۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

4=معرفت‌ (شناخت‌) حق‌ و باطل‌ و نفاق‌ در جامعه بر پاية‌ اصول‌ موازنه توحیدی بخش 1


 

 معرفت‌ (شناخت‌) حق‌ و باطل‌ و نفاق‌ در جامعه  بر پاية‌ اصول‌ و موازنه توحیدی  قسمت 1

 

 / بسم‌ الله الرحمن‌ الرحيم‌

خداوند جهان‌ هستي‌ را و همه‌ پديده‌هاي‌ موجود در آن‌ را خلق‌ كرده‌ است‌ و انسان‌ را به‌ شناخت‌آن‌ دعوت‌ نموده‌ است‌ و براي‌ اينكه‌ انسان‌ در گمراهي‌ نيفتد براي‌ شناخت‌ نيز اصول‌ و موازين‌ دركتاب‌ خود براي‌ مردم‌ عرضه‌ كرده‌ است‌ يعني‌ خداوند خواسته‌ است‌ كه‌ براي‌ شناخت‌ تكويني‌ خوديعني‌ جهان‌ هستي‌ با فرستادن‌ كتاب‌ تشریحی  به‌ انسان‌ ياري‌ كرده‌ باشد از اين‌رو مي‌فرمايد:

سورة‌ نمل‌ آية‌ 93:

و قل‌ الحمدالله سَيُريكم‌ آياتِه‌ فَتَعرِفونها و ما ربّك‌ بغافل عمّا تعملون‌

و بگو سپاس‌ براي‌ خداي‌ بزودي‌ نشان‌ مي‌دهد به‌ شما آياتش‌ را پس‌مي‌شناسيدش‌ (اورا و مخلوقاتش‌ را) و نيست‌ پروردگار تو غافل‌ از آنچه‌ مي‌كنيد.

انسان‌ موجودي‌ است‌ كه‌ مورد لطف‌ و رحمت‌ خدا قرار گرفته‌ و براي‌ اينكه‌ در زندگي‌ و در انديشه‌ واعمال‌ سرگردان‌ نشود خداوند آياتش‌ را به‌ انسان‌ مي‌نماياند تا انسان‌ در نور اين‌ آيات‌ راه‌ مستقيم‌كمال‌ جوئي‌ را بيابد و در نتيجه‌ معرفت‌ صحيح‌ و حقيقي‌ بر جهان‌ و انسان‌ و روابط‌ اجتماعي‌ انسان‌فقط‌ در چهارچوب‌ آيات‌ الهي‌ و در آيات‌ الهي‌ بر پايه‌ آيات‌ محكمات‌ شدني‌ است‌

مهمترين‌ بخش‌ شناخت‌ ـ شناخت‌ روابط‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ و اقتصادي‌ و فرهنگي‌ و غيره‌...مي‌باشد از اينرو فرمود:

سورة‌ حجرات‌ آية‌ 13

يا اَيّها النّاس‌ انّا خلقناكُم‌ من‌ ذَكر واُنثي‌ و جعلناكُم‌ شعوباً و قبايل‌ لِتعارفوا اِن‌ اكرمكُم‌ عندالله اتق'ي‌ كم‌ اِن‌ الله عليم‌ خبير

 

اي‌ مردم‌ همانا آفريديم‌ شما را از مرد و زن‌ و قرار داديم‌ شما را شاخه‌ها و تيره‌هايي‌ تا بشناسيد همانا گراميترين‌ شما نزد خدا با تقوي‌ترين‌(حفظ‌كننده‌ترين‌ شما در انديشه‌ و عمل‌ موازين‌ الهي‌ را) همانا خدا دانا و آگاه‌ است‌.

 

در اين‌ آيه‌ فعل‌ لتعارفوا امر است‌ و به‌ مردم‌ امر مي‌كند كه‌ همديگر و رابط‌هاي‌ مختلف‌ في‌ مابين‌را بشناسيد تا بتوانيد در روابط‌ خود موازين‌ الهي‌ را حاكم‌ بگردانيد و كسي‌ گرامي‌ است‌ نزد خدا كه‌ باتقواتر باشد يعني‌ بيشترين‌ اهتمام‌ را در رعايت‌ موازين‌ الهي‌ يعني‌ اصول‌ و فروع‌ دين‌ در روابط‌ خودبنمايد و همان‌ طور كه‌ مي‌دانيد اصول‌ تقوي‌ همان‌ اصول‌ پنج‌گانه‌ دين‌ اسلام‌ است‌ و شناخت‌ فقط‌ برپاية‌ علم‌ و حكمت‌ انجام‌ مي‌گيرد از اينرو اصول‌ دين‌ اسلام‌ علمي‌ و حكيمانه‌ است‌.

به‌ همين‌ دليل‌ وقتي‌ كه‌ خداوند آدم‌ و حوّا را خلق‌ كرد علم‌ الاسماء را به‌ آنها تعليم‌ داد علم‌ الاسماءِيعني‌ شناختن‌ اسم‌ مخلوقات‌ همان‌ طور كه‌ گفتيم‌ شناخت‌ با علم‌ و حكمت‌ حاصل‌ مي‌شود يعني‌ تنهاعلم‌ كافي‌ نيست‌ يعني‌ تنها اينكه‌ شما اسم‌ همه‌ مخلوقات‌ را بدانيد براي‌ هدايت‌ شما كافي‌ نيست‌ بلكه‌بايد حكمت‌ را نيز انسان‌ بياموزد اگر بخواهيم‌ رابطة‌ علم‌ و حكمت‌ را روشن‌ كنيم‌ و تفاوت‌ آنها رابدانيم‌ بايد بگوييم‌ علم‌ ـ شناختن‌ اسماء پديده‌هاست‌ و حكمت‌ شناختن‌ رابطه‌ پديده‌هاست‌ مثلاًمي‌دانيم‌ اكسيژن‌ چيست‌ و نيز مي‌دانيم‌ هيدروژن‌ چيست‌ شناخت‌ ما تا به‌ اينجا اسمش‌ علم‌ است‌ اماوقتي‌ بدانيم‌ با تركيب‌ آن‌ دو آب‌ بوجود مي‌آيد اين‌ حكمت‌ است‌ و حكمت‌ يعني‌ داوري‌ و انسان‌مي‌تواند داوري‌ كند كه‌ اگر فلان‌ عملي‌ را با فلان‌ عمل‌ در رابطه‌ بگذاريم‌ چه‌ نتيجه‌اي‌ بدست‌ مي‌دهدآنچه‌ كه‌ آدم‌ و حوّا در بهشت‌ داشتند علم‌ بود ولي‌ حكمت‌ نبود به‌ همين‌ دليل‌ نتوانستند بفهمند اگرميوة‌ ممنوعه‌ را بخورند چه‌ نتيجه‌اي‌ حاصل‌ مي‌شود و خوردند و پشيمان‌ شدند يا به‌ بيان‌ ديگر علم‌شناخت‌ اسم‌ پديده‌هاست‌ و حكمت‌ شناخت‌ قوانين‌ حاكم‌ در خود پديده‌ها و در روابط‌ آنهاست‌ وحكمت‌ را خداوند به‌ انبياء داد تا به‌ مردم‌ ياد بدهند تا مثل‌ آدم‌ و حوّا به‌ خطا دچار نشوند ممكن‌است‌ گفته‌ شود چرا خدا به‌ آدم‌ و حوّا حكمت‌ را ياد نداده‌ بود بايد گفت‌ چون‌ آدم‌ و حوّا با خدا رابطه‌مستقيم‌ گفتگو كردن‌ را داشتند مي‌توانستند در هر موردي‌ سئوال‌ كنند واحتياج‌ به‌ حكمت‌ نداشتند واز طرف‌ ديگر فقط‌ يك‌ رابطه‌ با ميوه‌ ممنوعه‌ براي‌ آدم‌ و حوّا خطرناك‌ بود و الاّ همه‌ روابط‌ ديگر آزادبود و آدم‌ و حوّا با خودسانسوري‌ و خود مطلق‌نگري‌ از خدا سئوال‌ نكردند و رابطه‌اي‌ با ميوة‌ ممنوعه‌من‌ دون‌ الله يعني‌ غير توحيدي‌ و به‌ معني‌ روشن‌ رابطه‌ شرك‌ برقرار كردند و آن‌ شد كه‌ شد.

اما انسانهايي‌ كه‌ ما هستيم‌ ديگر رابطه‌ مستقيم‌ گفتگو با خدا نداريم‌ از اينرو خدا حكمت‌ را به‌انسان‌ آموخت‌ تا خود با كسب‌ علم‌ و حكمت‌ خود ـ خودش‌ را هدايت‌ نمايد در نتيجه‌ علم‌ و حكمت‌ راانبياء در اختيار انسانها گذاشتند.

سوره‌ رعد آية‌ 37:

كذالك‌ انزلناه‌ حكماً عربياً و لِئِن‌ اتّبعت‌ اهواَهم‌ بعد ما جاءِك من‌ العلم‌ ما لك‌ من‌ الله مِن ولي‌ وَ لا'واق‌

 

و بدينسان‌ فرستاديمش‌ حكمي‌ عربي‌ را و چنانچه‌ پيروي‌ كردي‌ هوسهايشان‌ را بعد   آنچه‌ آمد ترااز علم‌ نيست‌ براي‌ تو از خدا از ياوري‌ و نه‌ حفظ ‌كننده‌اي‌ (براي‌ تو)

بدينسان‌ حكمت‌ يعني‌ قرآن‌ و اصول‌ و موازين‌ آن‌ و علم‌ يعني‌ شناخت‌ اسماء پديده‌هاي‌ طبيعي‌ واجتماعي‌ انسان‌ را قادر مي‌كنند كه‌ معرفت‌ صحيح‌ از هر چيزي‌ بدست‌ آورد و مخصوصاً بتواند ميان‌حق‌ و باطل‌ شناخت‌ داشته‌ باشد.

انسان‌ وقتي‌ كه‌ از علم‌ و حكمت‌ پيروي‌ نكند همان‌ طور كه‌ آيه‌ نشان‌ مي‌دهد در واقع‌ از هوسهاي‌مطلق‌ شده‌ خود پيروي‌ مي‌كند و به‌ گمراهي‌ مي‌افتد و خدا هم‌ ديگر ياور و حافظ‌ او نخواهد بود درنتيجه‌ علم‌ و حكمت‌ دور روي‌ معرفت‌ انساني‌ مي‌باشند و بدون‌ داشتن‌ علم‌ و حكمت‌ انسان‌ نمي‌تواندشناخت‌ صحيحي‌ از پديده‌ها و امرهاي‌ واقع‌ اجتماعي‌ بدست‌ آورد.

بدينقرار دين‌ اسلام‌ كه‌ آمد علم‌ و حكمت‌ الهي‌ (عرفان‌) را آورد و مدّعي‌ حكومت‌ بود وبرنامه‌اش‌قرآن‌ وهدفش‌ بوجود آوردن‌ امّت‌ اسلامي‌ و در نهايت‌ حكومت‌ توحيدي‌ جهاني‌ به‌ رهبري‌ امام‌ مهدي‌(ع‌) و اساسش‌ بر پاية‌ (توحيد ـ بعثت‌ ـ امامت‌ ـ عدالت‌ و معاد) بود. بدينقرار:

1 ـ خداوند هستي‌ را قانونمند خلق‌ كرده‌ است‌ و اين‌ قوانين‌ را بايد در قرآن‌ كه‌ كتاب‌ تشریحی خداوند است‌ آورده‌ باشد و نيز در فطرت‌ پديده‌ها بايد قرار داده‌ باشد كه‌ كتاب‌ تكويني‌ خداوند است‌بنابراين‌ ميان‌ قرآن‌ و طبيعت‌ مي‌توان‌ گفت‌ رابطه‌ ـ رابطة‌ تئوري‌ و عمل‌ است‌.

2 ـ همچنين‌ اجتماع‌ بشري‌ هم‌ بنابر بيان‌ قبلي‌ بايد قانونمند باشد از اينرو جامعه‌ هم‌ از قوانين‌تكويني‌ و تدويني‌ فرمان‌ مي‌برد.

3 ـ و چون‌ هم‌ طبيعت‌ و هم‌ جامعه‌ به‌ عنوان‌ آيات‌ الهي‌ محسوب‌ مي‌شوند بايد در اين‌ پديده‌ها وجامعه‌ها آيات‌ الهي‌ را شناسايي‌ كرد و آيات‌ الهي‌ چيزي‌ جز قوانين‌ عام‌ هستي‌ كه‌ همة‌ موجودات‌ درتكوين‌ و حركت‌ و پويايي‌ از آن‌ فرمان‌ مي‌برند نيست‌ و آن‌ قوانين‌ عام‌ نيز چيزي‌ جز اصول‌ دين‌ نيست‌.

4 ـ ممكن‌ نيست‌ خداوند قرآن‌ را داده‌ باشد اما كليد فهم‌ آن‌  و معلم ان را نداده‌ باشد يعني‌ فلسفه‌ و منطقي‌كه‌ بتوان‌ بوسيله‌ آن‌ آيات‌ قرآن‌ را تفسير كرد و اين‌ كليد چيزي‌ جز محكمات‌ قرآني‌ كه‌ همان‌ اُم‌الكتاب‌ و سنت‌ الله و كتاب‌ مكنون‌ و سلطان‌ مبين‌ و ميزان‌ تقوي‌' مي‌باشد نيست‌ اصولي‌ كه‌ ثابت‌ است‌و فروع‌ برپايه‌ آن‌ مي‌تواند تغيير و تحول‌ نمايد آنجا كه‌ در قرآن‌ مي‌فرمايد:

 

سورة‌ ابراهيم‌ آية‌ 204 :

الم‌ تَرَكيف ضَرَبالله  مثلاً كَلِمة‌طيبه‌ كَشَجَرَة طَيّبة‌ اَصْلُها ثابِت‌ و فَرع‌ها في‌السّماءِ

آيا نديدي‌ چگونه‌ زد خدا مثل‌ را (در دين‌) كلمه‌ پاكي‌ كه‌ مانند درخت‌ پاكي‌ است‌ اصلش‌ ثابت‌و فرعش‌ در آسمان‌ است‌.

اصل‌ ريشه‌ آن‌ درخت‌ است‌ و ثابت‌ است‌ و به‌ دليل‌ ثباتش‌ درخت‌ در فصلها و ايام‌ با اينكه‌ برگ‌ وگل‌ و ميوه‌ و خزان‌ دارد اما ثابت‌ و پابرجا مي‌ماند.

سوره‌ ابراهيم‌ آيه‌ 25:

تؤتي‌ اُكُلَهَا كَل حين‌ بَاءذن‌ ربَّها و يَضْرِب‌ اللهُ الامثال‌ للنَّاس‌لَعَلَّهُم‌ يَتَذَكَّرون‌

مي‌دهد خوراكش‌ را هر زمان‌ با اجازه‌ پروردگارش‌ و مي‌زند خدا مثالها را بر مردم‌    شايد ايشان‌ پند بگيرند

اگر ريشه‌ در زمين‌ مساعدي‌ باشد يعني‌ انساني‌ كه‌ به‌ ريشة‌ دين‌ و آيات‌ كبري‌' ايمان‌ داشته‌ باشدمي‌تواند پندهاي‌ اساسي‌ و روشنگر از آن‌ بگيرد و از محصول‌ آن‌ يعني‌ كسب‌ معرفت‌ از راه‌ خدا و سيربه‌ كمال‌ را به‌ انجام‌ برساند.

سورة‌ ابراهيم‌ آية‌ 26:

و مثَل كلِمَة‌ خَبِيثَة‌ كَشَجَرَة‌ خَبِيثة‌ اُجْتُثَّت‌ مَن‌ فَوْق‌ الْاَرْض مَالَهَا مِن‌ قَرَارٍ

و مثل‌ كلمه‌ (عقيده‌) پليد مانند درخت‌ پليدي‌ است‌ (كه‌ محصول‌ ندارد) كنده‌ شده‌ از روي‌ زمين‌ و نيست‌ براي‌ او از قراري‌.

عقيده‌اي‌ كه‌ اصول‌ ندارد يعني‌ ريشة‌ درستي‌ ندارد با هر بادي‌ مي‌لرزد و براي‌ حفظ‌ خود احتياج‌ به‌ايجاد سانسور و ديكتاتوري‌ دارد چرا كه‌ قادر نيست‌ بتواند از خود دفاع‌ كرده‌ و با دلايل‌ علمي‌ وحكيمانه‌ با مخالفان‌ خود برخورد نمايد از اينرو علت‌ اساسي‌ همة‌ كساني‌ كه‌ ميل‌ به‌ ديكتاتوري‌ دارندضعف‌ در مبناي‌ عقيدة‌ آنهاست‌ و آنها هيچ‌ وقت‌ آرامش‌ و قرار ندارند و هميشه‌ در نگراني‌ به‌ سرمي‌برند كه‌ نكند فلان‌ سئوال‌ طرح‌ شود يا فلان‌ قسمت‌ از عقيدة‌ ما مورد نقد و ارزيابي‌ قرار گيرد ازاين‌رو هيچ‌ وقت‌ مايل‌ به‌ برخورد علمي‌ با مسائل‌ نيستند در نتيجه‌ رهبران‌ خود را مقدس‌ مي‌نمايند وسئوال‌ را توهين‌ حساب‌ مي‌كنند و در نتيجه‌ با مطلق‌ كردن‌ رهبران‌ خود ـ دچار شرك‌ و بت‌پرستي‌ وبه‌ بيان‌ روشنتر شخص‌پرست‌ مي‌شوند.

سورة‌ ابراهيم‌ آيه‌ 27:

يُثَبِّت‌ اللهُ الَّذين‌ءَامَنُوا بِالْقَوْل‌ الثَّابِت‌ في‌الْحيوة‌ الدُّنيا وَ في‌ الْاخرة‌وَ يُضِل‌ اللهُ الظَّلمين‌ وَ يفْعَل‌ اللهُ مايَشاءُ

 

ثابت‌ مي‌كند خدا آنان‌ را كه‌ ايمان‌ آوردند به‌ سخن‌ ثابت‌ (اصول‌ دين‌) در زندگی دنيا و در آخرت‌ و گمراه‌ مي‌كند خدا ستمگران‌ را (به‌ سبب‌ علمشان‌) و مي‌كند خدا  آنچه‌ را مي‌خواهد.

ثبات‌ در اصول‌ دين‌ و عقيده‌ باعث‌ ثابت‌ شدن‌ در ايمان‌ مي‌شود هم‌ در زندگاني‌ دنيا و هم‌ در آخرت‌و مي‌داند اين‌ ثبات‌ داشتن‌ در ايمان‌ به‌ خدا و قوانين‌ الهي‌ كه‌ به‌ عنوان‌ اصول‌ ثابت‌ عقيده‌ است‌ نتايج‌ثابتي‌ نيز بدنبال‌ دارد يعني‌ به‌ يقين‌ مي‌رسد و در چهارچوب‌ اصول‌ ثابت‌ با ثبات‌ قدم‌ به‌ حركت‌ تكاملي‌ادامه‌ مي‌دهد و هيچ‌گونه‌ عوامل‌ از خود بيگانه‌ كننده‌ بر او اثر نمي‌گذارد و در نتيجه‌ از ستمگران‌كساني‌اند كه‌ ايمان‌ به‌ اصول‌ ثابت‌ ندارند هم‌ بر خود ستم‌ مي‌كنند و هم‌ به‌ دين‌ خدا ستم‌ مي‌كنند وهم‌ به‌ كساني‌ كه‌ تحت‌ رهبري‌ آنها باشند.

5 ـ بنابراين‌ در شناخت‌ علمي‌ و حكيمانه‌ و متعالي‌ و منطقي‌ و اجتماعي‌ از اصول‌ غير اسلامي‌ نبايدپيروي‌ كرد اختلاط‌ در اصول‌ قابل‌ قبول‌ نيست‌ در نتيجه‌ كساني‌ كه‌ قرآن‌ را با اصول‌ ماركسيستي‌ ياارسطوئي‌ و يا تصوّفي‌ ـ تفسير مي‌كنند و از آن‌ برداشت‌ مي‌نمايند خيانتي‌ بزرگ‌ مرتكب‌ مي‌شوند كه‌ ياآگاهانه‌ است‌ يا جاهلانه‌ ولي‌ در نتيجه‌ كار فرقي‌ نمي‌كند هم‌ خود در زندگي‌ هدايت‌ نمي‌شوند و هم‌جامعه‌ انساني‌ را نمي‌گذارند راه‌ اسلام‌ خالص‌ را طي‌ كنند و از طرف‌ ديگر چيزي‌ را به‌ نام‌ اسلام‌ به‌خورد انسانها مي‌دهند كه‌ بر ضد اسلام‌ است‌ به‌ همين‌ دليل‌ است‌ كه‌ ايران‌ قادر نشده‌ و نمي‌شود مردم‌جامعه‌ خود و جوامع‌ ديگر را با ميل‌ و رغبت‌ جذب‌ اسلام‌ نمايد بلكه‌ مردم‌ را از اسلام‌ (يعني‌ اسلامي‌كه‌ به‌ خوردشان‌ مي‌دهند) فراري‌ مي‌دهند چرا كه‌ با فطرت‌شان‌ سازگاري‌ ندارد چون‌ فطرت‌ همان‌اصول‌ دين‌ يعني‌ توحيد ـ بعثت‌ ـ امامت‌ ـ عدالت‌ و معاد است‌ و اميدواريم‌ اين‌ حركتي‌ كه‌ از شروع‌ شده‌بتواند به‌ ثمر برسد و حاكميت‌ ولايت‌ جمهور مردم‌ در ايران‌ برقرار شود چرا كه‌ خداوند وعده‌ خليفه‌الهي‌ بر مومنان‌ صالح‌ را در زمين‌ داده‌ است‌ بر اين‌ اساس‌ سراسر تدوين‌ قيام‌ براي‌ ايجاد جامعه‌توحيدي‌ خالي‌ از هر گونه‌، سلطه‌گري‌ و سلطه‌پذيري‌ در همة‌ ابعاد سياسي‌ نظامي‌ ـ اجتماعي‌ مقامي‌ ـاقتصادي‌ توليدي‌ ـ و فرهنگي‌ اخلاقي‌ بود و هست‌.

از راه‌ بعثت‌ در خويشتن‌ و پيروي‌ از امامت‌ مسئول‌ با مشي‌، در مسير عدالت‌ خود شدن‌ و ايجادجامعه‌ انساني‌ با خصوصيات‌ و خصلت‌هاي‌ الهي‌ جامعه‌ ايده‌آل‌ قرآن‌ يعني‌ تجلي‌ شدن‌ ،معاد نهايي‌ درزمان‌ حال‌ اما با نظري‌ به‌ تاريخ‌ مي‌بينيم‌، كه‌ در جوّ اختناق‌ و مطلق‌ العناني‌ بر دوام‌، از روز رحلت‌رسول‌ اكرم‌ (ص‌) تا به‌ حال‌ روش‌ علمي‌ و حكيمانه‌ اسلامي‌ ـ انديشة‌ عمل‌ رها شد. و اصول‌ دين‌اسلام‌، از محتواي‌ خويش‌ بيگانه‌ و به‌ قالبي‌ ميان‌ تهي‌ بدل‌ شد. روشن‌ پويا بر پايه‌ موازين‌ اسلام‌ رهاشد و روش‌ ايستاي‌ ارسطوئي‌ (چه‌ در فلسفه‌ و چه‌ در منطق‌) و در اواخر هم‌ روش‌ ماركسيستي‌ جاي‌آن‌ را گرفت‌ و اين‌ انحراف‌ها انحراف‌هايي‌ ديگر پي‌ آورد ـ وزير فشار حكومتهاي‌ مطلقه‌ انحصاري‌ ـامامت‌ و عدالت‌ در معناي‌ مبارزه‌ براي‌ استقرار جامعه‌ اسلامي‌ بر پايه‌ ولايت‌ جمهور مردم‌ رها شده‌ واجتهاد به‌ معناي‌ راهيابي‌ مسائل‌ بر وفق‌ اصول‌ دين‌ و براي‌ به‌ اجرا گذاردن‌ قرآن‌ اسير معناگرايي‌ ومادي‌گرايي‌ جدا از هم‌ گشت‌ و عده‌اي‌ هم‌ خواستند دنيا و آخرت‌ را بر هر را با هم‌ داشته‌ باشند هم‌ارسطويي‌ شدند وهم‌ ماركسيستي‌ شدند اكنون‌ نسلي‌ از ميان‌ بحرانها برخاسته‌ است‌ و نخواسته‌ است‌انحرافات‌ چندين‌ دهه‌ گذشته‌ را ادامه‌ دهد بر غرب‌زدگي‌ (ارسطوئي‌)و شرق‌زدگي‌ (ماركسيستي‌) قيام‌كرد و به‌ ابتكار و خلاقيت‌ برخاست‌ آينده‌ از آن‌ اين‌ نسل‌ است‌ نسلي‌ كه‌ طرحي‌ مدون‌ از اصول‌ و فروع‌اسلام‌ را براي‌ اداره‌ جامعه‌ انساني‌ ارائه‌ مي‌نمايد و خواهان‌ حاكميت‌ نه‌ شرقي‌ و نه‌ غربي‌ در جامعه‌اسلامي‌ است‌ چرا كه‌ رسول‌ اكرم‌ فرمود:

اِن‌ اللهَ يبعث‌ لهذه الامُه‌ علي‌ كل‌ مائة‌ سَنَة‌ مَن يُجدد لَهَا دينها

همانا خدا برمي‌انگيزد (نظام‌ مي‌دهد) براي‌ اين‌ امّت‌ بر هر صد سال‌ كسي‌ را كه‌ تازه‌  (زنده‌) كند بر او دينش‌ را

جديد و تازه‌ كردن‌ يعني‌ با اجتهاد و كشف‌ قوانين‌ اسلامي‌ مناسب‌ هر زمان‌ كه‌ بر پايه‌ اصول‌ دين‌مي‌باشد،و اين‌ كاري‌ كه‌ شده‌ و مي‌شود قدم‌ اول‌ است‌. قدمهاي‌ بعدي‌ سريعتر و كاملتر بايد برداشته‌شود.

همان‌ طور كه‌ بيان‌ شد اصول‌ دين‌ قوانين‌ عام‌ هستي‌ است‌، و هر پديده‌اي‌ را خداوند بر پاية‌ اين‌قوانين‌ خلق‌ كرده‌ است‌ و در قرآن‌ آيات‌ بسياري‌ وجود دارد كه‌ به‌ اين‌ امر اشاره‌ مي‌كند و ما براي‌ نمونه‌چند آيه‌ در اين‌ جا مي‌آوريم‌

سورة‌ غاشيه‌ آيات‌ 17 تا 22:

اَفلايَنظرون‌ الي‌' الاِبِل‌كَيْف‌ خُلِقَت‌

آيا پس‌ نگاه‌ نمي‌كنيد به‌ سوي‌ شتر چگونه‌ آفريده‌ شد

و اِلي‌ السّماءِ كَيْف‌ رُفَعَت‌

و بسوي‌ آسمان‌ چگونه‌ برافراشته‌ شد

وَاِلَي‌ الْجِبَال‌كَيْف‌ نُصِبَت‌

و بسوي‌ كوهها چگونه‌ گماشته‌ شد

وَاِلي‌ الاَرض‌ كَيْف‌ سُطِحَت‌

و بسوي‌ زمين‌ چگونه‌ گسترده‌ شد

انسان‌ اگر اين‌ اموري‌ را كه‌ در آيات‌ بالا آمد را مطالعه‌ كند خواهد ديد كه‌ قوانين‌ خلقت‌ همه‌ اين‌پديده‌ يكي‌ است‌ و آن‌ اصول‌ دين‌ مي‌باشد و بطور خلاصه‌ بگوييم‌، هر پديده‌اي‌ مجموعه‌اي‌ است‌ كه‌ ازاجزاء داراي‌ يك‌ نظام‌ منبعث‌ از توحيد اجزاء و داراي‌ رهبري‌ كه‌ برآيند نيروهاي‌ محركه‌ آن‌ است‌ واين‌ رهبري‌ پديده‌ را در مسير مستقيم‌ (پايدار) كمال‌جوئي‌ حركت‌ مي‌دهد تا به‌ سرانجام‌ كمال‌مطلوب‌ خود يعني‌ معاد نهايي‌ برسد و هيچ‌ پديده‌اي‌ در هستي‌ وجود ندارد كه‌ داراي‌ حركت‌ و پويايي‌كمال‌ جوينده‌ نباشد در ادامه‌ آيات‌ به‌ رسول‌ اكرم‌ (ص‌) امر مي‌كند كه‌:

فذَّكر انّما اَنت‌ مُذّكر ـ لست‌ عليهم‌ بمصيطر

پس‌ يادآوري‌ كن‌ جز اين‌ نيست‌ كه‌ تو ياد آورنده‌اي‌ ـ نيستي‌ برايشان‌ (بر مردم‌)سلطه‌ برقرار كنند.

در همين‌ دو آيه‌ ما مي‌بينيم‌ اگر حكومتي‌ بر پايه‌ اسلام‌ و اصول‌ آن‌ برقرار شود حق‌ ندارد بر مردم‌سلطه‌گري‌ كند چرا كه‌ اين‌ حق‌ حتي‌ به‌ پيامبر داده‌ نشده‌ است‌ و اين‌ به‌ آن‌ دليل‌ است‌ كه‌ قوانين‌تكويني‌ و تدويني‌ خداوند يعني‌ اصول‌ دين‌ بر پاية‌ ولايت‌ مطلقه‌ الهي‌ است‌ و هيچ‌ انساني‌ حق‌برقراري‌ ولايت‌ مطلقه‌ بر انسانها را ندارد.

براي‌ اينكه‌ انسان‌ به‌ راحتي‌ بتواند به‌ قوانين‌ خلقت‌ يعني‌ اصول‌ دين‌ پي‌ ببرد قرآن‌ خطاب‌ مي‌كندكه‌ اين‌ قوانين‌ در دسترس‌ شماست‌ و در خود شماست‌

سورة‌ ذاريات‌ آية‌ 20 ـ 21:

و في‌ الاَرض‌ آيات‌ للموقنين‌ و في‌ اَنفسكم‌ اَفَلا' تُبْصِرون‌

و در زمين‌ آيات‌ (قوانين‌) براي‌ يقين‌ كنندگان‌ است‌

و در نفس‌ شما آيا پس‌ بينش‌ پيدا نمي‌كنيد

 

و اصول‌ دين‌ همان‌ آيات‌ محكمات‌ خداوند است‌

سوره‌ آل‌ عمران‌ آيه‌ 7:

هُوَ الَّذي‌ انَزل‌ عَليك‌ الْكِتاب‌ منه‌ آيات‌ مُحكمات‌ هن اُم‌ الْكِتاب‌

او آنكه‌ فرستاد بر تو كتاب‌ را از اوست‌ آيات‌ محكم‌ (داوري‌كننده‌) ايشان‌ اساس‌ كتابند

و آن‌ قدر اين‌ آيات‌ روشن‌ و واضح‌ است‌ كه‌ انسان‌ را به‌ غفلت‌ مي‌اندازد به‌ قول‌ شاعر:

يار در خانه‌ و ما گرد جهان‌ مي‌گرديم‌آب‌ در كوزه‌ و ما تشنه‌ لبان‌ مي‌گرديم‌ يا به‌ قول‌ حافظ‌ شيرازي‌:

سالها دل‌ طلب‌ جام‌ جم‌ از ما مي‌كردآنچه‌ خود داشت‌ زبيگانه‌ تمنّا مي‌كردبه‌ همين‌ دليل‌ علي‌ (ع‌) گفته‌ است‌:

مَن‌ عرف‌ نفسه‌فقد عَرَف‌رَبّه‌

هر كسي‌ شناخت‌ خودش‌ را پس‌ به‌ درستي‌ كه‌ شناخت‌ پروردگارش‌ را

چرا كه‌ اين‌ قوانين‌ همان‌ قوانين‌ ذاتي‌ پروردگار است‌ كه‌ به‌ صورت‌ نازله‌ يعني‌ داراي‌ قَدَرْ (نسبي‌)در مخلوقات‌ قرار داده‌ شده‌ است‌ و به‌ همين‌ دليل‌ همه‌ چيز آيات‌ خدا هستند شما وقتي‌ كه‌ اصول‌دين‌ را در، هر پديده‌اي‌ ديدي‌ مي‌فهمي‌ كه‌ خالق‌ آنها يكي‌ است‌.

و اين‌ قوانين‌ در وجود خداوند در مرتبه‌ اَعلي‌' و مطلقيت‌ (بي‌نهايت‌) وجود دارد

خداوند توحيد مطلق‌ است‌ و جهان‌ را در توحيد نسبي‌ خلق‌ كرده‌ است‌ و توحيد را در ذات‌ هرچيزي‌ قرار داده‌ است‌ .

خداوند باعث‌ مطلق‌ است‌ و جهان‌ را در بعثت‌ نسبي‌ خلق‌ كرده‌ است‌ و بعثت‌ را در ذات‌ هر چيزي‌قرار داده‌ است‌.

خداوند امام‌ مطلق‌ است‌ و جهان‌ را در امامت‌ نسبي‌ خلق‌ كرده‌ است‌ و امامت‌ را در ذات‌ هر چيزي‌قرار داده‌ است‌.

خداوند عادل‌ مطلق‌ است‌ و جهان‌ را در عدالت‌ نسبي‌ خلق‌ كرده‌ است‌ و عدالت‌ را در ذات‌ هرچيزي‌ قرار داده‌ است‌.

خداوند داراي‌ معاد مطلق‌ است‌ يعني‌ ديروز ـ امروز ـ فردا براي‌ خداوند وجود ندارد همة‌ زمانهابراي‌ خداوند حال‌ است‌ ولي‌ مخلوقات‌ را در معاد نسبي‌ خلق‌ كرده‌ است‌ از اينرو داراي‌ كشش‌ زماني‌ ومكاني‌ هستند.ديروز ـ امروز و فردا دارند و نتايج‌ حركت‌ خود را در معاد نهايي‌ خواهند ديد.

از اينرو قرآن‌ كتاب‌ مبين‌ است‌ به‌ شرطي‌ كه‌ با كليد خودش‌ وارد آن‌ شويم‌ و آن‌ اصول‌ دين‌ يا آيات‌محكمات‌ قرآن‌ است‌.

سورة‌ يوسف‌ آية‌ 1:

تلك‌ آيات‌ الْكتاب‌ الْمبين‌

آن‌ است‌ آيات‌ كتاب‌ روشن‌

و كساني‌ كه‌ مي‌خواهند قرآن‌ را با فلسفه‌ و منطق‌هاي‌ بيگانه‌ تفسير كنند و بفهمند هرگزنمي‌توانند به‌ مقصود خود برسند و در گمراهي‌ سرگردان‌ مي‌مانند.

و واي‌ به‌ حال‌ آنكه‌ به‌ آيات‌ محكمات‌ خدا كافر شود زيانكاران‌ آنها هستند.

سورة‌ الزمر آية‌ 63 :

والَّذين‌ كَفَروا بآيات‌ الله اولئك‌هم‌ الْخاسِرون‌

و آنان‌ كه‌ كافر شدند به‌ آيات‌ خدا آنها ايشانند كه‌ زيانكارانند

و عذاب‌ دردناك‌ خدا در دنيا و آخرت‌ شامل‌ حال‌ آنها خواهد شد

سورة‌ الجاثيه‌ آية‌ 11:

والّذين‌ كَفَروا بآيات‌رَبِّهِم‌ لهم‌ عذاب‌ من‌ رجزٍ اَليم‌

و آنان‌ كه‌ كافر شدند به‌ آيات‌ پروردگارشان‌ براي‌ ايشان‌ عذابي‌ از آلودگي‌ دردناك‌ است‌.

و حال‌ كه‌ كمي‌ از شناخت‌ آيات‌ الله و در آيات‌ الهي‌ شناخت‌ محكمات‌ و لزوم‌ بكارگيري‌ آنها براي‌شناخت‌ حق‌ و باطل‌ و نفاق‌ آشنا شديم‌ قبل‌ از اينكه‌ بتوانيم‌ موازين‌ شناخت‌ را بيان‌ كنيم‌ بهتر است‌به‌ مسئله‌ بسيار مهم‌ اختيار انساني‌ بپردازيم‌ تا وقتي‌ كه‌ مسئله‌ جبر ـ تفويض‌ ـ و اختيار را حل‌نكرده‌ايم‌ بحث‌ ما از وضوح‌ و روشني‌ برخوردار نخواهد شد.

جبر و تفويض‌ دو نظريه‌اي‌ است‌ كه‌ در مورد اختيار انساني‌ بيان‌ شده‌ و نظر اسلام‌ را با توجه‌ به‌حديثي‌ كه‌ امام‌ جعفر صادق‌ (ع‌) در اين‌ مورد دارد و نيز در چهارچوب‌ اصول‌ دين‌ كه‌ همان‌ قضاء و قدرخداوند مي‌باشد بررسي‌ خواهيم‌ كرد.

قبل‌ از هر چيز با استفاده‌ ازاصول‌ دين‌ اسلام‌ معناي‌ مناسبي‌ را براي‌ اين‌ حديث‌ بيان‌ مي‌كنيم‌ وسپس‌ به‌ تبيين‌ آن‌ خواهيم‌ پرداخت‌

امام‌ (ع‌) فرمود:

لاجبر وَ لا تفويض‌ بَل‌ اَمر بين‌ الامرين‌

لاجبر يعني‌ (نه‌ به‌ مطلق‌ و منفعل‌ بودن‌) و لاتفويض‌ يعني‌ (نه‌ به‌ مطلق‌ و فعال‌ بودن‌) بل‌ امر بين‌الامرين‌ يعني‌ (بله‌ به نسبي‌ و فعال‌ بودن‌)

همانسان‌ كه‌ مي‌دانيد اسلام‌ دين‌ مطلق‌ شكني‌ است‌ هر مطلقي‌ و هر مطلق‌العناني‌ ذهني‌ و ياعيني‌ اجتماعي‌ و يا طبيعي‌ را بايد به‌ مدد اين‌ دين‌ شكست‌. از اينرو نبايد آن‌ را به‌ ابزار مطلق‌ تراشي‌بدل‌ كرد بر اين‌ اساس‌ در فهم‌ مسئله‌ جبر و تفويض‌ و نظر اسلام‌ دربارة‌ حدود اختيار انساني‌ لازم‌نيست‌ در دست‌ انداز تقابل‌ اراده‌هاي‌ واجب‌ و ممكن‌ ميان‌ اراده‌ واجب‌ الوجود (خدا) و اراده‌ ممكن‌الوجود (انسان‌) رابطه‌اي‌ جستجو كرد كه‌ نه‌ سيخ‌ بسوزد و نه‌ كباب‌ اين‌ دو مسئله‌ مسائلي‌ هستندنشأت‌ گرفته‌ از تفكر در حاكميت‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ كه‌ در طول‌ تاريخ‌ بر جامعه‌هاي‌ اسلامي‌حاكم‌ بوده‌ است‌.

از اينرو در بيان‌ نظر خود به‌ پديده‌ها و امرهاي‌ واقع‌ مستمر و هدف‌ خود كه‌ توحيد است‌ تكيه‌مي‌كند اين‌ در رابطه‌ با هدف‌ اسلام‌ و رابطه‌اي‌ كه‌ اسلام‌ ميان‌ انسان‌ و خدا برقرار مي‌كند و رابطه‌ بااصول‌ يعني‌ مبناي‌ سيستم‌ اسلامي‌ و بالاخره‌ در رابطه‌ با مجموع‌ عوامل‌ طبيعي‌ و اجتماعي‌ و سياسي‌و اقتصادي‌ كه‌ بر جهت‌ يابي‌ انديشه‌ و عمل‌ انسان‌ اثر مي‌گذارد كه‌ بايد در طرح‌ اسلام‌ نظر كرد

تنها در اين‌ صورت‌ است‌ كه‌ مسئله‌ صفت‌ غامض‌ بودن‌ و راه‌ حل‌ صفت‌ مبهم‌ بودن‌ خود را از دست‌مي‌دهد باري‌ مي‌دانيم‌ كه‌ از انفعال‌ و از خود بيگانگي‌ راهي‌ به‌ خدا نيست‌ ما مي‌بينيم‌ كه‌ امر نسبي‌بودن‌ و فعال‌ بودن‌ سرانجام‌ پيدا نمي‌ كند، هر گاه‌ انسان‌ نسبي‌ و فعال‌ جاي‌ انساني‌ را نگيرد كه‌ دست‌و پاي‌ انديشه‌ و عمل‌ خود را در پوست‌ گردوي‌ مطلقهاي‌ خود تراشيده‌ گرفتار كرده‌ است‌.

اين‌ قيام‌ بزرگ‌ اين‌ بزرگترين‌ قيام‌ چگونه‌ امكان‌ وقوع‌ دارد اگر مسئله‌ جبر وتفويض‌ و حدود اختيارانساني‌ حل‌ نشود اگر انسان‌ از انفعال‌ و كارپذيري‌ به‌ نسبي‌ و فعال‌ شدن‌ تَبدُّل‌ نجويد دو مطلق‌ ذهني‌و انعكاس‌ عيني‌ آن‌ يعني‌ جبر و تفويض‌ شكسته‌ نمي‌شود و فكر و عمل‌ انساني‌ از اين‌ دو مطلق‌ موهوم‌آزاد و مستقل‌ و مستقيم‌ نمي‌شود.

بايد به‌ خويشتن‌ به‌ مثابه‌ يك‌ پديده‌ نسبي‌ و فعال‌ شعور يافت‌ اگر از اين‌ زاويه‌ بنگري‌ بيان‌ امام‌صادق‌ (ع‌) لاجبر ولاتفويض‌ بل‌ امربين‌ الامرين‌ از پيرايه‌ها و لايه‌هاي‌ غبار و باورها و نظريه‌هايي‌ كه‌هر كدام‌ حاصل‌ يك‌ حادثه‌ و برخورد اجتماعي‌ و رواج‌ آنها در جريان‌ تاريخ‌ است‌ زدوده‌ و روشني‌ ووضوح‌ خويش‌ را باز مي‌يابد انسان‌ مطلق‌ و منفعل‌ و انسان‌ مطلق‌ و فعال‌ نيست‌ زيرا نتيجه‌، هر دو به‌انفعال‌ و كارپذير شدن‌ انسان‌ مي‌انجامد بلكه‌ انسان‌ موجودي‌ است‌ نسبي‌ و فعال‌.

در توضيح‌ اين‌ برداشت‌ از قول‌ امام‌ (ع‌) بايد به‌ چند نكته‌ توجه‌ كرد:

1 ـ در بحث‌ از عقيده‌ به‌ جبر مطلق‌ و عقيده‌ به‌ تفويض‌ مطلق‌ بايد به‌ اين‌ امر توجه‌ داشت‌ كه‌ اين‌دو باور زادة‌ برخوردها و بقاء آنها نيز در گرو روابط‌ پديده‌ها و امرهاي‌ واقع‌ مستمر است‌ به‌ ديگر سخن‌اين‌ دو باور كه‌ اين‌ بدين‌ صورت‌ و آن‌ بدان‌ صورت‌ انسان‌ را كارپذير و از خود بيگانه‌ مي‌كند حاصل‌حكومت‌ مطلق‌ العناني‌ها است‌ و بنابراين‌ بايد در بطن‌ تاريخ‌ و جامعه‌ در اين‌ دو باور نگريست‌. ناديده‌گرفتن‌ علل‌ و عوامل‌ تاريخي‌ و اجتماعي‌ پيدايش‌ و دوام‌ اين‌ نظريه‌ها افتادن‌ در دام‌ دست‌ اندازهاي‌تمام‌ نشدني‌ ابهام‌ بل‌ جهل‌ مركب‌ است‌.

2 ـ با توجه‌ به‌ اينكه‌ در هر دو نظريه‌ يعني‌ جبر و تفويض‌ حدود اختيار فرد انساني‌ موردنظر است‌فرد مطلق‌ مي‌شودـ از جمع‌ جدا مي‌شود حال‌ آنكه‌ فرد مطلق‌ شده‌ وجود ندارد بنابراين‌ بحث‌ از جبر وتفويض‌ ناموجود عبث‌ است‌ توضيح‌ اينكه‌ هر دو نظريه‌ انعكاسي‌ است‌ از جريان‌ پديده‌ مطلق‌ النساني‌در جامعه‌ و تشديد از خود بيگانگي‌ يعني‌ كارپذير شدن‌ انسان‌ براي‌ اينكه‌ مطلق‌ العناني‌ رشد كند و به‌مطلق‌ ميل‌ كند بايد بر آيند نيروهاي‌ اجتماعي‌ مخالف‌ و قيام‌گر (يعني‌ برپاكننده‌ اصول‌ عام‌ در جامعه‌)را صفر كرد اساس‌ مطلق‌العناني‌ بر تفرقه‌ و منفرد كردن‌ است‌ چرا كه‌ برآيند فرد صفر است‌ فرد بدون‌جمع‌ نه‌ ابتكار دارد نه‌ فعال‌ است‌ و نه‌ مي‌تواند صاحب‌ فكر و عمل‌ باشد فردگرائي‌ در نظريه‌ جبر وتفويض‌ خود حاصل‌ استمرار سلطه‌ مطلق‌ العنانها و نتيجه‌ حذف‌ نيروي‌ مخالف‌ قيامگر است‌ مطلق‌العناني‌ با جمع‌ و مجموعه‌ تضاد بنيادي‌ دارد مطلق‌العناني‌ با نسبي‌ و فعال‌ بودن‌ در جمع‌ با جمع‌ تضادذاتي‌ دارد و حال‌ آنكه‌ هدف‌ اسلام‌ همانسان‌ كه‌ خواهد آمد ايجاد جمع‌ و جماعت‌ است‌ بنابراين‌نظريه‌ اسلامي‌ جمع‌ ميان‌ جبر و تفويض‌ نيست‌.

2ـ در همين‌ بيان‌ بل‌ امر بين‌ الامرين‌ قصد اولي‌ مبارزه‌ با عوامل‌ ذهني‌ و عيني‌ مطلق‌ تراشي‌ است‌انسان‌ بايد هيچ‌ عامل‌ اجتماعي‌ حتّي‌ خودش‌ را مطلق‌ نكند تنها با از پايه‌ حل‌ كردن‌ دستگاه‌ مطلق‌تراشي‌ است‌ كه‌ راه‌ تفكر و عمل‌ انساني‌ گشوده‌ مي‌شود بنابراين‌ جا ندارد كه‌ امر بين‌ الامرين‌ به‌مخلوطي‌ از جبر و تفويض‌ كه‌ لازمه‌ دارد باامتزاج‌ مطلق‌ و منفعل‌ بودن‌ با مطلق‌ و فعال‌ بودن‌ و بالاخره‌مطلق‌العناني‌ كه‌ به‌ اختيار تعبير شود اينگونه‌ تعابير خود معلول‌ علل‌ اجتماعي‌ و تاريخي‌ بوده‌ است‌ وهست‌.

4 ـ نه‌ فّعال‌ بودن‌ به‌ معناي‌ مطلق‌ بودن‌ است‌ و نه‌ نسبيّت‌ به‌ معني‌ خروج‌ از دايره‌ قدر الهي‌ است‌بلكه‌ نسبي‌ و فعال‌ بودن‌ عين‌ قدر الهي‌ است‌ به‌ ديگر سخن‌ محيط‌ و حدود فّعال‌ بودن‌ انسان‌ غير ازنفس‌ فّعال‌ بودن‌ است‌ فعال‌ مطلق‌ فقط‌ خداست‌ پس‌ انسان‌ به‌ عنوان‌ خليفه‌ خدا و آية‌ او نسبي‌ وفعال‌ است‌ و بدين‌ نسبيّت‌ و در محيط‌ زندگي‌ طبيعي‌ و اجتماعي‌ خود دست‌ به‌ فعّاليت‌ مي‌زند كه‌ درفكر و عمل‌ او مؤثرند و عامل‌ بديگر سخن‌ فعال‌ بودن‌ انسان‌ و نسبي‌ بودنش‌ قدر ـ سنت‌ و قانون‌خداست‌.

آيا اين‌ سخن‌ بدان‌ معناست‌ كه‌ انسان‌ در محيط‌ بسته‌اي‌ در يك‌ زندان‌ در يك‌ رشته‌ فعّاليّت‌هايي‌محدود به‌ حدود سيستم‌ محيط‌ آزاد و مستقل‌ و مستقيم‌ است‌؟

       اين‌ است‌ كه‌ انسان‌ از خط‌ مطلق‌ و منفعل‌ بودن‌ براه‌ افتاده‌ چون‌ نبوده‌ و خلق‌ شده‌ است‌ و درمرز بي‌نهايت‌ به‌ مطلق‌ و فعّال‌ ميل‌ مي‌كند و آن‌ خداست‌ هر اندازه‌ شناخت‌ او از قوانين‌ هستي‌ ومحيط‌ طبيعي‌ و اجتماعي‌اش‌ افزونتر ـ محيط‌ طبيعي‌ و اجتماعي‌ فعاليتش‌ بيشتر و آزادتر و مستقلترو مستقيم‌تر خواهد شد.

5 ـ بدينقرار فعال‌ بودن‌ انسان‌ مسئله‌ مطلق‌ و منفعل‌ شدن‌ او را نفي‌ مي‌كند و همچنين‌ نسبي‌بودن‌ انسان‌ مسئله‌ مطلق‌ و فعال‌ شدن‌ او را نفي‌ مي‌كند زيرا جبر و تفويض‌ دو روي‌ يك‌ سكه‌اند وانسان‌ را در موضع‌ تقليد قرار مي‌دهند و محيط‌ فكر و عمل‌ او را از بين‌ مي‌برد اسلام‌ دو بيراهه‌ جبر وتفويض‌ را رها كرده‌ و انسان‌ را به‌ نسبي‌ و فعّال‌ بودن‌ يعني‌ مجتهد شدن‌ در هر كاري‌ مي‌خواند امر بين‌الامرين‌ همين‌ است‌.

 

جبر (مطلق‌ و منفعل‌ بودن‌)

 

هر چند اعتقاد به‌ مصلوب‌ الاختيار بودن‌ انسان‌ امر مستمر بوده‌ است‌ اما در حوزه‌ جامعه‌ اسلامي‌همزمان‌ با كنار گذاشته‌ شدن‌ اصول‌ دين‌ اسلام‌ به‌ عنوان‌ راهنماي‌ انديشه‌ و عمل‌ و همچنين‌ با سلطه‌حكومت‌ مطلق‌العناني‌ سلسلة‌ اموي‌ رواج‌ تمام‌ يافت‌ و سپس‌ با حذف‌ دو اصل‌ امامت‌ و عدالت‌ ازاصول‌ دين‌ كه‌ مايه‌ پيدايش‌ نيروي‌ مخالف‌ قيام‌گر و دوام‌ امر جهاد است‌ راه‌ را براي‌ قبول‌ مطلق‌     وتبديل‌ عقيده‌ دين‌ به‌ ابزار زورگوئي‌ و حكومت‌ كردن‌ بر مردم‌ شد انسان‌ به‌ عنوان‌ صاحب‌ نقش‌ وجامعه‌ به‌ عنوان‌ ارزياب‌ و منتقد و صاحب‌ ولايت‌ محل‌ عملي‌ نيافت‌ و ذهن‌ كه‌ از ديرباز به‌ مطلق‌تراشي‌ معتاد شده‌ بود بار ديگر به‌ اعتياد و سابق‌ بازگشت‌ و مطلق‌العناني‌ مقام‌ رأس‌ حكومت‌ امري‌قضاء و قدري‌ جلوه‌ كرد و اطاعت‌ از حكم‌مطلق‌العناني‌ واجب‌ شد و هنوز كه‌ هنوز است‌ مطلق‌ العناني‌در بخش‌ مهمي‌ از حوزه‌ اسلامي‌ در عين‌ شرك‌ كه‌ با خود مطلق‌ كردن‌ و مطلق‌ العناني‌ به‌ خدا مي‌ورزنددر كسوت‌ اولي‌ الامر بي‌ چون‌ و چرا اطاعت‌ مي‌شوند اساس‌ اين‌ باور بر تقليد كوركورانه‌ است‌ از خودبيگانگي‌ هم‌ تقليد است‌ پراكندگي‌ و اختلافات‌ اجتماعي‌ را نيز پايه‌ همين‌ تقليد كور است‌ در اين‌شرايط‌ جامعه‌ و جمع‌ محقق‌ نمي‌پذيرد مگر با نسبي‌ و فعال‌ شدن‌ و تقليد به‌ منزله‌ انحلال‌ جمع‌ وجامعه‌ است‌ حيات‌ جامعه‌ به‌ نيروي‌ حياتي‌ است‌ كه‌ از نسبي‌ بودن‌ و فعال‌ بودن‌ بوجود مي‌آيد نادر آن‌جامعه‌ همه‌ تمرين‌ مجتهد شدن‌ را بنمايد و مايه‌ استمرار حيات‌ جامعه‌ برآيند نيروهايي‌ است‌ كه‌ ازجهاد اجتماعي‌ حاصل‌ مي‌شود و امام‌ مظهر اين‌ نيرو است‌ و عدالت‌ صراط‌ مستقيمي‌ است‌ در جهت‌توحيد كه‌ بايد امام‌ جامعه‌ را در آن‌ مسير و جهت‌ رهبري‌ كند تا قيام‌ به‌ سر منزل‌ تكاملي‌ خود برسددر نظريه‌ جبر فرد و جامعه‌ پا از خود بيرون‌ نمي‌گذارند و در سكون‌ و سكوت‌ به‌ حكم‌ مطلق‌هاي‌ خودتراشيده‌ محكوم‌ به‌ بي‌حركتي‌ و از مش‌ به‌ سوي‌ خدا عاجز مي‌شوند مهمترين‌ دستيار مطلق‌العناني‌هادر حذف‌ نيروي‌ مخالف‌ قيام‌گر (برپاكننده‌ اصول‌ دين‌) يعني‌ نيرويي‌ كه‌ كارش‌ متحول‌ كردن‌ نظام‌اجتماعي‌ است‌ همين‌ عامل‌ ذهني‌ و باوري‌ است‌ كه‌ از دير باز تا امروز بر فكر و عمل‌ انساني‌ سلطه‌دارد و هنوز هم‌ خواهد داشت‌ ممكن‌ است‌ پرسيد چرا جهاد و اجتهاد را جبري‌ ندانيم‌؟ در آن‌ صورت‌انسان‌ مقلّد مي‌ماند اما حركت‌ و فعاليت‌ قانون‌ قطعي‌ مي‌شود با توجه‌ به‌ نكاتي‌ كه‌ در آغاز اين‌ بحث‌يادآوري‌ شد اولاً به‌ موضوع‌ بايد در بطن‌ جامعه‌ و در جريان‌ تاريخ‌ نظر كرد كه‌ در اين‌ صورت‌ به‌ حكم‌توقعات‌ مطلق‌ شدن‌ مطلق‌العناني‌ اعتقاد به‌ جبر و مقلّد شدن‌ انسان‌ باوري‌ تراشيده‌ شده‌ از طرف‌كذّابان‌ در توجيه‌ مطلق‌العناني‌ و به‌ قصد توجيه‌ ستم‌ ظالمان‌ ددر حذف‌ نيروي‌ مخالف‌ قيام‌گراجتماعي‌ بوده‌ است‌ و ثانياً اگر جهاد و مجتهد شدن‌ را جبري‌ بدانيم‌ بحكم‌ همين‌ امر ناگزير از اصل‌ درگذشتن‌ از خود و پا بيرون‌ نهادن‌ از دايره‌ وضع‌ موجوديم‌ و اين‌ خود ملازمه‌ دارد با نسبيّت‌ و فعّاليت‌ وابتكار و اجتهاد و نيز ملازمه‌ دارد با طرد مطلق‌العناني‌ و نفي‌ مطلق‌هاي‌ ذهني‌ و عيني‌ امتياز نظريه‌اسلامي‌ بر پايه‌ اصول‌ دين‌ بر نظريه‌هاي‌ ديگر در همين‌ است‌ كه‌ از جبر (مطلق‌ و منفعل‌ بودن‌) به‌انحلال‌ جبر (مطلق‌ و منفعل‌ شدن‌) و از تقليد راهي‌ به‌ رفع‌ تقليد نمي‌جويد ـ كوتاه‌ سخن‌ اينكه‌ ـرابطه‌ انسان‌ و خدا از راه‌ نسبيّت‌ و فعّاليت‌ برقرار مي‌شود و با جهاد با مطلق‌هاي‌ ذهني‌ و عيني‌ كه‌مانع‌ ميان‌ انسان‌ و خدايند قبول‌ جبر سلب‌ صفت‌ فعال‌ بودن‌ از خود است‌ در اين‌ صورت‌ رشته‌ هدايت‌از دست‌ بدر مي‌رود و انسان‌ از صراط‌ مستقيم‌ عدالت‌ منحرف‌ و گمراه‌ مي‌شود اين‌ گمراهي‌ ـ گمراهي‌همه‌ جانبه‌ است‌. انسان‌ بمحض‌ پيروي‌ از مطلق‌هاي‌ ذهني‌ و عيني‌ به‌ احكام‌ خدا كافر مي‌شود و چه‌كفري‌ بالاتر از اينكه‌ انسان‌ خود را تا حد آلت‌ تنزّل‌ دهد و خويشتن‌ را به‌ عنوان‌ آلت‌ مطلق‌ كند؟ وخود مطلق‌ كردن‌ به‌ عنوان‌ آلت‌ يعني‌ قبول‌ مطلق‌ و منفعل‌ شدن‌ انكار همه‌ اصول‌ پايه‌ دين‌ ـ توحيدبعثت‌ ـ امامت‌ ـ عدالت‌ و معاد است‌ و بديهي‌ است‌ كه‌ چنين‌ جبري‌ نه‌ هرگز، مقبول‌ اسلام‌ مي‌تواندباشد، و نه‌ در عالم‌ واقع‌ تحقق‌ تواند داشت‌. به‌ واقع‌ انسان‌ بتمامه‌ مطلق‌ و منفعل‌ وجود و واقعيت‌ندارد به‌ معني‌ ديگر انسان‌ خالي‌ از ولايت‌ وجود ندارد انسان‌ خالي‌ از ولايت‌ و رهبري‌ يعني‌ جبر.

 

تفويض‌ (مطلق‌ و فّعال‌ بودن‌)

 

به‌ لحاظ‌ تاريخي‌ نظريه‌ تفويض‌ همزمان‌ و به‌ عنوان‌ واكنش‌ در برابر نظريه‌ جبر در جامعه‌ اسلامي‌شيوع‌ يافت‌ از بيانهاي‌ گوناگون‌ كه‌ بگذريم‌ و در زمينه‌ جامعه‌ و تاريخ‌ قرارش‌ بدهيم‌ اين‌ واكنش‌همانند هر واكنش‌ شتاب‌زده‌ و ناسنجيده‌ با ابهام‌ همراه‌ بود و همراه‌ ماند ابهام‌ افزود و راهي‌ به‌ جائي‌ننمود و نبرد در اين‌ نظريه‌ فرد انساني‌ به‌ طور مطلق‌ فعّال‌ است‌ اين‌ فرد در جامعه‌ مقيد و محدود بل‌فاسد مي‌شود بدينقرار اين‌ نظريه‌ بر دو پايه‌ استوار است‌ اصالت‌ فرد و از همين‌ جا بازگشت‌ آن‌ به‌مطلق‌ كردن‌ انسان‌ به‌ عنوان‌ فعال‌ (مايشاء) و در نتيجه‌ به‌ تقليد و كارپذيري‌ است‌ و در واقع‌ فردانساني‌ جز در جمع‌ قادر به‌ هيچ‌ عملي‌ نيست‌ تفكر ـ اراده‌ كردن‌، به‌ عمل‌ دست‌ زدن‌ و ابتكار همه‌ درجامعه‌ متصور است‌ و به‌ عكس‌ تصور نظريه‌ اصالت‌ فرد در صورتي‌ كه‌ جامعه‌ يعني‌ برخورد و تفاعل‌نباشد برآيند آن‌ كه‌ تفكر و عمل‌ و ابتكار جلوه‌هاي‌ گوناگون‌ آنند ـ صفر مي‌شود. مطلق‌ كردن‌ فرد وفعال‌ مايشاء پذيرفتن‌ وي‌، محكوم‌ كردن‌ او است‌ به‌ تقليد و كارپذيري‌ تام‌ و تمام‌. چرا كه‌ افراد مطلق‌شده‌، جامعه‌ تشكيل‌ نمي‌توانند داد برآيندشان‌ صفر و بنابراين‌ محكوم‌ به‌ حكم‌ بدترين‌ سلطه‌ها يعني‌تقليد همه‌ جانبه‌ هستند در اين‌ سلطه‌ كه‌ سلطه‌ اجتماعي‌ دوران‌ ماست‌ زير سلطه‌ بكلي‌ به‌ از خودبيگانگي‌ خويش‌ نه‌ تنها ناآگاه‌ است‌ بلكه‌ آن‌ را كمال‌ خويش‌ مي‌پندارد و اين‌ ناآگاهي‌ كه‌ مولد منفردكردن‌ او به‌ وسيله‌ محتواي‌ ذهني‌ خودش‌ و زمينه‌ اجتماعي‌ تمامي‌ فعاليت‌ هايش‌ چه‌ در بيداري‌ و چه‌در خواب‌ چه‌ در خوردن‌ چه‌ در استراحت‌ و... است‌ مايه‌ مرزبندي‌هايي‌ و ستم‌هايي‌ است‌ كه‌ انسان‌امروز گرفتار آن‌ است‌ فرد با انفراد از فطرت‌ خود بيگانه‌ و برآيندش‌ صفر مي‌شود جمع‌ افرادمطلق‌العناني‌ جامعه‌ تشكيل‌ نمي‌دهند و بنابراين‌ و در آن‌ برآيندي‌ كه‌ بتواند جامعه‌ و انسان‌ را به‌جامعيت‌ رهنمود شود بوجود نمي‌آيد مطلق‌ كردن‌ انسان‌ و مطلق‌العناني‌ تصور كردن‌ وي‌ محدود كردن‌ميدان‌ فكر و عمل‌ او در مكان‌ و زمان‌ و منحرف‌ كردن‌ جهت‌ فعاليت‌ از نسبيّت‌ و فعاليت‌ به‌ بيراهه‌تقليد و از خودبيگانگي‌ است‌ و بشر امروز هنوز گرفتار دو نظريه‌ است‌ كه‌ هر دو، فرد را از جمع‌ منفردمي‌كنند يكي‌ او را به‌ عنوان‌ آلت‌ و ديگري‌ در مقام‌ واكنش‌ به‌ عنوان‌ فعال‌ مايشاء مطلق‌ مي‌كند ـ تقليدكوركورانه‌ در خود اين‌ نظريه‌ها متجلي‌ است‌ همانسان‌ كه‌ با مطلق‌العناني‌ راهي‌ به‌ نجات‌ ازمطلق‌العناني‌ نيست‌.

از واكنش‌ كه‌ بنايش‌ بر قبول‌ اصالت‌ فرد و تفرد باشد راهي‌ به‌ نجات‌ از جبر مطلق‌ نيست‌ راه‌ نجات‌از جبر در زندگاني‌ تحقق‌ بخشيدن‌ به‌ جمع‌ و ايجاد و رهنموني‌ جمع‌ تا مرز توحيد است‌ اصالت‌بخشيدن‌ به‌ فرد در حد مطلق‌ خود اثر نظريه‌ جبر و صرف‌ تقليد كوركورانه‌ است‌ و اين‌ نيز ازآموزشهاي‌ بزرگ‌ اسلام‌ و قرآن‌ به‌ عنوان‌ معجزه‌ باقيه‌ است‌ عكس‌العمل‌ شدن‌ و ماندن‌ خود محكوم‌كردن‌ و ماندن‌ به‌ حكم‌ همان‌ عمل‌ است‌ و به‌ همين‌ جهت‌ است‌ كه‌ مكتب‌ اصالت‌ مطلق‌ فرد ومكتب‌هاي‌ واكنش‌ اين‌ مكتب‌ نه‌ هم‌ مسئله‌ اختيار انسان‌ را حل‌ نكرده‌اند بلكه‌ با مسلوب‌الاختياركردن‌ وي‌ سلطه‌ را محكم‌تر و از خود بيگانگي‌ انسان‌ را تشديد كرده‌اند و اگر بخواهيم‌ محض‌ روشن‌كردن‌ مقصود مثالي‌ ذكر كنيم‌ بحران‌ فكري‌ كه‌ هم‌ اكنون‌ بر خاورميانه‌ حاكم‌ است‌ بهترين‌ مثال‌ است‌ملل‌ از دير زمان‌ است‌ كه‌ نقش‌ عكس‌العمل‌ را بازي‌ مي‌كنند و روزبروز نيز در بيراهه‌ ابهام‌ سر در گم‌ترمي‌شوند. دوران‌ معاصر در زمينه‌ فكر و عمل‌ دوران‌ تقليد ميمون‌وار و آلت‌ شدن‌ است‌ و زمان‌ آن‌ است‌كه‌ در سيستم‌ اسلامي‌ در جامعه‌ اسلامي‌ در جامعه‌اي‌ با نظام‌ و رهبري‌ و مسير و جهت‌ حركت‌اسلامي‌ در مقام‌ الگوسازي‌ راهي‌ براي‌ بيرون‌ رفتن‌ از سرگشتگي‌ ارائه‌ كنيم‌

بازي‌ مطلق‌ كردن‌ فرد بعنوان‌ فعال‌ مايشاء محروم‌ كردن‌ اوست‌ از ارزيابي‌ و انتقاد جمع‌ بنابراين‌محروم‌ كردن‌ اوست‌ از قدم‌ بيرون‌ نهادن‌ از خود، و دنياي‌ خود محروم‌ كردن‌ اوست‌ از دخالت‌ دادن‌اراده‌ خويش‌ به‌ عنوان‌ جزئي‌ از مجموعه‌ متشكله‌ علت‌ها محروم‌ كردن‌ اوست‌ از فكر و عمل‌ در جمع‌ وبا جمع‌، محروم‌ كردن‌ است‌ از انتقاد كردن‌ و از انتقاد شدن‌ بنابراين‌ محكوم‌ كردن‌ اوست‌ بماندن‌ دروضع‌ موجود و در نگذشتن‌ از آن‌ و بنابراين‌ محكوم‌ كردن‌ اوست‌ به‌ تقليد كوركورانه‌ و از اينروست‌ كه‌ستمكاران‌ مطلق‌العنان‌، هر اندازه‌ مطلق‌العنانتر مي‌شوند آلت‌تر و مقلّدتر مي‌شوند تا حد مظهريت‌سكون‌ عفونت‌زا آلت‌ مي‌شوند تا حد خود خدا انگاشتن‌ و دست‌ و پاي‌ خود و مردم‌ را با خود خداپنداشتن‌ بستن‌ در يك‌ كلام‌ تا حد تقليد مطلق‌ آلت‌ مي‌شوند. علاج‌ اين‌ بيماري‌ به‌ علت‌ آنكه‌ بيمار ازبيمار بودن‌ خود ناآگاه‌ و آن‌ را عين‌ كمال‌ خويش‌ مي‌پندارد سخت‌ مشكل‌ است‌ اين‌ بيماري‌، بيماري‌رياست‌طلبي‌ و از كار جمعي‌ تن‌ زدن‌ و جمع‌ را همواره‌ در برابر كار انجام‌ شده‌ قرار دادن‌ آفت‌، هر قيام‌و تمام‌ قيامها و هر جمع‌ و تمام‌ جمع‌هاست‌ اين‌ همان‌ بيماري‌ است‌ كه‌ ديرتر از همه‌ و تنها با علاج‌بيماري‌هاي‌ ديگر كه‌ به‌ آلت‌ شدن‌ انسان‌ مي‌انجامد احتمال‌ علاج‌ دارد (ان‌ّ آخر ما يَخروج‌ عَن‌ روس‌الصادقين‌ حب‌ّ الرياسه‌) همانا آخر چيزي‌ كه‌ بيرون‌ مي‌رود از سر صادقان‌ رياست‌ دوستي‌ است‌.

باري‌ بدترين‌ جلوه‌ و اثر مطلق‌ كردن‌ فرد به‌ عنوان‌ فعال‌ مايشاء، محروم‌ كردم‌ او از زيستن‌ و فكركردن‌ و عمل‌ كردن‌ در يك‌ نظام‌ است‌ چرا كه‌ شرط‌ فكر كردن‌ و عمل‌ كردن‌ در يك‌ نظام‌ متوجه‌ كردن‌تمامي‌ فعاليت‌ها از كوچك‌ و بزرگ‌ به‌ هدف‌ آن‌ نظام‌ است‌ و اين‌ فكر و عمل‌ را در خدمت‌ هدف‌ نهادن‌با فعال‌ مايشايي‌ نمي‌خواند و بالاخره‌ مطلق‌ كردن‌ فرد به‌ عنوان‌ مطلق‌العنان‌ ابدي‌ كردن‌ حال‌ است‌ وخروج‌ از نسبي‌ بودن‌ و فعال‌ بودن‌ و مخالف‌ اصل‌ توحيد و همه‌ اصول‌ دين‌ مي‌باشد. در عالم‌ واقع‌ نيزاين‌ حد از خود مطلق‌ كردن‌ و تقليد كوركورانه‌ جز در نزد مجانين‌ ديده‌ نمي‌شود و به‌ لحاظ‌ اثرات‌قوانين‌ هستي‌ وراثت‌ و جامعه‌ بر رفتار انسان‌ فعال‌ مايشائي‌ به‌ اعتبار توانائي‌ انجام‌، هر كار بدون‌ فرض‌هدف‌ و جهان‌ را حال‌ و حال‌ را خود دانستن‌ و خود را از اثر، هر موثري‌ خارج‌ شمردن‌ ناآگاهانه‌پذيرفتن‌ حكم‌ همين‌ موثر است‌ به‌ اعتبار امكانات‌ فعلي‌ است‌ فعاليت‌ مطلق‌ اراده‌ خارج‌ از قوانين‌هستي‌ و موثرات‌ اجتماعي‌ از واقعيت‌ يكسره‌ بيگانه‌ است‌ و به‌ معني‌ ديگر خود را محروم‌ كردن‌ ازولايت‌ جمهور مردم‌ است‌ و در واقع‌ خود را از ولايت‌ انداختن‌ است‌ پس‌ ولا تفويض‌

 

 

امربين‌ الامرين‌ (نسبي‌ و فعال‌ بودن‌)

 

بدينسان‌ امر بين‌ الامرين‌ نسبي‌ و فعال‌ بودن‌ انسان‌ است‌. سلطه‌ جو اجتماعي‌ مطلق‌العناني‌ وتوالي‌ و تداوم‌ ذهني‌ و عيني‌ عمل‌ و عكس‌العمل‌ موجب‌ اين‌ تفسير غلط‌ شده‌ بود كه‌ گويا امر بين‌الامرين‌ در برابر دو نظر جبر و تفويض‌ اختلاطي‌ است‌ از دو نظر فوق‌ حال‌ آنكه‌ بجاست‌ تكرار كنيم‌ كه‌آموزشي‌ بزرگ‌ اسلام‌ آموزش‌ كه‌ تا اين‌ زمان‌ به‌ بوته‌ فراموشي‌ سپرده‌ شده‌ بود آموزشي‌ كه‌ در فكر وعمل‌ آموزنده‌ قيام‌ قطعي‌ را ايجاد مي‌كند و ابواب‌ جامعيت‌ را به‌ روي‌ او مي‌گشايد پرهيز از عكس‌العمل‌ شدن‌ و يا اختلاطي‌ شدن‌ است‌ و كوشش‌ براي‌ شناسايي‌ همه‌ جانبه‌ مشكل‌ و كار براي‌ يافتن‌راه‌ حل‌ بر وفق‌ اصول‌ دين‌ است‌، هر مشكلي‌ در خود عناصر راه‌ حل‌ را دارد اما گره‌ تازه‌ زدن‌ گره‌ سابق‌را نمي‌گشايد گره‌ را دو تا مي‌كند و از همان‌ راه‌ كه‌ مشكل‌ را موجب‌ شده‌ رفتن‌ مشكل‌ را حل‌ نمي‌كندبلكه‌ مضاعف‌ مي‌كند.

امر بين‌ الامرين‌ به‌ اعتبار انسان‌ همان‌ نسبي‌ و فعال‌ شمردن‌ اوست‌ انسان‌ نسبي‌ و فعال‌ مي‌توانداجتماعي‌ باشد عضو جامعه‌ و عضو لايتجزاي‌ جامعه‌ باشد زيرا كه‌ نسبي‌ است‌ داراي‌ خصيصه‌ جزءجمع‌ شدن‌ است‌ اين‌ انسان‌ از آنجا كه‌ فعال‌ است‌ زندگاني‌ را عقيده‌ وجهاد يعني‌ كوشش‌ مستمر در دوزمينه‌ ذهني‌  عيني‌ انديشه‌ و عمل‌ تلقي‌ مي‌كند و در برابر سخت‌ترين‌ موانع‌ استوار بر جا مي‌ماند در اويأس‌ و نااميدي‌ و عوارض‌ ناشيه‌ از آن‌ راه‌ ندارد حال‌ و وضع‌ موجود را مطلق‌ نمي‌كند از خود و از وضع‌موجود در مي‌گذرد به‌ سوي‌ خدا مي‌رود او چون‌ در سيستم‌ فكري‌ و عملي‌ اسلام‌ در تمامي‌ فكرها وعمليات‌ خود در عبادت‌ در معاشرت‌ و در.... تمرين‌ نسبي‌ و فعال‌ بودن‌ را مي‌پذيرد و مي‌داند كه‌ قوانين‌هستي‌ و جامعه‌ حدود اختيارات‌ او را محدود مي‌كنند آيا چنين‌ انساني‌ باور دارد كه‌ روزي‌ اختيارسيستم‌ طبيعت‌ را بدست‌ آورد و آن‌ را به‌ اختيار خود بگرداند؟ اين‌ امر را در «بقعه‌ امكان‌» مي‌گذارد وچون‌ نسبي‌ و فعال‌ بودن‌ را تمرين‌ مي‌كند و مطلق‌گرا نيست‌ رسيدن‌ به‌ اين‌ مرحله‌ را در بي‌نهايت‌ممكن‌ مي‌شناسد اما تا بي‌نهايت‌ راه‌ درازي‌ در پيش‌ است‌ و تا رسيدن‌ به‌ آن‌ قدرت‌ در حد بي‌نهايت‌ اوبالفعل‌ در فكر كمتر و در عمل‌ بيشتر محدود است‌ لذا به‌ اعتبار واقعيت‌هاي‌ طبيعي‌ و اجتماعي‌اين‌انسان‌ هميشه‌ محدود به‌ حدود الهي‌ است‌ بدين‌ اعتبار نيز امر بين‌ الامرين‌ نه‌ حد وسط‌ گرفتن‌ بلكه‌ ازخط‌ خود مطلق‌ كردن‌ خواه‌ به‌ عنوان‌ مطلق‌ منفعل‌ و خواه‌ به‌ عنوان‌ مطلق‌ فعال‌ براه‌ افتاده‌ به‌ نسبي‌ وفعال‌ بودن‌ نزديك‌ شدن‌ بديگر سخن‌ اين‌ نظريه‌ با توجه‌ به‌ واقعيت‌ اثرات‌ محيط‌ طبيعي‌ و اجتماعي‌بر فكر و عمل‌ انساني‌ و قبول‌ آنها در موافقت‌ با قول‌ خدا كه‌:

الي‌ الله تصير الامور

بسوي‌ خدا (آن‌ كمال‌ مطلق‌ و فعال‌ اما بدون‌ مطلق‌العناني‌) صيرورت‌ مي‌نمايد همه‌ كارها خط‌ سيرصيرورت‌ جامعه‌ انساني‌ را مي‌نمايد مشي‌ توحيد جز با جامعه‌اي‌ از انسانهاي‌ نسبي‌ و فعال‌ ممكن‌نيست‌ سيستم‌ اسلامي‌ مجموعه‌ فعاليت‌هاي‌ انسان‌ را متوجه‌ اين‌ هدف‌ بزرگ‌ يعني‌ شكستن‌مطلق‌العناني‌ بي‌جان‌ و با جان‌ در خود و در اجتماع‌ مي‌كند اسلام‌ دين‌ مطلق‌ شكنان‌ مجاهدان‌ وپيش‌تازان‌ توحيد است‌ و اين‌ محتاج‌ نظام‌ اسلامي‌ با رهبري‌ اسلامي‌ (يعني‌ ولايت‌ جمهور مردم‌) و درمسير اسلامي‌ و در جهت‌ اسلامي‌ براي‌ بوجود آوردن‌ جامعه‌ توحيدي‌ متعالي‌ الگويي‌ كه‌ تمام‌ جهان‌ رابه‌ حركت‌ و قيام‌ دعوت‌ كند است‌. اين‌ است‌ معني‌ نسبي‌ و فعال‌ بودن‌ و اين‌ است‌ معني‌ ولايت‌ جمهورمردم‌ پس‌ امر بين‌ الامرين‌.

حال‌ كه‌ توانستيم‌ به‌ حمدالله مبحث‌ جبر و تفويض‌ و اختيار را به‌ سرانجام‌ برسانيم‌ اينك‌ به‌ بحث‌حق‌ و باطل‌ و نفاق‌ كه‌ اساس‌، هر فكر و عمل‌ را تشكيل‌ مي‌دهد بپردازيم‌ و براي‌ اينكه‌ وارد اين‌ بحث‌شويم‌ بايد به‌ قرآن‌ مراجعه‌ كنيم‌ تا بتوانيم‌ موازين‌ حق‌ وموازنه‌ توحيدي‌ و موازين‌ باطل‌ و موازنه‌ شرك‌و موازين‌ نفاق‌ و موازنه‌ اختلاطي‌ را بشناسيم‌.

 

وزن‌ و ميزان‌ در طبيعت‌

 

خداوند جهان‌ را خلق‌ كرده‌ و بر پايه‌ موازين‌ آن‌ خلق‌ كرده‌ است‌ از اينرو مي‌فرمايد:

سوره‌ الرحمن‌ آية‌ 5 ـ 7:

الشَّمس‌ وَ الْقَمرُ بِحُسْبَان وَالنَّجْم‌ وَالشَّجَرُ يَسْجُدان‌ وَالسَّمَاءَ رَفَعَها وَوَضَع‌ الْميزَان‌

 

خورشد و ماه‌ به‌ شمارن ستاره‌ و درخت‌ سجده‌ كنانندو آسمان‌ را برافراشتش‌ و گذاشت‌ ميزان‌ را

خداوند ميزان‌ را در همه‌ مخلوقات‌ قرار داده‌ است‌ و جهان‌ بر پايه‌ موازين‌ خلق‌ شده‌ و بر پايه‌ اين‌موازين‌ اداره‌ مي‌شود از اينرو پس‌ از يادآوري‌ طبيعت‌ خطاب‌ به‌ انسان‌ مي‌كند كه‌ خارج‌ از ميزان‌نشويد.

سوره‌ الرحمن‌ آيه‌ 8:

الَّا تَطْغَوْا في‌ الْميزَان‌

كه‌ سركشي‌ نكنيد در ميزان‌

سپس‌ به‌ جزئيات‌ نيز مي‌پردازد و مي‌فرمايد:

سورة‌ الحجر آيه‌ 16:

وَالارض‌ مَدَدناها و اَلْقَيْنَا فيها رواسي‌ و انبتنا فيها من‌ كل‌ شي‌ءموزون‌

و زمين‌ را گسترانديمش‌ و افكنديم‌ در او لنگرهايي‌ (كوهها) و رويانديم‌ در او از هر چيزي‌ موزون‌

موزون‌ ـ وزن‌ شده‌ ـ سنجيده‌ شده‌ و داراي‌ موازنه‌ و اين‌ موازنه‌ بايد به‌ هم‌ نخورد چرا كه‌ ضررش‌ به‌خود انسان‌ مي‌رسد يكي‌ ازآياتي‌ كه‌ اشاره‌ به‌ حفظ‌ محيط‌ زيست‌ مي‌كند و بشر را دعوت‌ به‌ حفظ‌ آن‌مي‌كند همين‌ آيه‌ است‌ حفاظت‌ از محيط‌ زيست‌ يعني‌ حفاظت‌ از حيات‌ بشر رعايت‌ ميزان‌ خلقت‌ درزندگي‌ انسانها از اينرو به‌ انسان‌

امر مي‌كند كه‌ ميزان‌ را بر پا داريد و در ميزان‌ زيانكاري‌ مكنيد.

سوره‌ الرحمن‌ آيه‌ 9:

وَاَقيمُوا الْوَزْن‌ بَالْقَسْط وَ لاتُخْسِرُواْ الْميزَان‌

و برپا دارند وزن‌ را به‌ انصاف‌ و زيانكاري‌ نكنيد در ميزان‌

انسان‌ هر عملي‌ كه‌ انجام‌ مي‌دهد همراه‌ انديشه‌ است‌ بنابراين‌ انسان‌ بايد مسلح‌ به‌ موازين‌ انديشه‌و عمل‌ باشد تا بتوان‌ خود را در ميزان‌ موازنه‌ كند و سئوال‌ اين‌ است‌ اين‌ ميزان‌ چيست‌ و در كجاست‌.

1 ـ همان‌ طور كه‌ بيان‌ شد اين‌ ميزان‌ در طبيعت‌ وجود دارد كه‌ كتاب‌ تكويني‌ خداست‌.

2 ـ و اين‌ موازين‌ در كتاب‌ تدويني‌ خدا يعني‌ قرآن‌ آمده‌ است‌ و روح‌ قرآن‌ است‌

سوره‌ الحديد آيه‌ 25:

لَقدْ اَرسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنات‌ وَ اَنْزَلْنَا مَعَهُم‌الْكِتَاب‌ وَالْميزَان‌

البته‌ بدرستيكه‌ فرستاديم‌ پيامبران‌ را با حجت‌ها و نازل‌ كرديم‌ با ايشان‌ كتاب‌ (برنامه‌ زندگي‌) وميزان‌ را....

تا بتوانيد در زندگي‌ موازنه‌ نماييد و در ميزان‌ حق‌ قرار گيريد و از حق‌ منحرف‌ نشويد و اين‌ موازين‌همان‌ محكمات‌ قرآن‌ و اصول‌ ثابت‌ آن‌ است‌

سوره‌ الشوري‌ آيه‌ 17:

الله الذي‌ اَنَزَل‌ الكِتاب‌ بِالحق‌ وَ الْميزان‌

خداست‌ آنكه‌ نازل‌ كرد كتاب‌ را به‌ حق‌ و ميزان‌ را

در نتيجه‌ پي‌ مي‌بريم‌ كه‌ موازين‌ كتاب‌ الله حق‌ هستند و كسي‌ كه‌ بخواهد در ميزان‌ حق‌ قرار گيرد واز ميزان‌ خارج‌ نشود بايد در موازين‌ كتاب‌ انديشه‌ و عمل‌ كند همان‌ طور كه‌ قبلاً نيز آمده‌ است‌موازين‌ كتاب‌ الله همان‌ اصول‌ دين‌ اسلام‌ است‌ اصولي‌ كه‌ راهنماي‌ انسان‌ در انديشه‌ و عمل‌ وراهنماي‌ انسان‌ در شناخت‌ حق‌ و باطل‌ مي‌باشد.

در نتيجه‌ ميزان‌ حق‌ ـ توحيد ـ بعثت‌ ـ امامت‌ ـ عدالت‌ و معاد است‌ از اينرو چون‌ اصل‌ توحيد واصل‌ الاصول‌ مي‌باشد وقتي‌ ما بخواهيم‌ ميزان‌ را و موازنه‌ آن‌ را بيان‌ كنيم‌ در يك‌ كلمه‌ مي‌گوييم‌ميزان‌ حق‌ معيارش‌ توحيد است‌ در نتيجه‌ وقتي‌ موازنه‌ انسان‌ توحيدي‌ باشد در هر رابطه‌اي‌ او درميزان‌ حق‌ خواهد بود و به‌ سادگي‌ مي‌تواند خود و ديگران‌ را با اين‌ معيار شناسائي‌ كند كه‌ آيا درميزان‌ حق‌ قرار دارد يا منحرف‌ شده‌ است‌ و هر انديشه‌ و عملي‌ كه‌ بر پايه‌ ميزان‌ حق‌ يعني‌ موازنه‌توحيدي‌ نباشد انسان‌ از حق‌ خارج‌ شده‌ و موازنه‌ او ديگر توحيدي‌ نيست‌ بلكه‌ در ميزان‌ باطل‌ وموازنه‌ آن‌ يعني‌ در شرك‌ قرار گرفته‌ است‌.

در نتيجه‌ ميزان‌ حق‌، در هر رابطه‌اي‌ موازنه‌اش‌ توحيدي‌ است‌ يعني‌ انسان‌ بايد روابط‌ خود راتوحيدي‌ كند قادر ميزان‌ حق‌ قرار گيرد و توحيد يعني‌ نسبي‌ و فعال‌ بودن‌ است‌ در آن‌ صورت‌ است‌ كه‌رابطه‌ عدم‌ زور مي‌شود و ميزان‌ باطل‌ در هر رابطه‌اي‌ موازنه‌اش‌ شرك‌ است‌ يعني‌ انسان‌ در روابط‌ خودبا ديگران‌ يا مطلق‌ فعال‌ است‌ يا مطلق‌ منفعل‌ در هر دو صورت‌ رابطه‌ شرك‌ است‌ و موازنه‌ انسان‌ شرك‌مي‌باشد در نتيجه‌ در ميزان‌ باطل‌ خواهد بود.

بسياري‌ از انسانها در نظريه‌ توحيدي‌ هستند يعني‌ خدا را داراي‌ هستي‌ مطلق‌ و فعال‌ و يگانه‌ رامي‌دانند اما وقتي‌ نوبت‌ عمل‌ مي‌رسد در عمل‌ توحيدي‌ نيستند كسي‌ كه‌ فقط‌ خدا را مطلق‌ و فعّال‌مي‌داند و هيچ‌ موجودي‌ را نيز مطلق‌ و منفعل‌ نمي‌داند چون‌ مطلق‌ و منفعل‌ وجود ندارد تا انسان‌ آن‌را قبول‌ بكند يا نه‌ در نتيجه‌ همه‌ مخلوقات‌ را نسبي‌ (مقدّر) و فعّال‌ مي‌شناسد و در روابط‌ عملي‌ خودبا انسانهاي‌ ديگر هيچ‌ وقت‌ خود را و ديگري‌ را مطلق‌ فعال‌ يا مطلق‌ منفعل‌ در نظر نمي‌گيرد بلكه‌ برپايه‌ نسبيّت‌ و فعّاليت‌ با همه‌ رابطه‌ برقرار مي‌كند و هيچ‌ موجودي‌ را به‌ درجه‌ خدائي‌ نمي‌رساند به‌همين‌ دليل‌ مي‌باشد كه‌ مي‌گوييم‌ فقط‌ الله ولايت‌ مطلقه‌ دارد در نتيجه‌ همه‌ انسانها داراي‌ ولايت‌نسبي‌ مي‌باشند و قبول‌ يك‌ انسان‌ در مقام‌ ولايت‌ مطلق‌ شرك‌ ورزيدن‌ به‌ خداست‌ و خروج‌ از ميزان‌حق‌ و دخول‌ در ميزان‌ باطل‌ مي‌باشد در نتيجه‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ باطل‌ است‌ و نيز به‌ اين‌ دليل‌است‌ كه‌ ميگويند در هر چيزي‌ كه‌ دور بوجود مي‌آيد آن‌ را دور باطل‌ مي‌گويند چرا كه‌ دور فقط‌ درشأن‌ خداوند است‌ و او مطلق‌ و فعال‌ حقيقي‌ مي‌باشد و خودش‌ از خودش‌ است‌ و در مقام‌ خدائي‌نيازي‌ به‌ ديگري‌ ندارد.

در نتيجه‌ انسان‌ وقتي‌ كه‌ بر پايه‌ ميزان‌ باطل‌ با ديگري‌ رابطه‌ برقرار كند رابطه‌اش‌ بر پايه‌ موازنه‌شرك‌ خواهد بود و اين‌ شرك‌ نه‌ شرك‌ نظري‌ بلكه‌ شرك‌ عملي‌ يعني‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ مي‌باشد به‌اين‌ معنا كه‌ انسان‌ خود را محور مطلق‌ و فعال‌ و ديگري‌ را مطلق‌ و منفعل‌ در نظر مي‌گيرد و چون‌ هردوي‌ در نظر گرفتن‌ها با فطرت‌ توحيدي‌ انسان‌ سازگار نيست‌ در نتيجه‌ كسي‌ كه‌ در موضع‌ مطلق‌منفعل‌ در نظر گرفته‌ شده‌ است‌ مقاومت‌ مي‌كند و كسي‌ كه‌ خود رادر موضع‌ مطلق‌ و فعال‌ مي‌بيندمي‌خواهد بر او مسلط‌ شود و در نتيجه‌ رابطه‌ آنها رابطه‌ زور مي‌شود در رابطه‌ زور كسي‌ كه‌ زورگوئي‌مي‌كند بايد نيروهايش‌ را در مجراي‌ هَدَرْ يعني‌ شرك‌ عملي‌ قرار دهد در آن‌ صورت‌ نيرو تبديل‌ به‌ زورمي‌شود يعني‌ زور همان‌ نيرو است‌ كه‌ از مجراي‌ فطري‌ و توحيدي‌ خود منحرف‌ شده‌ است‌ و درمجراي‌ شرك‌ به‌ زور تبديل‌ شده‌ است‌

واگر اين‌ شخص‌ خود را در مقام‌ رهبري‌ جامعه‌ ببيند و براي‌ خود ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ قائل‌شود رابطه‌اش‌ با جامعه‌ زور و سلطه‌گري‌ خواهد بود.

بنابراين‌، هر رابطه‌اي‌ بر پايه‌ شرك‌ و يا موازنه‌ شرك‌ انجام‌ گيرد هَدَرْدهنده‌ اعمال‌ انسان‌ مي‌شود

سوره‌ الانعام‌ آيه‌ 88:

وَ لَوْ اَشْرَكوا لَحبط‌ عَنْهُم‌ مَّا كانوا يَعْمَلون‌

و اگر شرك‌ ورزيدند البته‌ هدر شد از ايشان‌ آنچه‌ بودند مي‌كردند

رابطه‌ شرك‌ عملي‌ يعني‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ انسان‌ را از سبيل‌ الله يعني‌ از جهت‌ حركت‌ تكاملي‌منحرف‌ مي‌كند و انسان‌هاي‌ ديگر را نيز به‌ گمراهي‌ مي‌كشاند.

سوره‌ الحج‌ آيه‌ 9:

ثَانِي‌ عَطْفِه‌ لَيُضِل‌ عَن‌ سَبِيل‌ اللهِ لَه‌ فِي‌ الدُّنيا خزْي‌ وَ نَذيقه يَوْم‌ الْقِيی مَة‌ عَذَاب‌ الْحَرِيق‌

ثنويت‌ كرد رابطه‌اش‌ را تا گمراه‌ كند از جهت‌ خدا براي‌ اوست‌ در دنيا خواري‌ و مي‌چشانيمش‌ روزقيامت‌ عذابي‌ سوزاننده‌

بايد پرسيد اين‌ كساني‌ كه‌ ثنويت‌ مي‌كنند در روابطشان‌ چه‌ كساني‌ هستند و در آيه‌ 8 همين‌ سوره‌جواب‌ داده‌ است‌.

سوره‌ الحج‌ آيه‌8:

و مِن‌ النّاس مَن‌ يُجادِل‌في‌ اللهِ بِغَيرِ عِلْم‌ وَلا هُدًي‌ وَلاكتَب‌ منيرٍ

و از مردم‌ كسي‌ كه‌ جدال‌ مي‌كند در خدا بدون‌ علم‌ و نه‌ راهنمايي‌ و از كتاب‌ نوردهنده‌

بله‌ آنهائي‌ كه‌ مسلح‌ به‌ كتاب‌ منير نیستند آنهائي‌ كه‌ اصول‌ راهنما در انديشه‌ و عمل‌ ندارند آنهائي‌كه‌ علم‌ به‌ قانون‌ الهي‌ ندارند آنها حتي‌ در ذات‌ الله نيز شرك‌ مي‌ورزند و در شناخت‌ ذات‌ و صفات‌اعتقاد به‌ دوگانگي‌ ميان‌ ذات‌ و صفات‌ هستند آنهائي‌ كه‌ ثنويت‌ را در خلقت‌ و در قوانين‌ آن‌ نيز جاري‌مي‌دانند و براي‌ جهان‌ مادي‌ قانون‌ علمي‌ و براي‌ جهان‌ معنوي‌ قانون‌ فلسفي‌ را پيشنهاد مي‌كنند درصورتي‌ كه‌ جهان‌ مادي‌ و جهان‌ معنوي‌ در واقع‌ يك‌ جهان‌ است‌ فقط‌ از نظر درجه‌ و مراتب‌ كمال‌ باهم‌ فرق‌ دارند به‌ همين‌ دليل‌ قوانين‌ اين‌ دو يكي‌ است‌ و فقط‌ در حاكميت‌ اين‌ قوانين‌ به‌ نسبت‌ درجه‌و كمال‌ مثل‌ خود جهان‌ هستي‌ كه‌ داراي‌ مراتب‌ و درجه‌ و كمال‌ است‌ متفاوت‌ هستند و الا قانون‌هستي‌ فقط‌ يك‌ قانون‌ است‌ چرا كه‌ خداي‌ هستي‌ فقط‌ يك‌ خداست‌ و اين‌ افكار از فلسفه‌ و منطق‌يونان‌ به‌ جهان‌ اسلام‌ راه‌ يافته‌ است‌ و آنقدر رسوب‌ كرده‌ كه‌ پاك‌ كردن‌ آن‌ بسيار مشكل‌ شده‌ است‌بطوري‌ كه‌ علماء صاحب‌ نام‌ بزرگي‌ از ثنويت‌ در قوانين‌ خلقت‌ به‌ سختي‌ دفاع‌ كرده‌ و مي‌كنند و مردم‌مسلمان‌ رابه‌ گمراهي‌ مي‌كشانند و بايد به‌ آنها گفت‌.

سوره‌ الحقاف‌ آيه‌ 4:

قُل‌ ارَءَيْتُم‌ ماتَدْعُون‌ مِن‌ دُون‌ اللهَ اَرُونِي‌ مَاذا خَلَقُوا مَن‌ الاْرض

بگو آيا ديديد آنچه‌ مي‌خوانيداز غير خدا را بنمائيدم‌ چه‌ چيزي‌ آفريدند از زمين‌

اَم‌ لَهُم‌ شِرْك‌فِي‌ السَّمَو'ت‌ ائْتُوني بِكِتَاب‌ مِن‌ قَبْل‌ هَذَا´اَوْ اَثَارَة‌ مّن‌ السَّمَوات‌ صادِقِين

يا براي‌ ايشان‌ شركتي‌ در آسمانهاست‌ بياريدم‌ به‌ كتابي‌ از قبل‌ اين‌ (قرآن‌) يا باز مانده‌اي‌ از علم‌چنانچه‌ بوديد راستگويان‌

اگر جهان‌ دو جهاني‌ است‌ و دو قانون‌ خلقت‌ دارد نشان‌ دهيد خداي‌ دوم‌ كيست‌ (اثبات‌ كنيد) اين‌خدايان‌ چه‌ چيزي‌ خلق‌ كرده‌اند از زمين‌ و يا در آفرينش‌ آسمان‌ شركت‌ داشتند در اينجا از زمين‌مقصود همان‌ جهان‌ مادي‌ و از آسمان‌ همان‌ جهان‌ معنوي‌ است‌ و اين‌ آيه‌ به‌ ما مي‌گويد بايد كتابي‌بياوريد به‌ غير از اين‌ كتاب‌ و كه‌ نمي‌توانيد پس‌ آثاري‌ از علم‌ بياوريد كه‌ باز نمي‌توانيد بياوريد پس‌خدا يكي‌ است‌ و جهان‌ به‌ تمامه‌ يك‌ جهان‌ است‌ فقط‌ از نظر درجه‌ و مراتب‌ نقص‌ و كمال‌ با هم‌متفاوت‌ هستند و به‌ همين‌ دليل‌ قانون‌ هستي‌ نيز به‌ نسبت‌ درجه‌ و مراتب‌ كمال‌ در آنها حاكميت‌ داردتا حدي‌ كه‌ همين‌ قوانين‌ هستي‌ (اصول‌ دين‌) در ذات‌ خداوند در درجه‌ مطلق‌ (بي‌نهايت‌ ازلي‌ و ابدي‌)وجود دارد و به‌ همين‌ دليل‌ مخلوقات‌ همه‌ آيات‌ خدا مي‌باشند.

و در همين‌ جا ذكر كنيم‌ كه‌ اصول‌ دين‌ همان‌ بديهيات‌ اوليه‌ اسلامي‌ است‌ و آنچه‌ بنام‌ بديهيات‌اوليه‌ در فلسفه‌ و منطق‌ ارسطوئي‌ مي‌گويند ربطي‌ به‌ اسلام‌ ندارد و كساني‌ كه‌ بديهيات‌ ارسطوئي‌ را به‌عنوان‌ بديهيات‌ اسلامي‌ به‌ خورد خلق‌الله مي‌دهند كساني‌ هستند كه‌ دين‌ را ناقص‌ مي‌دانند و براي‌كامل‌ كردن‌ آن‌ به‌ بديهيات‌ اوليه‌ ارسطوئي‌ پناه‌ برده‌اند و با اين‌ عمل‌ خود به‌ خدا شرك‌ مي‌ورزند درصورتي‌ كه‌ دين‌ خدا كامل‌ است‌.

سوره‌ مائده‌ آيه‌ 3:

اليوم‌ اكِمَلْت‌ لَكُم‌ دِينكُم‌ وَ اَتْمَمْت‌ عَلَيْكُم‌ نِعْمِتِي‌ وَ رَضِيت‌ لَكُم‌ الاسْلام‌ دِيناً

امروز كامل‌ كردم‌ براي‌ شما دينتان‌ را و تمام‌ كردم‌ بر شما نعمتم‌ را و راضي‌ شدم‌ براي‌ شما اسلام‌ رادين‌.

و اكنون‌ مي‌پردازيم‌ به‌ بررسي‌ كردن‌ موازين‌ شناخت‌ حق‌ و باطل‌ و نفاق‌ و اينكه‌، هر انساني‌ چگونه‌براي‌ خود در انديشه‌ و عمل‌ ميزاني‌ را برمي‌گزيند و در روابط‌ خود با ديگران‌ موازنه‌اي‌ برقرار مي‌كند.

انسان‌ از آغاز خلقت‌ با محيط‌ رابطه‌ داشته‌ است‌ و پيدايش‌ خود وي‌ نيز حاصل‌ روابطي‌ بوده‌ است‌ميان‌ انسان‌ با طبيعت‌ ميان‌ انسان‌ با انسان‌ ديگر ميان‌ انسان‌ و خودش‌ و ميان‌ او با هدفش‌ و ميان‌انسان‌ با خدا روابطي‌ برقرار بوده‌ است‌ و برقرار مي‌شود.

در نتيجه‌:

1 ـ رابطه‌ انسان‌ با خودش‌  2 ـ رابطه‌ انسان‌ با انسان‌ ديگر 3 ـ رابطه‌ انسان‌ با طبيعت‌ 4 ـ رابطه‌انسان‌ با هدفش‌ 5 ـ رابطه‌ انسان‌ با خدا

چهار رابطه‌ اولي‌ بدون‌ شناخت‌ رابطه‌ پنجم‌ يعني‌ رابطه‌ انسان‌ با خدا سر در گم‌ مي‌شود پس‌شناخت‌ رابطه‌ خالق‌ و مخلوق‌ اساسي‌ترين‌ شناخت‌ها است‌ اما؛

از آنجا كه‌ نحوه‌ رابطه‌ نيروهاي‌ محركه‌ چگونگي‌  موازنه‌ها را تعيين‌ مي‌كند در شناخت‌ (علم‌ وحكمت‌) ميزان‌ حكم‌ كليد را دارد در هر رشته‌ از علم‌ و حكمت‌ اين‌ كليد است‌ كه‌ ميزان‌ سنجش‌ قرارمي‌گيرد حتي‌ در رياضي‌ كه‌ به‌ ظاهر از نحوه‌ كاربرد نيروي‌ محركه‌ و چگونگي‌ روابطشان‌ خبري‌ نيست‌جستجوي‌ انواع‌ موازنه‌ اساس‌ آن‌ را تشكيل‌ مي‌دهد.

بدينقرار، جستجوي‌ انواع‌ موازنه‌ها ميان‌ نيروهاي‌ محركه‌ در جهان‌ عيني‌ ضرورت‌ كار علمي‌ وحكيمانه‌ است‌ از اينرو، هر نظريه‌ اجتماعي‌ و هر ديني‌ نيز به‌ ناگزير بر نوعي‌ ميزان‌ بنامي‌ گرددمي‌توان‌ گفت‌ كليد فهم‌ هر نظريه‌ و دين‌ را ميزاني‌ تشكيل‌ مي‌دهد كه‌ صاحب‌ نظريه‌ و دين‌ آن‌ را بر آن‌بنا كرده‌ است‌ و يا مي‌خواهد به‌ آن‌ برسد بنابراين‌ پاية‌ هر عقيده‌ را ميزاني‌ تشكيل‌ مي‌دهد كه‌ صاحب‌عقيده‌ در مقام‌ بيان‌ آن‌ است‌.

عقيده‌ها را از لحاظ‌ ميزاني‌ كه‌ بر آن‌ بنا شده‌اند مي‌توان‌ بر سه‌ قسم‌ كرد:

1 ـ عقيده‌هايي‌ كه‌ بر ميزان‌ حق‌ مبتني‌ هستند و در روابط‌ خود موازنه‌ را توحيدي‌ مي‌كنند.

2 ـ عقيده‌هايي‌ كه‌ بر ميزان‌ باطل‌ مبتني‌ هستند و در روابط‌ خود موازنه‌ را تضاد  مي‌كنند.

3 ـ عقيده‌هايي‌  كه‌ بر ميزان‌مذبذب  مبتني‌ هستند و در روابط‌ خود موازنه‌ را تضاربی  مي‌كنند.

حال‌ كه‌ اين‌ نكته‌ توضيح‌ داده‌ شد كار فهم‌ عقيده‌ها بر خواننده‌ آسان‌ مي‌گردد و بر اوست‌ كه‌ عقيده‌مورد مطالعه‌ را بخواند بفهمد و انتقاد كند

 

1 ـ ميزان‌ حق‌ در روابط‌ و موازنه‌ توحيدي‌ و رابطه‌ انسان‌ با خدا

 

اگر ميان‌ انسان‌ با انسان‌ ديگر و انسان‌ با خودش‌ و انسان‌ با طبيعت‌ و انسان‌ با هدفش‌ رابطه‌اي‌برقرار شود كه‌ در آن‌ زور اساس‌ و پايه‌ قرار نگيرد. اين‌ روابط‌ توحيدي‌ بر ميزان‌ حق‌ بوده‌ در نتيجه‌ دراين‌ روابط‌ موازنه‌ توحيدي‌ برقرار شده‌ است‌ بدينقرار، در اين‌ موازنه‌ جائي‌ براي‌ تقابل‌ كاهنده‌ نيست‌اصول‌ دين‌ اسلام‌ بيانگر اين‌ موازنه‌ هستند و اصل‌ توحيد كه‌ اصل‌الاصول‌ و پايه‌ چهار اصل‌ ديگر است‌بيان‌گر رابطه‌ توحيدي‌ بر پايه‌ ميزان‌ حق‌ در روابط‌ چهارگانه‌ بالاست‌ كه‌ اين‌ چهار رابطه‌ در نقطه‌اي‌ به‌نام‌ رابطه‌ انسان‌ با خدا به‌ وحدت‌ مي‌رسند و اين‌ روابط‌ انعكاسي‌ است‌ از رابطه‌ انسان‌ با خدا يعني‌ دراين‌ روابط‌ موازين‌ خدا حاكميت‌ دارد.

و اگر اين‌ روابط‌ كاملاً توحيدي‌ باشند حركت‌ انسان‌ در ابعاد خود ميل‌ به‌ بي‌نهايت‌ خواهد كردبنابراين‌ براي‌ خروج‌ از روابط‌ زور و قرار گرفتن‌ در ميزان‌ حق‌ بايد رابطه‌اي‌ را پايه‌ قرار داد كه‌ در آن‌نيروها مقابل‌ و مخالف‌ و متضاد نمي‌شوند از اينرو قرآن‌ رابطه‌ انسان‌ با خدا را اصل‌ و بقيه‌ رابطه‌ها رافرعي‌ و انعكاسي‌ از آن‌ رابطه‌ مي‌داند اگر رابطه‌ انسان‌ با خدا بر پايه‌ نسبي‌ و فعال‌ بودن‌ انسان‌ و مطلق‌و فعال‌ بودن‌ خدا برقرار شود رابطه‌ انسان‌ با خدا توحيدي‌ و بر ميزان‌ حق‌ و در موازنه‌ توحيد خواهدبود.

از اينرو قرآن‌ انسان‌ را در رابطه‌ با خدا تعريف‌ مي‌كند و همه‌ رابطه‌هاي‌ انسان‌ را با خودش‌ باديگري‌ با طبيعت‌ ـ با هدفش‌ بر پايه‌ رابطه‌ اصلي‌ انسان‌ و خدا برقرار مي‌كند تصحيح‌ روابط‌ ديگر به‌طوري‌ كه‌ ميزان‌ حق‌ و موازنه‌ توحيدي‌ اساس‌ گردد و رابطه‌ها بنفسه‌ بيانگر دين‌ اسلام‌ يعني‌ توحيدبعثت‌ ـ امامت‌ ـ عدالت‌ ـ معاد گردد موكول‌ به‌ تصحيح‌ همان‌ رابطه‌ اصلي‌ است‌.

بنابراين‌ ميان‌ انسان‌ با مسلمانان‌ و با انسانهاي‌ ديگر و ميان‌ خودش‌ با خودش‌ و ميان‌ او و طبيعت‌و ميان‌ او با هدفش‌ چه‌ در بعد مكان‌ و چه‌ در بعد زمان‌ هيچ‌ رابطه‌اي‌ جز بر پايه‌ رابطه‌ اصلي‌ يعني‌رابطه‌ توحيدي‌ انسان‌ با خدا برقرار نمي‌شود عصيان‌ بر اين‌ رابطه‌ توحيدي‌ بيگانه‌ شدن‌ از فطرت‌ وخروج‌ از حق‌ و دخول‌ در ميزان‌ باطل‌ در روابط‌ و برقراري‌ موازنه‌ شرك‌ يعني‌ زور با ديگري‌ است‌.

رابطه‌ انسان‌ با خدا رابطه‌ مخلوق‌ با خالق‌ است‌ انسان‌ بر فطرت‌ آفريده‌ شده‌ يعني‌ موجودي‌ است‌در كمال‌ نسبي‌ و خواهان‌ وصول‌ به‌ كمال‌ مطلق‌ (الله) مي‌باشد و در اين‌ راه‌ بايد مطابق‌ راهي‌ كه‌ خدابر انسان‌ عرضه‌ كرده‌ است‌ حركت‌ كند و آن‌ راه‌، راه‌ دين‌ (قانون‌) است‌ كه‌ مجموع‌ همه‌ راه‌هاست‌ ومعرفت‌ و كمال‌ انساني‌ نيز فقط‌ از اين‌ راه‌ تأمين‌ خواهد شد.

همه‌ اركان‌ ديني‌ بود پنهان‌       حقيقت‌ را حقيقت‌ كرد نمايان‌

شريعت‌ از حقيقت‌ گشت‌ بنيان     ‌طريقت‌ از شريعت‌ شد عنوان‌

صراط‌ اندر طريقت‌ شد پيدا         سبيل‌ اندر صراطش‌ شد هويدا

همه‌ مجموع‌ راهها راه‌ دين‌ است‌       ره‌ عرفان‌ شناخت‌ راه‌ دين‌ است‌

از اينرو ميزان‌ دين‌ و ملّة‌ ناگفته‌ نماند ملّه‌ (مذهب‌ و صورت‌ عملي‌ دين‌ است‌) و مجموع‌ همه‌ميزانهاست‌ عبارتند از:

1 ـ ميزان‌دين‌ومله‌=اسلام‌شیعی 

2 ـ ميزان‌ حقيقت‌ = توحيد

3 ـ ميزان‌ شريعت‌ = بعثت‌.

4 ـ ميزان‌ طريقت‌ = امامت‌.

5 ـ ميزان‌ صراط‌  = عدالت‌

6 ـ ميزان‌ سبيل‌    = معاد.

7 ـ ميزان‌ معرفت‌  = وحی و الهام.

از اينرو معرفت‌  پيدا كردن‌ در جهان‌ هستي‌ جز بر پاية‌ اصول‌ پنج‌گانه‌ دين‌ اسلام‌ وملّه‌ حنیف‌ كه‌ قوانين‌ عمومي‌ حاكم‌ بر كل‌ هستي‌ و محكمات‌ قرآن‌ است‌ امكان‌ ندارد.

بنابراين‌ اصل‌ پايه‌ توحيد و چهار اصل‌ ديگر بيانگر حركت‌ توحيدي‌ و مظهر موازين‌ حق‌ است‌.

اصول‌ دين‌ سِلْم‌ را پايه‌ در توحيد است‌      از او بعثت‌ امامت‌ را عدالت‌ هم‌ معاد است‌

بنابراين‌ راهيابي‌ انسان‌ و سير به‌ كمال‌ او فقط‌ با رهبري‌ دين‌ آن‌ هم‌ بر پايه‌ اصول‌ پنج‌گانه‌ آن‌امكان‌ دارد و آن‌ هم‌ رهبري‌ كه‌

رهبري‌ نه‌ كه‌ در فروع‌ ماند        رهبري‌ كه‌ اصول‌ دين‌ داند

بنابراين‌ رهبري‌ اسلامي‌ نمي‌تواند بر پايه‌ شرك‌ عملي‌ يعني‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ و در نتيجه‌ بر پاية‌ولايت‌ مطلقة‌ انحصاري‌ باشد بلكه‌ بايد بر پاية‌ ولايت‌ جمهور مردم‌ در چهارچوب‌ اصول‌ دين‌ و فروع‌دين‌ و... باشد چرا كه‌:

انسان‌ چنان‌ آفريده‌ شده‌ است‌ كه‌ در فطرت‌ خود خواهان‌ انحصارطلبي‌ نيست‌ و انحصارطلبي‌ درواقع‌ خروج‌ از دين‌ خدائي‌ است‌ بر پاية‌ اصول‌ دين‌ اسلام‌ ولايت‌ -امري‌ است‌ عمومي‌ و با مشاركت‌عموم‌ از اينرو مي‌فرمايد:

سوره‌ روم‌ آيه‌ 30:

فَاَقِم‌ وَجْهَك‌ للَّدين‌ حَنِيفاً فِطْرَت اللهِ الَّتي‌ فَطَرَالنَّاس‌عليْها لَاتَبْديل‌لخلق‌ اللهِ ذالِك‌ الدّيِن‌ الْقَيِّم‌ وَلاكِن‌اَكْثَرَ النّاس‌لَايَعْلَمُون

 

بر پا دار رويت‌ را براي‌ دين‌ صحيح‌ هويت‌ خدائي‌ كه‌ هويت‌ داد مردم‌ را بر او (بر پايه‌ او) نيست‌ تغييري‌ براي‌ خلق‌ خدا آن‌ است‌ دين‌ پايدار و لكن‌ بيشتر مردم‌ نمي‌دانند

دين‌، يعني‌ قانون‌ الله، قانوني‌ كه‌ خداوند بر پايه‌ آن‌ جهان‌ را خلق‌ كرده‌ و انسانها را هويت‌ بخشيده‌است‌ همان‌ هويتي‌ كه‌ هويت‌ خود خداست‌ اما در درجه‌ نازله‌ و در قانون‌ خدا تغيير وجود ندارد ثابت‌است‌ و پايدار اما مردم‌ بيشترشان‌ نه‌ تنها اين‌ قوانين‌ را نمي‌شناسند بلكه‌ ممكن‌ است‌ خيلي‌ بر آن‌ كفربورزند و قوانين‌ آن‌ را كه‌ قوانين‌ خلقت‌ است‌ قبول‌ نكنند پس‌ مي‌ گويد

سوره‌ الانسان‌ آيه‌ 3:

انا هديناه‌ السبيل‌ اما شاكراً و اما كفراً

همانا ما هدايت‌ نموديمش‌ به‌ راه‌ (تكامل‌) چنانكه‌ شكر گزارد (با پيروي‌ از راه‌ تكامل‌) و چنانكه‌كفر ورزد (به‌ راه‌ تكامل‌)

هويت‌ خدائي‌ اختيار ـ آزادي‌ و استقلال‌ و كمال‌ مطلق‌ است‌ از اينرو هويت‌ انسان‌ كه‌ آيه‌ و خليفه‌اوست‌ هويت‌ انسان‌ ـ اختيار ـ آزادي‌ ـ استقلال‌ و كمال‌ نسبي‌ است‌ و از طرفي‌ خداوند مطلق‌ و فعال‌است‌ و انسان‌ نيز نسبي‌ و فعّال‌ است‌ پس‌ انسان‌ با فعاليت‌ خود در جهت‌ هر چه‌ گسترده‌ كردن‌ اختيارو آزادي‌ و استقلال‌ و كمال‌ جوئي‌ خود حركت‌ و پويايي‌ مي‌يابد (براي‌ فهم‌ اين‌ موضوع‌ به‌ طور آشكاربه‌ جزوه‌ ـ رابطه‌ خالق‌ و مخلوق‌ مراجعه‌ شود)

و خداوند نيز او را هدايت‌ مي‌كند انسان‌ اگر از قضاء و قدر خداوند كه‌ همان‌ اصول‌ دين‌ و قوانين‌خلقت‌ است‌ پيروي‌ كند حركت‌ و پويايي‌ خود را همراه‌ با قضاء و قدر خدا خواهد كرد خروج‌ از اصول‌دين‌ خروج‌ از قضاء و قدر الهي‌ است‌ بنابراين‌:

نسبي‌ بودن‌ و فعال‌ بودن‌ انسان‌ همان‌ قضاء و قدر الهي‌ است‌ انسان‌ وقتي‌ در قَدَرْ الهي‌ حركت‌ كنديعني‌ همواره‌ با اصول‌ دين‌ حركت‌ و پويايي‌ خود را موازنه‌ كند در موازين‌ الهي‌ بوده‌ و حركت‌ و پويايي‌او كمال‌ جويانه‌ بوده‌ است‌ .

مبدأ انحراف‌: ميان‌ آدم‌ و حوا با خدا بر اثر وسوسه‌ شيطان‌ و ميوه‌ ممنوعه‌ رابطه‌ توحيدي‌ به‌رابطه‌ شرك‌ بدل‌ مي‌گردد آدم‌ و حوا ميان‌ خود  ميوه‌ ممنوعه‌ رابطه‌اي‌ مِن‌' دون‌ الله يعني‌ رابطه‌ شرك‌عملي‌ يعني‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ كه‌ در آن‌ خود را مطلق‌ فعال‌ و ميوه‌ ممنوعه‌ را مطلق‌ منفعل‌ در نظرمي‌گيرد برقرار مي‌كند اگر قرار بود رابطه‌، رابطه‌ توحيدي‌ باشد نبايد آدم‌ و حوّا بدون‌ مراجعه‌ به‌ خدا باميوه‌ ممنوعه‌ رابطه‌ برقرار مي‌كردند با مطلق‌ بيني‌ خودشان‌، مقام‌ خدايي‌ به‌ خود دادند و خدا يعني‌مطلق‌ فعال‌ حقيقي‌ را فراموش‌ كردند در نتيجه‌ رابطه‌اي‌ با ميوه‌ ممنوعه‌ بر قرار كردند كه‌ موازين‌ الهي‌را حاكم‌ نكردند و حرام‌ خدا را حلال‌ كردند از اينرو همه‌ حرامها مخالف‌ اصول‌ دين‌ است‌ و همه‌حلال‌ها موافق‌ اصول‌ دين‌ است‌ در نتيجه‌ حرامي‌ كه‌ بر وجود آنها ضرر داشت‌، وارد جسمشان‌ شد ونتيجه‌ آن‌ شد كه‌ شد بنابراين‌، هر رابطه‌اي‌ كه‌ بر پايه‌ شرك‌ عملي‌ يعني‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ انجام‌گيرد رابطه‌اي‌ است‌ بر پايه‌ موازنه‌ شرك‌ و حرام‌ كردن‌ حلال‌ خدا يا حلال‌ كردن‌ حرام‌ خدا، و تبديل‌حق‌ به‌ باطل‌، به‌ بيان‌ ديگر تبديل‌ قدرت‌ به‌ زور چرا كه‌ موازين‌ الهي‌ قدر الهي‌ هستند وقتي‌ نيرو درقدر الهي‌ جريان‌ يابد تبديل‌ به‌ قدرت‌ مي‌شود همان‌ طور كه‌ خود خداوند قادر است‌ انسان‌ نيز قادرنسبي‌ مي‌شود اما اگر نيرو را در مجراي‌ هَدَر يعني‌ شرك‌ قرار داد نيرو منحرف‌ به‌ زور مي‌شود و زورباطل‌ است‌، و قدرت‌ حق‌ است‌.

موازنه‌ توحيدي‌، موازنه‌اي‌ است‌، كه‌ هر كس‌ به‌ قدر قدرت‌ خود در حركت‌ و عمل‌ شركت‌ مي‌كند امادر موازنه‌ شرك‌، هر كس‌ با هدر دادن‌ خود در حركت‌ و عمل‌ زور به‌ كار مي‌برد از اينرو حركت‌ توحيدي‌سازنده‌ و كمال‌ دهنده‌ و حركت‌ شرك‌ خراب‌كننده‌ و ناقص‌كننده‌ است‌.

(براي‌ واضح‌ شدن‌ بحث‌ به‌ مقاله‌ زور چيست‌ و قدرت‌ چيست‌ مراجعه‌ شود.)

بدين‌ كار آدم‌ و حوا از فطرت‌ توحيدي‌ خود بيگانه‌ شدند و از بهشتي‌ كه‌ در آن‌ بر فطرت‌ خويش‌مي‌زيستند هبوط‌ كردند.

بدينقرار، هر رابطه‌اي‌ كه‌ جز در چارچوب‌ موازين‌ الهي‌ (اصول‌ دين‌) و جز به‌ خاطر تقرب‌ به‌ خدابرقرار شود و هر عملي‌ كه‌ جز به‌ خاطر رضاي‌ خدا انجام‌ گيرد خروج‌ از نور توحيد و عصيان‌ به‌خداست‌.

سوره‌ طه‌ آيه‌ 121 ـ 122:

فَاَكَلَا مِنْهَا فَبَدَت‌ لَهُمَا سَوْاتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَان‌ عَلَيْهِمَا مِن‌وَرَق‌الْجَنَّةوَ عَصَي´ آدَم‌ رَبَّه‌ فَغَوي‌' ثُم اجْتَبَاه‌ رَبُّه‌ فَتَاب‌َ عَلَيْه‌ وَ هَدَي‌'

 

پس‌ خوردند از او پس‌ ظاهر شد براي‌ آندو بدي‌هايشان‌ و شروع‌ كردند بچسبانند بر آندو از برگ‌بهشت‌ و سرپيچي‌ كرد آدم‌ پروردگارش‌ را پس‌ نقص‌ جو شد(ازبهشت‌ هبوط‌ كرد) سپس‌ بر گزيد او را (به‌ پيامبري‌) پروردگارش‌ پس‌ توبه‌ بپذيرفت‌ بر او و هدايت‌ كرد.

در نتيجه‌ رابطه‌ انسان‌ نسبي‌ و فعال‌ با خداي‌ مطلق‌ و فعال‌ است‌ بدون‌ اينكه‌ خود را انسان‌ مطلق‌و فعال‌ يا مطلق‌ و منفعل‌ كند و يا چيز ديگري‌ را غير از خدا مطلق‌ و فعال‌ كند (مثل‌ ولايت‌ مطلقه‌انحصاري‌) و اين‌ رابطه‌، رابطه‌ توحيدي‌ و ميزان‌ شناسايي‌، هر عمل‌ و انديشه‌، و هر رابطه‌ ديگري‌است‌ و هيچ‌ انديشه‌ و عملي‌ و رابطه‌اي‌ حتي‌ رابطه‌ خود انسان‌ با خودش‌ جز از راه‌ همان‌ رابطه‌ اصلي‌برقرار نمي‌شود.

بدينقرار، توحيد كامل‌ ميان‌ انسانها و ميان‌ انسان‌ با طبيعت‌ و ميان‌ انسان‌ با خودش‌ و انسان‌ باهدفش‌ وقتي‌ برقرار مي‌گردد كه‌ انسانها تنها از راه‌ رابطه‌ توحيدي‌ يعني‌ در رابطه‌ با خدا با يكديگررابطه‌ برقراركنند و تنها در رابطه‌ با خدا انديشه‌ و عمل‌ كنند اگر در انديشه‌ و عمل‌ و رابطه‌ گرفتن‌ خدادر نظر گرفته‌ نشود و اگر هر انديشه‌ و عملي‌ و هر رابطه‌اي‌ تقوي‌' يعني‌ رعايت‌ اصول‌ دين‌ و حدوداسلام‌ تلقي‌ نشود به‌ ناگزير موازنه‌، موازنه‌ شرك‌ و انسان‌ در ميزان‌ باطل‌ و رابطه‌اش‌ زور خواهد بودپس‌ توحيد به‌ معناي‌ آزاد و مستقل‌ و مستقيم‌ شدن‌ از غير خدا يك‌ امر ذهني‌ نيست‌ صرف‌ يك‌ تصورذهني‌ از واحد بودن‌ خدا نيست‌ بلكه‌ زيستن‌ در فطرت‌ و توحيد است‌ همه‌ كار و همه‌ چيز را درمجراي‌ قدر الهي‌ انجام‌ دادن‌ است‌ و زندگاني‌ را پيش‌ بردن‌ در بزرگ‌ راه‌ دين‌ يعني‌ توحيد، بعثت‌،امامت‌، عدالت‌، معاد است‌ كه‌ بيان‌ ظاهري‌ آن‌ زندگي‌ در اسلام‌ و مذهب‌ شيعه‌، در حقيقت‌، شريعت‌،طريقت‌، صراط‌ و سبيل‌ و معرفت‌ الله است‌.

با اين‌ برداشت‌ انسان‌ از بكار بردن‌ زور در فعاليت‌ها خودداري‌ مي‌كند و بنابراين‌ در رابطه‌ با ديگري‌زور را اساس‌ و پايه‌ قرار نمي‌دهد و با نسبي‌ و فعال‌ نمودن‌ خود و با نسبي‌ و فعال‌ ديدن‌ ديگري‌ و ميان‌خود و ديگري‌ فقط‌ خدا را مطلق‌ و فعّال‌ قرار دادن‌ رابطه‌ برقرار مي‌كند از نظر علمي‌ و حكيمانه‌ بودن‌راه‌ حل‌ ديگري‌ براي‌ خروج‌ از ميزان‌ باطل‌ و موازنه‌ شرك‌ و در نتيجه‌ رابطه‌ زور وجود ندارد وقتي‌انسانها تنها از راه‌ موازين‌ الهي‌ با يكديگر رابطه‌ برقرار مي‌كنند ميزانشان‌ حق‌ و موزانه‌شان‌ توحيدي‌ ورابطه‌ توحيد عملي‌ يعني‌ به‌ قدر لياقت‌ و توانائي‌ است‌ در نتيجه‌ نيروهايشان‌ با يكديگر در تضاد و دفع‌و حذف‌ قرار نمي‌گيرد بنابراين‌ از سويي‌ تضاد كاهنده‌ وجود ندارد و از سوي‌ ديگر نيروها همه‌ هم‌سومي‌گردند و چون‌ موازنه‌ توحيدي‌ است‌ بر آيند نيروها ميل‌ به‌ بي‌نهايت‌ مي‌كند.

بدينقرار، ميزان‌ اصلي‌ هر موازنه‌اي‌، رابطه‌اي‌ است‌ كه‌ آدميان‌ با يكديگر برقرار مي‌كنند وقتي‌رابطه‌ با خداست‌ رابطه‌ با ديگري‌ رابطه‌ توحيد عملي‌ مي‌شود در نتيجه‌ انسان‌ آگاهي‌ و بينايي‌ پيدامي‌كند چرا كه‌ رابطه‌ خود مطلق‌ بيني‌ رابطه‌اش‌ را با ديگري‌ بر پايه‌ زور قرار نمي‌دهد و نيز انواع‌فزون‌طلبي‌ها و مقام‌طلبي‌ها (كه‌ هر كدام‌ مطلقهائي‌ هستند كه‌ مانع‌ دور نگري‌ و شناخت‌ انسان‌مي‌شوند) را بوجود نمي‌آورد در رابطه‌ شرك‌ و زور افق‌ ديد بسته‌ مي‌گردد و در رابطه‌ توحيدي‌ افق‌    گشوده‌ مي‌شود.

وجه‌ شناخت‌ اين‌ دو نوع‌ رابطه‌ از يكديگر آن‌ است‌ كه‌ انسان‌ وقتي‌ رابطه‌ با خدا را با ديگري‌ ميزان‌قرار دهد در پي‌ هم‌ سويي‌ و مشاركت‌ جستن‌ با ديگري‌ مي‌شود بنابراين‌ افق‌ ديدش‌ بسته‌ نيست‌ اماوقتي‌ بدون‌ آن‌ رابطه‌ با ديگري‌ رابطه‌ برقرار كند مي‌خواهد انحصاري‌ بر خود بوجود آورد در اين‌صورت‌ افق‌ ديد او به‌ ديگري‌ بسته‌ است‌ و ميدان‌ انديشه‌ و عمل‌ وي‌ را همان‌ ميدان‌ رقابت‌ و از ميدان‌به‌ در كردن‌ فعاليت‌ و اراده‌ ديگري‌ مي‌شود و يا همه‌ را به‌ اطاعت‌ كوركورانه‌ در آوردن‌ مي‌شود درنتيجه‌ او مطلق‌ و فعال‌ و ديگران‌ مطلق‌ و منفعل‌ يعني‌ رابطه‌ شرك‌ عملي‌ و ثنويت‌ تك‌ محوري‌ خواهدبود.

اساس‌ نظريه‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ همين‌ است‌ و به‌ همين‌ دليل‌ قبول‌ آن‌ يعني‌ شرك‌ ورزيدن‌ به‌خداوند متعال‌ است‌.

اما متقي‌ها (حفظ‌ كنندگان‌ موازين‌ الهي‌ يعني‌ اصول‌ دين‌) وقتي‌ با ايشان‌ شياطين‌ انس‌ و جن‌تماس‌ مي‌گيرند در دم‌ به‌ ياد خدا باز مي‌گردند و شناخت‌ پيدا مي‌كنند و خود را در ميزان‌ حق‌ يعني‌موازنه‌ توحيدي‌ و رابطه‌ عدم‌ زور قرار مي‌دهند در نتيجه‌ با نسبي‌ و فعال‌ شدن‌ راه‌ به‌ حق‌ مي‌جويند.

سوره‌ الاعراف‌ آيه‌ 201:

ان الَّذين‌ اتَّقَوْا اِذَا مَسَّهُم‌ طَائفه‌ مِن‌ الشیطان‌ تَذَكَّرُوا فاءِذَا هُم‌ مُّبْصِرُون‌

همانا آنانكه‌ حفظ‌ كردند (موازين‌ الهي‌ را) هنگامي‌ كه‌ درك‌ كرد ايشان‌ را گروهي‌ از شيطانهايادآور شوند پس‌ آنگاه‌ ايشان‌ بينايي‌ يابند.

سخن‌ قرآن‌ روشن‌ و صريح‌ و واضح‌ است‌ وقتي‌ انسان‌ تن‌ به‌ بازي‌ شيطان‌ كه‌ همان‌ بازي‌ خودمطلق‌بيني‌ همان‌ بازي‌ زورپرستي‌ همان‌ بازي‌ انحصارطلبي‌ و عصيان‌ و طغيان‌ به‌ خداست‌ نمي‌دهدالبته‌ اين‌ مطلق‌ها مانع‌ علم‌ و آگاهي‌ او نمي‌شوند و بنابراين‌ به‌ محض‌ آزاد و مستقل‌ و مستقيم‌ شدن‌از تماس‌ با شيطان‌ (آن‌ موجودي‌ كه‌ اول‌ بار خود را مطلق‌ كرد و انحصارطلبي‌ نمود) و رابطه‌ گرفتن‌ باخدا افق‌ ديد و انديشه‌هايش‌ فراخ‌ و فراختر باز هم‌ فراختر مي‌گردد هر انسان‌ هر جمع‌ هر قوم‌ و هرملتي‌ كه‌ جز اين‌ كند و گرفتار ميزان‌ باطل‌ و موازنه‌ شرك‌ و روابط‌ زور شود به‌ ناگزير در خط‌ كج‌ ونقص‌جوئي‌ و انحصارطلبي‌ و زورپرستي‌ مي‌افتد و برادر شيطان‌ مي‌گردد.

سوره‌ الاعراف‌ آيه‌ 202:

وَ اخْوانُهُم‌ يَمُدُّونَهُم‌ فِي‌ الْغَيّي‌ ثُم‌ لَايُقْصِرُن‌

و برادرانشان‌ مي‌كشند ايشان‌ را در نقص‌جويي‌ سپس‌ (در نقص‌جوئي‌) كوتاهي‌ نمي‌كنند.

بدينقرار، تمامي‌ رابطه‌ها بر پايه‌ ميزان‌ حق‌ به‌ رابطه‌ انسان‌ با خدا برمي‌گردد.

2 ـ رابطه‌ انسان‌ با انسان‌ ديگر بر پايه‌ موازنه‌ توحيدي‌

اگر همگان‌ تنها از راه‌ تقوي‌' (حفظ‌ موازين‌ الهي‌) با يكديگر رابطه‌ برقرار كنند محلي‌ براي‌ اختلاف‌نمي‌ماند چه‌ رسد به‌ تضاد و دفع‌ و حذف‌ رهنمون‌ بزرگ‌ اسلام‌ همين‌ راهي‌ است‌ كه‌ به‌ بيرون‌ رفتن‌ ازدايره‌ تقابلهاي‌ كاهنده‌ مي‌انجامد و در سرانجام‌ آن‌ توحيد اجتماعي‌ به‌ كمال‌ خويش‌ واقعيت‌ پيدامي‌كند.

سوره‌ المؤمنون‌ آيه‌ 52:

وَ ان هَذِه‌ اُمَّتُكُم‌اُمَّة‌ وَاحِدة وَ اَنَا رَبُّكُم‌ فَاتِّقون‌

و همانا اين‌ امت‌ شماست‌ امتي‌ يگانه‌ (توحيدي‌) و من‌ پرودگار شمايم‌ پس‌ حفظ‌ كنيد (موازين‌الهي‌ را)

بدينقرار، در جامعه‌ نيز توحيد وقتي‌ واقعيت‌ پيدا مي‌كند كه‌ در آن‌ همه‌ از غير خدا آزاد و مستقل‌و مستقيم‌ باشند معني‌ اين‌ سخن‌ آن‌ است‌ كه‌ ميان‌ انسان‌ و خدا رابطه‌ توحيدي‌ است‌ و جامعه‌ وقتي‌حفظ‌كننده‌ موازين‌ در روابط‌ است‌ كه‌ تنها با قوانين‌ الهي‌ با يكديگر رابطه‌ برقرار كنند از زماني‌ كه‌افراد آن‌ با يكديگر روابط‌ برقرار كنند كه‌ با رابطه‌ نخستين‌ يعني‌ رابطه‌ انسان‌ نسبي‌ و فعال‌ با خدايعني‌ يگانه‌ مطلق‌ و فعال‌ ناسازگار باشد تقابل‌هاي‌ كاهنده‌ و اختلافات‌ و تضادها بوجود مي‌آيندبدينسان‌ جامعه‌ها و گروه‌ها و افراد شيطانهاي‌ يكديگر مي‌شوند هر حزبي‌ بدان‌ چه‌ دارد دلشادمي‌شود و خود را حق‌ مطلق‌ و ديگران‌ را باطل‌ مطلق‌ و روابط‌ بر پايه‌ زور و حزب‌ الله حزبي‌ كه‌ بايدهمه‌ خود را نسبي‌ و فعال‌ بدانند جاي‌ خود را به‌ احزابي‌ مي‌دهد كه‌ بر پايه‌ درگيري‌ و خشونت‌ بايكديگر بوجود آمده‌اند .

سوره‌ المؤمنون‌ آيه‌ 52 ـ 53:

فَتَقَطَّعُوا اَمْرَهُم‌ بَيْنَهُم‌ زُبُراً كُل‌حِزْب‌ بِمَالَدَيْهِم‌ فَرِحُون‌ فَذَرْهُم‌ فِي‌ غَمْرِتِهِم‌ حَتّي‌' حِين‌

 

پس‌ پخش‌ كردند امرشان‌ را ميانشان‌ به‌ جزوه‌هايي‌ هر حزب‌ بآنچه‌ نزد ايشان‌ است‌ شادمانندپس‌ بگذارشان‌ در فرو رفتگيشان‌ تا زماني‌ (مهلت‌ است‌)

 

3 ـ رابطه‌ انسان‌ با خودش‌ بر پايه‌ موازنه‌ توحيدي‌

 

اما انسان‌ نيز وقتي‌ رابطه‌ خود را جز از راه‌ موازين‌ خدا برقرار كند دچار سردرگمي‌ مي‌شود و به‌هلاكت‌ خويش‌ مي‌پردازد، هر اندازه‌ فعاليت‌هايي‌ كه‌ در جهت‌ فاني‌ شدن‌ است‌ فزونتر مي‌شوند او ازخدا دورتر (يعني‌ نقص‌ جوتر) مي‌گردد.

بدينقرار، درجه‌ خود مطلق‌بيني‌، هر كس‌ را اندازه‌ فعاليت‌هاي‌ انحرافي‌ او از موازين‌ الهي‌ يعني‌اصول‌ دين‌ تشكيل‌ مي‌دهد ميزان‌ كار انحرافي‌ از كار غيرانحرافي‌ را تنها نوع‌ فعاليتهايي‌ كه‌ به‌ بدن‌زيان‌ مي‌رسانند تشكيل‌ نمي‌دهد ميزان‌ اصلي‌ را نوع‌ امامت‌ تشكيل‌ مي‌دهد و ميزان‌ امامت‌ را عدالت‌و ميزان‌ عدالت‌ را معاد (هدف‌) تشكيل‌ مي‌دهد بدينسان‌ بر پايه‌ موازنه‌ توحيدي‌ بقاء در يك‌ وضعيت‌يا جستجوي‌ وضعيتي‌ كه‌ از هلاكت‌ خود يا ديگري‌ حاصل‌ مي‌گردد ممكن‌ نيست‌ انسان‌ بايد امام‌خويش‌ گردد و براساس‌ عدالت‌ يعني‌ خروج‌ از روابطي‌ كه‌ در آنها انسان‌ يا ناقص‌ ميكند و يا او را ناقص‌مي‌كنند جز حاكميت‌ ولايت‌ مطلقه‌ خدا و در نتيجه‌ حاكميت‌ ولايت‌ جمهور مردم‌ به‌ عنوان‌ خليفه‌ خدابر روي‌ زمين‌ را بعنوان‌ هدف‌ فعاليت‌ نفي‌ كند.

بدينقرار، انسان‌ مي‌تواند ميان‌ دو نوع‌ فعاليت‌ يعني‌ تقوي‌' (حفظ‌ اصول‌ دين‌ در انديشه‌ و عمل‌) وفجور يعني‌ دريدن‌ موازين‌ الهي‌ را انتخاب‌ كند و اين‌ امر يعني‌ انتخاب‌ به‌ معني‌ وجود شرك‌ و تضاد درذات‌ انسان‌ نيست‌ چرا كه‌ تقوي‌' و فجور صفت‌ عمل‌ انسان‌ است‌ و اين‌ عمل‌ وقتي‌ تنها در روابط‌ زورانجام‌ مي‌گيرد فجور مي‌گردد، اين‌ روابط‌ دروني‌ انسان‌ نيستند بلكه‌ دروني‌ و بيروني‌ هستند روابطي‌هستند كه‌ انسان‌ با خودش‌ نسبت‌ به‌ موضوعي‌ يا با انسانهاي‌ ديگر و يا با طبيعت‌ برقرار مي‌كندبدينسان‌، نوع‌ عمل‌ به‌ هيچ‌ روي‌ دلالت‌ بر شرك‌ و تضاد در ذات‌ انساني‌ نيست‌ بلكه‌ انسان‌ بر فطرت‌خدائي‌ آفريده‌ شده‌ است‌ و فطرت‌ توحيد است‌ و همين‌ فطرت‌ يعني‌ توحيدي‌ است‌ كه‌ امكان‌ انتخاب‌را بوجود مي‌آورد چرا كه‌ اگر بنابر شرك‌ و تضاد ذاتي‌ بود انتخاب‌ غيرممكن‌ مي‌گرديد. و هر كس‌متناسب‌ با تضاد دروني‌ خويش‌ عمل‌ مي‌كرد و ارزش‌ خوب‌ و بد از بين‌ مي‌رفت‌ و خدا بي‌معني‌ مي‌شدو هيچ‌ اجتماعي‌ ممكن‌ نمي‌شد و سرانجام‌ و نقطه‌ پايان‌ نقطه‌ و لحظه‌ مرگ‌ مي‌شد.

بدينقرار، سخن‌ قرآن‌ واضح‌ است‌ نفس‌ انساني‌ مي‌تواند ميان‌ تقوي‌' و فجور (يعني‌ حفظ‌ موازين‌الهي‌ يا عصيان‌ و طغيان‌ بر آن‌) انتخاب‌ كند و ميزان‌ اين‌ انتخاب‌ رابطه‌ با خدا يعني‌ ميزان‌ حق‌ وموازنه‌ توحيدي‌ يا رابطه‌ با غير خدا (مطلق‌ غير از خدا) يعني‌ ميزان‌ باطل‌ و موازنه‌ شرك‌ است‌.

سوره‌ الشمس‌ آيه‌ 7 ـ 8:

وَ نَفْس‌ وَ مَا سَوَّاها فَاَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْواهَا

 

و سوگند به‌ نفس‌ و آنچه‌ درست‌ كردش‌ پس‌ الهام‌ كردش‌ درندگي‌ او (موازين‌ الهي‌ را) و حفظ‌ كردنش‌ (موازين‌ الهي‌ را)

خوشبختانه‌ همه‌ مفسران‌ در اين‌ معني‌ متفق‌اند كه‌ به‌ نفس‌ علم‌ شناخت‌ ميان‌ تقوي‌، فجور واستعداد انتخاب‌ ميان‌ اين‌ دو داده‌ شده‌ است‌ نه‌ اينكه‌ هويت‌ انساني‌ ملقمه‌اي‌ باشد از تقوي‌ و فجورچرا كه‌ در اين‌ صورت‌ تكامل‌ وي‌ غيرممكن‌ مي‌گشت‌.

بدينسان‌، در صورتي‌ كه‌ انسان‌ در رابطه‌ با خدا، يعني‌ موازين‌ او انديشه‌ و عمل‌ كند متقي‌ و گرنه‌ دررابطه‌ با غير خدا (يعني‌ مطلق‌ و فعال‌ تصور كردن‌ غير از او)انديشه‌ و عمل‌ كند فاجر (درندة‌ موازين‌الهي‌) مي‌شود، قابل‌ توجه‌ اينكه‌ خدا فكر و عمل‌ انسان‌ را نه‌ در رابطه‌ با جامعه‌ و نه‌ در رابطه‌ باطبيعت‌ و نه‌ در رابطه‌ با خودش‌ و نه‌ در رابطه‌ با هدفش‌ ارزيابي‌ نمي‌كند تقوي‌ و فجور تنها در رابطه‌ باخدا يعني‌ عمل‌ به‌ موازين‌  خدا و يا عمل‌ نكردن‌ به‌ موازين‌ خدا معني‌ پيدا مي‌كند و اگر فطرت‌ انساني‌مناسب‌ با توحيد خلق‌ نشده‌ بود نه‌ امكان‌ انتخاب‌ و نه‌ امكان‌ شناخت‌ تقوي‌ از فجور معني‌ پيدانمي‌كرد به‌ سخن‌ ديگر اين‌ رابطه‌ با ديگري‌ است‌ كه‌ فكر و عمل‌ صفت‌ خوب‌ و بد را پيدا مي‌كند.

بدينقرار، انسان‌ وقتي‌ خود و خداست‌ يعني‌ وقتي‌ هيچ‌ فكر و عملي‌ كه‌ او را از اين‌ رابطه‌ بيرون‌ببرد بر او انجام‌ نمي‌گيرد يعني‌ وقتي‌ كه‌ خود را نسبي‌ و فعال‌ و فقط‌ خدا را مطلق‌ و فعال‌ مي‌بيندرابطه‌اش‌ با خدا و با همه‌ مخلوقات‌ بر پايه‌ قدر الهي‌ با لياقت‌ و توانايي‌ او برقرار مي‌شود و در اين‌رابطه‌ زور اساس‌ قرار نمي‌دهد در نتيجه‌ بر فطرت‌ توحيدي‌ خويش‌ مي‌ماند بديگر سخن‌ در حق‌خويش‌ هيچ‌ فكر و عمل‌ نقص‌ جوئي‌ انجام‌ نمي‌دهد بلكه‌ خود را كمال‌ مي‌بخشد و امام‌ خودش‌ درحركت‌ و پويايي‌ به‌ سوي‌ كمال‌ (مطلق‌ الله) مي‌گردد نه‌ تنها در حق‌ خويش‌ بلكه‌ ديگران‌ را هم‌ درمسير مستقيم‌ كمال‌جوئي‌ در جهت‌ توحيد به‌ سوي‌ خدا يعني‌ حاكميت‌ ولايت‌ مطلقه‌ الله در نتيجه‌حاكميت‌ ولايت‌ جمهور مردم‌ به‌ عنوان‌ خليفه‌ خدا در روي‌ زمين‌ انديشه‌ و عمل‌ مي‌كند و از آنهايي‌مي‌شود كه‌ فرمود:

سوره‌ الفرقان‌ آيه‌ 72 ـ74:

وَالَّذين‌ لايَشْهَدون‌الزُّورَ وَ اءِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَاماً وَ الَّذين‌ اءِذا ذُكِّرُوا بِايات‌ رَبِّهِم‌ لَم‌ يَخِرُّوا عَلَيْهَا صُمّاً وَ عَمْيَاناً

و آنانكه‌ گواهي‌ نمي‌دهند به‌ زور و آنگاه‌ كه‌ عبور كنند به‌ لغوي‌ عبور كنند به‌ بزرگواري‌ آنانكه‌ هنگامي‌ كه‌ يادآور مي‌شوند به‌ آيات‌ پروردگارشان‌ نافتند بر او كران‌ و كوران‌

 

وَ الَّذين‌ يَقولون‌ رَبَّنَا هَب‌ لَنَا مِن‌ اَزْوَجِنا وَ ذُرِّيَتِنا قُرَّة‌ اَعْيُن‌ وَاجْعَلْنا لِلْمُتَّقِين‌ اءِماماً

 

و آنانكه‌ مي‌گويند پروردگار ما را ببخش‌ براي‌ ما از همسران‌ و فرزندان‌ ما آرامش‌ چشم‌ها

و قرار بده‌ ما را براي‌ متقين‌ رهبراني‌

1 ـ گواهي‌ به‌ زور نمي‌دهند.

2 ـ گذشت‌ دارند.

3 ـ هيچ‌ چيز را حتي‌ آيات‌ الهي‌ را كر و كور قبول‌ نمي‌كنند با علم‌ و حكمت‌ يعني‌ كسب‌ معرفت‌ حق‌را قبول‌ مي‌كنند مقلد نيستند.

4 ـ در نتيجه‌ خواهان‌ آرامش‌ چشم‌ خود هستند و نگراني‌ ندارند و به‌ يقين‌ مي‌رسند.

5 ـ خواهان‌ امامت‌ متقين‌ هستند كساني‌ كه‌ اصول‌ دين‌ را در انديشه‌ و عمل‌ خود ميزان‌ قرارداده‌اند و آيات‌ خدا را در اين‌ ميزان‌ شناسايي‌ مي‌كنند و قبول‌ مي‌كنند و هر پديده‌ و موردي‌ را بدون‌شناخت‌ علمي‌ و حكيمانه‌ نمي‌پذيرند اعمالشان‌ با يقين‌ همراه‌ است‌ در نتيجه‌ جامعه‌ خود را به‌ كمال‌مي‌رسانند.

 

4 ـ رابطه‌ جامعه‌اي‌ با جامعه‌اي‌ ديگر بر پايه‌ موازنه‌ توحيدي‌

 

اگر روشي‌ را كه‌ امام‌ علي‌(ع‌) درباره‌ ملل‌ مختلف‌ عضو امت‌ اسلامي‌ در پيش‌ گرفت‌ (يعني‌ ميزان‌حق‌ و موازنه‌ توحيدي‌) را به‌ طور مستمر ميزان‌ در روابط‌ با جامعه‌هاي‌ بشري‌ ادامه‌ يافت‌ اكنون‌جامعه‌ جهاني‌ توحيدي‌ همواره‌ تشكيل‌ شده‌ بود اما جامعه‌ بر پايه‌ ميزان‌ باطل‌ يعني‌ موازنه‌ شرك‌ وروابط‌ بر پايه‌ زور و سلطه‌ با يكديگر در رابطه‌ مسلط‌ و زير سلطه‌ قرار گرفتند و جهان‌ سراسر به‌تقابل‌هاي‌ كاهنده‌ و تضاد و دفع‌ و حذف‌ همديگر مشغول‌ شدند نظر اسلام‌ صريح‌ است‌ بايد از روابط‌سلطه‌ خارج‌ شد و بر وفق‌ ميزان‌ حق‌ يعني‌ موازنه‌ توحيدي‌ با جامعه‌هاي‌ ديگر رابطه‌ برقرار كرد تاديگران‌ نيز بنوبة‌ خود مجال‌ بيابند خود را آزاد و مستقل‌ كنند اما خارج‌ شدن‌ از روابط‌ شرك‌ يعني‌روابط‌ بر پايه‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ فقط‌ در رابطه‌ با خدا يعني‌ خدا را فقط‌ مطلق‌ و فعال‌ دانستن‌ ومخلوقات‌ را به‌ كلي‌ نسبي‌ و فعال‌ دانستن‌ ممكن‌ مي‌شود زيرا در صورتي‌ كه‌ جامعه‌ها بخواهند دررابطه‌ با يكديگر وضعيتي‌ مستمر بيابند كه‌ در آن‌ زير سلطه‌ يكديگر نباشند بناگزير بايد برآيندنيروهاي‌ محركشان‌ صفر گردد اما اين‌ همان‌ ميزان‌ باطل‌ و موازنه‌ شرك‌ يعني‌ روابط‌ زور است‌ واستمرار دائمي‌ زير سلطه‌ يكديگر بودن‌ است‌ و معني‌ آن‌ اين‌ است‌ كه‌ جامعه‌هاي‌ در رابطه‌ به‌ يك‌نسبت‌ زير سلطه‌ يكديگر باشند و آن‌ سلطه‌ همه‌ جانبه‌ است‌ كه‌ در آن‌ انسان‌ هيچ‌ راه‌ گزيري‌ نمي‌تواندپيدا كند براي‌ پايان‌ دادن‌ به‌ روابط‌ زور بايد از اين‌ روابط‌ بيرون‌ رفت‌ يعني‌ جامعه‌ها بايد در رابطه‌باهدف‌مشتركي‌ انديشه‌ و عمل‌ كنند تا محلي‌ براي‌ روابط‌ زور نماند ممكن‌ است‌ گفته‌ شود هدف‌مشترك‌ را مي‌توان‌ برداشتن‌ مرزها و ايجاد جامعه‌ جهاني‌ واحد قرار داد و جامعه‌ها از راه‌ انحلال‌سيستم‌هاي‌ طبقاتي‌ مشتركاً اين‌ جامعه‌ را بنا نهند و در اين‌ جامعه‌ كه‌ نيرو نه‌ متراكم‌ و نه‌ متكاثرمي‌شود و نه‌ ايجاد ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ مي‌كند و نه‌ بر عليه‌ انسان‌ به‌ كار مي‌رود و انسان‌ها به‌ولايت‌ جمهور مردم‌ مي‌رسند اما جامعه‌ها چگونه‌ از روابط‌ زور بدر مي‌آيند و در اين‌ جامعه‌ جهاني‌چگونه‌ انسان‌ها از روابط‌ زور خارج‌ مي‌شوند و براي‌ هميشه‌؟ اگر قيام‌ به‌ يكبار در تمامي‌ جهان‌ انجام‌گيرد و قيامهاي‌ سراسر جهان‌ به‌ انحلال‌ روابط‌ سلطه‌ را هدف‌ قرار بدهند و بخواهند كه‌ جامعة‌ جهاني‌پديد آورند كه‌ در آن‌ انسان‌ از هر اسارت‌ و وابستگي‌ كه‌ تكامل‌ او را سد مي‌كند آزاد و مستقل‌ گرددناگزير بايد پايه‌ جديدي‌ را بر روابط‌ اجتماعي‌ در جامعه‌ جهاني‌ بپذيرند اين‌ پايه‌ غير از موازنه‌توحيدي‌ چه‌ مي‌تواند باشد.

اما قبول‌ اين‌ پايه‌ تا وقتي‌ جامعه‌ها و بر فرض‌ امكان‌ تشكيل‌ جامعه‌ جهاني‌، انسانها تا وقتي‌ كه‌ بامطلق‌ فعال‌ كردن‌ خود و ديدن‌ ديگران‌ در حالت‌ مطلق‌ و منفعل‌ و مقايسه‌ با همديگر قرار باشدناممكن‌ است‌ بناگزير بايد رابطه‌ها از راه‌ خدا كه‌ كامل‌ و كمال‌ مطلق‌ است‌ و صيرورت‌ امور نسبي‌ به‌سوي‌ او بر پايه‌ ميزان‌ حق‌ و موازنه‌ توحيدي‌ و برقراري‌ رابطه‌ توحيدي‌ يعني‌ ديدن‌ خود و ديگري‌ به‌عنوان‌ پديده‌ نسبي‌ و فعال‌ و دادن‌ صفت‌ مطلق‌ و فعال‌ بودن‌ فقط‌ به‌ خدا قابل‌ تصور و برقرار شده‌است‌ در واقع‌ چه‌ در مرحله‌ پيش‌ از قيام‌ و چه‌ در مرحله‌ قيام‌ و چه‌ پس‌ از آن‌ ميزاني‌ لازم‌ است‌ تاقيام‌ همچنان‌ به‌ پيش‌ رود و به‌ هدف‌هاي‌ خود برسد و هيچگاه‌ به‌ ضد قيام‌ بدل‌ نگردد يعني‌ ديگر ضدقيام‌ نتواند در شكل‌ قيام‌ با محتواي‌ ضد قيام‌ به‌ حيات‌ خود استمرار ببخشد اما قيام‌گران‌ جهان‌ دررابطه‌ با چه‌ اصل‌ يا اصول‌ راهنمايي‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ مي‌توانند برسند كه‌ بايد از روابط‌ سلطه‌ بيرون‌بروندو به‌ طور علمي‌ بر پايه‌ چه‌ موازنه‌اي‌ مي‌توانند از اين‌ روابط‌ بيرون‌ بروند؟ و چگونه‌ به‌ اين‌ فكرمي‌رسند كه‌ راه‌ نجات‌ انسان‌ خروج‌ از روابط‌ سلطه‌ است‌؟ مي‌توان‌ گفت‌ و مي‌گويند كه‌ مستضعفان‌ هرجامعه‌اي‌ قيام‌ مي‌كنند و با پيروزي‌ مستضعفان‌ سراسر جهان‌ اين‌ روابط‌ خود به‌ خود از بين‌ مي‌روند.اما اين‌ دعوي‌ به‌ لحاظ‌ آنكه‌ به‌ روابط‌ آلي‌ كه‌ جامعه‌هاي‌ مسلط‌ و زير سلطه‌ را به‌ يكديگر مي‌پيوندندبراساس‌ همين‌ روابط‌ آلي‌ به‌ وجود آمده‌ و استمرار يافته‌اند در چهارچوب‌ اين‌ روابط‌ نمي‌توان‌ قيام‌كرد و طبقات‌ را زدود انحراف‌ جريانهاي‌ قيامگر دوران‌ ما در سيستم‌ جهاني‌ شرك‌ شاهدي‌ عيان‌ براين‌ استدلالند، نگاه‌ كنيد به‌ قيام‌ مردم‌ ايران‌ چه‌ بر سرش‌ آمده‌ جامعه‌ صد چندان‌ طبقاتي‌ و روابط‌ برپايه‌ زور و خبري‌ از ولايت‌ مستصعفان‌ نيست‌.

بدينقرار، براي‌ اينكه‌ يك‌ قيامي‌ شرك‌ناپذير گردد جامعه‌اي‌ كه‌ به‌ قيام‌ (يعني‌ برقراري‌ اصول‌ حاكم‌بر جهان‌) دست‌ يازد و در عمل‌ همين‌ قيامها زمينه‌ساز آن‌ قيام‌ جهاني‌ مي‌گردند در مقام‌ پاسداري‌ ازقيام‌ بايد براساس‌ ميزان‌ حق‌ و موازنه‌ توحيدي‌ از روابط‌ سلطه‌ خارج‌ گردد و اين‌ روابط‌ را اول‌ بايد ازداخل‌ تصحيح‌ كند تا وقتي‌ كه‌ درجامعه‌اي‌ ولايت‌ به‌ دست‌ جمهور مردم‌ نباشد و در درون‌ اين‌ جامعه‌به‌، هر اسمي‌ و به‌ هر بهانه‌اي‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ برقرار باشد محال‌ است‌ اين‌ جامعه‌ بتواند ازروابط‌ سلطه‌ در رابطه‌ با خارج‌ بدر روند پس‌ شرط‌ خروج‌ از روابط‌ جهاني‌ سلطه‌ برقراري‌ روابط‌توحيدي‌ و ايجاد جامعه‌اي‌ با ولايت‌ جمهور مردم‌ در داخل‌ ممكن‌ است‌ و گرنه‌ بر آن‌ جامعه‌ همان‌مي‌رود كه‌ بر جامعه‌هاي‌ قيام‌كنندة‌ دوران‌ ما و بر جامعه‌هاي‌ پيش‌ از اين‌ دوران‌ رفته‌ است‌.

بدينسان‌ آن‌ ميزان‌ عمومي‌ موازنه‌ توحيدي‌ است‌ آن‌ اصل‌ كه‌ قيام‌گران‌ سراسر جهان‌ مي‌توانندروابط‌ جامعه‌هاي‌ خود را بر آن‌ مبتي‌ كنند تا جامعه‌ نه‌ براساس‌ فعلي‌ كه‌ موازنه‌ شرك‌ است‌ بر پايه‌موازنه‌ توحيدي‌ امكان‌ پيدايش‌ بيابد اين‌ موازنه‌ است‌ كه‌ اگر پايه‌ قرار داده‌ شد در درون‌ هر جامعه‌ ودر رابطه‌ با جامعه‌هاي‌ ديگر جامعه‌ جهاني‌ كه‌ تجلي‌گاه‌ توحيد باشد امكان‌ شدن‌ مي‌يابد و انسانها همه‌نسبي‌ و فعال‌ بشوند و همه‌ امام‌ يكديگر بگردند اما اين‌ موازنه‌ به‌ شرحي‌ كه‌ گذشت‌ جز آنكه‌ رابطه‌ باخدا را اصل‌ راهنما قرار دهيم‌ بوجود نمي‌آيد.

بدينسان‌، اگر بخواهيم‌ از راه‌ حل‌جوئي‌ براساس‌ خيال‌ و و هم‌ و افسانه‌ و فلسفه‌ و منطق‌هاي‌ شرك‌و ثنوي‌ به‌ راه‌ حل‌جوئي‌ علمي‌ و حكيمانه‌ و معرفت‌ گذر كنيم‌ ناگزير از پذيرفتن‌ موازيني‌ هستيم‌ كه‌براساس‌ رابطه‌ با خدا يعني‌ توحيد پايه‌گذاري‌ شده‌ باشد و به‌ همه‌ انسانها امكان‌ نامحدود (چرا كه‌ دررابطه‌ با خدا انسان‌ امكان‌ نامحدود بدست‌ مي‌آورد) براي‌ كمال‌جوئي‌ ارزاني‌ مي‌دارد و اين‌ همان‌ راه‌حلي‌ است‌ كه‌ اسلام‌ بر پايه‌ اصول‌ پنج‌گانه‌ خود عرضه‌ مي‌كند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر