌ بعضاً الي‌' اهل‌ الجُور و لكِن‌ اُنظرو الي‌ رجل‌ٍ منكم‌ يعلم‌شياً  من‌ قضائنا فاجعلوا بينكم‌ فاني‌ قد جعلتُه‌ قاضباً
بر حذر باشيد اينكه‌ محاكمه‌ بريد بعضيتان‌ بعضي‌ را به‌ اهل‌ ستم‌ ولي‌ نگاه‌ كنيد به‌ مردي‌ از خودتان‌مي‌داند چيزي‌ از قضاء ما پس‌ قرار بدهيد ميانتان‌ پس‌ همانا من‌ قرار دادم‌ او را قاضي‌

با توجه‌ به‌ فعلهاي‌ اُنظُر ـ فاجعلوا ـ قد جعلته‌ يعني‌ بشناسيد و انتخاب‌ كنيد كسي‌ را كه‌ بتواند حكم‌بدهد يعني‌ اساس‌ انتخاب‌ خود مردم‌ است‌ با رعايت‌ شرايط‌ و آن‌ كسي‌ را كه‌ مردم‌ با شرايطش‌انتخاب‌ كنند همان‌ انتخاب‌ امام‌ (ع‌) نيز مي‌باشد.
2 ـ روايت‌ عمر بن‌ حنظله‌ از امام‌ صادق‌ (ع‌) وسائل‌ ج‌ 18 باب‌ 11 2 99 روايت‌ 1
مَن‌ كان‌ منكم‌ مِمَن‌ قد روي‌' حديثنا و نَظَرَ في‌ حلالنا و حرامنا و عرف‌ احكامنا فِليرضُوا به‌ حكماًفانّي‌ قد جعلته‌ عليكم‌ حاكماً
كسي‌ كه‌ بود از شما از كساني‌ كه‌ روايت‌ كرد حديثها و نظر كرد در حلال‌ ما و حرام‌ و شناخت‌ احكام‌ ما راپس‌ راضي‌ شويد به‌ او داور باشد پس‌ همانا من‌ بدرستي‌ كه‌ قرار دادم او را بر شما داور
با توجه‌ به‌ فعل‌ فَليرضَوا ـ قد جعلْتُه‌ باز هم‌ با رضايت‌ مردم‌ با شرايط‌ اعلام‌ شده‌ مردم‌ خود كسي‌ راانتخاب‌ مي‌كنند و امام‌ (ع‌) نيز همان‌ را حاكم‌ قرار مي‌دهد.
3 ـ حديث‌ از علي‌ (ع‌) در بحار ج‌ 89 ص‌ 196:
الواجب‌ في‌ حكم‌ الله و حكم‌ الاسلام‌ علي‌ المسلمين‌ اَن‌ لايعملوا عملاً و لا يُقَدموا يداً و لارِجل‌قبل‌ اَن‌يَختاروا لِاَنْفُسهم‌ اماماً
واجب‌ است‌ در حكم‌ خدا و اسلام‌ بر مسلمانان‌ كه‌ نكنند كاري‌ و بر ندارند دستي‌ و پايي‌ (به‌ كاري‌) قبل‌از اينكه‌ انتخاب‌ كنند براي‌ خودشان‌ امامي‌ را.
حديث‌ امام‌ (ع‌) بسيار واضح‌ و آشكار است‌ و مي‌گويد اَن‌ يَختاروا ـ اختيار كنند يعني‌ انتخاب‌ دراينجا يادآوري‌ مي‌كنيم‌ كه‌ همين‌ امام‌ (ع‌) 25 سال‌ خانه‌نشين‌ شد بدليل‌ اينكه‌ مردم‌ او را به‌ منصب‌ولايت‌ انتخاب‌ نكردند (جهلاً يا عمداً) و امام‌ با اينكه‌ لايق‌ اين‌ منصب‌ بود خانه‌ نشست‌ و روزي‌ اين‌منصب‌ را به‌ عهده‌ گرفت‌ كه‌ خودشان‌ به‌ او روي‌ آوردند و امام‌ نيز گفت‌:
لو لا حضور الحاضر و قيام‌ الحجة‌ بوجود الناصر لَاَلْقيت‌ حبلها علي‌ غاربها
اگر نبود حضور حاضران‌ و اتمام‌ حجة‌ به‌ وجود ياران‌ البته‌ رها ميكردم‌ (حكومت‌ را) به‌ سر خود(همچنانكه‌ رها كرده‌ بود) در ديد و نظر امام‌ (ع‌) خواست‌ مردم‌ حجت‌ است‌ حتي‌ براي‌ امام‌ معصوم‌ وبا آيات‌ قرآن‌ نيز مطابقت‌ دارد و در پايان‌ حديثي‌ از امام‌ جعفر صادق‌ (ع‌) از كتاب‌ بحار الانوار جلد3 صفحه‌ 8 مي‌آوريم‌ تا حسن‌ ختامي‌ باشد. واتمام‌ حجتي‌ باشد كه‌ حكومت‌ غيرمعصوم‌ بايد به‌انتخاب‌ مردم‌ ايجاد شود و بيعت‌ فقط‌ در شأن‌ معصوم‌ است‌. امام‌ مي‌فرمايد:

یا مفضل کل بیعه قبل ظهور القائم فبیعه کفر ونفاق وخدیعه لعن الله المبایع بها والمبایع له

اي‌ مفصل‌: هر بيعتي‌ پيش‌ از ظهور قائم‌ (ع‌) بيعت‌ كفر و نفاق‌ است‌.
خداوند بيعت‌كننده‌ و بيعت‌ شونده‌ را لعنت‌ فرموده‌ است‌


اي‌ مفضل‌: قائم‌ (ع‌) پشتش‌ را به‌ حرم‌ تكيه‌ مي‌دهد دست‌ مباركش‌ را مي‌گشايد دستش‌ سفيدسفيد ديده‌ مي‌شود و مي‌فرمايد (اين‌ دست‌ خداست‌ از خداست‌ و به‌ فرمان‌ خداست‌) و آنگاه‌ اين‌ آيه‌را تلاوت‌ مي‌فرمايد:
سوره‌ فتح‌ آيه‌ 10:
اِن‌ الذين‌ يبايعُونك‌ انّما يبايعُون‌ الله، يدالله فوق‌ ايديهم‌. فَمَن‌ نَكَث‌ فَانّما ينكث‌ عَلي‌' نفسه‌ و مَن‌اوَفي‌' بما عهدَ عَليه‌ الله فسيوتيه‌ اَجراً عظيماً.

همانا آن‌ كه‌ بيعت‌ مي‌كنند با تو جز اين‌ نيست‌ كه‌ بيعت‌ مي‌كنند با خدا. دست‌ خدا بالاي‌ دستشان‌ است‌.پس‌ كسي‌ كه‌ شكست‌ (بيعت‌ را) پس‌ جز اين‌ نيست‌ بشكند (بيعت‌ را) بر خودش‌. و كسيكه‌ وفا كرد بآنچه‌پيمان‌ بست‌ بر او (بيعت‌) با خدا پس‌ بزودي‌ مي‌دهد او را (خدا) اجري‌ بزرگ‌.
نتيجه‌ اينكه‌ بيعت‌ در زمان‌ غيبت‌ معصوم‌ با هيچ‌ كس‌ نمي‌شود پس‌ اگر كسي‌ ادعا كند كه‌ مردم‌ بااو بيعت‌ كرده‌اند و او حق‌ حكومت‌ بدون‌ رأي‌ دادن‌ مردم‌ را دارد همان‌ كسي‌ است‌ كه‌ امام‌ (ع‌) مي‌گويدكافر و منافق‌  است و خدا او را لعنت‌ كرده‌ است‌ و هر كس‌ هم‌ ادعا كند با كسي‌ بيعت‌ كرده‌ است‌ او هم‌ كافرمنافق‌ است  و لعنت‌ شده‌ است‌ پس‌ هيچ‌ راهي‌ نمي‌ماند مگر اينكه‌ عمل‌ به‌ وامرهم‌ شورا بينهم‌ شود ومردم‌بدانند كه‌ در زمان‌ غيبت‌ ولايت‌ از آن‌ جمهور مردم‌ است‌ و خود مردم‌ بايد يكي‌ را انتخاب‌ كنند.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر