۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

9= ادامه تكوين‌ مقام‌ و ايجاد ولايت‌ مطلقه‌ اغتصابی‌ و پرستش‌ آن‌ از زبان‌ قرآن‌ قسمت دوم



 استبداد بر پایه پرستش مقام مطلقه در قرآن قسمت دوم .
  


در اين مبحث از زندگی و عمل استبداد  بر پایه پرستش  مقام  در زمان (استمرار آن) و مکان (جهانی بودن آن) و جلوه های آن و از عمومی و خصوصی بودن عمل آن در زمان و مکان (ابتلای عموم به اين پرستش) سخن بميان است:

قسمت اول - زندگی و عمل اين پرستش در زمان و مکان:
     می توان استمرار خودپرستی و پرستش شخصيتهايی را که نمايندگان مقامهای سياسی يا اقتصادی يا اجتماعی و يا فرهنگی اند با مراجعه به تاريخ يک کشور و يا تاريخ جهان مدلل داشت. لکن ما بدان جهت که در قرآن وجوه مستمر و امرهای واقع مداوم تاريخ جامعه بشری مورد بحث قرار می گيرند و بويژه کليه وجوه پرستش شخصيت باز شناسانده می شوند، در مقام تحقيق استمرار اين پرستش به قرآن رجوع می کنيم. دليل بسيار مهم ديگر اينکار آنستکه قرآن ساز و کارهای سربرآوردن اين پرستش را پس از قطع تنه آن توسط قیام های توحيد گرا، نشان می دهد. يعنی می نماياند که اين پرستش چگونه خود را برنگ نظام دينی يا ايدئولوژيک در می آورد و بتدريج آنرا تسخير می کند: در قالب توحيد حکومت شرک ادامه می يابد.
     از آدم (ع) تا محمد (ص)، مبارزه دائمی دين توحيد با پرستش شخصيت است. ماجرای خلقت آدم تا تاريخ رسالت پيامبر اسلام، برخورد عمومی توحيد با شرک است و قرآن در هر « قصه» وجوهی از اين پرستش شخصيت را باز می شناساند. در حقيقت توحيدگرايی در زمينه روابط اجتماعی پروردن استعدادهای خود و ديگران و برانگيختن مرغ دورپرواز انديشه در آسمان بی انتهای توحيد است. و شرک گرايی بکار گرفتن استعداد خود و ديگران در تخريب يکديگر است. و قدرت خويش را در ضعف و نابودی ديگران جستجو کردن است. اين معنی علاوه بر صور ديگر، حتی صورت مذهبی و مقدس نيز بخود می گيرد. يعنی انسانها محض جلب توجه خدايان و برآوردن توقعات سودجويانه آنان، انسان يا انسانهايی را قربانی می کنند.
    از جمله بزرگترين انقلابات فکری که بشر بخود ديده است، مبارزه قاطع و پيروز ابراهيم با قربانی کردن آدم است و او است که بخواست خدا بدينکار پايان می دهد. (۵۰)

وَنَادَيْنَاهُ أَنْ يَا إِبْرَاهِيمُ {۱۰۴}
قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ {۱۰۵}
إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْبَلَاء الْمُبِينُ {۱۰۶}
وَفَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ {۱۰۷}
وَتَرَكْنَا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ {۱۰۸}
سَلَامٌ عَلَى إِبْرَاهِيمَ {۱۰۹}
خدای فرمايد: خطاب کرديم ای ابراهيم: تو تحقيقاً و با صحّت و صداقت تمام برؤيا (قربانی کردن اسماعيل) جامعه عمل پوشاندی. (کارد از گلوی وی بردار) همانا ما اينسان نيکوکاران را پاداش دهيم. همانا اينکار (که بدان فرمان يافتی) آشکارا بوته آزمايشی است که (حقيقت) را آشکار می گرداند. و ذبح بزرگی را فديه او (اسماعيل) ساختيم. و ثنای او را (بخاطر پايان بخشيدن برسم قربانی کردن انسان) به آيندگان واگذارديم. سلام و درود بر ابراهيم.

     سلام بر ابراهيم که از آزمايش اخلاص در عقيده پيروز بدرآمد و خدا بر او و بر بشر منت گذاشت تا بدست او رسم قربانی کردن انسان موقوف گردد. اسماعيل از زير کارد رها شد، اما هنوز انسان ها بهزارها شکل قربانی می شوند. سرها را به مارهای قدرتی می خورانند که بر دوش ضحاک های رنگارنگ می رويند، (۵۱)
     ابليس خود را نژادی برتر می شمرد و به آدم کبريائی می فروشد (پرستش نژاد) (۵۲)

قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قَالَ أَنَاْ خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ {۱۲}
گفت من از او (آدم) بهترم. مرا از آتش و او را از خاک آفريدی ...

     آدم بر سر وسوسه های شيطانی، در پی جاودان شدن (۵۳)، مطلق شدن، خودکامگی می کند و از بهشت آزادی و توحيد به زمين عداوت ها فرو می افتد (تمايل به کامجويی های مادی و مصون نبودن پيامبران از سرايت اين بيماری همه گير که پرستش شخصيت است): (۵۴)

فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ وَقُلْنَا اهْبِطُواْ بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَكُمْ فِي الأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَى حِينٍ {۳۶}
بدينسان شيطان آن دو (آدم و حوا) را ( از راه ايجاد وسوسه) سست کرد و لغزاند و بدان از جا و وضعيتی که در آن بودند اخراج شدند. و گفتيم فروافتيد. با يکديگر دشمن می شويد و بر روی زمين تا واپسين دم قرار و استقرار، و مايه توش و توان، شماراست.

     اين جهان، جهان عداوتهاست. در پی « منافع» رفتن ها و بخاطر منافع بجان هم افتادنهاست: قابيل برادر هابيل (هر دو فرزندان آدم) بر سر مقام  با برادرش دشمن می شود. وی نخستين بنياد گذار پرستش شخصيت است. نخستين کسی است که قدرت را در نابودی برادر می جويد و به جهان از ورای خواستها و هوسهای خود و جستجوی خودکامگی ها و قدرت طلبی های خويش نگاه می کند. او نخستين کسی است که انديشه را در خدمت قدرت خودکامه می گذارد (آموختن چگونگی جرم کردن و از بين بردن آثار جرم) و بالاخره نخستين کسی است که قدرتهای اقتصادی و سياسی و اجتماعی و فرهنگی را با بکار بردن زور در خود جمع می کند و با اينکار از خويشتن خويش می برد. او خود را در متن خواهش ها و کامجويي هايش مطلق می کند: پرستش مقام، مال اندوزی و برتری جويي به مال « کيش زورجويی و لذت بردن از اعمال زور ، پرستش قدرت مطلقه طلبی، پرستش تشخص جستن بوسيله نابودکردن « رقيب»، رقيبی که بواقع برادر اوست. و هنوز که هنوز است جسد هابيل بر دوش فرزندان قابيل است و فرزندان قابيل در اضطراب سرگردانند...
     قرآن، در داستان نوح، جنبه اجتماعی پرستش شخصيت را بر جسته می نماياند: قوم نوح در پاسخ دعوت وی به توحيد می گويند: « ای نوح اگر مقصودت از ايمان آوردن ما، هدايت ما است و می خواهی که ما ياريت نموده مزيد بر شوکتت شويم بايد نخست اراذل و اوباشی را که دوروبرت را گرفته اند از خود دورسازی و از ياريشان چشم بپوشی، چون ما قدرت اين را نداريم که خود را همدوش ايشان نموده و همکاريشان کنيم. حتی حاضر نيستيم در ايمان آوردن به تو قرين ايشان باشيم و چطور دينی را بپذيريم که ميانه اشراف و سفلگان و شاه و گدا فرقی نمی گذارد.(۵۶)
     سخنی که امروز بزبانهای گوناگون و در همه جا گفته می شود ... آنان که در جستجوی موقعيت و منزلت اجتماعی بر پايه زور و مقامند اند و تشخص را در موقعيت اجتماعی می خواهند هميشه زبان حالشان سخنی است که قوم نوح به پيامبر توحيد می گفتند: (۵۷)

فَقَالَ الْمَلأُ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن قِوْمِهِ مَا نَرَاكَ إِلاَّ بَشَرًا مِّثْلَنَا وَمَا نَرَاكَ اتَّبَعَكَ إِلاَّ الَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِيَ الرَّأْيِ وَمَا نَرَى لَكُمْ عَلَيْنَا مِن فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّكُمْ كَاذِبِينَ {۲۷}
(خطاب به نوح): ملاء ( گروه بنديهای حاکم و سران) قوم وی که کفر ورزيده بودند، بدو گفتند ما تو را جز بچشم بشری مثل خود نمی بينيم و پيروان تو را در بادی نظر جز اراذل و فرومايگان قوم خود نمی يابيم. و برای شما نسبت بخود فضل و برتری سراغ نمی بريم سهل است، به شما ظنّ و گمان دروغ زن می بريم.

    اما اين تشخص طلبی طبقاتی، فرزند خود نوح را هم مبتلا می کند. و اين در روزگار ما رايج ترين از خودبيگانگی ها و کشنده ترين آنهاست: پرستش شخصيت در شکل تشخصات دسته ای و مرامی و سياسی و طبقاتی و ... آدميان را تا نابودی و تباهی می برد. از اينروست که وقتی می خواهند کسی را به گروهی يا به فکری و يا به عبادتی پايبند کنند، از طريق دادن مقام و يا عنوان و يا غيراينها دست و پای او را به زنجير تشخصات می بندند. طوريکه با وجود علم پيدا کردن به باطل بودن باور و يا وابستگی به فلان گروه يا اعتياد به فلان عادت، ترک باور غلط يا وابستگی يا اعتياد را دون مقام و کسر شأن خود فرض می کند و در گمراهی تباه می شود:
     فرزند نوح در ميان طوفان از کشتی نجات روی بر می تابد، چون پناه جستن به پدر يعنی دست شستن از باورهای باطل را دون شأن خود می بيند!
نوح بدو می گويد: (۵۸)

بُنَيَّ ارْكَب مَّعَنَا وَلاَ تَكُن مَّعَ الْكَافِرِينَ {۴۲}
نوح به فرزند گويد: فرزند با ما سوار شو و با کافران (همراه) مباش

و پسر پاسخ می دهد:

 قَالَ سَآوِي إِلَى جَبَلٍ يَعْصِمُنِي مِنَ الْمَاء
 بزودی بفراز کوه می روم و کوه مرا از آب ايمن می دارد.
      
     و آب او را در می گيرد، اما پسر هنوز دون شأن خود می بيند که به علم خويش و واقعيتی که می بيند تسليم شود. در آب غرق می شود و تسليم واقعيت نمی شود!
     و نوح از خدا نجات او را به اين دليل که فرزند وی است می خواهد: شائبه ای از پرستش شخصيت: مطلق  کردن خود در متعلقات و کسان حتی در پيامبر و پاسخ خداوند صريح و روشن و قاطع است، در توحيد جايي برای اينگونه امتيازها نيست:(۵۹)

قَالَ يَا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ فَلاَ تَسْأَلْنِ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّي أَعِظُكَ أَن تَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ {۴۶}
خدای گفت: ای نوح همانا فرزند تو با تو اهليت ندارد. عمل وی نادرست است. امری را که بدان علم نداری، مپرس و مخواه. همانا به تو پند و اندرز می دهم که از جاهلان مباش.

     و قرآن در قصه قوم هود، پرستش شخصيت را در زور بازو و زورستايي و در ستايش دست ساخت خود - که امروز نيز بسيار رواج دارد - می نماياند و با آن مبارزه می کند. زورستائی کاری بر روز اين قوم آورد که صالحی درميانشان نماند و در فسادشان تباه شدند:(۶۰)

وَمَا كَانَ رَبُّكَ لِيُهْلِكَ الْقُرَى بِظُلْمٍ وَأَهْلُهَا مُصْلِحُونَ {۱۱۷}
خدای تو شهر و کشوری را که مردمانش صالح و مصلحند به ستم تباه نمی کند.

     و در قصه دو قوم هود و ثمود، پرستش شخصيت را در « بزرگ» ستائی و « آبا» و اجدادگرايي و در تقليد ميمون گونه از « بزرگان» و خود بشکل بزرگان اسطوره شده درآوردن، رياست جويی و جاه طلبی، انتقاد می کند: (۶۱)

قَالُواْ يَا صَالِحُ قَدْ كُنتَ فِينَا مَرْجُوًّا قَبْلَ هَـذَا أَتَنْهَانَا أَن نَّعْبُدَ مَا يَعْبُدُ آبَاؤُنَا وَإِنَّنَا لَفِي شَكٍّ مِّمَّا تَدْعُونَا إِلَيْهِ مُرِيبٍ {۶۲}
قوم صالح به وی گفتند پيش از (دعوی پيامبری) تو نزد ما مورد عقيده و مايه اميد بودی. آيا می خواهی ما را از پرستش (خدايان) پدرانمان بازداری؟ و جای ترديد نيست که ما دربارهء درستی آنچه ما را بدان می خوانی در شک هستيم.

     چگونگی تبديل همه چيز و همه کس را به ابزار پيشبرد مقاصد شخصی و جاه طلبيهای فردی و گروهی را شرح می دهد و به ويژه استفاده سياسی و غيرسياسی از زن را نزد طبقات حاکم (امری که امروزه بدان سکسوپليتيک می گويند)، باز می نماياند.(۶۲)

      و در قصه قوم لوط جنبه ديگری از اين پرستش را می شناساند: در جامعه سلطه گر، پرستش سکس از برجسته ترين وجوه پرستش شخصيت می شود. در اينگونه جامعه ها همواره نيروی قیامگر جامعه را در « فعاليتهای جنسی» و « جنس ستائی» خنثی می کنند. بسيارند جوامع سلطه گری که به اين مرحله رسيده و تباه شده اند. آدميان خود را در تمايلات مادی و بويژه در رابطه تن با تن، می پرستند. قوم هود، کار « پرستش سکس» را به افراط کاری تباه کننده ای می کشانند. در اينگونه جوامع زنان شخصيت را در « جاذبه جنسی» شدن می جويند و بهمين عنوان « معبود» می گردند. جوّ جنسی تا بدان حد سنگين می شود که زنان پسران زيباروی را رقيب خود می يابند. جامعه در مسابقه سکس و سکسی تر شدن آنچنان دور بر می دارد که زنان و مردان خواهی نخواهی همراه جريان راه می افتند و همرنگ جماعت می شوند و بازيچه ُمدسازان می گردند و ... : کار « جنس ستائی» بجايی می رسد که هر پرده ای دريده می شود و آشکارا بی پرده و با وقاحتی بی مانند « جنس» طلب می کنند: قوم لوط به دختران لوط راضی نيستند بلکه زيباپسران، يعنی ميهمانان لوط پيامبر را می خواهند تا از آنها کام بجويند. (۶۳)

 وَجَاءهُ قَوْمُهُ يُهْرَعُونَ إِلَيْهِ وَمِن قَبْلُ كَانُواْ يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ قَالَ يَا قَوْمِ هَـؤُلاء بَنَاتِي هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ فَاتَّقُواْ اللّهَ وَلاَ تُخْزُونِ فِي ضَيْفِي أَلَيْسَ مِنكُمْ رَجُلٌ رَّشِيدٌ {۷۸}
قَالُواْ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا لَنَا فِي بَنَاتِكَ مِنْ حَقٍّ وَإِنَّكَ لَتَعْلَمُ مَا نُرِيدُ {۷۹}
قوم لوط شتابان بخانه او درآمدند. اين قوم از پيش به زشتکاری خو گرفته بودند. لوط بديشان گفت ای قوم اينان دختران منند و شما را در خورترند. بخدای تقوی جوييد و مرا نزد ميهمانانم شرمنده مسازيد.
آيا در ميان شما رشيد مردی نيست؟ (در پاسخ) گفتند: تو خوب می دانی ما را در دختران تو حقی نيست و همانا تو می دانی ما چه می خواهيم.(۶۴)

     بی کم و کاست رفتار مردمان روزگار ما را وصف می کند ...
     و در داستان يعقوب، پرستش شخصيت در پيوند ( از راه ازدواج) با بزرگان و در حلقه آنان در آمدن و « محبوبيت طلبی» را می نماياند. (۶۵)
     و در داستان يوسف نشان دهنده  عقده محبوبيت طلبی و پرستش شخصيت در فراگرد « جنس گرايي» يعنی ديگری را برای کام جوييهای خود خواستن (امر واقعی که همواره رايج بوده و امروز بيش از هر زمان شايع است) و بيان کننده اثرات مقام سياسی - اجتماعی در پيدايش عقده خود برتر بينی است:
     برادران يوسف بر سر محبوبيت يوسف نزد پدر، بر او حسد می ورزند، او را عريان در چاهی رها می کند. آبدار کاروانی يوسف را از چاه بيرون می کشد، او را در مصر به غلامی می فروشند. يوسف زيبا روی است. در خانه عزير مصر بزرگ و زيباتر می گردد. (۶۶) زليخا عاشق جمال بی همتای يوسف می شود. عشقی که در دو تمايل مطلق شده خلاصه می شود: محبوب يوسف شدن، رام کردن و تصاحب نمودنش و از او کام ستدن. اين عشق در آغاز خود همانند عشقهای روزگار ما نمودی از نمودهای خودپرستی است. يوسف، توحيدگرا، تن به چنين تباهکاری نمی دهد و از دست زليخا می گريزد. زنان اشراف بر زليخا خرده می گيرند که با همه زيبائی و جاه که او راست، در عشق غلامی عنان اختيار از کف داده است. اما جامعه حاکمه مصر پيرو پرستش جمال است. زليخا زنان را ميهمان می کند و يوسف را به درون می خواند. زنان بر دستی ترنج و بر دستی کارد دارند. هوش به جمال يوسف می بازند و در بيخودی، کاردها ترنج ها را به دو نيم می کنند و بر دستها می نشينند. (۶۷)

فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَآتَتْ كُلَّ وَاحِدَةٍ مِّنْهُنَّ سِكِّينًا وَقَالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حَاشَ لِلّهِ مَا هَـذَا بَشَرًا إِنْ هَـذَا إِلاَّ مَلَكٌ كَرِيمٌ {۳۱}
چون (زليخا) نکوهش زنان را بشنيد، مجلس به بالش و تکيه گاه ( و ...) بياراست و آنان را بدان فراخواند. به دست هر کدام کاردی ( و ترنجی) بداد. آنگاه (به يوسف) گفت به مجلس بانوان درآی. زنان چون يوسف را بديدند، او را بزرگ و بزرگتر کردند (تا که تصويرش همه افق ذهنشان را فرا گرفته و بدان کارد و ترنج را در دست فراموش کردند) دستهاشان را بريدند و گفتند، بخدا نه، باورکردنی است: اين جوان بشر نيست، فرشته ای کريم است.

     اما يوسف، توحيدگراست و رابطه زناشوئی را جز بر پايهء عقيده و علاقه نمی پذيرد. به توقع زليخا با همه خود کشاندن تن پاسخ نمی گويد. در  عشق بر پايه توحيد، دو موجود در يک هويت بهم می رسند. مجيد: آيا می تواند چند نفر با هم در يک هويت به هم برسند و با هم زندگی زناشوئی تشکيل دهند. نه   چون نسل مخلوط می شود  ورابطه پدری و مادری و فرزندی گم می شود و وسیله از بیگانگی  خانواده می شود  ديگری را برای خود خواستن در کار نيست و زليخا در آغاز، يوسف را برای کامجويي های شخص خود می خواهد. او برسم زنان طبقات حاکمه می رود و چون يوسف به توقعات او « نه» می گويد، بر او بهتان می زند و به دست عزيز مصر به زندانش می افکند.
     در اين داستان، يکی از رايج ترين و عمومی ترين وجوه پرستش شخصيت بررسی می شود: « زيبائی و جاذبه جنسی» و نقش آن در روابط اجتماعی و خلاصه شدن رابطه زن و مرد در روابط جنسی و انواع تشخصات شخصی و اجتماعی و در نتيجه تبديل شدن خانواده به کانون از خودبيگانه شدن انسان و استمرار نظام اجتماعی طبقاتی و...
     در اين داستان، يوسف به عمل خويش بيانگر انديشه توحيدی در اندريافت اين انديشه از خانواده و روابط زناشويی است: دو موجود هر دو بغايت زيبا و هر دو بعنوان تن خواهان هم: (۶۸)

وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلا أَن رَّأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ كَذَلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاء إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ {۲۴}
و راستی آنست که (تن زليخا) به سوی يوسف کشانده می شد و يوسف (به تن) بسوی زليخا کشانده می شد. اگر برهان خدای خويش نمی ديد؟... بدين برهان يوسف از زشت کاری و فحشاء منصرف شد. همانا وی از بندگان مخلص ما است.

     تن ها هم را می خواهند و آهنگ يکديگر می  کنند، اما اصو ل  راهنما  می گويد « نه» ، « نه»...
     و اگر عقيده در کار نباشد، « طبقه» يوسف ها و زليخاها، طبقه حاکم و خود و ديگران را گرفتار ده ها نوع انحراف جنسی و عقده های روانی می کنند. اگر عقيده در کار نباشد، اين تمايل، خواستن دو تن يکديگر راست. ولی پيوند عقيدتی همراهش نيست. عشق تن ها بهم هر چه سوزان و زناشويی بر پايه « جنس ستائی» و تشخصات شخصی هر اندازه پرشور باشد، ناپايدار است. اين عشق آدمی را از ابعاد ديگر خويش محروم می کند و « جاذبه جنسی» را از عوامل اصلی تشخص جوييها می گرداند. در اين عشق از آنجا که رابطه تن با تن همراه رابطه مغز با مغز نيست، تمتع و التذاذ جنسی کامل نيز دست نمی دهد و انسان همين بعد را هم سرانجام از کف می دهد. اعتياد جنسی شيوع می يابد و ...
     و در داستان قوم بنی اسرائيل، جلوه های گوناگون پرستش شخصيت را نزد زيرسلطه هايي که بعد به جامعه مسلط تبديل می شوند می نماياند: در داستان قارون (۶۹) خودپرستی ويژه مال اندوزان و در داستان طالوت (۷۰) از فردگرايي بيمارگونه که خود مطلق سازی بکمال و کامجوييهای شخصی را فوق جمع و سرنوشت جامعه شمردن است و نيز از تشخص به سن و سال و قوارهء هيکل و ...
     در داستان داود، نشان می دهد که چگونه کارپذيری، به زياده طلبی نفس سرکش انسانی ميدان می دهد:
     مهرطلبان کارپذير، خودستايانی که با مقاومت نکردن و نايستادن در برابر برتری جويان، می خواهند بعنوان مظلوم و « موجود دوست داشتنی» محبوب همگان گردند و همه بر آنها دل بسوزانند از عوامل پيدا شدن گروه های خودکامه ای هستند که همه چيز را از آن خود و در انحصار خويش می خواهند. در حقيقت استعدادهای انسان خواهان افزايش و رشدند و وقتی آسان ترين راه ها که بر خود افزودن از راه تصرف دست آورد استعدادهای ديگران است برويشان باز باشد چرا نروند؟ پرستش شخصيت، مجموعه باورها و رفتارهايي است که از استقرار رابطه زور پيدا و برقرار می شوند. انبوده عظيم مردمان که اين رابطه را می پذيرند خود و ستمگران خودپرست را گرفتار آثار و عواقب شوم اين پرستش می کنند. آنکس که ستم را بر خود روا می دارد و به موقع مقاومت نمی کند، در ايجاد وضعی شرکت می کند که در آن مقام بدستان همه چيز را از او و کسانی نظير او می ستانند و سرانجام به برده تبديلشان می کنند. چرا که مقام بر خود افزاست و در هر گامی که به پيش می نهد، با ابعادی عظيم تر بايد بر خود بيافزايد ...
     دو تن به نزد داود می روند، يکی از آندو شکايت می کند که برادر من دارای نود و نه ميش است و برای من يک ميش بيشتر نمانده است. با اينحال اصرار دارد که آن يک ميش را هم از من بگيرد. داود در پاسخ می گويد: (۷۱)

قَالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤَالِ نَعْجَتِكَ إِلَى نِعَاجِهِ وَإِنَّ كَثِيراً مِّنْ الْخُلَطَاء لَيَبْغِي بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَقَلِيلٌ مَّا هُمْ وَظَنَّ دَاوُودُ أَنَّمَا فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَخَرَّ رَاكِعًا وَأَنَابَ {۲۴}
داود گفت: راستی آنست که برادرت در خواستن گوسفندت برای افزودن بر گوسفندانش ستم روا می دارد. و بسياری از شرکاء در حق يکديگر تجاوز می کنند. مگر آنها که مؤمن و معتقد و درستکارند. اينان اندک شمارند. (پس از اين داوری) داود گمان برد ما او را به آزمايش سختی، آزموده ايم (چرا که پيش از رای از طرف مقابل تحقيق نکرد) از اينرو آمرزش خواست و با تواضع بدرگاه خدای بازگشت.

     قانون تمرکز و تراکم زور چنين است. دارنده ۹۹ گوسفند البته بايد آخری را هم بر گله خود بيفزايد و ...
     و اگر هر دو نسبی و فعال بودند و بر استعدادهای خويش تکيه می کردند و اين استعدادها را می پرورند، نيروهايشان صرف يکديگر نمی شد و يکی از صدها حاصل کارشان فزونی گوسفند می گرديد.
     سليمان در خدمت داود، قضاوتی دارد که اساس آن بر زبان يکی و بسود ديگری نيست، بلکه بر پايه توحيد استوار  است و بسود دو طرف دعوا است. (۷۲)
     و در داستان عزير رساندن خود يا ديگری را بخدائی و از خود يا ديگری خداتراشيدن (۷۳) و در داستان دو مرد از بنی اسرائيل از نو مال اندوزی و ايل و تبارسازی بقصد دستيابی به قدرت مطلقه را گوشزد می کند.
     و در قصه بی همتای ايوب و يونس، مقاومت انسان آزاد و توحيدگرا در برابر مؤلفه های پرستش شخصيت و سختی راه آزادی را نشان می دهد. نشان می دهد که چگونه بايد خويشتن را از پرستيدن تعلقات و دلبستگيها و خودکامگی های گوناگون آزاد کرد.
     اين قصه، قصه ستيز انسان توحيد گرا با عوامل مطلق گرايی است، قصه چگونگی آزاد شدن انسان از وسوسه تسخير  زور است. در حقيقت از آنجا که زور خودکامه ارزش برين می شود، آدميان در پی آن می افتند که همانند جن، مقام مطلقه  را تسخير کنند و به وسوسه ای تحقق ببخشند که آدم با دچار شدن بدان، نه فقط به مطلقیت بی کران دست نيافت بلکه بهشت را هم از کف داد. اما فرزندان آدم نيز بجای تسخير جن مطلقیت و خود جن مطلقیت شدن، مسخر وی می گردند. مطلقیت جن گون تسخيرشان می کند و آنها را وادار می کند تا به پرستش وی در صدها جلوه بپردازند. جلوه هايي چون: پرستش پول، پرستش مقام، سکس، رهبری، کيش فرزند، خاندان، و ...
     ايوب با استقامت و شکيبائی بی مثل و مانند خود در مبارزه، خويشتن را يکسرده آزاد می کند. مال و فرزند و رياست مذهبی و سياسی و سلامتی همه از دست می روند و او در کنار وی همسرش، در برابر سختی های مبارزه رهايی بخش  پای می فشارند.
     در اين داستان، بخلاف داستان يوسف، پايه زناشويی بر عقيده و علاقه استوار است و عقيده پاسدار اين علاقه است. همسر ايوب در کنار او هفت سال سختی ها را تحمل می کند و چون روزی از روزگار ناز و نعمت سخن بميان می آورد، ايوب در پاسخ می گويد:
     شيطان در دلت راه يافته، و خیالات را در نظرت بصورت واقعيت جلوه داده است، برو، مرا بياری تو نيازی نيست.
     همسر ايوب نرفته، باز می گردد، او نيز توحيد و راه خدا، راه آزادی از تشخص و منيت جوئی ها را انتخاب می کند.(۷۴)
     و اين دو به يمن صبر و استقامتی چنين، الگوی بردباری در سختيهای اين راه می شوند و معرف عشق بر پايه توحيد می گردند. عشقی که نه تنها از آزمايشی چنان سخت پيروز بدر می آيد، بلکه اصولاً تحمل چنين آزمايشی را ممکن می سازد.
     و داستان يونس، داستان ناشکيبايي است. ناشکيبايی در تبليغ و خستگی از کار و نا اميدی از دست يابی به هدف. و رها کردن و رفتن. و چه رايج است اين امر! عقيده در رضايت خاطر پيدا کردن تنها خلاصه نمی شود. بسيارند کسانيکه از ورای باورهايشان منيت و تشخص می جويند، بلکه خود را مطلق می کنند. اين خود را از ورای عقيده مطلق کردن، حتی سرانجام انسان پيش رو را به متولّی آنهم متولّی کم حوصله بدل می سازد. سرانجام عقيده را به چماق و ابزار زور مبدل می نمايد. عقيده بايد راهی را در پيش پای استعدادهای انسانی بگذارد که در مسير آن اين استعدادها شکوفان  و شکوفان تر گردند، عقيده بايد امکان اجتهاد آدميان را افزايش دهد و اين کار در صورتی ممکن است که به صورت چماق در نيايد و آدميان از ورای آن و بنام آن نتوانند خود را خدا کنند ... يونس نمی خواهد بنام عقيده خدائی کند، تنها بی حوصلگی بخرج می دهد:(۷۵)

وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ {۸۷}
ياد آر يونس را وقتی غضبناک برفت و گمان برد وی را در سختی و مضيقه نخواهيم افکند. آنگاه در تاريکی ها ندا در داد: الها خدائی جز تو نيست و تو از هر نقص منزهی. همانا من از ستمکارانم.

     يونس به صرف ناشکيبايی خود را از ستمکاران ميشمرد. اکنون بايد ديد که بسياری از بسياران که عقيده را دکان و چماق می کنند چه صفت دارند؟
     و در داستان زکريا و يحيی، وجهی ديگر از پرستش شخصيت را بويژه در نزد زنان خاطرنشان خردوران می کند و به استفاده ای اشاره می نمايد که زنان برای تحصيل مقام ( هر مقامی، بويژه مقام سياسی)، از قدرت جنسی خويش استفاده  می نمايند: هيروديا می خواهد همسر شاه فلسطين گردد. او خود را در زن شاه بودن می پرستد. اما شاه عموی او است و موافق فتوای يحيی پيامبر، اين ازدواج نامشروع است(۷۶). هيروديا خود را به هزار و يک تير دلبری و عشوه گری مجهز می کند و دل عمو را به همان تير شکار می کند. و از عموی اسير عشق، سر يحيی را طلب می کند ...
     و زن امروز بيشتر از هر زمان ديگر، از جاذبه جنسی خويش در تحصيل مقام سود می جويد. در روابط زورزن يکی از وسايل ارتباط، و جاذبه جنسی برنده ترين سلاح او است. در تمرکز و تراکم مقام روابط اجتماعی، نقش تعيين کننده دارد و اين روابط ناگزير بدون زن بر قرار نمی شوند. از اينرو آزادی انسان علاوه بر عوامل ديگر، در گروه آزاد شدن زن است. در حقيقت زن خود نخستين قربانی سلاحی است که بکار می برد. بدين معنی که با بکار بردن سلاج جاذبه جنسی، نخست خود را شئ جنسی می کند ...
     بالاخره قرآن در داستانهای ابراهيم و موسی و عيسی (ع) و محمد (ص) که مبارزه بزرگ انسان را سامان و سازمان بخشيده اند، بار ديگر اين جنبه ها و جلوه ها و نيز جنبه ها و جلوه های ديگر پرستش شخصيت را، طرح و بررسی می کند. و بمنظور بزرگترين جهادها که جهاد با نفس است برای قیام دائمی يک نظام فکری - اجتماعی، در اختيار انسان می گذارد.
پرستش شخصيت، در صدها جنبه و جلوه اش همچنان استمرار دارد و ورای دين ها و مرام ها رواجی بيشتر گرفته و حاکميتی قطعی تر يافته است. و همين امر برای اهل عبرت و خرد کافی است تا اهميت کتاب بی مانند محمد (ص) قرآن را دريابند. در حقيقت قرآن تنها کتابی است که آئينه گون، تصوير پرستش شخصيت را در تمامی جنبه ها و جلوه های اصليش و نزد همه مردم روی زمين به آدمی می نماياند و راه رهايی از اين پرستش را نشان می دهد.



قسمت دوم - جلوه های پرستش شخصيت شخصيت بمثابه مظهر مقام مطلقه:

      در اين قسمت جلوه هايی تفصيل داده خواهند شد که در قسمتهای پيش باجمال از آنها سخن رفته است.
     نژادپرستی، و پرستش نمايندگان قدرت، از زمانهای بسيار دور تا امروز - و امروز بيشتر از هر زمان - رواج دارد. و قرآن با اين دو جلوه از پرستش شخصيت مبارزه ای قاطع و بی امان می کند:

الف - نژادپرستی:
      تمامی اقوامی که در طول تاريخ از موقعيت مسلط برخوردار می شوند، نژاد خود را، نژاد ويژه و نژاد برتر و نژاد آقا و ارباب می خوانند. و در درون جامعه های سلطه گر نيز « گوهر و نژاد» طبقات حاکمه از ويژگی خاص برخوردار است.
1-     آل فرعون خود را از بنی اسرائيل برتر می دانستند و حاضر نبودند به پيامبری مردی از قوم مادون گردن گذارند ...
2-   بنی اسرائيل که زير سلطه فرعون با خفت و خواری خوگرفته بود، به محض آنکه موقعيت مسلط يافت، خود را « نژاد برگزيده» خوانده و مدعی شد که خدا تنها از آن قوم يهود است و ديگران از طريق و بوساطت اين قوم می توانند با خدا رابطه گيرند.(۷۷). وقتی پيامبر اين قوم را به اسلام دعوت کرد گروهی از ايشان مدعی شدند که نژاد اصل و دين شعار است. نژاد بنی اسرائيل بايد آقا باشند و ديگران تابع و زير دست (۷۸). چه جا دارد که از غير اين قوم پيامبر برگزيده شود! در دوران ما نيز، اين قوم که هنوز بابت جنايات هيتلر خود را از بشر طلبکار می داند، بمحض پيدا کردن موقع مسلط، خود را نژاد ويژه می خواند و به تحقير ديگران می پردازد. تا بدانجا که دعوی اين قوم دو گل را گران آمد و به سرزنش و انتقادشان پرداخت. و قرآن درباره برتری جويی اين قوم فرمايد: (۷۹)

 وُقَضَينَآاِلی بُنِی اِسرُآءيلَ فِی الِکتبِ لَتُفُسِدنُ فِی الاَرضِ مُرُّتَينِ وُلَتَعلُنُ ُعلواً کَِبيراً 
در کتاب به بنی اسراييل بنموديم که هر آينه دو بار در زمين فساد کنند و بغايت زياد در پی سلطه و برتری جويی روند.

3-   ايرانيان نيز در دوران سلطه گری شان می گفتند: « هنر نزد ايرانيان است و بس» و هنوز هم آثار اين نژادپرستی افراطی در رفتار و زبان ايرانيان برجاست. مصاحبه اخير رهبر زرتشتيان ايران که ايرانی را نژاد برتر و دارای خون پاک و ديگران راخصوص عرب را نژاد پست شمرده است علاوه بر آنکه معرف فکر باطل  است، بيان نژادپرستی بجا مانده نيز هست.
4-     يونانيان و روميان وقتی به قدرت رسيدند، اقوام ديگر را « بر بر» و ايرانيان را ا راه لطف! نيمه بربر خواندند.
5-   عرب ها هم بمحض آنکه قدرت مسلط شدند، ديگران را  عجم يعنی گنگ خواندند و هنوز هم همان تمايل موجود نزد يهوديان، نزد طبقات حاکمه عرب وجود دارد. يعنی « عربيت اصل» است و اسلام در حد اعلی « صبغه».
6-   اروپاييان از زمانيکه به قدرت مسط تبديل شده اند، اقوام ديگر را فاقد « ماده خاکستری مغز» می شمارند و همچنان نظريه هاست که درباره مادون بدون نژادهای ديگر می سازند.
7-     آمريکائيان، نژادهای ديگر را « حيوانات شبه انسان» می خوانند.
8-   روسها هم دانشمند نيست که بخود نبندند و هيچ کشفی نمی شود مگر آنکه آنرا قبلاً يک روسی کرده باشد، رودکی و فردوسی و بوعلی و ابوريحان و خاقانی و نظامی و ... همه روسی اند!!
9-     از انگليسيها و آلمان هيتلری و فرانسويها که با آنهمه جنايتها خود را متمدن ترين ملل جهان می دانند، ديگر حرفی نزنيم.
۱۰- و بالاخره در آمريکا و آفريقا سياه کشی جزو تفريحات سفيدپوستان است ... 

     در فرهنگ سلطه گر، نژادپرستی يکی از پايه های اصلی است. بر عناصر آن انگ نژادپرستی خورده است: هيچ فعاليتی صورت نمی گيرد مگر آنکه جامعه سلطه گر انگ ساخت نژاد قومی و برتر و دارای هوش ويژه را بر آن نزنند. ادبيات و فلسفه و هنر و همه علوم و فنون، پيش از هر امر ديگر، مبلغ اين خود برتر بينی نژادی بيمارگونه اند.
     فرهنگ سلطه گر، فرهنگی است که پرستش قدرت مطلقه  يکی از پايه های اصلی آنرا تشکيل می دهد. اگر پرده پربرق و جلائی را که پوشاننده واقعيت های اين فرهنگ است کنار بزنيم، چهرهء « فاشيسم» را خواهيم ديد. در حقيقت سلطه جستن بر ديگران و حفظ و افزايش قدرت بدون مشروعيت دادن به تجاوزگری و « حق را از آن سلطه گر» شمردن ممکن نمی شود. همانسان که نمايندگان مقام  پرستيده می شوند، ملت قوی و مسلط نيز بايد بنام قدرت مطلقه  پرستيده شود. از اينروست که حتی اروپايی عادی نيز با رفتار تحقيرآميزشان از غير اروپايی ستايش و قبول تفوق خويش را مطالبه می کنند، آنهم با چه وقاحت و سماجتی!
     فرهنگ سلطه گر نه تنها بر پايه تعدد هويت ها استوار است، بلکه اين تعدد هويت را  تا مرحلهء بکرسی نشاندن «اصل اصالت فرد» تعميم می دهد. رقابت فردی بر سر قدرت و ربودن قدرت از يکديگر و مشروعيت دادن به اين فعاليتها، مقايسه خود با ديگری بر اساس «ميزان و درجه مطلق العنانی» و جستجوی دائمی وسايل تشخص خود از ديگری، محتوی اصلی اين فرهنگ را تشکيل می دهد. بدينخاطر است که در جامعه سلطه گر انسان بتدريج ابعاد انسانی خود را از دست می دهد و بعنوان انسان از صحنه حيات خارج می شود تا بعنوان شئ از نو وارد آن گردد. فرهنگ در معنی دست آورد عمل انديشه و دست، کارش طبيعی و ارزشمند جلوه دادن « وضع موجود» می گردد.
     بديهی است وقتی مقام مطلقه پرستش شد، جنگ و کشتار و ... برای تحصيل و افزايش آن مشروع شمرده می شود و کشتن «ديگری»، « دون انسان بدون تمدن» لذت بخش می گردد. کمی بعد، سلطه گر دون شأن خود می بيند که با «دون انسانها» هم آوردی کند: بايد از خودشان قشون تشکيل داد و گذاشت يکديگر را بخورند ...
-     و بهنگام بعثت پيامبر (ص) قريش بدين پايه از انحطاط رسيده بودند خود را از تمامی بشريت ممتاز می دانستند. آنقدر برتر بودن نژادشان باورشان شده بود که در جنگها، اگر دشمن از خودشان نبود دون شأن خود می دانستند قدم به ميدان گذارند. مزدوران را به جنگ می فرستادند. اگر دشمنی بچنگشان می افتاد و بهنگام جدا کردن سر از تن معلوم می شد که از قريش نيست، حاضر نمی شدند شمشير خود را به « خون پست» بيالايند و غلامی را فرا می خواندند تا سر از دشمن جدا کند!(۸۰)
-     خاندانهای شاهی ايران، همواره خود را از نژاد خدائی می دانستند و خاندانهای حاکم نيز نژاد خود را از نژاد مردم عادی جدا و برتر می دانستند و طبقه بندی اجتماعی ايران از جمله بر اساس نوع « گوهر و نژاد» بود.
-     اسکندر در سفرجنگی خود، وقتی به مصر رسيد در معبد حاضر شد و « کذابين» (يعنی روحانيان ابزار دست استبداد) فتوی دادند که وی فرزند پدرش فيليپ نيست، بلکه نتجيه همخوابگی مادرش با ژوپيتر است. و وقتی به همدان رسيد مدعی شد که ژوپيتر در وجود او حلول کرده است.(۸۱)
-     پادشاهان چين و ژاپن نيز از گوهر خدائی بودند و مردمان حق نداشتند بدانها نگاه کنند و طبقات حاکم نيز خود را دارای نژاد ويژه می دانستند.
-     هيتلر بر پايه درجه خلوص نژادی، به قشربندی جامعه آلمانی پرداخت و برای دارندگان « گوهر ويژه» الگو معين کرد.(۸۲) طرحی از او در دست است که « آدم اصيل» را از آدم (پست ) از چگونگی نشستشان بر چاله مستراح، فرق و تميز می دهد: (۸۳)
-     و بالاخره، حاکميت عملی نظريه وجود دو گوهر دو نژاد (نژاد « رهبران» نژاد ويژه کارهای رهبری و ابتکار و « نژاد دون» يا « نژاد تابعان و گوسفندان» (۸۴) که بصورت تقسيم کار در جامعه های بشری مطاع و مجری است: کارهای رهبری و ابداع و ابتکار و انتقاد، خاص « نخبگان» و کارهای اجرائی خاص «توده ها» است. نژادها و خانواده های رهبر برای خود منشاء و مسئوليت الهی می شناسند. (۸۵)
 وقالت الیهود والنصاری نحن ابناء الله  واحباءه قل فلم یعذبکم بذنوبکم با انتم بشر ممن خلق  (18 مائده)
يهوديان و مسيحيان گفتند ما فرزندان و دوستان خدائيم. بديشان بگو (اگر اينطور است) پس چرا شما را بگناهانتان عذاب می کند، حقيت آنستکه شما بشر و در زمره مخلوقات خدائيد.

     قرآن « نژادگرائی» را عملی شيطانی می خواند و به شيطان نسبت می دهد: همانسان که ديديم در آغاز شيطان است که نژاد خويش را برتر می خواند و کبريائی می فروشد ... از اينرو خدا وی را از خود می راند و تا واپسين روز به آدميان زنهار می دهد که براه او نروند چرا که پيروی از او را ستمی بتمام می شمرد. (۸۶)

وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ كَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّيَّتَهُ أَوْلِيَاء مِن دُونِي وَهُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا {۵۰}
و وقتی به فرشتگان گفتيم به آدم سجده کنيد، جملگی سجده کردند مگرابليس که از نژاد جن بود، پس از امر خدايش سرپيچيد. آيا شما (فرزندان آدم) مرا از ياد برده و به جايم شيطان و فرزندانش را اولياء خود گرفتيد؟ و حال آنکه اينان دشمنان شمايند. و ستمکاران در اين بدل کردن سخت زيانکارند.

     و از آنجا که به استمرار اين جلوه از پرستش شخصيت بيش از اين پرداخته ايم، در اينجا برخورد قرآن با نژادپرستی و مبارزه محمد (ص) با آن بسنده می کنيم:
     قرآن هرگونه اصالت نژادی را يکسره باطل می شمرد: (۸۷)

يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ {۱۳}
ای مردم، همانا ما شما را از مرد و زن آفريديم و آنگاه ملت ها و طايفه ها گردانيديم تا (در مجموعه هائی) از يکديگر شناخته شويد. وگر نه بزرگوارترين شما نزد خدا متقی ترين شماست. خدای دانا و از کار آگاه است.

     اشراف قريش عارشان می آمد که بعنوان مسلمان دوش بدوش « عوام الناس» بنشينند. از اينرو به پيامبر گفتند: اينها بی سروپاهائی هستند که خدا بر آنها منت گذاشته و تو را رسول قرار داده است؟ و خواستند يکروز آنها در مسجد حاضر شوند و يکروز «طبقه پست»!
     و قرآن محمد (ص) را باحترام به ايمان آورندگان و عدم اعتناء بدينان و رد قاطعانه پيشنهاد «ا شراف» می خواند: (۸۸)

 وَكَذَلِكَ فَتَنَّا بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لِّيَقُولواْ أَهَـؤُلاء مَنَّ اللّهُ عَلَيْهِم مِّن بَيْنِنَا أَلَيْسَ اللّهُ بِأَعْلَمَ بِالشَّاكِرِينَ {۵۳}
وَإِذَا جَاءكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَن عَمِلَ مِنكُمْ سُوءًا بِجَهَالَةٍ ثُمَّ تَابَ مِن بَعْدِهِ وَأَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ {۵۴}
و اينان به يکديگر آزموديمشان. تا که گويند آيا خدا اين چيزها را (فقيران) برتری داد؟ (بديشان بايد گفت): آيا خداوند سپاس گزاران خويش را بهتر نمی شناسد؟ و هرگاه آنان که به آيات ما ايمان می آورند به نزدت می آيند، بگو درود بر شما. خدای شما رحمت بر شما را بر خود فرض شمرده است. همانا وی از شما کسی را که بنادانی بکار زشتی دست زند و پس از آن توبه کند و خود را اصلاح کند، می بخشد. همانا خدای غفور و رحيم است.

     و بالاخره در پاسخ «طبقات اشرافی» که می گفتند و می گويند «نژاد خدايی» و گوهر ويژه دارند قرآن، جای جای وحدت گوهر و نژاد و يکی بودن اصل و ريشه آدميان از زن و مرد و سفيد و زرد و سرخ و سياه، و باطل بودن «اصالت خاک » را تصريح و تاکيد می کند: (۸۹)

  يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالاً كَثِيراً وَنِسَاء وَاتَّقُواْ اللّهَ الَّذِي تَسَاءلُونَ بِهِ وَالأَرْحَامَ إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلَيْكُمْ رَقِيبًا {۱}
ای مردم بخدای خويش تقوا جوييد. خدائی که شما را از يک نفس آفريد( از خاک ) و از او همسر وی را خلق کرد و از آنان زنان و مردان بسيار پديدار کرد.

     خدای شما يکی است و فرزند يک پدريد، همه از آدميد و آدم از خاک است ... مردمان مثل دانه های يک شانه برابرند.(۹۰)
    و قرآن معاد، يعنی تجلی گاه دائمی توحيد، جائی را که فرهنگ شرک، فرهنگ برتری جويی، فرهنگی که بنايش بر تبديل انسان به ابزار دست مقام مطلقه  و برتری و سلطه جويی است، جای خود را به فرهنگ توحيد می سپرد، دورانی می شمرد که از خود برتربينان و فرهنگشان اثری بر جای نماند. هنگامی که فرهنگ توحيد بطور قطع پيروز شود. فرهنگی پيروز شود که در آن انسان عمل می کند تا با ديگری به يک هويت برسد، توحيد و بعثت و امامت و عدالت و معاد ارزشهای حاکم بر عمل او است: (۹۱)

   تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ {۸۳}
دنيای واپسين، ويژه کسانی است که بر زمين برتری و سلطه نمی جويند و فساد نمی کنند و سرانجام از آن متقين است.

     دورانی که در آن انسان از بندگی خداها، نمايندگان مقام مطلقه  يکسره آزاد شده است:(۹۲)

فَالْيَوْمَ لَا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئًا وَلَا تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ {۵۴}
در آن روز، بر هيچکس هيچ ستمی روا نمی رود و تنها در خور عملی که انجام داده ايد، پاداش داده می شويد.

 ب- پرستش مظاهر مقام مطلقه :

     ديديم که قدرت در مؤلفه ها و نمودها و جلوه های گوناگونش تکاثر می يابد. اگر تکاثر در افق توحيد انجام گرفت و متوجه افزايش مقام  مطلقه  نشد، و موضوعش رشد استعدادها و توانائيهای مادی و معنوی گرديد، قدرتی بی پايان و نمردنی است. انسانها بجای آنکه در صدد ربودن از يکديگر باشند، استعدادهای خود را متکاثر می کنند و بدين ترتيب بر يکديگر می افزايند اما اگر تکاثر بر پايه ربودن از يکديگر باشد، نیرو  در تمرکز و تراکم و تکاثر خود، ناگزير هر بار ميزان ربايش از يکديگر را فزونتر می کند و تضادها و برخوردها را شديدتر می نمايد، تا سرانجام مقام مطلقه  زيرفشار تضادهای خود از پای درآيد.(۹۳)

1-     اَلُهکُم التَکا ُثر
به تکاثر (مال ومقام ) از خودبيگانه می شوديد، تا بدان هنگام
2-     حُتّی زُر ُتُم ُ اُلمُقُابِرُ
که مرگ در می رسد و بزيارت گورستان می رويد.

     از اينروست که روابط درونی و بيرونی استبداد، روابط وحدت و تضاد در آغاز وحدت، و در فرجام تضاد، غلبه دارد. استبداد هنگامی که به انتها و سرحد توانائی افزايش بر خويش می رسد، در درون و بيرون دچار تضادهايی می شود که حل آنها موکول به انحلال استبداد است. و در همين زمان است که پيامبری یعنی روشنفکری  ضرورت می يابد. و نخستين ستيز و مبارزه پيامبر و هر بيان کننده ای در يک نظام (فکری- اجتماعی) متکی و استوار به توحيد، عليه شخصيتهای مظهر استبدادهای سياسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی است.
     اين «شخصيتها» در وجود يک شخصيت (شخص اول ممکلت!) وحدت خود را اظهار می کنند. از اينروست که وقتی امامت شورائی  با تراکم نیروها در نزد مقام سياسی به استبداد تبديل می شود، رئيس دولت مظهر استبداد می شود. با وجود همه تغييراتی که در شکل حکومت پديد آمده هنوز در کليه جماعات بشری رئيس دولت نماينده قدرتهای مؤتلف است. سه مؤلفه سياسی و اقتصادی و اجتماعی فراهم آورنده عناصر مادی قدرتند و مؤلفه فرهنگی عنصر غيرمادی است و بويژه اسباب مشروعيت قدرت خود کامه را فراهم می کند.
     مظهر استبداد، يا عنوان خدا دارد و يا سايه خداست یا منصوب از طرف خداست. و از آنجا که استبداد جز در ميدان رقابت متکاثر نمی شود و در اين طريق نيز له و عليه و خودی و بيگانه نمی شناسد، و دائم نيز دست به دست می شود، آنرا به حلقه انگشتری نمايش می دهند که تا وقتی در دست است هر زمان و بهر نحو که لازم افتد بکار می رود. اين حلقه در هيچ انگشتی قرار نمی گيرد. و بدين سبب است که انسانها نمی توانند منزلت ثابتی بيابند. چرا که حلقه استبداد وقتی از انگشتی خارج شد، همه چيز، حتی حيات صاحب انگشت را هم بازيچه هوی و هوس صاحب قدرتان جديد می کند. استقرار توحيد، در رهاسازی انسان از اين مقام متکاثر شونده است که او را بصورت برده و آلت فعل خود در می آورد.
     ابراهيم، با مظهر چهار مؤتلفه مقام  نمرود روبرو می شود. بدو می گويد دست از خدايی و اربابی بردار و آزاد شو و آزاد کن. و او با شگفتی می پرسد مگر جز خودش خدايی هم متصور است؟ خدايی نه مگر به قدرت مطلقه  و اختيار بر جان و مال مردم است؟ اين قدرت را جز من چه کسی دارد؟ (۹۴)

   قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِـي وَيُمِيتُ قَالَ أَنَا أُحْيِـي وَأُمِيتُ
... گفت ابراهيم خدايم، خدائی است که زنده می کند و می ميراند. (نمرود در پاسخ) گفت: منم آنکه زندگی می بخشم و می ميرانم.

    بابل پايتخت قدرت مسلط روزگار باستان همانند شهرهای امروز غرب، تجلی گاه همه نمودهای قدرت مطلقه  است. جز نمرود، که مظهر اعلای مقام مطلقه است، مظاهر عالی قدرتهای اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی از خداوندگاری دم می زنند. و ابراهيم ادامه دهنده رسم بت شکنی، مظهرهای جاندار و بيجان قدرت را درهم می شکند.
     و فرعون در پاسخ دعوت موسی خطاب به جمع مردم فرعون پرست می گويد: (۹۵)

فَقَالَ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى {۲۴}
پس گفت: من بر ترین خدا و ربّ شمايم.
     موسی با ساحران (وسايل ارتباط جمعی روزگار خود) و هامان (خدای ديوان سالاران و تکنوکراتهای زمان) و قارون (خدای پول در بخش خصوصی و دولتی) و ... نيز در می افتد ... و عيسی با علمای بنی اسرائيل که بنام خدا و بنمايندگی او عقيده را ابزار خدايی خود می کردند، ستيز می آغازد.
     فلسطين جزئی از امپراطوری روم است و قدرتها در وجود قيصر روم متحد می شوند. « علمای» بنی اسرائيل به اين عنوان که «قصد عيسی بر هم زدن اساس تاج و تخت است»، قيصر را با قتل عيسی (ع) همراه می کنند: (۹۶)

فَبِمَا نَقْضِهِم مِّيثَاقَهُمْ وَكُفْرِهِم بَآيَاتِ اللّهِ وَقَتْلِهِمُ الأَنْبِيَاء بِغَيْرِ حَقًّ وَقَوْلِهِمْ قُلُوبُنَا غُلْفٌ بَلْ طَبَعَ اللّهُ عَلَيْهَا بِكُفْرِهِمْ فَلاَ يُؤْمِنُونَ إِلاَّ قَلِيلاً {۱۵۵}
و چون ميثاق خويش بشکستند و بر آيات خدای کافر شدند و پيامبران را بناحق بکشتند، بگفتند اينهمه را سبب آن بود که پرده (پندارها) بر دلهايمان فرو افتاده و (نور حقيقت بدانها راه نمی يافت). راستی آنستکه به سبب و سابقه کفرشان خدای ُمهر بر دل هاشان نهاد. بدينسان جز معدودی ايمان نياوردند.

    و اين توطئه چينی ها را درباره همه پيامبران معمول می دارند.

     همواره چنين است، اصرار دستگاه حاکمه زيرسلطه باينکه روابط سلطه را حفظ کند، از سلطه گران بيشتر است، چرا که اين دستگاه زاده اين روابط است. بهمين دليل نيز عيسی (ع) در تلاش خود برای آزادی انسان با ائتلاف قدرتمندان جامعه زيرسلطه و قدرتمندان جامعه مسلط روبرو می شود.
     و محمد (ص)، در دعوت به اسلام با خداوندگاران قدرت روبرو می گردد: نمايندگان قدرتهای اجتماعی و سياسی از زبان وليدبن مغير می گويند: «آيا با وجود من که رئيس و پيشوای قريشم و با وجود ابومسعود ثقفی که پيشوای طايفه ثقيف است، وحی به محمد نازل می شود؟» (۹۷)، اين آيه ها، پاسخ اين سئوالند: (۹۸)

وَقَالُوا لَوْلَا نُزِّلَ هَذَا الْقُرْآنُ عَلَى رَجُلٍ مِّنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ {۳۱}
و گفتند چرا قرآن بر دو سرور دو شهر بزرگ (مکه و طائف يعنی وليد و حبيب) نازل نشد.

أَهُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَةَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُم مَّعِيشَتَهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضًا سُخْرِيًّا وَرَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ {۳۲}
پاسخ اينست: آيا اين دو بايد مقسم رحمت پروردگار تو ميان مردمان باشند؟ هرگز. ما خودمعيشت آدميان را در اين جهان ميانشان تقسيم کرده ايم. و (استعدادها بحکم واقعيتهای زندگانی اجتماعی يعنی به دليل تفوق وجه اجتماعی زناشوئی ها، نابرابرند) از ميان آنان عده ای را به درجاتی برکشيديم (نه برای آنکه بر هم افزايند بلکه) برای آنکه در خدمت يکديگر قرار گيرند (به نسبت استعداد در تنظيم کار امامت جويند). رحمت خدای تو از همه آنچه بر هم می افزايند نيکوتر است.

     اما نخستين کسی که مانع راه می شود، عموی پيامبر، ابولهب است، ابولهبی که با خاندان اميه و ابوسفيان وصلت جسته است. او و ابوسفيان و ابوجهل و ... نمايندگان قدرتهای اقتصادی و اجتماعی و سياسی فرهنگی (پاسداران خانه کعبه، کعبه ای که به بتخانه تبديل شده و وسيله عمده تمرکز و تکاثر ثروتها نزد اين جماعت است)، وحدت سياسی را عليه پيامبر توحيد بوجود می آورند. و بعنوان دفاع از « نظام جامعه» با پيامبر از در دشمنی و کينه توزی بی مانندی در می آيند.
-     ابوالحکم (که عنوان بعدی اش، يعنی ابوجهل، بحق عنوان اولی وی را بکلی از يادها برد) مدعی بود که ما با خاندان عبد مناف در همه زمينه ها رقابتی پيروزکرده ايم. او پدر علم و حکمت و علامه! است، اما اکنون اين خاندان مدعی است  که پيامبری از آنها مبعوث شده است و می خواهند بر ما پيشی گيرند! او چگونه زير بار پيامبری محمد (ص) برود؟» (۹۹)

     بالاخره همه خداوندگاران دينها که خود را از ورا و به نام دين و عقيده قدر قدرت کرده اند و عقيده ابزار سلطه شان است، يکصدا بمخالفت با پيامبر بر می خيزند. چگونگی اين مخالفتها هنگام گفتگو از روشهايي که  « شخصيتها» و خودپرستان عليه  « رقيب» بکار می برند، شرح داده خواهند شد. در اينجا به قسمتی پرداخته می شود که نشان می دهد، دعوای جماعتی که از ورای عقيده خود و منافعشان را می پرستند، هيچوقت دعوای عقيده و درستی و نادرستی عقيده نيست. فکر و عقيده بهانه است، مقصود خودشانند، می خواهند سلطه گر باشند: قرآن مشت اينان را بمقتضای «جادلهم بالتی هی احسن»(۱۰۰)  با تکيه به وجه درست و مشترک عقايد، باز می کند:(۱۰۱)

قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْاْ إِلَى كَلَمَةٍ سَوَاء بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُولُواْ اشْهَدُواْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ {۶۴}
( خدای خطاب به پيامبر فرمايد): بگو ای اهل کتاب، بيائيد از سخنی که ميان ما و شما يکسان و يکی است پيروی کنيم و آن اينکه نپرستيم مگر خدای را و چيزی را شريک وی نشمريم و ارباب يکديگر نشويم و جز خدای اربابی نپذيريم. پس اگر سر از قبول حق پيچيدند، بگوييد شاهد باشيد که ما اين قرار را می پذيريم.

      اما نه، دعوای اصلی همان ارباب ماندن و ارباب شدن بعضی بر بعضی ديگر است. اين مدعيان می خواهند ارباب ديگران باشند و بنام عقيده! از زمانهای دور تا امروز « حق تفوق و رهبری و اربابی» بنام عقيده رواج داشته و امروز بيشتر از گذشته رواج دارد. از اينرو است که هر کس را هم که عقيده ای می آورد و با خداهای حاکم بر مردم می جنگد (و اين عقيده جايی در روابط قدرت پيدا می کند) باز خدا می کنند! و هر کس را  که جرئت فکر کردن کرد به غضب اين خدا می سپارند. قرآن اين پرستش را که در زمره بدترين انواع پرستش شخصيت است، جای جای باز می شناساند و با قاطعيت تمام نفی می کند و مردود می داند: (۱۰۲)
 و  قالت الیهودعزیر ابن الله و قالت النصاری  المسیح ابن الله  ذلک قولهم بافواههم  یضاهون   قول الذین کفروا من قبل  قاتلهم الله انی یوفکون (30  التوبه )
يهوديان گفتند عزيز فرزند خداست و مسيحيان گفتند که مسيح فرزند خداست. اين سخن که بر زبان می رانند، همان سخنی است که کافران روزگاران قبل می گفتند (امر واقع مستمر است) و بدين دروغها که تمسک می  جستند، خدای هلاکشان کرد.

    يهوديان و مسيحيان پيامبران را در ا سم به مقام فرزندی خدا و در رسم به خدايی رساندند. قرآن می گويد که پيش از اينان نيز اقوامی که کفر ورزيدند چنين کردند و زمان گواهی می دهد که پس از بعثت محمد (ص) و هنوز نيز آنان که دین را ابزار قدرت می دانند و می سازند چنين می کنند. بنام عزيز (ع) و عيسی (ع) و ...، احبار و رهبانان دست بدست نمايندگان قدرتهای سياسی و اقتصادی و اجتماعی به « پروردگاری روی زمين» رسيدند و می رسند، خدائی کردند و می کنند. و اين امر ويژه مذاهب نيست، نتيجه تمرکز و تراکم و تکاثر قدرت است. از اينرو هر عقيده ای ابزار قدرت می شود، بنيادگذاران و نيز به نمايندگی شان، « ايدئولگ ها» خدا می شوند. امر واقعی که امروز همگان شاهد آنند.
     پيامبر توحيد جوی و در فطرت خويش زيستهء ما، رسالت مبارزه در راه توحيد را بر عهده دارد، برای آنکه از او خدا نسازند بمناسبتهای مختلف مامور ابلاغ اين پيام است که:(۱۰۳)

قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَمَن كَانَ يَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا {۱۱۰}
(خدای خطاب به پيامبر می فرمايد): بگو اينست و جز اين نيست که من بشری چون شمايم. بر من وحی می شود. اينست و جز اين نيست که خدای شما، خدای واحدی است. و هر کس لقای او جويد، (برحمت او اميدوار است) بر اوست که به عمل، عملی درست برخيزد و در پرستش خدای احدی را شريک وی نسازد.

    و نيز مرگ ابراهيم فرزندی که سخت عزيز پدر بود، با گرفتن آفتاب مقارن شد و مردمان نيز بحکم ذهن مطلق تراش خويش، گرفتن خورشيد را با مرگ فرزند پيامبر مربوط کردند و بدان نسبت دادند. پيامبر به مسجد رفت و خطاب به مردمی که می خواستند از او خدا بسازند گفت:
     خورشيد و ماه از آيات خدا هستند و برای مرگ و زندگانی کسی گرفته و تاريک نمی شوند ... (۱۰۴)
     و اکنون از راه عبرت به جهان امروز خويش نظر کنيم و ببينيم که خدا تراشی چه رواجی دارد. پس از اين توجه است که خواهيم توانست بزرگی راستينی را که انسان در توحيدگرايی بدست می آورد، درک کنيم ...
     پيامبر اسلام تمامی عمر خود را بخاطر توحيد زيست و در مبارزه زيست. و چون معلوم بود که پس از مرگ وی قدرت حاکم از او خدا خواهد تراشيد، و به ارتجاع قديم در شکل جديد استمرار خواهد بخشيد، مامور ابلاغ اين پيام شد. (۱۰۵)
  وما محمد الا الرسول قد خلت من قبله الرسل افائن مات او قتل انقلبتم علی  اعقابکم و من ینقلب  علی عقبیه  فلن یضر الله شیا  و سیجزی  الله  الشاکرین( 144 ال  عمران)
و محمد نيست مگر پيامبر. پيش از وی نيز پيامبرانی بودند. آيا اگر وی بميرد يا کشته شود، شما به جاهليت پيشينيان خود باز خواهيد گشت؟ و کسی که به ارتجاع پيشينيان تحول کند به خدا ضرری نمی زند (که به خود می زند) و خدای پاداش سپاسگزاران (پايداران بر عقيده) را زود می دهد.

     و چه زود کوشيدند که به اعقاب خويش برگردند. هنوز تن پيامبر سرد نشده بود که شمشير در دست فرياد زدند: هرکس بگويد محمد مرده است  او را خواهند کشت. برگرد مرده محمد (ص) قال و مقالی بلند شد تا فرصتی باشد و ابوبکر از بيرون شهر برسد. اينسان «محمد ستائی» بکار استقرار قدرت رفت. و پس از آن نيز بارها کوشيدند، اما مبارزه پيروز محمد (ص) بطور نسبی کامياب گشت و او خدا و فرزند خدا نشد. با وجود اين بعلت گرايش عموم به پرستش شخصيت، همواره اين کوشش بکار می رفته و می رود که بر سيمای پاک و صاف محمد (ص) نقاب خدائی زنند...

قسمت سوم - ابتلای عموم به پرستش شخصيت:
     بهنگام بحث از مؤلفه های مقام مطلقه  و هويت پرستش شخصيت، از زبان قرآن نقش امامت شرک و کفر را در ابتلای عمومی به پرستش شخصيت توضيح داديم. در اينجا پاره ای مطالب را از نو طرح می کنيم و می کوشيم سازوکارهای تمايز و تشخص و فزون طلبی آدميان را تحليل کنيم.
     همانسان که ديديدم از سوئی امامت شرک و کفر (با دولت بعنوان سلطه گر) کارش اين است که نيروهای محرکه جامعه را در خود جمع کند و آنرا صرف ادامه حيات و « رشد» ويژه خويش سازد. نيروی کار جامعه، مغزهای جامعه، توليد مادی و غيرمادی جامعه، منابع ثروت کشور را بزور مطلقه  تبديل می کند و اين زور رشد می نمايد، يعنی دائماً برخود می افزايد و برای اينکار يعنی برای برخودافزودن نيز بايد در تمامی زمينه ها و بطور روزافزون بکار رود. و بکار می رود و با جذب همه استعدادها و منابع رشد می کند. شخصيت های خدا شده، بنمايندگی اين زور عمل می کنند و نقش آنها سازمان دادن تمرکز و تراکم و تکاثر زور است. اين زور چه به صورت لخت و عور، يعنی در شکل چماق و « سرنيزه» و مسلسل و چه لباس پوشيده و آراسته، يعنی در شکل قدرتهای اقتصادی يا موقعيتهای سياسی و اجتماعی و فرهنگی، يک هدف دارد و آن خودش است. برای زور تنها يک مسئله وجود دارد و آن استمرار و بر خودافزايی است.  استمرار مقام مطلقه  نيز در گرو برخويشتن افزايي او است. زيرا استبداد اگر همانند برف بهمن وار به حرکت در نيايد و برخود نيفزايد، ذوب می شود و از بين می رود. در حقيقت وقتی زور در رنگها و اشکال گوناگون عامل منحصر بفرد رابطه گرديد، بناگزير آنرا يا له و يا عليه مقام  متمرکز و متراکم شونده بکار می برند. حال اگر مقام مطلقه  نتواند همه نیروها را در خود ادغام کند و آنان را با خود هم هويت و همسو نمايد، ناچار تضادهای موجود ميان گروه های مقام دار  و مردم، از راه تجزيه و تلاشی استبداد حل می گردند. توضيح آنکه وقتی زور عامل تک و تنهای روابط می شود، تضاد مطلق يا توحيد مطلق، تحقق پيدا نمی کند. هر دو وجود دارند. چرا که بدون اجتماع اجزاء چهارگانه قدرت، نطفه قدرت بسته نمی شود و اگر اين اجتماع و تأليف در زمينه روابط زور، يعنی در زمينه برخورد و تخريب يکديگر انجام نگيرد، تمرکز و تراکم و تکاثر غيرممکن می گردد. وجود همين برخوردها که نشانه حضور نيروهايي با هويتهای متضاد در صحنه است، استبدادرا ناگزير می کند با افزودن بر خويش به حل تضادها بپردازد. از اينرو عمله ظلم کارشان به استعمال زور در جهت تمرکز و تراکم و تکاثر قدرتهای اقتصادی و سياسی و اجتماعی و فرهنگی منحصر می گردد و با اينکار راه توحيد را بر خود و مردم می بندند و خود و همگان را در گمراهی ها سردرگم می کنند: (۱۰۶)

وُلَذالِکُ  ُزيِنُ لِفِرعُونُ ُسُوءِ عُمُلِه وُ ُصدُ عُنِ السُّبِيلِ
وُ مُاکَيـُد ُفِرعُونُ اِلَا فِی تَبُابٍ   
و اينسان بر فرعون زشتکاريهايش را زيبا جلوگر می ساخت و بدان راه حق (توحيد و خدا) بر او بسته می شد. و کيد فرعون جز در تباهی اش بکار نيامد.

    و پيامبر (ص) می گويد:
     دو گروه از امت منند که اگر صالح باشند، امت من صالح می گردد و اگر فاسد باشند، امت من فاسد می شود. پرسيدند اين دو گروه کيانند؟ فرمود: علماء و امراء. (۱۰۷)
     از سوی ديگر دست آورد عمل، از جمله در انديشه متمرکز و متراکم و متکاثر می شود. اقتضای تکاثر «علم» بازديدن پيشاروی است. تمايل طبيعی مرغ انديشه اين است که افق پرواز خويش را باز بيابد، چرا که اگر موانع مادی و ذهنی، افق انديشه را  ببندند انديشه بيکار نمی ماند: يا در جهت تخريب موانع بکار می افتد و يا ميدان عملش به محدوده و زندان موانع محدود می گردد و در اين محدوده در جهت هايی بکار می افتد که زمينه آن موجود است. واقعيت های همه زمانها می گويد که اين زمينه ها از لحاظ زمانی گذشته و از لحاظ مکانی دايره رقابتها بر سر استبداد است (چرا که موانع را جز زور ايجاد نمی کنند). از اينرو انديشه توحيدگرا، آينده گر او انديشه اسطوره گرا، واپس گراست.
روشهای توحيدگرايان سازنده و روشهای شرک و ثنویت گرايان تخريبی هستند. اگر موانعی در ميان نباشد هر زمان افق تازه تری بروی انديشه گشوده می شود و رشد انديشه را پايانی نخواهد بود.
    نظر به اينکه انديشه مرکز جمع شدن و بر خود افزودن تجربه ها و آموخته ها و اطلاعات و ... است، و بعلت آنکه خود انديشه بر روی اين دست آوردها عمل می کند، اگر در چهارديواری مطلقهای ذهنی و عينی اسير نگردد، دائماً از حدود زمان و مکان حاضر در می گذرد و در مکان وسيع تر و افق بازآينده ای که تا بينهايت (معاد) دامن می گسترد کار می کند و می آفريند: (۱۰۸)

 بَلْ يُرِيدُ الْإِنسَانُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ {۵}
بلکه انسان می خواهد پيشاروی (افق انديشه و عمل) خويش را بگشايد.

     اما بلحاظ استمرار نظامهای اجتماعی، انديشه ها در چهارديواری روابط زور محصور و زندانی اند و کارشان منحصر به فراهم آوردن اسباب دوام و استمرار اين روابط است. از جمله اين اسباب انواع خداهای ذهنی و عينی، يعنی اسطوره ها و بتهايند. انديشه در زمينه روابط زور مثل کرم ابريشم کارش به تنيدن تارهايي از خداهای موهوم به دور خويش خلاصه می گردد تا جايي که در مقام هرواقعيتی اسطوره ای می نشيند، و بر جای علم هم، اسطوره علم تکيه می زند و علم ابزار خداتراشی ها می گردد: (۱۰۹)

العلم هو الحجاب الاکبر

     به زمان خودمان نظر کنيم، آيا انديشه زندانی نيست؟ و آيا چماق علم جای علم واقعی را نگرفته و نمی گيرد؟...
     مطلب را بسط دهيم و ساده کنيم: از جمله موارد مبارزه توحيد با شرک ، مبارزه ميان دو طرز فکر است، طرز فکری که می خواهد افق عمل انديشه نامتناهی باشد و طرز فکری که می خواهند انديشه در مقام عمل پا را از چهارچوب توقعات مقام مطلقه  بيرون نگذارد. همانطور که گفته شد، مبارزه توحيدگرايي با اسطوره گرايي يک مبارزه تازه ای نيست و پايان آن نيز نزديک بنظر نمی رسد. دسته ای اسطوره ها و بتها و شخصيتها، ظن و گمان و خود را بجای خدا می نشانند و خويش را در اين پيله اسير می گردانند و دسته اي ديگر، با قبول خدای اسلام، اين خداها را انکار می کنند و انسان را از اسارت آنان آزاد می نمايند. طرز فکر اول درعالم نسبيت -- مطلق گراست و طرز فکر دوم در عالم نسبی -- نسبی گراست. طرز فکر اول نتيجه بسته شدن افق پيشاروی انديشه بر اثر تمرکز و تراکم زور است.
     بهمان واقعيت باز می رسيم که پيش از اين عنوان شد: فکر، يک حرکت است، تغيير جهت، حرکت را از بين نمی برد اگر عمله ظلم فقط يک راه، که راه رقابت در بدست آوردن و افزايش زور و استعمال آنست باقی نگذاشتند، ناگزير حرکت انديشه در اين مجرای منحصر به فرد جريان می يابد و بهمين دليل نيز آدميانی که در نظامهای اجتماعی غير توحيدی هستند، فزونی جوی و تجاوزطلب می شوند: (۱۱۰)

كَلَّا إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَى {۶}
چنين نیست، همانا انسان طغيان گر  است.

     و چون چهارچوب فعاليتهای انسانها را همان نظاماتی تشکيل می دهند که در نتيجه تمرکز و تراکم و تکاثر زور بوجود آمده اند، ناچار همگان در رقابت بر سر مقام شرکت می کنند و حرکت انديشه متوجه تحصيل اسباب مقام شخصی می شود. انديشه ای که بطور طبيعی بايد از خود درگذرد، در پيله شخصيات محبوس می شود. و بدين ترتيب عموم انسانها به بيماری پرستش شخصيت مبتلی می گردند.
     بر کسی پوشيده نيست که بنای تمامی نظريه های اجتماعی رايج زمان ما، بر اين پايه قرار دارد که رقابت بر سر مقام جنبه عام و شامل دارد و هدف نظريه های موجود آنستکه به ترتيبی خاص اين رقابت را تنظيم کنند و يا احياناً آنرا حذف نمايند. توصيف و توضيح اين رقابت را در وجهی که به ابتلای عموم به پرستش شخصيت و خودپرستی راجع می شود، از کتابی که چاپ جديد آن بتازگی نشر يافته است عيناً می آوريم. متنی راکه نقل می کنيم بدان جهت برگزيده ايم که مضمون آن مورد اتفاق همه گرايشهای فکری موجود است در خوب و بد، ارزش و ضد ارزش بودن جستجوی خوشبختی، در تشخص شخصيت موافق و مخالف وجود دارد، اما واقعيت و عموميت اين امر مورد اتفاق است:
« قدرتِ ايدئولوژيک مفهوم برای خودش نيست، بلکه از جنبه جامعه شناسی و تاريخ قدرت مذکور منبعث از اين امر واقع است که اسطوره خوشبختی، منعکس سازنده و مجسم کننده اسطوره برابری در خويش است ... برای آنکه خوشبختی حامل اسطورهء برابری باشد، بايد قابل اندازه گيری باشد. و در متن اشياء و علامتها سنجش پذير گردد... از آنجا که خوشبختی در برابری يافتن [در احراز قدرت] خلاصه می شود، بر پايه اصول فردگرايانه استقرار می يابد ... در نتيجه تمامی بازيها و تدابير سياسی و وعده « جامعه مرفه» مبتنی بر اين امر است که به مدد افزايش حجم توليد فرآورده ها تضادها را حل کنند، ... اما همين مسابقه ميان مصرف و افزايش توليد موجب تشديد نابرابريها شده است و می شود. اين رشد مولد نابرابری اجتماعی و امتيازات و عدم توازنها می گردد و از نو و به ابعدادی بزرگتر آنرا توليد و برقرار می کند ... چون فراگرد انحراف مسير رشد و ميزان و سرعت و شدت اين انحراف ساخت و معنی واقعی رشد را معلوم می کند، ... نوعی از روابط اجتماعی و تضادهای اجتماعی و يک نوع از « نابرابری» که در گذشته در متن توقف و بی حرکتی استمرار می يافت، امروز از طريق رشد استمرار می يابد. اين رشد خود تابعی از متغير نابرابری است. ضرورت حفظ نظم اجتماعی مبتنی بر « نابرابری« و نيز حفظ ساخت اجتماعی مناسب با امتيازطلبی موجب می شود که « رشد» يک عنصر استراتژيک تلقی گردد. منطق منحصر بفرد اين رشد، (يعنی استمرار نظام موجود به ابعاد بزرگتر) ادامه حيات خويش است و بدين اعتبار استراتژی اش مبتنی بر نگاهداری جامعه بشری در کسر و کمبود دائمی است... نظام چيزی جز شرايط ادامه حيات خود را نمی شناسد. برای او اجتماع و شخص هدف نيستد، وسيله اند ... در اين زمينه، خوشبختی در تشخص فردی است و اين تشخص جويی هر زمان در چيزی است، امروزه در علم [بعنوان وسيله تحصيل قدرت] و مقام است. زيرا اين دو، دو کالای کمياب زمان مايند و همگان در پی تحصيل ايندو می باشند ....» (۱۱۱)

     امر واقعی که در متن فوق بيان و توضيح شده است، آيا همان امر واقع مستمری نيست که قرآن با بيان رسای زير، بشر را بدان متوجه کرده است: (۱۱۲)

اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطَامًا وَفِي الْآخِرَةِ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَمَغْفِرَةٌ مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانٌ وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ {۲۰}
بدانيد که حيات دنيا (جريان زندگانی در اين جهان) بازيگری و لهو و آرايش و بيهوده کاری و تفاخر و فخرفروشی بر يکديگر و تکاثر (برف انبار کردن) در اموال و اولادست (فراگرد اين تدنی و تباهی را می توان با توجه در اين مثال بمعاينه اندريافت): همانند نبات و سبزه ای که به يمن باران بجا و به موقعی برويد و مايه شگفتی کفار (زندانی مطلقهای ذهنی که از فهم اسباب و علل عاجزند) گردد اين سبزه خرم و شاداب، روی بزردی نهد و آنگاه چوبی خشک گردد. در واپسين، عذاب شديد و مغفرت و خوشنودی از خدای است. و نيست حيات دنيا جز متاع و مايه غرور.
مجيد: چرا قرآن در اينجا چنين جمع بندی کلی کرده است. آيا در اصل آمدن ما به اين هستی برای رشد پيدا کردن نيست و اين نمی شود الا به حيات. پس اگر حيات در صراط حق قرار گرفت نمی تواند لهو .. باشد.جواب   این مثال  برای کسانی است   اصل راهنمایشان   شرک  یعنی ثنویت است
     آری، چنين است وقتی پيش روی افق انديشه بسته بود، زندگانی در لعب و لهو و زينت و تفاخر خلاصه می شود. علامتهای تشخص، زود بزود از « ُمد» می افتند و انسان همچنان در پی سراب غرور و تشخص، تشنه کام، می دود. کار انديشه، جمع آوری اسباب تشخص و تفاخر و غرور در وجود آدمی می گردد. استعدادها عليه يکديگر بکار می افتند تا بدانجا که امروز دست کم ۶۰ درصد توليد کشورهای صنعتی فقط و فقط پاسخگوی به يک نياز، يعنی به نياز تشخص اند و تازه بخش مهمی از هزينه های ۴۰ درصد بقيه توليد نيز، صرف انطباق توليد با ضابطه های تشخص فردی می شود. و انسان باز هم گرسنه تر و حريص تر در تشخصات خود چنان سردرگم است که حتی فاجعه ای اينچنين بزرگ نمی تواند او را بخود آورد... انسان ديگر بازيچه « نشانه ها و اشيائی» است که بايد بدانها برای خويش تشخصی ويژه بجويد. نقش شخصيتهای خداشده در تباهی شخصيت راستين آدميان اينستکه آنان را به بيماری خودپرستی و پرستش شخصيت مبتلی می کنند. تا جاييکه حتی وقتی پای عقيده در ميان است و مسئله ايمان آوردن به دين طرح است، مطالبات و خواست های مردمان متوجه اسباب کامروانی ها و لذت جويي های مطلق العنانه است. مردمان آنروز عربستان که اسباب کامکاريهای بی بند امروزی را بخواب نيز نمی ديدند، برای ايمان آوردن از پيامبر خواهان چشمه و باغ و کاخی از زر و بالا رفتن به آسمانها و ... بودند و با شگفتی می پرسيدند خدا بشری را به پيامبری برانگيخته است؟ (۱۱۳) و امروز نيز هر گروه با هر عقيده ای بخواهد خود را به جامعه عرضه کند، نخست بايد شخصيتی را بت کند و برای او معجزاتی قائل شود. مردم از اين شخصيت معجزه می خواهند و می پرسند آيا می توانی در کوتاه ترين مدت حداکثر اسباب کاميابی ها را فراهم کنی؟ و وی نيز از روی فريب می گويد آرزوی شما را صد چندان بر می آوريم! اسطوره زمان ما، اسطوره نِعُمِ مادی و تهيهء فرآورده هايی است که نياز به تشخص را رفع کنند. کيست جرئت کند و از پرستش اين اسطوره، اين خدای موهوم روی برتابد؟ جهان مبتلا به پرستش شخصيت، جهان اسير اين اسطوره هاست و رشد قربانی کردن همه استعدادهای انسانی و منابع ثروت طبيعی بپای اسطوره ها يا بت های ذهنی اين دوران است.
     امروز برای تحميل يک فکر، برای بردن يک انتخابات، برای رقابت پيروز بر سر فروش يک کالا، برای تبليغ يک پيراهن، برای ... از ابتلای عمومی به پرستش شخصيت سود می جويند، و بنا بر مناسبت، شخصيتی را بعنوان ُمغ بزرگ يا استعداد ويژه، يا اندام الگو، يا صدای سحّار و ... بخدائی می رسانند و تشبه يا تعلق خاطر به او را علامت تشخص می گردانند، در گذشته نيز چنين می کردند. اين بيماری همه گير است، در برابر آن هيچکس مصونيت ندارد. بدينخاطر است که قرآن جای جای به پيامبران خود هشدار می دهد و آنها را از ابتلای به اين بيماری بر حذر می دارد. ما از آنهمه هشدارهايی را که خطاب به پيامبر اسلام است، بلحاظ آموزندگی بيشترش در زندگانی روزمره مان بر می گزينيم  در اينجا می آوريم. ما نيز مبارزه را در راه عقيده را برای تشخص خويش می کنيم و بدين جهت مردمی را که باور آوردن آنها جهانی را دستخوش تغيير می کند، رها می کنيم به اميد دلبری از «اشخاص مهم» تا آنجا که جرئت اظهار عقيده را از دست می دهيم. تا عقيده را باب طبع « شخصيت ها» نکنيم، بر زبان و قلم نمی آوريم. عقيده اينسان قربانی پرستش شخصيت می شود.
     محمد (ص) با وليدبن مغيره که از بزرگان قريش بود، ايستاده بودند. پيغمبر از او انتظار داشت که اسلام بياورد. ابن ام مکتوم مردی کور از مردمان عادی بر وی بگذشت و تقاضا کرد چيزی از قرآن بخواند ... اين تقاضا بر محمد (ص) گران آمد زيرا او را از گفتگو با وليد باز می داشت. روی برگردانيد و چهره در هم کشيد و برفت. وقتی تنها شد از خود پرسيد آيا اشتباه نکرده است؟ و اين آيه ها پاسخ اين سئوالند: (۱۱۳)

عَبَسَ وَتَوَلَّى {۱}
أَن جَاءهُ الْأَعْمَى {۲}
وَمَا يُدْرِيكَ لَعَلَّهُ يَزَّكَّى {۳}
أَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنفَعَهُ الذِّكْرَى {۴}
أَمَّا مَنِ اسْتَغْنَى {۵}
فَأَنتَ لَهُ تَصَدَّى {۶}
وَمَا عَلَيْكَ أَلَّا يَزَّكَّى {۷}
وَأَمَّا مَن جَاءكَ يَسْعَى {۸}
وَهُوَ يَخْشَى {۹}
فَأَنتَ عَنْهُ تَلَهَّى {۱۰}
كَلَّا إِنَّهَا تَذْكِرَةٌ {۱۱}
فَمَن شَاء ذَكَرَهُ {۱۲}
فِي صُحُفٍ مُّكَرَّمَةٍ {۱۳}
مَّرْفُوعَةٍ مُّطَهَّرَةٍ {۱۴}
بِأَيْدِي سَفَرَةٍ {۱۵}
كِرَامٍ بَرَرَةٍ {۱۶}
(خطاب به پيامبر است): ترشرو گشت و پشت کرد و برفت. به خاطر بحضور آمدن مردی نابينا. و چه می دانی شايد که کور (ديدهء دلی روشن يافته) و پالايش جسته و در ميان گذاشتن سخن (عقيده) با وی سودمند باشد. چرا تو به آنکس می پردازی که فزونی جوی و غنی طلب است. حال آنکه آزاد کردن ( از پليديهای فزونی طلبی) و پالايش دادن، نه در عهده تو است. و اما از آنکس که بتو روی می آورد و در پالايش خويش می کوشد، و هشدار خدای را دليل راه می شمرد، روی برمی تابی؟ اينکار تو نادرست است. (بيان عقيده برای طالب آن واجب است) و سخنان خدای هشدار است تا مگر هر که خواهد بدان راه از بيراهه جويد. اين هشدارها بر صفحه هاي مکرم نگاشته (انعکاس توقعات پست  و آلوده گيها فزونی طلبی ها نيست) و  عقيده راستين و روش پالايش است که به دست رسولان (در اختيار انسانها) قرار می گيرد، سفيرانی که بزرگوار و پاک و نيکويند.


     آموزش قرآن است: در انتظار موافقت وليدها نبايد ماند. بسراغ آدم های عادی بايد رفت، آدمهايی که هنوز بهمه چيز نرسيده اند و با ساخته شدنشان جهان منقلب و ديگرگون می شود. نبايد « شخصيت» را محور انديشه و عمل خود ساخت  و خود را اسير اين وهم نمود.
-     و اين بيماری شدت گير است. توحيدگرايی بر آنستکه «ايمان آدمی کامل نمی شود مگر آنکه هر چه را برای خود می خواهد برای هم نوع خود نيز بخواهد» (۱۱۵) و شرک و اسطوره گرايي بر آنستکه تشخص آدمی کامل نمی شود مگر با تخريب ديگری. توحيدگرايي بر آنستکه پيشاروی انديشه تا بينهايت باز باشد و شرک و اسطوره گرايي برآنند که انديشه بايد در چهارچوب توقعات مقام بکار افتد و بس. تمامی وسايل و بيشتر از همه زور (در انواع و اشکال مختلف) بکار می روند تا انديشه پا را از اين محدوده فراتر نگذارد ...

     اين بيماری سرانجام انسان را در ذهنياتش اسير و بدان او را از ديگران و واقعيتها می برد. اين بيماری در شدت و مراحل بحرانی خود، کار را بجايی می رساند که آدمی مگر خويشتن را آنهم جز در متن تشخصات و نيازهای شکم و زير شکم نمی بيند. حتی در اين نيازها نيز زن و مرد (و مرد و مرد هم) يکديگر را نمی جويند بلکه هوس خود را می جويند. عشق در برآوردن نياز جنسی با استفاده از « جنس مخالف يا همجنس» خلاصه می شود و همبستگی های اجتماعی در استفاده از فرصت ها و روابط برای « موقعيت های بهتر» پيدا کردن از خود بيگانه می گردد تا آنجا که هر رشته ای می برد و همه از همه جدا و در انزوای ذهنی و عينی گرفتار افسون های افسونگران می شوند. و مرد از زن، فرزندان از پدر و مادر و اين دو از فرزند جدايي می جويند و همه گرفتار من مطلق شده خويش می شوند و از يکديگر می گريزند.
      قرآن جای جای مبارزه توحيدگرايی را با شرک گرائی و اين تفرد و اختلاف همه با همه را توصيف و تعليل کرده و اين خداتراشی ها را از خود و ديگران و اين فردگرايی بيمارگونه را توضيح داده است، از جمله در سرگذشت ملک سليمان (۱۱۶)

وَاتَّبَعُواْ مَا تَتْلُواْ الشَّيَاطِينُ عَلَى مُلْكِ سُلَيْمَانَ وَمَا كَفَرَ سُلَيْمَانُ وَلَـكِنَّ الشَّيْاطِينَ كَفَرُواْ يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ وَمَا أُنزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبَابِلَ هَارُوتَ وَمَارُوتَ وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولاَ إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلاَ تَكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ وَمَا هُم بِضَآرِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ وَيَتَعَلَّمُونَ مَا يَضُرُّهُمْ وَلاَ يَنفَعُهُمْ وَلَقَدْ عَلِمُواْ لَمَنِ اشْتَرَاهُ مَا لَهُ فِي الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ وَلَبِئْسَ مَا شَرَوْاْ بِهِ أَنفُسَهُمْ لَوْ كَانُواْ يَعْلَمُونَ {۱۰۲}

و (آن گروه موضوع آيه قبل) به تبليغات شياطين در قلمرو ملک سليمان، گمراهی جستند و پيروی کردند. و سليمان کافر نشد. اما شياطين کافر شدند، به مردمان سحر می آموختند برغم آموزشی که بر دو ملک هاروت و ماروت به بابل نازل شد. که بدان اين رو ملک (مردمان را از سحرآموزی و سحرسازی بر حذر می داشتند و آنان را بر پوچی اينکارها آگاه می ساختند و) به احدی چيزی نمی آموختند مگر پس از اين هشدار که ما تو را در بوته آزمايش خواهيم آزمود، پس کفر مورز. شياطين چيزهائی به مردمان می آموختند که بدان ميان زن و شوی جدائی می افتاد و به کسی زيان نمی رساندند مگر به اذن خدای (مگر آنکه خود مايه ضعفف و زيان پذيری می داشت و بدان خدای رهايش می کرد) و چيزهائی می آموختند که بديشان زيان می رساند و سود نمی رساند. و هرآينه بدانيد کسی که اين معامله کند، در واپسين روز بهره خير نيابد. و هرآينه اگر علم می داشتند، می دانستند خود را به چه بهای بدی فروخته اند.

     اين آيه بيان سرانجام انسان است، وقتی آدمی گرفتار پرستش شخصيت می شود. همه چيز، و علم بيشتر از همه اسباب فريب و سحر و  افسون می شود. آدميان علومی را می آموزند و در زمينه هايی بکار می برند که بدانها زيان می رساند و تنهايشان می کند، تنهای تنها ...
     اين بيماری سلامتی تن و عقل آدميان را از ميان می برد. مصرف رابطه خويش را با نياز از دست می دهد. آدميان در مصرف کردن ها از خودشان می گريزند. دامنهء تشخصی که در تخريب يکديگر می جستند، بخودشان می کشد. تشخص را در تخريب خود می جويندبا ولعی سيری ناپذير به جان نعمتهای بی شمار اين دنيا و خودشان می افتند. آنها را به فرآورده هايی تبديل می کنند که به نياز تخريب خويشتن پاسخ می گويند. بيماری پرستش شخصيت که از تراکم و تکاثر مقام مايه می گرفت، کار را به ستم گری و ناسپاسی بخود می کشاند. (۱۱۷)

اِنُ الِانسُان لَظَلُوم کَفَار   
اينست و جز اين نيست، هر آينه انسان بسيار ستمگر و سپاس نشناس است.
     به انسان امروز نگاه کنيم: اگر وضع همين که هست بماند تا پايان قرن ، ۵۰۰ ميليون تا يک ميليارد تن از گرسنگی خواهند مرد. و اين در « بحبوحه تمدن انسانی»!! در کشورهای « پيشرفته» يک هشتم جمعيت، آنهم جمعيت جوان، الکليک يا معتادند. شماره کسانيکه خودکشی می کنند هربار بيشتر می شود. و از جنس گرايی که مگو و مپرس ... يک چهارم تا نيمی از استعدادهای انسانی در خدمت توليد و مصرف مواد جنگی و قشون ها و ديگرکالاها و «خدمات» مخرب است و ... انسان بکجا می رود؟ ... طاغوت، يعنی متعدی و تجاوزکار، تباه کار، سردرگم کننده و منحرف سازنده از راه توحيد، دم از خدائی زدن، و مسرف و افراط کار در ستم، و خودکامگی را در خود و حاکمان خودکامه پرستيدن کار آدميان دوران ما را همانند آدميان دوران های پيش به گمگشتگی در ظلمات می کشاند، و هر تقلائی به بيشتر فرو رفتن در  تاريکی ها می انجامد» (۱۱۸)

وُاَلَذينُ کَفَروآ اَولِيا  ُهم ُ الطّا ُغـُوت ُ يـُخرِ جـُو نَـُهم مِنُ النّـُور اِلَی الظُلمتِ اُولئِکُ اَصُحبت النَّارِ هـُم فِيهُا خِلد ُونُ
و طاغوت اولياء آنانند که کفر ورزيدند طاغوت آنان را از نور (توحيد) بتاريکی ها راه می برد. اينان اهل دوزخند و در آن دير مانند.

     اينک که تحليل ساز و کارهای تمرکز و تراکم و تکاثر مقام مطلقه  از نظرگاه قرآن به پايان رسيد و ملاحظه شد چسان با بيرون رفتن از صراط توحيد و رها کردن افقی که تا بينهايت دامن گسترده است و محصور شدن در چهار ديواری مطلق ها آدميان با عمل خويش به تخريب خويش و يکديگر می پردازند و گرفتار شخص پرستی و پيرو پرستش شخصيت می شوند، و اکنون که زمينه های نمود و تجلی های گوناگون اين پرستش باز ازنظر قرآن به توضيح و وصف آمد، می توان شخص و شخصيت پرستی را  به مثابه يک بيماری اجتماعی در نمونه های نوعيش مورد بحث قرار داد. بدين قرار در سه مبحث بعدی (يعنی مباحث سوم و چهارم و پنجم) به ترتيب، نمونه های نوعی، علائم بيماری و روشها مطالعه خواهند شد. و در مبحث ششم از اصول پايه اسلامی همچون ارزشهای پايه، ارزشهای جهان شمول و پايداری که می توانند در همه فرهنگها به اين عنوان پذيرفته شوند و اساس مشترک نظامهای ارزشی گوناگون باشند بحث خواهد شد. مقصود از اين بحث، ارائه روشی است برای آنکه هر کس بر اساس آن روشهايی را که بکار می برد و يا با او بکار می برند، انتقاد و تصحيح کند.
     تذکر اين نکته ضرور است که شناسايی هر نمونه موکول به شناخت دقيق علائم بيماری و خاصه روشهائی است که بيمار و پيروان اين پرستش بکار می برد. اگر در تشخيص هر يک از بيماريهای اجتماعی از ملاحظه دقيق علائم بيماری و روش های متخذ غفلت شود، اين بيم وجود دارد که هر خواننده ای خويشتن يا ديگری را با هر نمونه ای منطبق بپندارد. در نتيجه اين اثر که هدف اول و اساسيش، شکستن چماق ها و کمک به آزادی واستقلال  انسان از اين بدترين اسارت ها يعنی شرک خودپرستی و شخصيت پرستی است، خود همچون چماق بکار رود و البته از جانب پيروان بيمار و بيماران پيرو اين پرستش.
     از آنجا که در اين مطالعه توجه عمدهء به تحليل سازوکارهای اجتماعی پيدايش و استمرار اين پرستش و توصيف نمونه های نوع و روشهای متخذ بوده، در تحليل و توصيف روانشناسانه از ساز و کارها و خاصه های روانی به ساز و کارهای انحراف از مسير بی انتهای توحيد و افتادن در چهارديواری مطلق های ذهنی اکتفا شد.





مبحث سوم

نمونه هاي نوعی مقام پرستان  







مبحث سوم - نمونه های نوعی مقام پرستان

     قرآن فهرست کامل نمونه های نوعی را واجد است. در اين کار نمونه های نوعی اصلی آورده می شوند و تهيه فهرست کامل بعهده کسانی گذارده بشود که در پی کامل کردن اين تحقيق می روند.

نمونه های نوعی اصلی اينهايند:
     طاغوت منشان و فرعون صفتان و جاه طلبان و خودرأيان و تک روان و دروغ گويان، دوگويان و دورويان و منافقان و پيمان شکنان و متلوّنان و ...، اين نمونه های نوعی را بر اساس خاصه و علائم مرض و روشهائی که بکار می برند می توان به دو دسته اصلی تقسيم کرد:
1-     طاغوت منشان وفرعون صفتان و جاه طلبان و خودرأيان و تک روان و ..
2-     دروغ گويان، دوگويان و دورويان و منافقان و پيمان شکنان و متلونان ...

     هرکدام از نمونه های نوعی دودسته فوق بنوبه خود، شامل نمونه های نوعی فرعی هستند که از يکديگر با خاصه هائی کم و بيش متفاوت قابل تميز هستند. همانطور که متذکر شديم، شناخت هرکدام از نمونه ها موکول است به ملاحظه علائم مرض و رو شهايي که بکار می برند. معمول آنست که بهمراه شرح هر نمونه، خاصه ها علائم مرض و روشهای متخذ از سوی افراد آن نمونه نيز تشريح گردند. هر چند در همين مبحث که نمونه های نوعی معرفی می شوند علائم مرضی که اين نمونه ها از خود ظاهر می سازند و روشهائی که بکار می برند نيز فی الجمله توضيح داده شده اند، اما انتخاب اين ترتيب بدان جهت است که با تشريح علائم و روشها انواع هر نمونه نيز معرفی شده اند. دليل ديگر اينکارآنست که جداگانه آوردن علائم و روشها همگان را در شناخت بيمار از سالم و تصحيح خود و ديگری سودمندتر تواند شد.

قسمت اول: طاغوت منشان و فرعون صفتان و جاه طلبان و خودرأيان و تک روان و ...
     خاصه عمومی اين بيماران اينستکه سلطه جويند. اما علاوه بر اينکه اين خاصه نزد هر يک از نمونه های نوعی، شکلی و نمودی بخود می گيرد، هر يک از نمونه های نوعی دارای خاصه هايی هستند که نزد آنها خاصه اصلی است. اي بسا خاصه های نمونه های ديگر را نيز داشته باشند، اما يا فرعی هستند، يا بايد از علائم مرض بشمارشان آورد، و يا بعنوان روش مورد استفاده قرار می گيرند. بنابراين برای آنکه خوانند، همه بيماريهای خودپرستی و شخصيت پرستی را در خود جمع تصور نکند، در شناسايي هر نمونه بايد خاصه خاصه های اصلی را از خاصه های فرعی تميز دهد.
     اين دسته، ميان خود و ديگری، رابطه ترس برقرار می کنند تا بتوانند توقعات سلطه جوئی بيمارگونه خويش را از راه تخريب ديگری برآورند. اينان پاره ای از نمونه های نوعی اين بيماری:
-        تجسم فسادهای تمرکز و تراکم و تکاثر قدرتند، فزونی طلبند و در فزونی طلبی به هيچ حدی قانع نمی شوند و خدائی می جويند.
-        قدرت ی را می پرستند و می خواهند همه قدرتها نزد آنها جمع شود، انحصارطلبند.
-        در پی مطلق العنانی جويی در جريان تخريب ديگران، پايه گذاران زور، و خود را نيز تخريب می کنند.
-        برای اينان، ديگران جز بعنوان آلت وجود ندارند، عقده ارباب و قدر قدرتِ ديگران شدن، دارند، رهبری و رياست طلبند.
-        جاه و موقعيت برايشان اصل و بقيه امور فرع است.
-        ماجراجويند و فرصت طلب و عقيده در نظرشان جز بعنوان ابزار تحصيل جاه و منزلت و قدرت مفهوم ندارد.
-     در رفتارهای خود بظاهر نمايشگر تضادهايند، اما بواقع وقتی اين رفتارها را بتناسب موقع و در رابطه با متغير مقام  و سلطه جويی تبيين کنيم، می بينيم اين رفتارها نمايشگر مقام  و جاه طلبی هستند.
-        عاشق خويشند و اين عشق بخود را در تک روی و خودرأيي نمايان می سازند.
-        اغوا و وسوسه پذيرند.
     در نتيجه در همه نمونه های نوعی، علائم مرض: حرص  و حسد و غضب و غيظ بروز می کند. و روش کارشان بطور عمده زور (در اشکال مختلف) و کيد (وسوسه کردن، تحريک کردن، دروغ گفتن و فريب دادن) و... است.
     بار ديگر تکرار کنيم که نزد همه نمونه های نوعی، تمامی اين خاصه ها اصلی نيستند، نزد هر يک، يک يا چند خاصه اصلی، و بقيه فرعی هستند. بدين شرح:

الف - طاغوت منشی و عقده فرعونيت:
     طاغوت منشان کسانی هستند که ميان خود و ديگران يک رابطه بيشتر باقی نمی گذارند: رابطه ترس. می خواهند زور مجسم باشند. در جمعی وارد  نمی شوند مگر بعنوان «رهبر». بايد همه از ايشان بترسند و حساب ببرند و اگر کسی حساب نبرد وای بر او، تا به روز سياهش ننشانند آرام نمی گيرند. و اگر جمع رهبريشان را نپذيرفت «انشعاب» می کنند تا رهبر بمانند، و انشعاب از پس انشعاب و زدو بند از پس زدوبند. اما هر چه می دوند و کمتر می رسند و در اين آرزو تباه می شوند.
     اينانند که هر اندازه ميدان بيابند، زياده طلب تر می شوند، تا آنجا که دم از خدايي می زنند، سهل است، مردم بايد اينان را بپرستند، به اينهم قانع نيستند. بايد مردم را خوار و خفيف و پست سازند و تا « ابهت و جلال» خدائی شان به تمامه تجلی کند ...
     در تاريخ ايران، از ضحاک تا امروز، تمام کسانيکه مقام از خود بيگانه شان کرده به شاهی بسنده نکرده و دم از خدايي زده اند. محض نمونه آنچه درباره جمشيد گفته اند و آنچه را در روزگار ما درباره شاه می گويند، می آوريم:

و از شعر سعدی خدا را برداشتند و بجايش شاهنشاه و رضا گذاشتند:

بنده همان به که زتقصير خويش           عذر به درگاه رضا آورد
ورنـــه سـزاوار شهنشـاهــيش              کس نتواند که بجا آورد

     اسداله علم، شاه را از موسی (ع) برتر دانست و مدعی شد: « شاهنشاه از موسی (ع) بالاترند، برای اينکه موسی (ع) ۱۰ فرمان آورد و شاهنشاه ۱۲ فرمان! و هر جا را افتتاح می کنند و هر سخنی را آغاز می کنند « بنام شاهنشاه» است و بقول استاد بازرگان، خدا و ميهن مادون و يمين و يسار شاهنشاه هستند. (۱۲۰)  و آشکارا « ايدوئولوژی شاهنشاهی» و « مطلقیت شاه» را تبليغ می کنند (۱۲۱)
     و اين بيماری جهانگير است» هر جا قدرت متراکم می شود، اين عقده نيز مثل عقده سرطانی رشد می کند، و باز اين بيماری عمومی است، يعنی نزد افراد طبقات مختلف پديد می آيد. خود مطلق سازان اينهايند:
۱- کسانيکه مردم را موظف می دانند خدمت آنها را کنند، می پندارند خلقت محض وجود آنها صورت گرفته و ابر و باد و مه و خورشيد و فلک و انس و جن و و... و آدميان برای خدمتگزاری آنان بوجود آمده اند. از همه توقع خدمت دارند و چه لذتی می برند وقتی به آنها بگويي: « از تو بيک اشاره از ما بسر دويدن». از لطيف ترين احساسات يعنی علاقه و عشق نيز، جز اين نمی فهمند که بايد ديگران به آنها علاقه مند باشند (و علاقه و ترس را نيز از هم فرق نمی گذارند). اگر مرد است، زنان بايد عاشق وی شوند ( و در خيال او می شوند) و اگر زن است، مردان بايد عاشق وی باشند (و در تصور او هستند)! علامت بيماری اينستکه روح تشکر ندارند و همواره طلبکارند! و شدت بيماری وقتی است که اگر بگويي کسی بديشان خدمت کرده است سخت بر می آشوبند، و در صورتيکه قدرت در آنها متراکم شود، آسودگی خود را در از بين بردن خدمتگزاران بخود می جويند.
     به تاريخ نظر کنيد: تمامی کسانيکه به قدرت رسيده اند، بانيان قدرت خود را نابود کرده اند، اينسان بود که: کيانيان خانواده رستم را و ساسانيان بانيان قدرت خويش را و منصور عباسی ابومسلم را و ... و خاندان صفوی هر هفت ايل را که به کمکشان به قدرت رسيدند و فتحعلی شاه، ميرزا ابراهيم کلانتر را و محمد شاه، قائم مقام را و ناصرالدين شاه، اميرکبير را و رضاشاه، داور و تيمور تاش و سردار اسعد و ... را و شاه بعد از کودتا، بختيار و حجازی و زاهدی و ... را از ميان برداشتند.
     اين بيماری در ميان افراد عادی نيز وجود دارد: اگر دو تن را در اختلاف و دشمنی و کينه توزی بيکديگر می بينيم، از جمله بايد ببينيم روابطشان با يکديگر چگونه بوده اند. علامت مرض اين دسته از کسان که طاغوت منشند و عقده فرعونی دارند اين استکه بر شانه ديگران بالامی روند، اما بمحض آنکه پا را از شانه برداشتند، به لگداندازيهای پياپی و محکم می پردازند و تا خدمتگزار و آلت بدبخت را پامال نکنند آرام نمی گيرند. از عوامل خرابی کار جنبش ها اينهايند اينان کافرانند، هر زمان پرتوقع تر  هر زمان طلبکارتر و هر زمان بيمناک ترند. چون نگران موقعيت خويشند، بطور دائم به خیانت مشغولند و آرام و قرار ندارند. از زيادی کفران به نعمت ها، گرسنگی به فزونی طلبی و ترس از دست دادن موقعيت چون لباس در برشان می گيرد: (۱۲۲)

وَضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً قَرْيَةً كَانَتْ آمِنَةً مُّطْمَئِنَّةً يَأْتِيهَا رِزْقُهَا رَغَدًا مِّن كُلِّ مَكَانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللّهِ فَأَذَاقَهَا اللّهُ لِبَاسَ الْجُوعِ وَالْخَوْفِ بِمَا كَانُواْ يَصْنَعُونَ {۱۱۲}
خداوند شهری را مثال می آورد: اين شهر در امن و اطمينان خاطر می زيست. رزق و روزی از هر جای به فراوانی بدان سرازير بود. آن گاه به نعمتهای خدا کفر ورزيدند. و خدا به سبب دست ساخته هاشان، گرسنگی و ترس را همچون لباسی بر (درون و برونشان) پوشانيد

     و از بدی کار اينکه، مردم اغلب اين بيماری را دارند. اين بيماری که خود از تمرکز و تکاثر قدرت مايه می گيرد، موجب تشديد آن نيز می گردد. روحيه توحيدجويي و معاونت و همکاری و همقدمی و برابری و برادری جويی را از ميان می برد و به تشخصات فردی و گروهی ميدان می دهد ...
     آنها که بيشتر خدمت می کنند کمتر پاداش می گيرند، سهل است، کمتر سازمان و جمعيت و ملتی است که خدمتگزاران خويش را بدست خود پست و تباه نکرد باشد. آری شکرگزاران اندک اند: (۱۲۳)

يَعْمَلُونَ لَهُ مَا يَشَاء مِن مَّحَارِيبَ وَتَمَاثِيلَ وَجِفَانٍ كَالْجَوَابِ وَقُدُورٍ رَّاسِيَاتٍ اعْمَلُوا آلَ دَاوُودَ شُكْرًا وَقَلِيلٌ مِّنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ {۱۳}

آنچه می خواست از پرستش گاه ها و پيکره ها و جامهای همانند آبگير و ديگهای برجا نشانده برايش بعمل می آورند. ای خاندان داود، شکر کنيد. و بندگان شکرگزار من  اندک شمارند.

     اينان اخلاق شيطانی دارند، کبريايی می فروشند و کائنات را محض خود خدا شده شان می خواهند و گرفتار اين پندار باطلند که نه فقط تافته جدابافته اند، بلکه وظيفه ديگران خدمتگزاری بديشان است: (۱۲۴)

وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلَّا فَرِيقًا مِّنَ الْمُؤْمِنِينَ {۲۰}
و راستی آنستکه ابليس پندار خويش را بر ايشان همچون سخن راست باوراند از آنرو همگان جز گروهی از مؤمنان از  ا و پيروی کردند.

     و اينان از خود نيز طلبکارند و سرانجامی تباه و تاريک دارند. از ضحاک تا رضاخان در زندان و تنهايي مردند، در تنهايي عقده خدائی و زندانِ روزگار، چنين است اين دسته از بيماران تنها می شوند چرا که مردم از ضحاک ها، يعنی از کسانيکه نه فقط سپاس خدمت ديگران را نمی گزارند بلکه خدمت و کار ديگران را هم بپای خود می نويسند
 می گريزند: (۱۲۵)
هر آنـکس زدرگـاه برگـشت روی نماند به پيشش يکـی نـامـجوی
سـه و بـيست سال از در بـارگـاه     پـراکنده گـشتند يـکسر سپــاه
هنـر چون نـه پيوست با کردگـار شکست اندر آورد و بـربست کار
چه گفتآن سخنگوی با فروهوش چو خسروشوی پند گيرا بگوش
بيزدان هر آنکس که شد ناسپاس  بدلش انـدرآيد زهر سو هـراس

     و وقتی ناصرالدين شاه (همانند آل داود که نعمتها را نه از سليمان که از خود می دانستند) به اميرکبير گفت «خدمات همه از خود ماست» زمينه پرورش اميرکبيرها را از ميان ببرد و کار کشور بدانجا رسيد که عمادالسلطنه دربارة شاه و رجال دربار می نويسد: (۱۲۶)
     « افسوس که مردمانِ قابلِ بزرگ ايران رفتند و يک نفر دولت خواه و ملت پرست نيست ... رجال دولت ايران محض تملق بخارجه، به دولت و ملت خود خيانت می کننند و باز محترم هستند ... و صبح خانه امين السلطان رفتم، باز از شاه بد می گفت و شاه را توصيف می کرد که قابل للگی عزيزالسلطان است، هرکار که بد می کند گردن می گذارد، هر چه من خوب می کنم نسبت بخود می دهد.»
     يعنی حتی رجال فاسد و تباهکار نيز با او يکدل نبود ند ... تا کارش به مليجک بازی رسيد و مقدرات کشور اسباب هوسهای بچگانه مليجک های اول و دوم و سوم شدند و « بچه ننر و لوس و بيمزه ای» اميرالامرای کشور شد.
     و وقتی نفت را شاه خود ملی می کند و بر مصدق و فاطمی آن می گذارد، روزگار کشور باينجا می کشد که می بينيم ...
     و در پراکندگی احزاب و جمعيتهای دوران معاصر کشور که اينگونه اشخاص در رهبری آن راه جسته اند از راه عبرت نظر کنيم تا روشنمان شود که قرآن چه با وضوح پراکندگی و تنهايی و سقوط و ا نحطاطی را که از رهگذر اينگونه مردمان عايد می شود بيان می کند:( ۱۲۷)

 فَقَالُوا رَبَّنَا بَاعِدْ بَيْنَ أَسْفَارِنَا وَظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِيثَ وَمَزَّقْنَاهُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ {۱۹}
آنگاه گفتند خداوندا ميان سفرهايمان دوری افکن. بر خويشتن ستم کردند و از اينرو سرگذشت اينان را حديثهای عبرت گردانيديم و آنها را به منتهای درجه پراکنده و پريشان ساختيم. همانا سرگذشت اينان، پديده های (عبرت آموز) برای هر پر صبر و (همه وقت) سپاسگزاری است.

۲- کسانيکه عاشق قدرتند، قدرت مطافه را که زور است  را می ستايند، قهرمان پرستند و ... اينان قدرت را در يک يا چند جلوه اش می پرستند. قدرت سياسی، قدرت بازو، پول، و ... همه چيز را برای قدرت می خواهند و افزودن بر قدرت. از بکار بردن زور و زورآزمائی لذت می برند نه برای هدفی بلکه برای نشان دادن زور  و تحصيل زور بيشتر. در هر جمعی که باشند يا آن جمع را آلت « هل من مبارز» گوييهای خويش می کنند و يا در درون جمع حادثه بوجود می آورند، تنها بخاطر اِعمال زور.
     بدينسان که ديديم تمرکز و تراکم قدرت، در جامعه دو دسته قدرت جويان و قدرت پرستانِ آلتِ دست بوجود می آورد. تمايلات زورطلبی را چنان تقويت می کند که قدرت ارزش برين و مطلق می شود تا بدانجا که حتی آنها هم که می خواهند نظم فساد را براندازند، در سازماندهی، الگوهايي بکار می برند که موجب تمرکز و تکاثر قدرت می شوند. قدرت جويان، قهرمان پرستان و قدرت پرستان يک قومند، شعار زورپرستان ايرانی و فرنگی و عرب و ترک و تاجيک و ... اين شعر فرودسی است:
جهانتا جهانجای زور است وبس مکافات بی زورگور است و بس

     زورپرستان از بکاربردن زور لذت می برند، حتی اگر عليه خودشان باشد. از اينروست که زورپرستانِ کارپذير، ابتکار عمل را به مقام حاکم می گذارند و مقام حاکم نيز همواره پسند خود و پسند عموم را يکی می داند و ا گر کسی جرأت کند خلاف رأی او حرف بزند وای بر او! اينان مردم را اسير و برده می کنند و بر آنها هزارها منت نيز می گذارند: فرعونها بر بنی اسرائيلی ها منت می گذارند و وقتی موسی ها می پرسند: (۱۲۸)

وَتِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّهَا عَلَيَّ أَنْ عَبَّدتَّ بَنِي إِسْرَائِيلَ {۲۲}
بنده کردن بنی اسرائيل، اينست آن نعمتی که منت آنرا بر من می نهی؟

پاسخ می دهد: (۱۲۹)

قَالَ فِرعُون مُآ اُرِيکُم اِلَامُآاَری وُ مُآهُدِيکُم اِلَاسُبِيلَ الرُّشَادِ
فرعون گفت: جز آنچه را می بينم به شما نمی نمايم و شما را جز براه حق و ارشاد رهبری نمی کنم.

     آری، قدرت پرستان وقتی به قدرت و رهبری می رسند، نبايد حرفی بالای حرفشان زده شود. و اگر چنين شود در هر جمع و کشوری باشند آنرا می پاشند.
     مردمی که اساس روابطشان را همواره زور تشکيل داده است و زورپرست و قهرمان ستا شده اند، دائم منتظر قدرقدرتی هستند که به آنها طعمه نشان دهد تا بدنبالش بدوند، و اين بيماری آنقدر دامن گستر و تا بدانجا خطرناک و کشنده می شود که وقتی قرآن اهل اديان (عموم بشر) را بتوحيد می خواند، می گويد: (۱۳۰)

 قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْاْ إِلَى كَلَمَةٍ سَوَاء بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُولُواْ اشْهَدُواْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ {۶۴}
بگو ای اهل کتاب بياييد به سخنی که ميان ما و شما بر سر آن اتفاق است، عمل کنيم. و آن اينکه جز خدای را نپرستيم و چيزی را  با وی شريک نگردانيم ...

بُعضُنَا بُعضًا اَربابٌا مِن د ُونِ اللهِ فَاِن تَوُلَوا فَقُولُواشهُدو ُا بِاَ نَا مـُسلِمـُونُ
... و از ما، گروهی گروه ديگر را بجای خدا ارباب نگيريم. اگر روی از اين دعوت برتافتند، بگوييد شاهد باشيد که همانا ما مسلمانيم.
  
     برای اندريافت معنای اين دعوت بزرگ قرآن، اندکی باطراف خود بنگريم که آلت سازی و آلت شدن چه بروزگارمان می آورد و چسان جمع ها را پريشان می کند ... (۱۳۱)
     از ايدئولوژی سازان قدرت خودکامه بهنگام بحث از کذابين سخن به ميان آورده ايم، آنهايي که می گويند آدميان بر دو گروهند: « رهبران» و پيروان و ديديم که خود مطلق سازان نيز سخت دروغگويند و باز بهترين وسيله شناسايي کردن آنها همين دروغگويی شان است. در حقيقت اينها همه چيز را برای قدرت می خواهند. همواره از موضع « ارباب و رهبر و قيم» و از « بالا» بامور برخورد می کنند و در لفافه اظهار عقايد، قدرت خودکامه را می جويند. طرز عمل و طرز فکرشان طبقاتی است، بدين معنی که خود رابر گزيده خداوند می پندارند و حتی وقتی هم سنگ رنجبران را به سينه می زنند، بعنوان رهبر و قيم و ارباب اين طبقات حرف می زنند و بهر قيمت در پی آنند که خود را تحميل و اربابی کنند. اگر خود را اندکی از قدرت پرستی و ارباب جويي می رهانديم، دقت ولو کم، کافی بود که دروغگويانِ قدرت جو را بازشناسيم و سايه اربابيشان را از سر خود کم کنيم: وقتی راه را بر او بستی و او را ناگزير کردی خود را آنچنان که هست بنماياند، خواهی ديد که وی نگون بختی اسير عقيده خود برتر بينی است. پس از آنکه موسی (ع) حربه های فرعون را که تمامی دارندگان پرستش شخصيت بکار می برند بی اثر ساخت، فرعون خود را آنسان که بود بنمود: (۱۳۲)

فَكَذَّبَ وَعَصَى {۲۱}
ثُمَّ أَدْبَرَ يَسْعَى {۲۲}
فَحَشَرَ فَنَادَى {۲۳}
فَقَالَ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى {۲۴}
پس تکذيب کرد و سرپيچيد. آنگاه پشت کرد و (برای تدارک عده و عٌده بهر سو) می دويد. سپس (آل خويش را) گردآورد و ندا در داد و گفت: من رب اعلای شما هستم!

    در مبحث آينده به روش کار دارندگان پرستش شخصيت باز می پردازيم.
3-   کسانيکه خود برتربينی را در تخريب ديگران می جويند و قدرت فراياز را از راه تخريب ديگران می خواهند، در حقيقت تمامی کسانيکه عاشق قدرت، قدرت کور و خودکامه اند، آنرا عمده از راه تخريب ديگران می خواهند. در حقيقت تمامی کسانيکه عاشق قدرت، قدرت کور و خودکامه اند، آنرا عمده از راه تخريب ديگران بدست می آورند. در حقيقت قدرت اينان، ضعف و زبونی ديگران است. اما بويژه قماشی از دارندگان «عقده فرعونيت» يعنی کسانيکه جز به قدرت و افزايش قدرتشان نمی توانند بينديشند، کارشان تنها و تنها تخريب است. حکومتهای خودکامه دستگاه پرورش اينگونه «آدم نما» ها است. اينان در هر جا باشند دشمن استعدادهايند. اگر شاه ساولی امر  یا رئيس کشور باشند آن کشور را بگورستان استعدادها بدل می کنند و اگر در حزب و جمعيتی باشند کارشان کوبيدن استعدادهاست. هر استعدادی سر بلند کند از همه سو بر سرش می کوبند تا نابودش سازند. و تو خواننده بدان هر وقت جمعيت و سازمانی مبتلی به از دست دادن استعدادها شد، يکی از عوامل آن، سلطه اينگونه اشخاص بر اداره آن جمعيت و سازمان است. از اينروست که قرآن در وصف شاهان خودکامه چنين گويد:( ۱۳۳)

قَالَت اِنُ الملُوکُ اِذَادُخَلُواقَريُهٌ اَنسُد ُ وهُا وُجُعُلُواَعِزَه اَهِلهُآ اَذِلَهٌ وُکَذلِکُ َيفعُلُونُ
گفت: بی ترديد فرمانروایان چون بمملکتی در می آيند آنرا از فاسد فاسدتر می کنند و مردمان با عزت آنرا خوار می سازند. چنين است رويه عمومی و مستمر انها.
   
     لازم نيست خواننده را به کتيبه هايی که از ايام باستان برجا مانده و در آنها گردنکش ها با غرور تمام از ويران کردنها و کشتن ها ياد کرده اند، ارجاع دهيم. به جهان خود بنگريم که چسان قدرت جويي از راه « رقابت آزاد»! تمامی بشريت را بعنوان استعدادهای خلاقه تباه می کند. ميليونها و ميليون ها انسان بعلت فقدان امکانات، آموختن و فکر کردن و بنا براين ابداع و ابتکار محرومند. چرا که سلطه گران در شهرها و روستاهاشان وارد شده اند و استعدادها و ثروتهاشان را می برند و مشتی فاسد و تبهکار را بر آنها سوار می کنند و هر استعدادی را هم نابود می سازند: و لحظه ای هم از راه عبرت به تاريخ خود نگاه کنيم، آنوقت خواهيم گفت: (۱۳۴)

وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبًا {۱۵}
اما قاسطان، اينان هيزم جهنمند.
 
     اينان حتی به فرزندان خود نيز حسد می برند و در صورت لزوم فرزندان خويش را هم قربانی زيادت طلبی خود می کنند. از اينروست که فرزندان اينگونه اشخاص اهل ابتکار و عمل نمی شوند. از اينروست که انها فرزندان با استعداد خويش را می کشند، و از اينروست که شاه عباس «کبير» پس از کشتن فرزندش گفت: «اگر هزار فرزند داشتم برای يک روز بيشتر سلطنت کردن همه را می کشتم.» (۱۳۵)
     اينان استعدادها را از ميان می برند و تازه  ا گر کاری کنند، ساختن چند کاروانسرا و يا بپاکردن چند «کارخانه» است. اينستکه وقتی خطر روی می آورد، آدم و استعدادی نيست که رفع خطر کند و موجوديت يک کشور و يا يک حزب و يا يک جمعيت را نجات بخشد، اين بود که ايران از استعدادها تهی شد و بر اثر اغتشاشات داخلی و جنگهای خارجی، از جمعيت ايران در فاصله صفويه تا قاجاريه ۳۰ ميليون کم شد، و جمعيت از ۴۰ ميليون در عهد صفوی به ۱۰ ميليون در عهد فتحعلی شاه رسيد. (۱۳۶)
     و خطرناکترين اينان، آنهايند که برای مطيع کردن و رام نگهداشتن ديگران از آگاهی و خودآگاهی آنان جلوگيری می کنند. عوام را کالانعام می خواهند و نگاه می دارند تا گوسفندوار مطيعشان باشند. در کشور ما همواره قدرتهای حاکم از «باز شدن چشم و گوش مردم» جلوگيری می کردند، اما در زمان ما سعی بر آنست که بجای اطلاع درست و علم راستين، مردم را با « تبليغات» رنگ کنند و آدم رسمی بسازند، همانسان که فرعونيان می کردند. (۱۳۷)

فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمًا فَاسِقِينَ {۵۴}
(فرعون) قوم خويش را به سبکسری و خفت واداشت و بدان او را اطاعت کردند. همانا آنان قومی فاسق بودند.

     و چه بسيارند کسانيکه از آگاهی و خودآگاهی اشخاص می ترسند، حتی در جمعيت ها و سازمانهايی که به اين قصد بوجود آمده اند ....
۴- کسانيکه همه کارها و همه امور در انحصار خود می خواهند. بانواع تشبثات دست می زنند تا هر کاری را از دست ديگران خارج سازند و بخود منحصر سازند. اينان امامت و رهبری را فعال کردن همگان و تنظطم کردن فعاليت های فعالان نمی دانند، بلکه آنرا تمرکز و انحصار فعاليتها در خود و آلت کردن ديگران می دانند. رسمی که از ديرپا باز در کشور ما ساری و جاری است. حتی در سازمانهائی هم که باسم اسلام بوجود آمده و می آيند، فعاليتها در دست تنی چند از خودبيگانه متمرکز و منحصر شده و می شود. بطوريکه در همه سازمان های دولتی و غيردولتی، موافق و مخالف، اسلامی و غيراسلامی، بمحض اينکه عده ای بمسئوليتی گمارده می شوند، هم اينان در پی مهار انحصاری کارها می روند. بزرگترين زيان و خطر غلبه اين تمايل، و زمامداری کسانيکه انحصار طلبند اينستکه روحيه کار جمعی از ميان می رود. و وقتی کار جمعی نشد، رشد استعدادها غيرممکن می شود چرا که انسان در تنهايي نه می سازد و نه ساخته می شود. انسانها در جمع و با جمع می سازند و ساخته می شوند. هر زمان که جمعيت و حزب و سازمانی استعدادهای نو و فعال و خلاق و درونگر نپروريد، اين امر خود نشانه آنستکه از جمله فعاليتها بانحصار انحصارجويان در آمده است. اينان می خواهند اجازه همه کار و همه چيز حتی اجازه فکر کردن و عقيده مند شدن نيز با آنها باشد. فرعون باشگفتی از ساحرانی که به موسی ايمان می آورند می پرسد بدون کسب اجازه ايمان مياوريد؟! (۱۳۸)

قَالَ فِرْعَوْنُ آمَنتُم بِهِ قَبْلَ أَن آذَنَ لَكُمْ إِنَّ {۱۲۳}
(فرعون) خطاب به ساحران گفت به وی (موسی) ايمان آوريد پيش از آنکه بشما اجازت دهم!

     اينهايند که همه چيز را از ناحيه خود می خوانند، و می خواهند به مردم بباورانند که همه چيز و همه کار از ناحيه آنهاست و از جمله در مقام افشای دروغ اينان است که قرآن جای جای می گويد:( ۱۳۹)

الْفَضْلَ بِيَدِ اللّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاء وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ {۷۳}
بگو همانا فضل بدست خداست

تَبُرُکُ اَلَِّذی بِيِدهِ اُلمـُلک ُ
خجسته باد آنکه ملک بدست اوست
    چرا که قوم يهود و همه انحصارطلبان که در نظام فرعونی و ... عقده فرعونيت پيدا کرده بودند و پيدا می کنند، دست خود را باز و همه کارها را در دست خود می خواستند و می خواهند. حتی اختيار خدا را هم در دست خود می خواستند و می خواهند. اينانند که زمينه فساد را، بدترين فسادها يعنی دشمنی و کينه در ميان مردم حتی پيروان يک عقيده و اعضاء يک سازمان، بوجود می آورند: (۱۴۰)

وَقَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُواْ بِمَا قَالُواْ بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ يُنفِقُ كَيْفَ يَشَاء وَلَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِّنْهُم مَّا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ طُغْيَانًا وَكُفْرًا وَأَلْقَيْنَا بَيْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاء إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ كُلَّمَا أَوْقَدُواْ نَارًا لِّلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللّهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الأَرْضِ فَسَادًا وَاللّهُ لاَ يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ {۶۴}
يهود گفتند دست خدای به زنجير بند است، دستانشان در بند زنجير باد. و به سبب آنچه می گفتند لعنت بر آنها روا رفت. دستهای خدا باز است، آنسان که می خواهد می بخشد و بی ترديد آنچه پروردگار تو، بر تو نازل می کند، بر سرکشی و کفر بسياری از آنها می افزايد. و ميان اينان (بعمل کفرآميز خود) تا واپسين روز دشمنی و بغض القاء کرديم. و هر آتش جنگی که بيفروزند، خدای فرونشاند و در زمين به فساد کوشند. و خدا مفسدين را دوست نمی دارد.

۵- و کسانيکه برای تسکين عقده فرعونيت خويش عقيده را دست آويز می کنند. اين کسان دست و پا شکسته و طوطی وار از اصل و فرع عقيده چيزهائی را بخاطر می سپارند و هرجا که پيش آمد آنها را «بلغور» می کنند. اينان از مسيح (ع) مسيحی تر و از محمد (ص) مسلمان تر و از مارکس، مارکسيست ترند. اينان طاغوت و پيروان طاغوتند. اينها همواره در کنار قلدرها و در دسته خود مطلق سازهايند و در هر جمعيتی باشند مبلغ قدرت طلبان و خودکامگی جويانند. اينان علم را با « عقده» علم عوضی می گيرند، دارای عقده اند و بدون آنکه از چيزی سردرآورند، يا در مقام عالم نمائی و يا خشکه مقدسی، راه گشای طغيان گرانند: (۱۴۱)

أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُواْ نَصِيبًا مِّنَ الْكِتَابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَالطَّاغُوتِ وَيَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُواْ هَؤُلاء أَهْدَى مِنَ الَّذِينَ آمَنُواْ سَبِيلاً {۵۱}
آيا نظر نمی کنی که در کسانيکه از کتاب بهره ای بيش داده نشده اند، به خرافات و طاغوت ايمان می آورند و به آنان که کفر می ورزند می گويند، خرافات و طاغوت از آنان که ايمان آورده اند، راه شناس تر و هدايت يافته ترند.

     و از اينان در روزگار ما چه بسيارند. در پی عقده هاشان به جمع ايمان آورندگان پشت می کنند چرا که به خودکامگی هاشان ميدان نمی دهند، و بسراغ «رقيبان و دشمنان و کافران» می روند و به اربابی آنها گردن می گذارند. اينان اگر در خود غور کنند، به ريشه اين رفتار که همان عقده فرعونيت است پی می برند. پی می برند که عقيده را بوسيله توجيهِ ستايش قدرت خودکامه در خود يا ديگری تبديل کرده اند. و چه بسيارند کسانيکه در پی قدرت ستائی در جمع راستان و راست انديشان قرار می گيرند، اما تا می بينند که به خودکامگی هاشان ميدان داده نمی شود، انشعاب می کنند و غالباً هم در کنار خودکامگان قرار می گيرند، يا بندرت خود را «ازاين حرفها و جاروجنجالها» کنار می کشند بانتظار اينکه نيروی سوم بشوند و جای هر دو دسته حق و باطل را بگيرند. نبايد پنداشت که اينان يکسره قربانی « تبليغاتند» زيرا اگر مايه های کافی در خودشان موجود نباشد، مؤثرات خارجی نمی توانند اثر گذارند: اينها در شمار ما رقينند. و اينها بودند که سرانجام بروی علی ايستادند.

ب- جاه طلبی:
     از آنجا که تا بوده، قدرت در نشانه ها، موقعيت ها و اعتبارهای گوناگون تعبير و بيان جسته است، و از لوازم تحصيل قدرت، رقابت بر سر پيشی گرفتن در صعود، صعود در سلسله مراتب قدرت و تحميل خود بعنوان  «مطلقق  به ديگران بوده است، انسانها (يعنی ما مردمان) از خود بيگانه شده و تمايلی شديد به جاه طلبی و نيز خودرائی و تک روی پيدا کرده اند. نمونه های نوعی جاه طلب ها و (خود رأی ها و تک رو ها) که جمع ها را می پاشانند و جنبشها را ناکام می کنند اينهايند:

۱- کساني که رياست طلبند:
    جاه طلبی انواع دارد. بدترين نوع آن، رياست طلبی است، يعنی خود را صاحب جاه و مقام و رياست (ولو خشک و خالی) خواستن. اين نوع جاه طلبی بيشتر از همه نزد نظاميان و «رهبران سياسی» از هر دسته و قماش و جود دارد. در ميان بيماريهای پرستش شخصيت اين بيماری ديرتر از همه و مشکلتر از همه علاج می شود:( ۱۴۲)

     ان اخر ما يخرج عين روس الصديقين، حب الرياسه
همانا آخرين سودايي که از سر راستگوترين راستگويان بدر می رود، رياست طلبی است.

     وقتی علاج بيماری در راستگوها و راست انديش ها تا اين حد مشکل باشد نزد ديگران به چه ميزان صعب العلاج است؟ باری، اين نمود از جاه طلبی که عشق برياست خودکامه و رهبری مطاع باشد، در واقع از خودبيگانگی امامت (که بدليل انديشيدن و عمل کردن فطری آدمی است) می باشد. اين امامت فطری در روابط اجتماعی (بشرحی که گذشت) بصور گوناگون از خودبيگانه می شود و بدترين نوع از اين خودبيگانگی ها رياست طلبی است. از جمله همين بيماری است که همواره جنبشهای رهائی بخش را از پای در آورده و به نظامهای اجتماعی امکان داده است در شکل جديد به حيات خويش ادامه دهند.
علامت های بيماری رياست طلبی، حرص و حسد و غضب و دروغ و بويژه، مدح گوئی و مدح پسندی و عهدشکنی و بی ثباتی در عهد و پيمانِ همکاری و خودستائی و ناشکيبائی است.( ۱۴۳)
    و چه خطا می کنند (و بدليل ابتلای خود بدين بيماری است که چنين می کنند) کسانيکه محض جلب فردی به خود، از راه دادن «مقام» و عنوان و مسئوليت وارد می شوند، چرا که با وارد کردن رياست طلب ها، سازمان را به مجمع رؤسا و جمع را بابزار رياست طلبی بدل می کنند و انشعاب از پی انشعاب بوجود می آورند. بدينخاطر است که پيامبر نازنين عکس اينکار را می کرد و به شاهان و « رؤسا» می نوشت:  (۱۴۴) «آن تاج گوهرآگين را از سر بردار و به اسلام، يعنی آزادی واستقلال و مساوات تسليم باش». و از اينروست که پيامبران به مبارزه با اين « علو» طالبان مأمور می گردند: (۱۴۵)

اِلی فِرعُونُ وُمُلَائِه فَاستَکَبر ُوُکَانُوا قَومٌا عُالِينُ
( موسی و هارون را) بسوی فرعون و جماعت وی فرستاديم چرا که اينان قومی کبريائی طلب و برتری جويند.

۲- کسانيکه می خواهند مراد باشند و مريد داشته باشند و يا «عقده» عقيده غالب يا جو عقيدتی غالب را دارند. در زمان ما ايندسته عقده «عقيده مترقی» را دارند و يک قرن و بيشتر است که کشور ما را گرفتار بحران های فکری ای که بوجود آورده اند، کرده اند. آنچه مسئله ايشان است عقيده نيست، مسئله شان رو بودن است. از اينروست که بازار هر «عقيده» ای گرم می شود اينها در جمع گروندگان بدان عقيده در می آيند و زور می زنند خود را در زمره «ايدئولوگ» ها درآورند و يا خود در صدد بر می آيند که يک «عقيده التقاطی» درست کنند و همه را گرد خود جمع بياورند. در تاريخ مدون ايران نخستين بار مانی چنين کرد و هنوز که هنوز است بسيارند کسانيکه از اين راه می روند ...
     اينان بعقيده نه بلحاظ محتوی، که بجهت جريان غالب بودن و مايه جاه طلبی، می گرايند و در همه زمانها و در غالب گروه های عقيدتی و سياسی موجود بوده اند و امروز بيشتر از گذشته وجود دارند. و اينها هستند عامل غلبه افکار و عقايد نادرست و مانع و رادع پيشرفت عقيده و نظريه درست. علامت مشخصه اين دسته از بيماران اين استکه درست و غلط فکر و عقيده و نظر را با محک حق نمی سنجند، بلکه با نسبت دادن آن به «نيرو» يا به شخصيتی که به اين يا آن جهت اعتبار و ارزشی بهم زده است می خواهند آنرا بخورد ديگران بدهند. و اگر ايراد و اشکالی طرح شود، بلافاصله پاسخ گويند» «پس تو با فلان گروه مخالفی»! علی عليه السلام در پاسخ کسی که فريب اينگونه «استدلال» را خورده بود، می گويد: «مرد! تو انسان  را بحق می شناسی يا حق را به انسان ؟ حق را خود ملاکی است که بايد آنرا شناخت و انسان را بايد بدان سنجيد» (۱۴۶) اين عقده داران جاه طلب که از زيادی جاه طلبی حوصلهء فهم و هضم نظريه را هم ندارند، سخت خطرناکند. اينها هستند که با «ترور فکری» راه انديشيدن را بر عموم می بندند و خود را بنام عقيده تحميل می کنند و چه تعصبی برای عقيده ای که نمی دانند چيست اظهار می کنند! اينها هستند که دين و عقيده را مسخ می کنند و اينها هستند که خود و ديگران را به شبهه سازی راه می برند. به انواع و اقسام غرب زده های يک قرن اخير و چگونگی استخدام مرام «غربی کردن ايران، از فرق سر تا ناخن پا» و حزب و دسته سازيها نظر کنيد تا درجه خطر اين دسته را  اندر بيابيد: اينها همانهايند که بهنگام طلوع اسلام طرفدار «ايرانی گری» و يا «رومی گری» يعنی جريانهای فکری غالب آنروز بودن و عقيده راستين اسلام را بباد تمسخر می گرفتند. به حقيقت جاه طلبانی بودند که نه از ايرانی گری چيزی سر در می آوردند و نه از رومی گری، بلکه با چسبيدن به پاره ای «تظاهرات مترقی مآبانانه» می خواستند جزء «کله ها» و «ايدئولوگ» ها و «مترقی» ها قلمداد شوند. از اينرو که اينان تا ديدند عقيده اسلامی پيروز شد به اين عقيده «گرويدند» و چون برده و اسير جاه طلبی هاشان بودند، در اين عقيده عناصری از طرز فکرهای گوناگون و همه بر پايه شرک و «خودخداسازی» وارد کردند و دين توحيد را به صدها گرايش عقيدتی گاه متضاد، از خود بيگانه کردند. در سوره روم که در توضيح اين گونه گرايش سازيها است، دربارهء ايندسته از بيماران کيش شخصيت می خوانيم:( ۱۴۷)

بَلِ اتَّبَعَ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَهْوَاءهُم بِغَيْرِ عِلْمٍ فَمَن يَهْدِي مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ وَمَا لَهُم مِّن نَّاصِرِينَ {۲۹}
مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَكَانُوا شِيَعًا كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ {۳۲}
بل آنانکه ستم می  کنند، از راه نادانی هوس های خويش را پيروی می کنند. آنکس را که خدای بحال خود واگذاشت، چه کس هدايت می کند؟ اينان را يار و ياورانی نيست ... از کسانی مباشيد که دين خود را ( هم چون اوراق) پراکنده می کنند و (هر گروه بجزئی و پاره ای می چسبند) و بگروه بنديها منشعب می شوند. هر حزبی بباورهای خويش دلشاد است.

     و نمی بينيم که «رؤسا» از ترس از دست دادن جاه و موقعيت، چسان مردمِ درحالِ مبارزه را بحال خود رها می کنند و نمی بينيم که بدتر از اين به دشمن می پيوندند و ضربه های کاری به جنبش می زنند؟ 
     اما اينان تا وقتی سر و سرورند، جانبدار عقيده اند و آنروز که موقعيت خود را متزلزل ديدند، به عقيده پشت می کنند و به جريانی که به آنها بعنوان « رهبر فکری» يا سياسی جائی می دهد، رو می آورند. اينها در زمره متلّون مزاجان نيستند، جاه طلبانی هستند که آنچه می کنند باقتضای جاه طلبی است و چون جاه طلبی با « موضع» عوض کردنهای روزمره چندان سازگار نيست، اين دسته به قالب و شکلِ عقيده سخت می چسبند و اشتباه کاريها را در محتوی می کنند. دشمن خانگی و سخت خطرناکند، حزب طلحه ها و زبيرها، حزب قالب و شکل گرايان و محتوی شکنان و ناکثين برتری طلب اينهايند که رشته ها را پنبه می کنند: (۱۴۸)

وَلاَ تَكُونُواْ كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَهَا مِن بَعْدِ قُوَّةٍ أَنكَاثًا تَتَّخِذُونَ أَيْمَانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ أَن تَكُونَ أُمَّةٌ هِيَ أَرْبَى مِنْ أُمَّةٍ إِنَّمَا يَبْلُوكُمُ اللّهُ بِهِ وَلَيُبَيِّنَنَّ لَكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ {۹۲}
همانند آن کس مباشيد که آنچه را رشته می کند پس از آنکه بهم تابيد و قوت گرفت بدست خويش پنبه می کند. (عقيده مند شدن و از پی آن عقيده را وسيله اربابی قرار دادن همان رشته را پنبه کردن است): سوگندهای خود را عليه يکديگر و بقصد اربابی جستن امتی بر امتی بکار نبريد. بی ترديد خدا شما را بدان می آزمايد و روز واپسين واقعيت اموری را که بر سرشان اختلاف می کرديد بر شما روشن می گرداند.

     ۳- کسانيکه برای ارضای جاه طلبی هاشان بجمع عقيده مندانی می پيوندند که اميد پيروزي شان می رود يا پيروز شده اند. اينان سالها همانند مخلص ترين عقيده مندان عمل و رفتار می کنند تا بتدريج اعتماد عمومی را بخود جلب می کنند و وقتی بقدرت رسيدند، آنچه را با جاه طلبی هاشان نخواند، زير پا می گذارند. همه جاه طلبانيکه بنام عقيده بقدرت رسيدند خود بعقيده جفا کردند، و همه جاه طلبان وقتی پائينند، در تظاهر بعقيده مندی گوی سبقت از همگان می ربايند و تا بقدرت می رسند در پی زيادت طلبی همه چيز را زير پا می گذارند. عبدالملک مروان سخت مقدس نمونه نوعی اينطور آدمهاست. وی مشغول خواندن قرآن بود که به وی خبردادند خليفه شده است، در دم قرآن را فروبست و اين آيه را از خود قرآن خواند: (۱۴۹)

قَالَ هَذَا فِرَاقُ بَيْنِي وَبَيْنِكَ
گفت: (بدينکار)  ميان من و تو جدائی افتاد

     اينان برای ارضای جاه طلبی شان همه کار می کنند و بدتر از همه کذابين را بخدمت می گيرند تا عقيده را تحريف کنند و با جاه طلبی هاشان سازگار گردانند. بدست اينان بود که «فلسفه جبر» و فلسفه و منطق يونانی، انديشه روشن اسلامی را آلوده کرد و آنرا از مسير توحيد به مسير شرک منحرف ساخت. ايندسته از ناکثين، نه پيوند می شناسند، (حتی پيوند پدر فرزندی و خويشاوندی) و نه عقيده و نه ... اينها برای عنوان و مقام و موقعيت به هر کاری حاضر می شوند. اينها تجاوزکارانند: (۱۵۰)

لَايُرقُبونُ فِی مـُؤمِن اِلاً وُلَاذِمهٌ وُاُولئِکُ هـُم اُلمـُعتَد ُونُ
در حق مؤمن نه رعايت خويشاوندی می کنند و نه حق پيمان بجای می آورند. اينان تجاوزگرانند.

     ۴- کسانيکه می خواهند «آقا» باشند و همه قبولشان داشته باشند، اين کسان «حيثيت» دوستند. می خواهند همه تعريفشان را بکنند و انگيزه اصليشان جاه طلبی است. قاطعيت و برندگی ندارند، چون می خواهند همواره بر سر کار باشند. البته دلشان می خواهد در جمع خوب ها بر سر کار باشند و رئيس خوبان باشند، اما بر خلاف راست انديشان، برای اصلاح کجی ها جانبدار قاطعيت در عمل و اقدام نيستند. اينان اغلب در دستگاه جور بعنوان آدم خوب، ساليان دراز وزير و نخست وزير و ... می شوند. اينها نيز از ناکثينند، و ابو موسی اشعری مسلکند: گروه مدرس ها، و گروه تقی زاده ها هر دو مخالف تغيير سلطنتند، اما آنها شهيد می شوند و اينها وزير! قرآن، در داستان قوم بنی اسرائيلِ بعد از گذار از ضعف بقدرت، به اين دسته می پردازد: مردم به سه دسته تقسيم می شوند: سودپرستان و صاحبان عقيده و ابوموسی مسلکان دسته اخير که می خواستند مورد قبول همه باشند، به دومی ها می گفتند: شما چرا جوش می خوريد؟ بگذاريد آن دسته هر چه می خواهند بکنند، شما خود را باشيد و ما هم مثل شما می کنيم. اما همانسان که رسم اين دو دسته است، عاقبت جمع خود را با جمع سودپرستان يکی می کنند و به آتش آنها می سوزند: (۱۵۱)

وَإِذَ قَالَتْ أُمَّةٌ مِّنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْمًا اللّهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذَابًا شَدِيدًا قَالُواْ مَعْذِرَةً إِلَى رَبِّكُمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ {۱۶۴}
و چون امتی از ميان ايشان گفتند چرا قومی را اندرز می دهيد که خدای نابودشان می کند و يا به عذاب و عذاب سخت گرفتارشان می سازد؟ (در پاسخ) گفتند (اينکار) عذر تقصير (آنها) بدرگاه خدای شماست، باشد که پرهيزگار گردند.

     ابوموسی مسلکان نه فقط به آقائی و حکومت مطاع و متبع جمع نمی رسند، بلکه قربانی رژيم معاويه ها می شوند و در هر حال تنها صاحبان عقيده اند که نجات می يابند: (۱۵۲)

فَلَمَّا نَسُواْ مَا ذُكِّرُواْ بِهِ أَنجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَأَخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُواْ بِعَذَابٍ بَئِيسٍ بِمَا كَانُواْ يَفْسُقُونَ {۱۶۵}
پس چون تذکارها را از ياد بردند، آنان را که از زشتکاری نهی می کردند نجاد داديم و آنانرا که ستم پيشه کرده بودند، بسبب فسقی که می کردند، به بدترين عذاب گرفتار ساختيم.
     ۵- کسانيکه وقتی افتاده اند، برای رسيدن به مقام و جاهی که آرزويش را دارند از هيچ تملق و چاپلوسی و هيچ تظاهر و سالوس منشی مضايقه نمی کنند و هزار و يک وعده می دهند، و وقتی به قدرت می رسند خدا را هم بنده نيستند. بسياری از اينها يک جور هستدن، هنوز بجائی نرسيده بکسانی کبريائی و خدائی می فروشند که تا ديروز تملقشان را می گفتند. اينان نيز در زمره ناکثينند و از فرعونيانند: (۱۵۳)

وَلَمَّا وَقَعَ عَلَيْهِمُ الرِّجْزُ قَالُواْ يَا مُوسَى ادْعُ لَنَا رَبَّكَ بِمَا عَهِدَ عِندَكَ لَئِن كَشَفْتَ عَنَّا الرِّجْزَ لَنُؤْمِنَنَّ لَكَ وَلَنُرْسِلَنَّ مَعَكَ بَنِي إِسْرَائِيلَ {۱۳۴}
فَلَمَّا كَشَفْنَا عَنْهُمُ الرِّجْزَ إِلَى أَجَلٍ هُم بَالِغُوهُ إِذَا هُمْ يَنكُثُونَ {۱۳۵}
پس چون به پيسی گرفتار شدند، گفتند: ای موسی بنا بر عهدی که خدای تو با تو در ميان دارد. از او استدعا کن پيسی از ما بزدايد. اگر چنين کند به تو ايمان می آوريم و يقين است که بنی اسرائيل را بهمراه تو می فرستيم. پس چون به مدت و مهلتی که بر ايشان سر می رسيد، پيسی از ايشان زدوديم، بناگهان پيمان و عهد بشکستند.
     ۶- و کسانيکه از شدت خودخواهی و جاه طلبی و خودرائی خود را از مهلکه ئی، به ملهکه ئی می افکنند و از راه جاه طلبی در ماجراطلبی های بيهوده وارد می شوند و در اين ماجرا طلبی ها چاره جز زد و بند و وصل و قطع های پياپی ندارند. اينان سرانجام خود و جريانی را که در آن داخل می شوند قربانی جاه طلبی های خويش می سازند. در تاريخ معاصر ايران، تيمورتاش ها را می بينيم که وارد جريان جنبش مشروطه خواهی می شوند و بعد همانسان که رسم اين گونه از جاه طلبان است، چوب بست ديکتاتوری می شوند، و بعد می کوشند با عَلم کردن «حزب ايران نوين» (۱۵۴) قدرت ديکتاتور را محدود کنند، و سرانجام در زندان استبداد در خفت و خواری جان می سپارند. اين دسته نيز از ناکثين بشمار می روند و به نفس خود جفا روا می دارند:( ۱۵۵)

إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَن نَّكَثَ فَإِنَّمَا يَنكُثُ عَلَى نَفْسِهِ وَمَنْ أَوْفَى بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًا {۱۰}
بی ترديد، کسانيکه به تو دست بيعت می دهند همانا با خدا پيمان می بندند. دست خدا بالای دستان اينان است. آنکس که پيمان شکند، بی چون و چرا با خود پيمان شکسته است و آنکس که بر پيمان با خدا وفا کند، چه زود به پاداش گران خويش همی رسد.

     و همانسان که آمد، اينان از خود بيگانه اند، امامت توحيد در وجودشان به امامت شرک بدل می شود. اينان امامانم کفرند و تا بوده و هنوز که هنوز است با استفاده از ضعفهای مردمان، جنبشهای آزاديبخش و توحيدگرايانه را به ناکامی می کشانند. اما بخاطر همين ضعفها، مردمان و منجمله مسلمانمان (و اين با وجود تصريح و تاکيد فراوان قرآن به لزوم مبارزه و مقاتله قاطع و بی امان با اينان)، بر سر جلبشان رقابتها می کنند. قرآن ما را به مبارزه با ناکثين، اين امامان کفر می خواند: (۱۵۶)

وُاِن نّـَکَثُوا اَيمُا نَهـُم مِّنُ بُعدِ عُهدِ هـُم وُ طَعنُوا فِی دِيـُنِکُم فَقَاتِلُوُا اَئِمُّهُ الکُفِر اِنهـُم لآ اَيمُانُ لَهـُم لَعُلَهـُم يُنتَهـُونُ
و اگر پس از پيمان بستن، عهد و سوگند خويش بشکستد، و بر شما در دينتان طعنه زدند، با امامان کفر بجنگيد. همانا عهد و سوگند نمی دانند چيست. باشد که (جنگ موجب گردد) بدين کار پايان بخشند.

     و امروزه روز، ما کارپذيرانه، به انتظار می مانيم تا ناکثين به قتلمان برسانند.
ج - خودرائی و تک روی:  حساب و کتاب جدا کردند برای خود از بيماری غرور و عشق بخود مايه می گيرد و البته از بيماريهای اجتماعی است که ريشه اش در نظام شرک آلود جامعه است. خودرائی ها و تک روها بسيارند، اما در ميان اين دسته بيماران که از همهء بيماران کيش شخصيت خطرناکترند، زيانکارترينشان اينهايند:

۱- کسانيکه به مرض شيطان، يعنی به مرض عشق بخود مبتلايند و اين مرض به صورت تک رو و خودرائی و بازيچه کردن ديگران و ... (۱۵۷) بروز می کند. اينان همواره تشخص را يا در جدا کردن خود از جمعی که جزء آنند و سواکردن عمل يا نظر خويش از همگروهان می جويند، و يا در مبادرت بکا رو يا در اظهارنظری که بديشان امکان می دهد بعنوان يک وجود استثنايی مورد قبول قرار گيرند. از اينرو هر کاری را که به درد يک و يکدانه کردنشان بخورد، ولو بحال جمع (نه هر جمعی، بلکه جمعی که اين دسته خود را از آنها می دانند) کشنده باشد، انجام می دهند. از شور می گريزند و آنها که بيمارترند می پندارند شورطلبی از شک بخود سرچشمه می گيرد يا که شور کردن خود را در رديف ديگران قرار دادن و روی اين و آن را باز کردن است. اينان عاشق بيقرار کارهای خويشند، کارهائی که آنها را بعنوان بازيگر اصلی از بقيه، که مجبورند نقش بازيچه داشته باشند (اين بيماران عاشق بازيچه کردن ديگرانند)، ممتاز و مشخص کند. در تصورات بيمارگونه شان همواره خود را در حال انجام کارهائی می بينند که دنيائی را مات و مبهوت ساخته است و خويشتن را بازيگر ماهر و چيره دستی باور می کنند که جهانی را با حرکات دست و اشارات ابرو ببازی در آورده اند! درستی و نادرستی هر کار و لزوم و عدم لزوم انجامش را يک ضابطه تعيين می کند و آن اندازه تاثير آن کار در تشخص اينان بمثابه بازيگر يک و يکدانه است. اگر اين ضابطه را موجود ديدند، کار را ولو به قيمت مخالفت عمومی، انجام خواهند داد و صدها دليل موهوم و جعلی بر وجوب و لزوم انجامش خواهند تراشيد و ...
     اينان ميان خود و ديگران هيچ رابطه ای را نمی شناسند مگر رابطه بازی گر و بازيچه. تا وقتی اين رابطه برقرار است، جمع وجود دارد و هر زمان که ديگر نيازی نبود و فايده ای در بازيچه متصور نبود و يا زدوبند تازه ای کردند، او را رها می کنند و اگر چون و چرائی کرد، جواب می دهند « چشم تو کور، می خواستی نکنی» و يا دهها برچسب به او می زنند و «دنبال کار خودش می فرستند»، همانند شيطان: (۱۵۸)

کَمُثَلِ الشَّيطِن اِذ قَالَ لِلاِ نسُانِ اکفُر فَلَمُّا کَفَرُ قَالَ اِنّیِ بُرِیء مِّنکُ اِنَّی اَخَاف ُ اللهَ رُبُّ العلَمِينُ
همانند شيطان که بانسان گفت: کفر بورز. پس چون کفر ورزيد، شيطان بدو گفت: همانا من از تو بری هستم چرا که از پروردگار دو جهان می ترسم.
 
    بدينخاطر است که قرآن خودرائی و تک روی و ارتکاب اعمالی را که موجب تفرد و تشخص فرد از جمعی می گردد که فرد بدان وابسته و پيوسته است (اعمالي که ميان آن شخص و آن جمع رابطه بازيگر و بازيچه پديد می آورد)، و خروج از حکم جمع را که بصور زير انجام می يابد و در زمينه های مختلف، رنگها و جلوه های گوناگون بخود می گيرد، در تمام اشکال و جلوه ها و جنبه هايش شيطانی خوانده و بدين شرح توصيف می کند:

در زمينه عقيده و نظريه:

     خروج از بهشت توحيد و فروافتادن در بيابان از خودبيگانگی ها و تعدد هويت ها و تعدد هويت جوئی ها و شرک (۱۵۹) و گرايش بخود کامگی و يا آلت دست خودکامه ها شدن (۱۶۰). اظهار نظر و رأی و نظر با زيدن به  قصد جدا شدن از رأی عمومی و مشخص شدن بدان (۱۶۱). آرزوهای خويش را مطلق کردن و خود و جمع را بازيچه نويدهای واهی ساختن (۱۶۲). عشق به عمل و کار خود (۱۶۳). ايجاد تشويش و ابهام و ضلال  در عقيده روشن (۱۶۴). به وسوسه و ترديد و شک انداختن مردمان (۱۶۵). فريب و نيرنگ و دروغ را محض توجيه اعمال خويش جای واقعيت نشاندن (۱۶۶). بَزَک کردن اعمال خود، و بد را خوب جلوه دادن به دروغ، و دائم هر غلط کاری را توجيه کردن و گناه عواقب زشتکاريها و تک رويها را بگردن ديگری انداختن (۱۶۷). رها کردن کار بمحض مواجه شدن با مشکل و يا از دست دادن فايده از لحاظ تشخص فردی و ضعف در سختی ها و مشکلات (۱۶۸). عناد و لجاجت در رأی، و رأی خود را فوق رأی ديگری شمردن و خود را فريد عصر دانستن و مبالغه کردن تا کفر بخدا يا خود خدا شمردن (۱۶۹) لذت بردن از لغزاندن ديگران و شغل شاغل خود را ايجاد رابطه نه بر پايه عقيده بلکه بر پايه روابطی که قرآن از آنها به « غرور» شيطانی تعبير می کند ( و خواننده در اين فهرست می خواند) (۱۷۰). فرار از آموزش و علم بلحاظ آنکه مستلزم رد و طرد باورهای جاهلانه است و باورهای خود را مطلق کردن و بدان جدائی و تمايز جستن (۱۷۱). کهنه پرستی بصرف تشخص و خودچسباندن به عقيده نه از روی باور، که برای حکومت (۱۷۲)، منم زدن و طغيان و سرکشی برای خود اَبَرمَرد جلوه دادن (۱۷۳). عوض کردن عقيده و باطل شمردن عقيده ای که تا ديروز بهتر از آن نبود، فقط محض نگاه داشتن خود در رأس و به تبع تک روی و خودرائی (۱۷۴). و صاحب عقيده بودن را دون شأن « روشنفکر» شمردن، فقط برای توجيه اعمال تک روانه و خودسرانه خويش و هر جا به يک عقيده بودن. (۱۷۵)

در زمينه سياسی:

     جنگ طلبی (۱۷۶)، حساب خود را از حساب مبارزان يکدل سوا کردن و پشت کردن به دشمن (۱۷۷). بی اعتمادی به ياران و همپيوندان خويش (۱۷۸). ايجاد عداوت و بغض و کينه و تفرقه اندازی در جمع برای برتری و حکومت جستن بر آنها (۱۷۹). اتخاذ شيوه بيخ گوش گفت و شنود کردن، يعنی در داخل جمع حساب افراد را از يکديگر جدا کردن و برای هر کس حساب شخصی گشودن و اين تفرد را ارزش کردن و بعنوان ارزش تحميل کردن (۱۸۰). بالاخره بيدار کردن تمايلات خودرائی با ايجاد گروه در درون جمع و دسته بندی و «گرايش سازی» برای خودآسودن از استيضاح اعمال تک روانه (۱۸۱) و تحميل به جمع از راه سياست «قرار دادن جمع در برابر امر انجام شده» و ...
     اينان حزب شيطانند و حزب شيطان زيانکارانند، و زيانکارتر از همه بيماران مبتلا به کيش شخصيت، بحال خويش و جمع نيز اينهايند: (۱۸۱)

... اُولئِک حِزب ُ الشَطينِ اَلَـاَ اِنُّ حِزبُ الشَّيطِن هـُم اُلخِسر ُونُ
.... آنان حزب شيطانند. آگاه باش! (افراد) حزب شيطان بی ترديد زيانکارانند.


در زمينه اقتصادی:

     ربا (۱۸۳) که به فقر و فحشاء می انجامد (۱۸۴) تشخص جوئی به مال و بخشش آن، خود را جدا کردن و ممتاز و يکدانه و فريد خواستن خويش، از راه به بيراهه بردن کارمايه و استعدادها در يک رشته مصارف پرزيان و متضمن انهدام جامعه (۱۸۵). کوشش به تابع کردن ديگران از راه خوراندن و ريخت و پاش و ديگر هزينه هائی که تقدم جوئی ها و خودمطلق سازی و قدرت جوئی ها ايجاب می کند (۱۸۶) و بالاخره غرور به مال و توانائی ها و خودرائی باتکاء آن نمودن و خود را به مال و منال و ... از ديگران مشخص خواستن و خودکامگی در عمل به دليل داشتن، و «دارندگی و برازندگی» را شعار خود ساختن و ... (۱۸۷)

در زمينه اجتماعی:

     فحشاء (۱۸۸). امتيازهای اجتماعی بويژه امتياز مرد از زن و زن از مرد و اين دو را جزء يک مجموعه ندانستن و تشخص مرد را بخودکامگی و خودرائی و وظيفه زن را اطاعت محض شمردن و اينرا بدان و آنرا بدين اغوا کردن، در يک کلام استفاده از « جنس» در روابط شخصی قدرت (۱۸۹). ديگران را خوار شمردن و خوار کردن محض اينکه جرأت نکنند تا خود را در عمل شريک بخواهند و پرس و جو و چون و چرا کنند، خود را بهر طريق بديگران تحميل کردن (۱۹۰) روابط شخصی برقرار کردن و پاره ای را بخود و خود را به آنها بستن و بخاطر آنها و باتکاء آنها بروی ديگران شاخ و شانه کشيدن (۱۹۱) و بالاخره روابط شخصی را رواج دادن و آنرا بر روابط عقيدتی تقدم بخشيدن، آنهم تا وقتی که بسازشان می رقصند (۱۹۲) و ...
     بايد توجه کرد که احدی از تسری اين بيماری و گرفتار شدن به مرض شيطان مصون نيست، حتی پيامبران، مگر با مبارزه دائمی و تمرين مستمر توحيد و رفتن به راهی که خدا راهبر است: (۱۹۳)

 وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ وَلَا نَبِيٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطَانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ فَيَنسَخُ اللَّهُ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آيَاتِهِ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ {۵۲}
پيش از تو هيچ فرستاده و پيامبری نبود که بفرستيم و او تمنی و آرزو  کند، و شيطان در آرزو او (سوء) القاء نکند. پس خدای آنچه را شيطان القاء می کرد، فسخ می کرد و می زدود آنگاه خدای آيات خويش استوار می ساخت و خدا (همواره) دانا و حکيم است.

۲- کسانيکه به مرض آدم مبتلايند و بسيارتر از بسيارند. اين بيماری عمده به صورت اغوا و وسوسه پذيری جلوه می کند. آدميان که ما باشيم وقتی به اغواء گرفتار وسوسه انجام کاری می شويم که تصور می کنيم بدان منيت و خودمطلق سازی و تک و يکدانه بودنمان را بکرسی قبول می توانيم نشاند، يا با انجامش لااقل خر خود را از گِل در می آوريم و ...، کمتر می توانيم خود را از وسوسه آزاد کنيم. از اينرو يکی از وسايلی که قدرت بدستان برای تسليم کردن و خريدن مبارزان بکار می برند، استفاده از اغواء پذيری و ايجاد وسوسه در ذهن ايشان است.
     آدم و همسرش در پی وسوسه شيطان اغواء و دچار تضاد، يعنی تعدد هويت يا هويتی ويژه برای خود جستجو کردن و منيتی جدا و سوا از منيت خدائی برای خود خواستن، شدند (۱۹۴) و برای جاودانه شدن و در مقام خودرائی، گرفتار وسوسه گرديده و از بهشت خود بودن و آزاد بودن فروافتادند: (۱۹۵)

فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطَانُ لِيُبْدِيَ لَهُمَا مَا وُورِيَ عَنْهُمَا مِن سَوْءَاتِهِمَا وَقَالَ مَا نَهَاكُمَا رَبُّكُمَا عَنْ هَـذِهِ الشَّجَرَةِ إِلاَّ أَن تَكُونَا
مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونَا مِنَ الْخَالِدِينَ {۲۰}
وَقَاسَمَهُمَا إِنِّي لَكُمَا لَمِنَ النَّاصِحِينَ {۲۱}
آنگاه شيطان در آنها (آدم و حوا) وسوسه کرد تا که آن عورتهاشان را که برايشان پنهان بود، برايشان بنماياند. و گفت خدای شما، شما را از اين درخت تنها بدان منع می کند که نکند شما فرشته يا از جاودانان گرديد. و برايشان سوگند ياد کرد که همانا من خير شما را می خواهم!

     آدم و حوا اين وسوسه را در خود پروراندند تا بزرگ و خدايش کردند و خود را بازيچه اش ساختند، از صراط توحيد و خود بودن منحرف و در گرداب تعدد هويت و از خود بيگانه شدن افتادند: (۱۹۶)

فَدَلاَّهُمَا بِغُرُورٍ فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْءَاتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِن وَرَقِ الْجَنَّةِ وَنَادَاهُمَا رَبُّهُمَا أَلَمْ أَنْهَكُمَا عَن تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ وَأَقُل لَّكُمَا إِنَّ الشَّيْطَآنَ لَكُمَا عَدُوٌّ مُّبِينٌ {۲۲}
پس به فريب و غرور، در غلطاندنشان. و چون از (ميوه) آن درخت چشيدند، عورتهاشان برايشان نمودار شدند. آن دو به پوشاندن عورتهای خود با برگ درختان بهشت آغازيدند. پروردگارشان بديشان بانگ زد مگر نه شما را از (خوردن ميوه) آن درخت منع کرديم؟ و مگر نگفتيم که شيطان (همواره) دشمن آشکار شماست؟

     و هنوز که هنوز است فرزندان آدم بدين بيماری گرفتارند، هر کس سرنوشت ويژه ای برای خود می جويد و چه زود وسوسه ها در ما آدميان کارگر می افتد. با وجود اخطارها به پرهيز ازخطرات شيطان، ما به علت بيماری مزمن آدم، با يک تحريک دچار وسوسه های غيرقابل بازگشت می شويم: (۱۹۷)

يَا بَنِي آدَمَ لاَ يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطَانُ كَمَا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُم مِّنَ الْجَنَّةِ يَنزِعُ عَنْهُمَا لِبَاسَهُمَا لِيُرِيَهُمَا سَوْءَاتِهِمَا إِنَّهُ يَرَاكُمْ هُوَ وَقَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لاَ تَرَوْنَهُمْ إِنَّا جَعَلْنَا الشَّيَاطِينَ أَوْلِيَاء لِلَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ {۲۷}
ای فرزندان آدم شيطان شما را نفريبد همانسان که پدر و مادر شما را (بفريفت و) از بهشت بيرون کرد. پوشش از ايشان بر گرفت و عورتهايشان را بر آنها بنماياند. شيطان و کسانش شما را از آنجائی می بينند که شما نمی بينيد. همانا شياطين را اولياء کسانی گردانيديم که ايمان نمی آورند. (۱۹۸)

    از راه عبرت در مفهوم روشن و صريح اين آيه نظر کنيم. سخن از بيماری مزمنی است که از اسباب عمده ناکامی انسان در مجاهدات خويش است: چه بسيار کسان که در پی وسوسه های شکنجه گران و استادان فن اغواء و فريب، تسليم می شوند به صف دشمنان آزادی انسان می پيوندند. امروزِ روز اگر در احوال اين تسليم شدگان دقت شود معلوم خواهد شد که تک رو و خودرأی و اغواء پذير بوده اند. نمی بينيم چسان از راه اغواء و وسوسه، از شخصيت توحیدی عريانشان می کنند و در پرده تلويزيون و صفحات روزنامه ها به تماشايشان می گذارند؟...
     امروزه روز تک روان را نمی بينيم که با اعمال خود جمعی را از پوشش خويش محروم می کنند و عريان در برابر ديد و ضربات دشمن قرار می دهند؟ ...
     امروزه روز خود رأی ها را نمی بينيم که در پی اغواء پذيری، سرنوشت فردی و شخصی برای خود می جويند و جذب دشمنان می شوند و بخدمتشان در می آيند، و به ضعفهای انسان امکان رشد می دهند تا پوشش مقاومت را بشکنند و آدمی را عورتی سراسر زشتی و ضعف بگردانند؟ ...
     امروزه روز تک روها را نمی بينيم که با تک روی ها و اغواء گری هاشان، هر جمعی را می پاشانند و هر وحدتی را به نفاق بر می گردانند و گروه های مخالف شده را بر می انگيزند که «پته يکديگر را بروی آب اندازند»، يکديگر را لو دهند و در برابر دشمن اصلی و مشترک، همديگر را لخت و عريان نشان بدهند؟
     امروزه روز از عده ۴۰ هزار نفری سازمان امنيت حرف می زنيم و فراموش می کنيم دستياران بی جيره و مواجب سازمان امنيت خود ما هستيم و اين مائيم که دائم از يکديگر حرف می زنيم و با اطلاعاتی که بدست می دهيم، پوشش از يک ديگر می گيريم و در برابر ماموران  همديگر را عريان به تماشا می گذاريم ... از راست بودن داستان شيطان و آدم بسيار سخن می گوييم و خود را فراموش می کنيم که ما هر روز خود اين داستان را بوجود می آوريم و بازيگران صحنه های داستان خود مائيم. در اين داستان از زندگانی روزگاران ديروز و امروز و فردای ما آدميان سخن بميان است ...
     باری، اين بيماری بصور گوناگون در می آيد. علاوه بر صوری که در فوق ذکر شد، صورتهای ديگر از اينقرارند:
-        تصور منافع و اعتبار بسيار در انجام دادن کاری، و خودرائی و تک روی کردن بمنظور اختصاص منافع و اعتبارات به شخص خود.
-        خودرائی و تک روی از باب انحصار طلبی، و همه چيز و همه کار را تنها برای خود و بدست خود خواستن.
-        خودرائی و تک روی از باب غرور به رأی خود و باور به اين دروغ شيطان که همه چيز را بهتر از همه می داند.

قسمت دوم: دروغ گويان و دوگويان و منافقان و پيمان شکنان و متلونان:

    زمينه عمل اين گروه ها، انديشه، نظريه، عقيده و يا دين است. سرو کارشان با امور ذهنی و توجهشان عمده به ايجاد تشويش فکری و بحرانهای فکری - اخلاقی است. با توجه به اين زمينه و جهت عمل، می توان رفتارهايشان را شناسائی کرد:
     نزد دروغ زنان رفتارهای زير تفوق دارند:
     توجيه کردن عمل و نظر بر وفق توقعات قدرتمندان، برگرداندن قول و نظريه و موافق کردن آن با اعمال و تمايلات خود يا قدرت حاکم، جعل قول و نظر و نسبت دادن آن بديگری برای خراب کردن او، شخصيت جعلی از خود و ديگران ساختن، دشمن داشتن نظر و عقيده ای به سبب جهل به آن، خود فريبی به قصد گريز از انتقاد کردن خويشتن، و تکذيب نظريه های ديگر برای فرار از جنگ ناباوری نسبت به عقيده خويشتن.
     و منافقان به رفتارهای زير خصوصيت پيدا می کنند:
     اتکاء به قدرت خارجی برای ايجاد تضاد در جمع، فرصت طلبی، تجزيه جمع به قصد حفظ موقعيت خود يا ايجاد موقعيت برای خود، استفاده از عقيده در پرورش روحيه خودپرستی و قدرت خودکامه پرستی و ...
     رفتارهای ويژه پيمان شکنان، اينهايند:
     پشت پا زدن به عقيده به قصد وصول به قدرت، تحريف در عقيده، مسخ عقيده برای تبديل آن به ابزار قدرت، استفاده از پوشش عقيده برای فريب عقيده مندان، موضع و جبهه عوض کردن بخاطر حفظ يا تحصيل موقعيت، اتخاذ مذهب شک و زندگی کردن در شک يعنی در موقعيت و وضعيت چند پهلو و مبهم برای انطباق خود با وضعيتهای در تغيير.
     و بالاخره متلونان به رفتارهای زير تمايز می يابند:
     تذبذب در عقيده و برگزيدن دشمن بر دوست برای بعزت رسيدن، با هر کس برنگ او درآمدن و خدعه بکار زدن، مبلغ فساد شدن و بفساد گرفتار کردن ديگران برای وابسته کردنشان و ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر