دنباله معرفت (شناخت) حق و باطل و نفاق در جامعه بر پاية اصول موازنه توحیدی قسمت دوم
5 ـ جامعه اسلامي در درون و بيرون بايد از ميزان باطل يعني موازنه تضاد و روابط زور در نتيجه سلطه خارج شود
علي (ع) مردي كه بگفته خودش هيچ چيز را نميبيند مگر آنكه پيش از آن خدا را ميبيند ونخستين مجري نظر قرآن در جهان براي ايجاد جامعه جهاني براساس موازنه توحيدي بود شعار اواين بود «ستمگر نباش ستمپذير نباش و يار ستمديدگان عليه ستمگران باش» نخستين كوشش عمليدر تاريخ مدون جهاني براي جامعه اسلامي در درون و براي جامعه جهاني در بيرون به اجرا گذارد تاپايه ميزان حق يعني موازنه توحيد در روابط با ملل ديگر قرار گيرد پيش از آن در زمينههاي نظريكوششهاي صورت گرفته بود، اما جنبه عملي پيدا نكرده بود پيش از او و پس از او نيز زورمندان جهانو نيز افسانهگرايان كوشيدهاند بزور جامعه جهاني را بوجود آوردند اما موفق نيامدهاند چرا كه ميانمسلط و زير سلطه مرزهاي جغرافيايي و ملي فاصله نيست بلكه زور فاصله است و زور اين مرزها را درميان ميگذارد و زور محتاج اين مرزهاست ميتوان گفت ك علي (ع) نيز موفق نشد اين سخن درستاست اما اين ناكامي به لحاظ غلط بودن نظر و غلط بودن روش عمل نبود بلكه به لحاظ آن بود جامعهاسلامي در سيستم جهاني شرك يعني ولايت مطلقه انحصارطلبي ادغام شده بود چرا كه درست بعد ازفوت رسول اكرم (ص) اين شوراي سقيفه بود كه ولايت مطلقه انحصاري را پايهريزي و ولايت جمهورمسلمانان را بي محل كرد و به مردم در انتخاب ولي امر جامعه تعيين تكليف كرد و مردم را در مقابلكار انجام شدهاي قرار دارد و 25 سال طول كشيد تا مردم قيام كردند و با راي خود و با حق حاكميتولايت جمهور امام علي را به ولي امر رساندند. حتي اين انتخاب هم شوراي عموم مردم نبود
و كوشش امام علي(ع) در جامعهاي كه بر جهان آن روز سلطه يافته بود و سيستم جامعه بر پايهشرك پايهريزي شده بود به علت فقدان زمينههاي عيني و عادت ذهنيت جامعه به ولايت مطلقهانحصاري به نتيجه نيانجاميد.
اما رهنمود بزرگ همه قيامهاي ملل زير سلطه در حوزه اسلامي گرديده و امروز نيز براي جلوگيرياز ادغام قيامهاي مردمي در سيستم جهاني شرك بايد نظر امام را پايه قرار داد و براساس آن بتوانقيامي را به سرانجام رساند. جامعه قيام كرده اگر بخواهد در جريان قيام (با حفظ اصول دين) به پيشرود نبايد به هيچ وجه به ميزان باطل يعني موازنه شرك در روابط اجتماعي، سياسي، اقتصادي وفرهنگي باز گردد نبايد به هيچ روي از موازنه توحيدي يعني نفي خيالات، اوهام، افسانهها و فلسفه ومنطقهاي هندي، يوناني دست بردارد و رابطه توحيدي فقط در چهارچوب اصول توحيديامكانپذير است و با خيالات و اوهام و افسانهها و فلسفه و منطق يوناني و هندي انطباق ندارد و اگرغير از اين كند در سيستم جهاني شرك ادغام ميشود از اينرو خداوند ميفرمايد:
يا ايها الّذين امنوا كونوا قوامين لِله شهدا؛ بالْقِسط ولا يجر منكم شنئان قوم علي الا ّ تعدلوا ـ اِعدلوا هو اَقرب لِلتقوي' و اتَّقوا اللهَ اَن الله خبيرٍ بما تعملون
اي آنانكه ايمان آورديد باشيد قيام كنندگان براي خدا گواهاني به انصاف و ادار نكند شما رابدخواهي .
قومي براينكه عدالت نكنيد ـ عدالت كنيد. او (عدالت) نزديكتر براي تقوي است و حفظ كنيد(موازين) خدا را همانا خدا آگاه است به آنچه ميكنيد
1 ـ ايمان آوردندگان قيام براي خدا يعني حاكميت ولايت مطلقه الله ميكنند در نتيجه حاكميتولايت جمهور مردم به عنوان خليفةالله برقرار ميشود.
2 ـ گواهان به انصاف يعني قسط را در ميان خود و در رابطه با ديگران اعمال ميكنند
3 ـ به هيچ وجه بدخواهي ديگران آنها را وادار به خروج از موازنه توحيدي كه در اصل عدالتتجلي ميكند نميكند.
5 ـ خدا آگاه بر عمل شماست اگر از اصول خارج شويد هلاك ميكند و اگر در اصول حركت كنيدنعمت تكامل را روزبروز افزونتر ميكند
بنابراين امت اسلامي نه تنها بايد در رفتار با ملل ديگر باز تاب كينه و دشمني با آنها نباشد ودادگري ميكند بلكه تنها در حدد موازنه توحيدي با ملل ديگر رابطه برقرار كند امت اسلامينميتواند به روابطي كه در آن بعضي جامعهها ارباب و بعضي ديگر رعيت شوند و يا حتي متقابلاً اربابيكديگر بگردند، گردن گذارد دعوت پيامبر اسلام (ص) از اهل كتاب روشن و صريح است.
سوره آل عمران آيه 64:
قُل يااهلالْكِتاب تَعالوْا اءِلي' كَلِمَةسَوَاءِ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُم الاّ نَعْبُدَ اءِلَّا اللهَ وَ لا نُشْرِك بِه شَياً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا اَرباباً مِّن دُون اللهِ فَاءَن تَوَلَّوْا فَقولُوا اشْهَدُوا بِاَنَّا مُسْلِمُون
بگو اي اهل كتاب بياييد بسوي سخن برابري كه بين ما و بين شماست كه نپرستيم مگرخدا را و شرك نورزيم به او چيزي را و نگيرد بعضي از ما بعضي رابه اربابي از غير خدا پسچنانچه روي گرداندند پس بگوييد گواه باشيد همانا مسلمانيم (يعني تسليم اين امر هستيم)
اين آيه متضمن سه نكته مهم و اساسي است عبارتند از:
1 ـ اگر دين ابزار سلطهگري نگردد لاجرم بر پايه ميزان حق يعني موازنه توحيدي تمام روابط راهبه توحيد ميجويد اگر همه در انديشه و عمل خداي را فقط صاحب ولايت مطلقه بدانند كجا دينوسيله اربابي بر يكديگر تواند رشد از اينرو قرآن اهل كتاب را به ترك دينشان نميخواند آنها را بهخدا ميخواند يعني خودشان را صاحب مقام ولايت مطلقه انحصاري ندانيد از آنها دعوت ميكند ازراه خدا يعني با نسبي و فعال دانستن خودتان با مسلمانان كه آنها هم بايد خودشان را نسبي و فعالبدانند رابطه برقرار كنيد تنها به اين روش است كه هر جمع دين خويش را به قصد اندريافت حقيقتآنسان كه هست عرضه ميكند و دين جمع ديگر را ميشنود و سرانجام دينها عناصر غير عقلاني و غيرعلمي و غيرحكيمانه خود را از دست ميدهد و در عناصر عقلاني و علمي و حكيمانه متحد ميشوند وبه توحيد ميرسند.
2 ـ اما براي آنكه زور در ميان نيايد نبايد به خداي شرك ورزيد يعني نبايد به خود حق ولايتمطلقه انحصاري داد و خود را همتاي خدا قرار داد در نتيجه نبايد در رابطهگيريها هر جمعي اربابي وسلطه به جمع ديگر را مقصود خويش سازد در اين رابطه البته راه براي آزادي و استقلال فكري وعملي انسان بسته است و البته نه در جامعه اربابها (يعني كساني كه خود را مطلق فعال ميدانند) ونه در جامعه نوكرها (يعني آنهايي كه در حالت مطلق منفعل تصور ميشوند) خداي پرستيدهنميشود، تعبير اجتماعي، سياسي،اقتصادي ،فرهنگي و اخلاقي اين سخن آن است كه هم در جامعهاربابها و هم در جامععه نوكرها توحيد و تفاهم و جذب و حفظ همديگر جاي خود را به شرك، تضاد،دفع و حذف ميدهد و گروههايي بوجود ميآيند كه بعضاً ارباب و بعضاً نوكرند.
3 ـ در صورتي كه اهل كتاب (اهل فكر و عمل) به اصل موازنه توحيدي و رابطه بر پايه لياقت وتوانائي و رابطه بر پايه نقطه مشركات گردن نگذارند كه البته اگر بنا بر وسيله قرار دادن دين براياربابي كردن باشد گردن نميگذارند بر جامعه اسلامي است كه از اين اصل روي نتابد بر اين جامعهاست كه جز خداي را صاحب ولايت مطلقه و فعال نداند و نپرستد يعني رابطه عدم زور را پايه واساس روابط قرار دهد و هيچ جبر را بهانه قرار ندهد و ارباببي (مطلقالعناني) بر ديگران نجويد و زيربار اربابي ديگران نيز نرود. از بدبختي جامعههاي اسلامي هم اربابي كردند و هم اكنون نوكر شدهاندچون قانون مستمري است كه هر سلطهجوئي زير سلطه ميرود علي (ع) ميخواست كه اين جامعهاسلامي موافق رهنمود قرآني نه هم خود اربابي كند و نه زير بار اربابي ديگران برود بلكه امام و الگوشود و جهان را به تجليگاه توحيد رهبري كند كه در آن جز خدا پرستيد نشود (يعني همه رابطهها برپايه عدم زور گردد)
6 ـ جامعه اسلامي بايد راه را بر بيرون رفتن جامعههاي ديگر از روابط سلطه بگشايد
جامعه اسلامي پس از خروج از روابط سلطه يعني برقراري موازنه توحيدي در درون جامعهاسلامي و استقرار ميزان حق حالا ميتواند و بايد راهبر جامعههاي ديگر به خارج شدن از اين روابطبگردد براي رسيدن به اين مقصود بزرگ هر جمعي كه به اسلام ميگروند بايد نخست خود را از اينروابط خارج سازند و آنگاه بنفس خويش چراغ راهنماي جامعه خود و جامعههاي ديگر بخروج ازميزان باطل يعني موازنه تضاد عمليكه در آن يا مطلق فعال است يا مطلقمنفعل است رهبري كند و نمونه را ارائه بدهد در نتيجه روابط ملل با ترك تضاد و دفع و حذف ودخول در نور توحيد و تفاهم و جذب و حفظ همديگر بشوند حوزه انديشه و عمل بر وفق ميزان حقيعني موازنه توحيدي و رابطه به قدر لياقتها از خود شروع و بر تمامي جهانيان دامن ميگسترد.
سوره النساء آيه 135:
يا اَيها الَّذين ءَامَنوا كُونُوا قَوَّامِين بِالْقسط شُهَدَاءَ لِلهِ وَ لَوْ عَلَي اَنْفُسِكُم اَوِالْوَالِدَيْنوَالاَقْرَبين ان يَكُن غَنِياً اوْ فَقيراً فَاللهُ اَوْلي بِهِمَا فَلا تَتَّبِغوا الْهَوَي' اَن تَعْدِلُوا وَ اِن تَلوا.ْ اَوْتُعْرِضوافَاِن اللهَ كَان بِمَا تَعْمَلُون خَبيراً
اي آنانكه ايمان آورديد باشيد قيام كنندگان به قسط گواهاني براي خدا و اگر برخودتان يا پدر و مادر و نزديكان چنانچه باشد بينياز يا فقير پس خدا سزاوارتر است به به آن دو پس پيروي نكنيد هوس را كه مبادا عدالت نكنيد و چنانچه سرپيچيد يا دوري كنيد (از امرخدا) پس همانا خدا بود به آنچه ميكنيد آگاه)
بر ايمان آوردندگان است كه پاسدار عدالت همه جانبه باشند و گواه و نماينده خدا ولو بر نفسخويش باشند يعني خود را نسبي و فعال بدانند چنين جمعي كه افراد آن با خود با پدر و مادر خود باكسان خود و با ديگران به قسط و عدالت از روابط زور آزاد و مستقل عمل كنند در افق موازنهتوحيدي پيشتاز باشند اينها ميتوانند با توسل به كتاب (برنامه عملي در جامعه) و ميزان (وسيلهشناخت حق و باطل) و با جهاد (اكبر و اصغر) موانع آزادي و استقلال را از پيش پاي بشر بردارند و راهپيامبر را در استقرار قسط و عدالت همه جانبه پي گيرند.
7 ـ جامعه و فرد در رابطه با خدا بر پايه ميزان حق موازنه توحيدي چگونه آزاد ومسقل و مستقيم ميشوند
تخليف و حقوق
در روابط زور خاصه رابطه جامعه با فرد تضييق و فشار است چه حقوق افراد مقدم شمرده گردند(اصالت فرد، يعني هر فردي مطلق فعال است )و چه حقوق جمع مقدم شمرده گردد (اصالت جمعيعني جمعع مطلق فعال است) فشار و بنابراين محدوديتها و منعها وجود دارند و انسان در محدودهاين محدوديتها و منعها عمل ميكند جامعه و فرد امام يكديگر نيستند مدعي و رقيب يكديگرند وبنابراين محدودكننده يكديگرند از اينروست كه جامعهها كم و بيش زندان استعدادهاي بشر بودهاند وهستند و به همان اندازه كه استعدادها را از سير به كمال باز ميدارند اين استعدادها را در راهفعاليتهاي نقص جويانه مياندازند فعاليتهايي كه امروز ابعادي چنان بزرگ پيدا كردهاند كه افقآينده بكنار افق امروز را نيز مشوش و اضطرابآور ساختهاند .
بر پايه ميزان حق اصالت خدا (توحيد) جاي اصالتهاي قبلي را ميگيرد يعني فقط الله دارايهستي مطلق و فعال است و به همين دليل داراي ولايت مطلق ميباشد در نتيجه همه انسانها نسبيو فعال هستند و بدين ترتيب روابط زور از ميان ميروند و در نظام آزادي و سازندگي با رهبريمستقل و برابر با اجزاء جامعه در مسير مستقيم كمالجوئي در جهتت بقاء در سرانجام كمال مطلوبميدان فكر و عمل بشر بينهايت ميگردد جامعه ديگر تنگنا نيست يار و ياور است، مزاحم نيست،اماماست فرد و جامعه در رابطه زور نيست او با خدا و جامعه با خدا در رابطه است همه نسبي و فعالهستند همه به سوي خدا يعني آن كمال مطلق ميروند عليه يكديگر نميتوانند فكر و عمل كننديعني نه تنها فعاليتهاي اسارتي و تخريبي و وابستگي و نابرابري و كجروي و نقصجوئي و در نتيجهفناء از خود بيگانگي محدود ميشوند بلكه امكانشان نيز از ميان ميرود بنابراين براي همديگر بهقصد بركشيدن يكديگر فكر و عمل ميكنند در جامعههايي كه موازنه توحيدي احساس روابط قرارميگيرد و رقابت و مسابقه افراد و گروهها با يكديگر جاي خود را به رقابت هر كسي و هر جمع باخودش ميسپارد و آدميان از خودشان جلو ميزنند هركس امروزش از ديروزش بيشتر و فردايش ازامروز به كمال نزديكتر ميگردد اين جامعه بلحاظ تدارك امكانات و افزودن بر آنها نه تنها حصاراستعدادهاي اعضايش نميگردد بلكه امكان فكر و عمل آدمي شتاب گرفتن وي در عرضه بينهايتگستردهاي را به دفعات افزايش ميدهد.
طرحي چنين براي جامعه در كمال خود همان است كه اسلام به مثابه نظام توحيدي به بشر ارائهميكند بدينقرار،هر بار كه در يك جمع استعدادها در فشار قرار ميگيرند هر بار كه از يك جمعاستعداد ميگريزند و هر بار كه يك جمع استعدادهايي را كه بوجود آورد از بين ميبرد اين جمع ازموازنه توحيدي دور و در روابط زور تا به از خود بيگانگي خويش ميرد علاج اين جمع درمصلحتگراييها نيست در تحول پايهاي است و آن برگرداندان ولايت جمهور مردم به خودشان استدر چنين جامعهاي كه رو به نابودي ميرود حتماً ولايت مطلقه انحصاري برقرار بوده است پس بايدتمامي روابط و رفتارها و افكار و اعمالي كه كار را به خود بيگاني جامعه و فناء آن كشاندهاند از پايهتحول يابند و آن همان طور كه گفته شد حاكميت ولايت جمهور مردم است.
از اينرو براي اينكه فرد و جمع در چنين جمعي امام يكديگرند گردند لاجرم همواره بايد همهنسبي و فعال در رابطه با خدا (آن يگانه مطلق و فعال) باقي بمانند بنابراين عملي شدن اسلام محتاجآن است كه مجموع روابط فرد و جمع در رابطه با خدا معلوم گردد تا بطور مستمر انسان نسبي و فعالبماند و بطور مستمر دامنه انديشه و عمل گستردهتر شود و امكانات انديشه و عمل فراهمتر شوندروابطي كه اسلام در يك سيستم پيشنهاد ميكند پرتو همان موازنه توحيدي و بنابراين روابطيهستند كه امكان رشد استعداد را تمام و كمال فراهم ميآورند در اين روابط انسان با خود و نه باديگران هيچگونه رابطه زور برقرار نميكند و لاجرم بطور مستمر به كمال ميرود پس از اين روابط زوراز ميان ميرود و انسانها جانشين و خليفه خدا ميشوند.
چقدر انسان زيان نداشتن روش و موازين حق را پرداخته است، به تاريخ و زمان خود بنگريم باشدكه بزرگي رقم ما را به انديشه و عمل وا دارد روش و موازين درست آن است كه تصحيح را در مبانيبايد كرد و الا وقتي مباني، همان مباني وارداتي، هندي و يوناني و غربي و شرقي يعني مباني زورندقيام و تصحيح همان ظاهر آرائي است و در مقابله با واقعيتها دوام نميآورد
از اينرو نظام و رهبري و مسير و جهت حركت جامعهاي كه بازتاب توحيد باشد لاجرم بايد ازروابط زور و جريانهايي را كه مشخصه آنند از ميان بردارد طوري كه ديگر محلي براي قرار گرفتنآدميان در روابط زور نماند.
بدينقرار، در هر چهار بعد كه در توحيد خود واقعيت جامعه را تشكيل ميدهند بايد مباني زور ازميان بروند و انسانها خود را با يكديگر مقايسه نيز نكنند همه رابطهها از راه خدا آن رابطه اصليبرقرار گردد از اينرو حقوق جملگي بخدا تعلق ميگيرند و به خليفه الهي به جامعه تعلق پيدا ميكند وفرد با جمع و جمع با فرد به تعادل ميرسند.
1 ـ بعد سياسي: از دير زماني تا امروز تصميمگيري از آن مقام ولايت مطلقه انحصاري سلطه گربوده است و روش همه زورمندان طول تاريخ بشري بوده است بر اين باطل هر روز يك لباسپوشاندهاند و امروز بدان لباس ولايت مطلقه فقيه پوشاندهاند در مجموعه نظام و رهبري و مسير وجهت حركت توحيدي تصميمگيري در يك كلمه ولايت مطلقه از آن خداست و هيچ فرد و گروهينميتواند به اتكاي زور خود را صاحب اين مقام بنامُد اگر چنين كند طاغوت است نه تنها هيچ انسانيبر انسان ديگري حق تصميمگيري من دون الله (بدون حفظ موازين الهي) ندارد بلكه بر نفس خويشنيز چنين حقي ندارد.
سورة احزاب آيه 36:
و مَا كان لِمُؤْمِن ولا مؤمِنَةاءِذا قَضَي اللهُ وَ رَسولُه اَمْرًا اَن يَكون لَهُم الْخَيْرَة مَن اَمرِهِم وَمَن يَعْص اللهَوَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضِل ضَلَلاً مُبينًا
و نبود براي مومن و مومنه آنگاه كه فيصله داد خداوند و رسولش امري را كه باشد براي ايشاناختياري از امرشان و هر كس سرپيچي كند خدا و رسولش را پس بدرستيكه گمراه شدگمراهي آشكار
و اگر كسي يا كساني در راه فتنه كه بدترين آن ولايت مطلقه انحصاري است تصميمگيري و اجرايتصميم را به خود منحصر كند يا كنند و مانع حاكميت ولايت جمهور مردم در تصميمگيري و اجرايآن شوند بر مسلمانان مجاهد واجب است كه مانع را از سر راه بردارند در راه خدا (راه مردم) بايد باكساني كه ميخواهند اعمال زور كنند مبارزه و جهاد كرد و در اين جهاد تنها تا آنجا بايد پيش رفت كهمجاهد خود جوياي مقام ولايت مطلقه انحصاري نشود، پس مجاهد انحصار طلب را هر جا بيابد بايدبكشد و همانسان كه انحصار طلب (شرك) ميخواهد زور را وارد و جامعه را از مشاركت درتصميمگيري به طور آزاد و مستقل و مستقيم باز دارد مجاهد بايد اين سلطه گر انحصار طلب را براندو بداند كه فتنه استقرار موازنه شرك در روابط جامعه روابطي كه همه به همديگر زور ميگويند بهعنوان اساس و پايه روابط به مراتب از فتنه كشتن ستمگر انحصار طلب و غاصب ولايت جمهور مردمو متجاوز از موازين الهي بيشتر است و اين جهاد بايد تا دست كشيدن انحصار طلب از كار خود ورهايي قطعي انسان و استقرار حتمي ولايت جمهور مردم به عنوان خليفه الهي و در نتيجه استقراردين (يعني توحيد، بعثت، امامت، عدالت، معاد) ادامه يابد.
سوره الانفال آيه 39:
وَ قاتِلوهُم حَتّي لا تَكُون فِتْنَة وَ يَكُون الدِين كُلُّه لِله فِان انتَهَوْا فَاِن الله بِما يعْمَلُونبَصير
و نبرد كنيد با ايشان تا نباشد فتنه (برقراري شرك) و باشد دين همگي براي خدا پس چنانچه پاياندادند پس همانا خدا به آنچه ميكنند بيناست.
دين، يعني قانون الله و يكون الدين كلهلله، يعني قوانين الهي در جامعه حاكم شود و از اينروجامعه خود بر خود ولايت نمايد در نتيجه:
هيچ كس را بر ديگري حق تصمصم و اجراي تصميم (بدون رعايت قوانين الهي) نيست اگر هيچكس را بر خود و بر ديگري حق اعمال زور نيست در عوض از راه تخليف هر كس را بر خود و ديگريدر حد استعداد حق مشاركت در ولايت جمهور مردم يعني امامت امت هست.
بدينسان در اسلام و با اسلام انسان نو ولادت مييابد كه در انديشه وعمل نماينده و خليفهخداست انساني كه استعدادها را در مجموعه ثبات و سازندگي و برابري و كمال جوئي بكار ميبردانساني كه جهاد اكبر و جهاد افضل يعني ارزيابي و انتقاد خود را از حصار مطلقها كه بر پايه شرك(فتنه) بنا گشته و سر به آسمان كشيده آزاد و مستقل و مستقيم ميكند و قدم در جلوهگاه زيبا وشكوهمند خليفه الهي ميگذارد اين انسان از خدا ميخواهد امام متقين (حفظ كنندگان اصول ديندر انديشه و عمل) باشد و با همراهي جامعه همه نسبي و فعال شوند و سير به كمال نمايند
سوره الفرقان آيه 74
و جعلنا للمتقين اماماً
و قرار بده ما را براي متقين رهبراني
گفتن ندارد كه اين برداشت بر پايه اصول پنج گانه دين اسلام و مذهب شيعه از انسان و رسالت اوبه عنوان امام محتاج تأمين سياسي ديگري است محتاج تأسيس است كه نه بر پايه ميزان باطليعني موازنه شرك و روابط زور بلكه بر پايه ميزان حق يعني موازنه توحيدي در روابط عدم زور باشد واين همان امامت و عدالت است كه بايد اصولي شمردشان كه توحيد و بعثت را در انديشه و عملمينماياند
2 ـ بعد اجتماعي: از آنجا كه مطالعه اين بعد موضوع اين تحقيق است در اينجا به اين سخن اكتفاميشود كه اسلام هيچ رابطه اجتماعي چه ميان پدر و مادر و چه ميان افراد يك گروه و چه ميانافراد يك جامعه و چه ميان هم نژادان را بدون رعايت موازين الهي يعني اصول دين به رسميتنميشناسد
و هيچ دوستي من دون الله را قبول نميكند و تنها دوستيهاي كه با توافق بر پايه اصول دين بهعنوان تخليف و اطاعت امر الهي بوجود ميآيد بنابراين وقتي كه زور اساس روابط قرار نگيرد همهتقابلهاي كاهنده در جامعه از بين ميرود و جامعهاي بدون تقابل نيروها جامعه اسلامي است اگر مياندو دوستي يكي با خدا يكي با فرزند تزاحم شد انسان در خور اين عنوان بايد همانند نوح و همانندابراهيم ولايت خدا را بر ولايت فرزند رجحان گذارد
سوره توبه آيه 113:
وَ ما كان لِلنَّبِي والَّذين امَنُوا اَن يَسْتَغْفِرُو لِلْمُشْرِكِين وَ لوْ كانوا اوْلي قُرْبي مِن بعدِ مَا تبَيَّن لَهُم اَنَّهماَصْحاب الْجَحيم
نبودبراي پيامبر و آنانكه ايمان آوردن كه استغفار كنند براي مشركين و اگر بودند صاحبان خويشاوندي از بعد آنچه آشكار شد براي ايشان همانا ايشان (مشركين) باران جهنمند
بنابراين كساني كه موازنهشان شرك است حتي اگر از خويشاوندان هم باشد بايد از آنها دوري كردو آنها را به ولايت نگرفت چرا كه اين ولايت با امر الهي ناسازگار است پس انسان ايمان آورده به خداانساني كه بر پايه ميزان حق، يعني موازنه توحيدي با هر كس رابطه برقرار ميكند و ميكنند برادريكديگر ولي يكديگر بار يكديگر ميگردند جامعهاي كه همه افراد آن موازنه توحيدي و رابطه عدم زوررا اساس روابط خود كردهاند آن جامعه جلوهگاه همان توحيد كامل و آزادي و استقلال و سازندگي واستقامت و كمال جوئي و استقلال و برابري ميشود كه در معاد استقرار قطعي خواهد يافت.
و نمونه آن هر ساله در ايام حج در خانه توحيد برقرار ميشود انسانهاي موحد بايد جامعه راتوحيدي بكنند و مشخصه بارز جامعه توحيدي ولو اين جامعه از دو دوست و يا زن و شوهري بوجودآمده باشد آن است كه روش آنها دوستي و توافق بر پايه اصول دين و جستجوي جامعتر و شاملتراست كه در آن افراد جامعه خود را كاملتر و يكيتر ميجويند و ارزش بر اين اين جامعه لياقت است
3 ـ بعد اقتصادي: در بعد اقتصادي نيز روابط زور يعني تعلق سود به سرمايه انسان را از سازندگيو برابري و كمال جويي باز داشته است بلكه نيروي كار را در يك مجموعه نظام و رهبري و مسير وجهت تخريبي و نابرابري و نقص جوئي حركت دادهاست براي راحت شدن از حيطه موازنه شرك وروابط زور لاجرم بايد مالكيتهاي موجود چه مالكيت شخصي و چه مالكيت جمعي چه بر زمين ومعدن و ابزار و توليد و چه بر مصرف كه بيانگر روابط زورند از ميان بروند و ميان انسان و نيروي كارشو ميان او و طبيعت رابطهاي برقرار گردد كه ترجمان بيان زور و انواع موازنههاي شرك نباشد آنمالكيت كه مايه و پايه اين رابطه را ميتواند شد كدام است؟
مالكيت خدا و انسان به عنوان تخليف بر پايه موازين پنجگانه دين اسلام ميتواند بوجود آيدبدينقرار، مالكيتهايي كه به عنوان تعلق سود بيانگر ميزان باطل و موازنه شرك و حاكميت سرمايهباشد مورد قبول نيست.
سوره المؤمنون آيات 84 ـ 88:
قُل لِمَن الْارض وَ مَن فِيها اءِن كُنْتُم تَعْمَلون سَيَقُلوُن للهِ قُلاِفلا تَذَكَّرون قُل مَن رِّب السَّموات السَّبعوَ رَبالْعَرْشالْعَظيم سَيَقُولون للهِ قُل اَفلا تَتَّقُون
بگو براي كيست زمين و هر كسي كه در اوست چنانچه بوديد ميدانستيدبزودي ميگويند براي خدا بگو آيا پس پند نميگيريدبگو كيست پروردگار آسمانهاي هفتگانه و پروردگار پايه (خلقت يعني حيات) بزرگ،
بزودي ميگويند براي خدا بگو آيا پس حفظ نميكنيد (موازين او را)
قُل مِن بِيَدِه مَلَكوت كُل شَيءٍ وَ هُوَ يُجِيرُ وَ لا يُجارُ عَلَيْه اِن كُنْتُم تَعْلَمُون
بگو كيست بدست او فرمان (هستي) هر چيزي را او پناه ميدهد و پناه نميگيرد بر او چنانچه بوديدميدانستيد بزودي ميگويند براي خدا بگو پس چگونه جادو كرده ميشويد.
وقتي مشركان، كساني كه اصول دين را به عنوان ميزان انديشه و عمل قرار نميدهند، و ستمميكنند و مردم را به زور اسلحه و مأموران مختص و تبليغات يك جانبه كه جادو ميكنند خلع شدند و پس از اين نوبت استقرار مالكيت انسان از راه تخليف بر كار بر نيروي كار خويش تماميبرنامههاي اقتصادي كه در اقتصاد اسلامي مورد نظر است (بعداً به آن خواهيم پرداخت) و در اينجهت ميباشد بايد يك هدف را بشناسد و آن فراهم آوردن امكان مالكيت انسان بر كارش بدوندخالت سرمايه بعنوان ابزار ميباشد اما انسان وقتي از حكومت سرمايه و ابزار بعنوان استثماركنندهآزاد و مستقل و مستقيم شد بايد از سلطه فرهنگي نيز گريبان برهاند يعني هيچ گروهي و هيچفرهنگي را به ديگران تحميل نكند و هيچ انديشهاي بزور تحميل نشود و حتي دين و بهترين دينهايعني اسلام .
4 ـ بعد فرهنگي: بعد فرهنگي بيانگر همه و سه بعد قبلي نيز ميباشد همه زورگوييها صورتعقيدتي بخود ميگيرند به بيان ديگر عقيده ابزار زورگوئي ميشود اگر پايه و مايه همه روابط فرهنگيموازنه شرك يعني روابط زور باشد ظهور اين زور بصورت انواع دينها است بدين خاطر آزادي واستقلال و استقامت انسان در گرو آزادي و استقلال و استقامت انسان از سلطه فكري خود و ديگراناست يعني اگر قرار باشد هر كس ديگران را به پيروي از طرز برداشت فكري خويش مجبور كند همينهم كه مانده است از جهان و مردم آن بر جا نخواهد ماند.
از اينرو قرآن مقرر دارد كه :
سوره بقره آيه 256:
لا اِكراه في الدين
نيست اجباري در دين
سوره الكافرون آيه
لكم دينكُم ولي دين
براي شما دينتان و براي من دينم
تا وقتي كه به عنوان دفاع از عقيده يا تبليغ عقيده زور بكار نرفته است تا وقتي كه سانسور(كتمان) بر قرار نشده است مسلمانان بايد از اصل آزادي و استقلال و استقامت در عقيده را تبليغ كندتنها وقتي زور به كار ميرود و سانسور برقرار ميشود، جهاد واجب عيني ميگردد و جهاد در راه بيانعقايد به طور آزاد و مستقل و مستقيم وظيفه انسان در خور اين عنوان است. اما اگر انسانها خودبخواهند براساس منافع خويش عقيده بسازند و يكديگر را به قبول و عمل بدان مجبور سازند نه تنهابلحاظ عدم احاطه به گذشته و حال و آينده و جهل بر (ما كان و مايكون آنچه بود و آنچه ميشود)فكرشان خالص از نقص نميتواند باشد بلكه بلحاظ زيست در سيستمهاي مبتني بر زور فكرشانلاجرم اين زور را در خود منعكس خواهد كرد فراموش نكنيم كه حتي فكرهايي كه براي از بين بردنروابط زور عرضه شدهاند بدست زورپرستان به ابزار توجيه ولايت مطلقه انحصاري بدل شدهاند .
سراسر عمر بشر در مبارزه براي خلاصي از مطلقالعناني ديني گذشته است و ميگذرد راه راهاييجز اين نيست كه سيستم فكري را خداوند خود اختيار بشر بگذارد (بنابراين افكار ارسطوئي وماركسيستي را بايد كنار گذاشت و بجاي آن دو از اصول دين اسلام يعني، توحيد، بعثت، امامت،عدالت و معاد پيروي كرد) غير از خدا هيچ كس حق ندارد فكر خود را علم مطلق انكارد هيچ كس حقندارد خود و ديگران را به اطاعت آن مجبور كند و هيچ كس حق ندارد برداشت خود را از دين خدامطلق كند و برداشت ديگران را اگر بر پايه اصول خود دين باشد باطل بداند از اينرو وظيفه پيامبراننيز فقط ابلاغ دين بود.
سوره المائده آيه 99:
ما علي الرسول الا البلاغ
نيست بر پيامبر مگر ابلاغ كردن
در نتيجه: همه انسانها بايد مجتهد شوند يعني اصول دين اسلام و نظام رهبري و مسير و جهت راكه پرتو آن است اندر بيابند و موافق آن براي مسائلي كه طرح ميشوند راه حلي مناسب بجويند.
جمعي از راه خود فريبي و در مقام ديگر فريبي تبليغ ميكنند كه اين سخن شدني نيست كجا همهانسانها ميتوانند به مرتبت اجتهاد برسند؟ غافل از آنكه قدم اول در راه تحصيل اجتهاد شناختاصول اجتهاد (يعني اصول دين اسلام) و قدم دوم رعايت موازنه توحيدي در راه حل جوئيهاست اينگامها كه برداشته شدند، جامعه اسلامي ميتواند به سوي جامعه مجتهد سير كند و اگر اصل امامت وعدالت را عمومي نشماريم رابطه انسان با خدا مستقيم نميشود و با واسطه ميشود و اين همانموازنه شرك و همان حاكميت ولايت مطلقه انحصاري است.
اگر بشر از اسلام همين را بياموزد كه كسي حق نداشته باشد حرف و فكر خود را به ديگري تحميلكند به قطع و يقين پردهها از جلو ديد بشر برداشته ميشوند و اين همه برخوردها و ستيزها از ميانميروند.
سوره بقره آيه 213:
كان الناس اُمَّة واحِدَة فَبَعَث اللهُ النَّبِيِن مُبَشِّرِين وَ مُنذِرِين وَ اَنزَل مَعَهُم الْكِتاب بِالْحَق لِيَحْكم بَيْن النّاس فِيما اخْتَلَفوا فِيه وَ ما اخْتَلَف فِيهالا الَّذين اُتوه مِنمبَعْدِ ما جَاءَتْهُم
بودند مردم امت توحيدي (واختلاف كردند) پس برانگيخت خدا پيامبران را بشارتدهندگان و اخطار كنندگان و فرستاد با ايشان كتاب رابه حق تا داوري كند ميان مردم در آنچه اختلاف كردند در او و اختلاف نكردند در او مگر آنانكهداده شدندنش از بعد آنچه آمد ايشان ر
الْبَيِّنات بَغْيَا بَيْنَهُم فَهَدي اللهُ الّذينءَامَنُوا لِما اخْتَلَفُوا فِيِه مِن الْحَق بِاذْنِه وَ اللهُ يَهْدِي مَن يَشَاءُ الي' صِراط مُسْتَقيم
حجتها جوياي (سلطهگري) ميانشان، پس هدايت كرد خدا آنانكه ايمان آوردند براي آنچهاختلاف كردند در او از حق با اجازهاش و خدا هدايت ميكندهر كس را بخواهد به سوي راه مستقيم كمالجوئي
بدينقرار، مردم امت توحيدي بردهاند در اثر سلطهگري اختلاف پيدا كردند اما اختلافهايي كه بهخاطر خدا (در دين) ميان هدايت يافتگان بروز كند لاجرم به توحيد ميانجامد و اگر به توحيدنيانجامد خود دليل آن است كه اختلاف از راه غي(سطهگري) بوده است و بر پايه ميزان باطل يعنيموازنه شرك بوده اسست قرآن دو روش را از ابتدا تا انتهاي خود با يكديگر مقابل ميكند يكي روشتوحيدي يعني تفاهم در نقطه مشتركات و جذب و حفظ يكديگر و كوشش براي تبديل اختلاف استبه توافقها بر پايه رعايت اصول دين و ديگري روش شرك يعني تضاد، حذف، و دفع همديگر يعنيمتلاشي شدن جامعه بر پايه موازنه شرك انسان در خور عنوان خليفةالهي روش توحيدي را پيشهخود قرار ميدهد و انساني كه ادعاي ولايت مطلقه انحصاري ميكند و براه طاغوت ميرود روش شركرا شيوه ميكند بيانگر و نشانه از خود بيگانگي انسان نوع موازنهاي است كه به كار ميبرد.
از بدبختي در دوران ما زير تأثير مكتبهاي شرقي (ماركسيستي) و غربي (ارسطوئي) مسلمانان كهبايد مبشر و هشداردهنده ميبودند خود به موازنه شرك يعني تضاد و حذف و دفع حريف رويآوردهاند در اين زمان كه فرعونيت در سيماي ديكتاتوري و بدترين نوع آن يعني ولايت مطلقهانحصاري و مطلقالعناني عقيدتي جو حيات بشر را سخت خفقانآور كرده است.
همتي بايد كه مسلمانان خود را از تأثيرات اين ديكتاتوريها برهانند و امام و پيشاهنگ جامعهبشري به توحيد گردند رسوب اين ديكتاتوري عقيدتي در انديشه و عمل و نفسانيات انسان دوران مابدان انداز و رسيده است كه مفاهيم قرآني به آساني خود را با چهارچوبهاي فكري شرقي و غربيانطباق ميدهند به ديگر بيان با پايه قرار دادن اصول شرقي (تضاد، تأثير متقابل، تغيير كميت بهكيفيت، نفي نفي و جهش) كه بيان گر ميزان باطل و موازنهتضاد و همچنين با پايه قرار دادن اصول غربي (علت و معلول، قوه و فعل، ضرورت و امكان، جوهر وعرض، ماده و معني خدا و هيولي') كه آن هم بيانگر ميزان باطل يعني موازنه شرك ميباشد هميناندازه كافي است كه بگوييم ارسطو معتقد به دو موجود ازلي و ابدي است يكي خدا و ديگري هيولي ودر هيچ يك از كتب خود نميگويد كه خدا هيولي'را آفريد و بعد از هيولي' (ماده اوليه جهان) جهانخلق كرد بلكه معتقد است تا خدا بوده هيولي' نيز بوده است فقط خدا به هيولي' حركت داده و جهان ازهيولي' ساخته شده است يعني اگر ارسطو به آن حركتدهنده اول احتياج نداشت خدا را مطرحنميكرد چون نميتوانست بگويد هيولي' خود خود را به حركت در آورده است پس به خدا نياز پيداكرده است يعني با اعتقاد به دو موجود مطلق اما يكي فعال و ديگري منفعل ارسطو پايه فلسفه ومنطق خود را بر شرك يعني ثنويت تك محوري قرار داده است و از پايه فلسفه و منطق ارسطو بر زورپايه گرفته است و اين ثنويت بر زندگي اجتماعي انسان منعكس شده و انسانها را به دو دسته، خبرگانو تودههاي كلانعام (چون حيوان) تقسيم كرده خبرگان مقام ولايت و در محور مطلق و فعّال و تودههادر جايگاه اطاعت مطلق و هيچگاه، در نتيجه ولايت مطلقه فيلسوف و بعد در ايام كليسا ولايت مطلقهپاپ و در ميان مسلمانان ولايت مطلقه انحصاری از فلسفه منطق شرك ارسطوئي نشأت گرفته است اگرباور نداريد كافي است به كتبي كه به نام فلسفه و منطق اسلامي چاپ شدهاند نگاه كنيد خواهيد ديدنه تنها از اصول دين و فروع دين و شاخه و برگهاي دين در اين كتابهاي خبري نيست بلكه پر ازبحثهاي فلسفه و منطق ارسطوئي است از جمله:
1 ـ اصول فلسفه رئاليسم (مطهري)
2 ـ فلسفه ما (باقر صدر)
3 ـ مجموعه نشريات در راه حق (قم. مصباح يزدي)
4 ـ حركت از ديدگاه دو مكتب (رباني شيرازي) و غيره....
اين چيزي كه اينجا مينويسم توهين به اين بزرگواران نيست چون ندانستن عيب نيست اما حالاكه دانستيد اصول فلسفه و منطق اسلام همان اصول پنجگانه دين اسلام است بايد، هر چه سريعتر بهجاي اين كتب و اين مسائل اصول دين را در كتب مدارس و دانشگاهها به عنوان فلسفه و منطقاسلام تدريس كنيد اگر نكرديد پس شامل اين آيات قرآن ميشويد.
سوره المائده آيه 10:
وَ الَّذين كَفَروا وَ كَذَّبوا بَاياتِنا اُلئِكاَصْحاب الْجَحيم
و آنانك كافر شدند و تكذيب كردند آيات ما را آنها ياران جهنمند.
سوره الاعراف آيه 36:
وَالَّذين كَذَّبوا بِاياتِنا واسْتَكْبَروا عَنْها اُلئِك اَصْحاب االنَّارَ هُمفيها خَالِدون
و آنانكه تكذيب كردند آيات ما را و بزرگي طلبيدند از او آنها ياران آتشند در او جاويدانند.
آيات بسياري در اين مورد در قرآن وجود دارد و همين دو آيه كافي است و خدا خود ميداند كهآنانكه آيات محكمات (اصول دين) را قبول نميكنند و به آن كفر ميورزند بسيارند وظيفه ما فقطابلاغ است و ابلاغ كرديم اما خدا ميفرمايد:
سوره البقره آيه 6:
اِنالَّذين كَفَروا سَوَاءٌ عَلَيْهِم ءَاَنْذَرْتَهُم اَملَمْ تُنْذِرْهُم لا يؤمِنون
همانا آنانكه كفر ورزيدند برابر است برايشان چه اخطار كردي ايشان را يا اخطار نكردي ايشان راايمان نميآوردند
سوره البقره آيه 257
وَ الَّدين كَفَروا اَوْلِياؤُهُم الطّاغوت
و آنانكه كافر شدند اوليائشان طاغوت (مطلقالعنان) است
با توجه به اصول فكري و فلسفه و منطقهاي وارداتي مفاهيم قرآني در جريان كار عقل كه بادخالت موثر اصول تفكر همراه است معاني منطبق با تفكّر است شرقي و غربي پيدا ميكند يعنياسلام را تابع اصول شرقي و غربي ميكنند و قرآن را جز بر پايه اين اصول تأويل و تفسير و تفقه واجتهاد نميكنند و اين همان روشاختلاطي است كه مفاهيم قرآني در جريان كار عقل (تصفيه)ميشوند و به مفهومي بدل ميگردند. كه با اصول دين اسلام كه محكمات قرآن و موازين شناخت حقو باطل و نفاق هستند و دستگاه تأويل و تفسير متشابهات قرآن است وفق نميدهند و اين انحراف،انحرافهاي ديگري را از پي ميآورد از جمله آن دو معني، قاطعيت و سازشكاري
قاطع: كسي به حساب ميآيد كه روش او شرك، يعني تضاد، حذف و دفع است حال آنكه روشتوحيدي بر پاية عدم زور بنياد ميگيرد و مخالف زورگوئي و زورپذيري است كه قاطعيت انقلابي استحال آنكه روش شرك با سازشكاري ملازمه دارد اگر زورش زياد باشد مسلط ميشود و به خدا همبندگي نميكنند و به خود مقام ولايت مطلقه انحصاري ميدهد و اگر زور را از دست داد زير سلطهميرود و آن را يك امر طبيعي ميپندارد.
در صورتي كه روش توحيدي اصل را بر تفاهم و جذب و حفظ، در نتيجه هدايت كنندگي ميداند،يعني تا آخرين لحظه ميخواهد منحرفان اصلاح شوند و به راه توحيد بيايند و توضيح اينكه در روشتوحيدي جاي چانه زدن نيست چرا كه هدف مجاهد رهائي از روابط زور به مثابه بنياد رابطههاستبنابراين زورمندان و سانسورچيان، خشونت طلبان، رباخواران در يك كلمه انحصار طلبان به تركزورگوئي دعوت ميشوند اين دعوت در عين اينكه به مقتضاي موازنه توحيدي به عمل ميآيد به هيچروي در آن به تبليغ تنها اكتفاء نميشوند بلكه در صورتي كه زورمندان ترك زورمداري نكردند و علاوهبر آن مانع تبليغ عقيدة توحيدي شدند جهاد مسلمان با آنها ضرورت و وجوب پيدا ميكند اما اينجهاد به شرحي كه قبلاً گذشت، براي استقرار زورمندان و ولايت مطلقه طلبان جديد به جايزورمندان قديم نيست بلكه برداشتن مانع سير به كمال يعني عامل زور از روابط انسانهاست و برقراريولايت جمهور مردم است
اما در موازنه تضاد و حذف و دفع ناگزير بايد يك رشته زد و بندها سازشكاريها انجامگيرد در اينجا صحبت از برداشتن زور در روابط نيست سخن از بدست آوردن زور بيشتري استبنابراين سازش با زورمندا ديگر بر عليه آزادي و استقلال طلبان و ولايت جمهور طلبان از ضرورياتموازنه شرك است.
بنابراين سازشكاري از موازنه تضاد مايه ميگيرد و در محدودة اين سازش بنياني گروهها بايكديگر روابط قطع و وصل را برقرار ميكنند بدينقرار، نشانه انحلال يك نيروي قيامگر (انقلابي) و سازش آن با سيستم ديكتاتوري ولو خود راانقلابي بخواند برگزيدن ميزان باطل يعني موازنه شرك و ثنويت تك محوري در نتيجه تضاد و حذف ودفع به عنوان راهنماي انديشه و عمل است با گزينش اين روش نيروي انقلابي در چهارچوب موازنهشرك فكر و عمل ميكند و خشونت، سانسور و بر جسب زدن را بر عليه مخالفان عقيدتي خود به كارميبرد و به زور ميخواهد عقيده خود را بر ديگران تحميل كند و اين از همان نوع خشونت و سانسورو برچسب زدني است كه مخالفان بر عليه او به كار ميبرند و دست آخر حداكثر تغيير و تحولي كهممكن است در جامعه انجام گيرد جانشين شدن دستهاي زورگوي به جاي دسته زورگوي ديگر است.
بدينقرار، در كار ولايت مطلقه انحصاري زدائي يعني در كار ديكتاتور زدائي، هر چند لباس انقلابيدر بر كند و نقاب انقلابي و قيامگر بر چهره زند نخستين قدم تحول بنيادي چهارچوب مبارزه از موازنهشرك به موازنه توحيدي است و بنابراين تبديل روش انديشه و عمل از روش شرك به روش توحيداست.
سوره بقره آيه 256:
لا اِكراه فِي الدِّينقِد تَّبَيَّن الرُّشدُ مِن الْغَي فَمَن يَكْفُرْ بَالطاغوت وَ يُؤْمِن بِاللهِ فَقَدِاسْتَمْسِك بِالْعُرْوَة الْوُثقَي' لا انْفَصام لَهَا وَ اللهُ سَميع عَليم
نيست زور در دين بدرستي كه بيان شده راه كمالجوئي از سلطهجوئي پس كس كه كافر شد بهطاغوت . (صاحب ولايت مطلقه) و ايمان آورد به خدايي بدرستي كه چنگ زد به گيرهاي استوارنيستپوسيدگي براي او و خدا شنواي داناست.
سوره بقره آيه 257:
اللهُ وَلِي الَّذين ءَامنوا يُخْرِجُهُم مِّن الظُّلِماتالي نورِ وَ الَّذين كَفَروا اَوْلُياؤُهُم الطّاغوتيُخْرِجونَهُم مِنالنّور الی الظُّلماتاُلئِك اَصْحاب النّار هُم فيها خالِدون
خدا ولي مطلق آنان است كه ايمان آوردند بيرون ميكند ايشان از تاريكي (استبداد) به نور(آزادي) و آنانكه كافر شدند اوليائشان طاغوت (صاحب ولايت مطلقه) است بيرون ميكند از نور (آزادي) به تاريكي (استبداد) آنها يارانآتشند ايشان را در او (آتش) جاويدند
2 ـ ميزان باطل در روابط و موازنه شرك يعني ثنويت تك محوري يعني مطلق فعال ديدن خود و مطلق منفعل كردن همه ـ در نتيجه تضاد ـ حذف ـ و دفع راروشانديشه عمل نمودن و ادعاي ولايت مطلقه انحصاري (خدا شدن)
به شرحي گذشت موازنه شرك ـ موازنهاي است كه در آن دو يا چند نيرو به تقابل كاهنده برميخيزد همه رابطهها به رابطه اصلي كه رابطه انسان خود مطلق بين در موضع فعال و سلطهگري باانسانهاي مطلق و منفعل و زير سلطه بر ميگردد اما در موازنه توحيدي ديديم كه بنياد همه روابط بهرابطه انسان (نسي و فعال) با خدا (آن هستي يگانه مطلق و فعّال) برميگردد در نتيجه همه انسانهانسبت به هم نسبي و فعال ميشوند و با مشاركت جمعي خود ولايت جمهور مردم را بوجود ميآورند.
جريان ميزان حق ـ جريان توحيد است ـ انسان به طور فطري در جستجوي نور توحيد و خواهانپيشي جستن و پيشگامي و پيشاهنگي به سوي او به سوي خدا كمال مطلق است وقتي آدميان ازفطرت خويش با قرار گرفتن در موازنه شرك در روابط و برقراري رابطه زور بيگانه شدند با يكديگر(من دون الله)
رابطه برقرار ميكنند موازنهاي كه بدينسان برقرار ميشود و حاصل تقابل كاهنده نيروهاستموازنه شرك است در اين موازنه ملتها و گروهها و افراد در يكديگر به مثابه تابع متغيير نيازهاي خودمينگرند كه نتيجه پيشي گرفتن در تاريكيهاي شرك و تجزيهجوئيهاست در اين موازنه حلاختلافي به غالب شدن يكي و مغلوب شدن ديگري است در موردي هم كه طرفين در موازنه شرك،زورشان مساوي ميگردد لاجرم استمرار در اين موازنه موكول به استخدام همه امكانات براي ايجادنيروئي است كه به اين موازنه در نقطه متساوي پايداري نبخشد اين نابودي متقابل استعدادها ونيروهاي محركه بيشتر از حالت اول كاهنده است چرا كه استقرار هميشگي چنين موازنهاي بدوناستخدام قطعي و هميشگي همه استعدادها ممكن فرض همه نيروها و استعدادها بايد صرف ايجادموازنه زور گردد از اينرو برابري بر پايه ـ موازنه شرك و زور اگر هم ممكن باشد با نابود كردن روزافزوناستعدادهاي انسان و منابع استعدادهاي طبيعت همراه است، افسانه برابري كه مكتبهاي شرقي وغربي بدون استثناء تبليغ ميكنند همين برابري بر پاية زور و بنابراين در مصرف نيروهاست، اينبرابري در حقيقت جريان نابودي انسان و استعدادهاي طبيعت است اين برابري جريان ازخودبيگانگي و دور شدن و دور شدن در تاريكي و تجزيه شدنها و تقابل آنها از راه صرف نيروها وفرآوردهاست اين جريان ضد جريان توحيد است اين برابري ضد برابري بر پايه موازنه توحيدي استدر اين برابري كه هر جمع و هر گروه و هر كس خود را با جمع ديگر يا گروه ديگر و يا كس ديگرمقايسه ميكند از اينرو ميدان فكر و عمل و افق ديد او جامعه يا گروه و يا كس ديگر است و بنابراينمحدود است و بسته است بلكه زمينه عمل نيز روزافزون به واسطه توليد زور بسته و بستهتر ميگردداين زور جلوهگاههاي گوناگون به خود ميگيرد و انسان را بازيچه توليد خويش و افزايش ابعاد خودميگرداند با اين همه استقرار اين برابري ممكن نيست چرا كه برابر كردن مصرف يك شهري و يكروستائي ايراني با يكديگر يا با شهري يا روستائي امريكايي، نه تنها با توجه به منابع طبيعي موجودغيرممكن است بلكه موجوديت بشريت را به خطري ميافكند زيرا توليد امريكا يك سوم توليد جهاناست و درست ان است كه 60% و بيشتر توليد امريكا، توليدي فسادكننده، غير لازم است و مضر بهحال بشر اگر بقيه بشريت نيز توليد فسادي خويش را به اين اندازه افزايش دهد حتي مصرفمسالمتآميز آن نفس كشيدن ساده را هم بسيار مشگل خواهد ساخت در عمل ابعاد نابرابريهايي كهمنعكس كنند تقابلهاي كاهنده نيروها هستند در جريان تاريخ بزرگتر شدهاند آدميان در جريان برابركردن هر نابرابري بدست خويش و از راه تضاد و حذف و دفع نابرابري بزرگتري ميان خود بوجودآوردهاند.
بدينسان ايدئولوژي شرك موفق شده است كه سراب برابري در زور را توجيهگر و مايه جرياننابرابري بگرداند بدين ترتيب كه:
نابرابري محرك آدمي به جستجوي اسباب برابري و بنابراين مايه سير به كمال است و انچه گفتهنميشود اين است كه نقطه برابري در زور و مصرف ـ نقطه و لحظه رشد و كمال نيست بلكه نقطه ولحظه مرگ و انهدام است مثل دو بوكس باز كه آنقدر همديگر را بزنند تا هر دو غش كنند.
آن نابرابري كه به رشد و كمال ميانجامد نابرابري ميان انسان نسبي و فعال و خدا (آن مطلق وفعال) است با جريان تقوي (يعني اصول دين در انديشه و عمل) در جامعه و در روابط خارجي جامعهاست كه انسانها يكديگر را به كمال بينهايت بر ميكشند.
آن نابرابري از راه اسارت و تخريب و وابستگي و كجروي و نقصجوئي متقابل در مرگ و انهدام بهبرابري ميانجامد.
و اين نابرابري از راه آزادي و سازندگي و استقلال و استقامت و كمالجوئي متقابل در مرزكمالمطلوب به آن ميانجامد.
آن نابرابري از راه تجزيه و قطع و وصل و خشونت و غلبه فزوني ميگيرد.
و اين نابرابري از راه برابر كردن زمينه كار و كوشش و پيش جستن از خويش به رشد استعدادهايآدميان ميانجامد بدينسان نه تنها اين دو برابري از پايه متفاوتند بلكه برابري بر پايه ميزان باطليعني موازنه شرك به مرگ و انهدام و برابري بر پايه ميزان حق يعني موازنه توحيدي ـ رسيدن بهجامعه توحيدي كه نمونه آن هر ساله در حج عملي ميشود ميانجامد.
الف ـ جريانهاي كه بيانگر موازنه تضاد در روابط هستند.
مشخصه روابط زور ـ چهار جريان تجزيه و ادغام يعني تجزيه حريف و ادغام اجزاء جدا شده درخود موازنه تضاد يعني اعمال زور كه انواع بسيار دارد ـ فريب ـ وعده سر خرمن ـ وعده پست و مقامو... و حذف عناصر غيرقابل ادغام با كشتن و همچنين اگر قابل حذف نباشد دفع آن به خارج كهكارآيي آن در جامعه از بين برود.
بنابراين جريانهاي روابط تضاد و زور عبارتند از:
1 ـتخاصم
2- تجزيه و ادغام
3ـ حذف
4 ـ دفع
از خودبيگانگي انسان و خروج از فطرت همين تبديل جريان توحيد به جريان تضاد است يعنيجريان روابط زور و مطلقطلبي و سلطهجوئي و نابودي خويشتن و ديگري در پي اين روابط انسانها درگروهبنديهاي گوناگون به اعتبار نژاد، رنگ، مقام، و.... خود را صاحب ولايت امر، در مصدر جامعه ومالك حتي جان ديگران و منشاء بيم و اميد و دين و منزلت اجتماعي و شهروندي و در يك كلمه خودرا مصدر مشروعيت نظام اجتماعي شمردن است.
حقوق بدينسان بيانگر روابط زور در چهار مشكل، انحصار در ولايت و تصميم، رذالت در موقعيتت،سرمايه در مالكيت، سانسور در تفكر جانشين، مشاركت در ولايت و تصميم، لياقت در موقعيت، كار درمالكيت وبيان در تفكر ميشود.
و چرا اخلاق فاسد در جامعه بوجود ميآيد، پررويي، پليدي، پول، پارتي كه جانشين چهار اخلاقصالح در جامعه ميشود يعني ادب، پاكي، انسانيت، ضوابط و پوشاند لباس قانون به زور و براي عاديجلوه دادن اين مفاسد قوانين وضع ميشود كه زور را با لباس قانون مينماياند.
طوري كه انسان تار و پود مقررات، و قوانين بر پايه باطل، از پاي در ميآيد و استبداد و استحمار (خر كردن) و استبداد (به بندگي كشيدن) به صورت قانون در ميآيد و هر كس با آن مخالفتكرد به جرم قيام بر عليه منافع جامعه، دين، نظام، رهبري حداقل مجازاتش مرگ است بدينسان برپايه ميزان باطل و روابط شرك، يعني تضاد و حذف، دفع در جهت برابري اگر هم ممكن باشد بارسيدن به نقطه و لحظه برابري در واقع به نقطه و لحظه مرگ و انهدام ميرسد
سوره تكاثر آيه 1 ـ 2 :
اَلْهَاكُم التَّكاثُرُ حَتَّي' زُرْتُم الْمَقابِر
سر گرم كرد شما را افزونطلبي تا زيارت كرديد قبرها را (مرديد)
در حقيقت نقطه و لحظه برابري نقطه و لحظهاي است كه در آن جامعهها و گروهها و افراد دررابطه متقابلاً و باندازه مساوي يكديگر را تخريب و ناقص ميكنند
1 ـ تخريب ميكنند تا بر حريف مسلط شوند
2 ـ نابرابري بوجود ميآورند چرا كه نقطه برابري نابودي دو طرف است.
3 ـ و ناقص ميكنند كه خود را كامل كنند يعني كمال خود را در نقص ديگري جستجو كنند.
و اين امور امري نيست كه يكبار اتفاق بيفتد بلكه استمراري است و نيروها براي ايجاد موازنه زوربر ابعاد خويش ميافزايند و جو خشونت و سلطهگري را سنگينتر ميكنند يك لحظه درنگ و تأملدرباره منظره هولناك جهان و كشورهاي كه بر پايه ميزان باطل و موازنه شرك اداره ميشوند بزرگيخطر را در خواهيد يافت و آدمي را به واقعيت داشتن بيان قرآن متقاعد ميكند.
نگاه كنيد به ايران آيا در لبة بر شكستگي همه جانبه قرار نگرفته مگر نه اين است كه اين وضعنتيجه سالها مطلقالعناني است آيا حكومت حاضر اين وضع را بوجود آورده يا كساني كه ادعاي ولايتمطلقه انحصاري ميكنند و براي حفظ اين مقام براي خود حاضر به نابودي ايران هستند و تمامانديشهها را سركوب ميكنند و راه رشد و تكامل را براي همه بستهاند و جوانان را بي آينده كردهاند وايران را پيش فروش ميكنند آيا زمان آن نيست كه مردم ايران با طنين آيات الهي بيدار شوند و ازجامعه خود شرك زدائي كنند.
سوره العصر
وَالْعَصْرِ ان الاءِنْسان لَفِي خُسْرٍ
سوگند به (زمان و تاريخ)همانا انسان البته در زيانكاري است
الاَّ الّذين ءَامَنوا وَ عَمِلوا الصّالِحات وَ تَواصَوْا بِاحَق و تَواصَوْا بِالصَّبْرِ
مگر آنانكه ايمان آوردند (به موازين حق) و كردند شايستهها (مطابق حق) و سفارش كردند(همديگر) را به ميزان حق ـ و سفارش كردند به صبر (پايدراي در مبارزه با باطل)
راه حل تبديل موازنه تضاد به، موازنه توحيدي است و برقراري روش توحيدي به جاي روششرك بر اين پايه نقطه و لحظه برابري مرز بينهايت است كه در آن انسان به كمال رشد ميرسد تنهاخويشتن خويش را باز ميجويد بلكه در فطرت خويش به كمال مطلق نزديك ميگردد و جهاني كه درآن نيروها بر عليه يكديگر بكار نميروند جهاني كه در آن انسانها ميسازند و ساخته ميشوند ـ برابرميجويند برابر ميشوند كمالجوئي ميكنند وكامل ميشوند ـ جهاني كه سراسر بهشت است ـ جهانيكه با ولايت جمهور مردم ساخته ميشود.
اين بهشت در گرو دو تحول عمده است يكي تحول در اصول جهانبيني و فلسفه و منطق و تسليمدر مقابل امر الهي و سلامتيجوئي بر پايه جهانبيني اسلام بر پايه اصول دين خودش و ديگريمستند كردن همه روابط به رابطه اصلي انسان با خدا و به سخن ديگر تحول بنيادي در مجموعه نظامو رهبري و مسير و جهت حركت جامعه به سوي كمال مطلق يعني الله ـ يعني هيچ مقامي را به ولايتمطلقه قبول نكردن كه به برقراري دين ـ حقيقت ـ شريعت ـ طريقت ـ صراط سبيل ـ و معرفت الله واصول دين در جامعه است.
در اينكار قدم اساسي تحول بينش مقلدان است از تقليد به تحقيق كه اكثريت قريب باتفاق بشر راتشكيل ميدهند و جهانبيني گروههاي حاكم در فكر آنها به قالبي سخت بدل شده است و همينعامل بقاء حكومتهاي شرك در چهار بعد (ظلم ـ كفر ـ كذب ـ كبر) شده است.
چهار مشگل از مطلقالعناني كه تا روز قيامت مورد لعن خداوند قرار گرفته اندو با قيامهاي الهيمردم بايد شكسته شوند و به جاي آنها چهار شكل از نسبيّت و فعاليت قرار گيرند يعني (احسان،ايمان، تصديق، تواضع)
ب ـ خصوصيات ميزان باطل، يعني موازنه تضاد و حل اختلافات بر پايه آن
تفاوت بنيادي روشها براساس موازنه تضاد يا روشها بر پايه موازنه توحيدي در آن است كه تضاد،حذف، دفع، و تجزيه و ادغام، متضمن تخريب، نابرابري، و ناقص كردن است از آنجا كه حل هرتضادي به حذف يا دفع ديگري ممكن است يكي از ضدين (و يا بخش از يكي از ضدين) بدون تجزيهحريف ادغام عناصر ادغام شونده و حذف عناصر غيرقابل ادغام و دفع عناصر غيرقابل حذف واقعيتپيدا نميكند ـ جريان موازنه شرك ـ جريان تخرب و نابرابري و ناقص كردن است كه روي ديگري همدارد و تخريب همراه با اسارت و نابرابري همراه با وابستگي و ناقص كردن همراه با كجرويهاست.
توضيح اينكه در موازنهتضاد مازاد، مازادي است كه از راه خشونت و غلبه بوجود آمده است اينمازاد تا جائي كه بتواند بر خود از همان راه يعني تجزيه نيروهاي ديگر ميافزايد و در جريان افزودنبر خود و كاستن از ديگران خود نيز بتدريج از درون و برون به وسيله نيروهاي ديگر دچار تجزيهميگردد از اينرو تاريخ جهان گزارشگر جنگهاي سلطهگرانه است كه هر زمان نيروهاي سلطهگر بزرگترميشوند و بعد زير سلطه ميروند ـ و مدار زندگاني بشر را در دايره بستهاي از پيدايش كانونهاي سلطهـ و انحلال آن گيج كرده است و انسان و كمال او از ياد رفته و زورپرستي و رشد آن جاي رشد انسان راگرفته است.
بدينقرار، موازنه تضاد بدون تجزيه و ادغام يا حذف و دفع ـ نيروهاي محركه يا به بيان ديگر بدوناز خودبيگانه كردن نيروها از فطرت خود يعني بدون جريان دادنشان در موازنه زور معني و مفهومپيدا نميكند جريان دادن اين نيروها در موازنه زور همان جريان تاريخي نابودي انسان و طبيعتاست در اين جريان محتوي همه روشها زور است در سطح مقياس ملي نيز در هر جامعهاي هميناست.
هر يك از عناصر در موازنه زور قرار ميگيرند خود را به مثابه تبلور زور متغير و اجزاء ديگر ار تابعخود ميانگارد حتي وقتي عنصري به خود نقش تقليدي ميدهد ميان خود و عناصر ديگر رابطه تابعو متغير برقرار ميكند محتوي اين رابطه زور و جهت عمل آن تراكم و تكاثر زور در خويش است اينتراكم و تكاثر از راه يك رشته سازشكاري انجام ميگيرند كه در آن انسان تابع و زور متغيير است.
بدينقرار، روشها چه در شكل، سياسي و چه در شكل اجتماعي و چه در شكل اقتصادي و چه درشكل فرهنگي، روشهاي كاربرد نيروهاي محركه در جهت تراكم و تكاثر زور در انواع صورتها، است واين همان است كه قرآن آن را فساد ميخواند.
وَ لو اتبع الحق اهوانهم لفسدت السموات و الارض ومَن فيهن بل آتيناهم بذكر هم فهم عن ذكر هم معرضون
و اگر حق (روش توحيدي) پيروي كند هوسهايشان (تضادشان )را فاسد شد آسمانها و زمين و هر كس كه در ايشان است بلكه داديم ايشان را پندشان را
پس ايشان از پندشان (از توحيد) دوري كنندگانند.
بدينقرار، انديشه و عمل در محدوده ميزان باطل يعني تضاد روگرداني از بازجستن خويشتنفطرت خويش است و باز شناختن و باز يافتن خدا در خويش و خود شدن در موازنه توحيدي ممكناست.
بدينقرار، موازنه تضاد به فساد جهان و آدميان ميانجامد و به سخن ديگر اگر انسان در جامعه و ياجامعه از موازنهتضاد بيرون نرود بناگزير در هر معادله زوري قرار گيرد بر آيند نيروها چه صفر و چهبيشتر از آن باشد زور متغيير و انسان تابع ميشود.
معني درست از خودبيگانگي يعني شيطان شدن همين است.
همين تابع متغيير زور شدن انسان است كه وقتي جريان ،جريانهاي زور ميشوند بناگزير، هررابطهاي محتاج تجزيه و ادغام و حذف و دفع نيروهاست انسان ديگر نه تنها خودش نيست بلكه خودگم كردهاي است كه بايد تمامي توان و استعداد خويش را به زور تبديل كند تا موازنه را به سود زوريكند كه از آن خود ميپندارد غافل از اينكه او بازيچه زور شده است
در اين فساد بزرگ جهان و هر كه در اوست و يا جامعه ملي تباه ميشود ذكر بايد كرد يعني موازنهتوحيد را بايد انديشه و عمل كرد تا رشد انسان جاي رشد زور را بگيرد.
قبلاً دانستيم كه نيرو اگر در مجراي قضاء و قدر الهي يعني اصول دين و اصل والاصول آن يعنيتوحيد حركت كند نيرو به قدرت بدل ميشود يعني نيرو در مجراي قدر الهي يعني توحيد صفتقدرت را پيدا ميكند و خداوند خود كه توحيد مطلق است قدرت مطلق نيز ميباشد و انسان و هرموجود ديگري اگر در مجراي قدر الهي يعني توحيد حركت كند نيرو را به قدرت بدل ميكند و قدرترا دانستيم كه يك امر توحيدي اسست و انسان را توانا ميكند پس توحيد توانائي ميآورد اما اگرمجراي حركت نيرو را از توحيد به شرك منحرف كنيم نيرو در مجراي تزویر(قرار گرفته و بههدر ميرود و نيرو ديگر نه صفت قدرت بلكه صفت زور را به خود ميگيرد (براي آشنايي بيشتر بهمقاله، زور چيست و قدرتت چيست مراجعه شود) و خداوند ميفرمايد:
سوره الزمر آيه:
لَئِن اشركت لَيحبِطن عملك و لتكونن من الخاسِرين
البته چنانچه شرك ورزيدي هدر ميرود يقيناً عمل تو و البته ميشوي يقيناً از زيانكاران
و نيز در سوره الانعام آيه 88:
وَ لوْ اَشْرَكوا لَحَبِط عَنْهُمما كانوا يَعْمَلون
و اگر شرك ورزيدند البته هدر رفت از ايشان آنچه بودند ميكردند
بدينسان دانسته ميشود كه اگر انديشه و عمل انسان در مجراي موازنه تضاد عملي ـ نيروها را در انديشه و عمل هدر ميدهد تا جايي كه كسي كه ادعايمطلق فعال بودن را مينمود دچار موضع مطلق منفعل ميشود از اينرو در روش شناخت بر پايه اصولپنجگانه دين اسلام آمده بود كه هر سلطهگري زير سلطه ميرود يا به معني ديگر هر زورگوئي، زورپذيرميشود در نتيجه موازنه تضاد موازنه ضعيف شدن است و تبديل توانائي به ضعف است در نتيجهموازنه ضعفهاست.
دانسته شد كه موازنه تضاد ، موازنه زور است و هر زورگويي زورپذير ميشود از اينرو در موازنهشرك دو موازنه وجود دارد يكي موازنه زورگويي و ديگري موازنه زورپذيري و موازنه زورپذيري ازموازنه زورگوئي نشأت ميگيرد.
1 ـ موازنه زورگوئي يك طرفه: اين موازنه گذر از موازنه توحيدي به موازنه تضاد يا از لااكراه بهاكراه و برگردان قوت به ضعف است و موازنهاي يك طرفه است فراوان ميشنويد يا ديدهايد كهبسياري هستند كه اسباب سعادتمندي را دارند اما از دست ميدهند و بنابر ضربالمثل (خوشي زيردلشان ميزند و خوشبختي خويش را به بدبختي برميگردانند) انقلاب اسلامي ايران همين راه را طيكرده است و قوت را به ضعف برگردانده است با انداختن جامعه در سراشيب موازنه زورگويي از موازنهتوحيد كه موازنه ايجاد قدرت و توانايي بود به موازنه شرك جامعه را دچار ضعف و ناتوايي نموده استدر ابتداي انقلاب موازنه توحيدي بود و هر كس و هر گروه و هر حزب به قدر لياقت خود در امرمشتركي فعال بودند و همه در اين امر مشاركت ميكردند يعني ولايتت جمهور مردم برقرار بود وايجاد توانائي كرد و رژيم پهلوي سرنگون شد امااز زماني كه اصل را بر ولايت مطلقه انحصار گذاشتند ـموازنه از توحيد به شرك بدل شده از قدرت به زور و زور هم همان طور كه بيان شد ضعف است وامروز ايران بر شكسته را داريم برگرداندن قوت به ضعف جز با جانشين كردن شرك به جاي توحيدنيست و زور را مدار نظام جامعه كردن است.
همانطور كه يك دوستي ـ يك زنانشويي ـ يك عشق بدون آنكه دو طرف يا يكي از دو طرف اصل رابر شرك عملي يعني ثنويت تك محوري قرار ندهند و با دوگانگي كه ايجاد ميكنند در تخريب ديگريبكوشد به دشمني به جدائي به كينه بر نميگردد و اگر مرز دقت را بيشتر كني و رفتار خويش را تحليلكني ميبيني براي اينكه با ديگري در موازنه زور قرار بگيري در درون خود نخست بايد ديگري را ضد
خود بگرداني و سپس استعدادهاي عقلاني خويش را براي تبديل نيرو به زور و روشهاي بكار بردنآن بر ضد او بكار بياندازي بنابراين هنوز با ديگري وارد موازنه زور نشده با خود و يك طرفه، موازنه رابه وجود آوردهاي كه در آن استعدادهاي عقلاني و بدني به دستگاه تبديل نيرو به زور و به كارانداختنش در تخريب ديگري شدهاند پس هر موازنه زوري با ديگري از موازنه ضعفهاي يك طرفه باخود ـ شروع ميشود.
حالا از خود بپرسيم ـ اگر آنها كه خود دين دار ميدانند درك صحيحي از رانده شدن آدم از بهشتپيدا ميكردند و ميدانستند هر بار كه لااكره را رها ميكنند و اكراه در كار ميآورندـ ميوه ممنوعهميخورند ـ اصل موازنه توحيدي را رها و اصل موزانه تضاد را راهنمايانديشه و عمل خويش ميكنند آيا بنام دين زور را مدار زندگي ميكردند؟ و اگر آنها كه وقتي به قرآنمراجعه ميكني و ميدهي «چندششان» ميشود در رفتار آدم تأمل ميكردند پس پي نميبردند كه هرموازنه زوري با گذر از لااكره به اكراه آغاز ميشود؟
بهررو براي اينكه ببنيم چگونه هر موازنه زوري از موازنه يك طرف آغاز و به موازنه ضعفها سربازميكند رفتار دو كس را مطالعه ميكنيم كه با يكديگر مسابقه علمي ميدهند.
در مرحله اول هر دو رشد ميكنند دستاوردهاي هر يك سبب شتاب گرفتن رشد خود او و ديگريميشود اصل راهنما موازنه توحيدي است و در ميانشان اكراه نيست.
در مرحله دوم يكي از مسابقه دهندگان يا هر دو تصميم ميگيرند علم را وسيله سلطهجوئي كند ياكنند اگر هر دو چنين كنند باز عمل آنها يك طرفه است زيرا در آغاز اصل راهنمايشان موازنهتوحيدي بود هر دو در يك راه و هم سو بودند در موازنه توحيدي آدمي طرف ندارد.
اما اگر يكي لااكراه را رها كند و با ديگري دوگانگي بجويد و در رابطه با او علم را در تبديل نيرو بهزور بكار برد.يكي از سه اتفاق روي دهد:
الف ـ زورساز ـ زورسازي را رها ميكند و به مسابقه بر اصل موازنه توحيدي باز ميگردد موازنه زوراز بين ميرود.
ب ـ طرف مقابل نيز به زورسازي روي ميآورد.
ج ـ يك طرف يا هر دو طرف گمان ميبرند ميتوانند در مرز مسابقه زورسازي بمانند و بناميگذارند زور را بر ضد يكديگر بكار نبرند. غفلت اول همين جاست يك طرف يا دو طرف غفلتميكنند كه جريان تبديل نيرو به زور خود يك جريان ويرانگر است چرا كه زور با تخريب نيرو به وجودميآيد غفلت دوم اين است كه تا تضاد نباشد نيرو به زور تبديل شدني نيست پس آن دو نميتواننددر مرز مسابقه در زورسازي بمانند و غفلت سوم و مهمتر اين است كه زور را اگر به كار نبري از ميانميرود بنابراين هر مسابقه در زورسازي به تضاد و دشمني سرباز ميكند چرا كه وسيله يعني زور ـاصل راهنما و هدف را با خود سازگار ميكند و از آنجا كه اگر بكارش نبري نيست ميشود پس زورنخست بردارندة آن حاكم ميشود و سپس ناگزيرش ميكند بر ضد ديگري بكارش برد و غفلت چهارمكه باز همترين مهمترها است كه هر زوري كه به كار بري ناگزيرت ميكند زور بيشتري بسازي و بكاربري.
اعتياد مخدر ـ الكل ـ قمار ـ مقامپرستي و... زورگوئي يك امر اجتماعي است پس يك بيماري تن وروان تنها نيست كسي كه معتاد زور ميشد در جامعه زندگي ميكند. پس در روابط اجتماعي قرار داردبه سخن ديگر با ديگران در موازنه زور است اگر موازنه زور را با بيرون نتواند برقرار كند با درون با خوداز راه موازنه ضعفها برقرار ميكند از اينرو پرشمارترين معتادها آنها هستند كه در موازنه زور باديگران زورپذير هستند يععني در برابر زورگودي ديگران استقامت نميكنند و يا حتي ميگذارندديگران به آنها زور بگويند وقتي با خود و يا با كساني كه ميتوانند زور بگويند تنها ميشود ضعفي راكه بروز دادهاند جبران ميكنند اما جبران ضعف ابراز شده جز با تخريب و تضعيف جبران نميشوداعتياد به مثابه يك امر اجتماعي همين است .
تمام معتادان به زورگوئي نيازمند موازنه ضعفها ميشوند و سرانجام از پا در ميآيند در حقيقتبنابر قاعده بالا دائم بايد در ميزان زورگوئي بيفزايد بر فرض كه هيچ مقاومتي نيز نبينند استخدامروزافزون نيروها و استعدادها در زورگوئي فرسايش شتابگير به بار ميآورد اين است كه روي آوردنبه مخدّرها ضرورت پيدا ميكند بگذريم از اينكه هم ديگران مقاومت ميكنند و هم وجدان زورگوافزايش فرسايش تن و روان را به يادش ميآورد اين امر كه زورگويان به تدريج توان انديشيدن را ازدست ميدهند به جنون مبتلي ميشوند به انواع مخدرها گرفتار ميآيند معتاد غم كشنده ميشوند وپرت و پلاگو ميشوند و يا رنج كشنده شكستها از پا در ميآيند و در نهايت به انتحار دست ميزننددليلي جز گرفتار موازنه ضعفها شدن ندارد.
در يك سازمان سياسي در يك.... رايجترين موازنه ضعفها ـ خطاي واقعي يا ساختگي را مجوزجدايي كردن است به محض آنكه دو طرف به موازنه ضعفها تن بدهند دوستي از ميان ميرودسازمان سياسي گرفتار انشعاب ميشودو... از اينروست كه همواره تاكيد بايد كرد آن كس كه بر موازنهتوحيدي ميانديشد و عمل ميكند هرگز در اختلاف كردن پيش قدم نميگردد و اگر ديگري موازنهزور يك جانبه برقرار كرد و در دشمني شد او بر جاي خويش استوار ميايستد در جدائي پيشقدمنميشود و دشمنيكننده را در دشمني نشخوار كردن ـ تنها ميگذارد در عوض در حق انديشيدن وحق گفتن و حق عمل كردن بيش از پيش سعي ميكند.
مثلاً، در دستگاه اداري ايران رايجترين شكل موازنه ضعفها زورگوئي ما فوق واشكال تراشي وكمكاري مادونها و نتيجه كند شدن روند كار و دو و سه و چند برابر شدن هزينههاست اما ترجمانروابط زور ميان دستگاه اداري با جامعه رشوه است.
در سطح وزيران و مديران موازنه ضعفها خانوادههاي حاكم با يكديگر و ميان شخص حاكم باجامعه به خصوص نيروي جوان و بيكار از راه مقام بخشي و مقام ستاني و استخدام زائد برقرارميشود حاكميت رابطه به جاي ضابطه ضعف مديريت را به بار ميآورد و اين ضعف با خرابكاريكارمندان (كاستن از زمان كار كاستن از كميت و كيفيت كار و خرج تراشي و...) موازنه برقرار ميشودترجمان موازنه ضعفها ـ كاغذبازي ـ اداري ـ انواع فسادهاي اداري و مالي و كم شدن كم و كيف و زمانكار است نميگويند هر كارمند روزانه 11 دقيقه كار ميكنند؟
دولتي كه به جاي جستن راههاي بايسته بخواهد از راه زور مسائل را حل كند و جامعه را گرفتارموازنه ضعفها ميكند.
1 ـ در قلمرو اقتصادي وقتي دولتي نخواهد حقيقت را به مردم بگويد مشكل با رباخواري دربانكها كه زور اقتصادي است حل كند (و براي آن كلاه شرعي درست كند) و يا با بالا بردن مالياتها واز آن پس از راه كسر بودجه و چاپ اسكناس و گرفتن قرضه حل ميكند رايجترين و عموميترينشكل موازنه ضعفها ميان دولتها و ملتها اين شكل است
اگر از اين راهها پول كافي تدارك نشد منابع طبيعي كشور را به حراج ميگذارد (پيشفروش نفترا نگاه كنيد) موازنه زوري كه در اول انقلاب شروع كردند به موازنه ضعف تحول جسته است اگر بازكفاف نداد به اخذ قرضه از خارج روي ميآورد اين ضعفها يك رشته ضععفها در پي ميآورند به جايسرمايهگذاري مسابقه در بردن و خوردن پولهايي در ميگيرد كه از راه دولت در اقتصاد جريان پيداميكنند به جاي توسعه فعاليتهاي توليدي پر خطر و احتمالاً كم سود وارد كردن بيخطر و پرسودروش ميشود واردات نيز توليد داخلي را از ميان ميبرد و جريان پول حجم نقدينه بخش خصوصي راافزايش ميدهد و توانايي كاذبي كه پديد ميآيد موازنه عرضه و تقاضا را بر هم ميزند و... تابرشكستگي تمام عموميترين علامتها و بيانگرهاي اين موازنه ضعفها تورم شدت و شتاب گير وجريان سرمايه به خارج و افزايش كسر بودجهها است كسر بودجهها از بودجه خانواده تا بودجه دولتعموميترين شاخص موازنه ضعفهاست
در قلمرو سياسي ـ دولتي كه به ملت زور ميگويدـ خواه در شكل عريان و خواه در شكل فريب و ودروغ ـ به خصوص وقتي ـ ولايت مطلقه انحصاري حاكم است يك رشته تخريبهاي متقابل را برميانگيزد جامعه تحت ديكتاتوري از راه بياعتنايي به قانون دولتي و لاقيدي و گريز از همكاري بادولت و مبارزه با آن ـ هر بار كه بتواند ـ واكنش نشان ميدهد در پي موازنه ضعفها ميان دولت با ملتشدت و شتاب گرفتن تجزيه و دشمني استبداديان ـ توسعه فسادهاي سياسي و... ميآيند دروغ وناسزا و بهتان زبان رسمي اين موازنه و خشونت در اشكال گوناگون روش اصلي ميشود و در نتيجهگريز از فعاليت جمعي عمومي ميشوندو...
2 ـ در قلمرو اجتماعي زورگويي دولت به ملت به خصوص جوانان واكنشهاي تخريبي آنان را برميانگيزد جامعه عصبي بدينسان پديد ميآيد در اين جامعه موازنهها از راه تخريبهاي متقابلبرقرار ميشوند موازنه ضعفها در خانواده را بيش از پيش افزايش ميدهد مثلاً مرد در خارج از خانهتحت امر زور قرار ميگيرد و چون نميتواند كاري كند آن را به خانه انتقال ميدهد و با زن و فرزندانبه صورت استبدادي برخورد ميكند و خانواده كانون دوستي و محبت را به كانون دشمني بدل ميكندو امكان طلاق و غيره....
3 ـ و تا وقتي جامعه نتواند از موازنه ضعفها با دولت بيرون رود تخريبهاي متقابل پر شدتتر وپرشتابتر ميشوند و جامعه را تا انحلال ميبرند بسته شدن افق آينده و فقدان آرمانها كه به انديشهو عمل و كار واقعيت يافتن باشند سبب رواج بيكاري و افزايش ميزان آن و گسترش فسادهاياجتماعي ميشود اين با بسامانيها عموميترين شكلهاي اجتماعي موازنه ضعفها در همه جامعههابه خصوص در جامعههاي زير سلطه ولايت مطلقه انحصاري هستند حالتهاي عصبي انواع ترسها ورفتارهاي خشونتآميز و گيج گوياترين بيانگرهاي موازنه ضعفها در نظامهاي مطلقالعنان است.
4 ـ در قلمرو فرهنگ دولتي كه زور را ارزش اول ميكند و آن را بر علم و لياقت مقدم و حاكمميگرداند عامل عقيم شدن فرهنگ ميشود فرهنگ جامعه به مثابه يك مجموعه زنده ميميرد و مثليك تن مرده تجزيه ميشود و ميگندد تجزيه فرهنگي عموميترين شكل موازنه ضعفها در جامعهايزير سلطه ولايت مطلقه انحصاري است آشكارترين بيانگرها عبارت ميشوند از:
در قلمرو تعليم و تربيت افت تحصيلي گوياترين علامت موازنه ضعفها ميشود معلمي كه توسط دولت تن و روانش (نداشتن تغذيه و آسايش كافي به علت كمي حقوق و زيست در جو ترس وسانسور) ويران ميگردد عامل انتقال زور تخريبي به كلاس ميشود تدريس نارسا و خشونتآميز و بيارزش كردن علم در نظر دانشآموز
به قيافه و ريخت خويش بكار گرفتن زور به منزله روش اصلي تعليم و تربيت آن هم در مدرسه هماز سوي معلم و هم از سوي عوامل سركوبگر دولت فاجعهاي را به بار ميآورد كه جامعهها استبدادعصر ما با آن رويارويند.
در اين جوامع شخص پرستي و اطاعت مطلقه طلبيدن از دانشآموز و حاكم را به مقامخدائيرساندن و مشروعيت حيات و حركت و انديشه و هر چيز را از يك شخص دانستن و سراسردرس و تعليم به اين خلاصه شدن است. كه تو بايد از مقام ولايت مطلقه اطاعت كني و گرنه به جهنمميروي انسانها را از دين نيز فراري ميدهد واستعداد كم شماري كه تحصيل علم را پي ميگيرند بهمحض آنكه مغز ميشوند راه فرا مغزها و سرمايهها و جريان سيل آساي منابع طبيعي كشورهاي زيرسلطه ولايتهاي مطلقه انحصاري و عموميتري اشكال موازنه ضعفها در جامعههاي استبدادي است.
دين قلمرو معنويت را ترك ميكند نيازهاي معنوي انسان ديگر از راه دين ارضاء نميشود كار دينموجه و مشروع جلوه دادن زورگوييها و فساد گستريهاي مقام بدستان ميشود دين سالاران باتقسيم زور به زور خوب و زور بد بزرگترين دروغها ميسازند ارزشها را از بام اعتبار فرو ميافكند و ضدارزشها را مقام رفيع ميبخشند دين كه بايد راه و روش زندگي باشد براي ترك موازنه ضعفها و بازگشتن به خدا يعني موازنه توحيدي رها شدن از خصومتها و كينهها و بدان برادر و برابر شدن انسانهاعامل تجزيه عمومي گروه بنديهاي خصومت ساخته و خصومت جو و انواع مرز سازيهاي ميشود بياندين رسمي خشونتآميز و مالامال از تهديد و بسيار ترسناك و گريزان ساز عموم بخصوص جوانان ازدين ميگردد گرايش به تعصبهاي ديني و ضد ديني رواج پيدا ميكند.
و در پايان باز بايد تكرار كرد كه ميزان باطل ـ موازنه شرك است و شرك عملي يعني ثنويت تكمحوري كه در آن يك فرد با يك گروه بطور انحصاري نقش ولايت مطلقه و فعال را مييابند و بقيهجامعه را در موضع مطلق و منفعل يعني هيچ كاره قرار ميدهند اين موازنه ـ موازنه زور است.
و در نهايت با مقاومت جامعه در اشكال مختلف به موازنه ضعفها سرباز ميكنند و يكي از اين دوراه در پيش است:
1 ـ عقب ماندگي و برشكستگي تمام جامعه 2 ـ مقاومت و انحلال ميزان باطل يعني ولايت مطلقهانحصاري و برقراري ميزان حق ـ يعني موازنه توحيدي و ولايت جمهور مردم ـ كساني كه موفقميشوند كه ولايت جمهور مردم را برقرار كنند كه به انديشه بيعيب و نقص توحيدي كه خداوند خالقانسان بر او عرضه كرده است مسلح شوند و با هر بت و با هر مطلق ذهني و عيني به مانند ابراهيم (ع)مبارزه كنند و موازين پنجگانه اين اسلام را معيار شناخت و عمل خود قرار دهند و براي اينكه بتوانبه آن مرحله رسيد شرط اول دين است كه اين انديشه و اصول آن به فكر جمعي مردم بدل شود بهطوري كه در هر شهر و ده كساني نميباشند كه ابراهيم وار با بتسازي و بت تراشي و بت پرستيمبارزه كنند و اگر يك مبارز از ميدان بدر شد پرچم را ديگري بر دوش گيرد اميدواريم ايران اولينكشوري باشد كه بتواند جامعهاي با موازين پنج گانه دين بسازد و الگوي بشريت به عصر آزادي واستقلال معنوي و مادي بگردد ا ليس الصبح بقريب
3 ـ ميزان مذبذب در روابط و موازنه تضاربی ميان حق و باطل
اگر حق از ناگزيري و باطل از راه رضايت با يك رهبري يا با يك برنامه كار يا با يك وضعيتي موافقبشوند موازنهاي كه بوجود ميآيد تضاربی است از اينرو ميفرمايد:
سوره التوبه آيه 102:
وَ آخَرُون اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِم خَلَطُوا عَمَلاً صالَحاً وَ آخَرَ سَيِّاً عَسَي اللهُ اَن يَتُوب عَلَيْهِم اِن اللهَغَفورٌ رَحيم
و ديگران كه اعتراف كردندبه اشتباهاتشان مخلوط كردند عمل شايسته (موافق حق) و ديگر بديرا (موافق باطل) ممكن است كه خدا توبهپذيرد بر ايشان همانا خدا آمرزنده مهربان است
در نتيجه اگر بخواهيم نموداري از اين سه موازنه ترسيم كنيم بدين شكل ميشود:
1 ـ ميزان حق ـ موازنهتوحيدي صراط مسقيم كمالجوئي در جهت توحيد وصولبه سرانجام كمال مطلوب بهشت
2 ـ ميزان نفاق ـ موازنهتضاربی راه ضلالت ـ خروج ازنور توحيد دخول به تاريكي تضاد هدايت شدن به سببتوبه و اگر نشد دخول به راه غيو وصول به جهنم
3 ـ ميزان باطل ـ موازنه تضاد راه غي ـ نقصجوئي در جهتشرك وصول به سرانجام از خودبيگانگي جهنم
در نتيجه موازنه تضاربی ـ انحراف از توحيد و به آهستگي دخول درتضاد است و صفت چنينشخصي نفاق و عامل آن منافق است و اين كار عملي نيست مگر مخلوط كردن دين با عقيده ومكتبها و فلسفههاي بيگانه از اسلام در نتيجه ـ ناخالص كردن دين است و كساني كه اين كار راميكنند در واقع دين را كامل نميدانند و براي جبران نقص آن دست به دامن مكتبهاي شرقي وغربي ميشوند يا اصلاً ايمان به دين ندارند از دين فقط به عنوان پوشش بر اعمال باطل خود استفادهميكنند.
نمونه عيني آن اتفاق كار در مورد شرق زدگان و غرب زدگان است كه با استفاده از اسلام و فلسفه ومنطق شرقي يا غربي به اختلاط گرفتارند يعني اينكه عدهاي براي تأويل و تفسير و تفقه و اجتهاد درقرآن با پايه قرار دادن فلسفه و منطق ماركسيستي (تضاد تأثر متقابل ـ تغيير كميت به كيفيت ـ نفيدر نفي ـ و جهش) و در تبيين حركت به فرمول ثنوي حركت از تز ـ آنتي تز نتيجه سنتز تمسكميجويند و نيز در مسائل فرعي به زير بنا و روبنا ـ اصل و فرع و درون و برون به عنوان شرط و غيره ...متوسّل ميشوند نمونه بارز آن مجاهدين خلق است.
و يا اينكه عدهاي ديگر با پايه قرار دادن فلسفه و منطق ارسطوئي (علت و معلول ـ ضرورت و امكان ـجوهر و عرض ـ قوه و فعل ـ خدا و هيولي') و در منطق عدم تناقض ـ تضاد خارجي ـ جز و كل ـ قياس وغيره تمسك ميجويند و دچار اختلاط در انديشه و عمل با غرب كهنه و قرون وسطائي ميشوند.
و در اين عقيده نيز حركت را از فرمول تضاد از قوه ـ به فعل تبين ميكند.
و با ميزان قرار دادن اين عقيده به شناخت و تفسير و تبيين قرآن مشغول ميشوند در واقع دين خداتابع انديشههاي ارسطو ميكنند در نتيجه هم خدا را نفي ميكنند و هم رسولش را و با اين عمل خودنه تنها خود را گمراه و در نتيجه به راه غي مياندازند بلكه باعث گمراهي و افتادن به راه غي بسيارياز مسلمانان ميشوند.
اساس عقب ماندگي در جامعه اسلامي اختلاطي فكر و عمل كردن كساني است كه خود را مفسراناسلام ميدانند در صورتي كه با پايه قرار دادن فلسفه و منطق ارسطويي احكامي كه از قرآن استخراجميكنند چيزي نيست جز عبور دادن قرآن از فيلتر موازين فكري و عملي غرب قرون وسطي از اينروميبينيم كه در مسئله ولايت همان حرفي را ميزنند كه ارسطو بيان كرده است ولايت مطلقه فيلسوفارسطويي به ولايت مطلقه انحصاری راه برده است .
در صورتي كه اسلام براي خود دستگاه علمي و حكيمانهاي دارد كه همان اصول دين اسلام يعنيتوحيد ـ بعثت ـ امامت ـ عدالت و معاد است.
همان اصولي كه موازين شناخت حق از باطل است و راهنمايي فكر و عمل انسان مسلمان را بر عهدهدارد و اصول تقوي است و انسان را از انحراف به شرق و غرب حفظ ميكند و انسان صاحب اينجهانبيني است كه ميتواند خليفه الله بر روي زمين باشد و بوجود آورنده جامعهاي باشد كه در انفقط حاكميت و ولايت مطلقه از آن خداست.
چرا كه حاكميت الله ملازمه دارد با حكومت قوانين الهي در جامعه اما اگر در جامعهاي غير از اينباشد آن جامعه ـ اسلامي نيست هر چند كه مدعي اسلاميت باشند.
برگرديم به مسئله اختلاط و شرح آن اما اينكه چرا موازنه تضاد استمرار مييابد علتش وجود كسانياست كه بدون تعقل بر پايه موازين باطل هر كس هر چه بگويد قبول دربستي ميكنند يعني تقليدكوركورانه و ديگر آنهائي از اين كار سوء استفاده ميكنند تا حاكم بر مردم شوند و با ايجاد برخورد ميانحق و باطل خود را از معركه بيرون كشند و نسبت به و دو طرف د«بيطرف» گردند تا نيروها در آنها يادر آن جمع شود اختلاط همين كوشش براي طرف نداشتن است. تا اين كار را نكنند ولايت مطلقهنمييابند
عقيده منعكسكننده اين تضارب آغشته به ابهام است در اين تضارب جائي براي وضوح و شفافيتنيست از اين طرف قسمتي از حق مورد قبول است و قسمتي نيست از طرف ديگر قسمتي از باطلمورد قبول است و قسمتي نيست يا در عين تظاهر بداشتن يك عقيده ثالث از روشن كردن «موضع» باوسواس تمام خودداري ميشود.
سوره النساء آيه 142 ـ 143
اِن الْمُنافِقِين يُخَادِعُون اللهَ وَ هُوَ خَادِعُهُم وَ اِذا قَامُوا الي الصَّلَواة قَامُوا كُسَالَي'يُرَاُون النَّاس وَلا يَذْكُرُون اللهَ اءِلا قَليلاً
همانا منافقين نيرنگ ميزنند به خدا و او نيرنگ ميزندشان و آنگاه كه بايستند به نماز بايستند به بيحالي نشان ميدهند به مردم و ياد نميكنند خدا را مگر اندكي
مُّذَبْذَبِين بَيْن ذَلِك لا اِلي' هولاءِ وَ لا اِلي' هولاءِ وَ مَن يُضْلِل اللهُ فَلَن تَجِدَلَه سَبيلاً
نوسان كنندگانند ميان آن (دو يعني حق و باطل) نه بسوي اينها (حق) و نه بسوي اينها (باطلو كسي را كه گمراه كند خدا پس نمييايي براي راه (نجاتي)
1 ـ نيرنگ ميزنند به خدا و به بندگان خدا
2 ـ عبادتشان براي رياكاري است
3 ـ ياد خدا نميكنند يعني در كارشان و استدلال كردنشان به آيات خدا استناد نميكنند و بحث ازاصول دين نميكنند نميخواهند كسي معيار فكري آنهارا بدانند
4 ـ سرگردان ميان حق و باطل هستند ـ نه با حق و نه با باطل نيستند بلكه با خود مطلق شدهخودشانند
5 ـ گمراه هستند به سبب علمشان و هرگز راه نجاتي ندارند مگر توبه كنند و بر گردند از نفاق
رفتاري كه ترجمان موازنهتضاربی بر پايه مذبذب است البته وقتي موضوع تضارب ايجاد موازنه ميانحق و باطل است ـ رفتار دو پهلو است.
از اينرو نيرويي كه از برخورد حق و باطل دامن كنار كشد ـ موجوديت خويش را از موازنه تضاربی ميانحق و باطل دارد بنابراين نه تنها كوشش براي پيروزي حق نميكند بلكه رفتار خود را چنان ميكند كهامكان انتخاب ميان حق و باطل نباشد و چون هيچ كدام از دو جانب حق و باطل انتخابشان ممكننيست ناگزير هر دو در وجود شخصي يا گروهي كه طرف ندارد يكي از راه اجبار و ديگري از راه رضايتتوافق ميكنند حاصل اين موازنه جمع شدن نيروها نزد شخص يا گروهي است كه طرف ندارد و ازهمين جا بدترين موازنه زور برقرار ميشود و تمام حكومتهاي انقلابي كه به حكومت ضدانقلابي بدلشدهاند بخاطر آن بود كه در رهبري عدهاي از اتخاذ موضع خودداري كردند و با حذف طرفين دعوا(حق و باطل) رهبري يافتهاند و نيروها لزوما در آنها جمع شده است. جمع شدن نيروها در رهبريتضاربی اگر گروه سياسي در موضع حاكميت بر جامعه باشد به ولايت مطلقه انحصاري همه جانبهميانجامد (مثل استالين كه چون در كميه مركزي ظاهراً طرف نداشت رهبر شد) و اگر گروه سياسيدر اين موضع نباشد به متلاشي شدن آن ميانجامد (جبهه ملي در سالهاي 39 ـ 42)
تلبيس (پوشانيدن)
بدين قرار،تذبذب چه بخواهي چه نخواهي در محدوده موازنه تضارب انجام ميگيرد و انجام دهنده آنهمان منافق است كه اين همه در اسلام مورد سرزنش قرار گرفته است با اين كلك كه در اين موازنهبنابر جمع شدن اختيارات نزد كس يا گروهي است كه بظاهر طرف ندارد در گروههاي سياسي باطلاغلب آنها در زير بند و بست دارند و در روح و ظاهر از بين خود «با طرف» و «بيطرف» ميتراشند وبديسان اختيارات را نزد «بيطرفي» كه در واقع با طرف و از خودشان است جمع ميكند با اين همه درهمه سيستمهاي اجتماعي كه بر پايه ميزان باطل شكل گرفتهاند گروه ميانه باز گروههايي هستند كهبه ظاهر طرف ندارند يا به قول امروزيها فوق جناحي است.
اينان از موقعيت و منزلت نسبتاً ثابتي بر خوردار ميشوند رهبري معرف اين گروهها آن رهبري استكه در زمينه فكري و هم در زمينه عملي اختلاطي و منافق است با وجود اين جمع شدن اختيارات درمركزيت موجب از خود بيگانگي آن ميگردد و بتدريج كار به ولايت مطلقه انحصاري ميكشاند وچرايي تبديل انقلابهاي دوران ما به ضد انقلاب همين تراكم و تكاثر نيروها و حاكميت موازنهاختلاطي است از اينرو مبارزه قرآن با برداشتهاي اختلاطي قاطع و بي امان است
سوره بقره آيه 42:
ولا تلبسوا الحق بالباطل و تكتموا الحق و انتم تعلمون
و نپوشانيد حق را بسبب باطل و سانسور نكنيد حق را و شما ميدانيد (چه كار ميكنيد)
طرف خطاب به كساني است به حق ايمان آوردند (مسلمانان) اما آن را با باطل ميآميزند يعني باطنباطل خود را با ظاهر حق پوشش ميدهند تا نيروها را هر چه بيشتر جلب كند. و درباره مومنميفرمايد:
سوره انعام آيه 82:
الذين آمنوا و لميلبسوا ايمانهم بظلهم اولئك لهم الامن و هم مهتدون
آنان كه ايمان آوردند و نپوشاندند ايمانشان را به ستمشان آنها را براي ايشان ايمني است و ايشانهدايت يافته گانند.
و اين آيهها درباره كساني است كه خود را مومن به يك دين ميدانند و باطل در آن دين واردنميكنند پس كساني كه باطل را در دين وارد ميكنند يعني عناصري كه از خود دين نيست و با آن درميآميزند تا موازنه
نه تو نه او ـــــــــ خودم را ـــــبرقرارميكنند
اما بسيارند كساني كه عقايد را در هم ميآميزند تا از آن معجون بسازند و با آن بر جهان ـ با بر جامعهملي حكومت برانند ـ نادرشاه دستور داده بود سه كتاب ـ تورات ـ انجيل ـ و قرآن را با يكديگر تلفيقكنند و كتابي بسازند ميخواست اينفلسفه شاهنشاهي را دين حكومتي جهاني كه بايد بزور شمشيرتخت سلطنت «سلسله افشار» تشكيل شود قرار دهد.
ولي نخستين سر سپرده زورپرستي نبود كه ميخواست با مذهب اختلاطي جهان را زير فرمان آورد همهآنها كه جهان را زير فرمان خويش ميخواستهاند و ميخواهند جانبدار رفتارها و مكتبهاي اختلاطيهستند و اين امر امر واقع مستمر است.
2 ـ القاء
حتي پيامبران مصون از القاء شيطان نبودند يعني در اراده پيامبراني چه بسا شيطان با القاء عناصريكه ترجمان زورپرستي هستند بر آن ميشود كه پيام را ناخالص گرداند.
سوره الحج آيه 52:
وَ ما ارْسَلنَا مِن قَبْلِك مِن رَّسول وَ لا نَبِي الا اَذا تَمَنَّي'´ اَلْقي الشَّيْطان فِي اُمْنِيَّته فَيَنسَخ الله يُلْقِيالشَّيْطان ثُميُحْكِم اللهَ ءَايَاته وَ اللهُ عَليمحَكيم
و نفرستاديم از قبل تو از رسولي و نبي مگر آنگاه كه آرزو ميكند بيانداز شيطان در آرزوي مَا او و برميدارد خدا آنچه را مياندازد و شيطان سپس داور ميكند خدا آياتش را و خدا دانا داورياست.
تمني را مفسران رساندن آيات الهي تفسير كردهاند با توجه به تحليل ما از موازنه تضاربی ـ القاءشيطان ناظر به همين نوع موازنه است بنابراين فساد محيط گاه تمايل به دخل و تصرف در پيام راالقاء ميكند و تمنّي همين است.
و اين اختلاط را به شخص پيامبر اسلام(ص) نيز نسبت دادهاند و داستان جعلي باسم داستان غرانيقپرداختهاند داير بر اينكه پيامبر توحيد ـ توحيد را با قبول خدايان قريش آلوده كرد و مدعياند پيامبرچون ديد قومش از وي دوري ميجويند و با پيروانش بدي ميكنند آرزو كرد كهاي كاش چيزي كهباعث نفرت آنها باشد بر او نازل نميشد پس از آن با قوم خويش نزديك شد و آنها نيز به سوي اونزديك شدند روزي در يكي از مجالس نزديك كعبه نشسته بودند سوره نجم را بر آنها بخواند تا به اينآيه رسيد:
افرايتم الات والعزي و مناة الثالثه الاخري
آيا ديديد لات و عزي و مناه سومي ديگر را
و پس از آن چنين خواند:
تلك الغرانيق العلا و ان شفاعتهن لترتجي
اين غرانيق عالي مقامند و همانا به شفاعتشان اميد ميرود.
سپس سجده كردند و همه آنها به سجده افتادند و هيچ كس از اين كار دريغ نكرد مردم قريش از آنچهمحمد(ص) خوانده بود اظهار رضايت كردند و گفتند ميدانيم كه خدا ميميراند و زنده ميكند وليخدايان مادر پيش او از ما شفاعت ميكنند اكنون كه براي آنها حقي قائل شدي ما نيز با توايم بدينترتيب اختلاف حل شد اما جمله اخير در قرآن نيست ـ ميگويند پيامبر از اختلاط روي گردان شد وگفت كه اين جملهها (اين غرانيق عالي مقامند و همانا به شفاعتشان اميد ميرود) آيههاي خدانبودهاند و «القاء» شيطان بودهاند .
و كساني كه اين داستان جعلي را باور كردند به اين آيهها كه درباره داستان غرانيق است استثناءكردند.
سوره اسراء آيه 73 ـ 75
و اِن كَادُوا لَيَفْتِنِونَك عَن الَّذي اَوْحَيْنا اِلَيْك لَتَفْتَرِي عَلَيْنا غَيْرَه وَ اذا لا تَّخَذُوكخَليلاً
و چنانچه نزديك بودند تا گرفتار كنند تو را از آنكه وحي كرديم بسوي تو تا ببافي بر ما غيرش را و مابنابراين ميگيرند ترا به دوستي
وَ لوْ لا اَن ثَبَّتْناك لَقَدْ كِدت تَرْكَن الَيْهِمشَيْئاً قَليلاً
و اگر نبود كه ثابت كرديم ترا البته بدرستي كه كرده شدي تكيه كني به سوي ايشان چيز اندكي
اذا لاذقنك ضِعْف الْحَياة وَضِعْفالمَمَات ثُم لا تَجِدُ لَك عَلَيْنا نَصِيراً
بنابراين البته ميچشانديم ترا دو برابر زندگاني و دو برابر مردن را (از عذاب) پس نمي يابي براي توبر ما ياريكنندهاي
و خود اين آيهها واقعه را همانسان كه اتفاق افتاده است بيان ميكنند ـ قريش در صدد فريب پيامبر(ص) برميآيند كه مگر توحيد را با شرك در آميزند تا بتواند با استفاده آن سيستم اجتماعي را كهمبتي بر زور يعني ثنويت تك محوري است پاسدارند فريب اين بود كه اگر بتها را به عنوان شفيعقبول كني ما نيز خداي واحد و بزرگ تو را قبول ميكنيم و همه در اطراف رهبريت تو متحد ميشويماين فريب كه همواره ما آدميان را از خط توحيد بدر برده است و هنوز نيز بدر ميبرد در هر كس موثرميشود هر كس كه از تفاوت بنيادي ميان ميزان حق و موازنه توحيدي و ميزان باطل و موازنه شركاندكي غفلت كند در دام ميافتد اما پيامبر با پايه قرار دادن موازنه توحيدي يعني با استعانت خاليكردن درون خويش از موازنه شرك به يمن استواري كه خدا او را به خاطر موازنه توحيدياش به اوداد از اين فريب نجات پيدا ميكند و شناخت پيدا ميكند كه اين پيشنهاد متضمن نفي توحيد استنفي پيام توحيدي است و گرفتار شدن در سيستم اجتماعي است كه بر زور استوار است. و با قاطعيتانقلابي نميپذيرد همه انقلابهاي دوران ما از راه همين القاء عناصري كه ترجمان و بيان زورمداريهستند و پايه قرار دادن موازنه اختلاطي در جاده از خود بيگانگي و استقرار سيستم سابق در شكلجديد افتادهاند و ميافتند از اينروست كه خدا به پيامبر خود ميفرمايد اگر اين فريب را خورده بوديعذاب دو جهان را و چندان به تو ميچشاندم.
بنگر تا كجا طرز انديشه و عمل اختلاطي حال و آينده قيام را به مخاطره ميافكند در واقع اختلاطچه به صورت آميزش باطل به حق در محدوده يك دين و يك سيستم اجتماعي (تلبيس) و چه بهصورت (القاء) عناصر شرقي يا غربي به اصول دين و يا سيستم اجتماعي راه انحراف از ميزان حقيعني موازنه توحيدي به ميزان باطل يعني موازنه شرك ـ راه انحراف از انقلاب به ضد انقلاب وبالاخره راه انحراف از توحيد به شرك از اينروست كه عامل اين كار حتي اگر پيامبر خدا باشد در خورعذاب دو جهاني بدو چندان ميگردد.
جريان روش تذبذب بر پايه موازنه تضاربی
با دقت در داستان فوق ميتوان جريان روشي را وقتي بنابر جمع ميان حق و باطل چه به صورتتلبيس و چه به صورت القاء عناصر بيگانه در يك عقيده را ديد و پي برد جريان اصلي دو نفي جزئييكي حق و ديگري باطل و دو اثبات جزيي يكي حق و ديگري باطل بود يك اختلاط يعني كانون
تراكم و تكاثر اختيارات است مثلاً در داستان غرانيق خدا و بتها به طور جزيي هم نفي ميشوند وهم اثبات ميشوند تا در موقعيت رهبري محمد(ص) موحد و مشرك مخلوط شوند و او را به كانونتراكم وتكاثر اختيارات و رهبري مبدل كنند و مخالفت از ميان برود با توجه به اينكه توحيد با عدمزور ملازمه دارد و بتها مظاهر شرك با زورمداري ملازمت دارند در واقع ايندو اثبات جزئي دست آخربه نفي خدا ميانجامد محمد(ص) پيامبر را به يك حاكم جامعه جاهلي بدل ميكرد چرا كه با قبولبتهاي والا مقام خداي واحد انكار ميشود (ولو بطور جزئي) اما اين بتها هم از خدائي وميافتندغزانيقشفيع ميشدند و در عوض مسلمان و بتپرست رهبري محمد را قبول ميكردندپيامبر توحيدي به يك مقامپرست و رياست طلب و مطلقالعنان تبديل ميشد و...
بدينسان در اين موازنه روشها به هر شكل درآيند جريان بنياديشان همين نداشتن طرف از راه دونفي جزئي يا دو اثبات جزئي است و كتمان (سانسور) انتخاب ميان حق و باطل است
1 ـ تصديق هر دو طرف در آنچه موافقند عدم موضعگيري نسبت به آنچه با يكديگر مخالفند
2 ـ تصديف حق نزد يكي از دو طرف اما عدم مقابله با باطل نزد ديگري
3 ـ تصديق، هر دو طرف به طور جداگانه يعني اينكه به هر دو طرف وانمودن كه حق با اوست
4 ـ اتخاذ موضعي كه متضمن نفي هر دو طرف گردد به نحوي كه هر دو طرف نفي شده چارهاي جزقبول همكاري با شخص يا گروه مذبذب را نداشته باشد.
اين روشها درست عكس روش انديشه و عمل بر پايه موازنه توحيدي است كه جريان اصلياش «نه» بهباطل و «آري» به حق است.
و نير عكس جريان انديشه و عمل بر پايه موازنه تضاد نيز ميباشد چرا كه جريان اصلي آن آري بهباطل و نه به حق است.
بطوري كه ملاحظه ميگردد در اين روش بنابر ايجاد يك كانون تراكم و تكاثر اختيارات از راه خنثيكردن حق است بدينقرار، گروههايي كه نفاق ميورزند در واقع خود از عوامل برخوردها چرا كه وقتيبرخوردها نباشند اينان كانون تراكم و تكاثر اختيارات نميشوند و خود را به عنوان حكم ميان حق وباطل نميتوانند قرار بدهند اما چون روش آنها بر ميزان تذبذب يعني موازنهتضاربی است هرگز ميانحق و باطل قضاوت روشن و بدون ابهام نميكنند چون حياتشان فقط در ابهام است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر