اينک تفصيل اين مختصر:
الف - دروغ گويان و دوگويان:
همه بارها شنيده ايم که دروغگو دشمن خدا است. در کتاب لاصول راهنما ما آندسته از دروغگويان را که خدا تا رستاخيز لعنت می کند، معرفی کرده ايم (۱۹۹)
در اينجا دروغگويان را گروه بندی می کنيم:
1- کسانيکه از راه خود و شخصيت پرستی کارشان دائماً توجيه قول يا فعل، نظريه يا عمل است. دائماً نظريه و دين و احکام دين را موافق رفتار خود يا قدرت حاکم تفسير و توجيه می کنند: هر آنچه را که می کنند و می خورند ... از قول خدا يا «ايدئولژی»، حلال می کنند: (۲۰۰)
وَلاَ تَقُولُواْ لِمَا تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ الْكَذِبَ هَـذَا حَلاَلٌ وَهَـذَا حَرَامٌ لِّتَفْتَرُواْ عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ إِنَّ الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ لاَ يُفْلِحُونَ {۱۱۶}
از راه دروغ بستن به خدا به دروغ اين را حلال و آن را حرام نشمريد. از اينکار زبان فروبنديد. همانا کسانيکه بر خدا دروغ بندند، رستگار نمی شوند.
برای آنکه از زير بار مسئوليت ها بگريزند و گوشه نشينیِ سراسر ضعفِ خويش را توجيه کنند، در دين يا عقيده بدعت می گذارند. امروز اين نوع بدعت گذاری در همه جای روی زمين رواجی بتمام دارد: (۲۰۱)
... وُ رُهبُانِيُهُّ ُ ابتَدُعـُوهُا مُا کَتَبُنهُا عُلَيِهم ...
و رهبانيت را که از خويش درآورده اند (از مردم دوری گرفتن و تنهائی و انزواگزيدن ولو برای پرستش) ما برايشان مقرر نکرده ايم.
برای آنکه عمل خود را توجيه کنند همانند گروهی از «بنی اسرائيليان»، ديروز و امروز معنی دين يا نظريه و ايدئولژی و هر خبر و حرف و سخن را بر می گردانند و با عمل خود موافق می کنند (۲۰۲)
فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُواْ مِنْهُمْ قَوْلاً غَيْرَ الَّذِي قِيلَ لَهُمْ
پس از ميان آنان، کسانيکه ستم پيشه می کنند، سخن را بر می گردانند و آنرا جز آن می کنند که بديشان گفته می شود.
برای پيش بردن مقاصد خود از هيچ جعل و افترائی امتناع ندارند، قول و نوشته جعل می کنند و به هرکس که بخواهند نسبت می دهند، حتی به خدا: (۲۰۳)
... وُيُقُولُونُ عُلَی اللهِ الکَذِبُ وُ هـُم يُعلَمون َ
و از قول خدا دروغ می گويند و خود می دانند که چنين می کنند.
برای آنکه عقيده را تبليغ کنند از توسل به دروغ امتناع ندارند. توجيه شان اينستکه «هدف وسايل را مشروع می کند». در زمان ما بسيارند کسانيکه خود را از ورای «عقيده» مطلق می کنند و دروغ برای «عقيده» را واجب می دانند. اينان نيز بسيار خطرناکند چرا که با افترای بر صاحب دين يا عقيده، و بستن قولی يا فعلی بدو، مردم را در گمراهی می اندازند. (۲۰۴)
فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللّهِ كَذِبًا لِيُضِلَّ النَّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ
ستمکارتر از آنکه عليه خدا دروغ می گويد تا که مردم را بنادانی خويش گمراه کند، کيست؟
2- کسانيکه جهل خود را علم می پندارند و چنان خود را در دانسته های خويش مطلق می کنند که از شنيدن و يا خواندن هر قولی و استدلالی که با «باورهاشان» يا همانطور که می گويند: «با خط فکريشان» نخواند، می گريزند»: (۲۰۵)
وَإِذَا قُرِئَ عَلَيْهِمُ الْقُرْآنُ لَا يَسْجُدُونَ {۲۱}
بَلِ الَّذِينَ كَفَرُواْ يُكَذِّبُونَ {۲۲}
و وقتی برايشان قرآن خوانده شود، (به حقانيتش) سرفرود نمی آورند. بل آنان که کفر می ورزند، تکذيبش می کنند.
مجيد: به نظرم اينجا اين آيه که می خواهد بگوید آنان كه وقتى به آيات پروردگارشان پندشان دهند ، در برابر آن با حالت كرى و كورى نمي افتند ، [ بلكه با گوش شنوا و چشم بصيرت به آن دل مي دهند . ]سوره فرقان آيه 73) نه اینطور نیست در اینجا کسانی را می گوید که حق را انکار و تکذیب می کنند و قبول نمی کنند
3- کسانيکه خود را لايق ترين کسان به حکومت و رهبری می پندارند و بنای شخصيت خويش را بر پايه دروغ می گذارند و دروغ را بعنوان وسيله رسيدن به مقصود بکار می برند. اين شيوه کسانی نيست که می پندارند رهبر و خودکامه به دنيا آمده اند و امروز بيشتر از هر زمان وبال بشرند. دستورالعملشان اينست:
«دروغ را بايد آنقدر بزرگ گفت که کسی در درستی سخن ترديد نکند.» (۲۰۶)
از ازل تا به ابد، خورشيد رخشان و ماه تابان و روز روشن و شب تيره و آسمان و ستارگانش و زمين و زيندگانش بر دوام گواهند که: طاغيان دروغ گويانند و دروغ را محض طاغوت پيشگی می گويند: (۲۰۷)
كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوَاهَا {۱۱}
ثمود از راه فزونی طلبی و سرکشی، دروغ گفت.
4- شيطان صفتانی که منيت و کبر و تسکين عقده خود بر تربيتی و هم رياست مآبی خود را، در نفاق افکنی می جويند. اينان از راه جعل و نشر اکاذيب جمع را به گروه های متخاصم تجزيه و بی اثر می کنند. در روزگار ما، و پيش تر از هر زمان، دروغ به قصد نفاق افکنی رواج کامل دارد: کمتر جمع و جماعتی است که از جمله بدست کسانيکه در لباس خودی و « پيش کسوتی» با دروغ و بهتان و دوبهم زنی و ... نفاق می افکنند، دچار انشعاب و اضمحلال نشده باشند. منافق لزوماً دروغگوست: (۲۰۸)
وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَكَاذِبُونَ {۱}
و خدای گواهی می دهد همانا منافقين دروغ گويند.
5- کسانيکه از راه پرستش عاشقانه خويش يا شخصيت محبوب خويش (دوست، همرديف، هم حزب، رهبر و ...) هر بينه و آيه و هر واقعيتی را لجوجانه تکذيب، يا انکار و يا تحريف می کنند. حق برای آنها، هوس دلشان است و آنچيزی است که عطش منيت و خودپرستی شان را فرونشاند، و از اينرو حق را و واقعيت را مثل آب خوردن کتمان می کنند : (۲۰۹)
إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنزَلْنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ وَالْهُدَى مِن بَعْدِ مَا بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتَابِ أُولَـئِكَ يَلعَنُهُمُ اللّهُ وَيَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ {۱۵۹}
کسانی را که آنچه را ما (خدا) از بينات و هدايت می فرستيم، کتمان می کنند؛ (آنهم) پس از آنکه (آن بينه ها و هدايت را) در کتاب برای مردم بيان کرديم، بی ترديد خدای و لعنت کنندگان لعنت می کنند.
و يا تکذيب و انکار می کنند: (۲۱۰)
وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللّهِ كَذِبًا أَوْ كَذَّبَ بِالحُقِ لَما جُآءَه ...
ستمکارتر از کسيکه بر خدا دروغ می بندد و يا که حق را وقتی بر او عرضه می شود دروغ می خواند، کيست؟
6- کسانيکه ظن و گمان خود را علم می انگارند و با شيدائی می ستايند و در نتيجه آنچه را که نمی دانند و آنکس را که نمی شناسند، دشمن يا دوست می دارند، و در حق مغضوب يا محبوب خود ازهيچ قول و فعل دروغی، دريغ نمی کنند. از علائم بيماری پرستش شخصيت ابراز کينه و دشمنی به کس يا نظر علمی است که بيمار بدان علم ندارد. علت کينه بيماری عشق بخويشتن است. بيمار راه مستقيم را که کوشش کردن و شناخت پيدا نمودن است، رها می کند و جرأت راست گفتن را حتی بخود نيز، از دست می دهد و حتی بخود گفتنِ «نمی دانم» را نيز دون شأن خود می داند. در نتيجه بجای رفتن در راه علم، در سراشيب جهل تا ورطه جهل مرکب می رود. تا بوده اين بيماری گريبانگير بشر بوده و امروز نيز شيوع کلی يافته است: بطور ساده بيمار هر آنچه را نمی داند تکذيب می کند و بسيار اتفاق می افتد که تصورات جاهلانه خويش را واقعيت يک نظريه جلوه دهد و به اثبات آنها پردازد. چهارده قرن است کذابين و بيماران به پرستش شخصيت با قرآن چنين رفتار می کنند: (۲۱۱)
بَلْ كَذَّبُواْ بِمَا لَمْ يُحِيطُواْ بِعِلْمِهِ وَلَمَّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ كَذَلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الظَّالِمِينَ {۳۹}
بل بدانچه علم نيافته اند، و يا سر از تأويلش در نياورده اند، دروغ می خوانند. آنان نيز که پيش از اينان بودند، همينسان دروغ می خواندند. پس بنگر پايان کار ستمکاران چون شد.
مجيد: پس با اين حساب تأويل موجود است و بايد به آن علم داشت. بله درست است تاویل همان بر گرداندن فروع به اصول است که معنی صحیح ان را بیان می کند
7- کسانيکه در دورغ زنی تا بجائی پيش می روند که با دروغ خود را نيز می فريبند. فراوانند کسانيکه به نظريه يا حزب و جمعيتی باور ندارند، اما به علت ابتلای به بيماری پرستش شخصيت می ترسند علم و باور خود را آشکار کنند و صاف و صريح از عقيده جاهلانه يا از گروه گمراهی که عضو آنند، تبری جويند. بر باطل تا مرگ باقی می مانند و برای بقای بر باطل دائم توجيه می تراشند. از هر کس و هر فکر و هر واقعيتی مثل جن از بسم الله می گريزند. نزد اينان، علامت بيماری پرستش شخصيت اينستکه محض خنثی کردن اثرات ناباوری خود بفکر و گروهی که بدان گرويده اند، نظريه های ديگر را نه از راه دليل، بلکه از راه تخطئه و دست انداختن و ... تکذيب می کنند. اين کسان بيشتر در ميان قشرهای بالای گروه های سياسی و مذهبی قرار دارند. اينان مردمی خطرناک و دون هستند و سرانجام در آتش خودپرستی تباه می شوند: (۲۱۲)
انظُرْ كَيْفَ كَذَبُواْ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَضَلَّ عَنْهُم مَّا كَانُواْ يَفْتَرُونَ {۲۴}
وَمِنْهُم مَّن يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ وَجَعَلْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَن يَفْقَهُوهُ وَفِي آذَانِهِمْ وَقْرًا وَإِن يَرَوْاْ كُلَّ آيَةٍ لاَّ يُؤْمِنُواْ بِهَا حَتَّى إِذَا جَآؤُوكَ يُجَادِلُونَكَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُواْ إِنْ هَذَا إِلاَّ أَسَاطِيرُ الأَوَّلِينَ {۲۵}
وَهُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَيَنْأَوْنَ عَنْهُ وَإِن يُهْلِكُونَ إِلاَّ أَنفُسَهُمْ وَمَا يَشْعُرُونَ {۲۶}
بنگر چسان بزيان خويش دروغ می گويند و بنگر چگونه آن دروغ ها که (مطلق و بر خود، خدا) می ساختند، از ايشان گم می شوند.
و از اينان، بعضی به سخن تو گوش می دهند، اما (بسبب همان دروغ که می ساختند) بر ديده دلهايشان پرده ها قرار داديم تا اندرنيابند و گوشهايشان را سنگين کرديم تا نشوند و هر آيه و نشانه ای می بينند بدان ايمان نمی آورند. چون بنزد تو می آيند، مجادله می کنند. آنان که کفر می ورزند می گويند اين سخنان همان افسانه های پيشينيانند و اينان ديگران را از پذيرفتن سخنان حق باز می دارند و (خود نيز) از آن دوری می گزينند. اينان جز خويشتن را بهلاکت نمی افکنند و بر اين حقيقت شعور ندارند.
ب- منافقين
1- از بدترين دروغ زنان آندسته از نفاق افکنانند که با بيگانه پيوند می جويند و در درون جمع بگروه بندی و دسته سازی و «فراکسيون» بازی می پردازند. اينان در پی وسوسه های من مطلق شده شان، با خارج از جمع و جماعت رابطه می گيرند و با اين رابطه پای « قدرت خارجی» را بدرون جمع می گشايند و با اين اتصال جمع را دچار عارضه تضاد می نمايند - تضاد همواره عارضی و نتيجه اجتماع عوامل درونی و بيرونی است- . منافقين آنانند که برای تحصيل قدرت و يا سرنگون کردن قدرت رقيب با عوامل خارجی تماس می گيرند و با کشيدن پای اين عوامل بميان جمع و جامعه، آنرا دچار تضاد تشديد يا طبقه بنده ای می نمايند. اينان بظاهر همفکر و همگروه و همرزمند، بظاهر از ديگران فعال تر و دلسوزترند، بظاهر ... اما در واقع مطيع امر من خدا شده شان هستند. شب و روز در کار دسيسه سازيند تا قدرت را قبضه کنند، و اگر نشد جمع را متلاشی سازند. داستان گروه منافقين مدينه واقعيت فوق را بيان ميکند:
سر دسته منافقين عبدالله بن ابی است. درباره اوست که اسيدبن حصير به پيامبر (ص) می گويد: «با او مدارا کن، چه تو از ناحيه پروردگار بسوی خلق مبعوث شده ای و برای همه عالميان رحمتی، و اين بيچاره بدبخت از اين جهت ناراحت است که يکروز رئيس قوم بود و قوم و قبيله اش مشغول ساختن تاج برای او بودند و فعلاً می بيند آن تاج و آن سلطنت بوسيله توا از دستش بيرون رفته است و لذا هيچ لحظه از حسد و اندوه کشنده آرام و قرار ندارد»(۲۱۳)
پس از جنگ بنی مصطلق، عبدالله بن ابی فرصتی برای ايجاد دو دستگی در جمع مسلمين می يابد (۲۱۴) و در پی ايجاد ثنویت ميان مهاجرين و مردم مدينه بر می آيد و می گويد:
«بخدا مهاجران در ديار ما زياد شده اند، درباره ما و آنها اين سخن صادق است که گفته اند سگ خود را چاق کن تا تو را بخورد. بخدا اگر به مدينه برگشتيم، آنکس که عزيزتر است، آنکس را که ذليل تر است از آنجا بيرون خواهد کرد.»
و بکسان خود که در آنجا حاضر بودند می گويد:
«اين کاريست که شما با خود کرديد، آنها را در شهر خود جای داديد و اموال خود را با آنها قسمت کرديد، بخدا اگر کمک نکنيد ناچار می شوند از پيش شما بروند.»
چون اين سخنان بگوش پيامبر می رسد، عبدالله بن ابی، بنا به رويه منافقان، منکر سخنانش می شود. پيامبر می بيند اين وسوسه علاجی سريع و قاطع می طلبد: مسلمانان را به يک راه پيمائی پرشتاب و طولانی بسوی مدينه بر می انگيزد. پس از يک روز و نيم راه پيمايی مسلمانان بخواب می روند و چون بيدار می شوند خستگی ها و وسوسه عبدالله را فراموش می کنند و اين آيه در وصف منافقان فرو می آيد: (۲۱۵)
هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لَا تُنفِقُوا عَلَى مَنْ عِندَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى يَنفَضُّوا وَلِلَّهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَا يَفْقَهُونَ {۷}
يَقُولُونَ لَئِن رَّجَعْنَا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَلَكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَا يَعْلَمُونَ {۸}
منافقان آنانند که می گويند بر همراهان رسول خدا انفاق نکنيد تا ( از اطراف وی) پراکنده شوند. گنجهای آسمانها و زمين از آن خدايند، وليک منافقان در نمی يابند. می گويند چون به مدينه بازگرديم، بيگمان گرامی تران شهر (ساکنان) خوارترها (مهاجران مقيم شهر) را از آن بيرون خواهند کرد. و عزت خدای و پيامبر و مؤمنان راست وليک منافقان نمی دانند.
پيش از اين نيز، عبدالله به بند و بست با يهوديان و تحريک آنان می پردازد و کار مسلمانان و يهوديان را به جنگ می کشاند و کار اين جنگ به اخراج يهوديان از مدينه می انجامد. يهوديان و منافقان با زد و بندهای خود، تضاد عارض جامعه می کنند و همواره جبهه مسلمانان را در برابر دشمنان تضعيف می نمايند. هنوز نيز اين همدستی ها، گروه ها را از درون متلاشی می کند. اين آيه بيان وحدت منافقين و کافرين، و تضادی است که از رهگذر وحدت آنان در جمع ايجاد می گردد، و نيز بيانگر امر واقع مستمريست که امروزه ما بدان گرفتاريم. (۲۱۶)
اَلـََم تَرُ اِلَی الَّذِينُ نَافَقُوا يُقُولُونُ لِاَخَوانِهـُم الَذِينُ کَفَروامِن اَهِل الکِتبِ لَئِن اُخرِ جتُم لَنَخر ُجُنُّ مُعُکُم وُلانُطيع ُ فِيکُم اَحُدٌ اَبُداً وُّاِن تُوتِلُتُم لَنَنصُرُ نَکُم وُاللهُ يُشهُد ُ اِنَهـُم لَکذُِبونُ
در کسانيکه نفاق می ورزند و به برادران خويش از اهل کتاب که کفر می ورزند می گويند: اگر بيرون رانده شويد، بی ترديد با شما ( از شهر) بيرون شويم و عليه شما فرمان احدی را ابدا اطاعت نکنيم و اگر با شما نبرد کنند بيگمان بياری شما برخيزيم، نظر نمی کنی؟ و خدای گواهی می دهد که اينان بی ترديد از دورغ گويانند.
اما منافقان به همه دروغ می گويند. از خاصه های اينان يکی فرصت طلبی است. اينان خود پرستند و به هيچ قرار و مداری وفادار نمی مانند. اگر ديدند جمع با قاطعيت عمل کرد و ديگر اميدی به کافران يا قدرت خارجی نيست اينان را رها می کنند و در انتظار فرصتی ديگر نشينند. عبدالله نيز همينکه کار يهوديان را خراب می بيند، قول و قرارها را فراموش می کند: (۲۱۷) و (۲۱۸)
لَئِن اُخرِجـُوالَايُخر ُجـُونُ مُعُهـُم وُلَئِن قُوتِلٌوا لاَ يُنصُر ُ ونَهـُم وُلَئِن نَّصَر ُ وهـُم لَيـُولُنُ الُاَادبُارُ ثُمُّ لَايـُنصَرونُ
اگر (اهل اکتاب از شهر) اخراج گردند (منافقان) با آنان بيرون نخواهند رفت و اگر با ايشان جنگ شود، بياريشان بر نخواهند خواست. و اگر (هم) ياريشان کنند، بديشان پشت خواهند کرد و دست از ياريشان بازخواهند شست.
پس از اينکه دو بهم زنی و برانگيختن ديگران بجائی نمی رسد، برسم منافقان خودستا به گروه بندی و دسته سازی در دورن جمع می پردازند و با قدرت جهانی روم رابطه می گيرند و کوشش می کنند تا در درون جامعه اسلامی يک هسته خرابکار پديد آورند و جامعه اسلامی را از درون تجزيه کنند:
« شبی منافقين در مدينه گرد هم می آيند و معتب بن قثير آغاز سخن می کند: ما کجا بوديم و بنی عمروبن کوف کجا؟ چرا بايد آنان از ما جلو بيفتند. من اين درد دلم را نمی توانم از شما پوشيده دارم که ما و بنی عمروبن عوف از يک دودمان و پسرعموهای يکديگر باشيم، آنها آنقدر ترقی کنند و ما اينقدر عقب بمانيم. دوای اين درد چيست؟ ... ديگر مسلمانان را بهيچ قدرتی نمی توان درهم کوبيد.»
همواره چنين است. آنها ک بخاطر عشق بخود خدا شده شان در پی نفاق و اختلاف و دسته سازی و دسيسه پردازی می روند، سرانجام جز اين راهی نمی يابند که قصد واقعی خويش را در لفاف «عقيده» بپوشانند و اختلاف های شخصی را «اختلافات ايدئولژيک» جلوه دهند و اين خطرناک ترين دروغهاست:
«ثعلبه بن حاطب که تا اين لحظه درازکشيده است بر می خيزد و می گويد اينطور هم که تو می گويي نيست و علاج اين درد آسانتر از آنست که تو پنداشته ای. اين غصه ندارد، غصه از پيشرفت سريع اين دينی است که پيدا شده و حتی برای يک لحظه هم از پيشرفت و رونق خود نمی کاهد و مردم فوج فوج بدان می گروند. اين را نبايد سرسری انگاشت ... (درست مانند امروزه روز که وقتی کسی فکری را عرضه می کند و خودپرستان دکان خود را تخته می بينند، بفغان و زاری بر می خيزند و بانواع وسايل متوسل می شوند که صاحب فکر را خفه سازند)... هر روزی که به مسجد می روند به يک دسته مسلمان تازه وارد بر می خورند و اين وضعی که محمد بخود گرفته مايه حسرت و تأثر است. من آخر از اين غصه می ترکم.
«وديع بن عامر چاره می جويد: همين امروز نامه ای از ابی عامر راهب که همه می دانيد چقدر با محمد دشمن است به من رسيده. در آن نوشته: بعد از آنکه از مدينه بيرون آمدم مدتهای طولانی بيابانها و کوه ها را پيمودم و سرانجام به پايتخت روم رسيده و بوسائلی خود را به قيصر که مردی متعصب در مسيحيت است رسانيدم و سرگذشت پيدايش محمد و دعوت او و پيشرفتهای شگفتی که کرده برايش نقل کردم و بدو اعلام خطر نمودم ... قيصر روم بسيار ناراحت شد و وعده داد که با تمام قوا خواهد کوشيد و آئين خود را عليه دين محمد ياری خواهد کرد. چيزی که هست اظهار می داشت: برای اينکار به يک مرکزی احتياج دارد که در آنجا نقشه های خود را عملی سازد ... اينک بايد جايی را در نظر بگيريم و برای فعاليتهای او اختصاص دهيم. مکانی بايد باشد که مسلمانان از آن خبر نيابند
« و من برای اجابت دعوت او و تهيه چنين مرکزی، نقشه ای ريخته ام: همه شما بخوبی می دانيد که کار محمد از قوه و قدرت بجائی رسيده که ديگر ما نخواهيم توانست از راه جنگيدن و دشمنی علنی او را از بين ببريم. از طرف ديگر هم زندگی کردن ما با او در مدينه ممکن نيست مگر آنکه با او بغير آنچه در دل داريم سلوک کنيم. يعنی اظهار علاقه نموده و نفاق بورزيم. اينهم اگر نگويم ممکن نيست، بسيار دشوار است زيرا وی به راز ما پی می برد و هميشه درباره ما در شک و ترديد است. نقشه من اين است که زمينی را تهيه کرده و در آن مسجدی بنا کنيم و به محمد و يارانش چنين بنماييم که ما در اينجا مشغول عبادت و نمازيم. آنگاه از ميان خود امام انتخاب کرده نزد محمد رويم و برای رسميت دادن آن مسجد و امامش، از او بخواهيم تا خود بيايد و آنرا افتتاح کند.»
اين نقشه را می پسندند و « مسجد» را می سازند و بنزد پيامبر می آيند، و اين در لحظه ای که سپاه اسلام رهسپار جنگ تبوک است. به پيامبر می گويند «از آنجا که خانه های ما از مسجد دور است و ما در گرمای تابستان و سرمای زمستان بزحمت می توانيم خود را به مسجد برسانيم، لذا در همان محله خود مسجدی ساخته و پرداخته ايم و بر امامتش مجمع بن جاريه را انتخاب کرده ايم. اينک از شما دعوت می کنيم برای افتتاح آن مسجد قدم رنجه فرموده و خود منتی بر ما نهيد». پيامبر پاسخ می دهد: « با شد تا از سفر جهاد باز گردم.»
در بازگشت، هنوز دو روز راه به مدينه مانده است که اين آيه ها سرنوشت « مسجد ضرار» را معين می کند: (۲۱۹)
وُالَّذِينُ اتَخَذُا وُامُسجِدٌا (۱۰۶)
ضِرُارٌا وُ کُفرٌا وُ تَفرِيـُقًا بُينُ المـُؤمِنِينُ وُاِرصَادٌالِّمُن ُحُارُبُ اللهَ وُ رُسـُولَه مِن قَبلَ وُ لَيُحلِفُنُّ اِن اَرُد ُ نَآاِلَا الحـُسنی وُاللهُ يُشُهُد ُ اِنَهـُم لَکذِبـُونُ
لَا تَقُم فِيهِ اَبُدٌا لَسُجِد ُ اُسِّسُ عُلَی التَقُوی مِن اَوُّلِ يُومٍـ اَحُق ُ اَن تَقُومُ فِيهِ فِيهِ رِجال ُ يـُحِبتُونُ اَن يُتَطَهُّر واُ واَاللهُ يـُحِب ُ اُلمـُتَطِهّرينُ(۱۰۸)
و خداوند گواهی می دهد کسانيکه مسجدی را پايگاه ضرر و زيان زدن و کفر ورزيدن و تفرقه افکندن ميان مؤمنان قرار می دهند، و آنرا کمينگاه آنهائی می گردانند که از پيش با خدا و پيامبرش می جنگند و البته سوگند می خورند که قصدی جز خير ندارند، بيگمان دروغ گو هستند. هرگز در آن در نيا. مسجدی که از روز نخست بر پايه تقوی بنياد گرفته است، در خورتر است که در آن درآئی و بپای ايستی انسانهائی در اين مسجدند که می خواهند پاک گردند و خدای پاکی جويان را دوست می دارد.
و مسجد ضرار به دستور پيامبر و بدست عمار ياسر و وحشی ويران می شود. (۲۲۰) اما هنوز که هنوز است، تشعب و دسته بندی و باندبازی و تفرقه افکنی زير پوشش « عقيده» رواجی بتمام دارد. هنوز نيز در درون جمع ها و در رابطه با عوامل برون گروهی، کانونهای فتنه و پايگاه های تضاد ساخته می گردد. و کو آن هوشياری و آن نور هدايت که راستان را از مکر و دروغ نفاق افکنان آگاه کند و کو آن« عمار ياسر که اين مسجدهای ضرار را ويران سازد؟...
2- کسانيکه با استفاده از ضعف نفس مردمان و تن آسائی و ترس از خطر که خاصه خودپرستان است، دائم تبليغ يأس و سستی می کنند: تا مشکلی پيش می آيد، اينان در صدد بهره برداری بر می آيند که: «نگفتيم و ... نه، چه فايده دارد؟ بايد دنبال کار خود رفت ...» و برای آنکه کاری صورت نگيرد عذرها و بهانه ها می تراشند. چون می خواهند همواره در رأس باشند و اينکار با حرکت و بروز استعدادها جور نيست، هر حرکتی را با انواع حيله ها و تحريکات مانع می شوند، پاها را سست و دلها را لرزان می کنند و بنای اعتماد افراد را بيکديگر خراب می کنند. بسيار نيروها که بدست اين جماعت پريشان شده اند و می شوند. ملاحظه حال جمع ها و حزب هائی که در يک قرن اخير در کشور ما بوجود آمده اند و از بين رفته اند کفايت می کند که ما را از اندازه خطر اين گروه آگاه گرداند. اينان راه را می بندند - وقتی بايد راه رفت -، و پای عمل را سست می کنند - وقتی بايد عمل کرد - و دائم کارشان پاشيدن تخم شک و ترديد است و اينهمه را در لباس خيرخواهی برای جمع می کنند: (۲۲۱)
وُاَطِيعـُوااِللهَ وُ رُسـُولَه وُلَاتَنَازَعـُوا فَتَفشَلو ُا وُ تَذهُبُ رِيحـُکُم وُ اصِبـُروا اِنُّ اللهَ مُعُ الطّبِرِينُ (۴۶)
وُلَاتَکُونُوا کَالَّذِينُ خَرُجـُوا مِن دِيُارِهم بُطَرٌاوُّرِئَآءَالنَّاسِ وُ يُصُد ُونُ عُن سُبِيلِ اللهِ وُاللهِ بِمُايُعمُلُونُ مـُحِيط (۴۷)
و خدا و پيامبر او را اطاعت کنيد و با يکديگر نزاع مکنيد چرا که بدان سستی يابيد و نيروی شما از دست برود. و (بر سختی ها) شکيبا باشيد. همانا خدای با شکيبان است. و همانند کسانی مباشيد که از ديار خويش خرامان و محض خودنمائی کردن به مردم، بيرون می روند. و راه مردم را به سوی خدا می بندند. خدای بدانچه می کنيد، محيط است ...
ِاذيُقُولُ اُلمـُنفِقُونُ وُالَِّذينُ فِی قُلُوبِهم مُرُض غَرُّهم ءُ لَآءِدِينُهـُم ُ وُ مُن يُتَوُکَّل عُلَی اللهِ يِانّ اللهَ عُزِيـُز حُکِيم ُ(۴۹)
... و (بياد دار) که منافقان و آنانکه در دلهاشان مرض است می گويند اينها را دينشان فريب داد!! و (حال آنکه) هر کس بخدای توکل کند (نجات می جويد) همانا خدای عزيز و حکيم است.
و اگر دستشان روشود، و از اينان بپرسی چرا تشکيک و ترديد می کنند، می گويند قصدی نداشته اند و جز خير و مصلحت نمی خواسته اند، و يا می خواسته اند سرگرمی جويند: (۲۲۲)
ثُمَّ جَآؤُوكَ يَحْلِفُونَ بِاللّهِ إِنْ أَرَدْنَا إِلاَّ إِحْسَانًا وَتَوْفِيقًا {۶۲}
نزد تو می آيند و بخدا سوگند می خورند که نظری جز خير و توفيق نداشتيم.
و شناسايي کردن ايندودسته، چون در رابطه با « خارج» عامل عارضه تضاد هستند، آسان است. در حقيقت کسانی را که با گروه ها و دسته ها و قدرتهای ديگر تماس برقرار می کنند و می خواهند با استفاده از اين دسته ها و قدرتها خود را بر جمع و سرنوشت آن حاکم سازند و عقيده برايشان دست آويزی بيش نيست، آسان می توان شناخت و غالباً نيز می شناسيم، اما کو آن رفتار قاطعانه با منافقان که قرآن دستور می دهد: (۲۲۳)
يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَافِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ {۹}
ای پيامبر، باکفار و منافقان جهاد کن و بر ايشان سخت بگير. جای اينان جهنم و مسيرشان چه بدفرجامی است.
3- کسانيکه چون فکر و عقيده ای را در رشد و پيشرفت می بينند، خود را در زمره گروندگان به آن فکر قلمداد می کنند، و وقتی جمعی را در حرکت می يابند، در عداد آن جمع وارد می شوند. ولی اگر در آن رشد و اين حرکت جائی برای خويش متصور نبينند، يا موقعيت خويش را در تنزل يابند، سعی در تخطئه فکر و حرکتی می کنند که خود بدو گرويده بودند: (۲۲۴)
وَإِذْ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُورًا {۱۲}
و آنگاه که منافقان و کسانيکه در قلبهايشان مرض است می گويند، آنچه خدای و پيامبرش ما را بدان وعده داد، همه پوچ و فريب است.
اينان کارشان اينست که فکر و عقيده را به اسباب دو بهم زنی تبديل کنند، و برای هر فکر و سخن تفسيری می جويند که با استفاده از آن، بتوان تمايل بخودپرستی را تشديد و بدان دوئيت ها را بيشتر کرد: اگر نسل مسئوليت و عمل را به سخت کوشی در زمينه های انديشه و عمل بخوانی، اين دعوت را به تحقير بر می گردانند و می گويند: «مقصود از اين سخن اينست که شما (خوانندگان يا شنوندگان) نادانيد». و اگر محض پرهيز از نفاق، دعوت باجتماع و رسيدگی کنی، گويند: « مقصود از اين سخن تحريک است» و اگر در صدد تحقيق از علت سستی ها و خلاف گويي ها و دلسردی ها برآئی، از ترس لو رفتن، فغان بر می آورند، که: اين عمل وحدت ما را بخطر می اندازد»! و ... و هر زمان، هر گروهی باهر فکری، با اين منافقان سروکار دارد، وای عجب که بر جايند و به فتنه گری مشغول: (۲۲۵)
وَإِذَا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسَامُهُمْ وَإِن يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُّسَنَّدَةٌ يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قَاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ {۴}
و وقتی آنان (منافقان) را می بينی، جسم و تنشان تو را در شگفتی می اندازد. و اگر سخن گويند گوش ده، پنداری به چوبهای ( از ريشه کنده و بديوار) تکيه داده شده می مانند. هر صدائی را بشنوند (صدای خصم و) و عليه خود می پندارند. اينان دشمنند. از ايشان حذر کن. خدای بکشدشان. تا بکجا به دروغهای خود در بيراهه ها دوری گزيده اند.
4- کسانيکه مثل جيوه بيقرارند و هر زمان خط عوض می کنند و اتخاذ هر موضعی را وسيله تشعب های جديد قرار می دهند. اينان، ميان عقيده و کفر بعقيده در رفت و آمدند، هر زمان بعقيده ای در می آيند. و اين نه برای آنکه جريان رشد انديشه حقايق جديدی بر آنها آشکار می کند - زيرا جريان رشد فکر هرگز به حرکت جيوه مانند نمی ماند - بلکه بخاطر آنکه می خواهند « دوست و يار و رفيق» از بيگانه و منافق فراهم کنند و به عزت رهبری و سروری رسند و ميل فزونی جوئی و برتری طلبی خود را ارضاء کند. و از اينان تباهکارتر، آنانند که تا می بينند خودخواهی هاشان ارضاء نمی شوند، روی به دشمن می آورند و به صف ستمکاران می پيوندند و بکار توجيه رژيم ستمکار می پردازند و در صف مبارزان ضعف و فتور ايجاد می کند. و علی (ع) از دست اينان چه ها که نکشيد و امروز نيز چه ضربه ها که از رفتار اينان وارد نمی آيد! اينان نيز به هيچ قول و قراری وفادار نمی مانند و در همه جا موجب نفاق و دوبهم زنی هستند. منافق واقعی اينانند، اينان که دشمن را بر دوست بر می گزينند و در جمع دوستان تضاد و خصومت بوجود می آورند. و قرآن اينگونه منافقان را چنين توصيف می کند: (۲۲۶)
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُواْ ثُمَّ كَفَرُواْ ثُمَّ آمَنُواْ ثُمَّ كَفَرُواْ ثُمَّ ازْدَادُواْ كُفْرًا لَّمْ يَكُنِ اللّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَلاَ لِيَهْدِيَهُمْ سَبِيلاً {۱۳۷}
بَشِّرِ الْمُنَافِقِينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا {۱۳۸}
الَّذِينَ يَتَّخِذُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاء مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ أَيَبْتَغُونَ عِندَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ العِزَّةَ لِلّهِ جَمِيعًا {۱۳۹}
بی ترديد خدا آنانرا که ايمان می آورند، سپس کافر می شوند، آنگاه ايمان می آورند، از نو کافر می شوند، و در کفر فزونی می جويند؛ نمی آمرزد و براه راهبرشان نمی شود. منافقان را بشارت ده که همانا عذاب دردناکی در انتظارشان است. کسانيکه بجای مؤمنان، کافران را اولياء خويش می سازند، آيا فرّ و عزّت را از قَبِلِ آنان می جويند؟ همانا عزّت و همه عزّت خدای راست.
5- کسانيکه با همه، خدعه گری می کنند تا بمقتضای شخص و شخصيت پرستی عمل کنند. با همه هستند و با هيچکس نيز نيستند. بهمه می گويند که از ايشانند و با هر کس برنگ او در می آيند. در همه جا تخم تذبذب و بوقلمون صفتی می پاشند. خود را به همه غمخوار نشان می دهند. اينانند که قدرتهای خودکامه بدون آنکه نيازی به استخدامشان داشته باشند، مورد بهره برداری شان قرار می دهند و بدست تبهکارشان، جمع های آزادگان را دچار اختلاف و تجزيه و تشعب می گردانند (۲۲۷) اينان با همه دروغ می گويند و نيرنگ می بازند و اينها همه بتصور اينکه بخود راست می گويند، اما حقيقت آنستکه بخود نيز دروغ می گويند و با خويشتن نيز خدعه بکار می برند: (۲۲۸)
إِنَّ الْمُنَافِقِينَ يُخَادِعُونَ اللّهَ وَهُوَ خَادِعُهُمْ وَإِذَا قَامُواْ إِلَى الصَّلاَةِ قَامُواْ كُسَالَى يُرَآؤُونَ النَّاسَ وَلاَ يَذْكُرُونَ اللّهَ إِلاَّ قَلِيلاً {۱۴۲}
مُّذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذَلِكَ لاَ إِلَى هَـؤُلاء وَلاَ إِلَى هَـؤُلاء وَمَن يُضْلِلِ اللّهُ فَلَن تَجِدَ لَهُ سَبِيلاً {۱۴۳}
همانا منافقان با خدا نيرنگ می بازند و حال آنکه خدای (به نيرنگشان) فريب دهنده آنان است.
منافقان وقتی بنماز می ايستند، با رخوت و منتهای بی ميلی و محض ريا با مردم است و خدا را جز بندرت (وقتی در حضور مردمند) ياد نمی کنند.
منافقان ميان اين و آن (عقيده) مذبذبند، نه با اينان و نه با آنانند. کسی را که خدای بحال خود رها سازد، هرگز راه (هدايت) را نمی جويد.
6- کسانيکه با خواندن اشخاص به سوء، کارهائی که نفس بدانها ميلی شديد دارد، کوشش می کنند آنان را بخود وابسته و از جمع جدا سازند. يکی از شگردهای کار قدرتهای خودکامه، همين استفاده از خودپرستی ها برای نفاق افکنی و جدا کردن ضعيف ها از جمع و استخدام آنها است. (۲۲۹)
منافقين کارشان اين است که خواهش های نفس و شهوت ها را مطلق جلوه می دهند و اشخاص را به ارتکابشان وا می دارند و پس از آنکه معتادشان کردند «مسلوب الاختيار» و «آلت فعل» (۲۳۰) شان می کنند و عليه دين و عقيده و مردم و وطن بکارشان می کشند: (۲۳۱)
اَلمـُنفِقُونُ وُالمـُنفِقتُ بُعضُهـُم مِن بُعضٍ يُأمـُرونُ بِالمـُنکَرِ وُيُنهُونُ عُنِ المُعـر ُو ُفِ وُيُقبِضُونُ اَيدِيُهـُم َنسـُواللهَ فَنَسِيُهـُم اِنُ اُلمـُلنِفِقينُ هـُم ُ الفسِقُونُ
مردان منافق و زنان منافق از يکديگرند. اينان (مردمان) را به منکر و زشتکاری امرمی کنند و از معروف و کارهای ستوده باز می دارند. دستان خود را ( بر خير و خدمت) می بندند. خدای را فراموش می کنند و خدای نيز ايشان را از ياد می برد. منافقان بی ترديد فاسقانند.
7- و کسانيکه رفتاری دوپهلو دارند: اگر شکست و سختی رسد، مبلّغ سازشکاری می شوند و خود را بقدرت نزديک می کنند و ستون پنجم دشمن در داخل جمع می شوند و هر روز فتنه ای بپا می کنند و دائم سرکوفت به «تندروها» می زنند. و اگر افق سياست روشن شود و اميد پيروزی يا خود پيروزی رو کند، خود را همه کاره جلوه می دهند و چهاراسبه پيش می تازند و طلبکار که: اگر (مبارزان راستين) گذاشته بودند، چنين و چنان می شد. در صحنه تاريخ ربع قرن اخير ايران، اين دسته از منافقان بطور دائم صحنه گردانيها کرده اند: (۲۳۲)
وُ مِنُ اَلنَّاسِ مُن بُّقُو ُلُ امُنَا بِاللهِ فَِاذَآاُوذِیُ فِی اللهِ جُعُلَ فِتنَهُ النَّاسِ کَعُذَابِ اللهِ وُلَئِن جُآءَ نَصر ُ مِّن رُّبِکُ لَيُقُولُنُ اِنَا کُنَّا مُعُکُم اَوُليسُ اللهُ بِاَعلَمُ بِمُا فِی صُد ُورِ العلَمِينُ
وُلَيُعُلَمنُ اللهُ الَذِينُ امُنوا وُلَيُعلَمُن َالمـُنفِقِينُ
از مردم کسانی هستند که می گويند بخدا ايمان آورده ايم. اينان وقتی در راه خدا آزار می بينند فتنه ای را که از آدميان بديشان رسيده است عذاب خدا می انگارند و اگر ياری و فيروزی از خدا رسد هر آينه گويند ما با شما بوديم. آيا خدا بدانچه در خاطرهای جهانيان می گذرد داناتر نيست. بی ترديد خدای ايمان آورندگان را از منافقان باز می شناسد.
- و کسانيکه بعلت داشتن عقده مهرطلبی، و برای جلب مهر و علاقه، موافق طبع خود پسند آدميان، با تحريف سخنی و يا با جعل، ميان دو کس را برهم می زنند. اينان را در زمره سخن چينان خواهيم آورد.
- و کسانيکه ...
ج - پيمان شکنان و متلونان:
از آندسته از پيمان شکنان و متلونان که در زمره نفاق افکنان و کذابينند، در اينجا و از بقيه بوقت پرداختن به علائم ديگر بيماری پرستش شخصيت بحث خواهيم کرد.
1- کسانيکه با عقيده پيمان می شکنند و در صفِ متحدِ معتقدان، پراکندگی بوجود می آورند. دشمنی با عقيده ای را می آغازند، که تا آنزمان بدان عشق می ورزيدند! در عقيده و سخن تحريف ها وارد می کنند و عقيده را وسيله توجيه قدرت خودکامه ای می سازند که بدو پيوسته اند، و بدان قدرت نيز وفا نمی کنند (۲۳۳) اينان خيانت پيشگانند: (۲۳۴)
فَبِمَا نَقْضِهِم مِّيثَاقَهُمْ لَعنَّاهُمْ وَجَعَلْنَا قُلُوبَهُمْ قَاسِيَةً يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ وَنَسُواْ حَظًّا مِّمَّا ذُكِّرُواْ بِهِ وَلاَ تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَىَ خَآئِنَةٍ مِّنْهُمْ إِلاَّ قَلِيلاً مِّنْهُمُ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاصْفَحْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ {۱۴}
پس بخاطر نقض پيمان خويش، لعنتشان کرديم و بدان نقض ايشان را سخت دل کرديم. اينان سخنها را از مواضع خود بر می گردانند و بخشی از سخنانی را که بدانها تذکار و هشدار داده می شوند، از ياد می برند. زمانی نمی گذرد که در آن خيانتی نکنند و تو (پيامبر) بر آن آگاه نگردی. از پيمان شکنان، اندکند کسانيکه چنين نمی کنند. از ايشان در گذر و بر (کار نادرستشان) چشم پوش. خداوند نيکوکاران را دوست می دارد.
2- کسانيکه با عقيده از راه تحريف آن پيمان می شکنند و آنرا به ابزار خودکامگی های خويش يا توجيه قدرت خودکامه بدل می سازند. ايندسته که در هر زمان نامی به آنان داده اند و امروزه نيز بنا براينکه ايدئولوژی غالب چه باشد عنوانی دارند، در دشمنی با عقيده و حکومت عقيده از دشمنان قسم خورده آن عقيده نيز سبقت می گيرند و موجب پيدايش فرقه های عقيدتی، و کينه و عداوت ميان اين فرقه ها می گردند: به رفتار کسانيکه بنام اسلام يا مارکسيسم استبدادهای سياه حاکم را توجيه می کنند و نيز به گروه بنديها و اختلاف های کينه توزانه عقيدتی که از رهگذر کتمان و تحريف و تسليم بوجود آمده است، نگاه کنيم. و آنگاه از راه عبرت در معنی آيه فوق که در شأن بنی اسرائيل است و اين آيه که درباره مسيحيان کتمان گر است، دقت کنيم (۲۳۵)
وَمِنَ الَّذِينَ قَالُواْ إِنَّا نَصَارَى أَخَذْنَا مِيثَاقَهُمْ فَنَسُواْ حَظًّا مِّمَّا ذُكِّرُواْ بِهِ فَأَغْرَيْنَا بَيْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاء إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَسَوْفَ يُنَبِّئُهُمُ اللّهُ بِمَا كَانُواْ يَصْنَعُونَ {۱۵}
و از آنانکه که گفتند ياران عيسی هستند، پيمان گرفتيم. پس بخشی از آنچه را بدان هشدار و تذکار داده شده بودند، از ياد بردند. (بدان پيمان شکنی و بدين فراموشکاری) ميانشان تا واپسين روز دشمنی و بغض برانگيختيم. خداوند چه زود آنها را از ( چند و چون) محصول دستشان آگاه می سازد.
3- کسانيکه در خدمت استمرارِ نظام استبدادی در قالب و شکلِ دين يا عقيده جديد، با عقيده پيمان می شکنند و با گذشت زمان، واقعيت دين با عقيده را مسخ می کنند. اينان اجتهاد را نه بر اساس اصول پايه و روش متخذ از عقيده، بلکه بر اساس «مصلحت روز» و برای توجيه «وضع موجود» و انطباق دادن دين و يا عقيده با «جريان های فکری» و «رفتارهای مسلط» بکار می برند. هر دين و هر عقيده و هر ايسمی را بگيريم، در تاريخ حيات خويش اين «تحول» را بخود ديده و می بيند. تا جاييکه امروزه کمترين دين و عقيده ای است که در عمل مسخ نشده و واقعيت خود را از دست نداده باشد. درست به اين دليل است که گفته اند وقتی امام عصر (ع)، اسلام را آنطور که هست عرضه می کند، « روشنفکران نوکر استبداد» خواهند گفت «اين دينی تازه است»! (۲۳۶)
مجيد: فرق بين نکته دوم و سوم را نمی فهمم. آيا در دومی دين را تحريف می کند که پيمان را بشکند همانطور که آقای معاویه کرد و در سومی دين را بطور کلی مسخ می کند که بتواند با بيان استبداد همخوانی داشته باشد. به بيان ديگر در اولی برای نکته ای خاص توجيه شرعی درست می کند و در سومی تمامی دين را مسخ می کند.؟؟؟
فَخَلَفَ مِن بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُواْ الْكِتَابَ يَأْخُذُونَ عَرَضَ هَـذَا الأدْنَى وَيَقُولُونَ سَيُغْفَرُ لَنَا وَإِن يَأْتِهِمْ عَرَضٌ مُّثْلُهُ يَأْخُذُوهُ أَلَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِم مِّيثَاقُ الْكِتَابِ أَن لاَّ يِقُولُواْ عَلَى اللّهِ إِلاَّ الْحَقَّ وَدَرَسُواْ مَا فِيهِ وَالدَّارُ الآخِرَةُ خَيْرٌ لِّلَّذِينَ يَتَّقُونَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ {۱۶۹}
پس از ايشان، جانشينانی که کتاب را به ارث برده اند، جايشان نشستند. ازاين دنيای دون، بهره بردند و گفتند بزودی آمرزش خواهيم جست. و اگر (باز) همسنگ بهره (اين دنيا) دراختيارشان گذارده شود، آنرا نيز ببرند. آيا از ايشان ميثاق کتاب گرفته نشد که نسبت به خدا جز حق نگويند؟ آنان آنچه در کتاب است آموخته اند. برای آنان که تقوی گزيده اند خانه آخرت بهتر است. آيا نمی انديشيد؟
4- کسانيکه با ديگران برای کردن يا نکردن کاری پيمان می بندند، اما پرستش شخصيت مانع از وفاداری به پيمان می گردد. بتاريخ بنگريم و ببينيم که اين پيمان شکنی ها چه نقش تعيين کننده ای در استمرار امور واقع داشته اند: کربلا، روشن ترين و کاملترين گزارش سرنوشت شومی است که اين پيمان شکنی ها بر سر جامعه اسلامی آورده اند. حسين (ع)، اين آزاده پاک باز و اين عقيده مجسم، هر روز شهيد می شود. هر بار که پيمانی را با ياران عقيده مند می شکنيم، بر تن او، و بر تن های هزارها شهيد راه عقيده، زخمی تازه وارد می زنيم؛ و او و شهيدان راه عقيده و آزادی انسان، بر اين همه بردبارند. تو خود بنگر تا بکجاست گذشت از خود، و بيانديش که کدامين است شخصيت راستين (۲۳۷)...
اينان گمان می برند که با عقيده نبريده اند، قلبشان با عقيده و عقيده مندان است، اما شمشيرشان عليه عقيده و عقيده مندان بکار می رود. در وصف اينان بود که به امام نوشتند: «قلب مردم کوفه با شما، اما شمشيرشان با پسر معاويه است» به ضعفهای خودپرستی زود تسليم می شوند و عليرغم عقيده، درعمل پيمان می شکنند و تا زير پای گذاردن عقيده و کشتن پيامبر و امام و پيش تازان، کشانده می شوند. در زمان ما اينان پرشمارترند: (۲۳۸)
فَبِمَا نَقْضِهِم مِّيثَاقَهُمْ وَكُفْرِهِم بَآيَاتِ اللّهِ وَقَتْلِهِمُ الأَنْبِيَاء بِغَيْرِ حَقًّ وَقَوْلِهِمْ قُلُوبُنَا غُلْفٌ بَلْ طَبَعَ اللّهُ عَلَيْهَا بِكُفْرِهِمْ فَلاَ يُؤْمِنُونَ إِلاَّ قَلِيلاً {۱۵۵}
بسبب شکستن پيمان خويش و کفر ورزيدنشان به آيتهای خدا و بناحق کشتن پيامبران و قولشان که دلهای ما را پردهء فروگرفته (و سخن شما بدانها راه نيابد) خدای بکفرشان بر دلهاشان مهر نهاده است. پس جز اندک شماری ايمان نمی آورند.
5- کسانيکه فرصت طلبند و هنوز عهدی نبسته آنرا می شکنند، در عهد بستن پيشقدمند. اما تا اوضاع را ديگر می بينند و در افق اميدهای نوی می يابند، پيمان می برند. اينان برده «مصلحت روز» هستند و نان را بنرخ روز می خورند. اينان، چه آنان که جبهه عوض می کنند و چه آنان که جبهه عوض نمی کنند و تنها «موضع» عوض می کنند، هر رشته وصلی راپاره می کنند. با عهد شکنی و تلون بيمارگونه خود، اميد و هيجان، و در نتيجه نيرو و توان را از جمع می برند. با عهدشکنی های پياپی و تلون و هر روز بيک گروه چسبيدن، تفرق و دسته بندی را رونق می دهند و عقيده و عقيده مندان را بدست تبهکار خويش در مسلخ روابط قدرت قربانی می کنند: (۲۳۹)
مجيد: فرق بين نکته چهارم با پنجم در اين است که در نکته چهارم شکننده عهد هنوز از شکستن عهد خود مطلع است و آنرا زشت می داند اما بنا بر ضعف خود نمی تواند بر سر آن پايدار باشد اما در نکته پنجم عهد شکن حتی عهد را برای مصلحت روز می شکند و اين را عين حق می داند.
أَوَكُلَّمَا عَاهَدُواْ عَهْداً نَّبَذَهُ فَرِيقٌ مِّنْهُم بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ {۱۰۰}
آيا شده است عهدی در ميان آيد و گروهی پيمان نشکنند؟ بلکه اکثر ايشان ايمان نمی آورند.
و اينانند کسانيکه عهد می بندند و آنرا می شکنند و خود قربانيان وضعی می شوند که بوجود می آورند: (۲۴۰)
الَّذِينَ يَنقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِن بَعْدِ مِيثَاقِهِ وَيَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَن يُوصَلَ وَيُفْسِدُونَ فِي الأَرْضِ أُولَـئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ {۲۷}
آنانکه پس از پيمان بستن، عهد خدا را می شکنند و از آنچه خدای وصل جستن با آنرا امر کرده است، می برند و در زمين فساد می کنند، (آری) هم آنان از زيانکارانند.
۶- کسانيکه وقتی به اهل عقيده می رسند خود را معتقد نشان می دهند و وقتی به خودکامگان و شيطانهای خود مطلق ساز می رسند، می گويند از شمائيم. اينان با عقيده تجارت می کنند تا هم از توبره بخورند و هم از آخور. از اينان در هر جمع و حزب و گروهی وجود دارد، و يکی از اسباب خرابی کار و پاشيده شدن جمع ها اينان هستند و خود نيز در گمراهی ها و سردرگمی ها تباه می شوند: (۲۴۱)
وَإِذَا لَقُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُواْ إِنَّا مَعَكْمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِئُونَ {۱۴}
أُوْلَـئِكَ الَّذِينَ اشْتَرُوُاْ الضَّلاَلَةَ بِالْهُدَى فَمَا رَبِحَت تِّجَارَتُهُمْ وَمَا كَانُواْ مُهْتَدِينَ {۱۶}
وقتی کسانی را که ايمان آورده اند، ديدار می کنند، می گويند ايمان آورده ايم و چون با شيطانهايشان تنها می شوند، بديشان می گويند بی ترديد با شمائيم. اينست و جز اين نيست که ما (مؤمنان را) دست انداخته ايم. آنها که ضلالت بر هدايت گزيده و خريد ه اند در اين معامله، سودی نمی برند و اينان به هدايت راهبری نمی شوند.
6- کسانيکه سراسر عمر در شک و ترديد بسر می برند، اما اين شک وسيله کار و اسبابِ بازی ايشان است. ميان حق و باطل، شک می کنند که کدامين را انتخاب کنند. نه حق را به دليل حق بودنش انتخاب می کنند و نه باطل را به دليل باطل بودن رد می نمايند. در شک می مانند تا مگر غلبه را با کدام طرف ببينند و خود را بمزايده می گذارند تا کدامين گروه قيمت بيشتری بپردازد و مقامی و عنوانی و«مسئوليتی» والاتر دهد و يا ... همواره در آخرين لحظه موضع می گيرند تا که شدن و نشدن کاری به عمل وجود نازنين آنها بسته گردد و همواره جانب گروهی را می گيرند که غالب می شوند. اما جانب گيريشان هنوز شک آلود است، چرا که می خواهند مثل تخته لجنِ روی آب، دائم رو باشند: (۲۴۲)
بَلْ هُمْ فِي شَكٍّ يَلْعَبُونَ {۹}
اينان شک را اسباب بازی خويش قرار داده اند.
اينان همواره در پی آشفته کاری و آکندن جو از ابهام هايند، چرا که موقعيتهای خود را از ابهام ها و بحرانها و بويژه بحرانهای فکری و اخلاقی دارند. چه بسيار جنبشها که شک و ها و شک سازی ها و ابهام هاو ابهام سازی ها ناکامشان نکرد. اين سخن آن مصریِ راست پندار که با آل فرعون و در وصف آنها گفت، هنوز و باز طنين افکن است، کو گوش که بشنود!: (۲۴۳)
وُ لَقَدجُآءَ کُم يـُوسـُف ُ مِن قَبلُ بِالبُيِّنتِ فَمُا زِلُتُم فِی شَکِّ مِمُّا جُآءَ کُم بِه حُتّی اِذَا هُلَکُ قُلتُم لَن يُّبعُثَ اَللهُ مِن بُعدِه رُسـُولاً کَذالِکُ يـُضِلُ اللهُ مُن هـُوُمـُسرِف مّـُرتَاب ُ (۳۴)
و حقيقت آنستکه پيش از اين نيز وقتی يوسف با بينات بنزد شما آمد، و تا مرگ او، شما همچنان در اين شک مانديد که نکند يوسف و نشانه ها بر راست نباشند. (و) وقتی مرد گفتيد خدای ديگر از پس وی پيامبر بر نيانگيزد. خدای اينسان کسان زياده رو و شک پيشه را در ضلالتشان وامی گذارد.
- و کسانی که ....
مبحث چهارم - علائم بيماری
علائم مرضی که مبتلايان به خودپرستی و شخصيت پرستی بروز می دهند، عمومی هستند، بدين بيان که اين علائم را نزد همه نمونه های نوعی خود و شخصيت پرستان می توان ملاحظه کرد. با وجود اين، دو دسته ای که در اين تحقيق مطالعه شده اند، علائم بيماری را به يک درجه نمايان نمی سازند:
دسته اول، بيشتر علائم تشخص طلبی و جلوه فروشی و تفرعن و تکبر و تفاخر و لاف و گزاف گويی و خودستايی و تملق دوستی و مداحی را،
و گروه دوم، بيشتر حسد و بخل و غيظ و بخت و اقبال گرائی را از خود نمايان می سازند. شهوت رانی و بدگمانی و لجاجت و ترس، علائمی هستند که نزد هر دو گروه بروز و ظهور می کنند.
الف - تشخص طلبی و جلوه فروشی و تفرعن و تفاخر و لاف و گزاف گوئی و خودستائی و تملق دوستی:
امروزه نيز چرخ اقتصاد سرمايه داری را همين علائم بيماری می چرخاند، و عمده فعاليت اين شده است که از راه توليد و تدارک انواع وسايل نه فقط از اين بيماری ها سود جسته شود، بلکه اين بيماريها تشديد گردد.
باری، از ميان اين علائم مرض، بدترينشان تشخص جوئی است. ما پيش از اين به تشخص طلبان و تشخص طلبی پرداخته ايم؛ در اينجا متناسب با درجه خطر نمونه های نوعی بيماران را می آوريم:
1- کسانيکه تشخص را در تخريب ديگران می جويند: اينان بيشتر در زمره کسانی هستند که در روابط شخصی قدرت بطور مداوم در تلاش و مبارزه برای حفظ موقعيت خود يا تحصيل موقعيتی بهترند. اينان بيشتر درميان سياستگران و در بين رهبران مذهبی و علماء و هنرمندان و کارفرمايان فعاليتهای اقتصادی و کسانيکه دارای موقعيت اجتماعی هستند يافت می شوند، و مداوماً کارشان تخريب ديگران است با اين گمان باطل که بر خويشتن می افزايند... اين بيماران خطرناک، خوره استعداد هستند، چرا که مانع از بروز ظهور و استعدادها و ماندنشان در امامت می شوند: (۲۴۴)
مجيد: امامت می تواند هم امامت شرک باشد و هم امامت توحيد. اينجا يکی از آنجا ها است که از امامت به صرف امامت به عنوان يک ارزش نام برده شده است. شايد جمله درست می شود امامت بر صراط توحيد.
وَيْلٌ لِّكُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ {۱}
وای بر هر نکوهش گر عيب جوی
2- کسانيکه به امور از ديد موقعيت موهومی می نگرند که برای خويشتن گمان می برند: اينها آنقدر برای خود تشخص قائل می شوند و تا بدانجا استکبار می جويند که علم و سخن درست و عقيده صحيح و حتی شور و مصلحت انديشی با ديگری را منافی تشخص خويش می دانند. دائم در ذهن بيمارشان مردمان را طبقه بندی می کنند و با فخر تمام می گويند: «از هيچکس شنوائی ندارم». مقام خود را در اسمان اعلی و ديگران را در زمين سفلی می بينند. و وای اگر از «اين آدميان زمينی» يکی رفتاری را در آنها انتقاد کند! همان می کنند که قوم فرعون با موسی (ع) و هارون کردند و گفتند: (۲۴۵)
إِلَى فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ فَاسْتَكْبَرُوا وَكَانُوا قَوْمًا عَالِينَ {۴۶}
(موسی و هارون را) بسوی فرعون و جماعت وی فرستاديم (چرا که) قومی کبريائی طلب و برترجو بودند.
فَقَالُوا أَنُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنَا وَقَوْمُهُمَا لَنَا عَابِدُونَ {۴۷}
اينان (به موسی و هارون) گفتند آيا به دو انسانی که همچون خود ما هستند و از قومی بشمارند که پرستندگان مايند، ايمان آوريم؟
3- کسانيکه پنداری بر خدا و کائنات و بشر «حقير»! منت گذاشته اند و به دنيا آمده اند: بر مردمان بل برکائنات فخر می فروشند و رفتاری سخت تحقيرآميز با ديگران دارند. به قول زيبا و رسای مردم: «تو گويي از دماغ فيل افتاده اند» اينان فخرفروشی کردن و بخود نازيدنشان خشک و خالی نيست بلکه توام با فراهم کردن اسباب تحقير ديگران است. راه که می روند پنداری بر زمين منت می گذارند که قدم مبارک را بر آن می نهند، چه رسد به رفتار با آدميان که می پندارند خلق شده اند تا بارکش فخرها و نازيدنهايشان باشند: (۲۴۶)
وَلَا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ وَلَا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحًا إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ {۱۸}
پند لقمان به فرزندش: روی خود را برای مردم در مکش. (کبک گون) خرامان راه مرو. خداوند خود برتر بينان خود پسند را دوست نمی دارد.
4- کسانيکه دائم دارائی هاشان را به رخ ديگران می کشند: اگر خود يا کسی از خانواده شان مقامی يا فضلی و يا ثروتی و يا موقعيتی اجتماعی دارد، آنرا به رخ ديگران می کشند، و اين نزد جامعه هائی که فخر فروشی از اسباب تحميل کردن خود بديگران است، و نزد طبقات حاکمه عموميت دارد. اينان با غوره ای سرديشان می شود و با مويزی گرميشان می کند، و با خوردن جوئی بد مستی می آغازند: (۲۴۷)
لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ {۲۳}
تا بر آنچه از دستتان بدر می رود، افسوس نخوريد و بدانچه بدستتان آيد، شاد نشويد. که خداوند خودبرتر بينان خويشتن پسند را دوست نمی دارد.
5- کسانيکه از راه عناد بر کبريائی خويش اصرار می ورزند و تا کشاندن خود و جامعه شان به جهنم تباهی، با لجاجت همچنان از نردبان کبر و غرور به فراز می روند: هيتلر وقتی مسلم شد که شکست آلمان قطعی است، «شخصيت» های سياسی و مالی و نظامی را در کاخ « پيشوا» بحضور پذيرفت تا بدانها بگويد آلمان جنگ را باخته است. او با همان نخوت و کبر ويژه اش بر مدعوين وارد شد و در سخنان کوتاهی گفت آلمان شکست خورده است. و درست در زمانی که همه انتظار داشتند وی تسليم آلمان را اعلام کند، و آلمان بيش از آنکه ويران شده بود، ويران نشود، خود را گرفت و تنها به صرف کبر و خودنشکستن، از روی خودخواهی گفت: «اما جنگ ادامه دارد، پيشوا تسليم نمی شود ...»
و بدينسان خود و آلمان بسوزاند و خاکستر کرد. تسليم شدن و تسليم نشدن وقتی از پرستش شخصيت مايه می گيرد، معنائی بکلی متفاوت با ايستادن بر سر عقيده و پيمان پيدا می کند. اين يکی قوت و تقوی است و آن يکی ضعف و کبر فرعونی: (۲۴۸)
وَاسْتَكْبَرَ هُوَ وَجُنُودُهُ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَيْنَا لَا يُرْجَعُونَ {۳۹}
فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِي الْيَمِّ فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الظَّالِمِينَ {۴۰}
وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ لَا يُنصَرُونَ {۴۱}
و پس او (فرعون) و لشگريانش بناحق بر روی زمين کبريائی جستند و گمان بردند بسوی ما باز نمی گردند. پس او و لشگريانش را فرو گرفتيم و در دريا فروافکنديم، پس بنگر که فرجام کار ستمگران چون است. و آنانرا (به کبريائی و برتری که می جستند) امامان (اينگونه مردمان) گردانيديم تا به آتش رهنمون گردند. در روز واپسين اينان ياری نخواهند شد.
مجيد: در اين آيه امامت را نه به عنوان ارزش که صفتی که وقتی بر شرک است مذموم است و اگر بر توحيد باشد مدح است.
همان داستان فرزند نوح است که استمرار دارد ...
به اطراف خود بنگريم و ببينيم اين «خود نشکستنها» که تنها از کبر و خودبزرگ بينی مايه می گيرند، چه بر سر جمع ها می آورند. چه دوستی ها را به دشمنی ها بدل می کنند، چه عشق ها را به کينه ها و نفرت ها بدل می سازند، و چه پيوندها را به جدائی ها می کشانند. چه وحدت ها را به نفاق ها ديگرسان می کنند و چه ستيزها در جمع رهبران جنبش ها بوجود می آورند و نهضت ها را بناکامی و شکست می کشانند و جامعه ها را به تحمل جهنمی که ستمگران برايشان می سازند، ناگزير می کنند. با اين توجه اندازه زيان اين عناد کبرآلود را اندر می يابيم، و چشم ها و گوش ها را باز می کنيم تا از افراد اين گروه، امامت و رهبری بدست نياورند و مردمان را به آتش بدبختی ها نيفکنند ....
مجيد: اينجا امامت بدون داشتن ارزش بکار برده شده است.
6- کسانيکه در جلوه فروشی و «جلب» ديگران تبذير می کنند: در اينجا موقع آن نيست که بنقش هزينه های تحصيل قدرت بپردازيم، در گفتن همين قدر اکتفا می کنيم که: وقتی يک قدرت سياسی مستقر شد، رقابت در درون، از راه هزينه های مادی و غيرمادی انجام می گيرد. هر کس گشاده دست تر ريخت و پاش می کند تا مگر بر رقيبان پيشی گيرد. اين هزينه ها خاص ديوان سالاران و نظاميان و سياستمداران نيستند، در ميان تاجران و رهبران مذهبی و مالکان و حتی روستائيان «خرج آقائی» وجود دارد. اين هزينه ها که در واقع سرمايه گذاری در قدرت سياسی يا مالی يا «آقايی روحانی» و ... هستند عملاً بخش عمده و بسيار بسيار مهم توليد رااز جريان اقتصادی خارج می کنند تا در شبکه روابط قدرت بکار افتد. و اين خود از عوامل تخريب بسياری از جوامع بشری بوده است که روزگاری جامعه های قدرتمند و مسلط بوده اند. ايران و روم و قدرت جهانی عرب گذشته را در نظر آوريد تا به اهميت تبذير در ويرانی موجوديت جامعه (که همان توانمندی اقتصادی و خلاقيت فکری است) آنسان که بايد پی ببريد. و اين نيز بايد دانسته شود که تبذير تنها در ريخت و پاش های مالی نيست، بسيارند کسانيکه در تسليم شدن، يعنی دادن برای وابسته کردن ديگران بخود، و سرفرودآوردن تبذير می کنند؛ و بسيارند آنها که در « هيچکس را نرنجاندن» تبذير می کنند و ... اينان همه برادران شيطانند: (۲۴۹)
اِنُ المـُبذِّرينُ کَانوا اِخوانُ الشَيطِينِ وُکَانُ الشَيطن ُ لِرُبـّه کَفُورٌا
بی ترديد ريخت و پاش کنندگان، برادران شيطانند و شيطان بخدای خويش همواره کفر می ورزد.
7- کسانيکه بمرض خود برتربينی گرفتارند. قرآن خودستايان را سه قماش کرده است:
گروه اول: آنان که بالای سرخود ستاره را نيز نمی توانند ببينند و خود را از خدا خداتر می دانند، و بنابراين هر استعدادی قد افرازد، اينان با تمامی توان بر سر او می کوبند تا فروشکند، کبر اينان شيطانی و فرعونی است، يعنی مرضی است که با خراب کردن ديگران تسکين می جويد: (۲۵۰)
گروه دوم: آنان که ميزان بيماريشان خفيف تر است. اينان برهبران راستين، يعنی پيامبران کبر می فروشند و به عقده «رهبری» گرفتارند. حتی وقتی هم خود کار و فعاليتی نمی کنند، اصرار دارند که ديگری هم کاری نکند، مبادا پيش افتد و رهبر شود. کار اين گروه خراب کردن پيشتازان است. در دوران ما اينان پرشمارترند و چه استعدادهای بزرگ که بدست تبهکار اين گروه از بين رفته و می روند. اينان بيمارانی سخت خطرناکند، زيرا کبرکينه توزانه شان را در زير پرده های ظاهرفريب و جلوه های آراسته می پوشانند: (۲۵۱)
أَفَكُلَّمَا جَاءكُمْ رَسُولٌ بِمَا لاَ تَهْوَى أَنفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَرِيقاً كَذَّبْتُمْ وَفَرِيقاً تَقْتُلُونَ {۸۷}
آيا شد که پيامبری به پيامی که با هوای نفس شما نخواند بر شما آيد و شما کبريائی نجوييد و گروهی را تکذيب و گروهی را نکشيد؟
و گروه سوم: آنان که خود را عالی و مردمان را دانی می شمارند. اينان چون پستی و علو را بزور می سنجند، رفتارشان با زورمندان متملقانه و چاپلوسانه است و با مردم « عادی» تحقيرآميز. بهنگام نياز متملقند و تا خرشان از پل گذشت، متکبرند و متفرعن. عارشان می آيد در رديف ديگران بنشينند. عارشان می آيد که در تمرين توحيد شرکت جويند، همانند قوم ثمود که نمی خواستند در شمار « مردم پايين پا» باشند و با آنها به يک عقيده درآيند. (۲۵۲)
قَالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُواْ إِنَّا بِالَّذِيَ آمَنتُمْ بِهِ كَافِرُونَ {۷۶}
کسانيکه استکبار جستند، گفتند ما به آنچه شما بدان ايمان آورده ايد، کافريم.
8- کسانيکه بهنگام سخن گفتن لاف می زنند و وقتی پای عمل می رسد از خشت زنی هم عاجزند. در حرف همه کارها به سر پنجه تدبير آنها می چرخد، و در عمل کار مفيد، يعنی کار سنجيده در جمع و در خدمت هدفهای جمع، به ندرت از آنها سر می زند. در حرف همه چيزند و در عمل؟ ... در حرف شکست را موفقيت و ناکامی و واپس ماندگی را پيشرفت و هر نقص خود را عين کمال می نمايانند. شخصيتی بر پايه دروغ برای خود می سازند، و بناچار هر جا شخصيت واقعيشان رو شد، آنجا را ترک می کنند و در جای ديگر به لاف و گزاف مشغول می شوند. اينان بر دو دسته اند: آنان که لاف و گزاف گويی شان جنبه تجاوزگری به ديگران را ندارد و يک خودستائی يا ديگرستائی خشک و خاليست، و «منم» زدن بخاطر خود برکشيدن در چشم ديگرانست؛ و آنان که از لاف زنی قصدشان تحميل خود به ديگران است. اينان نه فقط بلحاظ تحميل خويش بديگران بعنوان « لياقت ويژه» خطرناکند. بلکه از آنجا که ناگزير بايد هر کس را که در لاف و گزاف و قمپز در کردنشان ترديد کرد بکوبند، بطور دائم ماجراهای خصمانه در يک جمع بوجود می آورند و از آن بدتر، با لاف و گزاف های دائمی خود امور پوشيده و مخفی جمع را بر ديگران فاش می سازند. و صدافسوس که با اين گونه بيماران که علاجشان رفتار قاطعانه با آنهاست، همواره رفتاری تشويق آميز در پيش گرفته می شود. از اينروست که علی (ع) بحق می گويد:
تزکيه المرء لنفسه قبيحه
ستايش و پاک شمردن خويش زشت است چه رسد به خودستائی هايی که واقعيت نيز ندارند.
و بدينخاطر است که قرآن آدمی را به ترک خودستائی می خواند: (۲۵۳)
فَلَا تُزَكُّوا أَنفُسَكُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقَى {۳۲}
نفس خويشتن را به پاکی مستائيد او، خدای بر حال آنان که پرهيزکاری می کنند، داناتر است.
چه رسد بکار خود را بزرگ و کار ديگران را کوچک جلوه دادن: (۲۵۴)
وَيْلٌ لِّلْمُطَفِّفِينَ {۱}
الَّذِينَ إِذَا اكْتَالُواْ عَلَى النَّاسِ يَسْتَوْفُونَ {۲}
وَإِذَا كَالُوهُمْ أَو وَّزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ {۳}
وای بر کم فروشان. کسانيکه بهنگام پيمانه کردن برای خود (در ستاندن) از مردم سنگ تمام می گذارند. و وقتی برای ديگری پيمانه يا وزن می کنند کم می دهند.
چه رسد به دروغ را راست جلوه دادن و راست را دروغ نمودن و حق را در پرده فريب پوشاندن:( ۲۵۵)
وَلاَ تَلْبِسُواْ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَكْتُمُواْ الْحَقَّ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ {۴۲}
حق را با لباس باطل نپوشانيد (حق را باطل جلوه ندهيد). حق را کتمان نکنيد، (آخر) شما که می دانيد.
چه رسد به حق را، بخاطر بزرگ کردن و برگردن ديگران سوار کردن خويش، ناحق نمودن و خود را همه کاره و عالميان را هيچکاره و طفيل « وجود گرامی» خويش شمردن و کار ديگران، حتی خالق را بخود بستن: (۲۵۶)
وَلَئِنْ أَذَقْنَاهُ نَعْمَاء بَعْدَ ضَرَّاء مَسَّتْهُ لَيَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّيِّئَاتُ عَنِّي إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ {۱۰}
اگر به انسان بدنبال رنج و سختی که بدو رسيده است، نعمتی چشانيم، هر آينه می گويد بدی ها از من برفتند. همانا وی شادمان خودستاست.
چه رسد به آنان که آنقدر در ستايش خويش غلو کنند که خود نيز دروغهای خويش را راست پندارند، با خود مکر بازند و حتی زشتی های اعمالشان را بخود نيز زيبا جلوه دهند. آنان خويشتن را تباه می کنند: (۲۵۷)
وَالَّذِينَ يَمْكُرُونَ السَّيِّئَاتِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَمَكْرُ أُوْلَئِكَ هُوَ يَبُورُ {۱۰}
و آنانکه زشتيها به نيرنگ در کار آورند، عذاب سخت خواهند ديد. و مکرشان تباه و نابود می شود.
و چه رسد به اينکه بدين مکرها و بازيها مباهات کنند، و خويشتن را در نظر ديگران به دروغ بزرگ و فعال و بر حق جلوه گر سازند. و وقتی هم کسی انتقادشان می کند، روی برتابند و درشت خويی کنند و از روی کبر تحقير و توهين روا دارند:( ۲۵۸)
وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُوسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَهُم مُّسْتَكْبِرُونَ {۵}
و وقتی به منافقون گفته می شود بيائيد تا پيامبر خدا برايتان آمرزش طلبد، سر بر می گردانند و بنگری که از راه حق سر می پيچند. اينان کبريائی جويند.
9- کسانيکه مدح و ثنا دوستند، به درجه ای که قدرت را بکار می برند که مردمان مجبور از تملق و ستايش ايشان شوند. اينان يا طاغوت ها و فرعون ها و «ايدئولوگ ها» و علمای شهرت دوست تملق پسندند، و يا قدرت سياسی و غير آن را ندارند تا بدان وسيله بتوانند ديگران را مجبور به ستايش خود کنند، و بناچار دست به اعمالی می زنند که جلب توجه کنند، و شهرت بسيار و مدح فراوان برانگيزند. از کمتر مدحی مست و از خود بيخود می شوند؛ اما عيب جوئی بکنار، انتقاد سازنده، که هر انسان پيشرو و امام خوئی را بايد شاد کند و شاد می کند، بر اينان سخت گران می آيد و تا به انواع وسايل انتقاد کننده را پامال نکنند، آرام نمی گيرند. بيمارترهاشان بانتظار مدح و با بي تابی تمام راجع بکارشان می پرسند: «چطور بود؟» و اگر مخاطب انتقاد کند، رنگ چهره شان بر می گردد. اگر از قماش پرخاشگران و انتقام جويان باشند، بغضب می آيند و شراره غضب از چشمانشان موج موج می خيزد؛ واگر از مهرطلبان باشند تا بناگوش کبود می شوند، تو گويی دنيا به آخر رسيده است!
بر اينان آندسته را نيز بايد افزود که مدح و تملق می گويند تا در عوض مدح و تملق بشنوند و کمتر کسی است که در مجالس عمومی شرکت کرده باشد و اين جماعت را که « بهم نان قرض می دهند» نديده باشد.
و بالاخره گروهی از اين بيماران آنهايند که می خواهند از راه تملق گويی، جلب توجه ديگری و خصوص قدرت بدستان را کنند، و اينان بسيارتر از بسيارند. و بر تملق گويان و تملق پسندان، مذمت کنندگان حرفه ای را نيز بايد افزود که از راه طعن زدن می خواهند خود را برکشند و يا بزور جار و جنجال کردن خود را تحميل کنند.
انگيزه تملق، يک يا چند بيماری از بيماريهای پرستش شخصيت است. و زبان تملق و مدح، تيشه ايست که به ريشه آزادی انسان وارد می آيد. با همين مدحها و ذمهاست که در مجامع عمومی عده ای را «بالا می کشند» و با استفاده از کارپذيری اکثريت، آنها را بر جمع سوار می کنند. زبان تملق و مدح و طعن، از اسباب عمده ويران سازی اجتماعی و هرز رفتن استعدادها باز ماندن استعدادها از رشد است. زهر استعداد و سم رشد شخصيت است. در هر گروه امام و پيشروی که اين زبان پيدا شد، در هر حزب و جمعيتی که اين زبان جای زبان ارزيابی و انتقاد را گرفت، آن جمع در مسير تباهی و انهدام قرار می گيرد. از اينروست که پيامبر (ص) هلاک مردمان را از جمله در رواج زبان طعن و مدح و ثنا می داند (۲۵۹). طعنه زنان را نمی بينيد که از راه طعنه به عقيده، و با تجهيز خود به چند اصطلاح، چه بروزگار صاحبان عقيده می آورند و ناگزيرشان می کنند عمده نيرو و تلاش خود را صرف توجيه عقيده و رفتار خود کنند! (که البته اگر عقيده مندان هم خود را از بيماری پرستش شخصيت آزاد کرده بودند اين سلاح در آنها کارگر نمی افتاد) اينان، يعنی طعنه زنان، بهر عقيده و لباس که در آيند، امامان کفر و پيشروان ارتجاع بمفهوم درست کلمه اند (۲۶۰):
وُ طَعُنُوا فِی دِينِکُم فَقَاتِلُواَ اَئِمّهُ الکُفِراِنَهـُم لآ اَيمُانُ لَهـُم لَعُلَ هـُم يُنتَهـُونُ
و به دين شما حمله می کنند. با امامان کفر بجنگيد همانا اينان به سوگند پايبند نيستند. باشد که بس کنند.
مجيد: هم در سوره توبه يعنی آيه بالا و هم در سوره نساء لغت طَعُنو بکار رفته که همان طعنه است. چرا حمله معنی کرده اند.جون طعنه زخم زدن است مقدمه ان با حمله است
۱۰- و کسانيکه می خواهند از راه دست انداختن عقيده ای و فکری و شخصی آنرا بی اعتبار کنند، و در مقام تحقير از هيچ لودگی و دلقک بازی و ليچاربافی امتناع ندارند. گاه به صرف تقرب به کسی، فکر و عقيده و شخص ديگری را بسخره می گيرند. در هر جمعی از اين مردمان پيدا می شوند و بتدريج امور جدی را بامور مسخره مبدل می سازند و روحيه ها را سست می کنند، و آن جمع را از توجه به هدف باز می دارند: (۲۶۱)
وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْتَرِي لَهْوَ الْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَن سَبِيلِ اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَيَتَّخِذَهَا هُزُوًا أُولَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ مُّهِينٌ {۶}
و از ميان مردم، برای آنها که در مقام گمراه کردن از راه خدا، به جهل خريدار سخن و داستان پوچ و لغو می شوند و (عقيده و راه درست) را هيچ و پوچ می شمارند، عذابی خوارکننده است.
ب- حسد و بخل و غيظ
بروز بيماری خودپرستی و شخصيت پرستی باين صور نيز از علائم از خود بيگانگی استعداد امامت و پيشگامی است. و نشان دهنده تباهی گرفتن استعداهاست و خود مايه فساد آنها. از اينروست که امام را از حسد و بخل و حرص و غيظ و عنودی و شهوت گرائی و بدگمانی و بخت و اقبال گرايی مبرا دانسته اندو معصوم را بپاکی از اين صور بيماريهای پرستش شخصيت تعريف کرده اند (۲۶۲) گفتن ندارد که قرار گرفتن کسانيکه بيماری در آنها بدين صورتها بروز و ظهور می کند در رهبری و امامت، همان وضعی را بوجود می آورد که جمعيت ها و احزاب امروز بدان گرفتارند.
وقتی از زمينه و مؤلفه های قدرت، که منشاء بيماری پرستش شخصيت هستند، بحث بميان بود، ديديم که رقابت در تفوق و تشخص و ... عموميت بلکه ارزش پيدا می کند. بدينخاطر است که مقايسه خود با ديگری و احساس کمبود در خود يا ظن فضل و برتری در ديگری، و بيشتر از اينها تمايل مهار نکردنی به تصرف و تملک همه چيز و همه کس، با وجود ديگران که تن به تصرف و تملک شدن نمی دهند، در آدمی حسد را بر می انگيزد. کسانيکه بيماريشان بصفت حسد بروز می کند، اينها يند: علوجويان، متکبران، خودکامگان، خودرأی ها، تک روها، طاغوت منشان، دارندگان عقده فرعون، شهرت طلبان، مقام پرستان، و در يک کلام آنها که می خواهند فريد و يکدانه باشند. اما خطرناکترين حاسدان، منافقانند:
1- کسانی هستند که خوره استعدادند، و اين در وجود هر کس که سراغ برند. اينان بسياری از جمع ها و جنبشها را از درون متلاشی کرده اند. وقتی در رهبری قرار می گيرند، هر استعدادی که بروز می کند، بگمان احتمال رقيب شدن با خود، از ميانش بر می دارند. نمی بينيم در کشورهايی که جای افراد در سلسله مراتب قدرت مبيّن ارزش و شخصيت آنها است، قدرت بدستان چگونه استعدادها را تباه می کنند؟
و وقتی در رهبری نيستند، همينکه می بينند ديگران فعالند و کاری می کنند و خلاقند و استعداد خود را بکار می گيرند، يا که کسانی بر اثر بروز استعداد امامت پيش می افتند، و يا موقعيتی را که «حق» خود می دانند ديگری بحکم استعداد بدست می آورد، رگ حسادتشان می جنبد و آرام و قرار از دست می دهند و تا آنجا می روند که «غرق کن ما هم روش» شعارشان می شود و تا ا نهدام نهضت و جنبشی که گاه خود بنيانگذارش بوده اند پيش می روند. به جنبش مشروطه و جنبش ملی شدن صنعت نفت نظر کنيد و شخصيت هائی را که بجان يکديگر افتادند شناسائی کنيد. و نيز سرنوشت گروه ها و حزب ها و جمعيت ها را بررسی کنيد، و اگر جزء جمعی هستيد روابط درونی جمع خود را با روش علمی درست بررسی کنيد، بی اختيار خواهيد گفت: پناه بر خدا: (۲۶۳)
وُ مِن شَرِّ حُاسِدٍ اِذَا حُسُدُ و ( امان) از شر حاسد، وقتی حسد می برد!
بدينسان اين گروه هر استعدادی را نزد هر کس بيابند، هر فعاليتی را از هر کس مشاهده کنند، آتش حسد در درونشان زبانه می کشد (۲۶۴). دائم چهره ای عبوس و در هم فرورفته دارند و جز بهنگاميکه خود را در مقايسه با ديگری به آن حد «مافوق» تصور نکنند که ديگری هرگز در دايره رقابت با ايشان نمی تواند قرار بگيرد، لبخند بلب نمی آورند. شدت بيماری وقتی است که مقايسه نيز نمی کنند و وجود هر استعدادی را در ديگری منفور می دارند. اينان در گروه هايی اجتماعی - سياسی، همواره ضد استعدادهای رهبری کننده هستند و هر جهتی را آنها اتخاذ کنند، جهت ضد آنرا اتخاذ می کنند و «مخالف خوان» آنها می شوند: (۲۶۵)
أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنَا آلَ إِبْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْنَاهُم مُّلْكًا عَظِيمًا {۵۴}
آيا بر مردم در آنچه خدا بديشان از فضل خويش داده است، حسد می برند؟ به تحقيق به آل ابراهيم کتاب و حکمت و ملک بزگ داده ايم.
اينان گاه از حسادت تا کفر، يعنی تا قطع رابطه با جمع و فکر جمع و عقيده جمع پيش می روند. بسيارند کسانيکه به صرف حسادت، و چون نمی خواهند استعدادها رشد کنند و پيش افتند، ديگران را تباه می کنند و از دست يافتن به علم و عقيده باز می دارند. اينان بسيارتر از بسيارند. هر کس را که ببينی وامانده يا معتاد به عادتی شده، يا تحصيل در نيمه رها کرده، يا زندگانی زناشوئيش از هم پاشيده، و يا دوستی هايش بر هم خورده، و يا ... از جمله عوامل، حاسدانند که بطور دائم در وسوسه پذيرها وسوسه ايجاد می کنند و پرورش می دهند. بسيارند کسانيکه مبارزان را، از روی حسادت و در لباس حق بجانب، به دست شستن از مبارزه و تسليم دعوت می کنند. در احوال تسليم شدگان و در تلويزيون عريان شدگان نظر کنيد، دست تبهکار کسانيرا در کار خواهيد يافت که بعقيده و هدف خود و به خويشتن خويش کفر ورزيده اند و اکنون دستيار قدرت خودکامه شده اند. و شگفتا که دست تبهکار کسانی را نيز خواهيد يافت که هنوز و باز خود را از معتقدان و مبارزان می دانند، اما بزرگی خود را در خراب کردن ديگران می جويند و بانواع طرق آنها را بخود فروشی در عقيده بر می ا نگيزند.(۲۶۶)
وَدَّ كَثِيرٌ مِّنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَوْ يَرُدُّونَكُم مِّن بَعْدِ إِيمَانِكُمْ كُفَّاراً حَسَدًا مِّنْ عِندِ أَنفُسِهِم مِّن بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ فَاعْفُواْ وَاصْفَحُواْ حَتَّى يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ إِنَّ اللّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ {۱۰۹}
بسياری از اهل کتاب (مسيحيان و يهوديان) (آنهم) پس از آنکه حق برايشان آشکار شد، بصرف حسدی که در دل بر شما می برند، می خواهند شما را پس از ايمان آوردن (باسلام) بکفر باز گردانند. پس از ايشان در گذريد و گذشت کنيد تا که خدای امر خويش بياورد. همانا خدا بر همه چيز (همواره) تواناست.
2- کسانيکه آنچه را خوب و ارزش می دانند، آنرا تنها برای خود می خواهند. اين نوع حسادت بلحاظ موقعيت هميشگی زن بعنوان زير سلطه، و بلحاظ اينکه موقعيت و گاه موجوديت زن بسته به «خاصه های» منحصرش است، بيشتر در نزد زنان بروز می کند. نمی خواهند «نعمتی» را که خود دارند، ديگران نيز داشته باشند؛ و اگر داشتند البته وارد عمل می شوند تا آنرا از دارندگانشان بگيرند. اين نوع زنان، بلحاظ ابتلای بدين شکل بيماری، در روابط شخصی قدرت فراوان بکار گرفته می شوند. اين نوع آنقدر عموميت دارد و همگانی است که: (۲۶۷)
سَيَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ إِذَا انطَلَقْتُمْ إِلَى مَغَانِمَ لِتَأْخُذُوهَا ذَرُونَا نَتَّبِعْكُمْ يُرِيدُونَ أَن يُبَدِّلُوا كَلَامَ اللَّهِ قُل لَّن تَتَّبِعُونَا كَذَلِكُمْ قَالَ اللَّهُ مِن قَبْلُ فَسَيَقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنَا بَلْ كَانُوا لَا يَفْقَهُونَ إِلَّا قَلِيلًا {۱۵}
آنان که (از جهاد) تخلف کرده اند، چه زود و بگاه (پايان جنگ) و راه افتادنتان برای اخذ غنائم، خواهند گفت بگذاريد شما را از پی آئيم. قصدشان (از اينکار) آنستکه سخن خدای را (دائر بر اينکه متخلفان را بهره از پيروزی نيست) برگردانند. (پيامبر بديشان) بگو: هرگز از پی ما نيائيد. آنچه بايد کرد را خدای از پيش (بما) گفته است. (وقتی آنها را از پی آمدن باز داريد) در دم خواهند گفت شما بر ما حسد می ورزيد! راستی آنستکه اينان در تفقه خرده اندوزند. مجيد: معنی آنرا نمی فهمم. ترجمه آخرين قسمت در قرآن اينطور آمده است که "بلکه آنان جز اندکی در نمی يابند"
و وقتی آتش حسد شعله ور شد، حسود دست بکار اعمالی شيطانی، که شرح خواهد شد، می شود.
3- و بخيلان که از سود رساندن بديگران رنج می برند و ... و اينان استعدادهايشان را از جمع دريغ می دارند، که نکند ديگران بفراز آيند و پيشی گيرند. غافلند از زيانی که بخود می زنند، چرا که استعدادی که در جمع و بخاطر عقيده بکار نيفتاد، فاسد می شود و فاسد می کند: (۲۶۸)
وَلاَ يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ هُوَ خَيْرًا لَّهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَّهُمْ سَيُطَوَّقُونَ مَا بَخِلُواْ بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَلِلّهِ مِيرَاثُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاللّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ {۱۸۰}
آنانکه ( در دادن) آنچه خدای از فضل خويش بديشان بخشيده بود بخل می ورزند، مپندارند که اين بخشوده برايشان خير است بله برايشان شرّ است. چه زود در واپسين روز آنچه که از راه بخل نمی دادند طوقی بر گردنشان می شود.
اينان آندسته از گرفتاران به کيش شخصيتند که از راه «استغنا» فزونی می جويند و بيماريشان بصورت بخل، يعنی خودداری از عملی که در سود ديگران باشد، بروز می کند. اينان نقطه مقابل کسانی هستند که استعدادهايشان را در جهت خير عمومی و رساندن خود و ديگری بيک هويت، بکار می برند: (۲۶۹)
فَاَمُّا مُن اَعطی وُ اتَّقی
وُ صَدُقُ بِالحـُسنی
فَسُنيُسِرّه لِليـُسری
وُ اَمُّا مُن بُخِلَ وُ استَغنی
وُ کَذَّبُ بِالحـُسنی
فَسُنُيسّر ُه لِلعـُسری
و اما آنکس که می بخشد و تقوی می گزيند و بکار نيک می پردازد و بدان اعتقاد دارد چه زود او را به گشايش رهنمون می شويم و اما آنکس که بخل می ورزد و ثروت طلبی پيشه می کند و بکار نيک نمی پردازد ( و بدان اعتقاد ندارد) چه زود او را بطرف تنگی و دشواری می رانيم.
قدرت بدستان و بويژه قشرهای بالائی طبقات حاکمه به اين بيماری مبتلايند، چرا که « می پندارند» مردم سزاوار و لايق خدمت نيستند. در حقيقت، چون کار کردن برای ديگران، با بفراز آمدن آنان و بنابراين، تهديد موقعيت طبقات حاکمه ملازمه دارد، قدرت بدستان از آن روی گردان می شوند. و بطور عينی «پيشرفت» نيز در جامعه های مسلط و زير سلطه حدی دارد و آن حد را توقعات تراکم قدرت و استمرار قدرت معين می کند. تا آنجا که خدمت از ارزش می افتد و خدمت بخلق دون شأن «محترمين» می گردد و همه استعدادهايشان را مخفی می کنند و ديگران را از کار بخاطر خلق باز می دارند که: «چه فايده دارد»، « چه کسی قدر می داند»، « برای کدام مردم؟ مردمی که قدر خدمت را نمی دانند؟»! در جامعه هائی که فشار قدرت خودکامه شديد و سرنوشت خدمتگزاران به مردم تاريک و سخت و طاقت شکن است، تظاهر بيماری بشکل بخل، عموميت تام و تمامی پيدا می کند: (۲۷۰)
... وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ {۲۳}
الَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَيَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ وَمَن يَتَوَلَّ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ {۲۴}
... و خداوند خود برتر بينان خويشتن ستا را دوست نمی دارد. کسانيکه بخل می ورزند و مردم را به بخل ورزيدن می خوانند و هر آنکس که روی (از خدای) برتابد، (خدا رهايش می کند). همانا خدا بی نياز و حميد است.
و باز طبقه حاکم تا آنجا که سرمايه ها را بکار می اندازد که برای استغنای خويش مفيد بداند، از آن حد که گذشت، يا سرمايه ها واستعدادهای اقتصادی را از جريان فعاليت خارج می کنند (امری که کار کشورهائی نظير ايران را، که روزی قدرت مسلط بودند، بدينجا کشاند، و گرايشی که کم و بيش در کشورهای سرمايه داری بچشم می خورد)، و يا حتی المقدور مواظبند که به زير سلطه ها نياموزند که بی نياز شوند، چرا که برای خود هويت جداگانه و حاکميت مطلق می خواهند. و نيز بسيارند کسانيکه خود را در اسمان اعلی قرار می دهند و بدين خاطر چون می ترسند کاری کنند و آن کار سبب شود مقام موهوم و فرضی شان پائين بيايد، استعدادهای خود را دريغ می دارند و کتمان می کنند، يعنی نسبت بخود نيز بخيل می شوند: (۲۶۸)
إِنَّ اللّهَ لاَ يُحِبُّ مَن كَانَ مُخْتَالاً فَخُورًا {۳۶}
الَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَيَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ وَيَكْتُمُونَ مَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَأَعْتَدْنَا لِلْكَافِرِينَ عَذَابًا مُّهِينًا {۳۷}
بی ترديد خدا آنها را که خودبرتر بين و خويشتن ستا هستند دوست نمی دارد. آنان که بخل می ورزند و مردم را به بخل ورزيدن رهنمون می شوند و آنچه را خداوند از فضل خويش بديشان داده است، پنهان می کنند. برای کافران عذاب خوار کننده آماده کرده ايم.
4- نخستين گروه اهل غيظ، يعنی کسانی که گرفتار ترکيبی از کينه شتری و غضب شيطانی و احساس مالکيت نسبت به ديگران و اصرار در انتقام گرفتن از کسی يا کسانی هستند که به غيظشان آورده اند، منافقانند. اينان با تظاهر به خودی بودن و حتی با دلبری، جلب اطمينان می کنند، تا قربانی خود را خام کنند و فرصت مناسبی بدست آورند و زهر غيظ خويش را در او وارد کنند. اينان کسانی هستند که می توانند غيظ خويش را بروی خود نياورند و معمولاً زبانی چرب و نرم دارند. بيشتر مبارزان سياسی بلحاظ طبيعت مبارزه، گرفتار ايندسته از بيماران می گردند. و تاريخ شهادت می دهد که چه بسياری از استعدادهای بزرگ سياسی بدست اينان تباه شده اند و می شوند: (۲۷۲)
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَتَّخِذُواْ بِطَانَةً مِّن دُونِكُمْ لاَ يَأْلُونَكُمْ خَبَالاً وَدُّواْ مَا عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضَاء مِنْ أَفْوَاهِهِمْ وَمَا تُخْفِي صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الآيَاتِ إِن كُنتُمْ تَعْقِلُونَ {۱۱۸}
هَاأَنتُمْ أُوْلاء تُحِبُّونَهُمْ وَلاَ يُحِبُّونَكُمْ وَتُؤْمِنُونَ بِالْكِتَابِ كُلِّهِ وَإِذَا لَقُوكُمْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ عَضُّواْ عَلَيْكُمُ الأَنَامِلَ مِنَ الْغَيْظِ قُلْ مُوتُواْ بِغَيْظِكُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ {۱۱۹}
ای کسانيکه ايمان آورده ايد، جز از ميان خود، يار و همراه مگيريد چرا که (آنها که بعقيده شما باور ندارند در صورت همدست گرفته شدن) در آشفتگی کار شما (از هيچ کار) فروگذار نمی کنند. آنان می خواهند شما را در رنج ببينند. بغض و کينه از دهانهاشان هويداست و آنچه (از کينه و بغض) در دل پنهان دارند، بسيار بزرگتر است ( از کينه ای که از دهانشان می ريزد). بدرستی که آيات را برای شما بيان کرديم، اگر بيانديشيد. اينک شما ايشان را دوست داريد و آنها شما را دوست ندارند. شما به همه کتاب ايمان می آوريد. (اما) آنان وقتی شما را می بينند می گويند ايمان آورده ايم و وقتی تنها می شوند از غيظِ به شما، انگشت خشم بدندان می گزند (پيامبر بدينان) بگو به غيظ خويش بميرند. همانا خدا (همواره) بدانچه در خاطرهای شما می گذرد آگاه است.
5- و کسانيکه خود را در فکری و عقيده ای مطلق می کنند و راستی آنستکه فکر و عقيده بهانه است، در حقيقت خودشانند که مطلق و خدا می شوند. اينان خود را مالک همه چيز و همه کس می دانند؛ و کافی نيست مردمان همه چون آنان فکر کنند و چون آنان در امور نظر کنند و باورهايشان چون باور ايشان باشد، بلکه برايشان لازم است همه چيز خود را از اينان بدانند و بدفعات بستايش وجود خدا شده اينان بپردازند. افکار ايشان جای چون و چرا ندارد، بالای حرف ايشان نبايد حرفی زده شود، و هر سخنی که از زبان ايشان خارج شد بايد فوراً پذيرفته گردد و گرنه، بغيظ می آيند و آتش کينه و غضب و انتقام جوئی را شعله از پی شعله بيرون می دهند. طاغوت منشان و دارندگان عقده فرعون و «خود همه چيز تصور کنان» و در يک کلام خود مطلق سازان کافر، بيماری پذستش شخصيت خويش را بصورت شراره های غيظ يعنی شراره هائی از غضب و کينه و حسد و بخل و انتقام جوئی و ... ظاهر می کنند. اينان هر چه را خواستند، حق خود می دانند و بايد بديشان داد. و بشر کارپذير نيز، بجای آنکه با قاطعيت با اين بيماران روبرو گردد، کار پذيرانه چنان می کند که خواست اينان است. از اينروست که (۲۷۳)
مُاکَانُ لِاَهلِ المُدينَهِ وُ مُن حُولَهـُم مِّنُ الُاَعُرابِ اَن يُّتَخَفلََّفُوا عُن رُّسـُول اللهِ وُلَا يُرغَبـُوا بِاَنفُسِهِم عُن نَّفِسه ذلِکُ بِاَنـَّهـُم لَايـصِيبُهم ظَمُاً وُّ لَا نَصَب وُّ لَا مُخمُصَه فی سُبيلِ الله وُلايُطَئَونُ مُوطِئاً يُغِيظُ الکُفَارُ وُلَايُنَالُونُ مِن عُد ُ وِّنـَّيلاً اِلَا کُتِبُ لَهـُم بِه عُمُل صَالِح اِنُّ الله لَايـُضِيع ُ اَجرُ المـُحسِنينُ (۱۲۰)
بر اهل مدينه و اعراب اطراف آن نيست که از (رهبری) پيامبر خدا تخلف ورزند و جان خويش را بر جان وی رجحان نهند. اين بخاطر آنست که (به يمن اين رهبری) در راه خدا نه تشنگی و نه گرسنگی و نه رنج بديشان نمی رسد. پای در جائی نمی گذارند که آنان را گرفتار غيظ کفار گرداند. و نبردی با دشمنی نيست که بکنند و عمل صالح بپايشان نوشته نگردد. بی ترديد خدای پاداش نيک کاران را تباه نمی کند.
مجيد: اگر فقط نظر به اين آيه بشود خواننده می توان انتقاد کند که طبق اين آيه اين خود پيامبر است که خود را مطلق کرده است و دستور می دهد که از او سرپيچی نبايد کرد. در صورتی که اگر اين آيه را با آيه های که انسان را دعوت به تعقل دعوت می کند و گوش فرا دادن و بهتر ين را انتخاب اصل قرار می دهد با هم بياوريم معنی که در بند 5 آمده است بهتر می رساند. به بيان ديگر وقتی که انسان از روی تعقل به حق بودن پيامبر پی برد می بايد از حق پيروی کند که پيامبر نماد آن است.
و قرآن در اين دو آيه، هر دو گروه فوق را با هم می آورد: (۲۷۴)
لِيَجْزِيَ اللَّهُ الصَّادِقِينَ بِصِدْقِهِمْ وَيُعَذِّبَ الْمُنَافِقِينَ إِن شَاء أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ كَانَ غَفُورًا رَّحِيمًا {۲۴}
تا خدا راستان را براستی شان پاداش دهد و منافقان را اگر خواهند عذاب کند و يا توبه شان پذيرد. همانا خداوند همواره آمرزنده و مهربان است.
وَرَدَّ اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنَالُوا خَيْرًا وَكَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتَالَ وَكَانَ اللَّهُ قَوِيًّا عَزِيزًا {۲۵}
و خدای کسانی را که کفر می ورزيدند، ناکام و سرشار از غيظ (ناکامی) باز گردانيد. اينان به خيری دست نيافتند. خداوند (در ياری) مؤمنان بگاه جنگ کفايت می کند. همانا خدای (همواره) نيرومند و مقتدر است.
6- و گروه سومی که بيماری خويش را از راه غيظ نشان می دهند، «ناکثين» هستند: آنان که با عقيده و مردان عقيده می برند و به دشمن عقيده و آزادی انسان می پيوندند. بهترين شکنجه گران که تمامی زهر غيظ وحشيانه خويش را بر قربانی فرو می ريزند، از ميان اينان پديدار می شوند. کينه توزترين دشمنان علی (ع) اينان از آب در آمدند: (۲۷۵)
اَلاتُقَاتِلُونُ قَومٌا نَکَتُوا اَيمُانَهـُم وُ هُموا بِاِخرُاجِ الرُّسـُولِ وُ هـُم بُدُءُ کُم اَوُّلَ مُرُّه اَتَخشَونَهـُم فَاللهُ اَحُق ُ اَن تَخشَوه ُ اِن کُنتُم مـُؤمِنينُ (۱۳)
قَاتِلُو هـُم يـُعُذِبـُهـُم اللهُ بِاَيدِ يکُم وُ يـُخزِهِم وُيُنصُرکُم عُلِيهـُم وُيُشفِ صد ُورُ قَوم ٍمـُؤمِنينُ (۱۴)
وُيـُذهِب غَيظَ قُلُوبِهم وُ يُتُوب ُ اللهُ عُلی مُن يُّشَـآءُ وُاللهُ عُلِيهم ُ حُکيِم (۱۵)
چرا بايد قومی که (پس از عهد بستن) سوگند خويش شکستند و آهنگ اخراج پيامبر کردند و نخست هم ايشان بودند که با شما (جنگ) آغازيدند، پيکار نکنيد؟ آيا از آنها می ترسيد؟ اگر از مؤمنان هستيد، پس خدای احق و سزاوارتر است که از او بترسيد. با اينان پيکار کنيد. بدست شما خدای عذابشان می کند و خوارشان می کند. و شما را بر آنها پيروز می گرداند و (دردی را که بر) سينه مؤمنان است (به پيروزی) آرام می بخشد. و ( بدين پيروزی) غيظ از دلهاشان (مومنان) بزدايدو خدای توبه هر که را خواهد بپذيرد. و خدای (همواره) دانا و حکيم است.
و متقين، از اينها همه، آزاد شدگانند: آنان که خشم فروخورند و دل را کانون پرورش کينه ها و عقده ها و انتقام جويی و ... و در يک کلمه غيظ نگرداند: (۲۷۶)
الَّذِينَ يُنفِقُونَ فِي السَّرَّاء وَالضَّرَّاء وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ {۱۳۴}
(متقين) آنانند که در گشايش و تنگدستی انفاق می کنند و (آنان که) غيظ خويش فرو می خورند و (آنان که) از مردم در می گذرند. و خداوند نيک کاران را دوست می دارد.
کسانيکه برکشيدن خويش را در تخريب ديگران می جويند، و به بيماری خود برکشيدن از راه بستوه آوردن و به تسليم واداشتن ديگران گرفتارند، اين کسان بيماری خويش را از جمله بصورت عناد توأم با کينه توزی اظهار می کنند. اينان شهرت را در مخالف خوانی و افراط در عناد کينه توزانه در انکار علم و انديشه روشن می جويند. چون در برابر فکر، فکری عرضه نمی کنند، بناگزير زور را در اشکال گوناگونش بکار می گيرند و خود بنده جبّاريت و عناد و کينه شتری خويش می شوند: (۲۷۷)
وَتِلْكَ عَادٌ جَحَدُواْ بِآيَاتِ رَبِّهِمْ وَعَصَوْاْ رُسُلَهُ وَاتَّبَعُواْ أَمْرَ كُلِّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ {۵۹}
اينسان عاد بجحد آيات خدای خويش را انکار کردند و از فرمان پيامبران خويش سر پيچيدند و هر جبّار خيره سر را پيروی کردند.
ج- عنودی و لجاجت و شهوت رانی و بدگمانی و بخت و اقبال گرايی:
۱- عناد و لجاجت: کسانی که بر هيچ پيمانی وفا نمی کنند؛ اينان وقتی پيمان می شکنند در انکار فکر و عقيده و نيز در «کوبيدن» «همرزمان» ديروز خود عنودانه می کوشند. برای اينکه خود را در بالا نگاه دارند، راه عناد و دشمنی با واقعيات و انکار آيات و بينات را در پيش می گيرند. ناکثين و مارقين و قاسطين اينانند که در دشمنی با عقيده دوستان ديروز از دشمن جلو می زنند و با آنها کينه توزانه عناد می ورزند. چنين بود و چنين است، خوارج همواره بيماری را در صورت عناد و کينه اظهار می کنند: (۲۷۸)
وَإِذَا غَشِيَهُم مَّوْجٌ كَالظُّلَلِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ فَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ وَمَا يَجْحَدُ بِآيَاتِنَا إِلَّا كُلُّ خَتَّارٍ كَفُورٍ {۳۲}
... و به آيات ما جز بسيار پيمان شکنان همواره کفرگرا، بجحد انکار نمی کنند.
- کسانيکه وقتی « روی قوز افتادند» و من مطلق شده شان را در معرض رد و انکار ديدند، رويه عناد در پيش می گيرند و تا همه چيز، و بيش از همه خود را، در آتش عناد خويش تباه نکنند آرام نمی گيرند. تاريخ سرنوشت جوامع و انسان هائی را که قربانی لج بازيها شده اند، بسيار بخود ديده است. بسيارند بيمارانی که بعقيده و باور خود لجوجانه جفا می کنند، و تا خيانت به عقيده و صاحبان عقيده پيش می روند، تنها بدليل اينکه ديگری دارد آن عقيده را پيش می برد. چه بسيار جمعيت ها و حزب ها قربانی اين «عنيد» ها شدند و هنوز نيز می شوند. اينها حرص و بغض و کينه و حسادت، و مايه اينها يعنی فزونی جوئی خويش را، در کارشکنی اظهار می کنند. و با لج کينه توزانه جمع را در معرض انهدام قرار می دهند و در بسياری مواقع منهدم می کنند. اينها هستند که به جبهه خلق پشت می کنند و چوب بست استقرار قدرت خودکامه می شوند، و البته خود اولين قربانيان قدرت خودکامه می گردند (۲۷۹). از مشخصه های اينان اين است که هر اندازه به توقعاتشان بيشتر تسليم گردی، بر لجاجت و شرارت و کينه بيشتر می افزايند. جز مرگ خفت بار چيز ديگری به توقعات و عنادشان پايان نمی دهد: (۲۸۰)
وَجَعَلْتُ لَهُ مَالًا مَّمْدُودًا {۱۲}
وَبَنِينَ شُهُودًا {۱۳}
وَمَهَّدتُّ لَهُ تَمْهِيدًا {۱۴}
ثُمَّ يَطْمَعُ أَنْ أَزِيدَ {۱۵}
كَلَّا إِنَّهُ كَانَ لِآيَاتِنَا عَنِيدًا {۱۶}
سَأُرْهِقُهُ صَعُودًا {۱۷}
إِنَّهُ فَكَّرَ وَقَدَّرَ {۱۸}
فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ {۱۹}
و برايش مالی بيشمار و پسرانی گواهان قرار دادم. و برايش (آنچه را بايد) آماده کردم چه آماده کردنی. آنگاه طمع دارد که بر آنها بيفزايم. نه چنين است، همانا او به آيات ما (همواره) عناد می ورزد. زود باشد که او را به عذابی سخت رسانم. همانا او (بغلط) انديشيد و سنجيد. پس کشته شد. مجيد: در همه ترجمه ها "مرگ بر او باد" ترجمه شده استچگونه سنجشی بود، سنجش وی؟
۲- شهوت رانی: يکی از تظاهرات عقده فرعونيت است. کسانی که به اين عقيده مبتلايند، هرگز زير بار مجموعه ای که در آن اجزاء مجموعه جملگی نسبی و فعالند نمی روند و در هر جمع خود را فعال مايشاء و ديگران را آلت و کارپذير می خواهند و می کنند. اينان بيماری خويشتن ستائيشان را در شهوت رانی نيز بروز می دهند. گفتن ندارد که شهوت ها منحصر به تمايلات جنسی نيستند. وقتی تمايل بداشتن و تملک هر چيز و هر مقام و هرکس بر آدمی چنان چيره شد که جز در جهت تحقق آن تمايل آلت وار از عمل کردن چاره نماند، تمايل بمرحله مهار نکردنی رسيده است و شهوت پرستی نيز همين است: (۲۸۱)
وَاللّهُ يُرِيدُ أَن يَتُوبَ عَلَيْكُمْ وَيُرِيدُ الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الشَّهَوَاتِ أَن تَمِيلُواْ مَيْلاً عَظِيمًا {۲۷}
و کسانيکه در پی شهوات هستند، می خواهند در شما (بدين شهوتها) ميل و انحرافی عظيم برانگيزند.
با وجود اين بارزترين و عمومی ترين نمود اين شهوت رانی مطلق کردن فعاليت جنسی نزد زنان و مردان و عمده از راه تبديل زنان به «جاذبه جنسی» يا «زيبا و فريبا» است و اين امر نيز در روزگار ما شيوعی بتمام يافته است: (۲۸۲)
وَمِن شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِي الْعُقَدِ {۴}
و پناه بر خدا از شر زنانی که در گره ها می دمند
کسانيکه در مبارزات سياسی دست اندر کار بوده اند و يا هستند، اين تجربه را اندوخته اند و در عمل ديده اند که آدمهائی که در برابر شهوت استقامت ندارند، حتی در مواردی هم که به دشمن نمی پيوندند، رفتاری مذبذب و خودکامه دارند ... (۲۸۳)
ية
فَخَلَفُ مِن بُعدِ هِم خَلف اَضَاعـُوا الصَّلوةَ وُ اتَّبُعـُوا الشَّهوتِ فَسُوفُ يُلقَونُ غَيٍّا (۵۹)
از پس ايشان، کسانی جانشين (شان) شدند که نماز راتباه گذاردند و شهوتها را پيروی کردند. چه زود که سرکشی و خودکامگی جويند.
۳- بدگمانی و بخت و اقبال گرائی:
وقتی آدمی از شدت بيماری رابطه خود را با واقعيت ها بريد، ذهن گرا می شود و اين ذهن گرايی را بصور مخلتف، از جمله بصورت خود را مدار کار جهان پنداشتن (که پيش از اين به تفصيل بدان پرداخته ايم) و خيال پردازی و بدگمانی و بخت و اقبال گرائی بروز می دهد. طاغوتها و خودکامه ها و فرعون صفتان و نيز کسانيکه در عالم خيال همه کاره و در واقع هيچکاره اند، بدين بيماری گرفتار می شوند و از اينروست که وقتی قدرت در کانونی متمرکز می شود و تکاثر می جويد، شخص قدرت مدار، در پی گرفتاری به بيماری سوء ظن، استعدادها را دسته دسته بدست جلادان می سپرد و سرانجام خود و کشوری را قربانی بدگمانی ها می کند: (۲۸۰)
... وَظَنَنتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ وَكُنتُمْ قَوْمًا بُورًا {۱۲}
( پس) گمان بد می برديد و شما بی ترديد قومی عقيم و تباه شديد.
و اينان را به چندين و چند گروه تقسيم می توان کرد که زيانکارترينشان عبارتند از:
- کسانيکه با ديگران بد می شوند و اين کينه و خصومت را شيطان وار از راه پرونده سازی يعنی سوء تعبير و يا جعل و تزوير قول و عمل آنان نشان می دهند. اگر گروه های مبارز پراکنده می شوند، و اگر روزبروز افراد از آنها جدا می شوند، يکی از علل مهم اينستکه اساسی ترين هدف مبارزه حيثيت و اعتبار انسانی است و از بخت بد همين اعتبار و حيثيت به آسانی از جانب «دوستان» يا «رفقا» يا «برادارن» خدشه بر می دارد. يک سوء تعبير کفايت می کند که آدمی اعتبار خويش را از دست بدهد. بلحاظ آنکه در مطالعه روش کار مبتلايان به پرستش شخصيت پديده پرونده سازی را گسترده تر و مورد بحث قرار می دهيم، در اين جا تنها از اسباب و مايه اين پرونده سازی يعنی بدگمانی در پی خصومت شخصی و يا حرص به شنيدن « اخبار» و تکرار آنها در اينجا و آنجا و از قول «آقای می گويند»، سخن می رود و از اينروست که: (۲۸۵)
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن جَاءكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَيَّنُوا أَن تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ {۶}
ای کسانيکه ايمان آورده ايد، اگر فاسقی خبری برای شما آورد (صحت و سقم) آنرا آشکار کنيد. مبادا که (باستناد آن خبر) قومی را از روی جهل بکشيد و بر اينکارتان بامدادان پشيمان از جا برخيزيد.
با همه صراحت دستور قرآنی و با وجود استمرار اين امر واقع، هنوز و باز اين گروه بسيار خطرناک که قرآن فاسقشان شمرده و فسقشان را فسق شيطان خوانده، پس فراوانند و شگفتا، گوشها بقول و فعل فسادانگيزشان سخت بدهکار: (۲۸۶)
وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلَّا فَرِيقًا مِّنَ الْمُؤْمِنِينَ {۲۰}
راستی آنستکه ابليس ظن و گمان خويش را بعنوان حقيقت بدانان باوراند. بدين سان جز گروهی از مؤمنان، بقيه از آن پيروی کردند.
ظن اين دسته که عقده فرعونيت دارند و با کسی که چپ افتاده ا ند با سلاح کينه شيطانی بجانش می افتند، مثل ظن فرعون به موسی بی بن و پايه است: سخنی است ساخته و پرداخته، برای «کوبيدن» و بی اعتبار کردن «قربانی»: (۲۸۷)
فَقَالَ لَه فِرعُون ُاِنّی لَاَظُنُّکُ يمـُوسی مُسحـُوراً (۱۰۱)
فرعون بدو گفت: موسی بگمان من تو جادو شده ای.
- کسانيکه تفوق و سلطه جويی بر ديگران را در تخريب آنها می جويند و برای اين منظور اساس کار خود را بر تجسس در کار ديگران می گذارند و خيال را به عيب تراشی برای ديگران مشغول می کنند. اينان بافته های ذهن بيمارشان را، با سوء استفاده از غيبت کسی که بايد کوبيده شود، در آدمهای القاء و وسوسه پذير القاء می کنند و برای ذهنهای ساده سابقه ذهنی درست می کنند. چه استعدادهای بسيار که بدست تبهکار اين گروه و شرکاء جرمشان يعنی القاء پذيران نابود شده اند. با آنکه اينکار را قرآن گناه شمرده، و غيبت را در حد خوردن گوشت مرده ی بردار، زشت و ناپسند دانسته است، چه بسيارند مردمانی که چون می خواهند « پرونده کهنه» ديگران بشوند و کاری کنند که ديگران از اينان در آبرو و حيثيتشان بترسند و باج اين ترس را بصورتيکه ايشان می خواهند بپردازند، چنين می کنند: (۲۸۸)
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا يَغْتَب بَّعْضُكُم بَعْضًا أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَن يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَّحِيمٌ {۱۲}
ای کسانيکه ايمان آورده ايد. از اکثر ظن و گمانها پرهيز کنيد. همانا برخی گمان ها گناهند. ( در کار مردم) تجسس مکنيد. غيبت يکديگر را نکنيد. آيا کسی از شما دوست دارد گوشت برادر مرده خويش را بخورد؟ (همان سان که خوش نمی داريد اينرا)، خوش نداريد آنرا. و پرهيزگاری کنيد نسبت به خدا همانا خداوند بسيار توبه پذير و (همواره) مهربان است.
- کسانيکه آيه يأس هستند و می خواهند از طريق القاء يأس، ذهنيات بيمارگونه خويش را در ديگران عينيت بخشند. به زمين و زمان و مخلوق و خالق بدبينند و از حال و آينده تصويری سياه می سازند تا اين نتيجه را بگيرند که هيچکاری فايده ندارد و بايد تسليم پيش آمد ها شد. اينان يا «مبارزان» تفوق جوی و دارای خوی فرعونی هستند که در «رهبر» شدن شکست خورده اند، و يا آنهايند که بعلت ترس و ملاحظات ديگر نمی توانند خود را در صف مبارزان درآورند و قبول فداکاری کنند و يا ساده و روشن « ايادی و ماموران» قدرتهای خودکامه هستند که برای تبديل نيروی انقلابی جامعه به نيروی تخريب خويش از راه ايجاد بن بستهای ذهنی و قطع اميد از وصول به هدف و به خدا، بالقاء بدبينی می پردازند: (۲۸۹)
وَيُعَذِّبَ الْمُنَافِقِينَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْمُشْرِكِينَ وَالْمُشْرِكَاتِ الظَّانِّينَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَيْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَلَعَنَهُمْ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَسَاءتْ مَصِيرًا {۶}
بَلْ ظَنَنتُمْ أَن لَّن يَنقَلِبَ الرَّسُولُ وَالْمُؤْمِنُونَ إِلَى أَهْلِيهِمْ أَبَدًا وَزُيِّنَ ذَلِكَ فِي قُلُوبِكُمْ وَظَنَنتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ وَكُنتُمْ قَوْمًا بُورًا {۱۲}
و (خدای) مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرک، آنانکه بخدا گمان بد می برند را عذاب می کند. گردش امور اينان بر مداربدی باد. خداوند بر آنها غضب می کند و ايشان را لعن می کند و برايشان دوزخ را آماده می کند. چه زشت است مصيرشان. بلکه می پنداشتيد هرگز پيامبر و مؤمنان بميان کسان خويش باز نگردند. اين گمان دلهای شما را بياراست و گمان بد می برديد و شما قومی عقيم و تباه شديد.
- کسانيکه ظن و گمان خويش را واقعيت عينی می پندارند و آنرا مطلق می کنند و گردش امور عالم را تحقق خيالات واهی خويش می پندارند. اين گمان آنقدر در باور بخود و خود ملطق سازی پيش رفته اند که پندارهای خود را علم يقينی گمان می برند و اگر کسی جرأت کرد و در واقعيت داشتن پندارشان شک کرد، بر سر وی آن می آورند که در داستانها باز گويند. اينان برده خيالات خويش و دشمن واقعيت هايند و اين دشمنی را بصور گوناگون بروز می دهند: از مردمانی که گمان برند ممکن است با سخنان خويش دنيای خيالشان را فرو ريزند، و از خواندن هر مطلبی که موجب ترديد در درستی پندارهايشان بشود می گريزند. همواره، از ترس آنکه معلوم شود بر خطايند، متکلم وحده می شوند و مانع از آن می گردند که ديگران اظهار نظر کنند، و يا روش تعرض در پيش می گيرند و از راه اعمال زور و برچسب زدن و چماق کردن دين و عقيده و گروه و شخص و ... (بشرحی که در بحث از روشها خواهد آمد) قول و فعلهای ديگر را سانسور می کنند. و ای کاش می دانستند اين کارها ظن و گمان آنها را حقيقت مسلم نخواهد کرد و فرق علم با خيال از جمله در اينستکه اولی از تحقيق و اظهار نظر استقبال می کند و با آن غنا می جويد و دومی از اظهار انديشه و نظر علمی فنا می جويد. و سرانجام بر خيال، مهر باطل خواهد خورد: (۲۹۰)
وَمَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا {۲۸}
بدان علم ندارند. جز از گمان و ظن (خود) پيروی نمی کنند. و همانا ظن، آدمی را ذره ای از حق بی نياز نمی کند.
- کسانيکه تا بدانجا هويت خالی خويش را مطلق می کنند که در ورای خود و خيالات خويش، ديگران و زمين و زمان و کائنات را همه هيچ و پوچ می پندارند! همه چيز را دروغ و باطل می شمرند و مبلّغ پوچی و بی خيالی و بيهودگی می شوند. اينان وقتی با واقعيت سخت برخورد می کنند (مثلاً يکچند بزندان می افتند) و توقعات ذهنی شان را برآورده نمی بينند، به منفی بافی می پردازند که «ای بابا چه فايده دارد؟ ... تا بوده همين بوده، از دست بشر کاری ساخته نيست و ...» اينان بسيارتر از بسيارند و رويه شان، رويه کافران است: (۲۹۱)
وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاء وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا بَاطِلًا ذَلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِّلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ {۲۷}
ما آسمان و زمين و آنچه را ميان آنهاست به باطل نيافريده ايم. اين (که زمين و آسمان بيهوده آفريده شده است) گمان آنهاست که کفر می ورزند. پس وای بر کسانيکه کفر می ورزند از آتش (که به جانشان خواهد افتاد).
- کسانيکه باين اکتفا نمی کنند که خود زندانی خيالات خويش باشند، بلکه فرعون وار و موسولينی وار (۲۹۲) و ... وار می خواهند مردمان ايشان را در طبع گردانشان و خيالات هر روز به يک رنگشان، بپرستند. از آنجا که بيماران به مرض فرعونيت در گفتار و عمل تابع واقعيت ها نيستند و بلکه می خواهند واقعيتها را تابع ذهنيتشان گردانند (بيماران به اين مرض از جمله به تلون در خيالات و به قول خودشان «افکار و ايدئولژی» که ازعلائم بيماری است، شناخته می شوند) آن چه را امروز واجب می شمرند، فردا حرام اعلام می دارند و توقع دارند که همه مردم باتفاق آراء و با تمام وجود، آنچه را که طبق فرمان تا لحظه ای پيش درست می شمردند، در دم غلط و نادرست شمرند (۲۹۳). و مردمان تحت زور و فريب و نياز و ... از اين بيماران مخرب پيروی می کنند و گمراه می شوند: (۲۹۴)
وَإِن تُطِعْ أَكْثَرَ مَن فِي الأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَن سَبِيلِ اللّهِ إِن يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلاَّ يَخْرُصُونَ {۱۱۶}
اگر فرمانبری، اکثر مردمان روی زمين از راه خدا گمراهت می کنند، اينان تنها و تنها خيال بافند و جز (از) ظن و گمان پيروی نمی کنند.
- و کسانيکه برای خدا و کائنات يک وظيفه بيشتر قائل نيستند؛ و آن اينستکه آرزوهايشان را برآورند و خيالاتشان را تحقق بخشند. فراموش می کنند که اساس رابطه انسان و خدا بر عمل است، و بايد کار کنند و خود جاده آزادی خويش از نياز را بکوبند و پيش بروند. مردمی که پناه دهنده ای می جويند تا در پناه وی آرامش و آسودگی جويند؛ در خيال خود ابر و باد و مه و خورشيد و فلک و خلق را در کار می بينند تا که اينان را در پناه گيرند و هوسهاشان را برآورند. اينان در خيال خود، همچون کودکی که پدر و مادر را قدرت پناه دهنده و مامور اجرای گمانهای کودکانه خويش می پندارد، خدا و خلق را بخدمت کام جوئيهای خويش می گمارند. اين کسان بجای کار، «انتظار» را به کرسی نشانده اند و بطور دائم بانتظار وقوع «اتفاقند» و در زمينه سياسی خطرشان اين است که بسرعت جذب قدرت طلبان می شوند. اين همان قلب مفهوم انقلابی انتظار است، اين همان سياست ارتجاعی و بازگشت به گذشته، و همان بخت و اقبال گرائی و سياست صبر و انتظار دوران جاهليت است که هنوز نيز برجاست و ادامه دارد: سياست خطرناکی است که انتظار را بجای عمل، و خيال را به جای واقعيت، و دست روی دست گذاشتن و اميد بستن های واهی را بجای کوشش پيگير برای بوجود آوردن شرائط تحقق انتظار، می نشاند. حال آنکه قرآن به عمل می خواند: (۲۹۵)
وَقُل لِّلَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ اعْمَلُواْ عَلَى مَكَانَتِكُمْ إِنَّا عَامِلُونَ {۱۲۱}
وَانتَظِرُوا إِنَّا مُنتَظِرُونَ {۱۲۲}
بدانان که ايمان نمی آورند بگو: هر چه از دستتان بر می آيد بکنيد. همانا ما (هم) عمل می کنيم. منتظر باشيد، همانا ما (هم) منتظريم.
چنين است، عمل نکردن ممکن نيست. وقتی کسی به سودجويان درست عمل نمی کند، حتی اگر به هيچ کاری دست نزند، بسود جريان نادرست عمل می کند. نيرو نمی تواند بيکار بماند، وقتی در جهت درست بکار نمی رود و در جهت نادرست بکار می رود. با همه اينکه هر کس بنوبه خود و همه روز، غلط بودن «بيطرف» ماندن و کاری بکار تضاد میان حق و باطل نداشتن را آزموده و همه ديده اند که « بيطرفی» در عرصه ای که در آن «يا بايد جنگيد و يا بايد گنديد»، بسود جريان نادرست تمام می شود و مايه گنديدن بيطرف می گردد، بيطرف ها گاه بصورت يک نيروی سوم وارد معرکه می شوند. خوارج يا باصطلاح امروز نيز نيروی سوم، نيرويي است تحت رهبری مبتلايان به پرستش شخصيت که از انتخاب ميان حق و باطل خودداری می کنند و فرصت برخورد را مغتنم می شمرند تا هر دو طرف حق و باطل را کنار زنند و خود را بر کرسی رهبری مطلق نشانند. اينان غافلند از اينکه تنها جريان درست را از ميان می برند و خود بحکم فساد عمل، يعنی خودداری از انتخاب ميان حق و باطل، جذب جريان نادرست می شوند و قربانی رشد آن جريان و خيال خام خويش می گردند. بنگريد که خوارج بر سر حکومت حق علی (ع) چه آورد ند و برخودشان چه گذشت؟ ...
- کسانيکه در دنيای ذهنی خود بيک رشته تقديرها و بخت و اقبال ها و سرنوشت و قضا و قدرهای خارج از خدا و جدا از او باورمی دارند و در ذهن کوتاه خويش می خواهند با آنها رابطه جويند و آنها را با توقعات خويش سازگار سازند، سحر و جادو و جنبل و فال و فالگيری و خرافات ديگر (که جملگی در اسلام حرام هستند) زاده اين ذهن گرائی مفرط و جستجو نکردن واقعيت با روش درست است. و بر خلاف پندار بسياری از کسان که سحر و جادو و فالگيری يک رشته خاص فعاليت است که عده ای بدان مشغولند و با فريب مردمان ساده نان می خورند، «وسايل ارتباط جمعی» بزرگترين دستگاه های سحر و افسون در طول تاريخ بشر بوده اند و هنوز نيز هستند. نمی بينيد «تحليل های علمی» از حوادث و اتفاقات را که همچون قالب هائی واقعيت ها را در خود قلب می کنند؟ اين همان استفاده از زمينه بيماری کيش شخصيت در آن اکثريت عظيمی است که گمان می برند ذهنشان می تواند زبان کائنات را بفهمد و از آنها بخواهد مطابق دلخواهشان عمل کند. اينسان خود را بتقدير يافته های ذهنهای سلطه جو سپردن، بطور مستمر از اسباب گمراهی و تباهی مردمان بوده است. زور و فشار همواره اين باورهای دروغ را بجای شناخت عينی رواج داده است: (۲۹۶)
قَالَ أَلْقُوْاْ فَلَمَّا أَلْقَوْاْ سَحَرُواْ أَعْيُنَ النَّاسِ وَاسْتَرْهَبُوهُمْ وَجَاءوا بِسِحْرٍ عَظِيمٍ {۱۱۶}
آنگاه که افکندند چشمان مردم را به سحر بستند و آنان را ترساندند و جادوئی گران عرضه داشتند.
و البته شناخت موسی وار، باطل السحر ذهن بافی هاست. اما افسوس که کمند کسانيکه بيماری پرستش شخصيت بديشان اجازه دهد در پی شناخت عينی روند و بتدريج از بخت و اقبال گرائی بويژه در مبارزات اجتماعی - سياسی خويشتن را آزاد کنند ...
د- ترس: ترس عمومی ترين علامت از اعلائم بيماری شخص و شخصيت پرستی است. ترس، که از بندگی مطلقهای ذهنی و عينی مايه می گيرد، بسته به نوع بيماری در هر کس بشکلی از اشکال بروز و ظهور می کند. انسان وقتی از شخص و شخصيت پرستی آزاد می شود، از ترس نيز آزاد می شود: در حقيقت تربيت انسان مجاهد با آزاد کردن وی از ترس ملازم است، از اينرو قرآن در مبارزه با شخص و شخصيت پرستی بيشتر از هر چيز، صور و اشکال و علل ترس را توضيح داده و راه رهائی از آنها را نشان می دهد. اسلام، بمثابه نظامی برای انجام جهاد بزرگ، مکتب پرورش مجاهد است. مجاهد نمی ترسد چرا که از هر مطلقی آزادست. اما اين نترسيدن «کله شقی» و تهور نيست. اين نترسيدن را مايه، آزادی از اسباب و عوامل ترس است. اسباب و عواملی که مهمترين آنها، تا اين هنگام، بر شمرده و توصيف و توضيح شده اند. کسی که به جهاد اکبر بر می خيزد و جهت توحيد را بر می گزيند، از ترس بعنوان نمود بيماريها و نشانه بندگی مطلقهای ذهنی و عينی آزاد می شود. قرآن پس از آن که جای جای مجاهدان و اهل ايمان را رها از ترس توصيف می کند، (۲۹۷)
الاَ اِنَ اَوليُآءَ اللهِ اخَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ (۶۲)
آگاه باش، همانا بر اولياء خدا ترس نيست و اينان محزون نمی شوند.
ترس را به عمل و باورهای موهوم مطلق شده نسبت می دهد و طريق هايی از آنرا نيز بيان می کند: از جمله پس از آنکه موسی ترس های خود را از متهم شدن، از تکذيب شدن، از تنهايی و از مقابله با نظريه بازان و ساحران که کارشان رنگ کردن مردمان با توجيهات نظری است، و از ... بر می شمرد، خداوند خطاب به وی می گويد: (۲۹۸)
يَا مُوسَى أَقْبِلْ وَلَا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنِينَ {۳۱}
ای موسی پيش رو و مترس. همانا تو از ايمن شدگان هستی.
ريشه ترس در شرک، در تعدد هويت جويی، و پرستش قدرت خودکامه در جلوه های گوناگون است. مايه ترس اسارت در چهار ديواری مطلق ها، اسطوره ها و ضد ارزشهاست. مجاهد کسی است که ديواره اين حصار را می شکافد و از آن بيرون می رود، و با اين عمل، از جلد ترس نيز بدر می آيد: (۲۹۹)
هُدَايَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ {۳۸}
بر آنان که هدايت من (خدا) را پی جويند، ترس نيست و اينان محزون نمی شوند.
ترس از نظام ظالمانه ای که جامعه ها بدست خود می سازند، مايه می گيرد. در اين نظامهای اجتماعی، دست آورد عمل، خود به نيروئی تخريبی بدل می شود و در جريان تمرکز و تکاثر قدرت، انسان را برده اميال سيری ناپذير می سازد و بدان گرفتار ترس می کند: (۳۰۰)
وَضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً قَرْيَةً كَانَتْ آمِنَةً مُّطْمَئِنَّةً يَأْتِيهَا رِزْقُهَا رَغَدًا مِّن كُلِّ مَكَانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللّهِ فَأَذَاقَهَا اللّهُ لِبَاسَ الْجُوعِ وَالْخَوْفِ بِمَا كَانُواْ يَصْنَعُونَ {۱۱۲}
و خداوند شهری را مثل می زند: اين شهر آسوده و آرام بود. از هر سو روزی اش فراوان بدانجا می رسيد. پس مردم آن به نعمتهای خدا کفر ورزيدند. پس خداوند، بسبب دست ساختشان بدانان لباس گرسنگی و ترس پوشانيد.
بدينقرار در نظام شرک آلود اجتماعی، انگيزه های انواع ترس، همان انواع بيماريهای شخص و شخصيت پرستی، همان قدرت خودکامه پرستی و موهوم پرستی، يعنی پرستش زور در صور گوناگون آنست، و از اينروست که قرآن در همه حال ترس را مستند به عمل خود انسان می کند.
در باره ترس از مجازات، تخلفات و جنحه ها و جرائم، بايدمان گفت که در تمامی قوانين جزائی همه نظامهای اجتماعی، ذکر اين مجازات ها برای آنستکه هر کس از پيش بداند در صورت ارتکاب جنحه يا جرمی چه مجازاتی را بايد تحمل کند. اين کار هشدار است: «مواظب باش، اگر خلاف کردی، يعنی رابطه زور با ديگری برقرار کردی و بر او زور وارد ساختی، قوه قضائیه تو را مجازات خواهد کرد.» حال آنکه در اين باره دو فرق اساسی، اسلام را از نظام های ديگر ممتاز می کند:
نخست آنکه هشدار در اسلام دارای وجهی انقلابی است، يعنی اسلام بر آن نيست که: «بايد صبر کرد تا کسی زور بگويد بعد زورگو را مجازات کرد»، بلکه بر آنستکه بايد روابط زور را با مشی در نظام اسلامی از ميان برد. و اين مشی و اين حرکت را، تمرين دائمی انسان بايد. بدانسان که همه کسانی که اراده انقلاب در خود کرده اند، هر وقت خواستند رابطه زور و ترس با ديگری برقرار کنند (زور بگويند يا بشنوند، بترسند يا بترسانند) بياد بياورند که خدا با همه رحمن و رحيم بودنش، قدرتی عادل است و نتيجه اعمالشان را بآنها خواهد چشاند، و با اين يادآوری خود را تصحيح کنند. اين يک تمرين انقلابی برای آزاد شدن است. ترس از خدا همين است: (۳۰۱)
وَالَّذِينَ يَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَن يُوصَلَ وَيَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَيَخَافُونَ سُوءَ الحِسَابِ {۲۱}
(الوالالباب) آنانند که با آنچه خدا امر به پيوند کرده است، پيوند می جويند و از پروردگار خود بيمناکند و از سوء حساب می ترسند.
مجيد: آيا ترس از خدا جايگزين ترس از غير خدا می شود. در اين صورت اصل ترس برجاست فقط ترس از چه است که مورد سوال است؟؟؟ جواب هراس از عدالت خدا وترس از اعمال باطل خود - انسان را از تکامل باز نمی دارد اما هراس از غیر خدا انسان را از تکامل باز می دارد
دو ديگر آنکه مجازات هم بر تجاوزگری و هم برکارپذيری بار می شود و جنبه عبادت دارد. يعنی هدف آن، از ميان برداشتن عوامل انحراف از هدايت خدائی و توحيد است، تا انسان بتواند در تربيت انقلابی خود فعالانه شرکت کند و امام وار در مسير توحيد پيش تازند.
اگر انسان پيشاروی خود را باز کند، موجبی برای ترس نمی ماند. انسان توحيدی جوی، انسانی که در راه توحيد شتاب می گيرد و بابعاد انسانی خود تا بينهايت ميدان رشد می دهد و پيش آهنگ و امام حرکت، حرکت از تعدد هويت ها به هم هويتی است، در جريان رشد و آزاد شدن و تکامل ايمان خويش، از ترس و اندوه نيز آزاد می شود. ميان محبت مطلق (خدا) و محبت نسبی (انسان)، ميان علم مطلق (خدا) و علم نسبی (انسان)، ميان عدالت مطلق (خدا) و عدالت نسبی (انسان)، ميان فعاليت و خلاقيت مطلق(خدا) و فعاليت نسبی (انسان)، هر چه است جاذبه دوجانبه است و هيچ رابطه ای که ترس ترجمان آن باشد متصور نيست. اما اگر انسان با عمل خويش مطلقهای موهوم ذهنی و عينی بتراشد و خود را اسير آنها کند، و اگر از مسيرو جهت توحيد بيرون رود و در جهت تعدد هويت در حصار مطلق ها افتد، بناچار ترس در وجودش می رويد و بزرگ می شود، تا که همه زندگانی او را فراگيرد. ميان اين انسان و خدا، همانسان که ميان او و ديگری، ترس ترجمان رابطه ای می شود که انسان با عمل خويش بوجود می آورد. در حقيقت در فراگرد تخريب، ترس ترجمان سازوکارهای آن، يعنی رابطة زور است. از اينروست که اهل ايمان و جهاد نمی ترسند، چرا که ترسيدن يعنی پذيرفتن زور، بعنوان اساس رابطه، ميان خود و ديگری. ميان انسان توحيد جوی و خدا، رابطه زور بر قرار نيست. انسان مجاهد برای حذف اين رابطه می جنگد و بنابراين بايد خود را از اين رابطه آزاد کند. جريان آزاد شدن از اين رابطه، و جريان جهان برای آزادی انسان، يک جريان است: انسان وقتی آزاد می کند که آزاد می شود و وقتی آزاد می شود که آزاد می کند.
قرآن هر بار از شکلی از اشکال ترس سخن بميان می آورد، انگيزه آنرا نيز ذکر می کند. از آنجا که از انگيزه های ترس (همان عوامل و زمينه پيدايش شخص و شخصيت پرستی و انواع بيماريها) در مباحث پيشين به تفصيل بحث شده است، در اينجا تنها آن پاره از صور ترس توصيف و توضيح می شوند که در مبارزه برای آزادی از اين پرستش، يا جهاداکبر، علم بر آنها ضرور است:
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر