۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

8= تكوين‌ مقام‌ و ايجاد ولايت‌ مطلقه‌ اغتصابی‌ و پرستش‌ آن‌ از زبان‌ قرآن‌





 بنام خدا
              

  تكوين‌ مقام‌ و ايجاد ولايت‌ مطلقه‌  اغتصابی‌ و پرستش‌ آن‌ از زبان‌ قرآن‌

قبل‌ از اينكه‌ به‌ بررسي‌ زمينه‌هاي‌ ايجاد مقام‌ اغتصابی و مطلقه‌ كردن‌ آن‌ و پرستش‌ آن‌ بپردازيم‌اين‌ فرمول‌ قرآني‌ را يادآوري‌ كنيم‌ كه‌ روابط‌ اجتماعي‌ بر پايه‌ سه‌ نوع‌ ميزان‌ برقرار مي‌شود
1 ـ ميزان‌حق: ميزان‌ حق‌ توحيد است‌ و چهار اصل‌ ديگر آن‌ را بر روي‌ هم‌ موازنه‌ توحيدي‌مي‌گويند و اگر انساني‌ بخواهد در ميزان‌ حق‌ حركت‌ و پويايي‌ داشته‌ باشد بايد اين‌ موازنه‌ را كه‌ اصول‌دين‌ اسلام‌ مي‌باشد به‌ عنوان‌ راهنماي‌ انديشه‌ و عمل‌ خود برگرداند براساس‌ اين‌ ميزان‌ بنابر آيات‌قرآني‌ ولايت‌ به‌ سه‌ درجه‌ تقسيم‌ مي‌شود.
سوره‌ مائده‌ آيه‌ 55:
انما وليكم‌ الله و رسوله‌ و الذين‌ آمنوا
جز اين‌ نيست‌ كه‌ ولي‌ (مطلق‌) شما خداست‌ و (خاص‌) رسول‌ او و (عام‌) آنانكه‌ ايمان‌ آوردند.
اگر در جامعه‌اي‌ اصول‌ پنج‌گانه‌ دين‌ اسلام‌ و آيات‌ قرآن‌ كه‌ در انطباق‌ كامل‌ با اصول‌ دين‌ مي‌باشندحاكم‌ شوند در واقع‌ ولايت‌ و الذين‌ آمنوا يعني‌ ولايت‌ جمهور مردم‌ حاكم‌ مي‌شود و به‌ زبان‌ امروزي‌مردم‌ سالاري‌ يا مشاركت‌ همگاني‌ حاكم‌ مي‌گردد و در نتيجه‌ رابطه‌ها بيان‌گر قدرت‌ دادن‌ و قدرت‌گرفتن‌ از همديگر مي‌شود و يك‌ دولت‌ مقتدر بر جامعه‌ حاكم‌ مي‌گردد

1 = ولایت مطلقه‌ كه‌ از آن‌ خداوند است‌

2- ولایت خاص  که تعلیم دادن دیگران است و بر دو نوع است   1- ولایت خاص انتصابی  كه‌ از آن‌ انبياء و اوصياء در يك‌ كلمه‌ از آن‌ معصوم‌ است‌
   
2- ولایت خاص اکتسابی  که از ان همه علماء در همه رشته های
 دینی وعلمی وغیره است 

3 = ولایت عام‌ كه‌ از آن‌ همه‌ مردمي‌ است‌ كه‌ بر خدا و انبياء و اوصياء (معصومان‌) ايمان‌ آورده‌اند. وآن حق تصمیم گیری است وحکومت بر این پایه  بوجود می اید

حکومت بر دو نوع است
1-                 حکومت انتخابی  که مردم بر پایه  ولایت عامی که دارند بر اساس  وامر هم شوری بینهم  انتخاب می کنند

2-                 حکومت اغتصابی که بر پنج نوع است

1—به دست گرفتن حکومت با جنگ                            2-به دست گرفتن حکومت- باکودتا
3-موروثی- حکومت های پادشاهی
4-انحصاری(تک حزبی - قومی –زبانی – نژادی- صنفی )
5-  استصوابی  که کاندید هارا  فقط رئیس دولت تعین می کند 
2 ـ ميزان‌ باطل‌: ميزان‌ باطل‌تضاد ست‌ در جامعه‌اي‌ كه‌ ميزان‌ باطل‌ يعني‌ موازنه‌ تضادی حاكم‌شود و يا هر انساني‌ كه‌ خود را با ديگري‌ در رابطه‌ تضاد  قرار دهد.
1 ـ خود را مطلق‌ و فعال‌ مي‌بيند به‌ لحاظ‌ اينكه‌ مطلق‌ و فعال‌ فقط‌  خداست‌ خود را شريك‌ خداقرار مي‌دهد و در رابطه‌ با ديگري‌ او را يا همه‌ جامعه‌ را مطلق‌ و منفعل‌ در مقابل‌ مقام‌ و اختيارات‌خود مي‌نگرد در نتيجه‌ در پي‌ اطاعت‌ مطلقه‌ طلبيدن‌ مي‌شود در نتيجه‌ رابطه‌اش‌ با ديگري‌ بيان‌گرتضاد تك‌ محوري‌ مي‌شود كه‌ در اين‌تضاد  محور فعال‌ صاحب‌ مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ اغتصابی‌ و بقيه‌هيچ‌ و پوچ‌ مي‌شوند.
2 ـ مي‌دانيم‌ كه‌ وقتي‌ نيرو در مجرای توحيد و اصول‌ ديگر آن‌ كه‌ قدر الهي‌ هستند حركت‌ كندنيرو صفت‌ قدرت‌ را مي‌يابد و اگر نيرو به‌ شرك‌ منحرف‌ شد يعني‌ در چهارچوب‌ رابطه‌ شرك‌ عملي‌يعني‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ جريان‌ يافت‌ در مجراي‌ تزویر قرار مي‌گيرد و نيرو صفت‌ زور را مي‌يابدتا اين‌ زمان‌ هنوز كه‌ هنوز است‌ كسي‌ نتوانسته‌ بود ميان‌ زور ـ و قدرت‌ تفاوت‌ و فرق‌ آن‌ دو را بيان‌ كندو تنها اين‌ در سايه‌ اصول‌ دين‌ اسلام‌ كه‌ اصول‌ فرقان‌ هستند يعني‌ ميان‌ حق‌ كه‌ ميزان‌ آن‌ توحيد و درعمل‌ بيانگر قدرت‌ مي‌باشد و باطل‌ كه‌ ميزان‌ آن‌ شرك‌ و در عمل‌ بيانگر زور مي‌باشد فارق‌ زور از قدرت‌مي‌شود اصول‌ دين‌ اسلام‌ اصول‌ حق‌ ـ اصول‌ فرقان‌ ـ اصول‌ جداكننده‌ حق‌ از باطل‌ ـ اصول‌ جداكننده‌زور از قدرت‌ و اصول‌ شناخت‌ حق‌ از باطل‌ مي‌باشد.
در نتيجه‌ بر پايه‌ ميزان‌ باطل‌ يعني‌ تضاد  ـ ولايت‌ مطلقه‌ اغتصابی بوجود مي‌آيد كه‌ باطل‌ است‌ وشريك‌ خدا مي‌شود و در قرآن‌ مظهر آن‌ را طاغوت‌ مي‌گويند و صورت‌ عملي‌ آن‌ فرعون‌ بود
3 ـ ميزان‌ تذبذب : كه‌ بيانگر موازنه‌ تضاربی است‌ و ميان‌ حق‌ و باطل‌ اختلاط‌ بوجود مي‌آورد تاخود صاحب‌ مقام‌ و اختيارات‌  شود به‌ اين‌ صورت‌ كه‌ حق‌ از روي‌ ناچاري‌ و باطل‌ با ميل‌ در ولايت‌يافتن‌ انسان‌ منافق‌ توافق‌ مي‌كنند ولي‌ در كوتاه‌ مدت‌ به‌ باطل‌ ميل‌ كرده‌ و به‌ اهل‌ حق‌ خيانت‌ مي‌كندانسانهاي‌ مقام‌ پرست‌ عموماً بيانگر اين‌ موازنه‌ هستند و براي‌ اينكه‌ اين‌ افراد صاحب‌ اختيارات‌ نشوندحق‌ بايد استقامت‌ در حق‌ بودن‌ خود كند و با باطل‌ از در سازش‌ در نيايد كوچكترين‌ سازش‌ با باطل‌ به‌سقوط‌ حق‌ منجر مي‌شود.
حال‌ كه‌ اين‌ سه‌ موازنه‌ را بطور خلاصه‌ آورديم‌ مي‌توانيم‌ وارد مبحث‌ چگونگي‌ تكوين‌ مقام‌ ولايت‌مطلقه‌ اغتصابی‌ و پرستش‌ آن‌ شويم‌ و چون‌ اين‌ تحقيق‌ اساساً بر پايه‌ قرآن‌ صورت‌ خواهد گرفت‌ قبل‌از اينكه‌ وارد بحث‌ قرآني‌ شويم‌ كمي‌ به‌ قبل‌ مراجعه‌ كرده‌ و ريشه‌هاي‌ ولايت‌ مطلقه‌ اغتصابی را دريونان‌ ديده‌ و در ضمن‌ به‌ صدر اسلام‌ هم‌ نظري‌ به‌ اندازيم‌ مي‌دانيم‌ كه‌ مبدأ حركت‌ و پويايي‌ توحيد است‌ بعد از وفات‌ رسول‌ الله(ص‌) حزب‌ شيعه‌ را گروهي‌ از اصحاب‌ پيامبر تشكيل‌ دادند كه‌ بنابر استناد به‌ وقايع‌ غديرخم‌ حديث‌ثقلين‌ ـ حديث‌ سفينه‌ و حديث‌ اثنا عشر خلفاء رسول‌ الله (ص‌) علي‌ (ع‌) را خليفه‌ بلا فصل‌ رسول‌ الله در مقام‌ ولايت‌ خاص‌ كه‌ از آن‌ خود رسول‌ الله بود مي‌دانستند و براي‌ اينكه‌ علي‌ (ع‌) بتواند مقام‌ عملي‌ولايت‌ عام را بدست‌ گيرد نياز به‌ توحيد دو ولايت‌
            1 ـ ولايت‌ خاص‌ (علي‌)     
                       
            2  ـ ولايت‌ عام‌ (مردم‌) بود
معناي‌ بيعت‌ با معصوم‌ همان‌ به‌ توحيد رسيدن‌ اين‌ دو ولايت‌ است‌ و چون‌ علي‌ (ع‌) اسوه‌ عملي‌توحيد بود نمي‌توانست‌ بدون‌ بيعت‌ مردم‌ و با اتكا به‌ علم‌الكتاب‌ كه‌ همان‌ علم‌ لدّني‌ مي‌باشد مردم‌ رامجبور به‌ بيعت‌ با خود كند چرا كه‌ اگر اين‌ كار را مي‌كرد ديگر نمي‌توانست‌ اسوه‌ و الگوي‌ حكومت‌اسلامي‌ براي‌ امروز ما باشد چون‌ ما آن‌ علم‌الكتاب‌ را كه‌ در آن‌ درجه‌اي‌ كه‌ او داشت‌ نداريم‌ و تازه‌ مابه‌ پوسته‌اي‌ از آن‌ كه‌ همان‌ اصول‌ دين‌ مي‌باشد دسترسي‌ پيدا كرده‌ايم‌ و از طرف‌ ديگر كساني‌ كه‌ادعاي‌ شيعه‌ بودن‌ را دارند اصول‌ دين‌ را هنوز به‌ عنوان‌ اصول‌ راهنماي‌ انديشه‌ عمل‌ قبول‌ ندارند واصول‌ راهنماي‌ انديشه‌ و عمل‌ خود را از يونان‌ و از ارسطو گرفته‌اند پس‌ چطور شد كه‌ علي‌ (ع‌) به‌حكومت‌ نرسيد.
بعد از وفات‌ رسول‌ الله (ص‌) دو حزب‌ در اسلام‌ پيدا شد حزب‌ جماعت‌ و ديگري‌ حزب‌شيعه‌ حزبي‌ كه‌ از بني‌هاشم‌ و تعدادي‌ از اصحاب‌ بر آن‌ بودند.
و بعدها به‌ نام‌ دو مذهب‌ شناخته‌ شدند.
حزب‌ السقیفه در شوراي‌ سقيفه‌ تشخيص‌استصواب کرد  كه‌ ابوبكر (رض‌) به‌ مقام‌ حكومت‌ برسد به‌طوري‌ كه‌ وقتي‌ ابوبكر مرد به‌ روش‌ حكومت‌ شاهان‌ عمر (رض‌) را وليعهد خود قرار داد و رفت‌ و وقتي‌عمر خود را در مرض‌ موت‌ ديد به‌ شش‌ نفر وصيت‌ كرد و در ميان‌ شش‌ نفر رأي‌ عبدالرحمن‌ عوف‌ راارجح‌ قرار داد و چون‌ پيامبر فرموده‌ بود يا علي‌ صبر (مقاومت‌ براي‌ آگاهي‌ دهي‌) را پيشه‌ كن‌ تا مردم‌خود با تو بيعت‌ كنند به‌ همان‌ ترتيب‌ نيز عمل‌ كرد چرا كه‌ در حكومت‌ اصل‌ بر شوراي‌ مردم‌ است‌يعني‌ حاكم‌ را بايد مردم‌ با رأي‌ آزاد و مستقل‌ خود از ميان‌ كانديدهاي‌ آزاد انتخاب‌ كنند.
كتاب‌ رياض‌ النضره‌ طبري‌
قال‌ رسول‌ الله ان‌ جائوك‌ و بايعوك‌ فاقبل‌ منهم‌ و الا فاصبر حتي‌ تلقائي‌ مظلوماً

چنانچه‌ آمدند نزد تو و بيعت‌ كردند با تو پس‌ قبول‌ كن‌ از ايشان‌ و گرنه‌ پس‌ صبر كن‌ تا ملاقات‌ كني‌ مرا مظلوم‌
علي‌ صبر كرد تا قیام شد و مردم‌ او را به‌ مقام‌ حكومت‌ انتخاب‌ كردند يعني‌ ولايت‌ خاص‌ (علي‌(ع‌) با ولايت‌ عام‌ (مردم‌) به‌ توحيد رسيد و امام‌ علي‌ از طريق‌ ولايت‌ جمهور مردم‌ يعني‌ انسان  سالاري‌حكومت‌ را بدست‌ گرفت‌ و بعد از شهادت‌ امام‌ (ع‌) شرك‌ (ولايت‌ مطلقه‌ اغتصابی‌ معاويه‌) در لباس‌توحيد (با مردم‌ فريبي‌ و بيعت‌ به‌ زور شمشير) سر برآورد و دوران‌ سلطنت‌ اسلامي‌ شروع‌ شد تا به‌امروز ادامه‌ دارد و براي‌ اينكه‌ بقاء و استمرار داشته‌ باشد نياز به‌ نظريه‌ بود كه‌ آن‌ را توجيه‌ كند با وردفلسفه‌ و منطق‌ ارسطويي‌ به‌ جهان‌ اسلام‌ و با نوشته‌ شدن‌ احاديثي‌ كه‌ پيامبر ممنوع‌ كرده‌ بود به‌ نفع‌پادشاهان‌ توجيه‌ شد. و آن‌ قدر نظريات‌ ارسطويي‌ در انديشه‌ مسلمانان‌ رسوب‌ كرد حتي‌براي‌ شرح‌ و تفسير قرآن‌ و احاديث‌ و مهمتر از همه‌ در مسئله‌ ولايت‌ به‌ نظريات‌ و ارسطو و استاد اوافلاطون‌ بيشتر بها دادند تا به‌ قرآن‌ و اصول‌ دين‌ كه‌ موازين‌ ثابت‌ و از بديهيات‌ اسلامي‌ مي‌باشد
در نتيجه‌:
اصول‌ فلسفه‌ و منطق‌ ارسطو به‌ عنوان‌ بديهيات‌ اوليه‌ انديشه‌ و عمل‌ و اصول‌ راهنما شد در نتيجه‌در پيدايش‌ ولايت‌ مطلقه‌ اغتصابی  اصول‌ فكري‌ افلاطون‌ و ارسطو به‌ عنوان‌ توجيه‌ عقلي‌ تلفيق‌ شدند.
اولين‌ كسي‌ كه‌ فكر ولايت‌ مطلقه‌ را نظام‌ يافته‌ بيان‌ كرد افلاطون‌ بود و ارسطو نقص‌هاي‌ آن‌ را برطرف‌ كرد تا مدينه‌ فاضله‌ جمهوريت‌ افلاطوني‌ با حاكميت‌ ولايت‌ مطلقه‌ فيلسوف‌ عملي‌ شود كه‌ درميان‌ مسلمانان‌ كلمه‌ فيلسوف‌ را بدل‌ به‌ فقيه‌ كردند اما قبل‌ از مسلمانان‌ نيز مسيحيان‌ ولايت‌ مطلقه‌پاپ‌ را از روي‌ ولايت‌ مطلقه‌ فيلسوف‌ فتوكپي‌ كرده‌ بودند كه‌ آن‌ قرون‌ تاريكي‌ را بر اروپا حاكم‌ كردند
کتاب جمهویت افلاطون ص316- ترجمه فواد روحانی  می گوید (بعقیده من بطور کلی مفاسد نوع بشر هر گز نقصان نخوهد  یافت مگر انگاه که در شهرها فلاسفه پادشاه شوند یا انانکه هم اکنون عنوان پادشاهی وسلطنت دارند براستی و جدا در سلک فلاسفه در ایندو نیروی سیاسی با حکمت توام در فرد واحد جمع شود ودر ص317- اورده بعضی از اشخاص را طبیعت  طوری خلق کرده که اشتغال به فلسفه وحکومت کار انها است و بعضی دیگر را نوعی ساخته است که باید از حکمت بپرهیزند وبا اطاعت اوامر فرمانداران اکتفاء کنند

کتاب سیاست ارسطو ترجمه  حمید عنایت ص5 -هر کس برای فرزندان و زنانش قانون می گذارد
 ص12 -برخی از زندگان از همان نخستین لحظه زادن برای  فرمانروائی  یا فرمانبرداری  مقدر می شوند
ص16= پس ثابت شد که به حکم طبیعت  برخی از ادمیان  ازاده و گروهی  دیگر بنده  و بندگی  برایشان  هم سود مند است  وهم روا  
ص42- در نظام طبیعی مرد برای فرمانروائی از زن شایسته تر است (سخن  ارسطو تمام شد)

 دراينجا خلاصه‌ نظريه‌ افلاطون‌ را از كتاب‌ تاريخ‌ فلسفه‌ يونان‌
نوشته‌ محمد عبدالرحمن‌ مرحبا ـ چاپ‌ بيروت‌ سال‌ 1993 تلفن‌ 837142 مي‌آوريم‌ و خود خوانندمي‌تواند براي‌ پي‌ بردن‌ به‌ مشروح‌ آن‌ به‌ كتاب‌ جمهوريت‌ (مدينه‌ فاضله‌) افلاطون‌ مراجعه‌ كند كه‌ درايران‌ موجود است‌.
صفحه‌ 248
همانا مشكل‌ فلسفه‌ در حقيقت‌ نسبت‌ به‌ افلاطون‌ در واقع‌ مشگل‌ سياسي‌ است‌ چرا كه‌ مشگل‌كشوري‌ است‌ كه‌ فيلسوف‌ در آن‌ براي‌ خود مكاني‌ و منزلتي‌ نمي‌يابد بلكه‌ در همه‌ كشورها و در همة‌زمانها، ضديت‌هاي‌ وجود دارد كه‌ با مدينه‌ فاضله‌ مورد نظر فيلسوف‌ هماهنگ‌ نيست‌.
پس‌ چگونه‌ ممكن‌ است‌ مدينه‌ فاضله‌ در اين‌ زمين‌ فاسد (بوجود آيد) و چگونه‌ است‌ كه‌ فيلسوف‌غريب‌ نباشد در وطنش‌ اين‌ همان‌ مشگل‌ افلاطون‌ بود. و براي‌ حل‌ اين‌ مشگل‌ افلاطون‌ نظريه‌ مدينه‌فاضله‌ (يا جمهوريت‌) را عرضه‌ مي‌كند.
صفحه‌ 250، البته‌ بدرستي‌ كه‌ بود فكر عدالت‌ محور فلسفه‌ افلاطون‌ كه‌ اخلاقي‌ فكر مي‌كرد پس‌عجيب‌ نيست‌ كه‌ باشد محور فلسفه‌ سياست‌ تا وقتي‌ كه‌ سياست‌ دنباله‌اي‌ باشد براي‌ اخلاق‌ پس‌،بدينسان‌ عدالت‌ در دولت‌ نيز كامل‌ نمي‌شود مكر احاطه‌ كند فلسفه‌ بر مجاري‌ حكومت‌ و ممكن‌ نيست‌خاتمه‌ داده‌ شود به‌ بدبختي‌هاي‌ انسان‌ و اصلاح‌ اوضاع‌ مگر با حكومت‌ فلاسفه‌ چرا كه‌ فقط‌ فيلسوفهامي‌شناسند فضيلت‌ را در سخن‌ در فكر و عمل‌ و توانايي‌ دارند كه‌ قانونهاي‌ بگذارنند كه‌ هدايت‌ كندانسان‌ را به‌ راه‌ حقيقت‌ و آماده‌ كند بهترين‌ راه‌ بر پايي‌ جمهوريتي‌ نمونه‌ كه‌ راهبري‌ كند به‌ حق‌ وخير و زيبايي‌ و همانا مأموريت‌ فيلسوف‌ در نظر افلاطون‌ اين‌ است‌ كه‌ تدبير امور كند و همانا همه‌اختيارات‌ را واجب‌ است‌ دادنش‌ به‌ فيلسوف‌ براي‌ اينكه‌ فلسفه‌ مي‌دهد به‌ ما امكان‌ شناخت‌ عدالت‌ رادر نتيجه‌ اجازه‌ مي‌دهد و مشروعيت‌ مي‌دهد بر كنترل‌ بر سياست‌....
همانا همه‌ فلسفه‌ افلاطون‌ دور مي‌زند بر اين‌ محور كه‌ اعطاي‌ ولايت‌ مطلقه‌ براي‌ حاكم‌ عاقل‌ ونظام‌ نيكو در نظرش‌ آن‌ است‌ كه‌ حكومت‌ استبدادي‌ كه‌ جمع‌ مي‌كند در او ميان‌ عدالت‌ و فلسفه‌ اين‌را تاكيد مي‌كند ولي‌ با همه‌ اين‌ پنهان‌ نمي‌كند ترسش‌ را از امكان‌ بر پايي‌ اين‌ نظام‌ و اعلام‌ مي‌كندهمانا وجود ندارد طبيعت‌ بشري‌ كه‌ قادر باشد بر عمل‌ به‌ اين‌ ولايت‌ مطلقه‌ بدن‌ اينكه‌ واقع‌ نشود درانحرافها و ستمكاري‌ها....
(و براي‌ اينكه‌ اين‌ مشگل‌ را حل‌ كند در كتاب‌ جمهوريت‌ اين‌ طرح‌ را مي‌دهد كه‌ فيلسوف‌ چگونه‌بايد به‌ ولايت‌ مطلقه‌ برسد.)
صفحه‌ 251
افلاطون‌ مي‌گويد كه‌ ترتيب‌ جوانان‌ راه‌ كشف‌ انسانهاي‌ فوق‌العاده‌ را نشان‌ مي‌دهد و خالص‌ كردن‌آن‌ از عيبها بايد از بچه‌گي‌ شروع‌ شود به‌ روش‌ تربيت‌ و رعايت‌ در شرايطي‌ پاك‌ و طاهر و آموزش‌ وتمرين‌ دادن‌ با ورزش‌هاي‌ بدني‌ و تهذيب‌ نفس‌ به‌ آداب‌ و فنون‌ و هنرها و مخصوصاً هنر موسيقي‌ تابرسد به‌ درجه‌ كامل‌ از قوت‌ جسمي‌ و عقلي‌ و روحي‌ و احساس‌ به‌ زيبايي‌ و كمك‌ گرفته‌ مي‌شود بر اين‌تربيت‌ به‌ تعليم‌ دين‌ و ايمان‌ بالله و جاودانگي‌ نفس‌ و آموزش‌ داده‌ مي‌شود بر خير و فضيلت‌ و مكارم‌اخلاق‌ و عادات‌ حسنه‌....
آنگاه‌ كه‌ رسيدند به‌ سن‌ هشت‌ سالگي‌ بايد تمرينات‌ نظامي‌ و ورزش‌ بدني‌شان‌ بايد ادامه‌ يابد تابرسند به‌ سن‌ 20سالگي‌
و هنگامي‌ كه‌ پر شد ذوقشان‌ به‌ موسيقي‌ و فنون‌ و قوت‌ جسم‌ با تربيت‌ ورزش‌ و در نتيجه‌ آماده‌شدند و اهليت‌ يافتند به‌ دريافت‌ علوم‌ و معارف‌
1 ـ و برگزار مي‌شود بر ايشان‌ امتحاني‌ تا جدا شوند پيروزان‌ و شكست‌ خوردگان‌ كساني‌ كه‌ قبول‌شدند انتخاب‌ مي‌شوند براي‌ درسهاي‌ عقلي‌ و شكست‌ خوردگان‌ باقي‌ مي‌مانند در كارهاي‌ دستي‌ وملحق‌ مي‌شوند به‌ طبقه‌ كارگرها
2 ـ اما پيروزان‌ پس‌ مي‌گيرند درسشان‌ را و دريافت‌ مي‌كنند علوم‌ رياضي‌ و فلسفه‌ براي‌ مدت‌ دوسال‌ پس‌ از تمام‌ شدن‌ مدت‌ دولت‌ امتحان‌ برگزار مي‌كند امتحاني‌ سخت‌ و پيروز نمي‌شوند در اين‌امتحان‌ مگر اندكي‌ آنهايي‌ كه‌ قبول‌ نمي‌شوند به‌ كارهاي‌ نظامي‌ و كارهاي‌ خدماتي‌ گمارده‌ مي‌شوند
3 ـ اما نخبه‌هاي‌ ممتاز ادامه‌ مي‌دهند درس‌ فلسفه‌ را براي‌ پنج‌ سال‌ ديگر و گمارده‌ مي‌شوند دركارهاي‌ كارمندي‌ در دولت‌ و پانزده‌ سال‌ در كارهاي‌ حكومتي‌ در دولت‌ كار مي‌كنند تا پخته‌ شوندپس‌ آنگاه‌ كه‌ رسيدند به‌ سن‌ پنجاه‌ پس‌ خبره‌ در علم‌ و فلسفه‌ شده‌اند.
4 ـ و اين‌ خبرگان‌ از ميان‌ خود فردي‌ را بر حكومت‌ بر مي‌گزينند و اين‌ همان‌ هدف‌ اعلي‌ است‌ كه‌در رياست‌ مدينه‌ فاضله‌ اعمال‌ مي‌شود و مجلس‌ خبرگان‌ اعلي‌ درجه‌ آن‌ است‌
5 ـ و ولايت‌ مطلقه‌ فيلسوف‌ طاهر و پاك‌ عاقل‌ و دانا حاكميت‌ مي‌يابد (نظريه‌ افلاطون‌ تمام‌ شد)
نتايجي‌ كه‌ از مدينه‌ فاضله‌ افلاطون‌ يا جمهوريت‌ افلاطون‌ گرفته‌ مي‌شود.
1 ـ جامعه‌ تقسيم‌ مي‌شود به‌ طبقات‌ 1 ـ كارگر 2 ـ نظامي‌ 3 ـ كارمند 4 ـ خبره‌ها 5 ـ فيلسوف‌ حاكم‌
2 ـ فيلسوفها منتخب‌ مردم‌ نيستند بلكه‌ در سلسله‌ مراتب‌ تربيت‌ و پرورش‌ به‌ آن‌ مقام‌ رسيده‌اند
3 ـ ولايت‌ مطلقه‌ فيلسوف‌ براساس‌ لياقت‌ فيلسوف‌ كسب‌ شده‌ نه‌ رأي‌ مردم‌ و همه‌ فيلسوفها حق‌ولايت‌ دارند اما براي‌ اينكه‌ هرج‌ و مرج‌ نباشد يكي‌ را از ميان‌ خود انتخاب‌ مي‌كنند.
4 - اسم‌ نظام‌ جمهوري‌ است‌ اما جمهور حق‌ حاكميت‌ ندارند.
5 ـ مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ در مقابل‌ مردم‌ غير مسئول‌ است‌ و چون‌ از فيلتر صافي‌ عبور كرده‌ است‌ پس‌معصوم‌ از خطا مي‌باشد.
6 ـ مردم‌ جز اطاعت‌ حق‌ هيچ‌ كاري‌ را ندارند انتقاد مردم‌ از مقام‌ ولايت‌ به‌ منزله‌ توهين‌ است‌.
7 ـ مشروعيت‌ فيلسوف‌ از فلسفه‌ و مشروعيت‌ نظام‌ از فيلسوفها يا فيلسوف‌ حاكم‌ است‌
8 ـ چون‌ فلسفه‌ صامت‌ است‌ پس‌ فيلسوف‌ حاكم‌ بر فلسفه‌ نيز مي‌شود يعني‌ فلسفه‌ ناطق‌ است‌
9 ـ پس‌ كلام‌ فيلسوف‌ قانون‌ است‌ در نتيجه‌ فيلسوف‌ فوق‌ قانون‌ است‌
10 ـ در نتيجه‌ همه‌ قواي‌ جامعه‌ قوه‌ مقننه‌ و قضائيه‌ و مجريه‌ و.... همه‌ تحت‌ امر فيلسوف‌ عمل‌مي‌كنند.
11 ـ پس‌ ولايت‌ فيلسوف‌ مطلقه‌ و انحصاري‌ است‌.
پس‌ ملاحظه‌ فرمائيد آنچه‌ انحصار طلبها در ايران‌ در دفاع‌ از ولايت‌ مطلقه‌ فقيه‌ مي‌گويند ربطي‌ به‌اسلام‌ ندارد بلكه‌ درست‌ همان‌ حرفهاي‌ افلاطون‌ را تكرار مي‌كنند در نتيجه‌:

1 ـ دين‌ اين‌ آقايان‌، اسلام‌ نيست‌ بلكه‌ فلسفه‌ است‌.
2 ـ ولايت‌ آنها، ولايت‌ فقه‌ و فقيه‌ نيست‌ بلكه‌ ولايت‌ فلسفه‌ و فيلسوف‌ است‌
3 ـ در نتيجه‌ مخالف‌ اسلام‌ و از دشمنان‌ اسلام‌ هستند اگر مي‌گويند نخير اينطور نيست‌ پس‌بيايند ولايت‌ را در قرآن‌ مطالعه‌ كنند و در قرآن‌ ببينند.
1 ـ چند نوع‌ ولايت‌ داريم‌؟
2 ـ هر كدام‌ از آن‌ كيست‌؟
3 ـ و امروز كدام‌ يك‌ از ولايت‌ها بايد حاكم‌ شود؟
با مراجعه‌ به‌ مقالاتي‌ كه‌ قبلا نوشته‌ شده‌ (از جمله‌ مقاله‌ ولايت‌ در قرآن‌) خواهيد ديد كه‌ امروزولايت‌ از آن‌ جمهور مردم‌ است‌ و هر كس‌ در هر مقامي‌ بدون‌ انتخاب‌ مردم‌ قرار گيرد غاصب‌ و فرعون‌است‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ افلاطوني‌ را ارسطو با وضع‌ قوانين‌ فلسفي‌ استمرار بخشيد چرا كه‌افلاطون‌ روش‌ اجتماعي‌ و تربيتي‌ و كيفيت‌ وصول‌ فيلسوف‌ به‌  مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ را بيان‌ كرده‌ بودارسطو آن‌ را كامل‌ كرد و اصول‌ فلسفي‌ و منطقي‌ خود را طوري‌ تنظيم‌ كرد كه‌ توجيه‌گر مقام‌ ولايت‌مطلقه‌ انحصاري‌ باشد.
بنابر فلسفه‌ و منطق‌ ارسطو كه‌ امروز در دسترس‌ است‌ ارسطو عندالعرب‌، نوشته‌ عبدالرحمن‌البدوي‌ كه‌ نص‌ّ نوشته‌ ارسطو در آن‌ موجود است‌.
1 ـ خدا: در فلسفه‌ و منطق‌ ارسطو خدا وجودي‌ است‌ ازلي‌ و ابدي‌ در يك‌ كلمه‌ يعني‌ مطلق‌ و چون‌خداوند فعل‌ محض‌ است‌ پس‌ مطلق‌ و فعال‌ است‌ اما فعاليتش‌ فقط‌ در خود و براي‌ خود است‌ وفعاليت‌ اين‌ خدا به‌ هيولي‌' تعلق‌ نمي‌گيرد و اين‌ خدا خالق‌ هيولي‌ نيست‌ بلكه‌ هيولي‌' هم‌ موجودي‌است‌ ازلي‌ و ابدي‌ و همراه‌ خدا بوده‌ است‌ .
2 ـ هيولي‌': موجودي‌ است‌ ازلي‌ و ابدي‌ يعني‌ مطلق‌ اما بالقوه‌ يعني‌ منفعل‌
اما ارسطو مي‌گويد كه‌ هيولي‌' درجه‌اي‌ هم‌ از فعليت‌ دارد و موجود صرف‌ بالقوه‌ وجود ندارد پس‌قسم‌ فعليت‌ هيولي‌' هم‌ مطلق‌ است‌.
پس‌ ارسطو معتقد است‌ كه‌ هيولي‌' مجموعه‌اي‌ است‌ كه‌ از دو بعد:
1 ـ مطلق‌ و منفعل‌ = قوه‌
2 ـ مطلق‌ و فعال‌ = فعل‌
و در هيولي‌' حركت‌ از قوه‌ به‌ فعل‌ صورت‌ مي‌گيرد آن‌ هم‌ به‌ طريقي‌ كه‌ خدا را معشوق‌ و معقول‌مي‌بيند و به‌ سوي‌ او خودش‌ حركت‌ مي‌كند يعني‌ خداوند اراده‌ نمي‌كند كه‌ هيولي‌ را به‌ حركت‌ درآوردبلكه‌ اين‌ خود هيولي‌' است‌ كه‌ عاشق‌، كمال‌ خدا شده‌ و خدا معشوق‌ او فرض‌ مي‌شود و به‌ سوي‌ اين‌معشوق‌ حركت‌ مي‌كند يعني‌ از قوه‌ به‌ فعل‌ مي‌رود.
در نتيجه‌ خدا را علت‌ صوري‌ (غائي‌) مي‌گويد و نه‌ علي‌ فاعلي‌ كه‌ خدا هيولي‌' را خلق‌ كرده‌ باشد وحركت‌ را هم‌ در او نهاده‌ باشد در نتيجه‌:
از حركت‌ هيولي‌' از قوه‌ به‌ فعل‌ همه‌ موجودات‌ بوجود آمده‌اند.
در نتيجه‌ خدائي‌ كه‌ ارسطو اثبات‌ مي‌كند نسبت‌ به‌ ذات‌ خود مطلق‌ و فعال‌ است‌ اما نسبت‌ به‌هيولي‌ مطلق‌ و منفعل‌ است‌ (چون‌ هيچ‌ اثري‌ بر هيولي‌' ندارد)
و از طرف‌ ديگر چون‌ اين‌ خدا در خارج‌ از هيولي‌' قرار دارد ارسطو نادانسته‌ خدا را محدود و درنتيجه‌ مادي‌ نيز مي‌كند در نتيجه‌ خدايي‌ كه‌ ارسطو اثبات‌ مي‌كند خدا نيست‌ بلكه‌ اين‌ تصورات‌ارسطو است‌ كه‌ خداي‌ هيچ‌ كاره‌اي‌ را خلق‌ كرده‌ تا هدف‌ حركت‌ هيولي‌' از قوه‌ به‌ فعل‌ باشد و درحقيقت‌ خداي‌ حقيقي‌ خود هيولي‌' است‌ كه‌ عاشق‌ خدا مي‌شود و هم‌ از قوه‌ به‌ فعل‌ حركت‌ مي‌كند وهم‌ ازلي‌ و ابدي‌ بوده‌ و از ازل‌ با خدا همراه‌ بوده‌ است‌.
در نتيجه‌: فلسفه‌ ارسطو، فلسفه‌اي‌ است‌ كه‌ ماده‌ را عقل‌ هم‌ مي‌دهد و به‌ مقام‌ خدائي‌ مي‌رساند درنتيجه‌ اين‌ فلسفه‌ بر پايه‌ شرك‌ بنا شده‌ است‌.
خداي‌ ارسطو، خداي‌ صورت‌ (ماهيت‌) است‌ و به‌ همين‌ دليل‌ نسبت‌ به‌ عالم‌ مطلق‌ و منفعل‌ است‌ ودر همان‌ حال‌ نسبت‌ به‌ ذات‌ خود مطلق‌ و فعال‌ است‌ و پايه‌ بر ثنويت‌ استوار شده‌ است‌ اين‌ ثنويت‌ درخدا دروني‌ يا بيروني‌ است‌ و از طرف‌ ديگر هيولي‌' هم‌ مطلق‌ فعال‌ است‌ و هم‌ مطلق‌ منفعل‌ در نتيجه‌آنچه‌ كه‌ در خدا بود در هيولي‌' نيز حضور دارد با اين‌ تفاوت‌ كه‌ در هيولي‌' اين‌ ثنويت‌ دروني‌ شده‌ است‌يعني‌ بر پايه‌ فلسفه‌ صورت‌ و منطق‌ صوري‌ ارسطويي‌ بر شرك‌ استوار مي‌باشد.
و چون‌ همه‌ موجودات‌ از هيولي‌' بوجود آمده‌ است‌ دو بعد مطلق‌ و فعال‌ و مطلق‌ و منفعل‌ در همه‌موجودات‌ بايد باشند و اين‌ همان‌ پايه‌ شرك‌ عملي‌ يعني‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ است‌ كه‌ پايه‌ و اصل‌راهنماي‌ فلسفه‌ و منطق‌ ارسطوئي‌ را تشكيل‌ مي‌دهد.
و ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ فيلسوف‌ نتيجه‌ طبيعي‌ اين‌ فلسفه‌ و منطق‌ است‌.
در جهان‌ طبيعت‌ بنابر فرمول‌ ارسطو حركت‌ از قوه‌ به‌ فعل‌ است‌ و در جامعه‌ انساني‌ فيلسوف‌ كسي‌است‌ كه‌ بنابر نظريه‌ افلاطون‌ استاد ارسطو طبق‌ برنامه‌ جمهوريت‌ از قوه‌ به‌ فعليت‌ رسيده‌ است‌ پس‌در حالت‌ فعال‌ است‌ و مردم‌ عادي‌ از قوه‌ به‌ فعل‌ نرسيده‌اند پس‌ در حالت‌ قوه‌ يعني‌ منفعل‌ هستند درنتيجه‌ منفعل‌ بايد از فعال‌ اطاعت‌ كند همان‌ طور كه‌ در هيولي‌' قوه‌ از فعل‌ اطاعت‌ مي‌كند و اين‌ حق‌طبيعي‌ و ذاتي‌ هر دو طرف‌ است‌ و مردم‌ حق‌ اعتراضي‌ بر فيلسوف‌ را ندارند اعتراض‌ به‌ فيلسوف‌اعتراض‌ به‌ فطرت‌ هستي‌ است‌ چون‌ قوانين‌ ارسطو قوانين‌ فطري‌ هستي‌ فرض‌ شده‌ است‌.
پس‌ حاكميت‌ ولايت‌ مطلقه‌ فيلسوف‌ امر و قانون‌ طبيعي‌ است‌ و جلوتر گفتيم‌ كه‌ هيولي‌' مطلق‌است‌ و چون‌ فيلسوف‌ و مردم‌ عوام‌ هر دو از هيولي‌' بوجود آمده‌اند هر دو مطلق‌ هستند اما فيلسوف‌چون‌ به‌ فعليت‌ رسيده‌ مطلق‌ و فعال‌ است‌ و مردم‌ عوام‌ چون‌ در حالت‌ قوه‌ باقي‌ مانده‌اند مطلق‌ ومنفعل‌ هستند و اطاعت‌ مردم‌ از فيلسوف‌ تنها راه‌ به‌ فعليت‌ رسيدن‌ مردم‌ است‌ در نتيجه‌ رابطه‌فيلسوف‌ با مردم‌ همان‌ رابطه‌ شرك‌ عملي‌ يعني‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ است‌. و اطاعت‌ مطلقه‌ مردم‌ ازولايت‌ مطلقه‌ فيلسوف‌ قانون‌ خلقت‌ است‌
و خروج‌ از اين‌ قانون‌ عصيان‌ بر طبيعت‌ و قانون‌ هستي‌ است‌ و مخالف‌ فيلسوف‌ مخالف‌ فطرت‌ وطبيعت‌ است‌
و بنابر قانون‌ ديگر اين‌ فلسفه‌ و منطق‌ يعني‌ ضرورت‌ و امكان‌ واجب‌ است‌ كه‌ مردم‌ كه‌ در حالت‌ قوه‌هستند و امكان‌ حركت‌ را دارند از فعليت‌ يعني‌ از فيلسوف‌ اطاعت‌ كنند تا از حالت‌ قوه‌ به‌ فعليت‌برسند و قانون‌ پيروي‌ معلول‌ از علت‌ از بديهيات‌ فلسفه‌ ارسطو است‌ بلكه‌ نه‌ پيروي‌ كه‌ جبري‌ است‌ كه‌از اينرو تقليد از فيلسوف‌ واجب‌ است‌.
و از طرف‌ ديگر بنابر فلسفه‌ ارسطو حركت‌ امري‌ است‌ عرضي‌ و هيچ‌ پديده‌اي‌ حركت‌ جوهري‌ندارد پس‌ براي‌ اينكه‌ انسان‌ به‌ كمال‌ برسد اين‌ به‌ كمال‌ رسيدن‌ از خارج‌ بر او عارض‌ مي‌شود يعني‌بايد قوه‌ را از خود خلع‌ و فعليت‌ را بر خود لبس‌ كند همان‌ طور كه‌ هيولي‌' براي‌ اينكه‌ از قوه‌ به‌ فعل‌برسد محتاج‌ خدا بود (علت‌ غائي‌) مردم‌ نيز براي‌ اينكه‌ قوه‌ را خلع‌ و فعليت‌ را لبس‌ كنند بايد ازفيلسوف‌ كه‌ به‌ فعليت‌ رسيده‌ و مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ را كسب‌ كرده‌ است‌ (نه‌ به‌ انتخاب‌ مردم‌) اطاعت‌مطلق‌ كنند و فيلسوف‌ را هدف‌ غائي‌ خود بگردانند و فيلسوف‌ هم‌ كه‌ حركت‌ را بر مردم‌ عارض‌ مي‌كندتا قوه‌ را خلع‌ و فعليت‌ را لبس‌ كنند بايد مردم‌ دست‌ فيلسوف‌ مثل‌ موم‌ باشند و به‌ هر شكلي‌ كه‌فيلسوف‌ مي‌خواهد مردم‌ را در بياورد استبدادي‌ بودن‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ از اينجاست‌ و معناي‌ذوب‌ شدن‌ در ولايت‌ كه‌ انحصار طلبها تبليغ‌ مي‌كردند همين‌ است‌.
و نيز بنابر قانون‌ حادث‌ و قديم‌، فيلسوف‌ كه‌ مقدمتاً به‌ فعليت‌ رسيده‌ و مقام‌ ولايت‌ را بدست‌ آورده‌بر مردم‌ كه‌ در حالت‌ حادث‌ يعني‌ شدن‌ هستند تقدم‌ دارد در نتيجه‌ فيلسوف‌ در شناخت‌ حق‌ و باطل‌بر مردم‌ كه‌ در حالت‌ حادث‌ هستند تقدم‌ دارد در نتيجه‌ كلام‌ فيلسوف‌ حق‌ مطلق‌ است‌ به‌ معني‌ ديگركلام‌ فيلسوف‌ = قانون‌ است‌.
و چون‌ فيلسوف‌ در طي‌ مسير تكامل‌ به‌ منصب‌ ولايت‌ رسيده‌ است‌ منتخب‌ مردم‌ نبوده‌ و به‌ همين‌دليل‌ مردم‌ حق‌ عزل‌ او را ندارند در نتيجه‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ فيلسوف‌، ولايتي‌ است‌ فوق‌ قانون‌،مادام‌ العمري‌ و غير مسئول‌ در مقابل‌ مردم‌ عوام‌ و ولايت‌ حق‌ ذاتي‌ اوست‌ در نتيجه‌ اگر مي‌گويند مقام‌ولايت‌ را بايد كشف‌ كرد نه‌ انتخاب‌ اشاره‌ به‌ حق‌ ذاتي‌ بودن‌ ولايت‌ براي‌ فيلسوف‌ است‌ در اينجا نظرارسطو از كتاب‌ تاريخ‌ فلسفه‌ يونان‌ نوشته‌ عبدالرحمن‌ مرحبا ص‌ 311 مي‌آوريم‌ ولايت‌ مطلقه‌فيلسوف‌
«و آن‌ حكومت‌ فردي‌ است‌ فاضل‌ عادل‌ برتر به‌ عقل‌ و فلسفه‌اش‌، پس‌ او بنابراين‌ حكومت‌ مي‌كندبحق‌ طبيعي‌اش‌»
پس‌ كافي‌ است‌ شما كلمه‌ فلسفه‌اش‌ را برداريد و بجاي‌ آن‌ فقه‌اش‌ را بگذاريد ديگر تعجبي‌نخواهيد كرد چرا انحصار طلبها دائما دم‌ از ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ فقيه‌ مي‌زنند و اينكه‌ حكومت ‌فقيه‌ حق‌ طبيعي‌ اوست‌ و رأي‌ مردم‌ در آن‌ اثري‌ ندارد از كجا نشأت‌ مي‌گيرد.
و وظيفه‌ مجلس‌ خبرگان‌ فرمايشی‌ نيز فقط‌ كشف‌ فقيه‌ است‌ نه‌ انتخاب‌ آن‌ و طريقه‌ كشفشان‌ را هم‌احتياجي‌ نيست‌ مردم‌ بدانند و در مجلس‌ خبرگان‌ چه‌ مي‌گويند و چه‌ مي‌شنوند چون‌ همه‌ اين‌ امور ازاختيارات‌ مردم‌ خارج‌ است‌ و حقي‌ در اين‌ مورد ندارند به‌ همين‌ دليل‌ انتخابات‌ مجلس‌ خبرگان‌ هم‌ نه‌انتخاب‌ مردم‌ بلكه‌ انتخاب‌ خود رهبر است‌.
و نظارت‌ استصوابي‌ شوراي‌ نگهبان‌ ناظر به‌ همين‌ است‌ چون‌ شوراي‌ نگهبان‌ را مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌انحصاري‌ انتخاب‌ مي‌كند پس‌ مشروعيت‌ مجلس‌ خبرگان‌ نه‌ به‌ رأي‌ مردم‌ بلكه‌ با نظارت‌ استصوابي‌است‌ و مشروعيت‌ شوراي‌ نگهبان‌ از مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ است‌ پس‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌فقيه‌ طبق‌ فلسفه‌ و منطق‌ ارسطوئي‌ نقش‌ خدائي‌ دارد مقامي‌ است‌ كه‌ مطلق‌ و فعال‌ است‌ و بقيه‌ مردم‌مطلق‌ و منفعل‌ هستند و اين‌ همان‌ اصل‌ راهنماي‌ شرك‌ عملي‌ يعني‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ است‌ فلاسفه‌مسلمان‌ با تمام‌ كوشش‌ و تلاش‌ كه‌ كرده‌اند نتوانسته‌اند فلسفه‌ و منطق‌ شرك‌ ارسطوئي‌ را اصلاح‌ كنندفارابي‌، ابن‌ سينا و ديگران‌ تا آنجا اين‌ فلسفه‌ را اصلاح‌ كردند كه‌:
1 ـ تنها خدا هستي‌ مطلق‌ و فعال‌ دارد و او خالق‌ هستي‌ و هدايت‌كننده‌ آن‌ است‌ و هيولي‌' مخلوق‌اوست‌.
2 ـ هستي‌ پديده‌ها امور نسبي‌ (مقدر) است‌ كه‌ قادر متعال‌ بدانها هستي‌ بخشيده‌ است‌.
اما وقتي‌ كه‌ آمدند به‌ تبيين‌ قوانين‌ حاكم‌ بر پديده‌ها بپردازند باز هم‌ در دام‌ فلسفه‌ ارسطو افتادندو به‌ ترتيب‌:
1 ـ حركت‌ را از قوه‌ به‌ فعل‌ تعريف‌ كردند (يعني‌ شرك‌ = تضاد تك‌ محوري‌ را در داخل‌ ماده‌ قراردادند) كه‌ نتيجه‌ اجتماعي‌ آن‌ حاكميت‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ است‌ .
2 ـ قوانين‌ ديگر را نيز به‌ همان‌ ترتيب‌ بر پايه‌ حركت‌ از قوه‌ به‌ فعل‌ تبيين‌ كردند. علت‌ و معلول‌،جوهر و عرض‌، ضرورت‌ و امكان‌، حادث‌ و قديم‌، خلع‌ و لبس‌ و... و...و مهمترين‌ مشگلي‌ كه‌ داشتند ونتوانستند حل‌ كنند رابطه‌ خالق‌ و مخلوق‌ بود كه‌ تا زمان‌ ملاصدرا باقي‌ بود ملاصدرا با كشف‌ حركت‌جوهري‌ انقلابي‌ در فلسفه‌ بوجود آورد رابطه‌ خالق‌ و مخلوق‌ را بهتر بيان‌ كرد اما ملاصدرا نيز با تمام‌نبوغ‌ خود در دام‌ ارسطو افتاد و حركت‌ جوهري‌ را در قانون‌ حركت‌ از قوه‌ به‌ فعل‌ قرار داد و آن‌ را ازكارآئي‌ انداخت‌ و پيروان‌ ملاصدرا نيز بر آن‌ باقي‌ ماندند اما ملاصدرا مانند مندليف‌ كه‌ جدول‌ عناصر راترتيب‌ داد و جاي‌ چند عنصر را كه‌ هنوز كشف‌ نشده‌ بود خالي‌ گذاشت‌.
اعتقاد داشت‌ كه‌ فلسفه‌ اعلائي‌ وجود دارد و آن‌ غير از فلسفه‌ موجود است‌ از اينرو در كتاب‌لوامع‌العارفين‌ صفحه‌ 142 آورده‌ است‌.
«فلسفه‌ اعلي‌، شايد امروز، كمتر كسي‌ اين‌ فلسفه‌ را باور داشته‌ باشد اما به‌ نظر ما وجود چنين‌حكمت‌ اعلائي‌ با توجه‌ به‌ اصول‌ همين‌ فلسفه‌ رائج‌ و مقبول‌ ضروري‌ است‌ هر چند از دستيابي‌ به‌قوانين‌ آن‌ ناتوان‌ باشيم‌ حكمت‌ اعلي‌ همانگونه‌ كه‌ قضاياي‌ غير تجربي‌ را كشف‌ مي‌كند توان‌ كشف‌لمي‌ قضاياي‌ تجربي‌ را نيز دارد اين‌ حكمت‌ اصول‌ و ضوابطي‌ دارد جز آنچه‌ فعلاً در فلسفه‌ است‌.»
آنچه‌ كه‌ شوراي‌ اصلاح‌ كرده‌ است‌ كشف‌ همان‌ فلسفه‌ اعلي‌ است‌ كه‌ اصول‌ آن‌ همان‌ اصول‌پنجگانه‌ دين‌ اسلام‌ يعني‌ توحيد، بعثت‌، امامت‌، عدالت‌ و معاد است‌ و كليد فهم‌ تمام‌ قضاياي‌ اسلامي‌و جهاني‌ است‌ در اينجا نظر چند نفر از فلاسفه‌ مسلمان‌ را مي‌آوريم‌ كه‌ در دام‌ ارسطو افتاده‌اند ونمي‌گوييم‌ فلاسفه‌ اسلامي‌ چون‌ اين‌ فلسفه‌ اسلامي‌ نيست‌ :
1 ـ فلسفه‌ ما، نوشته‌ محمد باقر صدر در ص‌ 373 آورده‌.
حركت‌ سير تدريجي‌ وجود و يا خروج‌ از قوه‌ به‌ فعل‌ است‌.
«و بديهي‌ است‌ كه‌ تكامل‌ يا حركت‌ تكاملي‌ را جز براساس‌ نظريه‌ ارسطو نمي‌توان‌ تفسير كرد.»
2 ـ كتاب‌ نهاد ناآرام‌ نوشته‌ عبدالكريم‌ سربوش‌ ص‌ 17 آورده‌.
پس‌ حركت‌ زوال‌ تدريجي‌ قوه‌ است‌ و حدوث‌ تدريجي‌ فعليت‌ اينجاست‌ كه‌ دو تعريف‌ زوال‌ و«حدوث‌ مستمر و خروج‌ از قوه‌ به‌ فعل‌ در هم‌ مي‌روند و با هم‌ يكي‌ مي‌شوند هر متحرك‌ آنچه‌ را كه‌ندارد اما مي‌تواند داشته‌ باشد (بالقوه‌) تدريجاً بدل‌ به‌ دارايي‌ (فعليت‌) مي‌كند يعني‌ رفته‌ رفته‌ از اونداشتن‌ زائل‌ مي‌شود (زوال‌ قوه‌) و به‌ جاي‌ آن‌ داشتن‌ حادث‌ مي‌گردد (حدوث‌ فعليت‌) كتاب‌، حركت‌از ديدگاه‌ دو مكتب‌، نوشته‌ عبدالرحيم‌ رباني‌ شيرازي‌ ص‌ 121 آورده‌.»
«حركت‌ چيست‌، حركت‌ خروج‌ تدريجي‌ چيزي‌ است‌ از قوه‌ به‌ فعليت‌ يعني‌ ماده‌ كه‌ گفتيم‌ داراي‌قوه‌اي‌ زيادي‌ است‌ هر گاه‌ يكي‌ از قوه‌ و استعدادهاي‌ دروني‌ خود را به‌ فعليت‌ رسانه‌ حركت‌ كرده‌است‌.»
از اين‌ سه‌ نمونه‌ كه‌ آورده‌ هر سه‌ از پيروان‌ ملاصدرا بودند اما حركت‌ جوهري‌ را در فرمول‌ارسطوئي‌ حركت‌ از قوه‌ به‌ فعل‌ قرار داده‌ و آن‌ را از كارآئي‌ انداختند و در واقع‌ ارسطو را نه‌ تنها درفلسفه‌ بلكه‌ در تفسير و فهم‌ قرآن‌ نيز حاكم‌ قرار دادند و آن‌ بر سر اسلام‌ آمد كه‌ نبايد مي‌آمد و سر ازولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ در آوردند.
استاد مطهري‌ كه‌ خود را پيرو ملاصدرا مي‌داند در صفحه‌ 166 كتاب‌ اصول‌ فلسفه‌ و روش‌ رئاليسم‌ج‌ 4 آورده‌.
«همان‌ طور كه‌ عنوان‌ مقاله‌ حكايت‌ مي‌كند اين‌ مقاله‌ مربوط‌ به‌ مسئله‌ قوه‌ و فعل‌ است‌ و مسائل‌مربوط‌ به‌ آن‌ از قبيل‌ مسائل‌ حركت‌ و زمان‌ و غيره‌ است‌ برخلاف‌ مسئله‌ علت‌ و معلول‌ كه‌ گفتيم‌ سابقه‌و قدمت‌ زيادي‌ دارد و اولين‌ مسئله‌ فلسفي‌ است‌ كه‌ فكر بشر را به‌ خود متوجه‌ ساخته‌ است‌ مسئله‌قوه‌ و فعل‌ آنقدرها سابقه‌ و قدمت‌ ندارد و يك‌ مسئله‌ ارسطوئي‌ است‌ يعني‌ ارسطو بود كه‌ فلسفه‌خودش‌ را بر پايه‌ قوه‌ و فعل‌ گذاشت‌.»
اما استاد مطهري‌ حركت‌ را از قوه‌ به‌ فعل‌ ندانسته‌ بلكه‌ آن‌ را حركت‌ از فعل‌ به‌ فعل‌ دانسته‌ است‌ ودر اين‌ مورد آورده‌.
«كتاب‌ فلسفه‌ رئاليسم‌ جلد 4 ص‌ 47 در هر جا كه‌ امكان‌ و فعليت‌ و خروج‌ از قوه‌ به‌ فعليت‌ (حركت‌)هست‌ و در ص‌ 50 پس‌ از آنكه‌ معلوم‌ شد هر فعليتي‌ نسبت‌ به‌ فعليت‌ بعدي‌ امكان‌ است‌ و نسبت‌ به‌امكان‌ قبلي‌ فعليت‌ است‌ دو چيز روشن‌ مي‌شود يكي‌ اينكه‌ وقتي‌ كه‌ مي‌گوييم‌ امكان‌ تبديل‌ به‌ فعليت‌شد در واقع‌ فعليتي‌ تبديل‌ به‌ فعليت‌ ديگر شده‌ است‌.»
ديگر اينكه‌، مجموع‌ فعليت‌ متبدل‌ شده‌ و فعليت‌ به‌ وجود آمده‌ فعليت‌ واحد را تشكيل‌ مي‌دهندكه‌ دو سرش‌ با يكديگر متفاوت‌ است‌ يعني‌ نسبت‌هاي‌ تقدم‌ و تأخير و امكان‌ و فعليت‌ ميان‌ آنهاحكفرماست‌ وحدت‌ دو فعليت‌ از آنجا دانسته‌ مي‌شود كه‌ قبلا گفتيم‌ ميان‌ امكان‌ و فعليت‌ عدم‌، فاصله‌نمي‌شود.»
و در راستاي‌ اصلاحي‌ كه‌ ملاصدرا شروع‌ كرد و حركت‌ را جوهري‌ دانست‌ و بعد از او مطهري‌ آن‌ رااز فعل‌ به‌ فعل‌ دانست‌ و شرك‌ و ثنويت‌ را در حركت‌ نفي‌ كرد شوراي‌ اصلاح‌ الكفر الدين‌ افتخار داردكه‌ اصول‌ حاكم‌ بر هستي‌ و حركت‌ جوهري‌ از فعل‌ به‌ فعل‌ را كشف‌ نموده‌ و در اختيار مسلمانان‌ قراردهد آن‌ اصولي‌ كه‌ ملاصدرا آن‌ را پيش‌بيني‌ كرده‌ بود و امروز به‌ همت‌ استادان‌ و دانشجويان‌ شوراي‌در دسترس‌ عموم‌ قرار مي‌گيرد.
و با اصل‌ راهنما قرار دادن‌ آن‌ يعني‌ توحيد، بعثت‌، امامت‌، عدالت‌ و معاد ما به‌ قرآن‌ مي‌نگريم‌ و ازجمله‌ مسئله‌ ولايت‌ را بر پايه‌ اصول‌ دين‌ اسلام‌ طرح‌ و تبيين‌ كرديم‌ (به‌ مقاله‌ ولايت‌ در قرآن‌ مراجعه‌شود)
اميدواريم‌ علماء ايران‌ فلسفه‌ و منطق‌ ارسطويي‌ را ترك‌ كنند و از راهي‌ كه‌ مي‌روند برگردند واسلام‌ را از اسارت‌ فلسفه‌ و منطق‌ ارسطوئي‌ نجات‌ بدهند و خود و مردم‌ را گمراه‌ نكنند مسلماني‌ كه‌فلسفه‌اش‌ ارسطوئي‌ باشد در واقع‌ اصول‌ دينش‌ ارسطوئي‌ است‌ و مي‌توان‌ گفت‌ مسلمان‌ نيست‌ چرا كه‌همه‌ احكام‌ اسلام‌ را مطابق‌ پايه‌ اين‌ فلسفه‌ يعني‌ شرك‌ عملي‌ يعني‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ تفسيرمي‌كنند و در همه‌ جا اصل‌ بر دوگانگي‌ ميگذارند و اساس‌ نظام‌ سلطه‌گري‌ و استبداد فلسفه‌ و منطق‌ارسطويي‌ است‌ و به‌ اين‌ دليل‌ است‌ ولايت‌ مطلقه‌ فقيه‌ را قبول‌ كرده‌اند اروپا وقتي‌ شروع‌ به‌ حركت‌ وتقدم‌ كرد كه‌ فلسفه‌ و منطق‌ ارسطوئي‌ را كنار گذاشته‌ و بجاي‌ آن‌ به‌ اصل‌ توحيد، كه‌ قانون‌ فطرت‌ نيزمي‌باشد رو آوردند و پايه‌ فلسفه‌ خود را بر توحيد گذاشتند.
استاد مطهري‌ در كتاب‌ فلسفه‌ و روش‌ رئاليسم‌ جلد 4 ص‌ 74 از كتاب‌ سير حكمت‌ در اروپا اثرفروخي‌ چنين‌ آورده‌ است‌.
«برخي‌ از فلاسفه‌ اروپا به‌ كلي‌ از فلسفه‌ اولی‌ و علم‌ كلي‌  روگرداندند و از طرف‌ ديگر چون‌ عطش‌فلسفي‌ خود را نمي‌توانستند با فرآورده‌هاي‌ محدود علوم‌ حس‌ فرو نشانند به‌ فكر افتادن‌ كه‌ ازفرآورده‌ها علوم‌ فلسفه‌ كلي‌ و عمومي‌ بسازند از آن‌ جمله‌ هربرت‌ اسپنسر است‌ و مي‌گويد.
معرفت‌ سه‌ درجه‌ دارد، درجه‌ نخستين‌ معرفتي‌ است‌ كه‌ توحيد نيافته‌ يعني‌ معلوماتي‌ پراكنده‌ وجزئي‌ است‌ چنانكه‌ عوام‌ دارند.
درجه‌ دوم‌ معرفتي‌ است‌ كه‌ نيمه‌ توحيد يافته‌ است‌ و آن‌ علوم‌ و فنون‌ است‌ همچون‌ گياه‌شناسي‌و جانورشناسي‌ و زمين‌شناسي‌ و ستاره‌شناسي‌ و مانند اينها.
درجه‌ سوم‌ كه‌ درجه‌ اعلي‌ است‌ معرفتي‌ است‌ كه‌ كاملا توحيد يافته‌ و آن‌ فلسفه‌ است‌
با توجه‌ به‌ اينك‌ اروپائي‌ها فلسفه‌ اولي‌ و علم‌ كلي‌ (ارسطوئي‌) را ترك‌ كردند و به‌ روش‌ توحيدي‌روي‌ آورده‌اند پس‌ چرا مسلمانان‌ چهار دست‌ و پا به‌ فلسفه‌ ارسطوئي‌ چسبيده‌اند در صورتي‌ كه‌ توحيداصل‌ پايه‌ اصول‌ دين‌ اسلام‌ است‌ گمراهي‌ چقدر و تا كي‌ بايد ادامه‌ يابد اي‌ علماء اسلام‌ بيدار شويد وبه‌ اسلام‌ برگرديد
و قولوا لا اله‌ الا الله تفلحوا
و بگوييد نيست‌ مطلقي‌ مگر الله تا رستگار شويد
آن‌ خداوند، آن‌ مطلق‌ و فعال‌ حقيقي‌ كه‌ هستي‌ را بر پايه‌ اصول‌ دين‌ اسلام‌ خلقت‌ نموده‌ و اصول‌دين‌ اسلام‌ را محكمات‌ قرآن‌ قرار داده‌ و كليد تفسير هستي‌ و قرآن‌ نيز همان‌ است‌.
استاد محمد تقي‌ جعفري‌ (ره‌) در كتاب‌ شناخت‌ ص‌ 528 مطلب‌ جالبي‌ مي‌فرمايد
«دانشمندان‌ اسلامي‌ طبيعت‌ را كتاب‌ تكويني‌ و قرآن‌ را كتاب‌ تدويني‌ ناميده‌اند هيچ‌ يك‌ از اين‌ دوكتاب‌ محتواي‌ واقعي‌ خود بدون‌ مطالعه‌ واقعي‌ ديگري‌ نشان‌ نمي‌دهد.»
در نتيجه‌ اصول‌ قرآن‌ همان‌ اصول‌ حاكم‌ در طبيعت‌ است‌.
در اينجا به‌ طور خلاصه‌ نظر شوراي‌ اصلاح‌ الفكر الديني‌ شرق‌ الاوسط‌ را درباره‌ ولايت‌ با استناد به‌آيات‌ قرآني‌ مي‌آوريم‌.
1 ـ انما وليكم‌ الله و رسوله‌ و الذين‌ آمنوا
جز اين‌ نيست‌ كه‌ ولي‌ شما (بطور مطلق‌) خداست‌ و (بطور خاص‌) رسولش‌ و معصومين‌) و (بطورعام‌) آنان‌ كه‌ ايمان‌ آوردند
1/1 = با عمل‌ به‌ كتاب‌ الله ولايت‌ مطلقه‌ خداوند عملي‌ مي‌شود يعني‌ قانون‌ فقط‌ قانون‌ الهي‌ است‌.
2/1 = با عمل‌ به‌ سنت‌ رسول‌ الله و ائمه‌ (يعني‌ اصول‌ دين‌) ولايت‌ خاص‌ معصوم‌ نيز عملي‌ مي‌شود.
3/1 = در چهارچوب‌ ولايت‌ مطلقه‌ خدا و ولايت‌ خاص‌ معصوم‌ آنانكه‌ ايمان‌ آورده‌اند به‌ ولايت‌ عام‌خودشان‌ يعني‌ انتخاب‌ ولي‌ امر عمل‌ مي‌كنند از اينرو خداوند مي‌فرمايد:
و امرهم‌ شوري‌ بينهم‌
و امرشان‌ به‌ شوراست‌ در ميانشان‌
و شوراي‌ كه‌ همه‌ مردم‌ بتوانند در آن‌ شركت‌ كنند همان‌ انتخابات‌ است‌ و مردم‌ ولايت‌ عام‌ خود رابه‌ امانت‌ به‌ كسي‌ كه‌ شرايط‌ را داشته‌ است‌ مي‌دهد از اينرو مي‌فرمايد:
آن‌ الله يأمرواكم‌ ان‌ تؤدوا الامانات‌ الي‌ اهلها
همانا خداوند امر مي‌كند شما را كه‌ بسپاريد امانات‌ را به‌ اهلش‌ (كسي‌ كه‌ اهليت‌ دارد)
كساني‌ كه‌ اهليت‌ مقام‌ ولايت‌ امري‌ را دارند مي‌توانند كانديد شوند و مردم‌ از ميان‌ آنان‌ يكي‌ راانتخاب‌ كرده‌ و ولايت‌ خودشان‌ را به‌ امانت‌ براي‌ مدت‌ محدودي‌ در اختيار او قرار دهند و امانت‌دار درمدت‌ مقرر بايد امانت‌ مردم‌ را به‌ آنها برگرداند. و اطاعت‌ از ولي‌ امر منتخب‌ هم‌ مشروط‌ به‌ اطاعت‌ ولي‌امر .
1 ـ از ولايت‌ مطلقه‌ خدا يعني‌ عمل‌ به‌ كتاب‌ الله
2 ـ از ولايت‌ خاص‌ (معصوم‌) يعني‌ به‌ سنت‌ (يعني‌ اصول‌ دين‌)
3 ـ و عدم‌ خيانت‌ به‌ امانت‌ مردم‌ در آن‌ صورت‌ مردم‌ هم‌ از او اطاعت‌ بايد بكنند.
اطيعوا الله و اطيعوا الرسول‌ و اولاامر منكم‌
اطاعت‌ كنيد (از ولايت‌ مطلقه‌ خدا) و اطاعت‌ كنيد (از ولايت‌ خاص‌ معصوم‌) و صاحب‌ امري‌ كه‌ ازخودتان‌ است‌.
در نتيجه‌ ولايت‌ در اسلام‌
1 ـ از آن‌ مردم‌ است‌
2 ـ امانت‌ است‌.
3 ـ به‌ كسي‌ داده‌ مي‌شود كه‌ دو شرط‌ علم‌ به‌ كتاب‌ و سنت‌ را داشته‌ باشد و خيانت‌ به‌ امانت‌ نكننديعني‌ خود را به‌ زور بر مردم‌ تحميل‌ نكند و با راي‌ مردم‌ بيايد و برود و در مقابل‌ مردم‌ يعني‌ صاحبان‌اصلي‌ ولايت‌ مسئول‌ است‌.
در نتيجه‌ بنابر آيات‌ قرآن‌ ولايت‌ از آن‌ جمهور مردم‌ است‌ و حكومت‌ جمهوري‌ بر پايه‌ كتاب‌ و سنت‌همان‌ حكومت‌ اسلامي‌ است‌.
و در اينجا نظرات‌ چند نفر از علماء مسلمان‌ ايراني‌ را درباره‌ ولايت‌ طبق‌ كتابهاي‌ كه‌ نوشته‌اندمي‌آوريم‌ و قضاوت‌ را به‌ خوانند مي‌گذاريم‌ كه‌ چقدر اين‌ نظرات‌ با آيات‌ قرآني‌ مطابقت‌ دارد و چقدر بافلسفه‌ و منطق‌ افلاطون‌ و ارسطو مطابقت‌ دارد و يا اصلاً فتوكپي‌ نظرات‌ آنهاست‌.



1 ـ كتاب‌ ولايت‌ فقيه‌ از ديدگاه‌ قرآن‌ نوشته‌ احمد آذري‌ قمي‌
ص‌ 164 ـ 165
پس‌ در جمله‌ النبي‌ اولي‌ بالمومنين‌ من‌ انفسهم‌ (سوره‌ احزاب‌ آيه‌ 6) لازمه‌ اولويت‌ و اقربيت‌پيغمبر از خودشان‌ به‌ خودشان‌، محروم‌ بودن‌ خودشان‌ از تصميم‌گيري‌ درباره‌ خودشان‌ در مقابل‌تصميم‌ رسول‌ الله است‌ اين‌ حالت‌ به‌ طور مطلق‌ در همه‌ امور مومنين‌ جاري‌ و مساوي‌ است‌ و هيچ‌قرينه‌ و دليلي‌ بر تخصيص‌ به‌ امور اجتماعي‌ و خانوادگي‌ وجود ندارد و صرف‌ اينكه‌ مورد و شأن‌ نزول‌پسر خوانده‌ پيغمبر (ص‌) است‌ دليلي‌ بر تخصيص‌ به‌ مورد نيست‌ بلكه‌ عام‌ است‌ و حتي‌ مقصود از آن‌ولايت‌ مطلقه‌ و حكومت‌ است‌ و اختصاص‌ به‌ امام‌ معصوم‌ هم‌ ندارد و شامل‌ علماء و فقها اسلام‌ كه‌ علم‌خود را از پيغمبر (ص‌) گرفته‌ و در اطاعت‌ و پيروي‌ از او پيشتاز بوده‌ و هستند مي‌گردد.
و در صفحه‌ 47 نيز آورده‌ بود.
حكومت‌ به‌ معناي‌ واحد شامل‌ هر سه‌ قوه‌، مقننه‌، مجريه‌ و قضائيه‌ مي‌گردد در روايت‌ مقبوله‌ عمربن‌ حنظله‌ است‌ كه‌ حضرت‌ صادق‌ (ع‌) مي‌فرمايد:
فقيه‌ را حاكم‌ قرار داديم‌ از اين‌ روايت‌ حكومت‌ مطلقه‌ فقيه‌ استفاده‌ مي‌شود مگر قرينه‌اي‌ وجودداشته‌ باشد كه‌ بر نوع‌ خاصي‌ از حكومت‌ دلالت‌ كند البته‌ حكومت‌ مطلقه‌، لازمه‌اش‌ ولايت‌ مطلقه‌است‌ ليكن‌ حكومت‌ مطلقه‌ شعبه‌اي‌ از ولايت‌ مطلقه‌ است‌ اما حكومت‌ از ولايت‌ سرچشمه‌ ميگيرد.
و در صفحه‌ 170 آورده‌ است‌
پس‌ در ولايت‌ مطلقه‌ پيغمبر و امام‌ معصوم‌ و فقها يكسان‌ هستند چرا كه‌ ولايت‌ مطلقه‌ ضرورتي‌است‌ كه‌ بايد به‌ افضل‌ و اعلم‌ براي‌ اداره‌ كشور داده‌ شود اگر چه‌ فاصله‌ بين‌ امام‌ صادق‌ و ولي‌ فقيه‌ غيرمعصوم‌ فاصله‌ زمين‌ و آسمان‌ باشد ولي‌ شبيه‌ يكديگرند يكي‌ شاگرد و ديگري‌ استاد مي‌باشد (كلام‌آذري‌ قمي‌ تمام‌ شد)
اولويت‌ را بعداً به‌ زبان‌ ساده‌ بيان‌ خواهيم‌ كرد فقط‌ بايد گفت‌ در نظريه‌ آذري‌ قمي‌ خداهاي‌ بسياروجود دارد پيامبر، امامان‌، و همه‌ فقها، ولايت‌ مطلقه‌ دارند يعني‌ همه‌ در مرتبه‌ خدا هستند پس‌ چه‌تعجبي‌ دارد كه‌ در هند مردم‌ هزاران‌ خدا داشته‌ باشند در مهد توحيد انديشه‌ علماء بر پايه‌ شرك‌است‌.
انما وليكم‌ و رسوله‌ و الذين‌ آمنوا
2 ـ كتاب‌ ولايت‌ فقيه‌ نوشته‌ عبدالله جوادي‌ عاملي‌
در صفحه‌ 184 مي‌نويسد:
در هر صورت‌ با ادله‌ گوناگون‌ كه‌ بيان‌ شد شكي‌ نيست‌ كه‌ تعيين‌ و انتصاب‌ ولي‌ فقيه‌ در عصر غيبت‌جهت‌ رهبري‌ و زعامت‌ جامعه‌ از سوي‌ خداوند سبحان‌ ضروري‌ و حتمي‌ است‌ ليكن‌ علي‌ رغم‌ اين‌ همه‌برخي‌ با پذيرفتن‌ ولايت‌ فقيه‌ به‌ دليل‌ محال‌ دانستن‌ تعيين‌ و انتصاب‌ او از طرف‌ خداوند سبحان‌ قائل‌به‌ انتخاب‌ وي‌ از طرق‌ مردم‌ شده‌ و گفته‌اند تمامي‌ رواياتي‌ كه‌ مانند مقبوله‌ عمر بن‌ حنطله‌ ظهور درعلامت‌ شخصي‌ منصوب‌ دارد در واقع‌ در مقام‌ بيان‌ شرايط‌ شخصي‌ منتخب‌ مي‌باشند دليلي‌ كه‌ براستحاله‌ انتصاب‌ ولي‌ فقيه‌ بيان‌ كرده‌اند اين‌ است‌ كه‌ اگر در زمان‌ غيبت‌ بيش‌ از يك‌ فقيه‌ جامع‌الشرايط‌ نمي‌داشتيم‌ بر نصب‌ آن‌ اشكالي‌ وارد نمي‌شد اما چون‌ فقهاي‌ جامع‌ الشرايط‌ بسيارند برانتصاب‌ ولي‌ فقيه‌ اشكال‌ وارد مي‌شود زيرا كه‌ براي‌ اين‌ انتصاب‌ بيش‌ از پنج‌ صورت‌ متصور نيست‌ وحال‌ آن‌ كه‌ جميع‌ اين‌ صور باطل‌ است‌.
صورت‌ اول‌: اين‌ است‌ كه‌ ميان‌ فقها يك‌ نفر معين‌ به‌ ولايت‌ منصوب‌ شده‌ باشد و علت‌ بطلان‌ اين‌صورت‌ اين‌ است‌ كه‌ از روايات‌ وارده‌ در اين‌ باب‌ هرگز نمي‌توان‌ استفاده‌ انتصاب‌ يك‌ شخص‌ معين‌ رانمود.
صورت‌ دوم‌: اين‌ است‌ كه‌ مجموع‌ من‌ حيث‌ المجموع‌ انتصاب‌ شده‌ باشند علت‌ بطلان‌ اين‌ صورت‌اين‌ است‌ كه‌ هر يك‌ از فقها را رأي‌ خاصي‌ است‌ از اينرو نمي‌توان‌ مجموع‌ آن‌ را به‌ منزله‌ واحد تصوركرد.
صورت‌ سوم‌: اين‌ است‌ كه‌ جميع‌ آنها يعني‌ هر فردي‌ به‌ ولايت‌ منصوب‌ شده‌ باشند ليكن‌ يك‌ نفراز ميان‌ آنها حق‌ اعمال‌ نظر داشته‌ باشد اين‌ نيز باطل‌ است‌ چون‌ معياري‌ براي‌ تعيين‌ آن‌ يك‌ نفروجود ندارد.
صورت‌ چهارم‌: اين‌ است‌ كه‌ جميع‌ آنها، نه‌ مجموع‌ آنها، يعني‌ هر فردي‌ از افراد منصوب‌ به‌ ولايت‌باشند ليكن‌ اعمال‌ ولايتشان‌ مشروط‌ به‌ هماهنگي‌ و توافق‌ ديگران‌ باشد اين‌ فرض‌ نيز به‌ دليل‌استحاله‌ توافق‌ فكري‌ و فتواي‌ افراد باطل‌ است‌.
صورت‌ پنجم‌: اين‌ است‌ كه‌ جميع‌ آنها بالفعل‌ به‌ ولايت‌ منصوب‌ بوده‌ و هر كدام‌ به‌ تنهائي‌ بدون‌رعايت‌ نظر ديگران‌ حق‌ اعمال‌ ولايت‌ نيز داشته‌ باشد بطلان‌ اين‌ فرض‌ هم‌ به‌ دليل‌ لزوم‌ هرج‌ و مرج‌آشكار و واضح‌ است‌.
پس‌ از بطلان‌ صور فوق‌ راهي‌ براي‌ انتصاب‌ باقي‌ نمي‌ماند و چون‌ امر    بين‌ انتصاب‌ و انتخاب‌است‌ با بطلان‌ انتصاب‌ صحت‌ انتخاب‌ دانسته‌ مي‌شود.
اين‌ خلاصه‌ اشكالي‌ است‌ كه‌ متشكل‌ بيان‌ نموده‌ است‌ ليكن‌ جواب‌ اشكال‌ اين‌ است‌ كه‌ متناسب‌حكم‌ و موضوع‌ خود اين‌ مسأله‌ را روشن‌ مي‌كند كه‌ انتصاب‌ الهي‌ نه‌ به‌ نصب‌ يك‌ فرد واحد است‌ و نه‌به‌ نصب‌ مجموع‌ من‌ حيث‌ المجموع‌ بلكه‌ نصب‌ جميع‌ است‌ به‌ اين‌ صورت‌ كه‌ همه‌ فقهاي‌ جامع‌الشرايط‌ منصوب‌ ليكن‌ به‌ نحو وجوب‌ كفايي‌ به‌ اين‌ معناي‌ كه‌ هرگاه‌ يكي‌ بر اين‌ مهم‌ مبادرت‌ ورزيدتكليف‌ از ديگران‌ ساقط‌ است‌.
و در صفحه‌ 188 مي‌نويسد:
بنابراين‌ شخص‌ فقيه‌ بايد حدوثاً و بقاً همه‌ اصاف‌ ياد شده‌ بوده‌ و همواره‌ در معرض‌ سنجش‌ باشرايط‌ و موازين‌ عقلي‌ و نقلي‌اي‌ كه‌ براي‌ مقام‌ ولايت‌ تعيين‌ شده‌ است‌ و هرگاه‌ او از حدود مقرره‌تعدّي‌ و تجاوز نمايد و يا اين‌ كه‌ به‌ دليل‌ كسالت‌ و يا كهولت‌ توان‌ انجام‌ وظائف‌ خود را از دست‌ بدهدبدون‌ آن‌ كه‌ نيازي‌ به‌ عزل‌ داشته‌ باشد از مقام‌ خود منعزل‌ است‌ از اين‌ مطالب‌ دانسته‌ مي‌شود كه‌وظيفه‌ مردم‌ نصب‌ و عزل‌ ولي‌ فقيه‌ نيست‌ بلكه‌ تشخيص‌ ولي‌ منصوب‌ و شناخت‌ فرد منعزل‌ از ولايت‌است‌.
(كلام‌ عاملي‌ تمام‌ شد)
1 ـ نوشته‌ عاملي‌ فتوكپي‌ از همان‌ نظريه‌ ولايت‌ مطلقه‌ فيلسوف‌ افلاطون‌ و ارسطو است‌
2 ـ ولايت‌ را كه‌ در قرآن‌ از آن‌ مردم‌ است‌ كافر شده‌ است‌ انما وليكم‌ الله و رسوله‌ و الذين‌ آمنوا
گفت‌ از خيلي‌ وقت‌ پيش‌ها مردم‌ ايران‌ به‌ اين‌ شناخت‌ رسيده‌اند و آقاي‌ فلاني‌ را منعزل‌شناخته‌اند آيا شخص‌ منعزل‌ به‌ ضرب‌ تبليغات‌ و چماق‌ مي‌تواند حاكم‌ شود و مردم‌ آيا حق‌ ندارندبگويند چه‌ كسي‌ را منصوب‌ شناخته‌اند.
انما وليكم‌ الله و رسوله‌ و الذين‌ آمنوا
3 ـ كتاب‌ پيرامون‌ ولايت‌ فقيه‌ خط‌ حاكم‌ بر سپاه‌ (از انتشارات‌ سپاه‌ پاسداران‌ انقلاب‌اسلامي‌)
در صفحه‌ 107 مي‌نويسد:
ولي‌ فقيه‌، نماينده‌ و نائب‌ حضرت‌ ولي‌ عصر (ع‌) بوده‌ و عهده‌دار وظائفي‌ بسيار خطير و با اهميت‌مي‌باشد بديهي‌ است‌ كه‌ بايستي‌ شايستگي‌ لازم‌ براي‌ تصدي‌ اين‌ امر را نيز داشته‌ باشد.
و در صفحه‌ 110 مي‌نويسد:
مثلاً حضرت‌ علي‌ (ع‌) مستقيماً نماينده‌ و والي‌ را براي‌ مناطق‌ مختلف‌ به‌ مردم‌ آن‌ منطقه‌ معرفي‌مي‌فرمود اما بديهي‌ است‌ كه‌ در زمان‌ غيبت‌ امام‌ معصوم‌ (ع‌) اين‌ امر امكان‌پذير نيست‌ بنابراين‌ وقتي‌سخن‌ از معرفي‌ كردن‌ ولي‌ فقيه‌ به‌ مردم‌ از طرف‌ حضرت‌ ولي‌ عصر (ع‌) به‌ ميان‌ مي‌آيد منظور نوعي‌ ازمعرفي‌ كردن‌ است‌ كه‌ مسلماً با طريق‌ مستقيم‌ آن‌ تفاوتهاي‌ دارد ولي‌ به‌ هر حال‌ از آنجائيكه‌ امام‌معصوم‌ (ع‌) خود فرموده‌ است‌ كه‌ ولي‌ فقيه‌ نايب‌ و نماينده‌ او بوده‌ و از طرف‌ حضرت‌ بر مردم‌ حجت‌مي‌باشد لذا حتماً و ضرورتاً
به‌ طريقي‌ مردم‌ را به‌ سوي‌ او راهنمائي‌ مي‌نمايد.
و در صفحه‌ 112 مي‌نويسد:
به‌ هر حال‌ در مسئله‌ ولايت‌ فقيه‌ انتخاب‌ مردم‌ تنها يك‌ بعد مسئله‌ بوده‌ و به‌ عبارت‌ ديگر فقط‌يك‌ جانب‌ قضيه‌ است‌ و نبايد تصور شود كه‌ اين‌ انتخاب‌ بدون‌ دخالت‌ حضرت‌ ولي‌ عصر (ع‌) صورت‌مي‌پذيرد همانطور كه‌ اشاره‌ گرديد امام‌ غايب‌ (ع‌) مجتهد جامع‌ الشرايطي‌ را كه‌ قابليت‌ و شايستگي‌اين‌ امر را داشته‌ باشد به‌ مردم‌ معرفي‌ نموده‌ و دلهاي‌ ايشان‌ را به‌ سوي‌ او مي‌كشاند و اين‌ مسئله‌بسيار بديهي‌ و واضح‌ است‌ زيرا ولايت‌ امر بدست‌ امام‌ معصوم‌ بوده‌ و او خود مردم‌ را در زمان‌ غيبت‌ به‌ولي‌ فقيه‌ مراجعه‌ داده‌ است‌ مگر مي‌توان‌ تصور كرد كه‌ امام‌ (ع‌) اجازه‌ بدهد تا كسي‌ به‌ ناحق‌ و تحت‌نيابت‌ امام‌ معصوم‌ (ع‌) مردم‌ را به‌ گمراهي‌ و ضلالت‌ بكشاند آيا قبول‌ است‌ كه‌ ولي‌ عصر (ع‌) عده‌اي‌ راكه‌ خالصانه‌ در پي‌ يافتن‌ نايب‌ او برآمده‌اند و اين‌ كار را نيز به‌ دستور خود امام‌ (ع‌) انجام‌ مي‌دهند رهاكرده‌ و به‌ سوي‌ نايب‌ بر حق‌ خود راهنمايي‌ نكند و يا افرادي‌ كه‌ شايستگي‌ قرار گرفتن‌ در مقام‌ ولي‌فقيه‌ را نداشته‌ و ممكن‌ است‌ به‌ نوعي‌ سبب‌ انحراف‌ مردم‌ شوند را عزل‌ ننمايد.
و در صفحه‌ 97 مي‌نويسد:
حال‌ اگر خداي‌ نخواسته‌ شخص‌ غير عادلي‌ در اين‌ مقام‌ و منصب‌ قرار گيرد وظيفه‌ حضرت‌ ولي‌ امراين‌ است‌ كه‌ او را عزل‌ كرده‌ و مانع‌ از گمراهي‌ مردم‌ شود بايد به‌ نكند مهمي‌ در اين‌ زمينه‌ توجه‌داشت‌ و آن‌ اينكه‌ بسيار افتاق‌ افتاده‌ است‌ كه‌ برخي‌ از افراد ادعاي‌ واهي‌ و بي‌اساسي‌ نموده‌اند حتي‌ادعاي‌ پيغمبري‌ كرده‌اند مسلماً بر مردم‌ مسلمان‌ كه‌ با معيارها و موازين‌ كه‌ در اختيار دارند حق‌ را ازباطل‌ تميز داده‌ و از او پيروي‌ نكنند.
(كلام‌ سپاه‌ تمام‌ شد)
1 ـ اين‌ برادران‌ بنا را بر تقليد كوركورانه‌ نهاده‌اند و بر پايه‌ فلسفه‌ كوري‌ و منطق‌ صوري‌ ارسطوئي‌ولايت‌ كه‌ از آن‌ همه‌ ايمان‌ آورندگان‌ به‌ خدا و رسول‌ است‌ غصب‌ كرده‌ و به‌ فقيه‌ (به‌ بيان‌ ارسطو به‌فيلسوف‌) داده‌اند.
2 ـ امام‌ زمان‌ را هم‌ مأمور به‌ معرفي‌ نمودن‌ آن‌ كرده‌اند كه‌ حتماً و ضرورتاً بطريقي‌ مردم‌ را به‌سوي‌ او راهنمايي‌ كند.
3 ـ نادانسته‌ ولايت‌ را به‌ مردم‌ داده‌اند كسي‌ را كه‌ مردم‌ لايق‌ ولايت‌ بشناسند خود مردم‌ صاحب‌ولايت‌ مي‌شوند و همان‌ شخص‌ معرفي‌ شده‌ از طرف‌ امام‌ زمان‌ در واقع‌ كسي‌ نيست‌ جز شخصي‌ كه‌مردم‌ قبول‌ كنند پس‌ مردم‌ معيار معرفي‌ كردن‌ مقام‌ ولايت‌ هستند
4 ـ و از طرفي‌ هم‌ تاريخ‌ را نيز به‌ فراموشي‌ سپرده‌اند كه‌ در زمان‌ حيات‌ ائمه‌ ظالمان‌ و گمراهان‌حاكم‌ بودند پس‌ فقها كجا بودند و امام‌ چرا خانه‌نشين‌ شده‌ بود و مردم‌ را راهنمائي‌ نمي‌كرد آيا اين‌برداشت‌ توهين‌ به‌ ائمه‌ نيست‌
5 ـ و در آخر نيز باز ولايت‌ را حق‌ مردم‌ دانسته‌اند كه‌ مردم‌ بايد با معيارها و موازين‌ حق‌ را از باطل‌بشناسند و از حق‌ پيروي‌ كنند كسي‌ كه‌ ميان‌ حق‌ و باطل‌ بتواند حق‌ را بشناسد در واقع‌ خود ولي‌ خوداست‌ و مي‌تواند با انتخاب‌ حق‌ اعمال‌ ولايت‌ كند و ولايت‌ خود را به‌ امانت‌ به‌ بدست‌ كساني‌ بدهد كه‌آنها را موافق‌ موازين‌ حق‌ دانسته‌ است‌ معني‌ ولايت‌ همين‌ است‌ خدا هم‌ همين‌ را گفته‌ و ائمه‌ هم‌همين‌ را گفته‌اند ولايت‌ فقيه‌ به‌ معناي‌ ارسطوئي‌ آن‌ باطل‌ است‌ و ولايت‌ از آن‌ مردم‌ است‌.
انما وليكم‌ الله و رسوله‌ و الذين‌ آمنوا
4 ـ كتاب‌ انقلاب‌ و ريشه‌ها (نوشته‌ حبيب‌ الله طاهري‌ از انتشارات‌ سازمان‌ تبليغات‌ اسلامي‌)
در صفحه‌ 86 مي‌نويسد:
اصول‌ تفكر اسلامي‌ براساس‌ توحيد خالص‌ و اعتقاد به‌ اصالت‌ (الله) و حاكميت‌ مطلقه‌ اوپايه‌ريزي‌ شده‌ است‌.
و در صفحه‌ 207 مي‌نويسد:
در مكبت‌ شيعه‌ اماميه‌ چه‌ بالصاله‌ (امامت‌ ائمه‌ 12 گانه‌ شيعه‌) و چه‌ بالنيابه‌ مثل‌ (امامت‌ و رهبري‌فقها) هر دو با نصب‌ حاصل‌ مي‌شوند نه‌ با انتخاب‌ مردم‌ و انتخاب‌ مردم‌ در اصل‌ مقام‌ امامت‌ و رهبري‌نقش‌ ندارند يعني‌ ائمه‌ اطهار يا فقهاي‌ جامع‌ الشرايط‌ رهبري‌، مقام‌ امامت‌ براي‌ آنان‌ ثابت‌ است‌ هرچند كه‌ مردم‌ به‌ آنان‌ راي‌ نداده‌ و آنان‌ را انتخاب‌ نكنند را مردم‌ در مقام‌ اجرا و پياده‌ كردن‌ نظام‌ موثراست‌ نه‌ در اصل‌ مقام‌ امامت‌ يعني‌ مردم‌ با راي‌ و بيعت‌ خود مقام‌ و منصب‌ امام‌ رأي‌ مي‌پذيرند و به‌آن‌ اعلام‌ وفاداري‌ مي‌نمايند نه‌ با راي‌ خود او به‌ مقام‌ امامت‌ برسانند البته‌ به‌ فعليت‌ رسيدن‌ مقام‌امامت‌ و بدست‌ گرفتن‌ زمام‌ امور مسلمين‌ نيازمند به‌ اعلام‌ حمايت‌ و وفاداري‌ ملت‌ است‌ و اگر قدرت‌مردمي‌ را به‌ همراه‌ نداشته‌ باشد نمي‌تواند مقام‌ امامت‌ خود را كه‌ از طرف‌ خدا به‌ او واگذار شده‌ است‌اعمال‌ نمايند.
بنابراين‌ در مكتب‌ شيعه‌ امامت‌ مثل‌ رياست‌ جمهوري‌ يا نخست‌ وزيري‌ نيست‌ زيرا يك‌ رئيس‌جمهور قبل‌ از راي‌ مردم‌ از هيچ‌ مقامي‌ برخوردار نيست‌ و اگر مردم‌ به‌ او راي‌ موافق‌ ندهند از هيچ‌ نوع‌مشروعيتي‌ برخوردار نخواند بود ولي‌ امام‌ معصوم‌ يا ولي‌ فقيه‌ اين‌ چنين‌ نيست‌ لذا ما حكومت‌ ائمه‌اطهار و به‌ نيابت‌ از آنان‌ حكومت‌ فقيه‌ را حكومت‌ الهي‌ مي‌دانيم‌ نه‌ حكومت‌ مردمي‌ و دموكراسي‌.
و بعد در صفحه‌ 226 مي‌نويسد:
تنها چيزي‌ كه‌ پس‌ از رحلت‌ امام‌ تا حدي‌ براي‌ ملت‌ ايران‌ نگران‌كننده‌ و براي‌ مخالفين‌ نظام‌ مايه‌اميد و دلگرمي‌ بود اين‌ بود كه‌ امام‌ جانشين‌ معيني‌ نداشت‌ و معلوم‌ نبود چه‌ كسي‌ بايد پس‌ از امام‌زمان‌ امور مملكت‌ را در دست‌ گيرد و اين‌ دقيقاً همان‌ حجتي‌ بود كه‌ بيگانگان‌ روي‌ آن‌ دست‌ گذاشته‌و به‌ سمپاشيهاي‌ خود رنگ‌ و روغن‌ مي‌دادند كه‌ پس‌ از امام‌ سران‌ مملكت‌ براي‌ كسب‌ قدرت‌ وجانشيني‌ آيت‌ الله خميني‌ به‌ جان‌ هم‌ خواهند افتاد ولي‌ مسئولين‌ نظام‌ و خبرگان‌ منتخب‌ ملت‌ باكمك‌ پروردگار عالم‌ در اينجا نيز كفايت‌ خود را به‌ جهانيان‌ نشان‌ داده‌ و پوزه‌ دشمنان‌ اسلام‌ و نظام‌ رابه‌ خاك‌ ماليدند زيرا هنوز پيكر مطهر امام‌ به‌ خاك‌ سپرده‌ نشده‌ بود كه‌ خبرگان‌ در نشستي‌ كاملاسريع‌ و دور از هر نوع‌ جنجال‌ و مناقشه‌ بلكه‌ با يك‌ دنيا صفا و صميميت‌ با رأي‌ قريب‌ به‌ اتفاق‌ (بيش‌از چهار پنجم‌) حضرت‌ آيت‌ الله خامنه‌اي‌ را به‌ عنوان‌ رهبر و جانشين‌ امام‌ تعيين‌ و به‌ مردم‌ اعلام‌نمودند اين‌ عمل‌ باعث‌ خوشحال‌ مردم‌ ايران‌ و يأس‌ و نوميدي‌ مخالفين‌ انقلاب‌ گرديد.
اما در صفحه‌ 244 مي‌نويسد:
رسول‌ خدا(ص‌) تا هنگامي‌ كه‌ مكه‌ بوده‌ و به‌ كمك‌ مردم‌ و اعلام‌ وفاداري‌ آن‌ مستظهر نبودنتوانست‌ اهداف‌ عاليه‌ خود را پياده‌ نمايد ولي‌ به‌ محض‌ ورود به‌ مدينه‌ و مواجه‌ شدنش‌ با حمايت‌بي‌دريغ‌ مردم‌ حكومت‌ الهي‌ را پايه‌ريزي‌ نموده‌ و با ساير ملل‌ و فرق‌ پيمان‌ بسته‌ و با دشمنان‌ به‌مبارزه‌ و جهاد برخواسته‌ است‌ با توجه‌ به‌ اينكه‌ پيامبر (ص‌) در مدينه‌ همان‌ پيامبر در مكه‌ است‌ كه‌13 سال‌ در مكه‌ فعاليت‌ داشته‌ و نتوانست‌ به‌ اين‌ هدفها دست‌ يابد، البته‌ اين‌ سخن‌ معنايش‌ اين‌نيست‌ كه‌ نقش‌ مردم‌ از نقش‌ پيامبر (ص‌) بيشتر بوده‌ بلكه‌ در مقابل‌ تشكيل‌ حكومت‌ و اجراء قوانين‌نياز به‌ قدرت‌ مردمي‌ است‌ و اين‌ امور با يك‌ نفر هر چند با درايت‌ و كفايت‌ باشد ميسر نيست‌ زيرا به‌عنوان‌ نمونه‌ جنگ‌ و مبارزه‌ يكي‌ از لوازم‌ لاينفك‌ حكومت‌ است‌ و آنهم‌ بدون‌ نيروي‌ مردمي‌ ميسرنيست‌ و بالاخره‌ يدالله مع‌ الجماعه‌ و به‌ تعبير ديگر نقش‌ مردم‌ در به‌ فعليت‌ رساند و پياده‌ كردن‌ نظام‌امري‌ حتمي‌ و اجتناب‌ناپذير است‌.
(كلام‌ حبيب‌ الله طاهري‌ تمام‌ شد)

1 ـ در اول‌ نوشته‌ تفكر اسلامي‌ را بر توحيد خالص‌ گذاشته‌ و ولايت‌ مطلقه‌ را از آن‌ خدا دانسته‌است‌ كه‌ كاملاً صحيح‌ است‌.
2 ـ سپس‌ فرقي‌ ميان‌ ولايت‌ خاص‌ معصوم‌ (تعليم‌ و آموزش‌ دين‌ و...) و ولايت‌ فقيه‌ نگذاشته‌ ائمه‌منصبشان‌ مثل‌ پيامبر بوده‌ است‌ پيامبر ولايت‌ عام‌ نداشت‌، ولايت‌ خاص‌ داشت‌ و ولايت‌ عام‌ از آن‌مومنين‌ است‌ و وقتي‌ كه‌ اين‌ دو ولايت‌ خاص‌ + عام‌، به‌ توحيد برسد حكومت‌ معصوم‌ تحقق‌ مي‌يابد وآيه‌ معروف‌ ولايت‌ همين‌ را مي‌گويد انما وليكم‌ الله و رسوله‌ (بطور خاص‌) و الذين‌ آمنوا (بطور عام‌)فقهاء هيچ‌ نوع‌ ولايتي‌ ندارند در زمان‌ غيبت‌ ولايت‌ از آن‌ همه‌ مومنين‌ به‌ خدا و رسول‌ (معصوم‌)مي‌باشد.
3 ـ اگر خبرگان‌ منتخب‌ مردم‌ نباشند ولايت‌ فقيه‌ باطل‌ است‌ و مشروعيت‌ الهي‌ ندارد چون‌ مردم‌خليفه‌ خدا (بطور عام‌) در روي‌ زمين‌ هستند و راي‌ مردم‌ راي‌ خداوند است‌ همانطور كه‌ نويسنده‌آورده‌ يدالله مع‌ الجماعه‌ در نتيجه‌ ولايت‌ حق‌ جمهور مردم‌ است‌ كه‌ به‌ امانت‌ به‌ شخصي‌ مي‌دهند وميان‌ رئيس‌ جمهور و مجلس‌ و رهبر هيچ‌ فرقي‌ نيست‌ همه‌ مشرعيتشان‌ را از راي‌ مردم‌ يعني‌ خليفه‌خدا دارند.
انما وليكم‌ الله و رسوله‌ و الذين‌ آمنوا
مجلس‌ خبرگان‌ اول‌ بدون‌ نظارت‌ استصوابي‌ شوراي‌ نگهبان‌ انتخاب‌ شده‌ بود و مشروعيت‌ داشت‌ ورهبري‌ آقاي‌ خامنه‌اي‌ شرعي‌ بود اما مجلس‌ خبرگان‌ دوم‌ چون‌ از فيلتر نظارت‌ استصوابي‌ شوراي‌نگهبان‌ گذشت‌ مشروعيت‌ الهي‌ خود را از دست‌ داد و از آن‌ زمان‌ تا بحال‌ ولايت‌ آيت‌ الله خامنه‌اي‌غير شريعي‌ است‌ و تا وقتي‌ كه‌ شوراي‌ نگهبان‌ از اين‌ اختيارات‌ عزل‌ نشود نه‌ نظام‌ و نه‌ رهبري‌ هيچ‌كدام‌ مشروعيت‌ ندارند و اين‌ اختيارات‌ شوراي‌ نگهبان‌ استمرار اختيارات‌ شوراي‌ سقيفه‌ است‌ كه‌بدون‌ خواست‌ و راي‌ مردم‌ ابوبكر را به‌ خلافت‌ تعيين‌ كردند و آن‌ شد كه‌ نبايد مي‌شد.
و امروز در ايران‌ علت‌ تنفر از شوراي‌ نگهبان‌ و از ولايت‌ مطلقه‌ فقيه‌، و از رئيس‌ قوه‌ قضائيه‌ همه‌ برمي‌گردد به‌ همان‌ اختيارات‌ سقيفه‌اي‌ شوراي‌ نگهبان‌ در صورتي‌ كه‌ شورا در وظيفه‌ اصلي‌ خود يعني‌انطباق‌ قوانين‌ با اسلام‌ و قانون‌ اساسي‌ كاملا محق‌ و شرعي‌ است‌.
و امروز عدم‌ مشروعيت‌ نظام‌ جمهوري‌ اسلامي‌ به‌ دليل‌ همان‌ نقض‌ ولايت‌ جمهور است‌ كه‌ بايداعاده‌ شود و با اختيارات‌ موجود براي‌ شوراي‌ نگهبان‌ جمهوريتي‌ وجود ندارد و چون‌ اسلام‌ ولايت‌ رابه‌ جمهور داده‌ است‌ نه‌ به‌ فقيه‌ پس‌ در ايران‌ فعلي‌ رهبر و دستگاههاي‌ تحت‌ اداره‌ او همه‌ غير شرعي‌هستند و اين‌ راي‌ شوراي‌ اصلاح‌ الفكر الديني‌ شرق‌ الاوسط‌ مي‌باشد و اگر لازم‌ باشد حاضريم‌ درتلويزيون‌ جمهوري‌ اسلامي‌ ايران‌ به‌ طور مستقيم‌ با هر كسي‌ كه‌ مخالف‌ اين‌ نظر است‌ با مناظره‌ وبحث‌ آزاد بپردازيم‌ تا مردم‌ يعني‌ صاحبان‌ حقيقي‌ ولايت‌ خود قضاوت‌ كند.
و اگر حاضر نشويد پس‌ باطل‌ هستيد ما حاضريم‌ با هر شخصي‌ از جمله‌ با مقام‌ رهبري‌ مناظره‌كنيم‌ (قل‌ هاتوا برهانكم‌ ان‌ كنتم‌ صادقين‌)
4 ـ و چون‌ نويسنده‌ بر پايه‌ فلسفه‌ ارسطو از قوه‌ به‌ فعل‌ در آمدن‌ حكومت‌ را با قدرت‌ مردم‌امكان‌پذير مي‌داند با زبان‌ آشكار مي‌گويد كه‌ مردم‌ فقط‌ نقش‌ ابزار را دارند تا رهبر اعمال‌ ولايت‌ كند واين‌ كفر ورزيدن‌ به‌ آيات‌ خداست‌ و مطلقه‌ دانستن‌ ولايت‌ فقيه‌ شرك‌ ورزيدن‌ به‌ خداست‌.
انما وليكم‌ الله و رسوله‌ و الذين‌ آمنوا
المومنون‌ و المومنات‌ بعضهم‌ اولياء بعض‌
مردان‌ مومن‌ و زنان‌ مومن‌ ولي‌ همديگرند.
در تفسير آيه‌ 89 از سوره‌ نحل‌:
و نزلنا عليك‌ الكتاب‌ تبياناً بكل‌ شي‌ء
و فرو فرستاديم‌ بر تو كتاب‌ را بيان‌ كنند براي‌ همه‌ چيز
امام‌ صادق‌ فرموده‌ (اصول‌ كافي‌ ج‌ 1 ص‌ 76):
ان‌ الله تبارك‌ و تعالي‌ انزل‌ في‌ القرآن‌ تبياناً كل‌ شي‌ء حتي‌ والله ما ترك‌ شيئاً
همانا خدا تبارك‌ و تعالي‌ فرو فرستاد و در قرآن‌ بيان‌ همه‌ چيز را حتي‌ قسم‌ به‌ خدا ترك‌ نكرد چيزي‌
يحتاج‌ اليه‌ العباد حتي‌ لا يستطيع‌ عبدٌ يقول‌ لو كان‌ هذا انزل‌ في‌ القرآن‌ الا و قد انزله‌ الله فيه‌
را احتياج‌ دارد به‌ او بندگان‌ تا نتواند بنده‌اي‌ بگويد اگر فرستاده‌ شده‌ بود اين‌ در قرآن‌ مگر وبدرستي‌ كه‌ فرستاده‌ است‌ او را خدا در او (قرآن‌)
سئوال‌ چرا در قرآن‌ ولايت‌ فقيه‌ نيامده‌ است‌. چون‌ حق‌ نيست‌ بلكه‌ در قرآن‌ ولايت‌ آمده‌ است‌ وخداوند آن‌ را به‌ سه‌ درجه‌ آورده‌ است‌:
1 ـ مطلقه‌ از آن‌ خود خداوند
2 ـ خاصي‌ از آن‌ رسول‌ (و اوصياء)
3 ـ عام‌ از آن‌ همه‌ آنان‌ كه‌ به‌ خدا و رسول‌ (اوصياء) ايمان‌ آورده‌اند
انما وليكم‌ الله و رسوله‌ و الذين‌ آمنوا همين‌ را مي‌گويد
و پيامبر فرموده‌ است‌ (كافي‌ ج‌ 1 ص‌ 44 ـ 45):
اذا ظهرت‌ البدع‌ُ في‌ امتي‌ فليظهر العالم‌ علمه‌ فمن‌ لم‌يفعل‌ فعليه‌ لعنة‌ الله
هنگاميكه‌ ظاهر شد بدعتي‌ در امت‌ من‌ پس‌ بايد ظاهر كند عالم‌ علمش‌ را پس‌ كسي‌ كه‌ نكرد پس‌ براو است‌ لعنت‌ خداوند.
پس‌ چه‌ بدعتي‌ بالاتر از ولايت‌ مطلقه‌ فقيه‌ پس‌ بر هر عالم‌ است‌ كه‌ علم‌ خود را ظاهر كند و با اين‌بدعت‌ و شرك‌ ورزيدن‌ به‌ خدا مبارزه‌ كند و اگر نكرد لعنت‌ خدا بر او باد از اينرو شوراي‌اصلاح‌ الفكرالديني‌ شرق‌ الاوسط‌ تمام‌ خطرات‌ را با جان‌ و مال‌ بر خود هموار كرده‌ و با جان‌ و دل‌ با بدعت‌ قرن‌،قرني‌ كه‌ علم‌ انسان‌ شكوفائي‌ يافته‌ و در زماني‌ كه‌ دنيا قريه‌اي‌ كوچك‌ شده‌ و انديشه‌هاي‌ غلط‌ رو به‌اصلاح‌ آورده‌اند و توحيد مي‌جويند نمي‌تواند تحمل‌ كند كه‌ از مركز شيعه‌ آواي‌ شرك‌ بلند شود اي‌علماء ايران‌ شما مسئوليد نگذارد لعنت‌ خدا بر شما شود بلند شويد و با صداي‌ بلند اعلام‌ كنيد ولايت‌مطلقه‌ فقيه‌ شرك‌ است‌ و ولايت‌ از آن‌ مردم‌ است‌.
و در فروع‌ كافي‌ ج‌ 5 ص‌ 64 آمده‌:
ان‌ الله عزوجل‌ فوضي‌ الي‌ المومنين‌ اموره‌ كلما و لم‌ يفوض‌ اليه‌ ان‌ يذل‌ نفسه‌
همانا خداوند عزوجل‌، واگذار كرد به‌ مومنين‌ امورش‌ را همه‌اش‌ و واگذار نكرد به‌ او كه‌ ذليل‌ كندخودش‌ را
چه‌ دلالتي‌ بالاتر از پذيرش‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ فقيه‌، خدا ولايت‌ را نيز به‌ همه‌ مومنين‌ واگذاركرده‌ است‌. آيا پذيرفتن‌ حرام‌ و انكار حلال‌ چه‌ معني‌ دارد امام‌ صادق‌ به‌ آن‌ جواب‌ مي‌دهد در تفسيرنور الثقلين‌ ج‌ 2 صفحه‌ 209 از اين‌ بعد نقل‌ مي‌كند.
سألت‌ اباعبدالله عن‌ قول‌ للله عزوجل‌
پرسيدم‌ از اباعبدالله از قول‌ خداوند عزوجل‌
اتخذوا احبارهم‌ و رهبانهم‌ ارباباً من‌ دون‌ الله
گرفتند علماء و روحانيانشان‌ را ارباب‌ از غير خدا (يعني‌ مطلقهاي‌ را از غير خدا پذيرفتند)
فقال‌ اما والله ما دعوهم‌ الي‌ عباده‌ انفسهم‌ ولو دعوهم‌ الي‌ عباده‌ انفسهم‌ لما اجابوهم‌
پس‌ گفت‌ اما والله دعوت‌ نكردند ايشان‌ را به‌ عبادت‌ خودشان‌ و اگر دعوت‌ كردند ايشان‌ را به‌عبادت‌ خودشان‌ البته‌ اجابت‌ نكردند ايشان‌
ولكن‌ احلوا لهم‌ حراماً و حرموا عليهم‌ حلا فعبدوهم‌ من‌ حيث‌ لايشعرون‌
ولكن‌ حلال‌ كردند براي‌ ايشان‌ حرامي‌ را و حرام‌ كردند بر ايشان‌ حلالي‌ را پس‌ عبادت‌ كردند ايشان‌از طوري‌ كه‌ درك‌ نمي‌كنند.
آيا ولايت‌ مطلقه‌ از آن‌ خدا نيست‌ چرا كه‌ آن‌ را در شأن‌ فقيه‌ حلال‌ كردند حرام‌ است‌ كسي‌ هم‌مرتبه‌ خدا شود و با قبول‌ آن‌ پرستش‌ فقيه‌ به‌ جاي‌ پرستش‌ خدا نشسته‌ است‌.
آيا مي‌گويند خداوند ولي‌ فقيه‌ را نصب‌ كرده‌ و ولايت‌ را به‌ فقيه‌ داده‌ او را همطراز خودش‌ وشريكي‌ براي‌ خودش‌ قرار داده‌ اما امام‌ علي‌ (ع‌) كسي‌ كه‌ مقام‌ ولايت‌ خاص‌ را دارا بوده‌ و براي‌ اينكه‌حاكم‌ شود و حكومت‌ كند در مقام‌ دفاع‌ از ولايت‌ خاص‌ خود (يعني‌ لياقت‌ها) از مردم‌ راي‌ مي‌خواهدبيعت‌ مي‌طلبد.
كتاب‌ امامه‌ و سياسه‌  ابن‌ قتيه‌ دينوري‌ جلد 1 ص‌ 12
يا معشر المهاجرين‌ لنحن‌ اَحَق‌َّ الناس‌ به‌ لانّا اهل‌ البيت‌ و نحن‌ احق‌ بهذا الامر منكم‌
اي‌ گروه‌ مهاجرين‌ البته‌ ما سزاوارترين‌ مردم‌ به‌ او هستيم‌ براي‌ اينكه‌ ما اهل‌ بيتيم‌ و ما سزاوارتر به‌اين‌ امر از شمائيم‌
و ماكان‌ فينا القاري‌ الكتاب‌ الله الفقيه‌ في‌ دين‌ الله لعالم‌ بسنن‌ رسول‌
آيا نبود در ما خواننده‌ كتاب‌ خدا فقيه‌ در دين‌ خدا عالم‌ به‌ سنن‌ رسول‌ الله
المضطلع‌ بامر الرعيه‌ المدافع‌ عنهم‌ الامور السيه‌ القاسم‌ بينهم‌ بالسويه‌
آگاه‌ به‌ امر رعيت‌ و دفع‌كننده‌ از ايشان‌ امور بد را و تقسيم‌كننده‌ ميانشان‌ به‌ برابري‌
والله انه‌ لفينا فلا تتبعوا الهوا فتضلوا عن‌ سبيل‌ الله فتزداد و امن‌ الحق‌ بعداً
به‌ خدا همانا او البته‌ در ماست‌ پس‌ پيروي‌ نكنيد هوس‌ را پس‌ گم‌ مي‌شويد از راه‌ خدا پس‌ زيادمي‌كنيد (دوري‌) از حق‌ را دور نشدني‌
و در خطبه‌ 173 نهج‌البلاغه‌
در اين‌ بيان‌ امام‌ علي‌ (ع‌) لياقتها را برمي‌شمرد و مهاجرين‌ (مردم‌) را براي‌ بيعت‌ با خود دعوت‌ مي‌كند با اينكه‌ لايق‌ بود چون‌ ولايت‌ خاص‌ را داشت‌ اما مي‌داند كه‌ انتخاب‌ به‌ دست‌ مردم‌ است‌ چون‌مردم‌ خود بر خود ولايت‌ دارند
ايها الناس‌ ان‌ احق‌ الناس‌ بهذا الامر اقواهم‌ عليه‌ و اعلمهم‌ بامر الله فيه‌
اي‌ مردم‌ همانا سزاوارترين‌ مردم‌ به‌ اين‌ امر (حكومت‌) نيرومندترينشان‌ بر اوست‌ و داناترين‌شان‌به‌ امر خدا در او (حكومت‌) است‌.
داشتن‌ حداقل‌ دو لياقت‌ يعني‌ قوت‌ جسم‌ و دانا بودن‌ به‌ امر الله (كتاب‌ و سنه‌) شرط‌ كانديد شدن‌براي‌ رهبري‌ جامعه‌ است‌ و كساني‌ كه‌ اين‌ دو شرط‌ را داشته‌ باشند از پيش‌ خود ولي‌ مردم‌ نمي‌شوند وخدا آنها را به‌ ولايت‌ نصب‌ نكرده‌ بلكه‌ اولويت‌ دارند نسبت‌ به‌ ديگران‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ اين‌ مقام‌ همان‌طور كه‌ معصومين‌ اولويت‌ دارند به‌ مردم‌ به‌ دو دليل‌ فوق‌ و يك‌ دليل‌ بالاتر كه‌ علماء فقهاء ندارند و آن‌معصوم‌ بودن‌ آنهاست‌ و به‌ اين‌ دليل‌ پيامبر و ائمه‌ داراي‌ ولايت‌ خاص‌ بودند هماني‌ كه‌ امام‌ علي‌ درخطاب‌ به‌ مهاجرين‌ يكي‌ بعد از ديگري‌ بر مي‌شمرد و دليل‌ ديگر اينكه‌ پيامبران‌ و ائمه‌ تك‌ به‌ تك‌ بااسم‌ و رسم‌ از طرف‌ خدا معرفي‌ شده‌ بودند يعني‌ ولايت‌ خاص‌ آنها باذن‌ الله بود النبي‌ اولي‌ بالمومنين‌من‌ انفسهم‌ اين‌ معني‌ را دارد و لاغير .
در صورتي‌ كه‌ علماء دين‌ اذن‌ خدائي‌ را به‌ اسم‌ و رسم‌ ندارند و تعداد علماء در هر زمان‌ بسيار است‌و از طرف‌ ديگر خود مردم‌ بر خودشان‌ ولايت‌ عام‌ دارند پس‌ اين‌ مردم‌ هستند كه‌ براي‌ حاكميت‌بخشيدن‌ به‌ ولايتشان‌ ميتوانند از ميان‌ لياقتها يكي‌ را انتخاب‌ كنند و همين‌ امر را امام‌ علي‌ به‌روشني‌ بيان‌ مي‌كند.
كتاب‌ بحار ج‌ 89 ص‌ 196:
عن‌ علي‌ (ع‌) ـ الواجب‌ في‌ حكم‌ الله و حكم‌ الاسلام‌ علي‌ المسلمين‌ ان‌ لايعملوا عملاً
از علي‌ (ع‌) ـ واجب‌ است‌ در حكم‌ خدا و حكم‌ اسلام‌ بر مسلمين‌ است‌ كه‌ نكنند كاري‌ و
و لا يقدموا يداً ولا رجلاً قبل‌ ان‌ يختاروا لانفسهم‌ اماماً
اقدامي‌ نكنند با دست‌ و پا قبل‌ از اينكه‌ انتخاب‌ كنند براي‌ خودشان‌ رهبري‌ را
سئوال‌ ما از كساني‌ كه‌ بر پايه‌ فلسفه‌ و منطق‌ يوناني‌ ولايت‌ فقيه‌ را منصوب‌ از طرف‌ خدا مي‌دانندو براي‌ مردم‌ هيچ‌ حقي‌ قائل‌ نمي‌شوند و نسبت‌ به‌ آيات‌ قرآن‌ كفر مي‌ورزند كلمه‌ ان‌ يختاروا چه‌ معني‌دارد اگر عربي‌ نمي‌دانيد كه‌ دروغ‌ است‌ و اگر اصول‌ راهنماي‌ انديشه‌ و علمتان‌ غير اسلامي‌ است‌ كه‌هست‌ پس‌ بيايد به‌ اصول‌ دين‌ اسلام‌ را به‌ جاي‌ فلسفه‌ ‌ و منطق‌ صوري‌ ارسطويي‌ قرار بدهيد وخواهيد ديد كه‌ نظرتان‌ چقدر تصحيح‌ و اسلامي‌ خواهد شد اصول‌ دين‌ اسلام‌ (توحيد، بعثت‌، امامت‌ وعدالت‌ و معاد) همان‌ اصول‌ راهنماي‌ اسلامي‌ است‌ كه‌ در فهم‌ آيات‌ و احاديث‌ ما را ياري‌ مي‌كند تا ازسبيل‌ الله خارج‌ نشويم‌ اصول‌ دين‌ همان‌ سنت‌ الله است‌ اصول‌ دين‌ همان‌ سنت‌ رسول‌ الله است‌ اينكه‌برادران‌ اهل‌ تسنن‌ مي‌گويند سنت‌ قرآن‌ را تفسير مي‌كند كلام‌ درستي‌ است‌ اما ايشان‌، احاديث‌ را به‌غلط‌ سنت‌ تصور كرده‌اند در صورتي‌ كه‌ سنت‌ رسول‌ الله همان‌ اصول‌ دين‌ اسلام‌ است‌ كه‌ به‌ خلفاءخاص‌ خود (ائمه‌) تعليم‌ داد تا مردم‌ را تعليم‌ بدهند و همان‌ ائمه‌ بودند كه‌ 14 قرن‌ قبل‌ گفته‌اند اصول‌دين‌ پنج‌ تاست‌ و امام‌ جعفر صادق‌ (ع‌) فرمود كه‌:
علينا القاء الاصول‌ و عليكم‌ تفريع
بر ماست‌ فهماندن‌ اصول‌ و بر شماست‌ (اجتهاد)در فروع‌ (بر پايه‌ آن‌ اصول‌) بيائيد، توبه‌ كنيد، هنوزدير نشده‌ است‌ برگرديد به‌ اسلام‌ و به‌ اصول‌ آن‌ برگرديد به‌ موازين‌ اسلامي‌ مردم‌ را گمراه‌ نكنيد وخودتان‌ را به‌ جهنم‌ نفرستيد.
اصول‌ دين‌ اسلام‌، موازين‌ جهان‌بيني‌ اسلام‌ است‌، موازين‌ ارزشي‌ اسلام‌ است‌ شما كه‌ اين‌ همه‌ دم‌از ارزشها مي‌زنيد هيچ‌ از خود سئوال‌ كرده‌ايد اصول‌ ارزشي‌ اسلام‌ چيست‌ هيچ‌ وقت‌ به‌ مردم‌نگفته‌ايد اصول‌ ارزشي‌ اسلام‌ كدام‌ است‌ اصول‌ ارزشي‌ آن‌ اصولي‌ است‌ كه‌ حاكم‌ بر انديشه‌ و عمل‌انسان‌ مي‌شود همان‌ اصولي‌ است‌ كه‌ ميزان‌ شناخت‌ حق‌ و باطل‌ است‌ همان‌ اصولي‌ است‌ كه‌ فلسفه‌ ومنطق‌ اسلام‌ است‌ اصولي‌ كه‌ در قرآن‌ به‌ علم‌ و حكمت‌ بيان‌ شده‌ است‌ در يك‌ كلمه‌ همان‌ پنج‌ اصل‌دين‌ است‌ راه‌ توبه‌ هميشه‌ باز است‌ مثل‌ آقاي‌ آذري‌ قمي‌ كه‌ در آخرين‌ لحظات‌ از ولايت‌ مطلقه‌انحصاري‌ تبري‌ جست‌ نكنيد زودتر اين‌ كار را بكنيد خدا شما و ما و همه‌ مردم‌ را هدايت‌ كند آمين‌يا رب‌ العالمين‌
انما وليكم‌ الله و رسوله‌ و الذين‌ آمنوا
المومنون‌ و المومنات‌ بعضهم‌ اولياء بعص‌
مردان‌ مومن‌ و زنان‌ مومن‌ ولي‌ همديگرند

1 ـ تكوين‌ مقام‌ و ايجاد ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ و پرستش‌ آن‌
در زمان‌ ما بيش‌ از گذشته‌ مقاهاي‌ خدا صولت‌ بزور سر نيزه‌ و سانسور و تبليغ‌ بر زندگاني‌ بشرسلطه‌ يافته‌اند وقتي‌ از پرستش‌ مقام‌ گفتگو مي‌شود بلافاصله‌ ذهن‌ به‌ زمامداران‌ مطلق‌ العناني‌ توجه‌مي‌كند كه‌ در عمل‌ معرف‌ به‌ اختيارات‌ مطلقه‌اند.
ذهن‌ ساده‌ مي‌پندارد كه‌ اين‌ مقامهاي‌ خدا شده‌ تنها در كشورهاي‌ بوجود مي‌آيند كه‌ اختيارات‌ دردست‌ يك‌ شخص‌ جمع‌ مي‌شود اما در واقع‌ پرستش‌ مقام‌ داراي‌ هويتي‌ پيچيده‌ و عمومي‌تر و تام‌ وتمامتر است‌ اين‌ پرستش‌ زمينه‌ جهاني‌ لازم‌ دارد و اجزاء و عناصر مادي‌ و معنوي‌ و عيني‌ و ذهني‌بايد در مقياس‌ ملي‌ و جهاني‌ جمع‌ شوند تا انساني‌ به‌ نمايندگي‌ از مقام‌ خدا صولت‌ شود به‌ تعبير ديگرزمينه‌ ايجاد ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ را در روابط‌ جماعات‌ بشري‌ با هم‌ و در تعدد هويت‌ها و ذهنيت‌جامعه‌ ملي‌ بايد جستجو كرد تا زمينه‌ وجود نداشته‌ باشد اختيارات‌ جمع‌ نمي‌شوند و تا اختيارات‌جمع‌ نشوند صاحب‌ مقام‌ در رابطه‌ با اختيارت‌ سياسي‌ و يا مالي‌ و يا عملي‌ و يا ديني‌ و مذهبي‌ و ياهنري‌ مطلق‌ نمي‌شود و در خور پرستيدن‌ نمي‌گردد زمينه‌ پيدايش‌ مقام‌ با اختيارات‌ مطلقه‌ در دين‌ وعقيده‌ يك‌ انسان‌ يا جامعه‌ پيدا مي‌شود و در نهائي‌ترين‌ تحليل‌ به‌ اصول‌ راهنماي‌ انديشه‌ و عمل‌انسانها مربوط‌ مي‌شود.
يك‌ انسان‌ با يك‌ جامعه‌اي‌ وقتي‌ كه‌ اصل‌ راهنماي‌ خود را شرك‌ قرار دهد امكان‌ بوجود آمدن‌ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ را در خود بوجود آورده‌ است‌ ممكن‌ است‌ گفته‌ شود امروزه‌ ديگر كسي‌ يافت‌نمي‌شود كه‌ مشرك‌ باشد همه‌ خدا را قبول‌ دارند اما غفلت‌ بزرگ‌ در اينجاست‌ كه‌:
انسان‌ در نظريه‌ موحد ولي‌ در عمل‌ دچار شرك‌ مي‌شوند و بجاي‌ اينكه‌ نظريه‌ توحيدي‌ را به‌ عمل‌توحيدي‌ يعني‌ عيني‌ و مادي‌ بدل‌ كند در ذهن‌ و معنا توحيدي‌ ولي‌ در عمل‌ و مادي‌ اصل‌ راهنما راشرك‌ يعني‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ قرار مي‌دهند.
بدين‌ ترتيب‌ كه‌ در هر رابطه‌اي‌ خود را همه‌ كاره‌ و ديگري‌ را هيچ‌ كاره‌ تصور مي‌كند يعني‌ خود رامطلق‌ فعال‌ و ديگري‌ را مطلق‌ منفعل‌ در نظر مي‌آورد در نتيجه‌ رابطه‌اش‌ با ديگري‌ تبديل‌ نيرو به‌ زورمي‌شود يعني‌ نيرو را در مجراي‌ شرك‌ حركت‌ و پويايي‌ مي‌دهد در نتيجه‌ نيرو صفت‌ زور را پيدا مي‌كندو نه‌ تنها خود را به‌ هدر مي‌دهد بلكه‌ محيط‌ و جامعه‌ را نيز در سراشيب‌ هدر و انحطاط‌ قرار مي‌دهد.
در صورتي‌ كه‌ عمل‌ توحيدي‌ درست‌ بر عكس‌ آن‌ است‌ يعني‌ انساني‌ كه‌ خود را موحد مي‌داند فقط‌خدا را داراي‌ هستي‌ مطلق‌ و فعال‌ قبول‌ مي‌كند در نتيجه‌ هر چه‌ غير خداست‌ يعني‌ مخلوقات‌ راموجوداتي‌ مقدر (نسبي‌) و فعال‌ مي‌بيند در نتيجه‌ در هر رابطه‌اي‌ نه‌ تنها خود را نسبي‌ و فعال‌ مي‌كندبلكه‌ طرف‌ ديگر را نيز نسبي‌ و فعال‌ مي‌داند در نتيجه‌ در نقطه‌ مشتركات‌ با هم‌ به‌ توحيد مي‌رسند وهر كدام‌ نيروي‌ خود را به‌ ديگري‌ مي‌دهد و مي‌گيريد از اينرو و هر دو داراي‌ قدرت‌ عمل‌ مي‌شوند واين‌ قدرت‌ به‌ سبب‌ همان‌ رابطه‌ توحيدي‌ ايجاد مي‌شود.
يعني‌ وقتي‌ نيرو در مجراي‌ توحيد حركت‌ كند در واقع‌ موافق‌ قدر الهي‌ حركت‌ و پويايي‌ داشته‌ درنتيجه‌ نيرو در عمل‌ خود صفت‌ قدرت‌ را مي‌يابد چرا كه‌ خدا توحيد مطلق‌ است‌ قدرت‌ مطلق‌ نيزمي‌باشد و انسان‌ موحد داراي‌ قدرت‌ نسبي‌ مي‌شود چرا كه‌ خود را در آيه‌ بودن‌ نسبت‌ به‌ خدا قرارداده‌ است‌.
بنابراين‌ زمينه‌ پيدايش‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ در ذهنيات‌ و عمل‌ جامعه‌ و جامعه‌هاست‌ وقتي‌ كه‌روابط‌ در جامعه‌اي‌ بر پايه‌ شرك‌ يعني‌ زور شد و جامعه‌ به‌ طبقات‌ و گروهها و افراد تجزيه‌ شد و زورعامل‌ روابط‌ شد و استمرار يافت‌ در نتيجه‌ همه‌ روابط‌ ،روابط‌ نابرابري‌ خواهد شد و هر كس‌ به‌ نسبت‌مقام‌ و اختيارات‌ خود داراي‌ ولايت‌ مطلقه‌اي‌ مي‌شود و به‌ نمايندگي‌ از اين‌ مقام‌ از خدائي‌ دم‌ خواهدزد و مورد پرستش‌ قرار خواهد گرفت‌.
و اين‌ روابط‌ نابرابر در صورتي‌ مي‌تواند دوام‌ داشته‌ باشد كه‌ اختيارات‌ اقتصادي‌ و سياسي‌ واجتماعي‌ و فرهنگي‌ و هنري‌ همراه‌ ادامه‌ و افزايش‌ نابرابري‌ انحصار فزونتري‌ پيدا كند توضيح‌ آنكه‌وقتي‌ جامعه‌ها به‌ مجموعه‌هاي‌ مسلط‌ و زير سلطه‌ تجزيه‌ شدند يك‌ يا چند گروه‌ مسلط‌ و بقيه‌ زيرسلطه‌ يعني‌ مسلطها مستكبر و زير سلطه‌ها مستضعف‌ مي‌شوند.
و در هر مجموعه‌ طبقات‌ و گروه‌ها و قشرهاي‌ مسلط‌ و زير سلطه‌ بوجود مي‌آيد يعني‌ در جامعه‌ هركس‌ و هر گروهي‌ خود را در مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ خواهد ديد كه‌ نسبت‌ به‌ زير دستهاي‌ خود، خود رامطلق‌ و فعال‌ و نسبت‌ به‌ ما فوق‌ خود مطلق‌ و منفعل‌ خواهد بود و رئيس‌ يا رهبر جامعه‌ مطلق‌،مطلقها خواهد بود و به‌ نمايندگي‌ از مقام‌ داراي‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ و خداي‌ خدايان‌ خواهد شد.
و جريان‌ يك‌ طرفه‌ ثروتها و استعداد از جامعه‌ها و طبقات‌ زير سلطه‌ به‌ طرف‌ جامعه‌ها و طبقات‌مسلط‌ خواهد شد رابطه‌ اين‌ دو دسته‌ از مردم‌ را نابرابرتر مي‌كند و ناچار نيروي‌ لازم‌ براي‌ مهار كردن‌زير سلطه‌ها و تنظيم‌ رابطه‌ها افزونتر و شدت‌ انحصارطلبي‌ بيشتر مي‌گردد اما مقام‌ اعم‌ از اجتماعي‌ واقتصادي‌ و فرهنگي‌ و سياسي‌ به‌ محض‌ اينكه‌ انحصاري‌ شد و در خط‌ افزون‌طلبي‌ و برتري‌طلبي‌افتاد.
مثل‌ بهمن‌ كه‌ از كوه‌ سرازير شود دائم‌ بر حجمش‌ افزوده‌ مي‌گردد و بزرگ‌ و بزرگتر مي‌شود براي‌اينكه‌ مقام‌ اختيارات‌ بزرگتر شود ناچار بايد منابع‌ و استعدادهاي‌ بيشتري‌ را بخود جذب‌ كند هر اندازه‌ابعاد اين‌ مقام‌ بزرگتر مي‌شود به‌ منابع‌ و استعدادهاي‌ بيشتري‌ نياز پيدا مي‌كند و بر شدت‌ و سرعت‌انحصار افزوده‌ مي‌شود در حقيقت‌ زير دو فشار يكي‌ فشار حاصل‌ از تضادهاي‌ عارض‌ به‌ خود واطرافيان‌ و ديگر فشار ناشي‌ از مقاومت‌ جامعه‌هاي‌ كه‌ اين‌ مقام‌ و اختيارات‌ بدون‌ تجزيه‌ و جذب‌عناصر قابل‌ جذب‌ آنها انحصار و در نتيجه‌ بزرگ‌ نمي‌شود نياز مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ به‌ منابع‌ و استعدادهاروزافزون‌ مي‌شود بدينسان‌ اختيارات‌ در جريان‌ انحصار آن‌ قدر بزرگ‌ مي‌شود كه‌ بي‌نهايت‌ و مهارنكردني‌ به‌ نظر مي‌رسد از اين‌ زمان‌ هر كس‌ در سلسله‌ مراتب‌ اجتماعي‌ به‌ مقتضاي‌ جاو مقامي‌ كه‌دارد پرستيده‌ مي‌شود و ارزش‌ اول‌ و اساسي‌ برتري‌ جوئي‌ مي‌گردد و راس‌ جامعه‌ به‌ نمايندگي‌ از مقام‌همان‌ طور كه‌ گفته‌ شد خداي‌ خدايان‌ يعني‌ مطلق‌، مطلق‌ها شده‌ و مطلق‌ العنان‌ مي‌شود در زمان‌ ماكه‌ جريان‌ انحصار اختيارات‌ هم‌ پهنه‌ جهان‌ و هم‌ پهنه‌ زمان‌ را فرا گرفته‌ است‌ و برتري‌ جوئي‌ اساس‌فعاليت‌هاي‌ انسان‌ را تشكيل‌ ميدهد پرستش‌ مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ بيش‌ از عصر فرعون‌ رواج‌يافته‌ است‌ و مبارزه‌ با آن‌ ضرورت‌ و فوريت‌ تمامتر يافته‌ است‌ فرعون‌ها اين‌ دوران‌ نه‌ تنهافزوني‌جوترند بلكه‌ مردمان‌ اين‌ زمان‌ را به‌ گروه‌ها كه‌ به‌ افراد تجزيه‌ مي‌كنند افرادي‌ كه‌ به‌ تعبير قرآن‌«عنترهاي‌ رانده‌اند» به‌ بساز ذهنياتي‌ مي‌رقصند كه‌ مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ مي‌نوازد بدينسان‌ زمينه‌ جهاني‌ولايت‌ مطلقه‌ و انحصار اختيارات‌ و پرستش‌ آن‌ در مقياس‌ جهان‌ است‌ و بشر بر اساس‌ ميزان‌ زور به‌هويت‌هاي‌ متضاد تقسيم‌ و در سلسله‌ مراتب‌ اجتماعي‌ رده‌بندي‌ مي‌شود.
سوره‌ قصص‌ آيه‌ 4:
ان‌ فرعون‌ علا في‌ الارض‌ و جعل‌ اهلها شيعا يستضعف‌ طائفه‌ منهم‌ يذبح‌ ابناءهم‌ و يستحي‌ نساءهم‌ انه‌ كان‌ من‌ المفسدين‌

همانا فرعون‌ برتري‌ جست‌ در زمين‌ و قرار داد اهلش‌ را گروهايي‌ ضعيف‌ شده‌ دسته‌اي‌ از ايشان‌ راسر مي‌برد فرزندانشان‌ را و زنده‌ مي‌گذارد زنانشان‌ را همانا او بود از خرابكاران‌
اين‌ آيه‌ نه‌ تنها زمينه‌ مطلق‌ العناني‌ را بيان‌ مي‌كند بلكه‌ قانون‌ عمومي‌ انحصار مقام‌ و اختيارات‌ وروابطي‌ كه‌ از رهگذار زور ميان‌ جامعه‌ها و در درون‌ جامعه‌ بوجود مي‌آيد بدون‌ كمترين‌ ابهام‌ و به‌ساده‌ترين‌ زبان‌ بيان‌ مي‌كند.
1 ـ ان‌ فرعون‌ علا في‌ الارض‌
همانا فرعون‌ برتري‌ چيست‌ در زمين‌
فرعونها نمي‌توانند برتري‌جو نباشند چرا كه‌ خود بازيچه‌ زوري‌ است‌ كه‌ بنامش‌ دم‌ از خدائي‌مي‌زنند اين‌ زور بشرحي‌ كه‌ گذشت‌ و به‌ تعبير قرآن‌ اين‌ است‌ و جز اين‌ نيست‌ كه‌ (علا في‌ الارض‌)يعني‌ برتري‌جوئي‌ كرد در زمين‌ و براي‌ اينكه‌ اين‌ برتري‌ را استمرار دهد.
2 ـ و جعل‌ اهلها شيعا
و قرار داد اهلش‌ را گروههائي‌
مردم‌ زمين‌ زير فشار زور انحصارجو تجزيه‌ مي‌شوند هر اندازه‌ شدت‌ و سرعت‌ انحصار بيشتر باشدميزان‌ تجزيه‌ آدميان‌ بيشتر مي‌شود بنابراين‌ تا تجزيه‌ و تقسيم‌ جامعه‌ها نباشد انحصار اختيارات‌ميسر نمي‌شود طوري‌ كه‌ اجتماع‌ دو نفر ممنوع‌ مي‌شود. در نتيجه‌ حزب‌ و دسته‌ها و انجمن‌ها وكانونهاي‌ نويسندگي‌ و كارگري‌ همه‌ و همه‌... ممنوع‌ مي‌شوند در جامعه‌اي‌ كه‌ انحصارطلبي‌ حاكم‌ است‌آزادي‌ احزاب‌ و... و يا آزادي‌ بيان‌ و نشر معنا ندارد به‌ اين‌ دليل‌ است‌ كه‌ همه‌ انحصارطلبها ضد آزادي‌و استقلال‌ احزاب‌ و انجمني‌ها و آزادي‌ و استقلال‌ انديشه‌ و بيان‌ هستند يكي‌ از علامتهاي‌ كه‌ قرآن‌ به‌ما ميدهد باطل‌ مخالف‌ آزادي‌ و استقلال‌ است‌ حق‌ طرفدار آزادي‌ و استقلال‌ است‌ هر اندازه‌ فضاءبسته‌تر گرد و آزادي‌ و استقلال‌ كمتر باشد مقام‌ ولايت‌، مطلق‌تر و انحصار طلب‌تر مي‌شود. و هر اندازه‌آزادي‌ و استقلال‌ در جامعه‌ بيشتر شود نشان‌ دهند حاكميت‌ ولايت‌ جمهور مردم‌ است‌ و علامت‌ حق‌و حاكميت‌ اسلام‌ است‌.
از اينرو براي‌ اينكه‌ استبداد و تجزيه‌ جامعه‌ ممكن‌ شود.
3 ـ يستضعف‌ طائفه‌ منهم‌
ضعيف‌ ميكند دسته‌اي‌ از ايشان‌ را (مردم‌ را)
بخش‌ بزرگي‌ از مردم‌ تجزيه‌ شده‌ و بدون‌ تشكل‌ بايد زير سلطه‌ در آيند و استعدادها و ثروتهاي‌خود و تواناييهايشان‌ از دستشان‌ بدر رود و در دست‌ سلطه‌ گر انحصار براي‌ مبارزه‌ بر سر مقام‌ قرارگيرد يعني‌ با گرفتن‌ نيرو و استعدادها و ثروتها و توانائيهايشان‌ و بكار بردن‌ همين‌ نيرو بر عليه‌شان‌ به‌ضعف‌ و ناتواني‌ روز افزون‌ محكوم‌ مي‌شوند طوري‌ كه‌ جامعه‌ روزبروز به‌ كمبود و قحطي‌ و فقر نزديكترميشود يكي‌ از علامت‌هاي‌ حاكميت‌ فرعونيت‌ فقر در هر جامعه‌اي‌ است‌ و مهمترين‌ اين‌ فقرها، فقرروشنفكران‌ و نيروي‌ انقلابي‌ است‌ از اينرو:
4 ـ يذبح‌ ابناءهم‌ يستحي‌ نساءهم‌
سر مي‌برد فرزندانشان‌ را و زنده‌ مي‌گذارد زنانشان‌ را
نيروي‌ جوان‌ و آگاه‌ نه‌ تنها نيروي‌ محركه‌ هر جامعه‌ در زيست‌ و استمرار در هويت‌ ويژه‌ خويش‌است‌ بلكه‌ اين‌ اوست‌ كه‌ كار عظيم‌ تكامل‌ جامعه‌ را در محدوده‌ هويتش‌ بر عهده‌ دارد اين‌ نسل‌ با كارامروز فردا و آينده‌ را مي‌سازد زور مسلط‌ اين‌ نيروي‌ محركه‌ صيرورت‌ را از راه‌ جذب‌ و اگر جذب‌ نشداز راه‌ حذف‌ از طبيعت‌ خويش‌ بيگانه‌ مي‌كند در جامعه‌هاي‌ سلطه‌ گر روش‌ جذب‌ و در جامعه‌هاي‌ زيرسلطه‌ روش‌ حذف‌ بيشتر معمول‌ بوده‌ و هست‌.
مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ مسلط‌ به‌ سبب‌ فزون‌طلبي‌ خود استعدادها جامعه‌هاي‌ زير سلطه‌ را كه‌ في‌نفسه‌ مانع‌ بسط‌ سلطه‌ هستند اغلب‌ با خشونت‌ حذف‌ مي‌كند تا بوده‌ و هنوز است‌ ضحاك‌هاي‌ ماربدوش‌ مغزهاي‌ جوانان‌ انقلاب‌ جوي‌ و آزادي‌ و استقلال‌ طلب‌ را به‌ مارهاي‌ ولايت‌ مطلقه‌ جومي‌خورانند امروز ماشين‌هاي‌ عظيمي‌ بكارند كه‌ كارشان‌ تهيه‌ خوراك‌ از مغز خون‌ جوانان‌ براي‌مارهاي‌ انحصار اختيارات‌ است‌.
و از آنجا كه‌ ميان‌ بردن‌ نسل‌ جوان‌ بمثابه‌ نيروي‌ حياتي‌ جامعه‌ بانهدام‌ جامعه‌ها مي‌انجامُد جريان‌جذب‌ يا حذف‌ استعدادها سرانجام‌ به‌ مقاومت‌ و قيام‌ زير سلطه‌ مي‌انجامد.
در حقيقت‌ در جريان‌ جذب‌ يا حذف‌ نسلي‌ كه‌ وظيفه‌اش‌ دگرگون‌ ساختن‌ و در گذشتن‌ از خوداست‌ در مقابل‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ دست‌ به‌ قيام‌ مي‌زند و اين‌ زمان‌ است‌ كه‌ براي‌ حفظ‌ مقام‌مقدس‌ ولايت‌ مطلقه‌ بزرگترين‌ فسادها براي‌ سركوب‌ جوانان‌ بعمل‌ مي‌آيد.
5 ـ انه‌ كان‌ من‌ المفسدين‌
همانا او بود از خرابكاران‌
راستي‌ آن‌ است‌ كه‌ فرعون‌ از فاسد كنندگان‌ است‌ زيرا كه‌ وي‌ ابزار دست‌ زوري‌ است‌ كه‌ راه‌ را برتحول‌ بشر در مسير و جهت‌ آزادي‌ و استقلال‌ و كمال‌جوئي‌ و در نتيجه‌ باز آمدن‌ به‌ فطرت‌ را مي‌بنددو از الذين‌ يصدون‌ في‌ سبيل‌ الله                 يعني‌: و از آنانكه‌ جلوگيري‌ مي‌كنند از راه‌ خدا يعني‌ راه‌ تكامل‌انساني‌ را مي‌بندد.
نيرو و استعداد نمي‌تواند بيكار بماند اگر در مسير سازندگي‌ و برابري‌ و كمال‌جوئي‌ بكار نرفت‌ درمسير اسارت‌ و تبعيض‌ و نقض‌جوئي‌ بكار خواهد رفت‌ بدين‌ خاطر زنداني‌ شدن‌ از استعدادها و نيروهادر چهارديواري‌ توقعات‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصارجوي‌ موجب‌ مي‌شود كه‌ خشونت‌ ايجاد شود و راه‌تخريب‌ را در پيش‌ بگيرد و براي‌ اينك‌ اين‌ تخريب‌ بوجود نيايد نيروهاي‌ پيشتاز آزادي‌ و استقلال‌يابد به‌ اين‌ نيرو در جهت‌ مبارزه‌ بدن‌ خشونت‌ با مقام‌ مطلق‌ العنان‌ مسير و جهت‌ بدهند اگر فساد وتخريب‌ در جامعه‌ همگاني‌ شود، انسانها را گرفتار و بناي‌ انسانيتشان‌ را از پايه‌ ويران‌ مي‌كند.
وام‌ الفساد ولايت‌ مطلقه‌ انحصارجوئي‌ است‌ كه‌ مجراي‌ دفع‌ فزاينده‌ استعدادها به‌ خارج‌ از جامعه‌و كشتار و خراب‌ كردن‌ آنها با عنوان‌ فسادها مي‌شود.
بدينقرار روشن‌ مي‌شود كه‌ از نظر قرآن‌ زمينه‌ اصلي‌ پيدايش‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌
1 ـ در عقيده‌ انسانها و در ذهنيات‌ خرافي‌ آنها (يعني‌ در اصول‌ راهنماي‌ آنهاست‌)
2 ـ و برتري‌جوئي‌ و فزون‌طلبي‌
3 ـ در نتيجه‌ در روابط‌ سلطه‌گري‌ و سلطه‌پذيري‌ آنهاست‌.
جامعه‌ مسلط‌ جامعه‌ زير سلطه‌ را تجزيه‌ مي‌كند عناصر قابل‌ جذب‌ را جذب‌ و در خود ادغام‌ وعناصر غيرقابل‌ جذب‌ را حذف‌ يا تبعيد مي‌نمايد.
سلطه‌گر با جذب‌ عناصر جامعه‌هاي‌ زير سلطه‌ زمينه‌ و امكانات‌ جذب‌ نيروها و استعدادها جامعه‌ ياگروه‌ خويش‌ را نيز پيدا مي‌كند با هر جذبي‌ زمينه‌ جذب‌ بيشتري‌ بدست‌ مي‌آورد و نيازش‌ به‌استعدادها و منابع‌ زير سلطه‌ فزونتر مي‌شود و بر كم‌ و كيف‌ استثمار زير سلطه‌ مي‌افزايد از اينرومشخصه‌ روابط‌ شرك‌، نابرابري‌ فزاينده‌ است‌ در حقيقت‌ سلطه‌گر استعدادها و نيروهايي‌ را كه‌ از زيرسلطه‌ها مي‌گيرد براي‌ ادامه‌ نظام‌ مطلق‌ العناني‌ خويش‌ در ابعادي‌ كه‌ هر زمان‌ بر آنها افزوده‌ مي‌شوداز جمله‌ عليه‌ زير سلطه‌ها و براي‌ دوشيدن‌ بيشتر آنها بكار مي‌برد جريان‌ انحصار در مقياس‌ ملي‌ وجهاني‌ زير سلطه‌ها را گرفتار فقر همه‌ جانبه‌ و روزافزون‌ مي‌گرداند زير سلطه‌ها (و حقيقت‌ را بخواهي‌سلطه‌ گران‌ نيز) در جريان‌ تجزيه‌ عمومي‌ تا سر حد محروميت‌ از ابعاد انساني‌ و سقوط‌ به‌ مرتبت‌ دون‌انساني‌ پست‌ مي‌شوند.
بدينسان‌، نظام‌ جامعه‌اي‌ كه‌ در آن‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ حاكم‌ باشد بر پايه‌ روابط‌ اقتصادي‌ وسياسي‌ و اجتماعي‌ و فرهنگي‌ نابرابري‌ برقرار مي‌شود بكار رفتن‌ دائمي‌ و روزافزون‌ زور و خشونت‌ وسانسور و ايجاد رعب‌ علامت‌ واضح‌ يك‌ جامعه‌اي‌ است‌ كه‌ در آن‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ حاكم‌گرديده‌ است‌.
و وضعي‌ را بوجود مي‌آورد كه‌ تسليم‌ سلطه‌ گر بودن‌ ديگر دوام‌ زندگاني‌ در شرايط‌ دون‌ انساني‌ رانيز تضمين‌ نمي‌كند زير سلطه‌ها مجبور مي‌شوند با از كف‌ دادن‌ روز افزون‌ نيروها و ثروت‌ها واستعدادهاي‌ خويش‌ خود را بدست‌ خويش‌ بسود مقام‌ مطلق‌ العنان‌ از پاي‌ در آورند از اينرو، سرانجام‌ميان‌ گزيدن‌ و مردن‌ و جنگيدن‌ و ماندن‌ دومي‌ را انتخاب‌ مي‌كنند و نيروهايشان‌ را در جهت‌ ويران‌كردن‌ پايه‌هاي‌ روابط‌ فوق‌ يعني‌ زوري‌ بكار مي‌اندازند سلطه‌گران‌ انحصار طلب‌ از ايشان‌ مي‌گيرند وعليه‌شان‌ بكار مي‌برند آزادي‌ و استقلال‌ يا باقي‌ ماندن‌ در اسارت‌ و وابستگي‌ به‌ انحصار طلب‌ها دوراهي‌ است‌ كه‌ انتخاب‌ به‌ آزادي‌ و استقلال‌ راه‌ مي‌برد.
2 ـ مؤلفه‌هاي‌ تكوين‌ مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌
الف‌ ـ مؤلفه‌ اجتماعي‌:
در بالا زمينه‌ ملي‌ و جهاني‌ ايجاد مقام‌ و ميل‌ آن‌ به‌ مطلقه‌ شدن‌ تا پرستش‌ آن‌ را بيان‌ كرديم‌ ومعلوم‌ شد كه‌ چگونه‌ بشر در جامعه‌اي‌ كه‌ شرك‌ يعني‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ اساس‌ روابط‌ آن‌ باشدچگونه‌ دچار نظام‌ سلطه‌گري‌ و سلطه‌پذيري‌ مي‌شود و در دون‌ جامعه‌ ملي‌ با ايجاد طبقات‌ و گروها وتجزيه‌ جامعه‌ به‌ افراد جلوي‌ هر مشگلي‌ و انجمن‌ گرفته‌ مي‌شود تا سبب‌ ايجاد نيروي‌ مقاومي‌ درمقابل‌ مطلق‌ جويان‌ نشود.
1 ـ مادر شهرهاست‌، يعني‌ در مقياس‌ جهان‌ جامعه‌ها و سرزمينهاي‌ لازم‌ است‌ كه‌ در پهنه‌ آنهانيروهاي‌ مادي‌ و استعدادها يخلاقه‌ جمع‌ گردند اين‌ جامعه‌ها بايد جمعيت‌ زياد داشته‌ باشند و قادرباشند براي‌ توليد و نيز قشون‌ نيروي‌ انساني‌ لازم‌ را فراهم‌ آورند و نيز اين‌ جوامع‌ بايد به‌ سرزمين‌هاي‌(از لحاظ‌ خاك‌ و مواد كاني‌) غني‌ دسترسي‌ داشته‌ باشند و درجه‌ همبتسگي‌ قومي‌ در آنها رو به‌افزايش‌ باشد از اينجاست‌ كه‌ در طول‌ تاريخ‌ همواره‌ در جهان‌ چند «مادر شهر» وجود دارد و هر ملتي‌كه‌ به‌ قدرت‌ جهاني‌ تبديل‌ مي‌شود خود را نژاد ويژه‌ مي‌پندارد و با وجود طبقه‌بندي‌ اجتماعي‌ عموم‌طبقات‌ خود را يك‌ «قوم‌ برتر» و صاحب‌ رسالت‌ حكومت‌ و آقائي‌ بر ديگران‌ مي‌شمارند و البته‌ اقوام‌ زيرسلطه‌ نيز مقام‌ را در وجود نمودهائي‌ كه‌ از آن‌ قوم‌ مسلطند مي‌پرستند (مثل‌ بعضي‌ افكار روحانيون‌در ايران‌)
سوره‌ مومنون‌ آيه‌هاي‌ 45 تا 47:
ثم‌ ارسلنا موسي‌ و اخاه‌ هارون‌ بآياتنا و سلطان‌ مبين‌ الي‌ فرعون‌ و ملائه‌ فاستكبروا و كانوا قوماً عالين‌ فقالوا نؤمن‌ لبشرين‌ مثلنا و قومها لنا عابدون‌

سپس‌ فرستاديم‌ موسي‌ و برادرش‌ هارون‌ را با آيات‌مان‌ و سلطان‌ مبين‌ (اصول‌ راهنما)بسوي‌ فرعون‌ و جماعتش‌ پس‌ بزرگي‌ طلبيدند و بودند گروهي‌ برتري‌ جويان‌ (سلطه‌گر)
پس‌ گفتند آيا ايمان‌ بياوريم‌ براي‌ دو بشر كه‌ مثل‌ مايند و قومشان‌ براي‌ ما عبادت‌ كنندگانند(فرعون‌ در مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ پرستش‌ مي‌شد)
در مصر، يكي‌ از مادر شهرهاي‌ دوران‌ باستان‌ قومي‌ است‌ كه‌ در پي‌ سلطه‌گري‌ خود را بر گزيده‌مي‌پندارد و برتري‌جوي‌ شده‌ است‌ كسي‌ كه‌ در راس‌ اين‌ قوم‌ است‌ نماينده‌ و مظهر قوم‌ مستكبر وخود را نژاد ويژه‌ مي‌پندارد و في‌ نفسه‌ بيان‌ منحط‌ترين‌ وجوه‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ است‌ اين‌ قوم‌همراه‌ فرعون‌ به‌ موسي‌ (ع‌) ميگويند آيا به‌ رسالت‌ تو و برادرت‌ ايمان‌ بياوريم‌ حال‌ آنكه‌ شما مثل‌مائيد و از مردمي‌ هستيد كه‌ ما را پرستش‌ مي‌كنند.
قوم‌ فرعون‌ به‌ موسي‌ همان‌ حرفي‌ را مي‌زنند كه‌ امروزه‌ انحصار طلبان‌ ايران‌ به‌ مردم‌ مي‌گويند آيااين‌ امر جاي‌ شگفتي‌ دارد؟ نه‌ امر واقع‌ امروز همان‌ امر واقع‌ دوران‌ فرعون‌ است‌ مردمي‌ كه‌ حق‌ راي‌ ونظر نداشته‌اند حالا با رهبري‌ توحيدي‌ موسي‌ مي‌خواهند از زير سلطه‌ مطلقه‌ كساني‌ كه‌ خود صاحب‌همه‌ چيز و مردم‌ را فقط‌ اطاعت‌كننده‌ مي‌پنداشتند خارج‌ شوند و دست‌ به‌ قيام‌ فكري‌ زده‌اند وردكننده‌ ولايت‌ مطلقه‌ فرعون‌ شده‌اند و براي‌ خود ولايت‌ تصميم‌گيري‌ قائل‌ شده‌اند و خود را خليفه‌خدا بر روي‌ زمين‌ مي‌پندارند كه‌ هستند.
2 ـ در درون‌ ما در شهرها و نيز در جامعه‌هاي‌ زير سلطه‌ انحصار اختيارات‌ محتاج‌ گروه‌هاي‌ است‌كه‌ در آنها اتفاق‌ نظر باشد كه‌ تمامي‌ فعاليت‌هاي‌ قلمرو خويش‌ را در تار عنكبوت‌ روابط‌ خود مهار وهدايت‌ كنند بدين‌ خاطر همواره‌ روابط‌ خانوادگي‌ در حقيقت‌ روابط‌ مقام‌ پرستي‌ بوده‌ و هنوز نيزهست‌ آيا واجداد و اولاد و عشيرده‌ و طائفه‌ و قوم‌ و در يك‌ كلام‌ اولياء امور با روابط‌ خود با تارعنكبوتي‌ كه‌ با اين‌ روابط‌ بوجود مي‌آوردند و مي‌آورند استعدادهاي‌ جامعه‌ را مهار و هدايت‌ مي‌كردندو هنوز ميكنند (به‌ مافياي‌ انحصار مقامات‌ در ايران‌ نگاه‌ كنيد) گروههاي‌ كه‌ بدينسان‌ تشكيل‌مي‌شوند فعاليت‌هاي‌ اقتصادي‌ و سياسي‌ و فرهنگي‌ و اجتماعي‌ و ديني‌ و مذهبي‌ را مهار مي‌كنند و تاقيامي‌ روي‌ ندهد و اراده‌ خدا در قيام‌ مردم‌ تجلي‌ نكرده‌ است‌ تار عنكبوت‌ كه‌ حاصل‌ روابط‌ آنهاست‌ باهمه‌ سستي‌ كه‌ دارد سخت‌ و محكم‌ به‌ نظر مي‌رسد.
سوره‌ عنكبوت‌ آيه‌هاي‌ 639ـ 41:
و قارون‌ و فرعون‌ و هامان‌ و لقد جاءهم‌ بالبيّنات‌ فاستكبرو و في‌ الارض‌ و ما كانو سابقين‌ مثل‌ الذين‌ اتخذوا من‌ دون‌ الله اولياء كمثل‌ العنكبوت‌ اتخذت‌ بيتاً و ان‌ اوهن‌ البيوت‌ لبيت‌ العنكبوت‌ لو كانوا يعلمون‌

و قارون‌ و فرعون‌ و هامان‌ و البته‌ بدرستيكه‌ آمد ايشان‌ را موسي‌ با دلايل‌ پس‌ بزرگي‌ طلبيدند درزمين‌ و نبود پيش‌ گيرندگان‌ (بر خدا و مردم‌ كه‌ جانشين‌ خدايند)
مانند آنان‌ كه‌ گرفتند از غير خدا اوليائي‌ (مطلقهائي‌) مانند مثل‌ عنكبوت‌ است‌ كه‌ گرفت‌ خانه‌اي‌
و همانا سسترين‌ خانه‌ها البته‌ عنكبوت‌ است‌ اگر بوديد كه‌ مي‌دانستيد.
و نيز سوره‌ آل‌ عمران‌ آيه‌هاي‌ 10 و 11:
ان‌ الذين‌ كفروا لن‌ تغني‌ اموالهم‌ و لا اولادهم‌ من‌ الله شياً و اولئك‌ هم‌ وقود النار
همانا آنان‌ كه‌ كافر شدند هرگز بي‌نياز نمي‌كند از ايشان‌ اموالشان‌ و نه‌ اولادشان‌ از خدا چيزي‌ را وآنها ايشانند كه‌ سوخت‌ آتشند

كداب‌ آل‌ فرعون‌ و الذين‌ من‌ قبلهم‌ كذبوا بآياتنا فاخذهم‌ الله بذنوبهم‌ و الله شديد العقاب‌
مانند عادت‌ آل‌ فرعون‌ و آنان‌ كه‌ از قبلشان‌ تكذيب‌ كردند آيات‌ ما را (اصول‌ راهنما را) پس‌ گرفت‌ايشان‌ را خدا به‌ اشتباهاتشان‌ و خدا سخت‌ دنبال‌كننده‌ است‌ (براي‌ دادن‌ جزاي‌ اعمال‌)
فرعون‌، معرف‌ و نماينده‌ گروههاي‌ اجتماعي‌ و اقتصادي‌ و سياسي‌ و فرهنگي‌ و مذهبي‌ رسمي‌ باقارون‌ خداي‌ سرمايه‌ و هامان‌ خداي‌ سر بازان‌ و پاسبان‌ ولايت‌ مطلقه‌ فرعون‌ به‌ موسي‌ امام‌ جمهورمردم‌ در اسارت‌ كبريايي‌ فروختند و از تسليم‌ شدن‌ به‌ قيام‌ حق‌ طلبانه‌اش‌ سرباز زدند همانندصاحبان‌ ولايت‌ مطلقه‌هاي‌ روزگاران‌ پيش‌ و پس‌ از خود كه‌ پديده‌ها و واقعيت‌ را نديدند، نديدند كه‌انحصار اختيارات‌ در جريان‌ تراكم‌ سرانجام‌ به‌ دوران‌ انحلال‌ مي‌رسد اينان‌ پنداشتند و هنوزمي‌پندارند كه‌ تار عنكبوت‌ روابطشان‌ بندهاي‌ نگسستني‌ است‌ اينان‌ بدترين‌ كفرها به‌ كفر خود مطلق‌بيني‌ گرائيدند هنوز نيز مي‌گرايند و گمان‌ بردند و مي‌برند كه‌ اموال‌ و اولاد براي‌ حفظ‌ مقامهايشان‌كفايت‌ مي‌كند كسان‌ فرعون‌ و كساني‌ كه‌ پيش‌ و پس‌ از فرعون‌ و كساني‌ به‌ راه‌ فرعون‌ مي‌رفتند ومي‌روند سرانجام‌ قربانيان‌ ولايت‌ مطلقه‌اي‌ هستند كه‌ بوجودش‌ مي‌آورند.
گروههاي‌ كه‌ فعاليت‌هاي‌ اقتصادي‌ و سياسي‌ و ديني‌ و مذهبي‌ را مهار و اداره‌ مي‌كنند واستعدادهاي‌ جامعه‌ و بخدمت‌ منافع‌ و مقاصد خود در مي‌آوردن‌ دمشان‌ را بهم‌ گره‌ مي‌زنند و حزب‌انحصار طلبان‌ را تشكيل‌ مي‌دهند  با اتكاي‌ حزبي‌ كه‌ تشكيل‌ مي‌دهند دم‌ از ولايت‌ مطلقه‌ مي‌زنند.
سوره‌ ص‌ آيه‌ 12و 13:
كذبت‌ قبلهم‌ قوم‌ نوح‌ و عاد و فرعون‌ ذوا الاوتاد و ثمود و قوم‌ لوط‌ٍ واصحاب‌ لأيكه‌ اولئك‌ الاحزاب‌

تكذيب‌ كردند قلبشان‌ قوم‌ نوح‌ و عاد و فرعون‌ صاحب‌ پايه‌ها (ميخ‌ خود را كوبيده‌ بود) و ثمود و قوم‌ لوط‌ و اصحاب‌ ايكه‌ آنهايند حزبها (حزبهاي‌ انحصارطلب‌ و ولايت‌ مطلقه‌ تراش‌)
چنين‌ شرك‌ ورزيدن‌ به‌ خدا همه‌ احزابي‌ كه‌ اصل‌ راهنماي‌ انديشه‌ و عملشان‌ شرك‌ باشد در پي‌انحصارطلبي‌ و ولايت‌ مطلقه‌ تراشي‌ يعني‌ دادن‌ مقام‌ خدائي‌ به‌ راس‌ رژيم‌ هستند
همانسان‌ كه‌ امروز مي‌بينيم‌ گر چه‌ عناصر اصلي‌ اين‌ حزب‌ها را افراد طبقات‌ حاكم‌ تشكيل‌مي‌دهند اما به‌ سبب‌ امكانات‌ اقتصادي‌ و سياسي‌ و فرهنگي‌ براي‌ جذب‌ افراد و گروهها بسيارند افرادطبقات‌ زير سلطه‌ كه‌ جذب‌ حزب‌ مي‌شوند در بخدمت‌ احزاب‌ انحصارطلب‌ در مي‌آيند يكي‌ از عوامل‌قوت‌ كار و دوام‌ روزگارشان‌ اين‌ است‌ كه‌ رشته‌ها پيوندشان‌ از رأس‌ تا قاعده‌ هرم‌ اجتماعي‌ را در برمي‌گيرند و در اين‌ تار عنكبوت‌ تمامي‌ فعاليتهاي‌ اقتصادي‌ و سياسي‌ و اجتماعي‌ و فرهنگي‌ جامعه‌ رامهار مي‌كنند.
ب‌ ـ مولفه‌ اقتصادي‌:
ميدانيم‌ كه‌ در دست‌ داشتن‌ اداره‌ امور اقتصادي‌ براي‌ انحصار اختيارات‌ ضرور است‌ تشكيل‌ ولايت‌مطلقه‌ انحصاري‌ محتاج‌ تمركز اداره‌ امور اقتصادي‌ و سياسي‌  فرهنگي‌ و اجتماعي‌ جامعه‌ها در دست‌احزابي‌ است‌ كه‌ با اين‌ تمركز بوجود مي‌آيند و همراه‌ با انحصار اختيارات‌ قوت‌ مي‌گيرند و بزرگ‌مي‌شوند و با افتادن‌ مقام‌ حاكم‌ در سراشيب‌ سقوط‌ روي‌ به‌ نابودي‌ ميگذارند بدين‌ خاطر است‌ كه‌موسي‌ خطاب‌ به‌ خدا مي‌گويد.
سوره‌ يونس‌ آيه‌ 88:
قال‌ موسي‌ ربنا انك‌ آتيت‌ فرعون‌ و ملائه‌ زينة‌ً و امولاً في‌ الحيوة‌ الدنيا ربنا ليضلوا عن‌ سبيلك‌ ربنا اطمس‌ علي‌ امواله‌ و اشدد علي‌ قلوبهم‌ فلا يومنوا حتي‌ يروا العذاب‌ الاليم‌
و گفت‌ موسي‌ پروردگار ما همانا تو داده‌اي‌ فرعون‌ را و جماعتش‌ را زينت‌ و مالهاي‌ در زندگي‌ دنياپروردگار ما تا گمراه‌ كنند از راه‌ تو (مردم‌ را) پروردگار ما محو كن‌ بر اموالشان‌ و سخت‌ گير بر دلهايشان‌ (ضعيف‌ شوند) پس‌ ايمان‌ نمي‌آورند تا ببيند عذاب‌ دردناك‌ را
موسي‌ (ع‌) مشكلات‌ رسالت‌ خويش‌ با خداي‌ در ميان‌ مي‌گذارد

قانون‌ انحصار اقتصادي‌ اين‌ است‌، فرعون‌ گذشته‌ از روابط‌ اجتماعي‌ فعاليت‌هاي‌ اقتصادي‌ را نيز درحيطه‌ تار عنكبوت‌ تافته‌ و بافته‌ روابط‌ خويش‌ دارند و بدان‌ دست‌ آورد فعاليتهاي‌ اقتصادي‌ جامعه‌ رانزد خود جمع‌ مي‌كنند و اين‌ مال‌ و زينت‌ را در راه‌ تحكيم‌ و افزايش‌ انحصار اختيارات‌ خويش‌ بكارمي‌برند.
سوره‌ انفال‌ آيه‌ 36:
ان‌ الذين‌ كفروا ينفقون‌ اموالهم‌ ليصدوا عن‌ سبيل‌ الله
همانا آنان‌ كه‌ كافر شدند (به‌ اصول‌ راهنماي‌ توحيدي‌) انفاق‌ مي‌كنند اموالشان‌ را تا سد كنند از راه‌خدا (راه‌ مردم‌)
فسينفقون‌ها ثم‌ تكون‌ عليم‌ حسرة‌ ثم‌ يغلبون‌ و الذين‌ كفروا الي‌ جهنم‌ يحشرون‌
پس‌ بزودي‌ انفاق‌ مي‌كنندش‌ سپس‌ مي‌شود برايشان‌ حسرتي‌ (چون‌ در راه‌ باطل‌ صرف‌ شد) سپس‌مغلوب‌ مي‌شوند و آنان‌ كه‌ كافرند به‌ سوي‌ جهنم‌، محشور مي‌شوند.
با افزايش‌ اختيارات‌ هزينه‌هاي‌ لازم‌ براي‌ تحكيم‌ و فزوني‌ بخشيدن‌ آن‌ زيادت‌ ميگيرد زيادت‌گرفتن‌ اختيارات‌ خصوصاً اختيارات‌ اقتصادي‌ و افزاديش‌ هزينه‌ در جامعه‌ سلطه‌گر و گروه‌هاي‌ حاكم‌جامعه‌هاي‌ زير سلطه‌ توانائي‌ خريد عظيمي‌ بوجود مي‌آورد كه‌ فعاليت‌ توليدي‌ را متوجه‌ رشته‌هايي‌مي‌كند كه‌ در آنها ميزان‌ سود به‌ حداكثر مي‌رسد و فعاليت‌ بر فعاليت‌ مي‌افزايد و توليد بيشتر مصرف‌بيشتر و مصرف‌ بيشتر توليد بيشتر طلب‌ مي‌كند و اين‌ دو به‌ منابع‌ طبيعي‌ و استعدادهاي‌ انساني‌فراوانتر نيازمند مي‌شود اين‌ جريان‌ زمينه‌ انحصار اقتصادي‌ را فراهم‌ مي‌آورد كساني‌ كه‌ حاصل‌ وعامل‌ انحصارند بر اموال‌ و زينت‌ها مي‌افزايند  جاودانگي‌ موقعيت‌ خويش‌ را   در اين‌ جمع‌ كردن‌مال‌ و بر آن‌ افزودن‌ تصور مي‌كنند.
سوره‌ الهمزه‌ آيه‌ 1 ـ 2 ـ 3:
ويل‌ لكل‌ هُمزة‌ لمزة‌
واي‌ براي‌ هر عيب‌جوي‌ نكوهشگر
الذي‌ جمع‌ مالاً و عدده‌
آنكه‌ جمع‌ كرد و مالي‌ را و شمردش‌
يحسب‌ ان‌ ماله‌ اخلده‌
مي‌پندارد و همانا مالش‌ جاويدان‌ كرد او را
2 ـ ربنا ليضلوا عن‌ سبيلك‌
پروردگار تا گمراه‌ كنند از راه‌ تو
با جمع‌ آمدن‌ و انحصار اختيارات‌ اجتماعي‌ و اقتصادي‌ و فرهنگي‌ و سياسي‌ و فتوي‌ ميزان‌ ارزش‌اختيارات‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ و اجتماعي‌ و فرهنگي‌ و ديني‌ مي‌گردد و جامعه‌ها در رابطه‌ با اين‌ ميزان‌سنجش‌ و ارزش‌ از راه‌ توحيد گمراه‌ مي‌شوند و همانسان‌ كه‌ آمد به‌ شرك‌ ارزش‌ برين‌ مي‌دهند وجامعه‌ها به‌ طبقات‌ و گروه‌هاي‌ مسلط‌ و زير سلطه‌ تجزيه‌ مي‌گردند اين‌ تجزيه‌ ذهنيات‌ آنها را نيز دربر مي‌گيرد مگر نه‌ قرنها و قرنهاست‌ و امروز بيش‌ از هر زمان‌ كه‌ ارزش‌ آدميان‌ به‌ اندازه‌ و درجه‌ مقام‌ واختيار آنهاست‌.
مگر نه‌ خود را مركز هستي‌ و غايت‌ آفرينش‌ پنداشتن‌ و تسليم‌ زور كردن‌ مايه‌ انحراف‌ از توحيداست‌ مگر نه‌ اين‌ همان‌ آشتي‌ است‌ كه‌ در دلها ستون‌ و از زبانه‌ مي‌كشد و هستي‌ استعداد آدمي‌ را ازدرون‌ خاكستر مي‌كند.
سوره‌ الهمزه‌ آيات‌ 4 تا 9:
كلا لينبذن‌ في‌ الحطمه‌  ـ و ماادريك‌ ما الحطمه‌
نه‌ چنان‌ است‌ البته‌ انداخته‌ مي‌شود يقينا در حطمه‌ ـ و چه‌ دانا كرد ترا چيست‌ حطمه‌
نار الله الموقده‌ ـ التي‌ تطلع‌ علي‌ الافئده‌
آتش‌ خدائي‌ برافروخته‌ ـ آنكه‌ بر مي‌آيد بر دلها
انها عليهم‌ موصده‌ ـ في‌ عمد ممدده‌
همانا او برايشان‌ محاصره‌ است‌  ـ در ستونهاي‌ كشيده‌ شده‌
هيچ‌ كس‌ از جاذبه‌ مقام‌ و اختيارات‌ مصون‌ نيست‌ همه‌ كس‌ در پي‌ اسباب‌ تحصيل‌ اولاد و اموال‌ وبعد آنها در خط‌ بدست‌ آوردن‌ مقام‌ است‌ حتي‌ آنها كه‌ ايمان‌ بخدا مي‌آورند و بر سر راه‌ توحيدمطلقهاي‌ ذهني‌ را مي‌شكنند و به‌ پيش‌ مي‌روند آنها هم‌ ممكن‌ است‌ به‌ مال‌ و اولاد و مقام‌ از ياد خداغافل‌ شوند.
سوره‌ منافقون‌ آيه‌ 9:
يا ايها الذين‌ آمنوا لاتلهكم‌ اموالكم‌ و لا اولادكم‌ عن‌ ذكر الله و من‌ يفعل‌ ذلك‌ فاوئك‌ هم‌الخاسرون‌
اي‌ آنانكه‌ ايمان‌ آورديد سرگرم‌ نكند شما را اموالتان‌ و اولادتان‌ (بگاه‌ انديشه‌ و عمل‌) از ذكر خداو هر كس‌ بكند آن‌ را (غافل‌ شود) پس‌ آنها ايشانند زيانكاران‌
3 ـ ربنا اطمس‌ علي‌ اموالهم‌ و اشدد علي‌ قلوبهم‌ فلا يؤمنوا حتي‌ يروا العذاب‌ الاليم‌
پروردگار ما محو كن‌ (انحصارطلبي‌ را) بر اموالشان‌ و سخت‌ گير بر دلهايشان‌ پس‌ ايمان‌ نمي‌آورندتا ببنند عذاب‌ دردناك‌ را
اقتصادي‌ انحصار مقام‌ تباه‌ شدن‌ مال‌ و تشديد از خودبيگانگي‌ (شرك‌) آدميان‌ است‌ در حقيقت‌جامعه‌ سلطه‌ گر جامعه‌ پر از تضاد است‌ مي‌كوشد با افزودن‌ مال‌ و بعد از خود بيگانه‌ كردن‌ آدمي‌توسط‌ شديد استثمار زير سلطه‌ها و اصراف‌ در مصرف‌ تضادها را حل‌ كند از اينرو، ميزان‌ نيازهاي‌ كه‌زاده‌ گمراهي‌ آدمي‌ از راه‌ توحيد وهم‌ زاينده‌ اين‌ گمراهي‌ است‌ به‌ مراتب‌ بيشتر از ميزان‌ توليد كه‌
پاسخگوي‌ اين‌ نيازهاست‌ افزايش‌ مي‌يابد و در نتيجه‌ فقر مادي‌ و معنوي‌ آدمي‌ فزونتر مي‌گردد.
راه‌ مسابقه‌ ميان‌ انحصار اموال‌ و افزايش‌ نيازها نيست‌ پايان‌ اين‌ راه‌ پايان‌ جامعه‌ مصر دوران‌فرعون‌ و بابل‌ دوران‌ باستان‌ و ايران‌ و جامعه‌ اسلامي‌ مسلط‌ دو قرن‌ گذشته‌ و پايان‌ غرب‌ امروز است‌در جامعه‌ سلطه‌گر و زير سلطه‌ بر اثر اسراف‌ و تباه‌ كردن‌ مال‌. آدميان‌ گمراه‌تر و لهيب‌ آتش‌ از خودبيگانگي‌ كه‌ در قلبشان‌ زبانه‌ مي‌كشد        مي‌شود با هر قدمي‌ كه‌ بر مي‌دارند ناتوانيهايشان‌ فزونترمي‌گردد و وابستگي‌ بمال‌ و روابط‌ پنهاني‌ مقامها و در نتيجه‌ گمراهي‌ بيش‌ از پيش‌ بر جاي‌ استعداد ماو همبستگي‌ها مي‌نشينند.
سوره‌ نوح‌ قسمتهاي‌ آخر آيه‌هاي‌ 24 و 28:
و لاتزد الظالمين‌ الا ضلا
ميفزاي‌ بر ستمگران‌ مگر گمراهي‌
و لاتزد الظالمين‌ الا تباراً
ميفزاي‌ بر ظالمان‌ مگر تباهي‌ را
باري‌ به‌ مال‌ و اولاد نطفه‌ مقام‌ بسته‌ مي‌شود و با جذب‌ و استخدام‌ استعدادهاي‌ جامعه‌ و از خودبيگانه‌ كردنشان‌ (در روابط‌ تار عنكبوتي‌ زور) با قشوني‌ كردن‌ يعني‌ در سازمان‌ قشون‌ انسانها را به‌ آلت‌و ابزار كر و كور زور بدل‌ كردن‌ استمرار مقام‌ حاكم‌ و تزايد و افزايش‌ آن‌ ممكن‌ مي‌گردد.
ج‌ ـ مولفه‌ سياسي‌:
وجود پيوندهاي‌ اجتماعي‌ يعني‌ اولاد و آل‌ و قوم‌ و... و مال‌ دو عامل‌ تكوين‌ مقام‌ در زمينه‌ روابط‌مسلط‌ وزير سلطه‌ و دشمنيها و تضادها هستند اما اين‌ دو عامل‌ در پيدايش‌ و در عمل‌ كردن‌ و موثرواقع‌ شدن‌ به‌ زور سياسي‌ محتاجند تا زور سياسي‌ در دست‌ ابزار دستان‌ و مقام‌ نباشد تار عنكبوت‌تشكيل‌ نمي‌كرد و اموال‌ در يك‌ جا جمع‌ نمي‌شوند و انحصار نمي‌جويند علاوه‌ بر اين‌ استمرار مقام‌ ودوام‌ موقعيت‌ به‌ زور سياسي‌ يعني‌ حاكميت‌ بر اداره‌ قشون‌ محتاج‌ است‌ قشون‌ و اداره‌ نه‌ تنها براي‌حل‌ تضادهاي‌ عارض‌ بر سلطه‌ گران‌ (فرعون‌ صفتان‌) لازم‌ است‌ و دائم‌ نيز بايد همراه‌ با انحصار مقام‌توسعه‌ پذيرد بلكه‌ تشديد رابطه‌ تبعيض‌ ميان‌ زير سلطه‌ و مسلط‌ و خشونت‌ فزاينده‌يي‌ كه‌ نتيجه‌ اين‌رابطه‌ است‌ وجود و رشد سريع‌ آن‌ اجتناب‌ناپذير مي‌كند فرعون‌ به‌ قشون‌ كبريايي‌ مي‌جست‌ و قشون‌ واداره‌ ستون‌ و قائمه‌ فزون‌طلبي‌ او و آلش‌ بود و فرعونهاي‌ دوران‌ ما نيز بدست‌ ايندو راه‌ تكامل‌ را بربشر سد مي‌كنند.
سوره‌ قصص‌ آيه‌ 39:
و استكبر هو و جنوده‌ في‌ الارض‌ بغير حق‌ و ظنوا انهم‌ الينا لايرجعون‌
بزرگي‌ طلبيد او قشونش‌ در زمين‌ بدون‌ حق‌ (بدون‌ حاكميت‌ ولايت‌ مردم‌) و گمان‌ كردند هماناايشان‌ به‌ سوي‌ ما برنمي‌گردند (براي‌ حساب‌ و كتاب‌)
بدين‌ ترتيب‌ وجود قشون‌ از جمله‌ عوامل‌ گرايش‌ به‌ مطلق‌ العناني‌ و دم‌ زدن‌ از خدائي‌ و نيز ترس‌مستضعفين‌ از زور مسلط‌ است‌ زيرا قشون‌ في‌ نفسه‌ معرف‌ زور مادي‌ و اجتماعي‌ گروههاي‌ حاكم‌ ودرجه‌ ثبات‌ موقعيتشان‌ در مقياس‌ جهان‌ و مايه‌ ترس‌ همه‌ از همه‌ است‌ و همين‌ ترس‌ موجب‌ مي‌شودكه‌ مردم‌ از مقام‌ مطلقه‌ انحصاري‌ و مظهرش‌ پيروي‌ كنند تا زمانيكه‌ ديوار ترس‌ فرو نريخته‌ يعني‌ تاوقتي‌ اختيارات‌ در جريان‌ تراكم‌ زمينه‌ پيدايش‌ نيروي‌ انقلابي‌، نيروي‌ فراهم‌ نياورده‌ كه‌ بايد نظام‌ستمگرانه‌ را از پايه‌ ويران‌ سازد اين‌ پيروي‌ انفعالانه‌ ادامه‌ مي‌يابد.
سوره‌ قصص‌ آيه‌هاي‌ 5 و 6:
و نريد ان‌ نمن‌ علي‌ الذين‌ استضعفوا في‌ الارض‌ و نجعلهم‌ ائمه‌
و مي‌خواهيم‌ كه‌ منت‌ نهيم‌ بر آنانكه‌ ضعيف‌ شدند در زمين‌ و قرار دهيم‌ ايشان‌ را امامان‌
و نجعلهم‌ الوارثين‌ و نمكن‌ لهم‌ في‌ الارض‌ و نري‌ فرعون‌ و هامان‌ و جنودها منهم‌ ما كانوا يخذرون‌
و قرار دهيم‌ ايشان‌ را وارثان‌ و امكان‌ دهيم‌ براي‌ ايشان‌ در زمين‌ و نشان‌ دهيم‌ به‌ فرعون‌ و هامان‌ وقشون‌شان‌ از ايشان‌ (مردم‌) آنچه‌ بودند هشياري‌ مي‌كردند.
وقتي‌ زمان‌ آبستن‌ قيام‌ بزرگ‌ شد تضادهاي‌ كه‌ عارض‌ سلطه‌گر (ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌) مي‌شونددر كنار او بزرگ‌ مي‌شوند تا مستضعفين‌ پيشگام‌ شوند و جامعه‌ و جهان‌ را به‌ توحيد راهبري‌ كنند.
سوره‌ قصص‌ آيه‌ 8:
فالتقط‌ آل‌ فرعون‌ ليكون‌ لهم‌ عدواً و خزناً ان‌ فرعون‌ و هامان‌ و جنودهما كانوا خاطئين‌
پس‌ برگرفت‌ آل‌ فرعون‌ (موسي‌ را از آب‌) تا باشد براي‌ ايشان‌ دشمن‌ و اندوهي‌ همانا فرعون‌ وهامان‌ (فرمانده‌ قشون‌) و قشونشان‌ بودند خطاكاران‌
1 ـ و نريد ان‌ نمّن‌ علي‌ الذين‌ استضعفوا في‌ الارض‌ و نجعلهم‌ الوارثين‌
موقعيت‌ مستضعفين‌ (ضعيف‌ كرده‌شدگان‌) يعني‌ كسانيكه‌ دسترنج‌ و جوانان‌ و استعدادهايشان‌ رامسلطين‌ بر جامعه‌ و جهان‌ مي‌گيرند و عليه‌ آنها بكار مي‌برند نتيجه‌ ائتلاف‌ مقامات‌ حاكم‌ بر جامعه‌ وجهان‌ است‌ تقسيم‌ جامعه‌ و يا جهان‌ به‌ كشورها و تقسيم‌ بشر به‌ جامعه‌هايي‌ كه‌ روابطشان‌ با يكديگربر پايه‌ موازنه‌ شرك‌، يعني‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ در نتيجه‌ زور است‌ اين‌ جامعه‌ها را دچار تضادها كرده‌ وطبقات‌ حاكم‌ را بوجود آورده‌ است‌ اين‌ تعدد هويت‌هاي‌ فطري‌ نيست‌ و با توحيد كه‌ طبيعي‌ و فطري‌پديده‌ها از جمله‌ جامعه‌ بشري‌ است‌ ناسازگار است‌ بنابراين‌ در بشر يك‌ كشش‌ قوي‌ به‌ بازگشت‌ به‌فطرت‌ يعني‌ توحيد وجود دارد هر اندازه‌ درجه‌ طغيان‌ ظالمان‌ فزونتر شود هر قدر كبريايي‌ فرعون‌(صاحب‌ مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ و قشونش‌ زيادت‌ گيرد «در پي‌ افزايش‌ تضادهاي‌ عارض‌ وتشديد برخوردهاي‌ في‌ مابين‌» رشته‌هاي‌ همبستگي‌ گروههاي‌ حاكم‌ سست‌تر مي‌شوند در نتيجه‌ بردرجه‌ خطا كاريهايشان‌ افزوده‌ مي‌گردد (نگاه‌ كنيد به‌ انحصار طلبان‌ ايران‌ امروز) هر چند تضادها وبرخوردهاي‌ في‌ مابين‌ گروههاي‌ حاكم‌ از حد تصاحب‌ سهم‌ بيشتر از مقامات‌ پا فراتر نمي‌گذارند و اگرچه‌ اين‌ گروهها مي‌كوشند تضادهاي‌ خود را عليه‌ مستضعفين‌ و با استثمار بيشتر ايشان‌ حل‌ كنند اماناگزيرند به‌ طور روزافزون‌ نيروها و استعدادهاي‌ بيشتري‌ صرف‌ حفظ‌ نظامي‌ كنند كه‌ موجوديتشان‌ درگروه‌ ادامه‌ حيات‌ آن‌ است‌.
و همين‌ امر در عين‌ آنكه‌ موجب‌ تشديد ستم‌ مي‌گردد نقش‌ مستضعفين‌ را در برخوردها افزايش‌ميدهد و از آنجا كه‌ مستضعفين‌ تنها موضوع‌ ستم‌ اقتصادي‌ نيستند بلكه‌ از لحاظ‌ سياسي‌ و اجتماعي‌و فرهنگي‌ نيز مورد ستم‌ قرار مي‌گيرند يعني‌ بايد همواره‌ در موقعيت‌ و وضعيت‌ «دون‌ انسان‌» و ابزارباقي‌ بمانند تا كه‌ بكار بردنشان‌ در مبارزه‌ بر سر مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ موجب‌ از بين‌ رفتن‌ خودنظام‌ نشوند تنها وقتي‌ در درون‌ گروههاي‌ حاكم‌ در رقابت‌ بر سر مقام‌ بكار برده‌ مي‌شوند بقدرت‌خويش‌ و ضعف‌ گروههاي‌ حاكم‌ و سستي‌ تار عنكبوت‌ روابطشان‌ پي‌ مي‌برند بدين‌ خاطر است‌ كه‌موسي‌ در كانون‌ اختيارات‌ فرعونيان‌ بزرگ‌ مي‌شود اما با انديشه‌ي‌ آزاد و مستقل‌ از حصار بلندوابستگيهاي‌ خاص‌ گروه‌هاي‌ حاكم‌.
گروههاي‌ حاكم‌ نه‌ مي‌توانند از خود در گذرند چرا كه‌ ملازمه‌ با حذف‌ خود و موقعيت‌هايشان‌ دارد ونه‌ مي‌تواند تمامي‌ نيروهاي‌ محركه‌ را از راه‌ حذف‌ و دفع‌ خنثي‌ كنند چرا كه‌ از طرفي‌ بر كم‌ و كيف‌نيروهايي‌ كه‌ در رقابت‌ بر سر مقامات‌ بكار مي‌روند روزبروز افزوده‌ مي‌شود و از طرف‌ ديگر همين‌برخوردها گروههاي‌ حاكم‌ را ناتوان‌ و ناتوانتر مي‌كند اما مستضعفين‌ در جريان‌ رشد تضادها به‌ نيروي‌خود آگاهي‌ پيدا مي‌كنند پي‌ مي‌برند كه‌ گروههاي‌ حاكم‌ با استخدام‌ نيروها و استعدادهاي‌ ايشان‌ دم‌ ازولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ مي‌زنند و اگر نه‌ از خود نيروئي‌ ندارند از اين‌ زمان‌ به‌ بعد قالب‌ اجتماعي‌ ديگرتوان‌ تحمل‌ محتوي‌ را از دست‌ مي‌دهد و انقلاب‌ اصلاحي‌ ناگزير مي‌گردد اما تا وقتي‌ زمينه‌ يعني‌روابط‌ سلطه‌ برجاست‌ انقلاب‌ به‌ ضد انقلاب‌ بدل‌ مي‌شود. چرا كه‌ روابط‌ سلطه‌ بنا گزير جامعه‌هاي‌ درروابط‌ را به‌ طبقات‌ و اقشار تقسيم‌ مي‌كند و همان‌ جريان‌ فرعون‌ و قوم‌ بني‌ اسرائيل‌ از نو بوجودمي‌آيد.
با وجود اين‌ در طي‌ زمان‌ صحنه‌ برخوردها بزرگتر مي‌شود تا بدانجا كه‌ جهاني‌ مي‌گردد.
هنوز ما در اين‌ مرحله‌ نيستيم‌ اما نشانه‌هاي‌ از اين‌ جريان‌ رخ‌ مي‌نمايد در حقيقت‌ آگاهي‌ به‌ واهي‌بودن‌ مرزها و لزوم‌ جهاني‌ كردن‌ انقلاب‌ جوانه‌ زده‌ است‌ تشديد انحصار اختيارات‌ در مقياس‌ جهان‌ وواپس‌ رفتن‌ چند ميليارد تن‌ در موقعيت‌ دون‌ انسان‌ بايد عقل‌ سبب‌ جوي‌ را بيافتن‌ چاره‌ برانگيزد (درمقياس‌ ملي‌ نيز همين‌ طور است‌) بايد مستضعفين‌ را بر انگيزد كه‌ بيشتر به‌ واهي‌ بودن‌ مرزها ووحدت‌ فطري‌ خويش‌ پي‌ ببرند بايد آنها را بر آن‌ دارد كه‌ روزبروز نيروي‌ از دستشان‌ بيرون‌ مي‌رودوعليه‌شان‌ بكار مي‌افتد بيشتر علم‌ پيدا كنند بايد بيشتر توجه‌ كنند كه‌ روابط‌ زور، روابطي‌ جهاني‌هستند و قيام‌ تا به‌ بيرون‌ رفتن‌ از اين‌ روابط‌ نيانجامد و بدان‌ جهانگير نشود و راه‌ استقرار توحيد رادر جهان‌ نگشايد كامياب‌ نخواهد شد همانسان‌ كه‌ ديديم‌ امامت‌ اين‌ انقلاب‌ بر عهده‌ مستضعفين‌است‌ چرا كه‌ نيروئي‌ كه‌ در ظرف‌ اجتماعي‌ نمي‌گنجد نيروي‌ آنهاست‌ و آنها بايد هر زمان‌ بيشتر باين‌واقعيت‌ وجدان‌ پيدا كنند و تغيير كنند و جهان‌ را تغيير دهند.
مستضعفين‌ زمين‌ كه‌ به‌ طور عام‌ طرف‌ خطاب‌ خدايند و امامت‌ مردم‌ روي‌ زمين‌ به‌ كار استقرارجامعه‌ جهاني‌ توحيدي‌ بر عهده‌ آنهاست‌ با پي‌ بردن‌ بفريبها و از راه‌ علم‌ به‌ سستي‌ تار عنكبوت‌ روابط‌مقام‌ بدستان‌ انحصار طلب‌ و به‌ ويژه‌ با بدر آمدن‌ از قيد مرزها موهوم‌ ملي‌ و جهاني‌ و رهانيدن‌ خود ازقيد ضابطه‌هاي‌ رنگ‌ و نژاد و مليت‌.... و با تعاون‌ با يكديگر بايد توانايي‌ دست‌ يازيدن‌ به‌ انقلاب‌توحيدي‌ در خود (جهاد اكبر) و جهاد رهائي‌ بخش‌) افصل‌ الجهاد) را پيدا كنند و افق‌ توحيد را بر اهل‌يك‌ كشور يا اهل‌ زمين‌ بگشايند.
2 ـ و نمكن‌ لهم‌ في‌ الارض‌ و نري‌ فرعون‌ و هامان‌ و جنودهها منهم‌ ما كانوا يخذرون‌
سبب‌ قسمت‌ مهمي‌ از ضعف‌ همانطور كه‌ علت‌ «و نه‌ مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ كه‌ خود ضعفي‌بزرگ‌ است‌» توان‌ رهائي‌بخش‌ مستضعفين‌ در خودشان‌ است‌ در اصول‌ راهنماي‌ ايشان‌ است‌ درحقيقت‌ احزاب‌ حاكمان‌ يك‌ قسمت‌ مهم‌ از توان‌ خود را مدين‌ مرزهايي‌ مي‌دانند كه‌ ميان‌ ملت‌ها ونژادها و رنگ‌ها بوجود آورده‌اند و به‌ مستضعفين‌ دو امر را باورانده‌اند يكي‌ اينكه‌ اگر نباشندمستضعفين‌ نيست‌ و نابود مي‌شوند و ديگر اينكه‌ زورشان‌ حد و مرزي‌ نمي‌شناسد (مطلقه‌اند) و كسي‌ياراي‌ در افتادن‌ با آنان‌ را ندارند بدينسان‌ توان‌ اتحاد فرعون‌ و هامان‌ و سپاهيانشان‌ در ضعف‌مستضعفين‌ است‌ اين‌ ضعف‌ تا بدانجاست‌ كه‌ مستضعفين‌ خودشان‌ با گذاردن‌ فرزندان‌ و توليدشان‌ دراختيار احزاب‌ انحصارطلب‌ به‌ آنان‌ امكان‌ مي‌دهند مقامي‌ مطلق‌ العنان‌ بوجود بياورند و با تكيه‌ بدان‌دم‌ از خدائي‌ زنند و خدائي‌ كنند از آنجا كه‌ بنابراين‌ ساختمان‌ اجتماعي‌ «ترس‌» استوار است‌ تامي‌توانند آن‌ را از راه‌هاي‌ گوناگون‌ بر عقلهاي‌ مستضعفين‌ حاكم‌ مي‌كنند.
بدينقرار، ضعف‌ و ترس‌ مستضعفين‌ و اختيارات‌ مطلق‌ العنان‌هاي‌ انحصار طلب‌ يك‌ چيزند.
ترس‌ اولي‌هاست‌ كه‌ نزد دومي‌ها به‌ زور مطلق‌ العنان‌ مادي‌ (قشون‌ و اموال‌) و بدان‌ غيرمادي‌(خدائي‌) كردن‌ و عبوديت‌ يعني‌ اطاعت‌ مطلقه‌ طلب‌ كردن‌ كه‌ در قسمت‌ بعد بدان‌ خواهيم‌ پرداخت‌)
تبديل‌ مي‌شود هر اندازه‌ مقام‌ مطلق‌ العنان‌ انحصاري‌تر مي‌شود و هر اندازه‌ در جريان‌ انحصار و برخود افزودن‌ پيش‌ مي‌تازد جدائي‌ و تضاد ميان‌ مسلطين‌ و مستضعفين‌ بيشتر مي‌شود و ديوار ترس‌بلندتر مي‌گردد.
حركت‌ جامعه‌ بحركات‌ ناهمسو بدل‌ مي‌گردد و نيروهاي‌ محركه‌ در مجاري‌ روابط‌ زور مي‌افتند وچون‌ بطور دائمي‌ براي‌ تحكيم‌ بناي‌ مقام‌ مطلق‌العنان‌ بكار مي‌روند مقام‌ مطلق‌ العنان‌ را تنها ضابطه‌منزلت‌ انسان‌ها مي‌گردانند و جامعه‌ها را دچار تجزيه‌ عمومي‌ و همه‌ جانبه‌ مي‌نمايند و در نتيجه‌ دردرون‌ طبقات‌ حاكم‌ نيز تضادها روزافزون‌ و بزرگ‌ مي‌شوند تا بدانجا كه‌ مستضعفين‌ رشته‌هاي‌ پيوندمقام‌ بدستان‌ را همانند تارهاي‌ عنكبوت‌ سست‌ مي‌يابند و در درون‌ اين‌ تارها و با استفاده‌ از تضادهاپايه‌ انقلاب‌ اصلاحي‌ خويش‌ را بيناد مي‌گذارند و امام‌ نيروي‌ پيشاهنگ‌ خويش‌ مي‌پرورند.
3 ـ فالتقطه‌ آل‌ فرعون‌ ليكون‌ لهم‌ عدواً و حزناً ان‌ فرعون‌ و هامان‌ و جنودهما كانوا خاطئين‌
موسي‌ در دل‌ شرك‌ در خانه‌ فرعون‌ مطلق‌ العنان‌ و مظهر ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ و نظاميانش‌پذيرفته‌ ميشود و بزرگ‌ مي‌گردد تا كه‌ دشمني‌ آنها و مايه‌ تباهي‌ كارشان‌ گردد در اين‌ آيه‌ قانون‌ديگري‌ از قوانين‌ رشد انحصارطلبي‌ و از بين‌ رفتن‌ آن‌ بيان‌ مي‌شود همان‌ طور كه‌ شرح‌ شد بر اثرانحصار اختيارات‌ رشته‌هاي‌ همبستگي‌ در ميان‌ گروههاي‌ حاكم‌ سست‌ و پاره‌ مي‌شوند جاي‌همبستگي‌ها را رقابت‌ بر سر مقام‌ مي‌گيرد روابط‌ پنهاني‌ زور بسط‌ مي‌يابد و حفظ‌ منزلتها و موقعيت‌هابه‌ استفاده‌ روزافزون‌ از زر و زور نزوير و سانسور داخلي‌ و خارجي‌ و... در زد و بندها نياز پيدا مي‌كندتضادهاي‌ عارض‌ بر روابط‌ حاكمان‌ بر هم‌ افزوده‌ مي‌گردد و مجال‌ها و امكانات‌ فراواني‌ براي‌ رشدنيروي‌ جديد پيشتاز نيروي‌ مستضعفين‌ يعني‌ جامعه‌ها و طبقات‌ زير سلطه‌ فراهم‌ مي‌آيد بدينسان‌نيروي‌ امام‌ در بطن‌ روابط‌ دروني‌ دستگاه‌ حاكم‌ و با استفاده‌ از خطاها و غلط‌ كاريهاي‌ مقام‌ بدستان‌رشد مي‌كند براي‌ آنكه‌ اين‌ امكان‌ براي‌ زير سلطه‌ها فراهم‌ آيد لازم‌ است‌ كه‌ آنها با انقلاب‌ دروني‌يعني‌ تصحيح‌ اصول‌ راهنما انديشه‌ و عملشان‌ قالب‌  موضوع‌ ترس‌ را بشكند و با قيام‌ انقلابي‌ بساط‌انحصار طلبان‌ سلطه‌گر را در هم‌ نوردند بعبارت‌ ديگر انقلاب‌ سياسي‌ با انقلاب‌ فكري‌ شروع‌ مي‌شوددر حقيقت‌ تا وقتي‌ مستضعفين‌ به‌ قدرت‌ خويش‌ و ضعف‌ مقام‌ بدستان‌ پي‌ نبرند البته‌ فرعون‌ بعنوان‌نمايندگي‌ از زور خدائي‌ خواهد كرد بدينقرار قرآن‌ در اين‌ آيه‌ يك‌ امر واقع‌ مستمر ديگر را نيز بيان‌مي‌كند و آن‌ اينكه‌ «اداره‌» اجتماعي‌ يا بهتر بگوييم‌ اراده‌ توحيد بايد از جانب‌ مردم‌ اظهار گردد وامامت‌ از آن‌ آنان‌ است‌ و ولايت‌ جمهور مردم‌ تحقق‌ يابد.
سوره‌ رعد آيه‌ 11:
ان‌ الله لايغير ما بقوم‌ٍ حتي‌ يغيروا ما بانفسهم‌
همانا خدا تغيير نمي‌دهد آنچه‌ را به‌ قومي‌ تا تغيير دهند آنچه‌ در خودشان‌ است‌
د ـ مولفه‌ فرهنگي‌
و بالاخره‌ اسباب‌ انحصار مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ و خدائي‌ يافتن‌ نمايندگان‌ زور دين‌ و عقيده‌ رسمي‌ دريك‌ كلام‌ عمل‌ انديشه‌ و دست‌ خود آدميان‌ يعني‌ سلطه‌جويان‌ و پذيرندگان‌ بندگي‌ مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌انحصاري‌ يعني‌ طاغوت‌ است‌ اما سلطه‌جويان‌
سوره‌ انفاق‌ آيه‌هاي‌ 51 تا 52:
ذلك‌ بما قدمت‌ ايديكم‌ و ان‌ الله ليس‌ بظلام‌ للعبيد
آن‌ (عذابي‌ كه‌ طاغوت‌ها مي‌چشند) بآنچه‌ تقديم‌ دستتان‌ و همانا خدا نيست‌ ستمگر براي‌ بندگان‌

كداب‌ آل‌ فرعون‌ و الذين‌ من‌ قبلهم‌ كفروا بآيات‌ الله فاخذهم‌ الله بذنوبهم‌ ان‌ الله قومي‌ شديد العقاب‌

مانند روش‌ آل‌ فرعون‌ و آنان‌ كه‌ از قبل‌شان‌ بودند انكار كردند آيات‌ خدا را (اصول‌ دين‌ را) پس‌گرفت‌ ايشان‌ را خدا به‌ اشتباهاتشان‌ (بعذاب‌) همانا خدا قوي‌ و سخت‌ تعقيب‌كننده‌ است‌.
و نيز سوره‌ انفال‌ آيه‌هاي‌ 53 و 54:
ذلك‌ بان‌ الله لم‌ يك‌ مغيراً نعمه‌ انعمها علي‌ قوم‌ حتي‌ يغيروا ما بانفسهم‌ و ان‌ الله سميع‌ عليم‌
آن‌ (از دست‌ دادن‌ نعمتها) همانا خدا نبود تغييردهنده‌ نعمتي‌ كه‌ انعام‌ كرد بر قوي‌ تا تغيير دادندآنچه‌ به‌ خودشان‌ (با پذيرش‌ اصول‌ راهنماي‌ باطل‌ و شرك‌ و ثنويت‌ تك‌ محوري‌) و همانا خدا شنواي‌داناست‌.
1 ـ در دو آيه‌ 51 و 52 بيان‌ اثرات‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ در جامعه‌ سلطه‌گر است‌ در اين‌ جامعه‌هابلحاظ‌ گرفتن‌ دائمي‌ دسترنج‌ و منابع‌ مستضعفين‌ انسانها از طريق‌ حاكم‌ كردن‌ اصول‌ راهنماي‌ شرك‌بر انديشه‌ و عملشان‌ يعني‌ كفر ورزيدن‌ به‌ آيات‌ خدا و در ميان‌ آيات‌ به‌ اصول‌ دين‌ كه‌ محكمات‌ است‌ضد ارزش‌ يعني‌ تشخص‌جوئي‌ و مقام‌طلبي‌ بر توليد و مصرف‌ و روابط‌ اجتماعي‌ و با به‌ استخدام‌مقامات‌ اقتصادي‌ و اجتماعي‌ و فرهنگي‌ و سياسي‌ در آوردن‌ استعدادهاي‌ انساني‌ انسان‌ را بنده‌توقعات‌ مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ مي‌كنند و از طبيعت‌ خويش‌ بيگانه‌ مي‌سازند فرعون‌ همان‌ مقام‌ ولايت‌مطلقه‌ انحصاري‌ است‌ آدميان‌ از خود بيگانه‌ بدست‌ خود هزارها فرعون‌ ذهني‌ و عيني‌ درست‌ مي‌كنندو خود را محكوم‌ حكم‌ مطلق‌ العناني‌ آنها مي‌كنند در حقيقت‌ هم‌ خدائي‌ جستن‌ و هم‌ بندگي‌ بنده‌ راكردن‌ نتيجه‌ آن‌ است‌ كه‌ آدميان‌ در رابطه‌ شرك‌ با انحصار اختيارات‌ در مقياس‌ جامعه‌ ملي‌ و جهاني‌در دست‌ مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ آلت‌ بازان‌ و آلت‌ شوندگان‌ تقسيم‌ مي‌شوند آنان‌ كه‌ كه‌ آلت‌ باز مي‌شوندالبته‌ نمي‌توانند بدون‌ ساخت‌ دادن‌ به‌ انديشه‌ خود و مستضعفين‌ جامعه‌اي‌ انباشته‌ از آدمهاي‌ رسمي‌بسازند و پرستش‌ خود يا مقام‌ ولايته‌ مطلقه‌ را چنان‌ بر انسان‌ حاكم‌ كنند كه‌ آدمي‌ از كار و ابتكار جزخودپرستي‌ يا مقام‌ ولايت‌ پرستي‌ نجويد.
بنابراين‌ در جامعه‌اي‌ كه‌ مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌اي‌ وجود داشته‌ باشد همه‌ انسانهاي‌ آن‌ جامعه‌ خودمطلق‌ بين‌ مي‌شوند به‌ همين‌ دليل‌ است‌ كه‌:
گروههاي‌ حاكم‌ خود بدست‌ خويش‌ موجبات‌ تباهي‌ خود را بوجود مي‌آورند استعدادهاي‌ فكري‌ وكساني‌ كه‌ مي‌توانند از عهده‌ رهبري‌ بر آيند به‌ امامان‌ شرك‌ و رهبران‌ جامعه‌هايي‌ بدل‌ مي‌شوند كه‌ درآنها ميزان‌ سنجش‌ و اعتبار شخصي‌ تقوي‌ (يعني‌ اصول‌ راهنماي‌ دين‌) نيست‌ بلكه‌ مقام‌ مادي‌ ومعنوي‌ است‌ در جامعه‌ دو دسته‌ عنان‌دار اين‌ دو مقامند اداريان‌ و نظاميان‌ و كارفرمايان‌ خدمتگزارمقام‌ مادي‌ مي‌گردند و روحانيان‌ معنوي‌ رشد مطلق‌ العناني‌ او مي‌شوند نقش‌ كذابين‌ يعني‌ كسانيكه‌همه‌ استعدادهاي‌ فكري‌ خود را در خدمت‌ توجيه‌ زور و ارزش‌ كردن‌ مطلق‌ العناني‌ مي‌گذارند.
نقش‌ همپايه‌ نقش‌ دسته‌ اول‌ دارند و مجموع‌ اينان‌ با درآمدن‌ بخدمت‌ زور برتري‌جوي‌ بخود وتمامي‌ انسانيت‌ ستم‌ مي‌كنند و مانع‌ پيدايش‌ وجدان‌ به‌ ارزش‌ توحيد و مانع‌ بازگشت‌ به‌ انقلاب‌ به‌معني‌ دفع‌ خشونت‌ و برقراري‌ محبت‌ و بازيافت‌ امامت‌ جمهور مردم‌ قرار گرفتن‌ يعني‌ در خط‌ توحيد ونسبي‌ و فعال‌ شدن‌ همه‌ و مانع‌ كوشش‌ در جهت‌ استقرار جامعه‌ متعالي‌ توحيدي‌ در جامعه‌ ملي‌ وجهاني‌ مي‌شوند.
ستمي‌ كه‌ بر خودشان‌ و بر مردم‌ روا مي‌دارند ستمي‌ است‌ كه‌ بدست‌ خود مي‌كنند و گرنه‌ خدا بربندگان‌ خود ستم‌ نمي‌كند.
2 ـ ولايت‌ مطلقه‌جويان‌ با دست‌ خود گور خويش‌ را مي‌كنند
قرآن‌ در دو آيه‌ 52 و 54 سرنوشت‌ ابزار دستهاي‌ مقامي‌ را بازگو مي‌كند كه‌ از ديرگاه‌ همواره‌ درخدمت‌ ولايت‌ مطلقه‌ آلت‌ ناتوان‌ توقعات‌ روزافزون‌ آن‌ مي‌شوند در حقيقت‌ ولايت‌ مقام‌ در فراگرد رشدخود ذهنيات‌ اينان‌ را چنان‌ از عشق‌ به‌ مطلق‌ العناني‌ پر مي‌كند و چنان‌ ديدشان‌ را از ديدن‌ ماوراي‌ذهنيات‌ مطلق‌ شده‌شان‌ ناتوان‌ مي‌گرداند كه‌ از پي‌ بردن‌ به‌ نسبي‌ بودن‌ خود و قوانين‌ حاكم‌ بر رشد ومرگ‌ مقامهاي‌ انحصار طلب‌ و مطلق‌ العنان‌ عاجز مي‌شوند.
در حقيقت‌ نخستين‌ قربانيان‌ دروغ‌ با فيهاي‌ كذابين‌ سلطه‌جويانند از زيادي‌ تكرار دروغ‌ وجلوگيري‌ از تفكر آزاد و مستقل‌ و اظهار حقايق‌ و تراشيدن‌ مطلقها و ارزش‌ جلوه‌ دادن‌ ضد ارزش‌ها(مطلقهاي‌ دروغين‌) و... كار را بجائي‌ مي‌رسانند كه‌ كار دين‌ و علم‌ و هنر و... در توجيه‌ هزارها هزارجلوه‌هاي‌ گوناگون‌ مقام‌ مطلق‌ العنان‌ خلاصه‌ مي‌شود.تابدانجا كه‌ همه‌ مي‌خواهند جن‌ مقام‌ ولايت‌مطلقه‌ را تسخير كنند غافل‌ از اينكه‌ آنها تسخير اين‌ جن‌ مي‌شوند و وي‌ را حاكم‌ و آمر خويش‌مي‌سازند.
بدينسان‌ مقام‌طلبي‌ و مطلق‌ العناني‌جوئي‌ پايه‌ واساس‌ ساخت‌ ذهنيات‌ آدميان‌ بويژه‌ سلطه‌جويان‌و فرمانرواي‌ فكر و عمل‌ آنان‌ ميگردد در اين‌ زمان‌ دين‌ و علم‌ و هنر رسمي‌ كاري‌ جز اين‌ ندارند كه‌توقعات‌ انحصارجوي‌ مقا ولايت‌ مطلقه‌ را بر آورند.
عالمان‌ و روحانيان‌ و هنرمندان‌ رسمي‌ همانند استعدادهاي‌ ديگر استعداهايي‌اند كه‌ از فطرت‌توحيدي‌ بريده‌ و در خدمت‌ مقامهاي‌ فزوني‌جوي‌ حاكم‌ بر سرنوشت‌ بشر در آمده‌اند و اينان‌ محكوم‌ به‌تباه‌ شدن‌ هستند چنين‌ است‌، فرهنگي‌ كه‌ مقامهاي‌ مطلق‌ العنان‌ سازنده‌ آنند فرهنگ‌ اطاعت‌ مطلقه‌است‌ از اينرو آلت‌ها و كسانيكه‌ سلطه‌ي‌ مطلقه‌ي‌ مقام‌هاي‌ سياسي‌ و مالي‌  ديني‌ و علمي‌ و هنري‌ واجتماعي‌ را مي‌پذيرند مقام‌ مطلقه‌ را مي‌ستايند و زور عامل‌ تنظيم‌ روابط‌ جامعه‌ها با هم‌، طبقه‌ها باهم‌ گروه‌ها با هم‌ خانواده‌ها با هم‌ و افراد با هم‌ مي‌گردد. و اين‌ زور از طريق‌ انديشه‌ و عمل‌ آدميان‌ بكارمي‌رود در جلد شخصيت‌ مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ خدا مي‌گردد.
3 ـ نقش‌ اراده‌ و عمل‌ در بسط‌ مطلق‌ العناني‌
عمل‌ سلطه‌گران‌ بر روي‌ انسانهاي‌ منفعل‌ مقلد موجب‌ دگرگوني‌ دين‌ از واقعيت‌ خويش‌ مي‌گرددبطوري‌ كه‌ دين‌ كه‌ بيان‌ خواست‌ و بازگشت‌ به‌ فطرت‌ است‌.
خود وسيله‌ توجيه‌ نظام‌ حاكم‌ و پيدايش‌ خدايان‌ مادي‌ و معنوي‌ بيشمار و سلطه‌ آنان‌ بر آدميان‌مي‌گردد در ذهن‌ عوام‌ دين‌ وسيله‌ استبداد سياسي‌ و دين‌ و علمي‌ و هنري‌ و... مي‌شود و تعصبات‌ كوراينان‌ به‌ مبلغان‌ جورا جور مقام‌ مطلقه‌ امكان‌ مي‌دهد كه‌ دين‌ و علم‌ و هنر و... را از واقعيت‌ خودبگردانند و تحريف‌ كنند و بر ذهن‌ خلق‌ تاريكي‌ جهل‌ و حكومت‌ مطلقه‌ مقام‌ ولايت‌ انحصاري‌ را مسلط‌ بگردانند و پناه‌ بر خدا از اين‌ تاريكي‌ افزا.
سوره‌ فلق‌ آيه‌ 2 :
 من‌ شر غاسق‌ اذا وقب‌
(پناه‌ بر خدا) از شر تاريكي‌ آنگاه‌ داخل‌ شود
با بكار بردن‌ روزافزون‌ زر و زور و تزوير و سانسور مردمان‌ منفعل‌ (مقلد) ذهنيات‌ مخلوط‌ يامجموعه‌اي‌ از باورهاي‌ جوراجور و بي‌رابطه‌ با هم‌ و بسا متضاد پيدا مي‌كنند كه‌ خود بر تيرگيها وتاريكيهاي‌ حاكم‌ بر ذهنياتشان‌ مي‌افزايد كذابين‌ پرستش‌ مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ را تبليغ‌ مي‌كنند و انواع‌اجبارهاي‌ عيني‌ و ذهني‌ را همچون‌ بندهاي‌ گران‌ بر دست‌ و پاي‌ عوام‌ مي‌گذارند و براستي‌ آنان‌ را به‌گوسفندان‌ مطيع‌ مقام‌ مطلقه‌ انحصاري‌ بدل‌ مي‌سازند دين‌ كه‌ بيان‌ و خواست‌ بازگشت‌ به‌ فطرت‌(توحيد عملي‌) و طريق‌ بازگشت‌ بدان‌ است‌ و بدين‌ جهت‌ حتي‌ در پذيرش‌ دين‌ اكراه‌ و جبري‌ نيست‌بدين‌ رسمي‌ يعني‌ پرستش‌ مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ يعني‌ طاغوت‌ بدل‌ مي‌شود.
راه‌ بردن‌ به‌ دين‌ توحيد به‌ آگاهي‌ و خود آگاهي‌ و به‌ شناخت‌ علمي‌ ممكن‌ مي‌شود و دين‌ شرك‌ به‌جهل‌ و تاريكي‌ و سانسور دوام‌ مي‌جويد دين‌ توحيد به‌ آزادي‌ و استقلال‌ و بيان‌ رهنمون‌ مي‌شود و درپي‌ آزاد و مستقل‌ كردن‌ اراده‌ انسان‌ است‌ و دين‌ شرك‌ به‌ اسارت‌ و وابستگي‌ به‌ مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ ودر يك‌ كلمه‌ به‌ مقلد كر و كور و زور برجاست‌.
سوره‌ بقره‌ آيه‌هاي‌ 256 و 157:
لا اكره‌ في‌ الدين‌ قد تبيين‌ الرشد من‌ الغي‌
اجباري‌ نيست‌ در دين‌ (در قبول‌ و رد) بدرستي‌ كه‌ بيان‌ شد كمال‌جوئي‌ و نقص‌جوئي‌
فمن‌ يكفر بالطاغوت‌ و يؤمن‌ بالله فقد استمسك‌ بالعروة‌ الوثقي‌ لانفصام‌ لها والله سميع‌ عليم‌
پس‌ كسيكه‌ انكار كرد طاغوت‌ (مطلقه‌ العنان‌ را) و ايمان‌ آورد به‌ خدا (مطلق‌ فقط‌ اوست‌) پس‌بدرستي‌ كه‌ گرفت‌ گره‌ محكمي‌ را كه‌ نيست‌ گسيختگي‌ براي‌ او و خدا شنواي‌ داناست‌.
الله ولي‌ الدين‌ آمنوا يخرجهم‌ من‌ الظلمات‌ النور و الذين‌ كفروا
و خدا ولي‌ (مطلق‌) آناني‌ است‌ كه‌ ايمان‌ آوردند خارج‌ مي‌كند ايشان‌ از تاريكي‌ (شرك‌) به‌ نور(توحيد) و آنانكه‌ انكار كردند
اوليائهم‌ الطاغوت‌ يخرجهم‌ من‌ النور الي‌ الظلمات‌ اولئك‌ اصحاب‌ النار هم‌ فيها خالدون‌
(آيات‌ خدا را خصوصاً اصول‌ دين‌ را) ولي‌ ايشان‌ طاغوت‌ (ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌) است‌ خارج‌مي‌كند ايشان‌ را از نور (توحيد) به‌ سوي‌ تاريكي‌ (شرك‌) آنها ياران‌ آتشند ايشان‌ در او جاويدانند.
تر دستي‌ كذابين‌ در اين‌ است‌ كه‌ لفظ‌ را نگاه‌ مي‌دارند و محتوي‌ را عوض‌ مي‌كنند قالب‌ دين‌ رانگاه‌ مي‌دارند و محتوي‌ آن‌ را با فرعون‌ (ولايت‌ مطلقه‌) پرستي‌ پر مي‌كنند دين‌ آزادي‌ و استقلال‌ وراهنماي‌ بازگشت‌ از ضلالت‌ شرك‌ به‌ توحيد و راهنماي‌ گسستن‌ زنجير عجز واماندگي‌ و عبوديت‌مطلق‌ها و ره‌ يافتن‌ به‌ كمال‌جوئي‌ و نشان‌دهنده‌ طريق‌ كفر ورزيدن‌ به‌ طاغوت‌ و راه‌ جستن‌ به‌ توحيدتوسط‌ كذابين‌ بدين‌ دمسازي‌ و انطباق‌جوئي‌ با حاكميت‌ طاغوت‌ (ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ )بدل‌مي‌گردد و از آن‌ وسيله‌ توجيه‌ ساخته‌ مي‌شود.
سوره‌ نساء آيه‌ 60:
الم‌تر الي‌ الذين‌ يزعمون‌ انهم‌ امنوا بما انزل‌ اليك‌
آيا ننگرستي‌ به‌ سوي‌ آنانكه‌ گمان‌ مي‌برند همانا ايشان‌ ايمان‌ آوردند به‌ آنچه‌ نازل‌ به‌ سوي‌ تو
و ما انزل‌ من‌ قبلك‌ يريدون‌ ان‌ يتحاكموا الي‌ الطاغوت‌ و قد امروا
و آنچه‌ نازل‌ شد از قبل‌ تو مي‌خواهند كه‌ داوري‌ برند به‌ سوي‌ طاغوت‌ (مطلق‌ العنان‌) و بدرستي‌ كه‌ان‌ يكفروا به‌ ويريد الشيطان‌ ان‌ يضله‌ ضلا بعيدا
امر كرده‌ شدند كه‌ انكار كنند او را (به‌ داشتن‌ ولايتت‌ مطلقه‌) و مي‌خواهد شيطان‌ و گمراه‌ كندايشان‌ را گمراهي‌ دور
بدينسان‌، اينان‌ ايمان‌ به‌ خدا را كه‌  مستلزم‌ آزاد و مستقل‌ شدن‌ از بندگي‌ هر گونه‌ ولايت‌ مطلقه‌انحصاري‌ است‌ به‌ خدمت‌ مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ در مي‌آورند و آن‌ را به‌ ايمان‌ به‌ انواع‌ طاغوت‌ يعني‌ايمان‌ به‌ خداهاي‌ واهي‌ ذهني‌ و عيني‌ بيشمار بدل‌ مي‌سازند اقتضاي‌ باز آمدن‌ به‌ فطرت‌ علم‌ و بينش‌و داشتن‌ اصول‌ راهنماي‌ توحيدي‌ و اقتضاي‌ علم‌ و بينش‌ و داشتن‌ اصول‌ راهنماي‌ توحيدي‌ آزاد واستقلال‌ انديشه‌ و بيان‌ آن‌ است‌ و اقتضاي‌ اين‌ آزادي‌ و استقلال‌ فقدان‌ مانع‌ در راه‌ اظهار حقايق‌است‌ اما كذابين‌ بنام‌ دين‌ بنام‌ انديشيدن‌ بنام‌ آزادي‌ بيان‌ جلوي‌ دين‌ و آزادي‌ و انديشه‌ و اظهار آن‌ رامي‌گيرند دين‌ ميگويد.
سوره‌ الزمر آيه‌هاي‌ 17 و 18:
والذين‌ اجتنبوا الطاغوت‌ ان‌ يعبدوها و اتابوا الي‌ الله لهم‌ البشري‌
و آنان‌ كه‌ دوري‌ كردند از طاغوت‌ (مطلق‌ العنان‌) كه‌ پرستش‌ كندش‌ و جانشين‌ كردند به‌ خدا(پرستش‌ را)براي‌ ايشان‌ مژده‌ است‌
فبشر عباد الذين‌ يستمعون‌ القول‌ فيتبعون‌ احسنه‌ اولئك‌ الذين‌ هداهم‌ الله و اولئك‌ هم‌ اولوالاباب‌
پس‌ مژده‌ بده‌ بندگان‌ را آنان‌ كه‌ مي‌شوند سخن‌ها را پس‌ پيروي‌ مي‌كند بهترين‌ را آنها آناني‌اند كه‌هدايت‌ كرد ايشان‌ را خدا و آنها ايشانند كه‌ صاحبان‌ (حقيقت‌اند)
دين‌ انسان‌ را به‌ دوري‌ گزيدن‌ از ولايت‌ مطلقه‌ طاغوت‌ پرستي‌ ميخواهد و بشارت‌ راه‌يابي‌ به‌ خدارا بكساني‌ مي‌دهد كه‌ سخن‌ها را بدون‌ توجه‌ به‌ گوينده‌ آن‌ مي‌شنوند و آزادانه‌ و مستقلانه‌ بهترين‌سخن‌ را بر مي‌گزينند و كذابين‌ با اسباب‌ چيني‌هاي‌ گوناگون‌ راه‌ را بر عرضه‌ آزادانه‌ انديشه‌ها و حتي‌حقيقت‌ دين‌ مي‌بندند.
چه‌ انديشه‌هاي‌ بزرگي‌ كه‌ بر اثر اسباب‌ چيني‌ كذابين‌ در مسلخ‌ روابط‌ تار عنكبوتي‌ مقامهاي‌مطلقه‌ تراش‌ و مطلقه‌جو قرباني‌ نشده‌اند و نمي‌شوند چه‌ استعدادهاي‌ كه‌ از راه‌ گرويدن‌ به‌ پرستش‌مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ تباه‌ نمي‌كردند .
كي‌ رسد آن‌ زمان‌ كه‌ سپيده‌ آزادي‌ و استقلال‌ بدمُد و انسان‌ در راه‌ توحيد استعدادهاي‌ خويش‌ راپرورش‌ دهد؟
سوره‌ فلق‌ آيه‌ 1:
قل‌ اعوذ برب‌ الفلق‌
بگو پناه‌ مي‌برم‌ به‌ پروردگارم‌ سپيده‌ دم‌)
و اين‌ سپيده‌ خواهد دميد و آن‌ به‌ يمن‌ اصول‌ پنجگانه‌ دين‌ اسلام‌ خواهد بود اصول‌ راهنماي‌انديشه‌ و عمل‌ انسان‌ در صراط‌ مستقيم‌ كمال‌جوئي‌ اصولي‌ كه‌ شوراي‌ اصلاح‌ الفكرالديني‌ شرق‌الاوسط‌ جهان‌ را به‌ آن‌ دعوت‌ مي‌كند و در مقدمه‌ آن‌ مردم‌ ايران‌ و بخصوصي‌ علماء و روشنفكران‌ را به‌آن‌ مي‌خواند بخوانيد نقد كنيد و راه‌ نشان‌ بدهيد خدا همه‌ ما را هدايت‌ كند اصول‌ دين‌ اسلام‌ همان‌نور الهي‌ است‌ كه‌ در قلب‌ ايمان‌ آورندگان‌ روشنائي‌ مي‌دهد.
مردم‌ به‌ يمن‌ پايمردي‌ و مقاومت‌ در دل‌ شب‌ دير پا نور خدا را باز خواهند يافت‌ و به‌ صبح‌ توحيدچشم‌ خواهند گشود اين‌ سخن‌ نه‌ يك‌ حكم‌ نه‌ يك‌ آرزو كه‌ يك‌ واقعيت‌ و آموزش‌ تاريخ‌ است‌ درحقيقت‌ اراده‌ مردم‌ نيز در تحول‌ و سرانجام‌ كارشان‌ نقش‌ مهمي‌ دارد آدميان‌ فساد و صلاح‌ كار خود رابدست‌ خويش‌ بوجود ميآورند از اينرو سرانجام‌ هر انقلاب‌ در گرو انقلاب‌ اصلاحي‌ در انديشه‌ و عمل‌آدمي‌ است‌ و اصلاح‌ انديشه‌ و عمل‌ نيز در گرو تصحيح‌ اوصول‌ راهنماي‌ انديشه‌ و عمل‌ است‌ در آدمي‌اين‌ توان‌ مندي‌ وجود دارد كه‌ خود را از قيد و بند نظام‌ حاكم‌ رها كند و از خود يك‌ نيروي‌ دگرگون‌سازبوجود آورد بنابراين‌ زمينه‌ و مولفه‌هاي‌  چهارگانه‌ حاصل‌ و ثمره‌ عمل‌ انسان‌ است‌ در حقيقت‌ نيرو واستعداد اگر در جهت‌ كمال‌جوئي‌ بكار نرود بيكار نمي‌ماند و لزوماً در جهت‌ نقض‌جوئي‌ و فساد بكارمي‌افتند.
سوره‌ آيه‌هاي‌ 41 و 44:
ظهر الفساد في‌ البر و البحر بما كسبت‌ ايدي‌ الناس‌ ليذيقهم‌ بعض‌ الذي‌ عملوا لعلم‌ يرجعون‌
ظاهر شد فساد در خشكي‌ و دريا به‌ آنچه‌ كسب‌ كرد دستهاي‌ مردم‌ تا بچشند ايشان‌ برخي‌ از آنكه‌عمل‌ كردند البته‌ شايد برگردند (از فساد به‌ صلاح‌ از شرك‌ به‌ توحيد فكري‌ و عملي‌)
و نيز
من‌ كفر فعليه‌ كفره‌ و من‌ عمل‌ صالحاً فلا نفسهم‌ يمهدون‌
كسي‌ كه‌ انكار كرد (اصول‌ توحيدي‌ را) پس‌ بر اوست‌ انكارش‌ (ضررش‌) و كسي‌ كه‌ كرد شايسته‌(توحيدي‌) پس‌ براي‌ خودشان‌ آماده‌ مي‌كنند (بهشت‌ جاويدان‌ زندگي‌ در توحيد را)
بدينسان‌ همه‌ چيز در گرو آزادي‌ و استقلال‌ انسان‌ است‌ امام‌ و پيشاهنگ‌ كسي‌ است‌ كه‌ اراده‌خويش‌ را آزاد و مستقل‌ مي‌كند و نيروي‌ خويش‌ را در جهت‌ بازگرداندن‌ عمل‌ انسان‌ به‌ جهت‌ توحيدبكار مي‌اندازد در حقيقت‌ مولفه‌هاي‌ ياد شده‌ انسان‌ را در جلوه‌هاي‌ گوناگون‌ پرستش‌ ولايت‌ مطلقه‌انحصاري‌ تسخير و بدين‌ خاطر و به‌ خاطر آنكه‌ هر مبارزه‌ رهائي‌ بخش‌ بناگزير نيازمند آزاد و مستقل‌شدن‌ انقلابيان‌ در انديشه‌ و عمل‌ را از قيد و بند نظام‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ است‌ مبارزه‌ با پرستش‌مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ بحق‌ جهاد اكبر است‌ وجدان‌ و شعور به‌ نقش‌ اراده‌ جمهور مردم‌ در فساد و صلاح‌كار خويش‌ مهمترين‌ مرحله‌ يك‌ انقلاب‌ اصلاحي‌ است‌.
انقلاب‌ به‌ معناي‌ واقعي‌ كلمه‌ مبارزه‌ با خشونت‌ و مظاهر آن‌ و از جمله‌ سانسور است‌ و همانسان‌ كه‌ديديم‌ ناس‌ يعني‌ مستضعفين‌ بخود آگاهي‌ خواهند جست‌ چنين‌ است‌ انسان‌ها در راه‌پيمايي‌طاقت‌فرساي‌ خويش‌ در راه‌ توحيد بتدريج‌ از اسارت‌ انواع‌ خدايان‌ از جمله‌ شخصيت‌ صاحب‌ مقام‌داراي‌ اختيارات‌ مطلقه‌ و خدا شده‌اي‌ آزاد و مستقل‌ مي‌شوند هر اندازه‌ انسان‌ آزاد و مستقل‌تر انسان‌مجتهدتر مي‌شود و از تقليد كوركورانه‌ دور در نتيجه‌ از روابط‌ شرك‌ عملي‌ يعني‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ كه‌در آن‌ يكي‌ محور فعال‌ مطلق‌ و ديگري‌ منفعل‌ مطلق‌ محسوب‌ مي‌شود دورتر مي‌گردد و به‌ نور توحيديعني‌ نسبي‌ وفعال‌ بودن‌ و همه‌ و مشاركت‌ همگاني‌ براي‌ اداره‌ جامعه‌ نزديكتر مي‌شود و افق‌ ديد وپندارشان‌ روشن‌تر مي‌گردد.
روشنفكر ديني‌ اين‌ است‌ و اين‌ روشنفكر امام‌ توحيد را از امام‌ شرك‌ بهتر تشخيص‌ مي‌دهد و به‌دوز و كلك‌ چيدنهاي‌ شيطان‌ها اين‌ عوامل‌ ذهني‌ مطلق‌ تراشي‌ها نيكوتر پي‌ مي‌برند و خوب‌ترمي‌فهمند كه‌ ذهنيات‌ مطلق‌ شده‌ تا چه‌ اندازه‌ موهوم‌ و مقام‌ بر پايه‌ شرك‌ من‌ مطلق‌ شده‌ خويش‌ و يامنهاي‌ مطلق‌ شده‌ در جامعه‌ آزاد و مستقلتر شوند صف‌ خود را از صف‌ پيروان‌ طاغوت‌ (ولايت‌ مطلقه‌انحصاري‌) مشخص‌تر مي‌كنند و سبك‌ بال‌تر و موثرتر با اولياء شيطان‌ (انسانهاي‌ مطلق‌ شده‌)مي‌جنگد در گذشته‌ چنين‌ بوده‌ و در حال‌ و آينده‌ نيز چنين‌ خواهد بود بيان‌ الهي‌ اظهار اين‌ امر واقع‌مستمر است‌.
سوره‌ نساء قسمت‌ دوم‌ آيه‌ 76:
والذين‌ كفروا يقاتلون‌ في‌ سبيل‌ الطاغوت‌ فقاتلوا اولياء الشيطان‌ ان‌ كيد الشيطان‌ كان‌ ضعيفا
و آنان‌ كه‌ انكار كردند (اصول‌ توحيدي‌ را) نبرد در راه‌ طاغوت‌ (مطلق‌ العنان‌) پس‌ (اي‌ موحدان‌)نبرد كنيد با ياران‌ شيطان‌ (خود مطلق‌ بيني‌) همانا نقشه‌ شيطان‌ بود (و هست‌) ضعيف‌
حاصل‌ سخن‌ آنكه‌ در زمينه‌ روابط‌ شرك‌ يعني‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ كه‌ حاصل‌ آن‌ يكي‌ مطلق‌ وفعال‌ ديگري‌ مطلق‌ و منفعل‌ در نتيجه‌ سلطه‌ يكي‌ بر ديگري‌ است‌ در پي‌ اجتماع‌ چهار دسته‌ عوامل‌اختيارا انحصاري‌ مي‌شود نمايندگان‌ مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ با وجود حضور و عامليت‌ دائمي‌عوامل‌ مورد بحث‌ دم‌ از خدائي‌ مي‌زنند و خدائي‌ مي‌كنند با آنكه‌ هر بار امامت‌ مستضعفين‌ و نيروي‌پيشتاز مردم‌ اسير در كانون‌ زور انحصاري‌ با استفاده‌ از تضادهاي‌ روزافزون‌ و رشد يابنده‌ در درون‌كانون‌ مطلق‌ العناني‌ پرورده‌ مي‌شوند و با انقلاب‌ جمهور مردم‌ بناي‌ موجوديت‌ ولايت‌ مطلقه‌ فرومي‌ريزد اما چون‌ مرگ‌ كانونهاي‌ انحصار مقارن‌ با از بين‌ رفتن‌ زمينه‌ يعني‌ روابط‌ شرك‌یعنی.
ثنويت‌
و سلطه‌ و عوامل‌ چهارگانه‌ سياسي‌، اجتماعي‌، اقتصادي‌، فرهنگي‌ نيست‌ نطفه‌هاي‌ ولايت‌مطلقه‌ از نو بسته‌ مي‌گردند از نو رشد مي‌كنند و دوباره‌ ميميرند اما باز نطفه‌هاي‌ جديد زندگي‌ را از سرمي‌گيرند و انقلاب‌هاي‌ توحيدي‌ گرايانه‌ نيز در انقلاب‌هاي‌ آينده‌ خود را باز مي‌يابند و بدينسان‌استمرار مي‌جويند به‌ اين‌ دليل‌ است‌ كه‌ مبارزه‌ با شرك‌ عملي‌ يك‌ مبارزه‌ مستمري‌ است‌ و تا قيامت‌ادامه‌ دارد مگر با ظهور مهدي‌ (ع‌) كه‌ به‌ طور نسبي‌ معالجه‌ مي‌شود اما معالجه‌ قطعي‌ آن‌ فقط‌ باانقلاب‌ نهائي‌ يعني‌ قيامت‌ از بين‌ خواهد رفت‌
سوره‌ نحل‌ آيه‌ 36:
و لقد بعثنا في‌ كل‌ امه‌ رسولا ان‌ اعبدوا الله و اجتنبوا
و البته‌ بدرستي‌ كه‌ نظام‌ داديم‌ در هر امتي‌ رسولي‌ را كه‌ پرستش‌ كنيد خدا را (او فقط‌ مطلق‌ است‌)الطاغوت‌ فمنهم‌ من‌ هدي‌ الله و منهم‌ من‌ حقت‌ عليه‌ الظلاله‌
و دوري‌ كنيد طاغوت‌ (ولايت‌ مطلقه‌ دروغ‌ را) پس‌ از ايشان‌ كساني‌ هدايت‌ يافتند و از ايشان‌كساني‌ ثابت‌ شد بر او گمراهي‌
فسيروا في‌ الارض‌ فانظروا كيف‌ كان‌ عاقبه‌ المكذبين‌
پس‌ سير كنيد در زمين‌ (براي‌ عبرت‌) پس‌ نگاه‌ كنيد چگونه‌ بود (و هست‌) عاقب‌ دروغ‌گويان‌
دروغگوياني‌ كه‌ ولايت‌ مطلقه‌ كه‌ حق‌ خداوند است‌ به‌ خود نسبت‌ مي‌دهند و با اين‌ دروغ‌ خود ومردم‌ را به‌ گمراهي‌ مي‌اندازند اما همواره‌ كساني‌ هستند كه‌ در راه‌ توحيد و ولايت‌ مطلقه‌ خدا و ولايت‌جمهور مردم‌ به‌ عنوان‌ خليفه‌ الله في‌ الارض‌ عمل‌ مي‌كنند و اشاره‌ بدانها است‌ كه‌ مي‌گويد فنهم‌ من‌هدي‌ الله اما سرانجام‌ پيروزي‌ از آن‌ توحيد گرايان‌ است‌ اگر اين‌ قيام‌ و انقلاب‌ دائمي‌ و نبرد باشرك‌گرايان‌ را تا آنجا ادامه‌ دهند كه‌ فتنه‌ (شرك‌ يعني‌ مخلوط‌ كردن‌ حق‌ و باطل‌) هر جا نماند وانسان‌ از يوغ‌ ستمگران‌ آزاد و مستقل‌ شود و به‌ توحيد رسد دين‌ خدا حاكم‌ مي‌شود وليكون‌ الدين‌ لللهمي‌شود دين‌ آزادكننده‌ و استقلال‌دهنده‌ و شكوفاننده‌ استعدادهاي‌ انسان‌، انسان‌ نسبي‌ و فعال‌مي‌شود.
سوره‌ بقره‌ آيه‌ 193:
و قاتلوا هم‌ حتي‌ لاتكون‌ فتنه‌ و يكون‌ الدين‌ لله دين‌فان‌ انتهوا فلا عدوا الا علي‌ الظالمين‌

و نبرد كنيد با ايشان‌ (كساني‌ كه‌ شرك‌ را اصل‌ راهنما كرده‌اند) تا نباشد فتنه‌اي‌ (شرك‌) و باشد براي‌ خدا (ولايت‌ جمهور حاكم‌ شود) پس‌ اگر پايان‌ دادند پس‌ نيست‌ دشمني‌ مگر با ستمگران‌(همان‌ عمل‌ كنندگان‌ به‌ شرك‌ عملي‌ يعني‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌)
تركيب‌ مولفه‌هاي‌ سياسي‌ اجتماعي‌ اقتصادي‌، فرهنگي‌
تركيب‌ مولفه‌هاي‌ زمينه‌ ايجاد ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ چگونه‌ انجام‌ مي‌گيرد؟ آيا ميان‌ زمينه‌ ومولفه‌ها تقدم‌ و تأخر وجود دارد يعني‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ موجب‌ پيدايش‌ مولفه‌ها و تأليف‌ آنهامي‌شود با بعكس‌ اجزاء و مولفه‌هاي‌ چهارگانه‌ موجد زمينه‌اند؟
فكر سطحي‌نگر و مطلق‌گرا اين‌ اجزا را جلوه‌هاي‌ گوناگون‌ يك‌ واقعيت‌ تلقي‌ نمي‌كند گاهي‌ اين‌عامل‌ و زماني‌ آن‌ يك‌ را مطلق‌ مي‌كند و پيدايش‌ بقيه‌ را باو نسبت‌ مي‌دهد در يك‌ نظريه‌ عامل‌اقتصادي‌ نقش‌ خدا را بازي‌ مي‌كند و در نظريه‌ ديگر عامل‌ فرهنگي‌ تعيين‌كننده‌ است‌ در نظريه‌يي‌عامل‌ اجتماعي‌ مطلق‌ مي‌شود و در نظريه‌ ديگر عامل‌ سياسي‌ به‌  خدائي‌ مي‌رسد.
درباره‌ زمينه‌ يعني‌ روابط‌ شرك‌ ميان‌ افراد يك‌ جامعه‌ و يا جامعه‌ها پاره‌اي‌ آن‌ را نتيجه‌ و معلول‌رشد تضادهاي‌ دروني‌ سرمايه‌ داري‌ مي‌دانند و جمعي‌ آن‌ را علت‌ پيدايش‌ تضادهاي‌ درون‌ جامعه‌هامي‌شوند بدينقرار داستان‌ همان‌ فيل‌ مذكور در مثنوي‌ مولوي‌ است‌ در تاريكي‌ مطلق‌گرائي‌ هر كس‌دستش‌ بجائي‌ و جزئي‌ از فيل‌ مي‌رسد آن‌ جزء را مطلق‌ مي‌كند و اسمي‌ روي‌ آن‌ مي‌گذارد و فيل‌ همه‌چيز مي‌شود جز فيل‌ انديشه‌ توحيدي‌ همانسان‌ كه‌ ديديم‌ همه‌ اين‌ عوامل‌ را در انحصار اختيارات‌دخيل‌ مي‌داند بنابراين‌ اگر مطلق‌ گرائي‌ نظريه‌هاي‌ فوق‌ را از آنها بگيريم‌ همگي‌ به‌ نظريه‌اي‌ قابل‌تحويل‌ مي‌گردند كه‌ به‌ نظريه‌ توحيدي‌ نزديك‌ است‌ اما هنوز نظريه‌ توحيدي‌ نيست‌ توضيح‌ آنكه‌ باسلب‌ صفت‌ خدائي‌ از عوامل‌ اين‌ مولفه‌ها نسبي‌ (مقدر) مي‌شوند هر كدام‌ در پيدايش‌ ديگري‌ ومجموعه‌ها در پيدايش‌ پرستش‌ ولايت‌ مطلقه‌ موثر واقع‌ شده‌ و يكديگر را ايجاب‌ مي‌كنند بدينقرار باحذف‌ نقش‌ خدائي‌ عامل‌ها در شناخت‌ پديده‌ پيشرفت‌ بزرگي‌ بدست‌ مي‌آيد. و در كارهاي‌ عملي‌ امروزدنيا طرفداران‌ نظريه‌هاي‌ فوق‌ هم‌ جهت‌ عموميشان‌ حذف‌ جنبه‌هاي‌ مطلق‌گرانه‌ است‌ اما هنوز تاشناخت‌ عيني‌ راه‌ درازي‌ در پيش‌ است‌ اگر اجزاء و مولفه‌هاي‌ فوق‌ به‌ طور يكسان‌ نسبي‌ قبول‌ شوندآيا مي‌توان‌ تقدم‌ و تاخرشان‌ را نيز منكر شد؟ يعني‌ با قبول‌ اين‌ امر كه‌ اجزاء در تحولات‌ يكديگر موثرواقع‌ مي‌شوند نمي‌توان‌ مثلاً عامل‌ روابط‌ اقتصادي‌ يا فرهنگي‌ را مقدم‌ فرض‌ كرد؟ و اين‌ بدان‌ معني‌نيست‌ كه‌ آن‌ اجزاء يا اين‌ جزء موجب‌ پيدايش‌ اجزاء ديگر مي‌شود؟ براي‌ روشن‌ شدن‌ موضوع‌مي‌تواني‌ رابطه‌ انسان‌ با طبيعت‌ را مثال‌ آورد.
در روابط‌ انسان‌ با طبيعت‌ رابطه‌ مقدم‌ يك‌ رابطه‌ ذهني‌ (اندر يافت‌ انسان‌ از طبيعت‌) يا يك‌ رابطه‌عيني‌ (كار انسان‌ و طبيعت‌ بر روي‌ يكديگر) است‌؟ رابطه‌ اجتماعي‌ مقدم‌ بر رابطه‌ با طبيعت‌ و درنتيجه‌ مقدم‌ بر دو رابطه‌ ذهني‌ و عيني‌ يا در نتيجه‌ آنها بوجود آمده‌ است‌؟ و بالاخره‌ رابطه‌ اجتماعي‌مقدم‌ بر رابطه‌ سياسي‌ يا موخر آن‌ است‌؟
باز براي‌ روشن‌تر شدن‌ مسئله‌ سئوالات‌ ديگري‌ مطرح‌ مي‌كنيم‌ آيا هر رابطه‌ عيني‌ با طبيعت‌بخودي‌ خود يك‌ رابطه‌ ذهني‌ نيست‌ و بعكس‌؟ آيا مي‌توان‌ منابع‌ طبيعت‌ را به‌ استخدام‌ خويش‌ درآورد بدون‌ علم‌ به‌ امكان‌ و تا حدودي‌ به‌ چگونگي‌ استخدام‌ منابع‌؟ آيا اين‌ علم‌ مي‌تواند جز از راه‌تجربه‌ و آزمايش‌ يعني‌ عمل‌ بدست‌ بيابد؟ پاسخ‌ بدو سئوال‌ آخري‌ در حقيقت‌ پاسخ‌ به‌ سئوال‌ اول‌است‌.
بطور عيني‌ (و هر كس‌ مي‌تواند خود تجربه‌ كند) عمل‌ بر روي‌ طبيعت‌ في‌ نفسه‌ بيان‌ درجه‌ علم‌ برطبيعت‌ نيز هست‌ و بعكس‌ يكي‌ از ديگري‌ مي‌آيد هر دو از يكديگر بعبارت‌ ديگر هر عمل‌ مجموعه‌يي‌است‌ از كار انديشه‌ و كار دست‌ و كار طبيعت‌ بازده‌ مجموعه‌ اين‌ سه‌ كار به‌ نوبه‌ خود بر عمل‌هاي‌ بعدي‌اثر مي‌گذارد بدينسان‌ تقدم‌ و تأخر در كار نيست‌ دهقاني‌ كه‌ زمين‌ را بيل‌ مي‌زند بيل‌ زدنش‌ هم‌ يك‌كار بدني‌ و هم‌ كاربرد تجربه‌ و علمي‌ است‌ كه‌ دارد و تجربه‌هايي‌ هم‌ كه‌ بدست‌ مي‌آورد باز تنها در كاردست‌ها و پاهايش‌ اثر نمي‌گذارد بر كار فكر او و كار طبيعت‌ نيز اثر مي‌گذارد «در اينجا توضيح‌ داد كه‌تجزيه‌ كردن‌ مجموعه‌يي‌ به‌ اجزاء براي‌ سهولت‌ تحليل‌ روابط‌ و شناخت‌ آن‌ و تقدم‌ دادن‌ به‌ اجزائي‌ كه‌زودتر به‌ سنجش‌ مي‌آيند يك‌ امر است‌ و مطلق‌ كردن‌ يك‌ جزء به‌ عنوان‌ عامل‌ مسلط‌ امري‌ ديگر باكار اول‌ (بشرط‌ آنكه‌ مطلق‌ نشود) مي‌توان‌ موافق‌ شد، موافق‌ شد كه‌ درجه‌ قابليت‌ به‌ سنجش‌ در آمدن‌عوامل‌ تابع‌ زمينه‌ و موقعيت‌ زماني‌ و مكاني‌ شمرده‌ شود اما با كار دوم‌ يعني‌ شناخت‌ يك‌ عامل‌ به‌عنوان‌ عامل‌ مسلط‌ نمي‌توان‌ موافق‌ شد»
درباره‌ تقدم‌ و تأخر روابط‌ اجتماعي‌ و روابط‌ طبيعت‌ نيز مي‌توان‌ به‌ ترتيب‌ بالا از راه‌ سئوال‌ وجواب‌ مسئله‌ را حل‌ كرد آيا روابط‌ با طبيعت‌ موجب‌ پيدايش‌ روابط‌ اجتماعي‌ شده‌ است‌ با بعكس‌؟ آياهر رابطه‌اي‌ با طبيعت‌ متضمن‌ رابطه‌يي‌ اجتماعي‌ و بالعكس‌ نيست‌؟ آيا مي‌شود با طبيعت‌ رابطه‌يي‌برقرار كرد كه‌ متضمن‌ رابطه‌ با ديگري‌ نباشد؟ و آيا مي‌توان‌ با ديگري‌ رابطه‌يي‌ برقرار كرد بدون‌ آنك‌متضمن‌ رابطه‌ با طبيعت‌ نباشد؟
در اينجا هم‌ پاسخ‌ به‌ سئوالهاي‌ آخري‌ متضمني‌ پاسخ‌ به‌ سئوال‌ اول‌ است‌ بطور عيني‌ چون‌ جمع‌انسانها بر روي‌ اين‌ زمين‌ پراكنده‌اند كه‌ هر فرد هر گروه‌ هر جامعه‌ بر روي‌ زمين‌ انجام‌ مي‌دهد في‌نفسه‌ نوعي‌ رابطه‌ اجتماعي‌ را چه‌ در مقياس‌ رابطه‌ فرد با فرد چه‌ در سطح‌ رابطه‌ گروه‌ يا گروه‌ و چه‌ درمقام‌ رابطه‌ جامعه‌ها با هم‌ بيان‌ مي‌كند و بعكس‌ هر نوع‌ رابطه‌ اجتماعي‌ نوعي‌ رابطه‌ با طبيعت‌ رامنعكس‌ مي‌كند بدينقرار مي‌توان‌ تعريف‌ عمل‌ را به‌ اين‌ بيان‌ كه‌ مجموعه‌يي‌ است‌ از كار انديشه‌ و كاردست‌ و كار طبيعت‌ بسط‌ داد و گفت‌ عمل‌ مجموعه‌يي‌ است‌ از كار انديشه‌ها و دستهاي‌ يك‌ فرد و يك‌گروه‌ و يك‌ جامعه‌ و مجموع‌ جامعه‌ها و كار طبيعت‌ از گذشته‌هاي‌ دور تا امروز
در عين‌ حال‌ عمل‌ را بايد تنظيم‌ كرد و سازمان‌ داد و جزء سياسي‌ همين‌ سازمان‌ دهي‌ فعاليت‌ بشردر خانواده‌ و در گروه‌ در جامعه‌ و در جهان‌ است‌ هر عملي‌ در خود منعكس‌كنندة‌ نوع‌ تنظيم‌ سازمان‌است‌ كار خواه‌ بر روي‌ طبيعت‌ بر روي‌ خود و ديگري‌ بدون‌ نظام‌ متصور نيست‌.
ذهن‌ بريده‌ از واقعيت‌ ممكن‌ است‌ تصور كند كار مقدم‌ بر نظام‌ يا بعكس‌، سازمان‌ مقدم‌ بر كار است‌اما در واقع‌ ايندو با هم‌ همراهند زيرا همانسان‌ كه‌ ديديم‌ عمل‌ مجموعه‌اي‌ از كار انديشه‌ها و دستها وطبيعت‌ و قسمتي‌ از كار انديشه‌ همان‌ سازمان‌ دادن‌ به‌ كار است‌ تغيير تنظيم‌ و سازمان‌ كار در واقع‌تغيير كار و تغيير كار خود تغيير تنظيم‌ و سازمان‌ آن‌ است‌.
بدينقرار اين‌ اجزاء همواره‌ با يكديگر همراهند با يكديگر ملازمه‌ دارند و در يكديگر منعكس‌مي‌شوند و يكديگر را بيان‌ مي‌كند قائل‌ شدن‌ به‌ تقدم‌ اين‌ جزء يا آن‌ جزء راهبر انديشه‌ عملي‌ بواقعيت‌نيست‌ توحيدگرائي‌ بفكر سبب‌جوي‌ امكان‌ مي‌دهد در مقام‌ علت‌ و سبب‌يابي‌ خود را از قيد «ظن‌ وگمان‌» يا خدا تراشي‌ها آزاد كند و راه‌ شناخت‌ عيني‌ را هموار نمايد و در جاده‌يي‌ بي‌انتهاي‌ علم‌ قطعي‌پيش‌ رود و بدان‌ افق‌ توحيد اجتماعي‌ را روشن‌ نمايد و راه‌ باز آمدن‌ انسان‌ را به‌ توحيد باز كند.
براي‌ آنكه‌ انديشه‌ علمي‌ از اسارت‌ ظن‌ و گمان‌هاي‌ مطلق‌ شده‌ ديگر نيز آزاد و مستقل‌ گردد اين‌سئوال‌ را بايد طرح‌ كرد آيا اجزاء قابل‌ تفكيك‌ و تميز قطعي‌ از يكديگر هستند؟ پاسخ‌ اين‌ سئوال‌بهنگام‌ پرسش‌ و پاسخ‌هاي‌ پيش‌ داده‌ شده‌ است‌ در حقيقت‌ نه‌ تنها اين‌ اجزاء همواره‌ با يكديگرهمراهند بلكه‌ از يكديگر نيز قابل‌ تفكيك‌ و تميز قطعي‌ نمي‌باشند زيرا همانسان‌ كه‌ ديديم‌ اين‌مولفه‌ها با يكديگر ملازمه‌ دارند و در يكديگر منعكس‌ مي‌شوند در حقيقت‌ جزء و مولفه‌يي‌ كه‌ به‌ طورخالص‌ سياسي‌ يا بطور خالص‌ اجتماعي‌ يا بطور خالص‌ فرهنگي‌ و يا بطور خالص‌ اقتصادي‌ باشد وجودندارد اين‌ اجزاء جنبه‌هاي‌ گوناگون‌ روابط‌ متقابل‌ انسان‌ با طبيعت‌ و جامعه‌هاي‌ انساني‌ (و در درون‌ هرجامعه‌ افراد و گروهها) با يكديگرند (بدينسان‌ در مقام‌ انتقاد از نظريه‌هاي‌ مطلق‌گرايانه‌ با حذف‌مطلق‌ها و تقدم‌ و تأخرها و تميز و تمايزها به‌ انديشه‌ توحيدي‌ مي‌رسيم‌ بطوري‌ كه‌ مي‌بينيم‌ اين‌انديشه‌ توحيدي‌ از تاليف‌ و اختلاط‌ نظريه‌هايي‌ كه‌ در آغاز اين‌ قسمت‌ بدانها اشاره‌ شد بدست‌ نمي‌آيدبلكه‌ وقتي‌ كه‌ جنبه‌هاي‌ مطلق‌گرايانه‌ اين‌ نظريه‌ها نفي‌ مي‌شوند فصل‌ مشترك‌ ميان‌ آنها و انديشه‌اسلامي‌ بر پايه‌ پنج‌ اصل‌ دين‌ كه‌ توحيد اصل‌ پايه‌ و اصل‌ و الاصول‌ آن‌ است‌ آشكار مي‌گردد بعبارت‌انديشه‌ توحيدي‌ نتيجه‌ تاليف‌ و تركيب‌ نظريه‌هاي‌ جزءنگر نيست‌ بلكه‌ اين‌ تجزيه‌ شرك‌آميز انديشه‌توحيدي‌ است‌ كه‌ نظريه‌هاي‌ جزءنگر مطلق‌گرا پديد مي‌آورند.
العلم‌ نقطه‌ كسَّرها الجاهلون‌  «سخن‌ امام‌ علي‌ (ع‌)»
و بدينسان‌، مي‌فهميم‌ كه‌ اين‌ امور نمي‌توانند از يكديگر تميز قطعي‌ بجويند مثلاً يك‌ نظام‌اقتصادي‌ حتماً با يك‌ نظام‌ سياسي‌ و اين‌ دو لزوماً با يك‌ نظام‌ اجتماعي‌ و اين‌ سه‌ با فرهنگ‌ جامعه‌همراهند و در خود يكديگر را منعكس‌ مي‌كنند مثال‌ مشخص‌تري‌ بزنيم‌ ربا ظاهراً يك‌ پديده‌ با امرواقع‌ مستمر اقتصادي‌ است‌ اما اين‌ پديده‌ در شكل‌ و محتوي‌ خود بيان‌كننده‌ي‌ روابط‌ اقتصادي‌نيست‌ بكله‌ روابط‌ اجتماعي‌ و روابط‌ سياسي‌ و مناسبات‌ فرهنگي‌ را هم‌ بيان‌ مي‌كند ربا تنها در زمينه‌اقتصادي‌ عمل‌ نمي‌كند بلكه‌ در عرصه‌هاي‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ و فرهنگي‌ نيز به‌ عمل‌ مي‌پردازد اگراقتصادگرايان‌ درباره‌ اهميت‌ آن‌ در پيشرفت‌ اقتصادي‌ اصرار دارند در حقيقت‌ در اين‌ امر چيزي‌ جزاصرار در تحميل‌ نوع‌ خاص‌ از پيشرفت‌ نهفته‌ نيست‌ اين‌ نوع‌ خاص‌ پيشرفت‌ هم‌ همان‌ نظام‌سرمايه‌داري‌ موجود در جهان‌ است‌ .و
با توجه‌ به‌ مباحث‌ گذشته‌ اينك‌ مي‌توان‌ به‌ طرح‌ مسئله‌ تقدم‌ و تأخر زمينه‌ (يعني‌ روابط‌ شرك‌يعني‌ ثنويت‌ تك‌ محوري‌ كه‌ نتيجه‌ آن‌ سلطه‌) و مجموع‌ اجزاء و مولفه‌ها و حل‌ آن‌ پرداخت‌ و سپس‌چگونگي‌ تأليف‌ اين‌ اجزاء و مولفه‌ها را در زمينه‌ روابط‌ سلطه‌ مورد بررسي‌ قرار داد.
در بحث‌ از زمينه‌ جهاني‌ و ملي‌ پرستش‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ روشن‌ گرديد كه‌ روابط‌ سلطه‌روابطي‌ هستند كه‌ ميان‌ دو يا چند جامعه‌ يا گروهها بزور برقرار مي‌شوند و بزور استمرار پيدا مي‌كنندو معلوم‌ شد كه‌ اين‌ روابط‌ به‌ چه‌ ترتيب‌ بصورت‌ مجراي‌ انحصار اختيارات‌ در مي‌آيند.
گفته‌ شد كه‌ اين‌ زور از چهار جزء و مولفه‌ تاليف‌ مي‌شود و با استعمال‌ اين‌ زور عليه‌ يكديگر امت‌واحده‌ همراه‌ دچار اختلافات‌ مي‌شود قيام‌ و انقلاب‌ توحيدي‌ همان‌ تصحيح‌ جهت‌ كار برد نيرو و بازآوردن‌ انسان‌ به‌ فطرت‌ يعني‌ براه‌ توحيد است‌ (توضيح‌ ضروري‌ است‌ كه‌ وقتي‌ دو نيرو با يكديگر رابطه‌توحيدي‌ برقرار مي‌كنند يعني‌ بر عليه‌ هم‌ ديگر نيرويشان‌ را بكار نمي‌برند در نتيجه‌ هر دو نسبي‌ وفعال‌ بوده‌ و آزادي‌ و استقلال‌ از اينجا معني‌ پيدا مي‌كند و در نتيجه‌ نيرو چون‌ در قدر الهي‌ حركت‌مي‌كند صفت‌ قدرت‌ را مي‌يابد.
سوره‌ بقره‌ آيه‌ 213:
كان‌ الناس‌ امة‌ واحده‌ فبعث‌ الله النبيين‌ مبشرين‌ و منذرين‌
بودند مردم‌ امت‌ يگانه‌ (اختلاف کردند‌) پس‌ برانگيخت‌ خدا پيامبران‌ را مژده‌دهندگان‌ و اخطار كنندگان‌و انزل‌ معهم‌ الكتاب‌ الحق‌ ليحكم‌ بين‌ الناس‌ فيما اختلفوا فيه‌ و ما اختلف‌ فيه‌
(به‌ آنانكه‌ شرك‌ ورزيدند) و فرستاد با ايشان‌ كتاب‌ (برنامه‌ زندگي‌) به‌ حق‌ تا داوري‌ كند (كتاب‌)ميان‌ مردم‌ در آنچه‌ اختلاف‌ كردند در او (حق‌ و باطل‌) و اختلاف‌ نكردند
الا الذين‌ اوتوه‌ من‌ بعد جاتهم‌ البينات‌ بغياً بينهم‌
در او مگر آنانكه‌ داده‌ شدندش‌ از بعد آنچه‌ آمد ايشان‌ از برهانها جوياي‌ (سلطه‌گري‌) ميانشان‌
هدي‌ الله الذين‌ آمنوا لما اختلفوا فيه‌ من‌ الحق‌ باذنه‌ و الله يهدي‌ من‌ يشاء الي‌ صراط‌ مستقيم‌
پس‌ هدايت‌ كرد خدا آنانكه‌ ايمان‌ آوردند (به‌ روش‌ توحيدي‌) بر آنچه‌ اختلاف‌ كردند در او از حق‌ بااجازه‌ خدا (اختلاف‌ در فهم‌ حق‌ امر طبيعي‌ است‌) و خدا هدايت‌ مي‌كند كساني‌ را كه‌ مي‌خواهد بسوي‌راه‌ مستقيم‌ كمال‌جوئي‌ (خدا كساني‌ را هدايت‌ مي‌كند كه‌ روش‌ توحيدي‌ دارند).
بدين‌ ترتيب‌ روشن‌ مي‌شود كه‌ زمينه‌ ملي‌ و جهاني‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ (يعني‌ سلطه‌گري‌) يك‌تغيير جهت‌ نيروي‌ حاصل‌ از عمل‌ است‌ اين‌ تغيير جهت‌ انحراف‌ از توحيد به‌ شرك‌ و از صراط‌مستقيم‌ كمال‌جوئي‌ (عدالت‌ به‌ راه‌ بغي‌ (جوياي‌ سلطه‌گري‌) و افتادن‌ به‌ راهي‌ است‌ كه‌ در آن‌ گرچه‌اختيارات‌ در سطح‌ ملي‌ و جهاني‌ انحصاري‌ مي‌شود اما رشد و نيرومندي‌ به‌ معناي‌ شكوفندگي‌استعدادهاي‌ همگان‌ نيست‌ بلكه‌ رشد و نيرومندتر شدن‌ يكي‌ نتيجه‌ ضعيف‌تر شدن‌ ديگري‌ و طبيعت‌است‌ و اين‌ رشد همان‌ رشدي‌ است‌ كه‌ جامعه‌هاي‌ بشري‌ از ديرباز آن‌ را شناخته‌ و بدان‌ خو گرفته‌انداين‌ رشد به‌ واقع‌ تخريب‌ طبيعت‌ و تباهي‌ استعدادهاي‌ انسان‌ است‌ و اين‌ همان‌ دوري‌ از امامت‌توحيدي‌ (يعني‌ ولايت‌ جمهور مردم‌) و پيوستن‌ به‌ امامت‌ شرك‌ (يعني‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌) است‌.در اين‌ معني‌ آيات‌ زير نيز در قرآن‌ موجود است‌.
سوره‌ يونس‌ آيه‌هاي‌ 10 تا 19 و سوره‌ هود از آيه‌ 110 تا 118 و سوره‌ شوري‌ آيه‌هاي‌ 6 تا 9 و سوره‌زخرف‌ آيه‌هاي‌ 26 تا 28.
حاصل‌ سخن‌ آنكه‌ اختلاف‌ بشر و تجزيه‌ آن‌ به‌ گروهها و جامعه‌هاي‌ مسلط‌ و زير سلطه‌ ناشي‌ ازبغي‌ (جوياي‌سلطه‌ گري‌) است‌ و حاصل‌ آن‌ كار برد زوري‌ است‌ كه‌ مي‌خواهد با گرفتن‌ نيروهاي‌ ديگران‌و تبديل‌ آن‌ به‌ زور يعني‌ استفاده‌ نيرو در مجراي‌ هدر يعني‌ روابط‌ شرك‌ بر محتوي‌ خود بيفزايد و اين‌زور به‌ شرحي‌ كه‌ گذشت‌ چهار مولفه‌ دارد زمينه‌ مورد بحث‌ همان‌ روابط‌ گسترده‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ وفرهنگي‌ و اجتماعي‌اي‌ هستند كه‌ زور به‌ برقراري‌ آنها ميان‌ جامعه‌ها مي‌پردازند و در درون‌ هرجامعه‌اي‌ نيز ميان‌ طبقات‌ و در درون‌ هر طبقه‌اي‌ هم‌ ميان‌ قشرها و گروهها و افراد برقرار مي‌كند اين‌زمينه‌ با اجزاء تاليف‌كننده‌ مولفه‌ زور مطلق‌ العنان‌ همزمان‌ و همراه‌ است‌.
نيرو وقتي‌ در مجراي‌ تزویر يعني‌ رابطه‌ شرك‌ و ثنويت‌ تك‌ محوري‌ كه‌ در آن‌ محوري‌ فعال‌ و مطلق‌و ديگري‌ هيچ‌ و مطلق‌ و منفعل‌ تصور شد صفت‌ زور را مي‌يابد و اين‌ زور اشكال‌ سياسي‌، اجتماعي‌ واقتصادي‌ و فرهنگي‌ دارد.
زور ـ در شكل‌ سياسي‌، ايجاد مقام  مطلقه‌ مقدس‌ و غير مسئول‌ است‌
زور ـ در شكل‌ اقتصادي‌، حاكميت‌ ربا يا تعلق‌ سود به‌ سرمايه‌ است‌.
زور ـ در شكل‌ فرهنگي‌، حاكميت‌ كتمان‌ (سانسور) است‌
زور ـ در شكل‌ اجتماعي‌، تقسيم‌ جامعه‌ به‌ خودي‌ و بيگانه‌ است‌ هر كه‌ با ماست‌ خودي‌ و هر كه‌ با مانيست‌ بيگانه‌ و دشمن‌ است‌ و بايد نابود شود.
در اين‌ زمينه‌ها زور ارزش‌ مطلق‌، ارزش‌ برين‌ را مي‌يابد و بصورت‌ ارزشي‌ در مي‌آيد كه‌ راهنماي‌هر گونه‌ فعاليتي‌ است‌ و چون‌ بدست‌ آوردن‌ هر موقعيت‌ و حفظ‌ آن‌ و تبديل‌ هر يك‌ از موقعيت‌ به‌موقعيت‌ بالاتر و والاتر نيازمند اعمال‌ زور است‌ در حقيقت‌ تحصيل‌ انواع‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ واجتماعي‌ و فرهنگي‌ زور و انحصار آن‌ براي‌ بردن‌ روزافزون‌ در انواع‌ رقابتها موجب‌ مي‌شود كه‌ معرف‌زور همواره‌ بر توليد نيرو پيش‌ گيرد در واقع‌ سهم‌ مهمي‌ از كالاها توليد نمي‌شوند براي‌ آنكه‌ نيازهاي‌انسان‌ را بر آورند بلكه‌ توليد مي‌شوند.
براي‌ آنكه‌ جريان‌ از خود بيگانه‌ شدن‌ انسان‌ از راه‌ مصرف‌ سرعت‌ و شدت‌ گيرد و از اين‌ رهگذرنيازهاي‌ مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ كه‌ در جريان‌ انحصاري‌ كردن‌ آن‌ بوجود مي‌آيند بر آورده‌ گردنندبدين‌ خاطر است‌ كه‌ در طول‌ تاريخ‌ مصرف‌ مدام‌ بر توليد سبقت‌ جسته‌ و امروز بدون‌ زيادت‌ مصرف‌(در كميت‌ و كيفيت‌ و سرعت‌) بر توليد بحران‌ اقتصادي‌ اجتماعي‌ ناگزير مي‌شود بهمين‌ سبب‌ نيزانحصار اختيارات‌ همراه‌ با تخريب‌ منابع‌ طبيعت‌ و استعدادهاي‌ بشر است‌ يعني‌ همچنان‌ اسراف‌است‌.
سوره‌ يونس‌ قسمت‌ آخر آيه‌ 83:
ان‌ فرعون‌ لعال‌ في‌ الارض‌ و انه‌ لمن‌ المسرفين‌
همانا فرعون‌ البته‌ برتري‌ جوينده‌ است‌ در زمين‌ و همانا او البته‌ (از اسراف‌كنندگان‌ است‌)
پيش‌ از اين‌ ديديم‌ كه‌ عمل‌ مجموعه‌يي‌ است‌ از كار انديشه‌ها و كار دست‌ و كار طبيعت‌ حاصل‌ اين‌به‌ دو صورت‌ مادي‌ (توليد ابزار و كالا) و غيرمادي‌ (رسوم‌ و آداب‌ و عادات‌ و پندارها و باورها و علوم‌انساني‌ و علوم‌ طبيعي‌) در جامعه‌ها مغزها انحصاري‌ مي‌گردد. در زمينه‌ حاكميت‌ ولايت‌ مطلقه‌، هم‌حاصل‌ مادي‌ عمل‌ و هم‌ دست‌ آورد غيرمادي‌ آن‌ به‌ خدمت‌ توقعات‌ انحصارجوي‌ مقام‌ ولايت‌ درمي‌آيد و اين‌ همان‌ شرك‌ است‌ از اينرو، انسانها بمحض‌ تحصيل‌ امكانات‌ و استغناء بر آن‌ مي‌شوند كه‌با استفاده‌ از دانسته‌ها و امكانات‌ خود در مسابقه‌ زور ربائي‌ از ديگران‌ پيش‌تر بيفتند اساس‌ بيماري‌همه‌ گير خود مطلق‌بيني‌ همين‌ فزون‌ جويي‌ در مقام‌ انحصار آن‌ به‌ خود است‌.
سوره‌ العلق‌ آيه‌هاي‌ 6 و 7:
كلا ان‌ الانسان‌ ليطغي‌ ـ ان‌ راه‌ استغني‌
نه‌ چنين‌ است‌ (كه‌ مي‌پنداريد) همانا انسان‌ البته‌ طغيان‌ مي‌كند ـ اينكه‌ ديدش‌ (خود را) استغناءيافته‌ است‌.
در اين‌ زمينه‌ آدميان‌ از خود بيگانه‌ بايد تشخص‌ جويند علائم‌ و نشانه‌هاي‌ تشخص‌ را بايد از خودكنند و از آنجا كه‌ ميدان‌ تخيل‌ آدمي‌ برحسب‌ درجه‌ استغنايش‌ وسعتي‌ بيش‌ از دايره‌ توليد داردتمايل‌ جامعه‌هاي‌ تشخص‌ طلب‌ به‌ مصرف‌ همواره‌ نه‌ فقط‌ بيشتر از درجه‌ توليد است‌ بلكه‌ در اين‌مصرف‌ نيز پيش‌ از هر چيز درصد رفع‌ نياز به‌ تشخص‌ است‌ از اينرو دين‌ چنين‌ جامعه‌اي‌ همگام‌انحصارطلبي‌ منابع‌ و ثروتها و مقامات‌ و برتري‌جوئي‌ است‌
و خلاصه‌ بايد گفت‌ در جامعه‌اي‌ كه‌ مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ حاكم‌ شود از رأس‌ تا قاعده‌ همه‌دچار اين‌ مرض‌ مي‌شوند و اصل‌ راهنماي‌ چنين‌ جامعه‌اي‌ موازنه‌ شرك‌ است‌ و انسان‌ دائماً در تبديل‌نيرو به‌ زور خود و ديگري‌ را پرستش‌ مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ تباه‌ مي‌كند اين‌ دين‌، دين‌ همه‌ انسانهامي‌شود و مردم‌ روي‌ زمين‌ را در چهارچوب‌ مطلق‌هاي‌ عيني‌ و ذهني‌ محصور مي‌گرداند.
سوره‌ اعراف‌ آيه‌ 17:
سخن‌ شيطان‌ خطاب‌ به‌ خداي‌ متعال‌ (شيطان‌ اولين‌ فردي‌ است‌ كه‌ خود مطلق‌بين‌ شد)
ثم‌ لاتينهم‌ من‌ بين‌ ايديهم‌ و من‌ خلفهم‌ و عن‌ ايمانهم‌ و عن‌ شمائل‌ هم‌ و لاتجد اكثر هم‌ شاكرين‌
سپس‌ البته‌ مي‌آيم‌ ايشان‌ را از ميان‌ دستشان‌ (جلويشان‌) و از پشت‌شان‌ و از راست‌شان‌ و ازچپشان‌ و نمي‌يابي‌ اكثرشان‌ را شكركننده‌
(يعني‌ تابع‌ قوانين‌ عام‌ حاكم‌ بر هستي‌ كه‌ همه‌ پديده‌ در هستي‌ و حركت‌ از آن‌ پيروي‌ مي‌كننديعني‌ اصول‌ راهنماي‌ دين‌ اسلام‌ يعني‌ اصول‌ پنجگانه‌ دين‌ اسلام‌ نمي‌شوند).
شيطان‌ آن‌ مطلق‌ العنان‌ همه‌ را به‌ مطلق‌ العناني‌ مي‌برد و همه‌ راههاي‌ هدايت‌ را بر او مي‌بندد تاانسان‌ در چهار ديواري‌ مطلق‌ العناني‌ اسير و برده‌ شيطان‌ شود.
خلاصه‌ اينكه‌ دست‌ آورد انديشه‌ و عمل‌ با انحصار آن‌ در جامعه‌ها به‌ عده‌اي‌ بخصوص‌، نطفه‌ولايت‌ مطلقه‌ منعقد مي‌شود، مغزها به‌ لحاظ‌ آنكه‌ وظيفه‌ جمع‌بندي‌ و حاصل‌گيري‌ دست‌ آوردها رادارند محل‌ انعقاد اين‌ نطفه‌اند.
سيماي‌ آينده‌ نخست‌ در انديشه‌ها شكل‌ مي‌گيرد و بيان‌ مي‌شود مغزها به‌ لحاظ‌ آنكه‌ كانون‌انباشت‌ اطلاعات‌ هستند و اين‌ اطلاعات‌ را دائم‌ در رابطه‌ با يكديگر مي‌گذارد همواره‌ بر كم‌ و كيف‌ آنهامي‌افزايند و در كار توليد و خلاقيت‌ همواره‌ از ظرف‌ زمان‌ و مكان‌ و حال‌ در مي‌گذرد حاصل‌ نطفه‌آينده‌ و باروركننده‌ آنند از اينرو در مراحل‌ تحول‌ و بويژه‌ خيزش‌هاي‌ انقلابي‌ دين‌ = عقيده‌ بيان‌كننده‌به‌ نظر مي‌رسد.
از اينجاست‌ كه‌ در مجموع‌ مغزها يكي‌ از دو راه‌ را بر مي‌گزينند يا در خدمت‌ سرعت‌ و قوت‌ گرفتن‌جريان‌ انحصار اختيارات‌ بكار مي‌افتند و متناسب‌ با درجه‌ انحصار اسطوره‌ها و خداهاي‌ عيني‌ و ذهني‌جديد مي‌تراشند و يا با رابطه‌ برقرار كردن‌ با خدا يعني‌ آن‌ مطلق‌ و فعال‌ حقيقي‌ خود را موجودي‌نسبي‌ و فعال‌ در نتيجه‌ آزاد و مستقل‌ مي‌يابند و با آزاد و مستقل‌ شدن‌ از مقامات‌ مطلقه‌ يعني‌ با آزادو مستقل‌ شدن‌ از روابط‌ سلطه‌ و بنابراين‌ با نفي‌ اين‌ خداها راه‌ توحيد را هموار مي‌كند
دين‌ توحيد و تاريخ‌ ميگويد كه‌ اين‌ دو خط‌ فكري‌ از گذشته‌هاي‌ بسيار دور تا امروز وجودداشته‌اند خط‌ فكري‌ توحيدگرا و خط‌ فكري‌ شرك‌گرا، در اديان‌ توحيد قبول‌ خدا همراه‌ و ملازم‌ با نفي‌خداهاي‌ موهوم‌ عيني‌ و ذهني‌ و هر گونه‌ مطلق‌ تراشي‌ است‌ و اسلام‌ شعار
قولوا لا اله‌ الا الله تفلحوا
بگوئيد نيست‌ مطلقي‌ (معبودي‌) مگر الله رستگار شويد.
آغاز مي‌شود و براي‌ اينكه‌ انسان‌ را يكباره‌ از چهار چوب‌ مطلق‌هاي‌ موهوم‌ آزاد و مستقل‌ كندمبارزه‌ با شرك‌ را سازمان‌ و نظام‌ مي‌بخشد.
با توجه‌ به‌ اين‌ واقعيت‌ عيني‌ بايد تعريف‌ عمل‌ را باز هم‌ بسط‌ داد عمل‌ داراي‌ دو رهبري‌ و بنابراين‌دو مسير و جهت‌ و سرانجام‌ است‌ اگر عمل‌ مغزها و دست‌ها و طبيعت‌ در مسير مستقيم‌ عدل‌ در جهت‌توحيد باشد هدايت‌ الهي‌ و جاذبه‌ خدائي‌ و استعداد توحيدجوئي‌ آدميان‌ را دليل‌ راه‌ و اصول‌ راهنمامي‌شود و انسانها از چهار ديواري‌ مطلق‌ها آزاد و مستقل‌ مي‌شوند و ميتواند تا بينهايت‌ استعدادهاي‌خويش‌ را رشد دهند و راه‌ آزادي‌ و استقلال‌ يعني‌ راه‌ خدا را پيوسته‌ روند
سوره‌ عنكبوت‌ آيه‌ 69:
والذين‌ جاهدوا فينا لنهدينهم‌ سبلنا وان‌ الله لمع‌ المحسنين‌
و آنانكه‌ مبارزه‌ كردند در ما (راه‌ ما) البته‌ هدايت‌ مي‌كنيمشان‌ به‌ راهايمان‌ و همانا خدا البته‌ بانيكوكاران‌ (كساني‌ كه‌ مطابق‌ اصول‌ دين‌ عمل‌ مي‌كند) است‌.
و اگر امامت‌ عمل‌ در راه‌ ضلالت‌ يعني‌ خارج‌ از اصول‌ دين‌ اسلام‌ و بر پايه‌ شرك‌ يعني‌ مطلق‌سازي‌و مطلق‌ تراشي‌ غير از خدا عمل‌ نمايد دچار فساد در زمين‌ شده‌ و هر كاري‌ كه‌ مي‌كند همراه‌ با خرابي‌خواهد بود و اين‌ دو جريان‌ همواره‌ از اول‌ خلقت‌ با بشر بوده‌ و خواهد بود.
سوره‌ نحل‌ آيه‌ 36:
و لقد بعثنا في‌ كل‌ امة‌ٍ رسولاً ان‌ اعبدو الله و اجتنبوا الطاغوت‌
و البته‌ بدرستي‌ كه‌ برانگيختيم‌ در هر امتي‌ فرستاده‌اي‌ را كه‌ پرستش‌ كنيد خدا را و دروي‌ كنيد ازطاغوت‌ (طاغوت‌ همان‌ كسي‌ است‌ كه‌ براي‌ خود ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ قائل‌ است‌).
فمنهم‌ من‌ هدي‌ الله و منهم‌ من‌ حقت‌ عليه‌ اضلاله‌
پس‌ از ايشان‌ است‌ كساني‌ كه‌ هدايت‌ كرد خدا و از ايشان‌ است‌ كساني‌ كه‌ ثابت‌ شد بر او گمراهي‌(هر دو سبب‌ عملشان‌)
فسيروا في‌ الارض‌ فانظروا كيف‌ كان‌ عاقب‌ المكذبين‌
پس‌ سير كنيد در زمين‌ پس‌ نگاه‌ كنيد چگونه‌ بود سرانجام‌ دروغگويان‌ (كساني‌ كه‌ ادعاي‌ ولايت‌مطلقه‌ كردند و مي‌كنند و طاغوت‌ شدند)
از اينرو، قرآن‌ وقتي‌ اختلاف‌ جامعه‌ها را در وجه‌ دين‌ بررسي‌ ميكند يك‌ امر واقع‌ مستمر را بيان‌مي‌كند در حقيقت‌ دين‌ نه‌ تنها هر چهار جزء و مولفه‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ و فرهنگي‌ و اجتماعي‌ رابيان‌ مي‌كند بلكه‌ منعكس‌كننده‌ اختلافها و برخوردها و در نتيجه‌ جهت‌گيري‌ جامعه‌ها در خودمي‌باشد.
بدينسان‌، چگونگي‌ هويت‌ و چند و چون‌ ساخت‌ و تركيب‌ مولفه‌ها را (در زمينه‌ ايجاد مقام‌ ولايت‌مطلقه‌ انحصاري‌) در دين‌ مورد عمل‌ جامعه‌ بايد جست‌ همچنين‌ نيروي‌ انقلابي‌ و مبارزه‌ با نظام‌ شرك‌را نبايد تنها از روي‌ دين‌ (يا در زبان‌ مد ـ ايدئولوژي‌...) نظري‌ تشخيص‌ داد بلكه‌ بايد از روي‌ دين‌ موردعمل‌ مشخص‌ ساخت‌ بدينقرار، ديگر اسم‌ دين‌ و اسم‌ عقيده‌ به‌ تنهائي‌ پژوهشگر را گمراه‌ نمي‌كندصفت‌ مسلمان‌، مسيحي‌، يهودي‌، بودائي‌، ماركسيست‌، خودبخود گوياي‌ چنداني‌ ندارد در تحقيق‌ بايداز برون‌ به‌ درون‌ رفت‌ و ديد كه‌ شرك‌ چگونه‌ مي‌تواند در ظاهرهاي‌ گوناگون‌ خود را بيارايد و ديدپرستش‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ و افسانه‌ها و ظن‌ و گمان‌ و...
يعني‌ اين‌ چهار ديواري‌هايي‌ كه‌ بيشتر مردم‌ در آن‌ اسير و وابسته‌اند چگونه‌ با نماهاي‌ گوناگون‌حاكميت‌ قطعي‌ دارند و دين‌ مورد عمل‌ هستند بسيارند كساني‌ كه‌ در نظر توحيدي‌ ولي‌ در عمل‌مشرك‌ هستند چرا كه‌ توحيد را فقط‌ امر نظري‌ ميدانند نه‌ عملي‌ وقتي‌ كه‌ توحيد قانون‌ عملي‌ نباشدپس‌ چير ديگري‌ جاي‌ او را مي‌گيرد و آن‌ هر چه‌ باشد شرك‌ است‌.
ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ همان‌ رهبري‌ بر پايه‌ شرك‌ است‌ و رهبري‌ بر پايه‌ توحيد ولايت‌ جمهورمردم‌ است‌
انما وليكم‌ الله رسوله‌ و الذين‌ آمنوا
در مقاله‌ بعدي‌ به‌ چگونگي‌ استمرار پرستش‌ ولايت‌ مطلقه‌ انحصاري‌ و انديشه‌ و عمل‌ آن‌ خواهيم‌پرداخت‌

انشاءالله



                                                                                            





هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر