۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

3ـ رابطه‌ خالق‌ و مخلوق‌ بر پايه‌ اصول‌ پنجگانه‌ دين‌ اسلام‌




3ـ رابطه‌ خالق‌ و مخلوق‌ بر پايه‌ اصول‌ پنجگانه‌ دين‌ اسلام‌

ملاصدرا اولين‌ كسي‌ بود كه‌ بوجود فلسفه‌ اعلي‌ (اصول‌ دين‌ اسلام‌) پي‌ برده‌ بود اما نتوانست‌ خودبه‌ كشف‌ اصول‌ آن‌ نائل‌ گردد از اينرو در كتاب‌ لوامع‌ العارفين‌ في‌ احوال‌ صدرا المتألهين‌ نوشته‌ محمدخواجوي‌ از قول‌ ملاصدرا در صفحه‌ 142 آمده‌ است‌ :
فلسفه‌ اعلي‌، شايد امروز كمتر كسي‌ اين‌ فلسفه‌ را باور داشته‌ باشد اما به‌ نظر ما وجود چنين‌حكمت‌ اعلائي‌ با توجه‌ به‌ اصول‌ همين‌ فلسفه‌ رائج‌ و مقبول‌ (ارسطوئي‌) ضروري‌ است‌ هر چند ازدست‌يابي‌ به‌ قوانين‌ آن‌ ناتوان‌ باشيم‌ حكمت‌ اعلي‌ همان‌ گونه‌ كه‌ قضاياي‌ غير تجربي‌ را كشف‌ مي‌كندتوان‌ كشف‌ لمي‌ قضاياي‌ تجربي‌ را نيز دارد اين‌ حكمت‌ اصول‌ و ضوابطي‌ دارد جز آنچه‌ فعلاً در فلسفه‌است‌ »
به‌ قول‌ شاعر:
سالها دل‌ طلب‌ جام‌ جم‌ از ما مي‌كرد آنچه‌ خود داشت‌ زبيگانه‌ تمنا مي‌كرد
اين‌ حكمت‌ متعالي‌ بايد بتواند علاوه‌ بر اينكه‌ جهان‌ مادي‌ و معنوي‌ را تفسير كند رابطه‌ خالق‌ ومخلوق‌ را نيز روشن‌ بگرداند با اين‌ مقدمه‌ به‌ چند آيه‌ قرآن‌ نظري‌ مي‌اندازيم‌ و بر پايه‌ اصول‌ دين‌(توحيد، بعثت‌، امامت‌، عدالت‌، معاد)كه‌ همان‌ فطرت‌ الهي‌ است‌ و در پديده‌ها و مخلوقات‌ قرار داده‌است‌ و از اينرو، همه‌ مخلوقات‌ آيات‌ خدا شده‌اند به‌ شناسايي‌ رابطه‌ خالق‌ و مخلوق‌ مي‌پردازيم‌ آن‌نقطه‌ مبهمي‌ كه‌ هيچ‌ فيلسوفي‌ تا به‌ امروز نتوانسته‌ است‌ حل‌ كند و آن‌ تاريكي‌ را به‌ روشنايي‌ بدل‌كند و علت‌ آن‌ هم‌ اين‌ بوده‌ است‌ كه‌ از راهي‌ كه‌ خود خداوند به‌ انسان‌ نموده‌ است‌ نرفته‌اند بلكه‌ بافلسفه‌هايي‌ كه‌ برپايه‌ شرك‌ عملي‌ يعني‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ است‌ خواسته‌اند رابطه‌ خالق‌ و مخلوق‌ راكشف‌ كنند و همانطور كه‌ ديديد همه‌ فلسفه‌هاي‌ يوناني‌ و هندي‌ و تصوفي‌ و مشائي‌ و اشراقي‌ درنهايي‌ترين‌ تحليل‌ به‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ در نتيجه‌ جبر منتهي‌ شده‌اند و در شكل‌ اجتماعي‌ به‌ ولايت‌مطلقه‌ فيلسوف‌، شاه‌، قطب‌ و شيخ‌ و فقيه‌ منجر شده‌ است‌.
برداشت‌ ما بر پايه‌ اصول‌ دين‌ از خدا
1 ـ خدا داراي‌ هستي‌ است‌ ـ الله لا اله‌ اِلاّ هوالحي‌ القيوم‌ (سوره‌ بقره‌ آيه‌ 255 ـ آل‌ عمران‌ آيه‌ 2 )
2 ـ او يگانه‌ است‌ ـ قل‌ هو الله احد (توحيد آيه‌ 1)
3 ـ او مطلق‌ (بي‌نهايت‌) هو الاول‌ و الآخر و الظاهر و بالطن‌ (سوره‌ 50 آيه‌ 150)
الف‌ ـ او مطلق‌ (بي‌نهايت‌) است‌ چون‌ اول‌ اوست‌ و آخر اوست‌ و اولش‌ آخرش‌ است‌ و آخرش‌ اولش‌است‌ و هر اندازه‌ بگوييم‌ الله اكبر باز بايد گفت‌ الله اكبر يعني‌ بزرگتر از آن‌ است‌ كه‌ بتوان‌ توصيف‌ كرد واز طرفي‌ ديگر ظاهر خدا عين‌ باطن‌ اوست‌ و باطنش‌ عين‌ ظاهر اوست‌ به‌ معناي‌ ديگر يعني‌ ظاهر او(صفاتش‌) عين‌ باطن‌ او (ذاتش‌) است‌ و باطنش‌ (ذاتش‌) يعني‌ عين‌ ظاهر او 0صفاتش‌) است‌.
به‌ بيان‌ ديگر ظاهر خدا باطن‌ است‌ و باطنش‌ ظاهر است‌ و چون‌ ظهورش‌ مطلق‌ است‌ مخلوقات‌ كه‌هستي‌ نسبي‌ و فعال‌ (مقدر) دارند قادر به‌ درك‌ آن‌ نيستند به‌ قول‌ شاعر:
اگر خورشيد بر يك‌ حال‌ بودي‌ شعاع‌ او به‌ يك‌ منوال‌ بودي‌
نه‌ دانستي‌ كسي‌ كاين‌ پرتو اوست‌نبودي‌ هيچ‌ فرق‌ از مغز تا پوست‌
جهان‌ جمله‌ فروغ‌ نور حق‌ دان‌حق‌ اندر وي‌ ز پيدائي‌ است‌ پنهان‌
حجاب‌ روي‌ تو هم‌ روي‌ توست‌ در همه‌ جانهان‌ ز چشم‌ جهاني‌ ز بس‌ كه‌ پيدائي‌
ب‌  ـ چون‌ خداوند مطلق‌(بي‌نهايت‌) است‌ پس‌ فضاي‌ خالي‌ از وجود خدا وجود ندارد. وسع‌ كرسيه‌السموات‌ والارض‌ (گنجايش‌ يافت‌ كرسي‌ (حكومت‌) او آسمانها و زمين‌ را و حكومتش‌ عين‌ ذاتش‌است‌ پس‌ معني‌ دقيق‌ آيه‌ اين‌ است‌ كه‌ گنجايش‌ يافت‌ ذات‌ او (خدا) آسمانها و زمين‌ را.به‌ اين‌ دليل‌ است‌ كه‌ خدا در همه‌ جاست‌.
اَينما تولوا فثم‌ وجه‌ الله (به‌ هر كجا روي‌ گردانيد پس‌ همانجا جهت‌ خداست‌)
به‌ معني‌ دقيقتر الله نور السموات‌ و الارض‌ (سوره‌ نور آيه‌ 25) (خداوند نور آسمانها و زمين‌ است‌)بطور مثال‌ يعني‌ اگر همه‌ كائنات‌ را به‌ يك‌ قطعه‌ شيشه‌ تشبيه‌ كنيم‌ و يك‌ نور بزرگي‌ بر او بتابد اين‌ نورهم‌ در داخل‌ شيشه‌ وجود دارد و هم‌ در اطراف‌ آن‌ در نتيجه‌ نور از داخل‌ و خارج‌ بر شيشه‌ محيط‌مي‌شود از اينرو، نور شيشه‌ نيست‌ و شيشه‌ نور نيست‌
سوره‌ نساء آيه‌ 126:
و كان‌ الله بكل‌ شي‌ءٍ محيط‌
و بود و هست‌ خدا به‌ هر چيزي‌ محيط‌
سوره‌ فصلت‌ آيه‌ 54:
و انّه‌ بكل‌ شي‌ءٍ محيط‌   همانا او به هر چیزی  محیط است
و به‌ قول‌ شاعر:
هستي‌ كه‌ بود ذات‌ خداوند عزيزاشياء همه‌ در ويند وي‌ در همه‌ چيز
يعني‌ خداوند در درون‌ همه‌ چيز است‌ نه‌ به‌ يگانگي‌ با همه‌ چيز و در بيرون‌ همه‌ چيز است‌ نه‌ به‌بيگانگي‌ از همه‌ چيز در نتيجه‌ اين‌ خداوند چون‌ مطلق‌ است‌ و در درون‌ و برون‌ مخلوق‌ است‌ هيچ‌ گونه‌احتياجي‌ به‌ اعمال‌ جبر براي‌ احاطه‌ پيدا كردن‌ بر مخلوق‌ ندارد و رابطه‌اش‌ با مخلوق‌ بر پايه‌ ذات‌خودش‌ يعني‌ به‌ اختيار است‌.
خدا مختار مطلق‌ است‌ پس‌ :
4 ـ خدا فعّال‌ است‌ = اگر فعال‌ بودن‌ خدا را نسبت‌ به‌ ذاتش‌ بخواهيم‌ نظر كنيم‌ صفات‌ ذاتيه‌ او(يعني‌ حيات‌ ـ قدرت‌ ـ اختيار ـ علم‌ و حكمت‌ و...) است‌ و چون‌ انسان‌ به‌ ذات‌ خدا نمي‌تواند آگاهي‌يابد از فعاليت‌ خداوند نسبت‌ به‌ ذاتش‌ آگاه‌ نيستيم‌ ولي‌ چون‌ خدا داراي‌ حيات‌ و قدرت‌ و اختيار وعلم‌ و حكمت‌ و... است‌ پس‌ خدا فعال‌ است‌ و خدا منفعل‌ نيست‌. چرا كه‌ منفعل‌ بودن‌ صفت‌ سلبي‌است‌ و صفات‌ سلبيه‌ در خدا نيست‌.
اگر فعال‌ بودن‌ خداوند را نسبت‌ به‌ مخلوق‌ در نظر بگيريم‌ اراده‌ منشاء او
سوره‌ هود آيه‌ 107:
اِن‌ ربك‌ فعال‌ لما يريد
(همانا پروردگارت‌ فعال‌ است‌ بر آنچه‌ مي‌خواهد)
سوره‌ فاطر آيه‌ 1:
و يزيد في‌ الخلق‌ ما يشاء
(و افزايش‌ مي‌دهد در آفرينش‌ آنچه‌ را مي‌خواهد)
و با اراده‌ و شاء خودش‌ همه‌ چيز را خلق‌ و هدايت‌ مي‌كند و خداوند داراي‌ هستي‌ يگانه‌ مطلق‌فعال‌ مختار است‌ اراده‌ و شاء داشتن‌ علامت‌ اختيار است‌.
سوره‌ طه‌ آيه‌ 50:
ربنا الذي‌ اعطي‌ كل‌ شي‌ خلقه‌ ثم‌ هدي‌'
(پروردگار ما آنانكه‌ داد هر چيزي‌ را خلقتش‌ را سپس‌ هدايت‌ كرد)
از اينرو، خداوند خلاق‌ مطلق‌ است‌ و همه‌ پديده‌هاي‌ مادي‌ و معنوي‌ مخلوق‌ است‌ در نتيجه‌ آيه‌اوست‌، و علامت‌ يگانگي‌ خود را در مخلوقات‌ قرار داده‌ است‌ اما بصورت‌ نسبي‌ ـ چرا كه‌ فقط‌ يك‌مطلق‌ وجود دارد (خود الله) پس‌ همه‌ مخلوقات‌ هستي‌ يگانه‌ و نسبي‌ دارند يعني‌ داراي‌ حد و اندازه‌هستند از اينرو فرمود:
سوره‌ قمر آيه‌ 50:
و ما اَمْرنا اِلاّ واحِدَه‌
و نيست‌ امر ما مگر يگانه‌ (يگانگي‌ را در همه‌ مخلوقات‌ قرار  داده‌ است‌)
اِنا كل‌ شي‌ء خلقناه‌ بقدرٍ(سوره‌ قمر آيه‌ 49)و قد جعل‌ الله لكل‌ شي‌ قدرا(سوره‌ طلاق‌ آيه‌ 3)
و بر هر چيزي‌ قدر (اندازه‌ قرار داده‌ است‌ يعني‌ مخلوقات‌ نسبي‌ هستند.
و خداوند هدايت‌كننده‌ است‌
سوره‌ اعلي‌' آيه‌ 3
والذي‌ قدّر فهدي‌'
(و آنكه‌ اندازه‌ كرد پس‌ هدايت‌ كرد)
به‌ اين‌ معني‌ كه‌ همه‌ پديده‌ها داراي‌ هستي‌ يگانه‌ و نسبي‌ هستند و هدايت‌ جوي‌ پس‌ بايد فعال‌ هم‌باشند.
سوره‌ نور آيه‌ 41:
اَلَم‌ تَرَ اَن‌ الله يسبح‌ له‌ من‌ في‌ السموات‌ و الارض‌ و الطير صفَّت‌ كل‌ قد عَلم‌ صلاته‌ و تسبيحه‌ و الله عليم‌ بما يفعلون‌
آيا نديدي‌ همانا فعاليت‌ ميكند براي‌ خدا آن‌ كه‌ در آسمانها و زمين‌ است‌ و پرنده‌ بال‌ گشوده‌ همگي‌مي‌دانند نمازش‌ و فعاليتش‌ را و خداوند مي‌داند به‌ آنچه‌ فعاليت‌ مي‌كند.
فعل‌ ـ يفعلون‌ بما مي‌گويد هر آنچه‌ در آسمان‌ و زمين‌ و ميان‌ آن‌ دو است‌ فعال‌ هستند و درچهارچوب‌ قانون‌ خلقت‌ و هدايت‌ يعني‌ قوانين‌ كه‌ در ذات‌ الله به‌ طور مطلق‌ وجود دارند يعني‌ توحيدبعثت‌ و امامت‌ و عدالت‌ و معاد و در ذات‌ پديده‌ها بطور نسبي‌ (مقدّر) قرار داده‌ شده‌ است‌ با نسبي‌بودن‌ و فعال‌ بودن‌ در اين‌ قوانين‌ به‌ سوي‌ خدا هدايت‌ مي‌يابند و با توجه‌ به‌ اينكه‌ قانون‌ شي‌ لا ينفك‌از خودش‌ نيست‌.
بنابراين‌:
هر مخلوقي‌ داراي‌ هستي‌ يگانه‌ و نسبي‌ و فعال‌ است‌.
چون‌ همه‌ مخلوقات‌ نسبي‌ هستند يعني‌ محدود و داراي‌ اجزاء هستند و در همه‌ حال‌ فعال‌ نيزهستند يعني‌ اجزاء پديده‌ نسبت‌ به‌ يكديگر داراي‌ فعل‌ و انفعال‌ هستند اين‌ فعل‌ و انفعال‌ همان‌حركت‌ و پويايي‌ است‌ در نتيجه‌ حركت‌ و پويايي‌ نتيجه‌ نسبي‌ بودن‌ و فعال‌ بودن‌ است‌. بنابراين‌،فعاليت‌ از جانب‌ خدا (خالق‌) همان‌ خلق‌ و هدايت‌ بر پايه‌ اصول‌ دين‌ و فعاليت‌ از جانب‌ پديده‌(مخلوق‌) حركت‌ و پويايي‌ در چهارچوب‌ قانون‌ خلقت‌ و هدايت‌ است‌.
نتيجه‌ اول‌ : رابطه‌ خالق‌ و مخلوق‌ و يا (سنخيت‌ علت‌ و معلول‌ يا رابطه‌ حادث‌ و قديم‌) از راه‌فعاليت‌ برقرار مي‌شود خداوند فعال‌ است‌ ـ و جهان‌ فعال‌ رابر پايه‌ قوانين‌ ذاتي‌ وجود خودش‌ كه‌ درمخلوق‌ بطور نسبي‌ قرار داده‌ است‌. آفريده‌ است‌، و تفاوتشان‌ فقط‌ از نظردرجه‌ كمال‌ نسبي‌ و مطلق‌است‌ و چون‌ خالق‌، توحيد مطلق‌ و مخلوق‌ توحيد نسبي‌ است‌ رابطه‌شان‌، توحيدي‌ يعني‌ اختيار و يابه‌ عبارت‌ ديگر عدم‌ جبر است‌.
مخلوق‌ از اين‌ نظر كه‌ فعال‌ است‌ با خداي‌ فعال‌ رابطه‌ علت‌ و معلولي‌ دارد و از اين‌ نظر كه‌ نسبي‌است‌ با مطلق‌ يعني‌ رابطه‌ حادث‌ به‌ قديم‌ را دارد و از اين‌ نظر كه‌ توحيد، بعثت‌ وامامت‌ و عدالت‌ ومعاد در مخلوق‌ نسبي‌ و در خالق‌ مطلق‌ است‌ باز رابطه‌ علت‌ و معلول‌ و حادث‌ و قديم‌ برقرار مي‌شود.
بدينقرار، هم‌ رابطه‌ خالق‌ و مخلوق‌ روشن‌ شده‌ و هم‌ خدا را مادي‌ نكرده‌ايم‌ و هم‌ در توحيد سيركرده‌ايم‌ و دچار ثنويت‌ نشده‌ايم‌ .
نتيجه‌ دوم‌: اينكه‌ حركت‌ و پويايي‌ بيروني‌ و دروني‌ فقط‌ در مخلوق‌ وجود دارد چرا كه‌ خالق‌ مطلق‌و بي‌نهايت‌ است‌ و احتياج‌ به‌ حركت‌ از اين‌ مكان‌ به‌ آن‌ مكان‌ ندارد و بالفعل‌ در همه‌ جا حضور دارد درنتيجه‌ احتياج‌ به‌ حركت‌ بيروني‌ ندارد چون‌ بيروني‌ برايش‌ متصور نيست‌.
و چون‌ داراي‌ اجزاء نيست‌ تا اين‌ اجزاء نسبت‌ به‌ يكديگر فعال‌ شوند و فعل‌ و انفعال‌ داشته‌ باشنددر نتيجه‌ حركت‌ و پويايي‌ را به‌ وجود آورندپس‌ احتياج‌ به‌ حركت‌ و پويايي‌ دروني‌ نيز ندارد.
نتيجه‌ سوم‌: اينكه‌ حركت‌ و پويايي‌ اجزاء به‌ يك‌ پديده‌ و به‌ سوي‌ هم‌ تا وقتي‌ كه‌ به‌ توحيدنرسيده‌اند نسبت‌ به‌ هم‌ ديگر بيروني‌ هستند اما وقتي‌ كه‌ به‌ توحيد رسيدند حركت‌ و پويايي‌ دروني‌مي‌شود يعني‌ درون‌ و برون‌ امر نسبي‌ است‌
نتيجه‌ چهارم‌: اينكه‌ حضرت‌ علي‌ (ع‌) فرموده‌ است‌ كه‌ خداوند متحرك‌ و ساكن‌ نيست‌ لاتجري‌عليه‌ الحركه‌ و السكون‌ بدين‌ معني‌ است‌ كه‌ چون‌ خداوند فعال‌ است‌ پس‌ ساكن‌ نيست‌ و چون‌ مطلق‌است‌ احتياج‌ به‌  حركت‌ دروني‌ و بيروني‌ ندارد پس‌ متحرك‌ نيز نيست‌.
نتيجه‌ پنجم‌: اينكه‌ـ در يك‌ كلمه‌ مي‌توان‌ گفت‌ فعاليت‌ خالق‌ همان‌ ايجاد متعيين‌ در نامتعيين‌است‌ و فعاليت‌ مخلوق‌ از متعيين‌ به‌ سوي‌ نا متعيين‌ يعني‌ از ماديت‌ به‌ معنويت‌ و از معنويت‌ به‌بي‌نهايت‌ سير به‌ سوي‌ كمال‌ مطلق‌ يعني‌ انا لله و انا اليه‌ راجعون‌ است‌.



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر